سياسی

سرمایه داری پایان تاریخ نیست، بشریت در تکاپوی آفرینش مدل دیگری است

gfzgfzctx5566

» بشریت باید وسیله های پیش رفتن مشخص در راه دیگری را فرا سوی سرمایه داری فرتوت بیابد. این کار آسان نخواهد بود. راه دراز و آکنده از مانع ها خواهد بود. البته، این یگانه راه حل است. بنابر این، اگر مایلیم این جهان ممکن دیگر را که به طور اجتماعی عادلانه و حرمت گذار طبیعت است، بنا نهیم، باید آن را بپذیریم. کوتاه سخن، ضد سرمایه داری بودن امری ناگزیر و عقلانی است.»

پژوهش : م . ت . برومند

سر سخن

می گویند: «انسان همواره جنگیده است» ؛ «انسان در اساس خود خواه است» ؛ «سرمایه داری همیشه وجود داشته است و وجود خواهد داشت» ؛ «سرمایه داری، به رغم عیب های اش، کم تر زیان آور است» ؛«سرمایه داری یگانه مدلی است که شایستگی های اش را نشان داده است. همه جامعه های دیگر به فاجعه هایی انجامیده اند». این تأیید ها که در همه جا به گوش می رسند و از دیرباز نقشی بسیار دقیق بازی می کنند، هر بحث جدی و هر تحلیل انتقادی و هر پیشنهاد بدیل برای مدل اقتصادی را که در آن به سر می بریم، از سر راه خود می روبد. بدیهی است که پذیرفتن این تأیید ها مانع از دیدن و بررسی نکته اساسی است. ما در جهانی استوار بر استثمار، فقر و نا برابری ها زندگی می کنیم؛ در جهانی به سر می بریم که بحران فراگیر و سیاره ایِ بی سابقه در تاریخ بشریت دامنگیر آن است. و این انسان ها را به سر در گریبان خود کردن و به تقدیر پناه بردن سوق می دهد. این تأیید ها ما را از شهروند شدن مسئول که هوش و ذهن مان را در خدمت طرح های رهایی بخش قرار می دهد، باز میدارد. اگر بر سر آنیم هر چه بهتر علیه نابرابری های اجتماعی مبارزه کنیم، در این صورت، ساخت شکنی، پیکارجویی و فرا رفتن از این تأیید ها که چیزی جز حقیقت ستیزی و پیش داوری های بیهوده نیست، ضرورت دارد. باید این واقعیت را پذیرفت. بشریت باید وسیله های پیش رفتن مشخص در راه دیگری را فرا سوی سرمایه داری فرتوت بیابد. این کار آسان نخواهد بود. راه دراز و آکنده از مانع ها خواهد بود. البته، این یگانه راه حل است. بنابر این، اگر مایلیم این جهان ممکن دیگر را که به طور اجتماعی عادلانه و حرمت گذار طبیعت است، بنا نهیم، باید آن را بپذیریم. کوتاه سخن، ضد سرمایه داری بودن امری ناگزیر و عقلانی است.

حال این پرسش مطرح می گردد که برای پرهیز از جزم گرایی و داوری دقیق در باره مسئله هایی که در پی می آید به کدام فرهنگ نیاز داریم؟بدیهی است که به فرهنگ جدیدی نیاز داریم که پیش از همه یک اصل اساسی را کارپایه کنکاش خود قرار دهد. بنابر این اصل باید از واقعیت آن طور که هست و مبارزه هایی که در آن جریان دارد، آغاز کرد. از این رو، موضوع عبارت از وضعیتی است که در آن قرار داریم. خواه نا خواه این وضعیت از دیدگاه های گوناگون نگریسته می شود.. از یک سو، ساختار جهان آن طور که زیر نگاه های مان در حال رویش و پدیدار شدن است، نیاز به شرح دادن و اندیشه ورزی دارد. از سوی دیگر، نیروهای سیاسی قدیم و جدید، کوتاه سخن، نیروهای فرهنگی و سیاسی امروز در این تلاش اند که طرح های دگرگونی جزیی و کلی را طرح و تدوین کنند. هم چنین مسئله عبارت از شناسایی کردن دقیق مخالفان و متحدان است. آیا این یک چیز ساده و پیش پا افتاده است؟ چنین گمانی بی مورد است. مفهوم آن را باید با مراجعه به مارکس جوان و متن 1843 توضیح داد. از این قرار در این کنکاش با اصلی روبرو می شویم که او کوشیده است در تمام عمرش به آن وفادار بماند. او این اصل را در نامه ای به رونالد روگه که با او سالنامه فرانسوی آلمانی را بنیان نهاد، بیان کرد: «ما خود را با یک اصل تازه به جهان معرفی نمی کنیم؛ حقیقتی که باید در برابر آن زانو زد. ما اصولی را به جهان پیشنهاد می کنیم که جهان خود در درون اش پرورانیده است» (1): این معیار، معیار ضد جزم گرایی و معیار مشخص شدن است. ما به آن برای درک کردن مفهوم و اهمیت اندیشه انتقادی نیازمندیم که تنها زمانی می تواند سودمندانه به اجرا در آید که در بهترین حالت انسان ها را با پرتو افکندن به مبارزه های شان به جنبش در آورد. ما به آن به عنوان معیاری برای ارزش یابی خصلت مشخص و درستی طرح ریزی های جدید فرهنگی نیازمندیم. با این همه، بدون گرفتار شدن در رئالیسم تنگ نظرانه، برخی از این طرح ریزی های جدید فرهنگی یا فلسفی، اتو پیای مثبتی (positif) را تعریف می کنند که در نفس خود تأکید بر خصلت ضد واقعی دارند. با این همه ، پذیرفتنی نیست که بپنداریم همبود ایده آلیستی واقعاً ناواقعی است؛ زیرا مدل ایده آل می تواند به ما از یک سو برای دریافتن امکان های واقعی نوع بشر و از سوی دیگر برای شناسایی کردن سرشت نیروهایی کمک کند که برای واقعیت یافتن شان رویاروی یک دیگر قرار می گیرند.

به هر رو، اصل یاد شده مارکسی باید پژوهش را در راستای یک موضوع اساسی هدایت کند: جهان چنان که هست، چنان که در حال شدن است. وانگهی، هرگز نباید روی این نکته درنگ کرد که این تنها بر عهده ارگان های پژوهشی است که به طور عمده منابع موجود خود را در راستای شناخت جهان آن طور که هست، هدایت می کنند. این پژوهش باید به طور جمعی، منظم سازمان داده شود. با واگذاری امر پژوهش به ابتکار اتفاقی آزاد افراد جدا نمی توان در این زمینه به نتیجه های رضایت بخش رسید. این پژوهش پیش از هر چیز باید بت
واند در راستای به دست آوردن تجربه و جمع آوری اطلاعات دقیق هدایت شود.

پس از تجربه های به دست آمده تأکید بر ضرورت استقلال پژوهش در ارتباط با دولت ها و سازمان های سیاسی از جمله هنگامی که در آن ها عضویت داریم و یا از آن ها حمایت می کنیم، امری ضروری است. انتشار منظم نتیجه های پژوهش ها با همه موانعی که در برابر آن قرار دارد ، از اهمیت اساسی برخوردار است. ساختارهای موجود اقتصادی و سیاسی به لاپوشانی واقعیت ها در این یا آن زمینه نیاز دارد. از این رو، شناخت حقیقت امروز به شرط قطعی نیازهای مردمی تبدیل شده است. شعارهای روشنگران بیش از هر وقت فعلیت یافته است. روشنگران امروز باید با توده های مردم شمارمند در ارتباط باشند. تنها از راه وسیله های ارتباطی دموکراتیک می توان به این هدف نایل آمد.

کوتاه سخن، شناخت ساختار کنونی جهان، تضادها، بیدادگری های تحمل ناپذیر و نیز گسیختگی های نومیدانه از جنبش های اجتماعی و سیاسی گوناگون یا انفجارهایی که به وجود می آورد، جدایی ناپذیر است. این دیدگاه شناخت شناسانه را هرگز نباید از نظر دور بداریم. اینک با این دستمایه پژوهشی به بررسی موضوع بحث مان می پردازیم:

ضد سرمایه داری بودن، ساده، منطقی و از حیث اخلاقی عادلانه است

ضد سرمایه داری بودن یعنی چه؟ طبق فرهنگستان روبر فرانسه : «ضد سرمایه داری به کسی گفته می شود که با سرمایه داری به عنوان یک سیستم مخالف است». اما سرمایه داری چیست؟ این یک مدل اقتصادی – اجتماعی است که ارزش های اساسی آن سود، مالکیت خصوصی بر وسیله های تولید، رقابت و رشد اقتصادی است.

به هر رو، ضد سرمایه داری بودن آسان است.معنی آن به سادگی این است که چنین کسی مخالف این واقعیت است که سود، مالکیت خصوصی بر وسیله های تولید، رقابت، خود خواهی و رشد اقتصادی ارزش های اساسی ای هستند که گزینش های جامعه های بشری مارا تشکیل می دهند.

بنابر این، ضد سرمایه داری بودن با کمونیست بودن، لنینیست بودن، استالینیست بودن، تروتسکیست و آنارشیست بودن یا هر نام دیگری از این نوع یکی نیست. ضد سرمایه داری بودن به معنی «دفاع کردن» از نظام هایی چون استالین در روسیه ، پل پت در کامبوج ، مائو در چین و غیره چون اینان نیست. ضد سرمایه داری بودن هرگز به معنی رد کردن «پیشرفت»، زیستن در فقرو نفی قاطعانه هر آن چه که از چنین جامعه ای سر چشمه می گیرد، نیست. زیستن در یک سیستم و مخالف آن سیستم بودن نه همان چیز و نه ناسازگاری است.

ضد سرمایه داری بودن ، استوار بر این اندیشیدن است که این ارزش ها (سود، مالکیت خصوصی، رقابت و رشد) نباید و نمی تواند پایه یک جامعه به طور اجتماعی عادلانه ، احترام گذار به طبیعت، همبسته و رهایی بخش برای بشریت را تشکیل دهد.

سیستم سرمایه داری در بهبود بخشیدن زندگی مردم کامیاب نبوده است

اغلب از جانب مدافعان آتشین سرمایه داری تأیید هایی از این نوع به گوشمان می رسد : «البته، سرمایه داری کامل نیست. هیچ سیستمی کامل نیست. ولی، با وجود این نباید فراموش کرد که سرمایه داری بهبود شرایط زندگی را برای میلیون ها نفر فراهم آورده است. در مثل افراد هرگز تا این اندازه از انتظار زندگی دراز مدت برخوردار نبودند؛ و نیز فراموش نکنیم که به موهبت سرمایه داری است که میلیون ها نفر به فن آوری های مدرن چون تلویزیون، دستگاه های دیداری و شنیداری، هواپیما، انواع اتومبیل ها و غیره دسترسی دارند».

درست است که سهمی از حقیقت در این گفته ها وجود دارد، اما، این سهم ناچیز و حتا بسیار نا چیز است، چرا؟ در پاسخ باید گفت که ثروت های خیره کننده و افسانه ای در دست اقلیتی کم شمار است. این اقلیت این ثروت ها را از کجا آورده اند. این ثروت ها از راه استثمار توده های میلیونی مردم و غارت وحشیانه منابع انسانی و طبیعی ملت ها به دست آمده اند. از این رو، بشریت «بهای» سنگینی برای فراهم آمدن این ثروت ها و این نوع «پیشرفت ها» پرداخته است. آیا به راه انداختن جنگ و جنایت علیه بشریت و بر انگیختن فاجعه های انسانی و زیست محیطی برای رسیدن به این «پیشرفت» لازم بوده است؟

وانگهی، سرمایه داری تقریباً در همه اقتصادهای جهان استقرار یافته و کاملاً «جهانی شده» است. این بدان معناست که همه این اقتصاد ها در هم تنیده اند. این امر ایجاب می کند که یک ترازنامه جدی واقعی از کارکرد سرمایه داری در مقیاس جهانی با طرح کردن این پرسش فراهم آید تا بدانیم چند در صد بشریت واقعاً از این سیستم سود برده اند. باید یادآوری کرد که طبق گزارش بانک جهانی بیش از نیمی از بشریت در فقر زندگی می کنند، برای سه میلیارد انسان ستمدیده زندگی با عیار تلویزیون، اینترنت یا دیگر ثروت های فن آورانه سنجیده نمی شود. برای آن ها مسئله عبارت از 12 ساعت کار کردن در روز، شکنجه تن و روان برای به دست آوردن درآمد کافی برای ادامه زندگی خانواده و خود است. به بیان دیگر ، جان کندن برای نمردن و زنده ماندن است. هنگامی که از «دراز زیستن» سخن می گویند، نباید از یاد ببریم که همه گزارش های سازمان ملل متحد نشان می دهند که انتظار زندگی در بسیاری از کشورها به سن 41 سال کاهش یافته است.

در شمال و در جنوب اکثریت شهروندان، جنبش های اجتماعی، دولت ها و نهادهای بین المللی این را می پذیرندکه وضعیت کنونی نا انسانی و تحمل ناپذیر است. میلیاردها موجود انسانی از حقوق بین المللی شان بی بهره اند. آن ها هم چنین از آب آشامیدنی سالم، غذا به قدر کافی، مسکن زیستمند، دسترسی به بهداشت و آموزش محروم اند. از این رو، سیست
سرمایه داری موفق نشده است زندگی افراد را در سیاره ما بهبود بخشد. و نیز موفق نشده است، آفت های بزرگی که به بشریت زیان می رسانند، از میان بردارد. بدتر از همه طی بیش از سی سال واپسین، یعنی از زمانی که سرمایه داری نو لیبرال به بشریت تحمیل شد، وضعیت چه در شمال و چه در جنوب سیاره ما به شدت بدتر شده است. بنابر این از دیدگاه کلی، ترازنامه سرمایه داری بسیار منفی و غم انگیز است.

بحرانی که ما با آن روبروییم به تمامی بحران سیستم سرمایه داری است

وضعیت اجتماعی، اقتصادی و زیست محیطی کنونی بسیار بد و اسف بار است. طی این 40 سال واپسین، وضعیت بیش از پیش رو به ناهنجاری رفته است. این یکی از مسئله های اساسی است که باید مطرح شود. مسئله اساسی دیگری که باید مطرح شود، از این قرار است: وضعیت چگونه در کوتاه مدت و میان مدت باید تحول یابد؟ به کدام سمت باید برویم؟ به سوی وضعیت «بهتر» یا «بدتر» ؟ بدون پیشگو بودن، پاسخ به این پرسش تا اندازه ای روشن است. اما پاسخ بسیار دردناک است. باید آن را به درستی و بدون افتادن در دام فاجعه باوری پذیرفت. نه تنها وضعیت کنونی خطر آفرین ادامه یافتن زبونی انسان را در پی دارد، بلکه در نهایت بقای خود بشریت را با خطر جدی روبرو می سازد. در واقع بشریت باید با بحران های شمارمند بی سابقه سیاره ای مقابله کند. از جمله این بحران ها می توان از بحران غذایی، بحران مالی، بحران اقتصادی، بحران جوی، بحران مهاجرت، بحران زیست بومی، بحران انرژی، بحران تمدن نام برد.

هنگامی که وضعیت ها و فرجام های این بحران ها را از نظر می گذرانیم، بی درنگ باید یادآور شویم که این بحران ها نتیجه «مدیریت بد» یا نبود قاعده ها نیست. این بحران ها فرآورده سرشت و منطق خاص سرمایه داری به عنوان سیستمی است که هدف آن صرفنظر از نتیجه های نا ستوده اجتماعی و زیست محیطی، سود بیشینه در کوتاه مدت است. بنابر این، این تحلیل دلیل تکمیلی برای ضد سرمایه داری بودن و جستجو کردن، یافتن و برقرار کردن راه حل هایی است که قاطعانه در گسست با این سیستم است و بر آوردن حقوق اساسی بشر را در کانون گزینش های سیاسی و اقتصادی قرار می دهد.

نمی توان چهره انسانی به سرمایه داری داد

یک مسئله بسیار مهم دیگر رسیدن به این آگاهی است که سرمایه داری توانایی وارونه کردن گرایش خود را ندارد. بنابر گفتمان های فرمانروا، ما «با سرمایه داری دیوانه سری روبروییم که پایبند هیچ خرد و دور اندیشی بشر دوستانه نیست». «بحران مالی نتیجه رفتار نا پذیرفتنی شماری از سرمایه داران است». می گویند روی این اصل باید «سرمایه داری را از دست این سرمایه داران نجات داد!» و برای وارونه کردن گرایش کنونی و خارج شدن از بحران، مسئله عبارت از نوسازی سرمایه داری و دادن چهره انسانی به آن از راه تنظیم بیشتر آن است.

البته، در لحظه کنونی، با یک دگرگونی در گفتمان نو لیبرالی در سی سال واپسین روبروییم. اما نباید گفتمان و واقعیت را اشتباه کرد. در مثل دخالت های دولت در اقتصاد مانند برنامه های نجات بخش مالی برای دفاع از منافع طبقه های مردمی و فرودست نیست، بلکه به درستی برای نجات دادن سیستم سرمایه داری و کوشیدن برای باز یافتن رشد و فرصت های سود ورزانه و در یک کلام احیا کردن سودهای بی مرز سرمایه داران است. بنابر این، مسئله عبارت از مدیریت بحران از راه روبراه کردن موقت سیستم برای پرهیزیدن از ورشکستگی کلی، سپس بازگشت دوباره به همان پایه های پیشین است. هر چند ممکن است که آن ها به باز یافتن رشد نایل آیند. اما در این مورد شانس کمی وجود دارد. تمام رقم ها و همه گزارش های نهاد های بین المللی نشان می دهند که بدون دگرگونی بنیادی، دیر یا زود وارد بحران های هر چه عمیق تر و درازتر می شویم. بحران بانکی و مالی ادامه می یابد. بحران اقتصادی تعمیم یافته است. بحران همه سویه جهانی است .

بنابر این ، در چارچوب تناسب نیروهای کنونی، مسئله برای دولت ها به هیچ وجه عبارت از در دستور روز قرار دادن خروج از سیستم بحران آفرین نیست. تا امروز چنین چیزی رخ نداده و برای آن هیچ زمینه چینی نشده است. آن چه آن ها برای انجام آن تدارک می بینند (و اکنون انجام آن را آغازیده اند)، تحمیل کردن هر چه بیشتر پی آمدهای بحران به زحمتکشان و توده های مردم است. مسئله عبارت از کاربرد نسخه همیشگی اجتماعی شدن زیان ها و خصوصی شدن سود ها است. مسئله هم چنین عبارت از پایداری کردن به این امید واهی است که بحران متوقف شود و داد و ستدها به احتمال رونق یابد. آیا واقعاً نوسازی سرمایه داری در این امیدهای واهی خلاصه می شود. آیا واقعاً اندکی کاربرد قاعده ها ، بسنده کردن به دخالت های ناچیز، دل بستن به وعده ها در باره ضرورت حذف کردن بهشت های مالیاتی بدون اقدام های جدی برای پرهیزیدن از بدتر شدن اوضاع کافی است؟ بدیهی است که این بازیگری ها نتیجه ای جز فرو افتادن بازهم بیشتر در بحران گسترنده کنونی ندارد.

از این رو، تا زمانی که در به همین پاشنه می گردد، هیچ چشم انداز روشنی برای بشری کردن، عقلانی کردن سرمایه داری وجود نخواهد داشت. جستجوی سود بیشینه در کوتاه مدت، مالکیت خصوصی بر وسیله های بزرگ تولید، استثمار بی کران زحمتکشان و طبیعت، سوداگری، رقابت، برتر دانستن نفع خصوصی فردی به زیان نفع عمومی، انباشت دیوانه وار ثروت توسط مشتی استثمارگر، برافروختن جنگ های هژمونیستی و بر انگیختن فاجعه های دردناک ضد بشری، امری جدایی ناپذیر از سیستم سرمایه داری است. سرمایه داری چهره انسانی ندارد، بلکه به
درستی چهره بربر منش دارد. برای سرمایه ویرانی سیاره کم اهمیت است. به کار وا داشتن کودکان برای آن اهمیت ندارد. برای آن مهم نیست که مردم از نداری و گرسنگی رنج می برند؛ به درمان و دارو دست رسی دارند یا نه؟ در پیری از بازنشستگی بهره مندند یا نه؟ این چیزها در قاموس سرمایه داری معنی ندارد. بنابر این باید برای مقابله کردن با بحران های چاره ناپذیر سرمایه داری تا ریشه پیش رفت و در برقرار کردن در حد امکان شتابان تر بدیل هایی که به سیستم سرمایه داری پایان می دهد، همت گماشت.

اوتوپی آن نیست که می پنداریم

سرمایه داری توانایی بدیل آفریدن ندارد. او قادر نیست حقوق اساسی بشر را واقعیت بخشد. سرمایه داری نه می خواهد و نه می تواند خود را در مصاف های عظیم اجتماعی و زیست محیطی عصر ما در گیر کند. به محض این که این اندیشه را بپذیرد، آنگاه خروج از سرمایه داری و ساخت مدل دیگر به طور منطقی مطرح می گردد. در این لحظه است که «مبارزه»علیه ایدئولوژی سرمایه داری به طور واقعی آغاز می گردد. در واقع، پیروزی عظیم سرمایه داری رسوخ این اندیشه در ذهن ها است که بنابر آن پذیرفتن مدل دیگر نه تنها نا ممکن، بلکه به ویژه بسیار خطرناک است.

از این رو مدعی اند: «نباید خیال پردازی کرد. سرمایه داری همواره وجود داشته است وجود خواهد داشت؛ همواره جنگ ها وجود داشته است و وجود خواهد داشت، همواره فقر و نا برابری وجود داشته است و وجود خواهد داشت. کسانی که مدعی وجود تضادند، رؤیا پردازانی بیش نیستند؛ باید حقیقت را در برابر دید. انسان در اساس خود خواه است و از ژرفای تاریخ تا امروز همواره در جستجوی سود بوده است. سرمایه داری این اصل را یکپارچه کرده است. بنابر این سرمایه داری نظم طبیعی جامعه های بشری است. به وجود آوردن مدل دیگر که در آن همه سهیم باشند، نه تنها ناممکن، بلکه به طور خود کار به فاجعه می انجامد. برای قانع شدن کافی است به آن چه در روسیه با دادن ده ها میلیون تلفات گذشت نظر افکنیم».

مبارزه کردن با این نوع ایدئولوژی ها، چه آن ها که در نخستین نگاه به ظاهر با جمع همسازی دارند و چه آن ها که در زندگی روزانه ما خود را بارور نشان می دهند، آسان نیست. اما ممکن است و باید انجام گیرد.

نخست باید یادآوری کرد که سرمایه داری همواره وجود نداشته است. تمدن ها در طی هزاره های پیش در همه قاره ها بدون آشنایی با سرمایه داری گسترش یافتند. سرمایه داری در منفذهای جامعه فئودالی در ده ها قرن پیش به وجود آمد و در صحنه غرب در شکلی صنعتی اش تنها از دو قرن پیش فرمانروا شد؛ و بعد دیرتر به جامعه ها تحمیل شده است؛ و از این رو، سهم نا چیزی در تاریخ بشریت دارد. سرمایه داری همواره وجود نداشته است و نخواهد داشت. تاریخ ثابت کرده است که بشریت می تواند خود را به شکل دیگری نیز سازمان دهد.

دَوم در مفهومی که توسط انسان به وجود آمد، می توان گفت که سرمایه داری یک مدل بشری است. بر این اساس باید گفت که سرمایه داری در مفهومی که احساس های بد در انسان را تغذیه می کند، نا انسانی است؛ مانند رقابت، خود خواهی، فرد گرایی و غیره. رقابت و خود خواهی در سطح فردی و در «اندازه نا چیز» نباید ما را به اشتباه بیندازد. این امر هیچ چیز شرم آوری نیست و حتا می تواند جنبه های مثبت داشته باشد. خود خواهی در هر یک از ما وجود دارد، هیچ کس نمی تواند آن را نفی کند. البته، همبستگی و نوع دوستی هم در هر یک از ما وجود دارد. این امر بسی اهمیت دارد . آیا ما در جامعه ای زندگی می کنیم که رقابت و خود خواهی را تقویت می کند یا در جامعه ای که همبستگی و همکاری را تقویت می کند؟ روی همرفته، باید از خود پرسید، آیا خود خواهی و جستجوی سود که پایه سیستم سرمایه داری هستند، می توانند انگیزه ای برای ساختن جامعه از لحاظ اجتماعی عادلانه، احترام گذار به طبیعت و رهایی بخش بشریت باشند؟ بدیهی است که نه.

سوَم باید با همه توان تأکید کردکه جامعه ای که ما باید بسازیم نباید در هیچ مورد همسان با آزمون های ناکام قرن بیستم موسوم به «سوسیالیسم واقعاً موجود» باشد. زیرا نظام های استالینی دوره شوروی، پل پوت در کامبوج یا مائو در چین آزمون های تکان دهنده ای هستند که باید با کوشایی همه جانبه نقد شوند. نباید از یاد برد که به طور منظم به عامل های بیرونی در توضیح ناکامی های آزمون های سوسیالیستی پیشین کم بها داده شده. روشن است که یک سیستم سوسیالیستی یعنی سیستمی که نیازهای اجتماعی را مقدم بر نیازهای سرمایه می داند، در تضاد مستقیم با منافع سرمایه داران است. اگر ایدئولوگ های سرمایه داری مطمئن بودند که یک مدل استوار بر همکاری و مبادله نمی تواند عمل کند، چرا قدرت های سرمایه داری، آنقدر نیرو، زمان و پول برای نبردهای ایدئولوژیک، بی ثبات کردن سیاسی، اختناق مالی یا سرنگونی نظامی نظام هایی صرف کردند که می خواستند در راهی جز مدل فرمانروای سرمایه داری پیش بروند؟ چرا پاتریس لومومبا در کنگو، آلنده در شیلی، مصدق در ایران، توماس سانکارا در بورکینا توسط قدرت های سرمایه داری برافکنده یا به قتل رسیدند؟ مطلب کاملاً روشن است، آن ها می خواستند بنابر سیاست های مستقل خود سیاست هایی را به کار بندند که بر خلاف منافع سرمایه بین المللی و منطق سود بود. چرا موبوتو، پینوشه، شاه ایران یا کومپا اوره طی بیش از 30 سال از حیث فنی و مالی و نظامی حمایت شدند؟ به خاطر این که آن ها سیستم استوار بر انتقال ثروت ها ی طبقه های زحمتکش به طبقه های استثمارگر سرمایه را پذیرفتند.

آیا آدولف هیتلر، بنیتو موس
ولینی، رژیم توسعه طلب و میلیتاریست ژاپن در پیش از جنگ دوَم جهانی و پس از جنگ رژیم ژنرال فرانکو، ژنرال سالازار، رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی پیروان شورمند سرمایه داری نبودند؟ آن ها مسئول قتل و نابودی ده ها میلیون انسان هستند.

سرانجام به کسانی که تصدیق می کنند که اندیشیدن به مدل دیگر و عمل کردن برای برقرار کردن آن نا واقع گرایانه است، خیلی ساده باید جواب داد که آن چه ناواقع گرایانه است، این اندیشیدن است که بشریت خواهد توانست به زیستن در مدل موجود ادامه دهد. در این مورد باید به یاد بیاوریم که ترازنامه سرمایه داری خودافشاگر ناکارآمدی خویش است. فقر و مصیبت هر چه بیشتر و روزافزون بشریت زحمتکش، نابرابری های حیرت انگیز در میان انسان ها ، ویرانی هشدار دهنده محیط زیست و دامن زدن به «جنگ همه علیه همه» ناشی از ناموزونی های رشد سرمایه داری و از عارضه های قطعی از خودبیگانگی انسان زیر فرمانروایی سیستم سرمایه داری است.بنابر این، لازم و ضروری است که پیش از در رسیدن فاجعه های نابود کننده عظیم تر، از این مدل خارج شد و مدل دیگری در برابر آن ابداع کرد. آفرینش مدل دیگر ممکن است و ما باید به طور جمعی در باره آن و به طریقی برای برقرار کردن آن بیندیشیم. شرم ساری بزرگ برای انسان خواهد بود که بیندیشد قدرت آفرینش خود را از دست داده است.

 

سوسیالیسم قرن 21 را چگونه باید درک کرد؟

در برابر آزمون های نا فرجام «سوسیالیسم واقعاً موجود» قرن گذشته، جامعه در حال شدن و ساختن که بتوان آن را سوسیالیسم قرن 21 یا اکو سوسیالیسم نامید، باید پاسخی عمیقاً دموکراتیک و خود مدیریتی به آزمون های منفی گذشته داد. اکنون در برابر بحران پایدار جهانگیر سیستم ورشکسته سرمایه داری مسئله عبارت از برقراری سیاست های ضد سرمایه داری سوسیالیستی و انقلابی است که ناگزیر باید دارای بعد فمینیستی، زیست بومی، انترناسیونالیستی و ضد نژادپرستی و قوم گرایی باشد. لازم است که این بعدهای متفاوت در پیوند با روش همساز باشند و به طور یکپارچه در پروژه های سوسیالیسم قرن 21 در نظر گرفته شوند. تضمین کردن عدالت اجتماعی در جای جای قاره اروپا و دیگر منطقه های جهان ممکن است. پیش رفتن به سوی مدلی که ضمن احترام گذاردن به طبیعت اجازه دهد، هر فرد از مسکن مناسب، تغذیه سالم و با کیفیت، کار شایسته با مزد مناسب، تأمین اجتماعی، دسترسی به بهداشت و آموزش و وسیله های حمل و نقل برخوردار باشد، امکان پذیر است. با این همه باید از این فراتر رفت. مسئله عبارت از برقراری دموکراسی واقعی است. دموکراسی سیاسی مطمئن که در آن شهروندان به طور مشخص در گزینش های مهم که طبیعت و کارکردهای جامعه را تعیین می کنند شرکت داشته باشند. علاوه بر این، دموکراسی اقتصادی که بنابر آن توزیع ثروت ها همراه با کنترل این ثروت ها و ثروت هایی که شهروندان یعنی زحمتکشان زن و مرد شهر ها و روستاها تولید می کنند، ضرورت دارد.

البته، این به تنهایی اتفاق نمی افتد، لازم است که این گزینش آگاهانه و جمعی باشد. در لحظه کنونی نیروهای اجتماعی کافی و آماده برای واپس راندن سرمایه وجود ندارد. این یک حقیقت است باوجود این، همه جا در روی سیاره در مقیاس های گوناگون، بدیل های اجتماعی، اقتصادی، دموکراتیک نو بنیاد و خود مدیریت برقرارند. بیش از پیش افراد می اندیشند که ما حق زیستن در سیستم دیگری جز نظم سرمایه داری را داریم. بیش از پیش افراد می اندیشند که جهانِ دیگر نه تنها ممکن، بلکه ضروری و فوری برای ساختن آن در مکان و زمان کنونی است. بنابر این، وظیفه ما به منزله شهروندان جهان خدمت کردن به این آزمون های مشخص و مبارزه کردن در شکل های بهتر و کامل تر است. تنها از این راه است که می توانیم همه نیروهای ضد سرمایه داری را بسیج کرده و سازمان دهیم.

در این جا ذکر این نکته ضرورت دارد که اگر یک جنبش اجتماعی در حد و مرزهای بسیار تنگی که مانع از نقد ریشه ای خصلت های اساسی جامعه های معاصر سرمایه داری است، زندانی بماند، نمی تواند به فرارفت از سرمایه داری و راه یافتن به سوسیالیسم بیندیشد. «سوسیال دموکراسی» نمونه بارزی از آن است که با وجود برخی اقدام های دموکراتیک به سود زحمتکشان در گم بیشه نظام سرمایه داری رنگ باخت و به خدمت آن در برقراری نظم نو لیبرالی در آمد. از این رو، هر جنبش ضد سرمایه داری همواره باید خصلت های بنیادی سیستم سرمایه داری را آماج نقد خود قرار دهد و گرنه با گرفتار شدن در نوعی از نظم «سرمایه داری بدون سرمایه داران» خطاهای گذشتگان را تکرار خواهد کرد. بنابر این، هر جنبش اجتماعی ضد سرمایه داری برای فرا رفت از نظام سرمایه داری باید به مؤلفه های زیر پای بند بماند:

1. تقویت دموکراسی سیاسی بر پایه حقوق اساسی انسان، تأمین آزادی ها ، کثرت گرایی و دولت حقوقی .

2. پیوستگی سازمان زندگی سیاسی و سازمان اقتصاد. (جدایی سیاست و اقتصاد را باید در روند فازهای دموکراسی، در یک مجموعه پیوسته به صورت تصمیم گیری یکپارچه در باره موضوع های دراز مدت جهانی شدن بر طرف کرد. «سمیر امین») .

3. پایان دادن به ویرانی منبع های طبیعی که آینده بشریت را تهدید می کند.

4. پایان دادن به قطب بندی در مقیاس جهانی که در تاریخ مانند ندارد.

5. پایان دادن به پیروی یک جانبه بازار داخلی از بازار خارجی و ناپیوستگی آن به این بازار و واداشتن بازار خارجی به تطبیق خود با نیازهای توسعه خاص داخلی .

6. پایان دادن به فرمانروایی بازار بر جامعه به عنوان دست نامریی
نظیم کننده زندگی اقتصادی و پیروی کورکورانه انسان از آن .

این مؤلفه ها و شمار دیگری از خصلت های فرا رونده ضد سرمایه داری مانند آن چه که سمیر امین در فرمول بندی به غایت فشرده خود که در زیر می آید، بیان کرد، می تواند در چهره نمایی سوسیالیسم قرن 21 ممیز و راهنما باشد :

« 1) رهایی از بی خویشتنی یا از خود بیگانگی اقتصادی و از خود بیگانگی کار 2) رهایی از پدر سالاری 3 ) برتری دادن به رابطه خود با طبیعت 4) بسط و توسعه دموکراسی فراتر از حدودی که بر اثر جدایی سپهرهای مدیریت اقتصادی و سیاست تحمیل شده است 5) جهانی شدن بر پایه و در چارچوبی که دیگر قطب بندی به وجود نیاورد، بلکه بر عکس به آن پایان دهد» .

پس مسئله عبارت از آفریدن مدلی است که نیازهای توده مردم را که در کانون گزینش های سیاسی هستند، برآورده سازد؛ آفرینش فضایی است که در آن همکاری ، همیاری، شریک بودن و همبستگی مقدم بر رقابت آزمندانه و رویارویی های نا بخردانه است؛ فضایی که بحث و گفتگو جای ممتاز دارد و در آن سوء استفاده از شهروندان برای خدمت به فرمانروایان متوقف می گردد. از بحران هیچ سودی نصیب زحمتکشان نمی شود. زیرا بحران اکنون میلیاردها انسان را در شمال و جنوب سیاره به سختی زیر تازیانه خود قرار داده است.

بشریت هرگز نمی تواند در برابر این واقعیت شرمسار و پاسخگو نباشد که حدود بیش از نیمی از انسان ها در فقر و گرسنگی به سر می برند. 40% زمین ها آسیب های بی برگشت دیده اند، هر ساله 13 میلیون هکتار جنگل از بین می روند. سه چهارم منطقه های ماهیگیری در خطر نابودی است. با این همه، این بحران ها از یک سو و بحران های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی از سوی دیگر، فرصتی است برای بشریت زحمتکش که همه ایدئولوژی های نو لیبرالی را به توپ ببندد و چهره های واقعی دولت هایی را که به طور منظم به نفع ثروتمندان عمل می کنند، رونما سازد. باید به دور و برمان خوب نگاه کنیم و سیاست را به فرمان خود در آوریم. وانگهی سیاست در دولت ها خلاصه نمی شود. سیاست پیچیده نیست و در انحصار کارشناسان قرار ندارد. سیاست در همه گستره ها بدون دخالت و شرکت فعال توده مردم ابزاری در دست قدرتمندان استثمارگر بر ضد زحمتکشان است.

شهریور 1393

یادداشت

1. کارل مارکس و فردریک انگلس، نامه نگاری ها، پاریس، انتشارات سوسیال، 1971، ج .1 ، ص 299 نامه سپتامبر 1843 .

 

۱ دیدگاه

  1. حمید قربانی says

    این نوشته از آنجا که به مبارزه طبقاتی بی باور است، نمی تواند به جامعه ی موجود برخورد طبقاتی نماید، از دیدن دولت بعنوان ارگان طبقاتی سرکوب ، دستگاه سرکوب طبقه ی حاکمه بر علیه طبقه ی محکوم یعنی در جامعه ی معاصر اساساٌ وسیله سرکوب طبقه ی سرمایه دار بر علیه طبقه کارگر، عاجز است، برای اینکه خوداش در اول با رجوع به مارکس جوان و نادیده گرفتن مارکس در پروسه تغییررو به پیش ، طرح اهمیت مبارزه طبقاتی برای مارکس جوان هنوز روشن نبود، چون مارکس غیبگو نبود، حتی در هم شکستن دولت قدبم، دولت موجود،دولت سرمایه داری، بعد از شکست کمون پاریس خود را به کارل مارکس به طور روشن نشان داد. کمونیسم را اصولی از پیش تعیین شده نمی داند، اما خوداش در آخر به مدل سازی روی می آورد، از انقلاب حرف می زند و مشخص نمی کند که این انقلاب چگونه انجام می گیرد، یعنی انقلابی است که ادامه مبارزه طبقاتی بر علیه طبقه سرمایه دار است؟ قهرآمیز و مسلحانه است و یا مسالمت آمیز و غیر مسلحانه؟ به قول لنین بدون مبارزه طبقاتی و انقلاب قهرآمیز سوسیالیسم حرافی است و پوچ و مهمل بافی، برای همین است که به مسئله حزب سیاسی طبقه ی کارگر بعنوان وسیله آماده سازی پرولتاریا برای انقلاب پرولتاریائی- کمونیستی وقعی نمی نهد، چون نمی تواند دولت کنونی را دیکتاتوری طبقه ی سرمایه دار ببیند، دیکتاتوری انقلابی طبقاتی پرولتاریا را نیز نادیده می گیرد و به دولت دموکراتیک زحمتکشانی با توده ای – اکولوزیکی می رسد. یعنی ضد مارکسی می شود . مارکس دو جمله و یا دو عبارت پر مفهوم دارد » اینکه نیروی سازمان یافته ی مسلح طبقه حاکمه یا ارتجاعی و ضد انقلابی را فقط می توان با نیروی سازمان یافته مادی مسلح طبقه ی انقلابی در هم شکست و اما همین که تئوری توده ای شد، خود به نیروی مادی تبدیل می شود. تئوری برای اینکه توده ای گردد باید رادیکال باشد و دست به ریشه ببرد و برای انسان ریشه خود انسان است و اما این انسان انسان انتزاعی نیست، بلکه انسان واقعی و اجتماعی است و انسان اجتماعی انسان طبقاتی است.» ، نقل بمعنی و بعد هم او می نویسد بین دوران سرمایه داری و کمونیسم یک دوره گذر اقتصادی از اولی به دومی است و بنا بر این یک دوزه گذار سیاسی نیز وجود دارد و دولت در این دوره نمی تواند جز دیکتاتوری پرولتاریا باشد.»، این مقاله به طبقه کارگر نمی پردازد که هیچ بلکه نامی هم از آن نمی برد و به جای از کلمه زحمتکشان استفاده می کند که بیشتر تحلیل های خلقگرایانه و توده ایستی را تداعی می کند. اینکه سرمایه داری بد است، مسئله ی روشنی است، ولی اینکه چگونه می توان سرمایه داری را برانداخت و دولت کنونی را در هم شکست، مسئله اساسی و نه طرح و مدل دادن برای جامعه ی آینده ای که اصلا معلوم نیست، واقعیت چگونه پیش رود؟ این خود سیستم سازی است و محکوم به شکست، به باور من. راستی چرا این نویسنده گرامی به امپریالیسم اصلا اشاره ای هم نمی کند؟ سکوت معناهای گوناگون می تواند داشته باشد. چرا از تحزب یافتن کارگران آگاه- کمونیست صحبتی به میان نمب آورد؟

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.