نظری

آکسلرود – در دفاع از ايدئولوژی

xyaref567x

 ليوبوف آکسلرود

در دفاع از ايدئولوژی
مترجم: فرزين خوشچين
در دفاع از ايدئولوژی(1)
1
اين گزارش جالب، شايستۀ بررسی دقيق بوده و پاسخ می طلبد.
پيش از هر چيز، مهمترين محتوايش را، کوتاه عرضه می داريم.
مطابق تعريف د.ن. اُوسيانيکو-کوولينکوفسکی، ايدئولوژی روشنفکران انديشمند پيشاهنگ، نمايانگر پيوند تلاشهای اجتماعی-سياسی با دانش، فلسفه و اخلاقيات می باشد، که احساسات دينی در آن نفوذ کرده اند.
ايدئولوگ پيشاهنگ روشنفکر، که واقعا در پی وظايف رآليستی اجتماعی-سياسی می باشد، در اين موضع، نقطۀ آغاز را صرفا بر مطالبۀ سوبژکتيو اخلاقی می گذارد، که در پرسشهای «چه بايد کرد؟»، «چگونه پاک زندگی کنيم؟» تبيين می يابد. سيستم مجهول ديدگاهها و فعاليت عملی تراويده از آن، بدين ترتيب، آماج خود را خرسندی از تلاش برای زندگی روحانی، پر کردن همۀ موجوديت روحانی، بدون هرگونه فضای خالی،قرار داده است. در سايۀ چنين پيشزمينه های روانشناسانه و استعلامهايی، سيستم پذيرفته شده، ناگزير به قداستی مصون، به دين، تبديل می شود، که عقب نشينی از آن گناه، سقوط و خيانت می باشد. از اينجاست ترس انتقاد، عدم نحمل و تحصر، که فقر ادراک را در پی خود دارند،[يعنی]شامۀ کند شدۀ روانشناسانه نسبت به واقعيت،-خلاصه، انديشۀ ايدئولوژيک به فاناتيسم و سکتاريسم ره می برد، که سرانجام، ايدئولوگ را به بن بست بی عملی می رساند. اين ويژگی های روانشناسانۀ دينی در زمان خود، مشخصۀ روشنفکران اروپای باختری بودند،[که سپس] با نيرو و درخشندگی ويژه ای در تاريخ رشد روشنفکران پيشگام روسی تبيين يافتند. اما فرمانروايی انديشۀ ايدئولوژيک، بطور محسوسی سقوط می کند. پروسۀ اين سقوط، زير نفوذ و وابستگی به حرکت اُبژکتيو تاريخی پديده ها انجام می شود. روابط اجتماعی به چنان سطح بلوغی رسيده اند، که در آن، شرايط واقعيت چندگونۀ امروزی، مانند اين است، که خود بخود وظايف معين و روشنی را به پيش می راند، که با اين يا آن سوی خود، روشنفکران پيشرو انديشمند دانش آموخته را در گرداب خود، زنجيره ای کرده و به دنبال می کشد.
برای اينکه در زمان کنونی دمکرات باشيم، لزومی ندارد به سيستم هگل يا انديشمند ديگری کرنش کنيم. اهداف دمکراتيک بوسيلۀ زندگی واقعی به ما ديکته می شوند، بدون داشتن رابطۀ مستقيم با خواهشهای سوبژکتيو و خالصانۀ فردی روح. به ديگر سخن، در مراحل بالای جنبش پيشروندۀ اجتماعی، تغيير مرز بين ارزشهای دارای مفهومی همگانی و ارزشهايی اُبزکتيو رخ می دهد؛ روانشناسی اجتماعی از روانشناسی فردی جدا می شود، يعنی از خواهشهای روحی به مفهوم دينی اين واژه. در اين حالت، انديشۀ ايدئولوژيک دستيافت استثنائی هر شخص جداگانه ای خواهد بود، و هر شخص جداگانه ای می تواند آزادانه، بدون هرگونه زيانی به کار اجتماعی-فرهنگی، همانگونه نيز برای پيشرفت خودش، «ايدئولوژی خودش را در جيبش پنهان کند». «بحران انديشۀ اجتماعی» دقيقا در همين راستا هم اکنون در برابر ماست. بحران بروشنی خود را تبيين می کند، دست کم در اين مساله، که مردم با باورهای گوناگون ايدئولوژيک در يک حزب همکاری می کنند، اما در «برنامه ها و پرنسيپها» همبسته هستند.
با بررسی اين توضيح، به سه حالت می رسيم:
1-روانشناسی انديشۀ ايدئولوژيک با روانشناسی دينی شباهت کامل دارد.
2-ناپديد شدن انديشۀ دينی از صحنۀ اجتماعی، به مفهوم روانشناسانۀ انديشۀ ايدئولوژيک، همانا پديده ای پيشرو در سطح بالا می باشد.
3-فرمانروايی آفرينش ايدئولوژيک در اروپای باختری مدتهاست، که به پايان رسيده است. به جای آن احزاب و فعاليت عملی قرار گرفته اند. نقطۀ عطف دقيقا در اين مفهوم در ميان روشنفکران پيشگام ما نيز ديده می شود. اين همانا «بحران انديشۀ ايدئولوژيک» می باشد، که بايستی بدان درود گفت.
2
زير نفوذ شديد فرمانروايی انديشۀ شکاک (اسکپتيسيسم) و تنگاتنگترين حالت در پيوند با ديدۀ شک (اسکپسيس) ترويج مصنوعی خلقيات دينی، واژۀ «دين» آغاز به کاربرد در جريانها، ديدگاهها و جهانبينی هايی نمود، که نه تنها هيچ چيز مشترکی با دين ندارند، بلکه مستقيما در نقطۀ مقابل آن می باشند.
کانت بدرستی خاطرنشان می کند، که شکاک ها، گونه ای از چادرنشينان هستند، که کشتزارها را ناديده گرفته و ويران می کنند. مفاهيمی، که مدتهاست استحکام يافته، کاملا عينی بوده، و بنا بر اين، به هيچوجه نيازمند بازنگری نمی باشند، با اينهمه نمی توانند از آناليز منفی اسکپسيس فرار کنند. برجسته ترين انديشمندان و پيشروترين تاريخدانان، و کلا آدمهای عقل سليم، هرچه مصممانه تر، دين را همچون حوزه ای تبيين می کنند، که سرشتش بر فرض ارتباط انسان با خدا، در باور به جهان ماوراءالطبيعه، همچون تکميل جهان ملموس گذارده شده است. اما آدم شکاک کشتزار را با تنفر آبياری می کند. درخواست ناگزير متدولوژی دانشورانه، که مطابق با آن، هر مفهوم و هر مقرراتی بر اساس مجموعۀ معين ويژگی های عمده و همپيوستگی می باشد، برای عقل شکاک (اسکپتيک) وجود ندارد
آدم اسکپتيک در تلاش مهار نشدنی خود برای ويران کردن سنتز، استثنای ناگزير از قاعدۀ عمومی را زير بال حمايت خودش گرفته، و در عين حال ياری رساندن به آن، می کوشد قاعده را نابود کرده، تعميم را ويران نموده، و هر قانونی را به هيچ انگارد. و اتفاقا بر اساس همين شابلون نيز اسکپتيکهای امروزی در مسالۀ تبيين دين می انديشند. در روند تاريخ مسلما می توان چنان جريان دينی يی را يافت، که عنصر آنيميستی در آن از تبيين ضعيفی برخوردار شده است(2)؛ از سويی ديگر، در سيستمهای دارای خوی زمينی،تشخيص خطوط روانشناسانۀ ويژۀ دين، سخت نيست. با تکيه بر استثناء و از نظر دور داشتن اينکه هر مفهومی بر اساس مجموعۀ نشانه های معين کنونی شکل می گيرد، اسکپتيک نتيجه می گيرد، که دين نه بوسيلۀ باور به خدا، بلکه بوسيلۀ خطوط روانشناسانه ای معين می شود، که در اين يا آن سطح همۀ جهانبينی ها ويژگی دارند. اينها خطوط مشخصۀ احساس نسل، «عاشق بودن» به سيستم ويژه ای از ديدگاهها، دفاع غيورانه از آنها، فاناتيسم و غيره می باشند. و از همينجا نيز نتيجه می شود، که برای نمونه، آتئيسم و ماترياليسم عنصر دينی را در خود شامل می کنند و اينکه، دموکريت، اپيکور، لوکرتسيوس، هوبس، هولباخ، هلوسيوس، مارکس، انگلس و ماترياليستها و آتئيستهای ديگر، در رابطۀ روانشناسانه نيز شخصيتهای دينی يی بودند، همچون «آگوستين مقدس»، اُريگن، فرانسيس از شهر آسيس، و کلا همۀ قديس ها و زاهدان دنيا. و سپس می توان، با ادامۀ منطقی همان راه، کلا هرگونه پيدايش زندگی احساساتی را دينی به شمار آورد. (3) در کوتاه سخن،در تحليل نهايی، ادغام شگفت انگيز مفاهيم، ويرانی کامل «کشتزار» و آن پوچی انسان نخستين، که آ.لوناچارسکی از آن دين بيش از اندازه شگفت خود را می آفريند، به دست خواهد آمد[برای اطلاع کامل از دينی، که لوناچارسکی به نام «دين پنجم» تبليغ می کرد، به «کندوکاوهای دينی» اثر گ.و.پلخانوف، ترجمۀ همين قلم از روسی، مراجعه کنيد.م.]. با برخورد مداوم و در همه جا با چنين درهم آميزی مفاهيمی در ادبيات امروزی سبک نوين، که بيماری شک در همه جايش رسوخ کرده است، ديگر از کاربرد چنين انديشه های نادانشورانه ای، جای شگفتی برايمان نمی ماند. اما اين کاربردها از سوی نويسنده-روانشناسی چون اُوسيانيکو-کووليکوفسکی ما را به شگفتی وامی دارند. برای منقد محترمی، که نشانۀ خوب ادبيات کلاسيک می باشد، بی شک روشن است، که يکی از کيفيتهای درجۀ نخست کلاسيک، اين است: نبايد همه چيز را از اول آغاز کرد، و نبايد مقررات را بر اساس استثناء و نشانه های درجه دوم و فرعی برهم زد. برای منقد بابصيرت ما کافی بود-با ابراز واژه های سنجيدۀ خودش- مقايسه کند بين «موقعيت روحی» ايدئولوگ آتئيست و «موقعيت روحی» تيپ دينی، تا به نظر ما،برای او بيدرنگ آشکار شود، که در انديشۀ آتئيستی ايدئولوژيک هيچ ردی از احساس دينی وجود ندارد.
برای نمونه آکيم از «سلطۀ تاريکی»، اين نمايندۀ تيپيک ادراک دينی را، با پرولتر آگاهی، که سرشار از ايدآل سوسياليسم است، در يکجا بگذاريم. آکيم کاملا در جايی مانند جهانی ديگر قرار دارد. زمين به همان اندازه او را سرگرم می کند، که در آن پسر وی، نيکيتا [نام کوچک لوناچارسکی.م.] به گناه آلوده شد. اينجا، در کرۀ ما، هيچ چيز برای او لازم نيست؛ او حتی سخن گفتن را نياموخته است: لازم نيست، خدا او را همينجوری هم می فهمد. اما برای اينکه بر بخش خدايی انسان، بر وجدان او، تاثير بگذارد، کافی است با موح مقدس تلفظ کند:«آن … آن …». همۀ نيروی او، در نبودن تقاضا، در به اصطلاح آزادی درونی است.[پای] ايدئولوگ-کارگر، برعکس او، کاملا بر روی زمين است. نيروی وی و توانمندی روحيش نه از ادراک خداوند، بلکه از احساس روشن و کامل وی و ادراک مستحکم رابطۀ ارگانيک با طبقه اش، که دارندۀ وظيفۀ عظيم، نوين و تاريخی می باشد، سرچشمه می گيرد. در اينجا حتی سايۀ کرنش و لزوما پيوسته با احساس واقعا دينی در رابطۀ حقارت آميز با منافع مادی نيز وجود ندارد، بلکه برعکس، مغرورانه ترين و ژرف ترين اطمينان به اين وجود دارد، که زندگی ارزش زندگی کردن را دارد، و ايدآلهای تاريخی بشريت ارزش آنرا دارند، که برايشان مبارزۀ جدی و سرسختانه ای را به پيش برد. در کوتاه سخن، در روانشناسی کارگر سوسياليست، همۀ آن خطوط اصلی روانشناسی را می بينيم، که به بورژوای آلمانی بهانۀ کافی می دهند تا فراز کليشه ای خودش را تکرار کند:
«Die Arbeiterschaft ist frech geworden, weil anstatt der Religion der Materialismus herrscht» (4).
در روانشناسی پرولتر آگاه امروزی، واقعا روح زندۀ اپيکور و لوکرسيس رستاخيز کرده است، که سرشار از عناصر نوين فرهنگ می باشد، اما دنيای روحی آکيم را سايۀ پلوتين اداره می کند، که از کالبد خود شرمنده است. روانشناسی دين و روانشناسی جهانبينی ماترياليستی بر پايۀ ماهيت درونی خودشان در تقابل با يکديگر بسر می برند. و جستجوی ريشه های مادی و سرنخها در روانشناسی دين، از نقطه نظر دانشورانه بسيار خردمندانه تر و سودمندتر می بود، تا اينکه برعکس، ويژگی های دينی را به روانشناسی ماترياليسم و آتئيسم، نسبت دهيم.
اما ممکن است از ما بپرسند، آيا سرانجام، مگر فرقی هم دارد با کدام اصطلاح روانشناسی «انديشۀ ايدئولوژيک» اُوسيانيکو-کوولينکوفسکی تبيين شود؟ به اين پرسش ممکن پاسخ می دهيم، که اولا؛ نبايست مفاهيم را درهم آميخت، حتی آنگاه، که مستقيما نمی توان پيامدهای منفی از چنين درهم آميزی يی را پيشبينی نمود. و ثانيا؛ در همۀ ساختار هرگونه ايدئولوژی پيشرو ايدئولوژيک اُوسيانيکو-کوولينکوفسکی،پيرنگ دينی افزوده می شود. اُوسيانيکو-کوولينکوفسکی می پندارد دين بايد در روند رشد اجتماعی انسان، هرچه بيشتر مفهوم اجتماعی خودش را از دست بدهد. اما از آنجا، که خط مشخصۀ ايدئولوژی پيشرو را عنصر دينی تشکيل می دهد، در اينصورت، دين نيز همچون فاکتور اجتماعی، می بايد به بايگانی تاريخ سپرده شود.
در پی شبيه سازی روانشناسی دينی با روانشناسی جهانبينی دانشورانۀ همگانی، درستی موضع نخست،اشتباه بودن موضع دوم را مه آلود می کند.
3
به نکته های ديگری توجه کنيم.
اگر به موضع انديشۀ پيشرو ايدئولوژيک از جنبۀ فاکت خالص نگاهی افکنيم، آنگاه با منقد محترم می توانيم کاملا موافق باشيم، زيرا از روشنفکر دانش آموخته و انديشمند اروپای باختری سخن می رود. در باختر موضوع در اين باره بطور کلی، تقريبا اينگونه است: بورژوازی نقش گستردۀ تاريخی خود را بازی کرده است. ماموريت آفرينشی وی، به مفهوم تسخيرهای عمده و دليرانه، کاملا به پايان رسيده است. در صحنۀ اجتماعی هيچ کاری برايش نمانده است، جز سياست رقت انگيز، حريص و حقارت بار استعماری و مبارزه برای بازار.
با تهديد سرسختانه و مصرانه از سوی جنبش رشديابندۀ سوسياليستی جهانی، که با آن، به گفتۀ هوشيارانۀ آسکويت، نيازی به لاس زدن نمی باشد، بورژوازی از سويی مجبور است با همۀ نيروها و وسايل از موقعيتهای به دست آمده اش دفاع کند، و از سويی ديگر، به مصالحه تن دهد. اما کنسرواتيسم همپيوسته با پس نشينی های ناگزير، نمی تواند سرچشمۀ الهام آفرينش، ميدان نوسان گسترده، و دورنماهای بزرگ تاريخی باشد. با اين موقعيت اجتماعی-سياسی واپسگرا، بيحرکت و يخزده، بطور کلی، شرايط روانشناسانۀ اين محيط فراهم می شود.
روشنفکر باقريحه، حساس تر، و ظريفتر سازمانيافته، برخاسته از محيط بورژوايی، که جذب همين محيط می شود، عميقا از دنيای بورژوايی دوروبر خود ناخرسند است و آنرا با حرارتی بيشتر از هر سوسيال-دمکراتی افشاء می کند. او ارزشهای نوين را می جويد و حريصانه می جويد. اما به خاطر شرايط گوناگونی، که جای بررسی آنها در اينجا نيست، روشنفکر بورژوا اساسا توانش را ندارد به ايدآل پرولتاريا جذب شود. برای ايدئولوگهای بورژوازی سدۀ هژدهم، که از ميان اشرافيت فئودالی برخاسته بودند، چندان هم سخت نبود بر نقطه نظر طبقۀ سوم تکيه کنند، زيرا گذار از يک طبقۀ ممتاز زوال يابنده به طبقه ای ديگر، که از نظر مادی نيرومند بوده و از نردبان تاريخ بالا می رود، از نظر روانشناسی، به مراتب آسانتر از گذار به طبقۀ کارگری می باشد، که به گفتۀ «مانيفست حزب کمونيست»، از ديدگاه مادی، هنوز دارای چيزی حز زنجيرهای خودش نيست. بر اين «پايۀ» مادی، «روبنای» روانشناسی چندين طبقۀ فوق العاد پيچيدۀ روشنفکر نهاده می شود. اين روشنفکر ی، که در بسياری موارد گسسته از بورژوازی، اما ناتوان در جذب شدن به ايده های پرولتارياست، در تب و تاب است و در جستجو، از سويی به سويی پرتاب می شود، لرزان هرگونه ارزشمندی سوبژکتيو را هدف گرفته و آنها را بگونه ای دردناک و ساختگی پرورش می دهد. امپرسيونيسم- ويژگی بارز اوست. در واقع، او در همين امروز می زيد و خدای يکروزه را نيايش می کند. مانند پشۀ يکروزه، خدايان يکروزه نيز وجود دارند. بخش «کاملا و کاملا ناچيزی» به اين يا آن گونه به جنبش کارگزی خدمت می کند، اما اکثريتی از اين اقليت ناچيز به ايدآلهای سوسياليستی نفوذ نمی کند. اُکو در خدمت پرولتارياست، مانند کاتی در «گروگانهای زندگی»(5)،- يکی را دوست دارد، اما زن ديگری است،- همينطور آرزويی پنهانی را می پروراند، که روزی معشوق روی پايش بايستد.
در کوتاه سخن،فاکت زوال آثار پيشرو-ايدئولوژيک در اروپای باختری در برابرمان است. و اين فاکت خود را با نيروی ويژه ای در نطابق انديشۀ فلسفی امروزی با سيستمهای کبير فلسفی اين دوران به رخ می کشد، آنگاه، که بورژوازی انقلابی بود و به مبارزه با نظم کهنۀ فئودالی می پرداخت.
فلسفۀ سده های هفده، هژده و آغاز سدۀ نوزده تا مغز استخوان آکنده از محتوای انقلابی اجتماعی-سياسی می باشد. در اينجا شالودۀ فلسفۀ تاريخ، تاريخ فلسفه، جامعه شناسی، پداگوژی، فلسفۀ حقوق و … گذارده می شود.
براستی، وظايف سترگ تاريخی، ايدآليسم مطلق آلمانی را تشويق کردند، تا انجام کامل خود را در تقريبا همۀ حوزه های چندجانبۀ ادراک بارور شدۀ سيستم هگل پيدا کند. در 5 ژوئيۀ 1816 هگل در نامه به نيتهامر چنين نوشت:« من باور دارم، که روح جهانی به زمانۀ ما فرمان داده است «به پيش!». اين فرمان با مقاومت روبرو می شود، اما اين موجود بدون انحراف راه می پيمايد، همچون فالانگ آهنين تنگاتنگ متصل شده»[دسته های سربازان رومی با نيزه و سپر، که نيزۀ رديفهای پشت سر بلندتر بوده و همه با سپر برای خود پناهگاهی مانند تانک می ساختند.م.]، و … اين سطور پرانرژی دليرانه، به منتهای درجه بهتر و به منتهای درجه روشنتر سمت و سوی کلی انديشۀ اجتماعی خوی فيلسوفان کبيری را نمايان می سازند، که در «ايدئولوژی های» خود تلاشهای توفانی بورژوازی جوان اروپای باختری را بازتاب می دادند.
اما، فلسفۀ کنونی، مگر دست کم يک ايدۀ سرزندۀ ثمربخش اجتماعی را هويدا می سازد؟ قطعا، نه حتی يکی. از تمجيدهای خستگی ناپذير فرهنگ کاپيتاليستی و کسالت آورترين آناليز پردردسر چيزی به نام مفهوم و ارزشمندی فرهنگ، افسردگی گورستانی می دمد.
افزون بر اين، فلسفۀ امروزی نيز کاملا از «ايدئولوژی» اجتماعی اشباع شده است. روشن است، تنها با ايدئولوژی کنسرواتيو [اشباع شده است]، زيرا نخستين انگيزه دفاع سرسختانه، شورانگيز، و به معنای واقعی، دينی از نظم موجود می باشد. يعنی هنگامی، که اُوسيانيکو-کوولينکوفسکی به نام درخواست و تقاضای واقعيت، به آزادی از ايدئولوژی درود می فرستد، در آنصورت، او برخلاف ايدآلهای خودش به ايدئولوژی کنسرواتيو، يا حتی انقلابی درود می فرستد، در حاليکه به ايدئولوژی نخستين پوئن مثبت، ولی به ايدئولوژی انقلابی پوئن منفی می دهد. هيچ طبقه ای و هيچ حزبی بدون ايدئولوژی سر نمی کند، و همۀ پرسش در اين است، که محتوای مشخص آن چيست.
واقعيت اجتماعی بدون ايدئولوژی نيز چنين مفهوم متافيزيکی بی محتوايی است، مانند روی ديگر نقطه نظر دوآليستی اُوسيانيکو-کووليکوفسکی،-ايدئولوژی منفک شده از واقعيت. هر جهانبينی يی بازتاب واقعيت می باشد-استاتيک يا ديناميک واقعيت- و دقيقا از اين روی، که بازتاب واقعيت می باشد، بر روی آن تاثيری معکوس می گذارد.
ايدئولوژی خصوصی و فردی، که تشکيل دهندۀ ايدآل اُوسيانيکو-کووليکوفسکی باشد، وجود ندارد و نمی تواند داشته باشد. افراطی ترين اندويدوآليست، ميزانتروپ [فرد متنفر از اجتماع]، که نوع بشر را حقير می شمارد، ايدئولوژی خود را، با حرارتی نه کمتر از هر ايدئولوگ ديگری، تبليغ می کند. حتی سوليپسيست، که معتقد است غير از خود او، هيچ چيز و هيچکس ديگری وجود ندارد، او نيز می کوشد تئوری خود را دستاورد اجتماعی گرداند(6) و در اينجا می توان با واژه های گوته گفت:
Nichts ist innen, nichts ist draussen,
Denn was innen, das ist aussen (7).

سخن را ادامه دهيم و گرچه کوتاه، بپردازيم به «بحران انديشۀ ايدئولوژيک» ميان روشنفکران روسی ما.

روشنفکران تحصيلکرده و انديشمند ما هنوز دارای همۀ دلايل تاريخی اُبژکتيو می باشند، تا در صفوف دمکراسی و سوسيال دمکراسی باقی بمانند. و اينان تا کنون به اندازۀ کافی خود را در اين راستا نشان داده اند. راستش، در سالهای اخير، سالهای واقعا ارتجاعی روسی و خستگی مفرط اجتماعی، با سرگرم شدن به دين و تصوف همچون ايدئولوژی فردی (که، در پرانتز متذکر می شوم، به هر روی، تبيين جريان اجتماعی می باشد)، روشنفکران پيشگام ما در واقع مانند اين است، که به صرافت افتاده اند ايدئولوژی انقلابی را نابود کنند. بسادگی می تواند اتفاق بيافتد، که روند رويدادها چنين پيشگويی هايی را وارونه کند.(8) اما اگر روشنفکران روسی در واقع از «سلطۀ» «انديشۀ ايدئولوژيک» آزاد شوند، در اينصورت- اين را می توان با اطمينان کامل پيشگويی کرد-، در راهی، که اُوسيانيکو-کووليکوفسکی آرزويش را دارد، گام نخواهند گذارد.
4
در مباحثات هرچه بيشتر روشن شد، که از ديد اُوسيانيکو-کووليکوفسکی مرحلۀ دينی در ايدئولوژی را بايد پيوند روانشناسانۀ ايدئولوگ با سيستم خودش، عشق به آن، و «عاشق بودن» به ايدۀ خود به شمار آورد. اين رابطه باز هم بايد به اين دليل دينی به شمار آيد، که نقطه نظر پيشرفت، که در اساس دانش امروزی قرار دارد، اطمينان به ارزشمندی مطلق تئوری مورد باور را از ما سلب می کند. همه چيز نسبی است، حقيقت مطلق وجود ندارد،-علوم مثبته به ما می گويد، و از اينجا آن دليل ناشی می شود، که وابستگی پابرجا و غيرتمندانه نسبت به ارزشمندی ناپايدار، آغاز خود را در موضع دينی سوبژکت می يابد. با نگاه دقيق، از ديدگاه دانشورانه به اين مباحثه، سخت نيست متوجه شويم، که نقطۀ حرکت آنها درخواست دينی و متافيزيکی می باشد. در اينجا بصورتی پنهانی فرض می شود، که تنها ارزشمندی جاودانه و تغييرناپذير به «عاشق بودن» و دفاع غيورانه خدمت می کند. چرا اينگونه است؟ چرا ادراک نسبيت تاريخی ارزشمندی روحی بايد سطح «عاشق بودن» را در آن پايين بياورد؟
سوگند آدم جوان به عشق هميشگی و پايدار، لبخند خيرخواهانه ای را بر لبمان جاری می سازد، اما، بدون در نظر گرفتن اين موضوع، خيانت سبکسرانه را بشدت محکوم می کنيم. اينجا، در اين مسالۀ سوبژکتيو، جايی که انديشه، و همزمان احساس را نيز می بايد بين پايداری و دگرگونی، تراز کنيم، همواره از کوره راهی باريک در گذر هستيم، که در هر دو سويش تنگاتنگ، نسترن کاشته شده است. کمی به کناره برخورد، و فاجعه: گير کرد. و از اين تنها يک نتيجه به دست می آيد: مناسب نيست روشنفکرانه منحرف شويم.
گذشته از اين، خود نسبيت تاريخی ديگر چنان سرگيجه ای نيست و چنان مطلق نيز نمی باشد، آنگونه که «عقل يکجانبه» می پندارد. «هر فلسفه ای،- هگل بدرستی می گويد،- لازم بوده است، و هنوز هيچکدام از آنها نمرده است، اما همۀ آنها مانند لحظه هايی از کل بگونه ای مثبت در چيزی به نام فلسفه نگهداری می شوند». همين را دربارۀ هر شاخۀ شناخت، و همچنين دربارۀ «ايدئولوژی» های شناخت تاريخی گذشتۀ روشنفکری دمکراتيک روسيه می توان گفت. نارودنيسم انقلابی در سالهای 70 (سدۀ نوزدهم)، که در ضمن اُوسيانيکو-کووليکوفسکی، همچون نمونۀ درخشان رابطۀ «دينی» با وظايف اجتماعی،به آن اشاره کرده است، در واقع، تئوری اجتماعی دوران خودش بود. پذيرفتن اُبشين، همچون پايۀ اُبژکتيوی، که ساختمان سوسياليستی می بايستی روی آن بنا می شد، و باور به قريحۀ اجتماعی-انقلابی دهقانان به ياری آن نتايجی اثبات می شد، که بوسيلۀ واقعيت آنروزی بنا می شدند، ليکن موضوع باور کور دينی به شمار نمی رفتند. اين که چيزی نيست، در اين ديدگاه حقيقت مسلمی وجود داشت، که در درجۀ نخست، از اين قرار بود، که آموزۀ سوسياليستی می بايد از پايه های اُبژکتيو اقتصادی حرکت کند، و در درجۀ دوم، دگرگونی جدی اجتماعی تنها می تواند بوسيلۀ تودۀ مردم انجام يابد. اين موضع مهم به شکل تئوريک کلی ايشان، در ايدئولوژی سوسيال دمکراتيک وارد شده، و مزاحمش نشد «با سخن نوين تاريخی و بسيار پرمحتوا» به فعاليت بپردازد(9). ارادت خالصانۀ نارودنيکها به ايدآلهايشان، «عاشق بودن» ايشان به حهانبينی هايشان، آمادگی هميشگی آنها برای عمل قهرمانانه بخشی از واقعيت تاريخی روسيه بوده و خواهد ماند، و به هيچوجه ارثيۀ اضافی يی در صحنۀ اجتماعی نيست، که می بايستی در جيب پنهان شود.
در پايان، برای خودمان مشخص تر روشن کنيم، اُوسيانيکو-کوولينوفسکی واقعا از کداميک از ايدئولوژی های امروزی سخن می گويد. در گزارش وی در اين باره اشاره هايی شده بودند، که مفهوم واقعی شان از اثری، که از آن گفتاورد کرده ايم، کاملا عيان می شود. در اين سطور می خوانيم:
«فکر می کنم لزومی ندارد ايدئولوژی سوسياليستی را به دين و فلسفه تبديل کنيم. عنوان آن ابزاری برای تشخيص(دياگنوز) اجتماعی و تاريخی می باشد، و بوسيلۀ دانش و نقد نيرومند است. مارکسيسم «برای روح»، برای احساسات دينی، برای نظاره گری های فلسفی مناسب نيست، [بلکه] در سطحی بالا برای فهم جنبش اشياء، برای نگاه به آينده، و برای عمل خردگرايانۀ ناگزير تاريخی مناسب می باشد.»(10) پس روشن است، که مساله بر سر مارکسيسم ، بر سر تئوری سوسياليسم دانشورانه است. اينکه آموزۀ سوسياليستی را نبايست به دين تبديل کنيم، حقيقتی بی چون و چراست. آنچه، که مربوط می شود به پيوند سوسياليسم دانشورانه با فلسفه، اين ديگر مسالۀ ديگری است. از ديدگاه ما، سوسياليسم دانشورانه در تنگاتنگ ترين وجهی در پيوند با ماترياليسم فلسفی ديالکتيک قرار دارد، که نمايانگر ادامۀ جامعه شناسانه و منطقی آن می باشد. اين ديدگاه ما مدافعان خودش را در ادبيات تئوريک مارکسيستی يافته است، و هنگامی، که در بارۀ اين مقوله سخن می رود، اينگونه که به نظرمان می رسد، می بايستی روی مباحثات ايشان حساب کرد. منتقد محترم متفکر و کلا محتاط نمی دانيم چرا حساب کرده ممکن است در اين باره خودش را تنها به يک فراز محدود کند: «می ترسم تلاش برای تبديل آن (مارکسيسم،-سخنران می گويد) به جهانبينی فلسفی کامل و گسترده به موفقيت نيانجامد…»(11). در ضمن، در اين رابطه اين مهم نيست، بلکه مهم اين است، که اُوسيانيکو-کوولينوفسکی از مارکسيسم عنصر سوبژکتيوش را گرفته، آنرا بدين وسيله به کتاب درسی رياضی تبديل می کند.
اغلب در روانشناسی مارکسيسم حتی، اگر اشتباه نکنم، برخی از مارکسيستها نيز، موضع معروف اسپينوزا را به کار برده اند:نخنديد، نگرييد، بلکه بفهميد. اين سردرگمی بيشتری است. ماهيت و اساس مارکسيسم در کوشش فراگرفتن(پوشش دادن) در صورت امکان، هرچه کامل تر و همه جانبه تر از واقعيت گوناگون و تاثيرگذاری بر آن می باشد. زيرا انسان در واقعيت، هم همچون سوبژکت و هم همچون اُبژکت، موجودی نه تنها انديشمند، بلکه همچنين احساس کننده می باشد. و از همين روی، قطعا درست تر خواهد بود در رابطۀ روانشناسی مارکسيسم(12) فرمول بی طرفانه و نظارگرانۀ آن انديشمند کبير را تغيير دهيم: هم بگرييد، هم رنج بکشيد، اما پيش از هر چيز بفهميد.
اُوسيانيکو-کوولينوفسکی در همۀ ساختار خود از نقطه نظر دوآليستی خود، دنيای درونی انسان را در دو بخش مخالف می گستراند- در احساس و هوش. بخش نخست، محرمانه و مطلقا فردی، و بخش دوم، مطلقا اجتماعی می باشد. برای احساس، «برای روح» «تصوف و دين» لازم هستند. زيرا «روح» در صحنۀ اجتماعی جايی ندارد: در آنجا بايد هوش تنهای سرد، حساب و کتاب رياضی بيطرفانه عمل کند. در اينجا با کنار گذاردن پرسش دربارۀ کيفيت غذای روحی دين و تصوف پيشنهاد شده بوسيلۀ اُوسيانيکو-کوولينوفسکی، متذکر می شويم، که اين نوع دوآليسم هم بعنوان روانشناسی دانشورانۀ امروزی، و هم همچون فلسفۀ ماترياليستی و پوزيويتيستی، کاملا محکوم و رد شده است. برآوردن خواهش نفسانی در تنگاتنگترين پيوند ارگانيک با همۀ فرمهای فعاليت هوش می باشد.
آرامش روح نه در جهان، بلکه در ماورای جهان، در دين و تصوف تاريک و بی انتها، انسان را برای فعاليت سوسياليستی بسيار و بسيار کم فايده می کند. بيش از هرچيز، چنين دوگانگی يی با پشت کردن به امر اجتماعی به انجام می رسد. يگانگی واقعيت، دوآليسم بينشی را ويران می کند.
سال 1914.
توضيحات
1-به بهانۀ گزارش د.ن. اُوسيانيکو-کووليکوفسکی، خوانده شده در 11 ژانويۀ 1914، در جامعۀ ادبی سرتاسری روسيه.
2-مدافعان به اصطلاح مفهوم گستردۀ دين معمولا از بوديسم، همچون دين به مفهوم جهانی سخن می گويند، که همزمان با ماوراءالطبيعه بيگانه است. بوديسم نيرُوانای خودش را دارد، که در رابطۀ روانشناسانه به هيچوجه از باور به جهان ماوراءالطبيعه فرقی ندارد[البته بوديسم سرشار است از پنداشتهای آنيميستی، که شرح آنها را در سلسله مقالات پلخانوف زير فرنام «کندوکاوهای دينی در روسيه»، ترجمۀ همين قلم می توان خواند.].
3- با منکر شدن خوی دينی ايدئولوژی دنيوی، ردکو در مباحثات، بوسيلۀ يک سری نشانه های بارز، نادرستی اين نقطه نظر را به تصوير کشيده است.
4-طبقۀ کارگر پررو شده است، زيرا ماترياليسم به جای دين، فرمانرواست.
5- نمايشنامۀ سولوگووب، که در آن زمان غوغا کرده بود.
6-پ.يوشکه ويچ در مقالۀ پرداخته شده به گزارش اُسويانيکو-کووليکوفسکی مرا به باد سرزنش گرفت، که چرا من در مخالفتهايم خوی روانشناسی اجتماعی ايدئولوژی را از نظر دور داشته ام. اينگونه که پيداست، پ.يوشکه ويچ به اشارۀ من به اين توجه نکرده است،که ايده های روسو و مارکس تبيين زندگی اجتماعی بوده و دقيقا در پی اين توانستند تاثير معکوسی را بر روند رشد اجتماعی بگذارند. اين نقطه نظر روانشناسی اجتماعی می باشد.
7- چيزی در درون نيست، چيزی در بيرون نيست، زيرا آنچه در درون هست، در بيرون نيز هست.
8-مقاله در سال 1914 نوشته شده است.
9-ن.ک. به مقالۀ اُوسيانيکو-کووليکوفسکی-«نتايج ادبيات هنری روسی سدۀ 19»، «وستنيک واسپيتانيا»، شمارۀ 6، ص 25، سال 1912، تاکيد از نويسنده.
10-هما، ص 37.
11-همان، ص 87.
12-نبايست روانشناسی مارکسيسم را با روش قاطی کنيم.