پرش به محتوا

تباه گشته در میدان مین، دود و تاریکی، ضایعات آلوده و سیمان داغ

s6vjvjfu

شیده رخ فروز

منتشر شده در خیزش شماره 34

هنوز عربده های «جنگ جنگ تا پیروزی» و «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم» حاکمان مرتجع، که طی 8 سال آتش تنور خانمانسوز جنگ را می دمیدند، در ضجه های قربانیان مثله شده مناطق و شهرهایی که پیامدهای خونبار جنگ خورۀ جسم و روحشان گردیده، پژواک هولناک مرگ و ویرانی را طنین انداز است. مردمی که از فرط محرومیت و فقر مطلق، ناگزیرند نان خود را با چاشنی خون و مرگ در میدان های مین بازمانده از جنگ، جستجو نمایند. سهم آنان از انفجار مین و مهمات جنگی، تنها صدایی مهیب، دودی سیاه، مشتی خاک به جا مانده که روزی پدر یا کودک خانواری بود، یا پیکری ناقص و سربار است که بدبختی را تداوم می بخشد.

«… درآمدی نداشتیم. روزها مسافرکشی می کرد در فاصله مهران و ملکشاهی. نفری پنج هزار تومان. یک روز مسافر بود. یک هفته نبود. مجبور بود خرج مان را با خرید و فروش ضایعات در بیاورد. همیشه هم قاطی ضایعات، مهمات منفجر نشده بود. … از یاور صفرزاده امروز فقط یک مشت خاک مانده و انبانی از بدهی که رفعت توان بازپس دادنش را ندارد که حالا نه همسری هست و نه شغلی و نه درآمدی و سربار پدر پیرش شده در 41 سالگی و با یارانه زندگی خود و دخترش را می گرداند. از زندگی 20 ساله یاور و رفعت، هیچ چیز نمانده. حتی شناسنامه یی هم ندارند که بتوانند بگویند که هستند و بودند. همه چیز در آتش بیکاری سوخت و تمام شد…» (گزارش اعتماد 8 تیر93)

خرید و فروش ضایعات یکی از راه های امرار معاش مردم مهران، دهلران و روستاهای اطراف آن است. مناطقی  که فقر و بیکاری از سر و رویشان بالا می رود و تا 120 کیلومتر دورتر از آنجا نیز، آلوده به مهمات منفجر نشده باقیمانده از زمان جنگ است. «دلال ها ترکش را کیلویی 450 تومان و آهنش را کیلویی 800 و 600 تومان می خرند. مس را کیلویی 1800 تومان و 2000 تومان می خرند و بابت گلوله های 120 که کلاهکش 40 کیلو وزن دارد کیلویی 800 تومان پول می دهند.»

واقعیت دردناک این است که علاوه بر این بسیاری قربانیان طعمۀ مین، ساکنان بومی و عشایری می باشند که از راه چرای احشام در مناطق «آزاد و غیرممنوع» کسب معاش می کنند، و غفلت و بی اعتنایی متولیان امور، آنان را به کام مرگ در اراضی و مناطق ناامن و آلوده می کشاند: «با گوسفندها راه می رفتم که یکهو زیر پایم منفجر شد. منطقه ممنوع نبود. آزاد بود. گفتند پاکسازی شده روی زمین مین نبود. اگر هم بود من ندیدم. … بعد از انفجار دیگر هیچ چیز یادم نیست. بیهوش شدم و مرا بردند بیمارستان. به هوش آمدم و دیدم از ساق پا قطع کرده اند. عفونت همان پای قطع شده هی آمد بالا. هی سیاه شد تا آخر 24 فروردین امسال زدند و از بالای زانو رفت. … چند روز قبل برادرم از چنگوله قدیم چاشنی مین والمرا آورد. هرچه می گوییم این زمین ها هنوز پر از مهمات است باورمان نمی کنند. پارسال یک نفر رفت روی مین و پایش از زانو قطع شد. گفتند منافق بوده و رفته قاچاق ببرد. ما رفتیم سراغ منطقه. دیدیم همان جا که پاکسازی شده یک رشته مین ام 14 جا مانده. مسئول مربوطه مجبور شد حرفش را پس بگیرد و پرونده مرا درست کردند … منصور صبح روز 25 مرداد 1370 و در سن 10 سالگی گوسفندهایش را برد چرا حاشیه چنگوله. جایی که هیچ تابلوی هشداردهنده یی نبود. جایی که روزهای قبل هم منصور رفته بود و گوسفندهایش را برده بود. ساعت چهار بعد از ظهر همان روز، درخشش آن فلز طلایی کار خودش را کرد و چهار انگشت منصور منفجر شد. در بیمارستان ایلام انگشت سوم را پیوند زدند که امروز، بعد از 23 سال یک زایده بی قواره و بدون حس است در منتهی الیه زایده یی که هیچ توانی ندارد…»

بخشی از مردم این مناطق که از سوی شرکت نفت، به صورت کارگران مزدبگیر در پروژه های پاکسازی مسیر خط لوله در زمین های آلوده به مهمات جنگی، و یا برای کار در گمرک مهران به خدمت گرفته می شوند، با دردها و محرومیت های شدیدتری دست به گریبانند که ذره ذره وجودشان را تباه می سازد. پیمانکاران خصوصی که پروژه های اجرایی میادین نفت و گاز مهران و نوار مرزی استان ایلام به آنان واگذار گردیده، تنها انجام پروژه ها و وصول پول صورت وضعیت و سایر مبالغ به جیب زدنی برایشان مهم تلقی می شود. آنان حتی از فراهم نمودن ابتدایی ترین شرایط و امکانات (حتی یک جفت دستکش) برای کارگران سر باز زده و از بیکاری و درماندگی این خیل عظیم نهایت سود را می برند:

«… آنها به دلیل جا به جایی مهمات شیمیایی عمل نکرده، حالا دچار مصدومیت شیمیایی با همان علایم مواجهه با گاز خردل شده اند و نخستین قدم، انجام آزمایش و عکسبرداری از ریه است که توانی برای پرداخت هزینه گران آزمایش ها ندارند و در این سال ها، هیچ کدام شان نتوانسته اند برای اثبات مصدومیت خود قدمی بردارند. فرهاد یکی از همین مردان و ساکن روستای «چنگوله» است. مرد 40 ساله و درشت اندامی که گذران ناپیوسته زندگی اش را از کارگری برای حفاران نفتی یا گمرک مهران تأمین می کند. تاول های ریز و درشت فرهاد هر از گاهی می آید و تا چند ماهی ماندگار می شود تا به یاد فرهاد بیاورد که حتی جا به جایی مهمات شیمیایی هم تاوان دارد. … سال 87 حدود 9 ماه برای تیم های پاکسازی همکار با پروژه های نفتی کار می کردم. کارم جا به جا کردن گلوله های توپ و آر پی جی در اندازه های یک متر در یک متر و 20 سانت از مسیر خط لوله بود. گلوله ها را با بیل و کلنگ از زمین درمی آوردم و با دست حمل می کردم. بعد از دو یا سه ماه، یک ناظر از تهران آمد. همان روز هم یکی از همین گلوله ها روی دستم خورد و زخمی کرد. ناظر گفت برو دستت را با آب سرد شست و شو بده. گفت شما حق ندارید این گلوله ها را با دست جا به جا کنید باید دستکش بپوشید. این گلوله ها باید در جعبه خاک باشد و جعبه ها جا به جا شود. بعد از دو ماه، دست هایم تاول زد. در پایان 9 ماه دست هایم را به یکی از سرهنگ های خودشان نشان دادم، گفت برو دکتر. از 9 ماه کار، فقط شش ماه ما را بیمه کرده بودند، دو سه بار رفتم ایلام. هزینه ویزیت ها گران بود. دکترها هم می گفتند برو کرمانشاه. برو خوزستان. برو تهران. من نمی توانستم بروم. پول نداشتم. کارگر بودم با ماهی 300 هزارتومان حقوق که آن را هم کامل نمی دادند.»  

آوار شوم و سنگین بیکاری و گستردگی مسکنت بر مهران و روستاهایش (و سایر نواحی مرزی)، ویرانی دردناکی را نصیب مردم محروم نموده است. داشتن آشنا در گمرک مهران و هزینه کرد 120 هزار تومان، موقعیتی است که مردان شهر و روستا را به صورت کارگر مزدی و با گرفتن کارت سه یا شش ماهه کار در گمرک، به انجام شاق ترین کارها در غیرانسانی ترین شرایط وامی دارد. در این مورد نیز مانند پروژه های نفتی منطقه، کارگران از کوچکترین امنیت و امکانات شغلی محرومند، مزدها زیر حداقل قانونی چلانده می شود و حتی جرعه ای آب در گرمای طاقت فرسای بالای 45 درجه از دهان کارگر دریغ می گردد: «جا به جا کردن کیسه های 50 کیلویی سیمان تازه از تنور کارخانه های ایلام رسیده که باید از روی کامیون ایرانی ها به کامیون عراقی ها منتقل شود، تنها شغل نیمه پایدار است برای مردانی مثل احمد علی که گاه وزن کیسه های سیمان با جثۀ نحیف خودشان رقابت می کند… اگر بتواند یک روز از شش صبح تا هشت غروب زیر آفتاب داغ و در گرمای 45 درجه یا در سرمای منفی پنج درجه در گمرک بماند و کیسه 50 کیلویی سیمان را جابجا کند، آخر غروب 40 هزار تومان مزد می گیرد… بیمه که نیستیم. برای کارگرها حتی آبسردکن نگذاشته اند. اگر راننده ای دلش بسوزد از بطری آب یک جرعه به کارگر می دهد… پارسال به چشم خودم دیدم. کارگر از گرما افتاد روی تریلی، روی سیمان ها و بیهوش شد از گرما. آب سرد ریختند روی سرش که به هوش بیاید. تشنج کرد و بردند درمانگاه مهران. تابستان هایمان را نمی توانی باور کنی. روی کیسه 50 کیلویی سیمان هنوز مهر رنگی کارخانه ایلام خشک نشده و سیمان هنوز داغ است. هوا هم که 45 و 50 درجه است. همان 50 کیلوی داغ را باید بگذاریم روی کول مان و از این تریلی به آن تریلی ببریم.»

وعده وعیدهای توخالی مسئولان حاکم بر بقایای ویرانگر جنگ، چیزی جز بی اعتنایی و  تمسخر فقر مردمی که تمامی زندگی شان را از دست داده بودند، نبود. شهر مهران برای ساکنانش جز کلافگی، افسردگی و دست و پنجه نرم کردن با پیامدهای جنگ خانمانسوز فاقد هرگونه امکانات شهری است، شهر سینما ندارد، باشگاه ورزشی ندارد، روزنامه ندارد، کتابخانه و کتابفروشی ندارد… تنها بیمارستان مهران حتی قادر به مداوای مجروحان پاکسازی زمین های آلوده به مهمات و مین های به جا مانده از دوران جنگ هم نیست و امکانات عکسبرداری و رادیوگرافی بیمارستان معمولا خراب است و قابل استفاده نیست و مجروحان برای رسیدن به نزدیک ترین مرکز درمانی مجهز به امکاناتی برای مداوای اولیه، باید فاصله دوساعته تا ایلام یا مسافت شش ساعته تا کرمانشاه را تحمل کنند.  

«دولت که چنگوله جدید را ساخت به ما قول داد که برایتان سد می سازیم و زمین کشاورزی می دهیم که به درد صیفی جات بخورد. امروز که می بینی بیشتر مردهایمان ببکارند. دولت یک مدرسه راهنمایی ساخت ولی بچه هایمان برای دبیرستان باید پنج کیلومتر پیاده بروند تا برسند چالاب. بچه هایمان هم درس را رها کردند و معتاد و موادفروش شدند یا که از روستا رفتند و زن و بچه شان را جا گذاشتند… مردهای روستاهای مهران برای کار باید بروند صدها کیلومتر دورتر. باید بروند هرمزگان و خوزستان برای کارگری بندر تا بتوانند ماهی 300 یا 400 هزار تومان دستمزد بگیرند برای مدتی کوتاه. آنها هم که می مانند باید مثل احمدعلی بروند کارگری گمرک مهران برای جا به جا کردن بار سیمان. معدودیشان دام دارند با 10 یا 12 راس بز یا گوسفند یا دو راس گاو. معدودیشان کشاورزند که باید با خست باران بسازند و به دیم دل خوش کنند. در زمین هایی که برای رسیدنش باید 150 کیلومتر با تراکتور به سمت دامنه کوه بروند که اگر تراکتور، بالای کوه چپ نشود و اگر بارانی زده باشد، دل شان بند می شود به امید برداشت هفت یا هشت کیسه گندم که بعد از دادن مزد کارگر و حق کود و حق تراکتور، آن سهم هم تا نصفش آب می رود. پیمانکاران شرکت نفت هم که می آیند برای پروژه های نفتی، نوری به دل مردان روستاها نمی تابد و نیروهای بومی برای شرکت نفتی ها می روند در اولویت های بعد از آخر آن هم فقط برای کارگری. احمدعلی سال 92 فقط چهار ماه در گمرک کار کرده و باقی سال را بیکار بوده. حتی اهالی برای چوپانی هم او را صدا نکرده اند که بتواند بابت یک ماه گوسفندچرانی و ماندن در کوه 350 هزار تومان برای خانواده اش بیاورد. فرهاد می گوید: پارسال از برج 1 تا برج 4 برای شرکت نفت کارگری کردم که حقوق 3 ماه را به من دادند. برج 5، 6 و 7 را بیکار بودم. با پارتی بازی و جور کردن آشنا، برج 8، 9 و 10 با ماهی 670 هزارتومان حقوق، کارگری شرکتی ها را کردم. برج 11 و 12 و فروردین امسال بیکار بودم. اردیبهشت ماه فقط 3 روز کار کردم و تا الان هم بیکارم.»

این واقعیات دردناک گوشه ای از زندگی مردم زحمتکش ایران در مناطق محروم و آسیب دیده از سیاست های منحط حاکمان کنونی است، زندگی که چشم اندازی جز تداوم تاریکی و تباهی در آن موج نخواهد زد. نسلی مثله شده بر ویرانۀ محرومیت ها و نسلی که همچنان بدنبال لقمه ای نان و جرعه ای آب نه تنها خانواده اش بلکه خود را نیز با درماندگی جا خواهد گذاشت . نمی توان و نباید به این شرایط ضد انسانی گردن نهاد. این تمامیت سزاوار نابودی و از نو ساختن بدست خود ماست. 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: