اخبار ایران و جهان

مروری بر بنیان های نظری جنبش زنان

مروری بر بنیان های نظری جنبش زنان 
رویا دارابی
92/12/16
شمار زیادی از زنان اندیشمند و کوشنده ی راه رهایی کوشیدند با خلق آثار روشنگرانه دریچه ایی به سوی آگاهی و شناخت عمیق تر و گسترده تر از وضعیت زنان را باز
نمایند. در عین حال آثار آنها پشتوانه نظری محکمی برای جنبش زنان در سراسر
جهان فراهم نموده است. آنها از طریق معرفتی نیز به این جنبش یاری رسانده اند.
هر چند دیدگاه ها و بنیان های اصلی اندیشه شان از هم متمایز است، چنانکه در یک طبقه بندی اساسی نظریه های فمینیستی ذیل نظریه های فمینیستی لیبرال، روانکاوانه، مارکسیستی، سوسیالیستی، رادیکال و جزء آن مشخص شده اند. اما همه ی آنها به نظم اجتماعیِ موجود انتقاد داشته اند. برخی از این نقدها رادیکال تر و ریشه ای تر نیز بوده اند. همچنین آنها بر متغیرهای جامعه شناختی همچون نابرابری اجتماعی، دگرگونی اجتماعی، قدرت، منافع، نهادهای اجتماعی خانواده، قوانین، کار، آموزش، دین و سیاست، تأکید کرده اند. مضامین اصلی در این رویکردها، مسئله ی تفاوت های جنسی، نابرابری جنسی و به خصوص نظریه ی ستمگری جنسی و دلایل ریشه ای و ساختاری آن است که این یک در میان نظریه پردازان معاصر به ویژه فمینیسم مارکسیستی، رادیکال، و سوسیالیستی بسیار تأکید شده است.
پرسش های اساسی توصیفی و تحلیلی ای که این گروه از پژوهشگران را به سوی تحقیقات گسترده درباره زنان سوق داده است عبارتند از:
– وضع اجتماعی زنان در هر جامعه چگونه است ؟
– چرا و چگونه به زنان ستم شده است ؟
– چه کسانی از وضعیت نابرابر جنسی سود می برند ؟
– چرا در برابر تغییرات بنیادی ایستادگی می کنند ؟
– و بالاخره این پرسش بنیادی که چگونه می توان وضعیت زنان را تغییر داد و بهبود بخشید ؟
در این مقاله خواهم کوشید به پرسش های فوق از منظر اندیشگیِ «اولین ریو» و «سیمون دوبووار» (یکی در چشم انداز مارکسیستی دیگری اگزیستانسیالیستی) بپردازم.
مارکسیسم یکی از سنجیده ترین نظریه ها را درباره ستمگری اجتماعی ارائه کرده است. بنیاد این نظریه را مارکس و انگلس نهادند و سپس از طریق مجموعه آثار نو مارکسیستی تداوم پیدا کرد. این نظریه در تحلیل ستمگری طبقه اجتماعی بر تسلط منافع طبقه حاکم بر کارگران تاکید دارد.
نظریه پردازان فمینیسم مارکسیستی، موقعیت زنان را پیامد ستمگری طبقاتی یعنی رابطه ی سلطه و تسلط در جامعه ی طبقاتی می دانند. بر این اساس نظام پدرسالاری نظامی است که در آن مردان، زنان را تحت انقیاد خود در آورده اند. «اولین رید» از جمله پژوهشگرانی است که در آثار خود با این رویکرد به مسئله ی زن پرداخته است. مضمون اصلی در آثار رید، تحلیل و ریشه یابی علت های ساختاری و بنیانی ستم به زنان است. او با رویکردی جامعه شناسانه و مردم شناسانه، ریشه های اقتصادی واجتماعی ستم به زنان را در فرایند تاریخی آن مورد کندوکاو قرار داده است.
انگلس در کتاب «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت»، رابطه بین شیوه ی تولید، مالکیت خصوصی و ستمگری اجتماعی (و جنسی) را تحلیل می کند. به نحوی که با پیدایش مالکیت خصوصی و نظام پدر سالاری، نقش و موقعیت زنان، اهمیت و جایگاه آنان رو به افول گذاشته و به این طریق آنها حق تسلط بر سرنوشت خود را از دست دادند. ریو کوشیده است تا شرح دهد که چرا و چگونه ستم به زنان از رابطه ی اجتماعی- اقتصادی یعنی» رابطه مالکیتی» برخاسته است. به این ترتیب، نگاه سطحی و محدودنگر در مورد مصافِ هم قرار دادن زن و مرد را به چالش کشیده و به بینش عمیق تر و ریشه ای تر به مسئله زن می رسد.
به اعتقاد ریو با ظهور مالکیت خصوصی، طرح نیازهای جدید، مردان یا همان طبقه مسلط عمدتاً در راستای اهداف و منافع اقتصادی خویش زنان را به انقیاد خود در
آورده اند. در حالی که در برهه ی نسبتاً طولانی در تاریخ مادر سالاری بوده است و زنان در طی هزاران سال بر سرنوشت خود مسلط بوده اند. از نظر او نقش زنان در تاریخ مکتوم مانده زیرا «تاریخ از دیدگاه طبقات مسلط و جنس برتر نوشته شده
است.» باور او این بود که باید درباره نقش زنان در پیشرفت اجتماعی و تعالی نوع بشر به روشنگری پرداخت. چرا که آگا هی زنان از «گذشته ی پر نفوذ خود، اعتماد به نفس و جرأت و آمادگی برای تغییرات را در آنها ایجاد می کند.» از منظر فکری رید، راه رهایی زنان جدا از رهایی نوع انسان نیست. او می نویسد: «در مبارزه برای نابودی جامعه سرمایه داری که آنها را فروتر نگاه داشته است و برای ساختن جامعه ی نوین و بهتر وارد میدان می شوند تا تمام مردم و هر دو جنس زن و مرد به آزادی برسند». (ریو، آزادی زنان ، ص 18)
بر اساس استدلال ریو، زنان بر اثر اعمال ستمگری و نابرابری در ما لکیت، استثمار کار و از خودبیگانگی با مردان نابرابر شده اند. این واقعیت که زنان هر طبقه نسبت به مردان آن طبقه محرومترند، ریشه در ستمگری طبقاتی داشته واز دوران تاریخی سرچشمه می گیرد. در نتیجه، راه حل نابرابری جنسی را باید در نابودی ستمگری طبقاتی یافت. این نابودی از طریق آگاهی طبقاتی و کنش انقلابی یک طبقه مزدبگیرِ متحد که هم زنان و هم مردان را در بر گیرد، تحقق پذیر است. بینش نظری دیگری در تحلیل مسئله زن وجود دارد که تفسیری اگزیستانسیالیستی از آن بدست می دهد. شاخص ترین چهره ی آن سیمون دوبووار است.
هگل و فلسفه ی اگزیستانسیالیستی سارتر با الهام از روش دیالکتیکی دوبووار در اثر تحلیلی مشهورش «جنس دوم»، به تحلیل رابطه دو جنس پرداخته است. او جایگاه و موقعیت زن، نگرش ها نسبت به او را در دین و اسطوره در تاریخ جوامع و
فرهنگ های گوناگون می کاود. تحلیل های زیست شناختی، روان کاوی و ماتریالیسم تاریخی را در باره وضعیت زن وا کاوی و سپس از منظر اخلاق اگزیستانسیالیستی موقعیت زن را بررسی می کند.
در اینجا به رابطه تقابلی دوجنس که سیمون دوبووار براساس دیالکتیک خدایگان و بنده طرح کرده می پردازم:
رابطه زن و مرد مانند هر ثنویت دیگری با اصل تضاد بیان می شود. و هر یک در خود ضدیتی نسبت به دیگری می یابد. در واقع، و در واقعیت بشری اصل اتفاق و دوستی و همبستگی نیست بلکه «به عکس اگر انسان بنا به عقیده ی هگل خصومتی اساسی نسبت به هر فرد دیگری بیا بد،» در این صورت … ذهن شناسا از طریق مخالفت با دیگری به شناخت خود نائل می شود و خود را مطرح می کند. «نفس، توقع دارد خود را به مثابه ی اصل آشکار کند، دیگری را به مثابه ی غیر اصل و به مثابه شیء» (دوبووار، جنس دوم، جلد یک، ص21). بنابراین افراد و گروها ناچارند این تقابل و دو جانبه بودن ارتباط را بپذیرند. در این تقابل یک عامل همواره خودش را اصلی و یگانه و عامل دوم را غیر اصلی و دیگری در نظر می گیرد.
این موضوع را درباره رابطه دو جنس اینگونه می توان تشریح کرد که مرد همواره خود را عامل اصلی و یگانه و زن را دیگری و غیر اصلی در نظر گرفته است. در اینجا این پرسش بنیادی مطرح می شود که چرا و چگونه مرد توانست خود را عامل اصلی در نظر بگیرد؟ کدام امتیازها به او این فرصت را داد و زن نتوانست و بازماند؟
«هیچ ذهن شناسایی بی مقدمه و بطور طبیعی خود را غیر اصلی در نظر نمی گیرد». (همان منبع، ص22)
به عبارت دیگر زن خودش را به عنوان دیگری تعریف نکرده اما به گونه ی انفعالی به موقعیت «دیگری» بودن تن داده است. چگونه و چرا این وضعیت، یعنی رابطه ی سلطه، توانست برای دوران طولانی در تاریخ جوامع انسانی ادامه یابد؟
به تعبیر هگلی از رابطه خدایگان و بنده، برای اینکه خدایگان، خدایگان باشد لازم است بنده از نظرگاه او اطاعت کند و او را به عنوان ارباب و سرور خود مورد بازشناسی قرار دهد. زیرا اگر بنده، خدایگان بودنش را نپذیرد، دیگر خدایگان، خدایگان نخواهد بود. بر این اساس، دوبووار رابطه ی تسلط بین دو جنس را اینگونه تفسیر می کند: برای اینکه چرخش از دیگری به اصلی عملی نشود لازم است دیگری از نظرگاه اصلی فرمان ببرد. اما چرا زنان همواره تابع مردان بوده اند؟ فرمانبری زن از مرد از کجا ناشی می شود؟ کدام عوامل تاریخی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و روانی در ایجاد و تداوم رابطه سلطه و پیامد آن نابرابری و ستم جنسی نقش داشته است.
دوبووار اشاره می کند تأثیر این عوامل بر سرنوشت زن را رد نمی کند اما در عین حال به تنهایی برای تحلیل رابطه ی دو جنس کافی نمی داند. او می نویسد: » برای کشف زن، برخی سهم های زیست شناسی، روان کاوی، ماتریالیسم تاریخی را رد نمی کنیم اما نظر ما این است که پیکر، زندگی جنسی، تکنیک ها، برای مرد فقط از این لحاظ که او آنها را در چشم انداز جهانی وجود خود درک می کند، به نحو واقعی وجود دارند. ارزش نیروی عضلانی، اهلیل، ابزار، فقط در دنیای ارزش ها می تواند تعیین شود. به این ارزش، طرح اساسی وجود که به سوی هستی تعالی می یابد فرمان می دهد». (دوبووار، جنس دوم ، جلد یک، ص.108)
از نظر او آنچه زنان را تابع مردان کرده است، نیاز و وابستگی زن به مرد است و عواملی که موجب تداوم رابطه تسلط و پیامد ناشی از آن یعنی نابرابری و ستم جنسی شده است، شرایط اجتماعی و منافع اقتصادی مردان است. اما این فقط یک سوی ماجرا است و سوی دیگر آن ریشه در عوامل ذهنی دارد. به این معنا که در هر فردی میل به یگانه بودن و استقلال محض و در عین حال وسوسه ی گریختن از آزادی وجود دارد. مجموعه ای از این عوامل هست که موقعیت فرد را می سازد.
دوبووار به وابستگی زن و مرد از بُعد بیولوژیکی نیز می پردازد و معتقد است «وابستگی زن و مرد به همدیگر یک اصل بیولوژیک است نه یک رخداد تاریخی. آنگونه که برای طبقه ی رنجبر و گروه های اقلیت در تکوین تاریخ رخ داده است.» رشته ای که زن را به ستمگرهایش مربوط می کند با هیچ رشته ی دیگری قابل مقا یسه نیست. تقسیم جنس ها یک اصل بیولوژیک است نه یک لحظه از تاریخ بشری … هیچگونه جدایی طبیعی جامعه از طریق جنس ها امکان پذیر نیست». ( همان ،ص24) در این مجموعه که یکی برای دیگری ضرورت دارد، زن عبارت است از «دیگری». چرا؟ او می پرسد اگر فوریت نیاز در هر دو جنس برابر باشد، چرا این عامل یعنی نیاز، همواره به سود یکی و زیان دیگری به کار افتاده است؟
نیاز بیولوژیک که مرد را تحت وابستگی زن قرار می دهد موجب نشده است که مرد به مثابه دیگری و شیء درآید. اما زن به مثا به دیگری و شیء تلقی شده است. مرد بدون همدستی ریشه دار با زن نمی توانست او را به دیگری تبدیل کند. وقتی زن از خود بیگانه شده، منفعل شده و آگاهی از ارزش های خود ندارد، با «ستمگرهایش» در تداوم موقعیت فرو دستی اش همدست می شود. از همین جا راه رهایی زن و نقش آگاهی و مبارزه زنان در دگرگون کردن وضعیت فرودستی شان روشن می شود، یعنی آن زمان که زن، خدایگان بودن مرد را نپذیرد و به چالش بکشد، مرد دیگر خدایگان نخواهد بود. به این ترتیب او درتبیین مسئله ی فرودستی زن و راه رهایی و آزادی زن دو دسته از عوامل ذهنی و عینی را مورد بررسی قرار داده است. اما در تحلیل نهایی، آزادی را از منظر اخلاق اگزیستانسیالیستی تعریف می کند.
در این دیدگاه آزادی انسان در انتخاب موقعیت هایش تعریف می شود. انسان از طریق این انتخاب ها، هر لحظه، خود را می آفریند. برای آنکه در میان جبرهای زندگی انتخاب برای همگان ممکن باشد لازم است انسان از اختیار خود در کمال روشن-بینی استفاده کند و بکوشد دیگران را نسبت به مختار بودن شان آگاه کند.
تحقق جهانی که در آن برابری و حق انتخاب و آزادی برای همه امکان پذیر باشد، آرمانی است که اولین ریو و سیمون دوبووار، هر کدام در مسیر فکری خود، اما نه بسیار متفاوت، به آن اندیشیده و در آن راه کوشیده اند. برای رسیدن به حقیقت و
شناختن راه چاره ی تبعیض و فشار در جامعه ی خودمان باید این دو مسیر را به طور ترکیبی در عمل و تئوری آزمون و با آن واقعیت ها را بررسی کنیم.
telegram_majaleh
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: