تاریخی

مجمع الجزائر گولاک ایرانی یا در ماگادان کسی پیر نمی شود

khgvuzfgi7zert
مجمع الجزائر گولاک ایرانی
یا
در ماگادان کسی پیر نمی شود
وز وز ضد کمونیستی گروهی حقیر علیه سیمرغ دنیای کمونیزم ، استالین کبیر !
ضد کمونیست ها و مدعیان دروغین طرفداری از کمونیزم در زمان قدرت یابی طبقه کارگر و پایه گذاری دولت اتحاد جماهیر شوروی اتهام زنی خود به کمونیست ها را با تمام نیرو ادامه دادند و کمونیست ها ودولت طبقه کارگر را به خشونت متهم کردند . هر حرکت انقلابی را خشونت گرائی نامیدند و با هیاهوی بسیار سعی کردند تا جلوی اقدامات انقلابی را بگیرند. گویا بلشویک ها می بایست با سلام و صلوات و ورد خوانی و دعا حکومت تزاری را سرنگون می کردند و یا با اقدامات مؤدبانه، دمکراتیک، بحث و خواهش و تمنّا به سراغ حکومت تزاری می رفتند. ولی طبقه کارگر و حزب بلشویک پاسخ تمام هیاهوی مذبوحانه ی آنان را با نظریات واعمال انقلابی داد و انقلاب پیروز شد. ولی ضد کمونیست ها ی چپ و راست بیکار ننشستند و هماهنگ با حمله کشورهای امپریالیستی به حکومت جوان کارگری، به حرکات ضد انقلابی خود شدت بخشیدند. ولی هیچ کدام مؤثر واقع نگشت و طبقه گارگر سنگر به سنگر پیش رفت ودژ سوسیالیزم را بر پا ساخت. موفقیت های بزرگ وسریع طبقه کارگر کشور شوروی موجب شادمانی و پشتیبانی طبقه کارگر در تمام جهان واقع گشت و وحشت سرمایه داران را موجب گردید. سرمایه داران و روشنفکران ضد کمونیست چپ وراست سراسیمه وآشفته از پیشرفت های سرگیجه آور دولت کارگری، به تولید نظرات ساختگی و جعلی برای توجیه دروغین از آنچه در شوروی می گذرد مبادرت ورزیدند وتا آنجا که امکان داشت به دروغ و وارونه نمائی واقعیات پرداختند. یکی از این نظریات بی شرمانه این است که گویا رشد سریع و رسیدن به حجم بالای تولید در زمان کوتاه بدون استفاده از زور و کار مجانی امکان ناپذیر است بنابراین دولت کارگری از شیوه ی برده داری خشن سود برده است. و از هر بهانه ای استفاده کرده وافراد بی گناهی را به کار اجباری مجبور ساخته است. این تبلیغات مشمئز کننده در کنار تبلیغاتی که گویا کمونیستها شرائط امنیتی وحشتناکی را علیه تمام طبقات واقشار مختلف جامعه، حتی علیه طبقه کارگر و اعضای حزب کمونیست ایجاد کرده اند، به طور هم زمان در حجم بسیار بالائی به کار گرفته شد.
در زمانی که موفقیت های اتحاد جماهیر شوروی چشم دشمنانش را کور ساخته بود، بحران های فراگیر کشورهای امپریالیستی سبب شد تا جنگ جهانی دوم را بوجود آورند تا با نابوی امپریالیست های ضعیفتر و همچنین نابودی حکومت کارگری به تقسیم مجدد جهان بپردازند. ولی این تدبیر هم برای نابودی دولت رو به تکامل شوروی چاره نشد ودر پایان جنگ مجموعه ای از کشورهای سوسیالیستی ودمکراتیک در جهان پدیدار گشت .
ولی بعد از درگذشت استالین کبیر، رویزیونیست ها که در حزب لانه کرده بودند، قدرت یافتند ودژ سوسیالیزم را از داخل فتح کردند. حمله رویزیونیست ها به رهبری خروشچف دلقک، به رهبر و معلم طبقه کارگر، رفیق استالین، دولت و حزب طبقه کارگر، از داخل حزب و دولت کارگری سبب شد تا تمام ضد کمونیست های جهان این امکان را بیابند تا با استناد به رویزیونیست ها به لجن پراکنی علیه استالین و کمونیزم بپردازند. جالب آنکه در ابتدا این رویزیونیست ها بودند که از نظریات ساختگی روشنفکران سرمایه داری و ضد کمونیست های قبل از خود استفاده کرده و حملات مشمئز کننده ضد کمونیستی خود را آغاز کردند و در اتحاد با تمامی آنها علیه ساختمان سوسیالیزم شوریدند .
خروشچف با سخنرانی سراسر دروغ خود درکنگره ۲۰ سعی در لجن مال کردن استالین و ساختمان سوسیالیزم داشت و بعد از آن از همه دشمنان قسم خورده سوسیالیزم دلجوئی کرد و با اعاده حیثیت از آنان، آنانرا بر حق معرفی کرد. بسیاری از زندانیان سابق با توجه به دروغ پردازی های رهبری رویزیونیست حزب شروع به داستانسرائی راجع به زندان ها و اردوگاه های کار کردند. در این میان به بعضی از این دروغ پردازان، جوائزی در روسیه و جهان داده شد تا بدین گونه آنها و دیگران تشویق به فعالیت بیشتری علیه کمونیزم وسوسیالیزم شوند. در بین این نویسنده گان، خروشچف کسی را برگزید و او را مأمور دروغ پردازی در مورد اردوگاه های کار کرد. شخصی را مأمور این کار کرد که همچون خود او کینه ای حیوانی نسبت به سوسیالیزم و کمونیزم داشت و هم چون خروشچف کار را از حمله به استالین آغاز کرد واز هیچ دروغی ابائی نداشت و توانائی اش در نوشتن وداستانسرائی به او کمک کرد تا کتاب های قطور و تأثیر گذاری به رشته تحریر دراورد. این نویسنده ضد کمونیست کسی نیست جز « آلکساندر سولژنیتسین ». کتاب های او به تمام زبان ها ترجمه شدند و معروفیت جهانی یافتند. یکی از معروف ترین کتاب های او « مجمع الجزائر گولاک » نام دارد .
ضد کمونیستهای ایرانی نیز از این فرصت استفاده کرده وانواع اتهامات را علیه استالین و کمونیزم مطرح کردند ولی همواره از نبود فاکتهای خودی! علیه دوران سوسیالیستی شوروی رنج می بردند و همگی چه مدعی چپ! و چه ضد کمونیست آشکار، مجبور بودند تنها به نام بردن و دفاع از چند ضد کمونیست ایرانی اکتفا کنند مانند « سلطانزاده، خلیل ملکی، انور خامه ای » و … در نتیجه اکثراً خزعبلات ضد کمونیست های غیر ایرانی را نشخوار می کردند .
ولی بعد از دستگیری رهبران توده ای در دهه ۶۰ و به زبان آمدن آنها در زندان مطالبی باب میل ضد کمونیست های ایرانی پیدا شد ولی نه چندان دندان گیر. برای کامل شدن تبلیغات ضد کمونیستی نیاز بود تا نویسندگان و روشنفکران ایرانی چپی سابق! به خاطرات ایرانیان چپی سابق! که در اردوگاه های شوروی بوده اند! دست پیدا کنند.
بعد از فرو پاشی شوروی رویزیونیستی عده ای از توده ای های سابق به ایران بازگشتند وآنهم چه بازگشتی! گربه عابد شد و مسلمانا! شروع به نوشتن کردند، که چه نشسته اید؟ که ما همگی در اردوگاه های کار اجباری استالینی به برده گی گرفته شده بودیم.
با وجود آنکه افرادی گوناگون به نوشتن خاطرات خود از دوران سیاه در اردوگاه کار! پرداختند ولی هیچ کدام مورد توجه قرار نگرفت تا بالآخره تک خال همه ضد کمونیست ها پیدا شد آنهم تک دل!
کسانی که تا دیروز علیه استالین به طرفداری از رویزیونیستها گلو پاره می کردند، امروز به طرفداری از همه ضد کمونیستها خود را برده و زندانی استالین می خوانند .
کسی پیدا شده است که همه به دورش جمع شده اند از امپریالیست ها و دستگاه های عریض و طویل تبلیغاتی شان و جمهوری اسلامی بامبلغان ضد کمونیستش، تا چپ های واداده و واخورده و وامانده و البته توده ای و اکثریتی سابق.
یک فرد حقیر از اعضای سابق اکثریت، که با لودگی تمام استالین را دائی یوسف می نامد و گمان می کند با کوچک شمردن استالین از میزان حقارت خودش کاسته می شود چند کتاب می نویسد تا بعد تک خال خود را رو کند و گمان می کند بدین شکل به حد و اندازه ضد کمونیست معروف و گماشته خروشچف دلقک، « آ لکساندر سولژنیتسین » می شود.
اتابک فتح الله زاده خاطرات یک توده ای سابق؟! را که مدعی است در اردوگاه های کار به برده گی گرفته شده است به رشته تحریر در آورده وبه چاپ می رساند. بعد از آن است که تمام دستگاه تبلیغاتی ضد کمونیستی در داخل و خارج از کشور به کار گرفته می شود تا این کتاب سراسر دروغ را به عنوان « مجمع الجزائر گولاک ایرانی »، که البته آن نیز سراسر دروغ می باشد، معرفی و به خورد خلق الله بدهند.
گروه کثیری از سایتها، مجلات، روزنامه ها و حتّی تلویزیون های متعددی به کمک محققین!، جامعه شناسان!، مستند سازان!، مورخین!، سیاستمداران! و … به تبلیغ این کتاب و خاطرات این توده ای سابق، به عنوان واقعیات غیر قابل انکار پرداخته اند. کسانی که حول و حوش این کتاب به فعالیت گسترده ای دست زده اند همگی خبره کارند! و مطلع از همه چیز و از همه جا، و همگی یا خود چپی بوده اند و الآن چپ کرده اند ویا صفت متخصص در امور چپ ایران و منطقه را یدک می کشند. پس مو لای درز این کتاب و خاطرات این توده ای سابق نباید برود.
قبل از پرداختن به خاطرات صفوی، بهتر است کمی به معرفی نویسنده کتاب، اتابک فتح الله زاده و انگیزه او در انتشار کتابهایش بپردازیم. او خود در مصاحبه با « روزنامه شرق » در سال ۱۳۸۴ چنین میگوید:
» در انتشار كتاب هاى «خانه دايى يوسف» و «در ماگادان كسى پير نمى شود» اولين انگيزه من نشان دادن سرشت حكومت هاى ايدئولوژيك به طور عام بوده است. …
دومين هدف و انگيزه من برخورد شفاف و نقادانه با خانواده فكرى خودم بود. …
سومين هدفم به طور مشخص، پرداختن به سرنوشت بسيار تلخ ده ها هزار انسان ايرانى است كه با انگيزه هاى مختلف از جمله انگيزه هاى سياسى به شوروى رفتند. … به طورى كه اكثريت اين افراد متهم به جاسوسى شدند و در نهايت بيشترشان نيز به قتل رسيدند يا در اردوگاه هاى كار اجبارى جان سپردند. … سرگذشت دكتر صفوى فقط نمونه اى از اين زجرها و شكنجه ها در دوران استالينى بود.
يك مسئله اى كه به نظر من در شناخت پديده استالينيسم مهم است، اين نكته است كه … پديده استالينيسم ريشه در انقلاب اكتبر دارد و ادامه منطقى همان مكتب لنين است. … كسانى كه مى آيند و قدرت را با توطئه و كودتا به دست مى گيرند بايد به همان شيوه هم ادامه بدهند. و اين چنين نبوده است كه اين آدم كشى ها از دوران استالين شروع شده باشد، بلكه اتفاقاً آدم كشى ها در ابعاد كوچكش از همان دوران لنين … آغاز گرديده بود. «
فتح الله زاده در مصاحبه با یکی از روزنامه های جمهوری اسلامی می گوید اکثریت ده ها هزار ایرانی به جاسوسی متهم و به قتل رسیده اند، بدون آنکه حتی نام ده ها نفر آنها را، و یا حتی نام ده نفر از آنها را بگوید. این یکی از شگردهای ضد کمونیستها است که با هوچی گری و تبلیغات گوبلزی به طرح دروغهای بزرگ بپردازند.
در گفت‌وگوی با سایت « تاریخ ایرانی » او می گوید:
» دو انگیزه اساسی در شکل‌دهی هدف من نقش برجسته داشت. اولین انگیزه من انسانی بود. …
دومین انگیزهٔ من این بود که نشان دهم … دوام این نظام طی ۷۰ سال اساسا به سبب سرکوب و استبداد بسیار خشن و ترور سیاسی امکان‌پذیر بود.
هدف کلان من نشان دادن سرشت حکومت‌های اید‌ئولوژیک و به طور مشخص‌تر حزب کمونیست شوروی بود. »
ولی چرا فتح الله زاده که از اعضای سازمان چریکها ( اکثریت ) بوده است چنین اهدافی را در مقابل خود گذاشته است؟ او در مصاحبه با سایت تاریخ ایرانی چنین می گوید:
» شکست سیاسی ما در ایران و فروپاشی شوروی و زندگی من در کشور شوروی سبب شد تا به ناکامی خود واقف شوم. … اما به مرور دریافتم که سرچشمهٔ خطای خانواده چپ از لنینیسم و انقلاب اکتبر ناشی می‌شود. »
یک مورچه را آب می برد، و مورچه فریاد می کشید که دنیا را آب برد!
آنچه که فتح الله زاده و امثال او در چنین حالتی انجام می دهند را در علم روانشناسی، عمل تعکیس می نامند که فرد و یا افراد بیمار بطور ناخودآگاه، معایب را نه در خود، بلکه در محیط پیرامون خود می بینند. وبدین شکل از خود دفاع می کنند.
فتح الله زاده که شکست خورده است، برای حفظ خود تا نفی لنین و انقلاب اکتبر پیش می رود. او می گوید: به باور من نه تنها خانواده چپ، بلکه تمام خانواده‌های فکری در رسیدن به اهداف خود در ایران شکست خوردند.
وقتی از او سوأل می شود که : « به نظر شما چرا پیش از آثار شما در این زمینه کار مشخصی با این رویکرد انجام نشده بود؟ » فتح الله زاده پاسخ می دهد :
» البته در خاطرات اشخاص و مقالات پراکنده به طور محدود و نارسا، از جمله در مجله «تهران مصور» به طور گذرا اشاراتی شده بود. تنها کتابی که پس از کودتای ۲۸ مرداد انتشار پیدا کرد خاطرات شادروان مهرعلی میانجی بود. طی مصاحبه‌ای که با ایشان داشتم او شرح داد: … همین که به ایران رسیدم مرا به رکن دو (سازمان امنیت قبل از ساواک) تحویل دادند. … هموطنان من یعنی افسران رکن دو از من ماست سگ می‌خواستند. … افسران مربوطه استقلال نوشتن از من را سلب کردند و اینجا و آنجا نظرات خود را به من تحمیل کردند. »
او همه را نه فقط به سراغ کتابی از نوع کتاب خود، بلکه همه را به سراغ سر منشاء کتاب خود می فرستد یعنی کتابی که سازمان امنیت ایران در سال ۱۳۳۳ به چاپ می رساند.
البته او کماکان خود را چپ می داند ولی چپی که چپ کرده است و چپ اندر قیچی نظر می دهد. همانند اسلاف خود که در دهه ۲۰ از حزب توده بریدند و به دربار پیوستند.او می گوید:
» من هنوز هم خود را چپ می‌دانم. … اما من چپ اید‌ئولوژیک نیستم … من چپ جمهوری‌خواه هستم. من نه کمونیست هستم و نه لنینیست، اما چپ هستم و اصلا هم اعتقاد ندارم با دیکتاتوری طبقه کارگر و حذف مالکیت خصوصی می‌توان سوسیالیسم ساخت. «
اصل مطلب همین است که ایشان طرفدار مالکیت خصوصی هستند و برای دفاع از سرمایه داری به هر چیزی تن می دهد. او ادامه می دهد که:
» خلیل ملکی یکی از رهبران حزب توده ایران بود که پرچم استقلال فکر و اندیشه را در مقابل سیاست‌های شوروی علم کرد. … او توانست در دوران نهضت ملی ایران حزب زحمتکشان را تشکیل دهد. «
خلیل ملکی همراه با بقایی حزب زحمتکشان را تشکیل می دهد و فتح الله زاده بعد از گذشت پنجاه، شصت سال و روشن شدن همه حقایق، حتی برای هر کوری در عالم سیاست از آنها دفاع می کند.
حزب زحمتکشان چگونه حزبی بوده است؟ شخص اول این تشکیلات مظفر بقایی کرمانی بود. با تأسیس حزب دموکرات ایران در دههٔ ۱۳۲۰ خورشیدی به رهبری احمد قوام، مظفر بقایی به این حزب پیوست. بعد از انشعاب در حزب توده و جدایی ملکی از آن، بقایی و خلیل ملکی همکاری نزدیکی را آغاز کردند. او در اواخر اردیبهشت ۱۳۳۰ همراه با خلیل ملکی حزب زحمتکشان را تأسیس کرد. بقائی از سال ۱۳۳۱ مخالفت با دکتر مصدق را علنی کرد و تا کودتای ۲۸ مرداد از سرسخت‌ترین مخالفان او بود. اوایل سال ۱۳۳۲ عملیات دو سازمان « ام‌آی۶ » و « سیا » علیه نهضت ملی ایران شدت گرفت. در اول اردیبهشت ۱۳۳۲ سرتیپ افشارطوس رئیس شهربانی دولت مصدق، به دست عوامل حزب زحمتکشان و فضل‌الله زاهدی ربوده و کشته شد.هم چنین هواداران او در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ سرگرد محمود سخایی از افسران شجاع و وطن پرست و رییس وقت شهربانی کرمان را به طرز فجیعی به قتل رساندند. و در ماجرای کودتای ۲۸ مرداد نیروهای حزب زحمتکشان از افرادی بودند که به خانه مصدق حمله کردند. آنان در عملیات کودتای ۲۸ مرداد نیز نقش فعال داشتند. دولت دکتر مصدق با کمک حزب زحمتکشان و دو سازمان خدمات مخفی اطلاعاتی بریتانیا و سیا سرنگون شد. به این دلیل مطبوعات پس از کودتا بقایی را یکی از رهبران کودتای ۲۸ مرداد علیه دولت دکتر مصدق معرفی می کردند.
و هم اکنون فتح الله زاده نه تنها از خلیل ملکی به دفاع می پردازد، بلکه علیه شهید افشار طوس نیز کینه ورزی میکند و سعی در سیاه جلوه دادن چهره این شهید « نهضت ملی کردن صنعت نفت » دارد.
‌فرخ نگهدار در گفتگویی با پرویز قلیچ خانی در باره‌ى فتح الله زاده و كتاب او «خانه‌ى دائى يوسف » می گوید:
» اين را هم لازم است توضيح دهم كه محرر اين جزوه ، كه من او را به نام «‌صفر‌» مى شناسم از اعضاى ساده سازمان ما بوده‌، …. او تنها كسى است كه از ما جدا شده و به حزب دموكراتيك مردم ايران پيوسته‌. او البته در آن‌جا جزو كادرهاى اصلى است‌.
…..
بعد كه اين كتاب را خواندم‌، ديدم كه قبل از هر چيز محصول يك كار اطلاعاتى است كه در دوره‌ى معينى و با اهداف معينى جمع‌آورى شده‌ است‌. آدم‌هاى عادى كه توى تشكيلات ما بودند و با ما زندگى كردند‌، به اين شكل در جستجوى جمع كردن اين نوع اطلاعات از درون تشكيلات نبودند‌. من مقدارى شوكه شدم‌!
……
در باره‌ى اين كه صفر چرا در آن‌جا كار اطلاعاتى مى كرده و براى چه كسانى فاكت جمع مى كرده و يادداشت برمى‌داشته‌؟
……
بتدريج تمايل به جريانى كه بعداً تبديل به «‌حزب دموكراتيك مردم ايران‌» شد‌، پيدا كرده بود‌. وقتى كه خود من يك بار به سوئد رفتم آن‌جا نمايندگى «‌حزب دموكراتيك مردم ايران‌» را داشت.
……
چند سال مى گذرد و حزب دموكراتيك مردم ايران جايگاه خودش را پيدا مى كند و ديگر مسئله‌ى مركزى سياست گذارى در ذهن آن‌ها مخالفت با حزب توده ايران‌، نيست و اين موضوع براى آن‌ها ثانوى مى‌شود‌. موضع چپ‌، انقلابى و سرنگونى‌خواه نيز كنار گذاشته مى‌شود و مواضع معتدل و اصلاح طلبانه در اين گروه از اعضاى سابق حزب توده ايران جا مى‌افتد‌.
……
افراد خاصى كه از ۱۵ سال قبل به اين كار گماشته شدند و تلاش كردند و زحمت كشيدند و آن را توليد كردند‌، الان نمى‌توانند به راحتى از محصول كار خودشان دست بكشند‌. «
خلیل ملکی همراه با بقایی و حسن آیت ( از بنیان گذاران حزب جمهوری اسلامی ) در حزب زحمتکشان علیه منافع ملی ایران تلاش کرده است و امروز یکی از کادرها و مسئولین حزب دموکراتیک مردم، حزبی که از صهیونیستها، امپریالیستها و جمهوری اسلامی علیه منافع ملی ایران حمایت می کند. حزبی که کعبه آمالش بوسیله سازش جمهوری اسلامی با امپریالیستها و سازش نیروهای فلسطینی با اسرائیل ساخته می شود، به دفاع از خلیل ملکی می پردازد.
از قدیم گفته اند « کبوتر با کبوتر، باز با باز کند هم جنس با هم جنس پرواز!»
جالب است که بدانید مدتهاست که « عارف محمدی » به عنوان مستند سازی که فیلم مستند بدون تحقیق می سازد و تحت حمایت بلند گوی تبلیغاتی امپریالیست آمریکا « صدای آمریکا »، فیلمی مستند، بدون استناد به واقعیات! از خاطرات دروغ صفوی را به نام « بازمانده ای از ماگادان »، شهر به شهر می گرداند و جوائز مختلفی از فستیوال ها و سازمان های هنری و غیر هنری دموکرات، آزادیخواه و بشر دوست دریافت می کند. عارف محمدی به عنوان منقد فیلم با رسانه هایی چون شهروند و رادیو زمانه همکاری و برنامه تلویزیونی فیلم و سینما را تهیه و اجرا می کند. مستند سازی از دیگر فعالیت های او در زمینه سینماست.
متأسفانه هنوز موفق به دیدن این فیلم نشده ام تا در بررسی خود بدان نیز توجه شود.
به دلیل جلو گیری از هر گونه اشتباهی با دقت کامل به بررسی این خاطرات می پردازم. واقعیت این است که این کتاب سراسر دروغ می باشد و تمام افرادی که دست اندر کار تبلیغ آن هستند به کذب بودن آن واقف هستند ولی نیاز آنها به یک فاکت ایرانی و وطنی علیه استالین وکمونیزم است که مجبورشان می کند چنین دروغهای واضح و آشکاری را تبلیغ کنند.
خاطرات مربوط به عطا صفوی می باشد. نامبرده با هر کس به صحبت می نشیند سعی در دلربائی دارد . با طرفداران جمهوری اسلامی که مصاحبه می کند طرفدار خمینی می شود. با سلطنت طلبان و « تلویزیون بی بی سی » که به صحبت می نشیند طرفدار رژیم سابق است وبا توده ای های سابق که صحبت می کند طرفدار خروشچف وبرژنف می شود. صفوی از آن جهت مورد توجه تمام ضد کمونیستها قرار می گیرد که با هر بادی به همان جهت می رود. هر چه در دهانش می گذارند به زبان می آورد..
در بررسی خاطرات صفوی بهتر است به مهم بودن و یا بی اهمیتی موضوع، به خصوصی بودن و یا سیاسی بودن، به آنکه مسئله تاریخی است ویا به مسائل جغرافیائی و منطقه ای مربوط می شود، توجه ویژه ای نداشته باشیم وتمامی خاطرات مطرح شده را با توجه به روند طرح آنها در کتاب، مورد بررسی قرار دهیم.
برای خوانند گانی که نمی توانند به تمام مصاحبه ها، فیلم ها، مقالات، اخبار وکتاب مبدأ « در ماگادان کسی پیر نمی شود » صفوی، به دلیل ذیق وقتشان مراجعه کنند. و یا در شهر های مسیر حرکت مستند ساز بزرگ! « عارف محمدی » نیستند. به تناقضات صفوی با خود و واقعیات نگاهی می اندازیم. شاید سوأل شود که تناقضات با خود دیگر چیست؟ مسئله ای که در بررسی خاطرات صفوی متوجه می شویم آنست که صفوی مدام حرف خود را عوض می کند و حتی در یک مصاحبه نوشتاری و یا تصویری، در مورد یک موضوع بر یک نظر باقی نمی ماند. از قدیم گفته اند که دروغگو کم حافظه است. با وجود آنکه سعی می کند با دادن تاریخ های دقیق و مقادیر دقیق اینگونه القاء کند که خاطرات واقعی است و مو لای درزش نمی رود ولی با یک جمع و تفریق ساده خواننده و یا بیننده متوجه خطای فاحش صفوی می شودو به تناقض گوئی او پی می برد .
بسیاری از دروغ های مطرح شده در کتاب اساسا غیر لازم بوده است و علت آنها را نمی توان توضیح داد و البته ارتباطی نیز به مسئله اصلی « تبلیغات ضد کمونیستی و ضد ملی » که سعی در تبلیغ ان شده است ندارد ولی از آنجائی که به داستانسرائی صفوی شاخ و برگ داده است و به گمراهی مخاطب کمک می کند تا تبلیغات مشمئز کننده ضد کمونیستی این گروه حقیر تأثیر گذار شود، مجبوریم با صبوری تمام، آنها را افشا کنیم. اگر چه ممکن است در بعضی از مسائل بی اهمیت حوصله مان نیز سر برود. زیرا بسیاری از مسائلی که ضد کمونیستها در تبلیغاتشان مطرح می کنند تنها نمک و فلفل داستانهای ساختگی آنهاست..
الکساندر سولژنیتسین به دستور خروشچف به نوشتن دروغ هائی تحت عنوان « جمع آوری مدارک! » در کتاب « مجمع الجزائر گولاک » مبادرت ورزید ولی روشن نیست که اتابک فتح الله زاده به دستور چه کسی یا کسانی دست به این کار زده است. او که نه توان سولژنیتسین را دارد و نه مصاحبه شوند گان بسیار، ولی کتاب او « مجمع الجزائر گولاک ایرانی » خوانده می شود. واقعیت آن است که خاطرات صفوی حتی کاریکاتوری مضحک از کتاب سولژنیتسین نیز نمی تواند باشد زیرا افراد دست اندرکار تهیه آن افرادی دون پایه و بی ارزش می باشند که حتی توان توجه به بار ادبی وپردازش داستان را نیز ندارند و در یک هماهنگی با یکدیگر به مسئله نپرداخته اند. هر کس بدون هماهنگی با دیگر دست اندرکاران به تلاشی رذیلانه دست زده است. که نتیجه، چنین کار بی مایه ای شده است که علت موفقیتش فقط و فقط آن است که مخاطبان به تمامی مصاحبه ها مراجعه نمی کنند. و یا امکان و وقت بررسی تمام مطالب را ندارند .
با تمام این اوصاف این گروه حقیر ضد کمونیست و ضد ملی کتاب « در ماگادان کسی پیر نمی شود » را « مجمع الجزائر گولاک ایرانی » می نامند. و در اینجا فقط از آن جهت به بررسی و افشاء دروغهای مطرح شده در این کتاب و خاطرات صفوی می پردازم که این کتاب مورد تاًئید تمام ضد کمونیستهای رنگارنگ است و وسیله ای برای تبلیغات بیمارگونه آنها علیه استالین کبیر و کمونیزم شده است. در نتیجه افشاء آن کمکی است به افشاء ماهیت ضد کمونیستها .
باری! همراه با هم به سراغ خاطرات صفوی برویم. بررسی خود را بر اساس کتاب او که منبع اصلی می باشد پی بریزیم ولی هم زمان به تمام مصاحبه های او رجوع کنیم. ولی اجازه دهید در ابتدا قبل از آنکه به سراغ کودکی و نوجوانی صفوی برویم از موضوع فرار او از ایران شروع کنیم همانگونه که در بسیاری از مصاحبه های او از همین مسئله شروع کرده اند. بعد از آن به ابتدای کتاب باز می گردیم.
قبل از شروع مجبور به توضیح دو نکته کوچک هستم. اول آنکه برای جلوگیری از طولانی شدن فاکتهایی که از کتاب مزبور می آورم، از جملات بریده ای، از متن کتاب که در مجموع مطلب را می رساند و یا خلاصه متن استفاده می کنم. و دوم آنکه در میان فاکتها در صورت لزوم توضیحات و یا جملاتی را از خود اضافه می کنم که آنها در داخل کروشه می باشند.
آنگونه که صفوی در کتاب « در ماگادان کسی پیر نمی شود » در صفحات ۳۸ تا ۴۰ می آورد در سال ۱۳۲۶ زمانی که در دانشسرای ساری تحصیل می کرده است نامه ای از سازمان جوانان حزب توده در بابلسر دریافت می کند تا به شخصی به نام « علی اکبری » کمک کند تا او وارد دانشسرا شود. رئیس دانشسرا که از وابستگان مادری صفوی بوده است در خواست صفوی را می پذیرد و با وجود آنکه دو سه ماه از سال تحصیلی گذشته بود، علی اکبری مشغول تحصیل می شود. [ با توجه به آنکه سال تحصیلی در ابتدای مهر ماه آغاز می شود، شروع به تحصیل علی اکبری در دانشسرا می بایست در آذر ماه و یا دی ماه رخ داده باشد چون به گفته ی صفوی دو سه ماهی از آغاز سال تحصیلی گذشته بود. ]
در زمانی که علی اکبری مشغول تحصیل بوده است، روزی در حال خرید بوده اند که چند نظامی آنها را غافلگیر کرده و علی اکبری را دستگیر می کنند، به جرم تیر اندازی به یک فئودال و زخمی کردن آن مالک. [ با توجه به زمان شروع تحصیل علی اکبری و گذشت مدتی از حضورش در دانشسرا، بنابراین دستگیری او حداقل در زمستان بوده است. ] او را در ژاندارمری ساری در بازداشت نگاه می دارند ولی بعد از چند روز با وساطت صفوی آزاد می شود. البته به خاطر خوش قلبی رئیس ژاندارمری و البته صفوی قول می دهد که هر زمان علی اکبری را خواستند، او را تحویل دهد. ولی علی اکبری به شوروی فرار می کند و صفوی دستگیر و بازداشت می شود ولی باز هم با قول و قرار، که علی اکبری را پیدا کند و تحویل دهد، اورا آزاد می کنند ولی به او می گویند که اگر علی اکبری را تحویل ندهد باید تبعیدی به بندر عباس برود.
صفوی و قائمی به شاهی می روند و در همان روز متوجه دستگیری « یوسف لنکرانی مسئول پارتیزانهای حزب توده در مازندران » می شوند و درمی یابند که دستگیریها بطور گسترده شروع شده است. [ با توجه به داستان صفوی، تاریخ رفتن به شاهی می بایست حد اقل در زمستان سال ۲۶ ویا بهار سال ۲۷ بوده باشد ولی دستگیری گروه پارتیزانی یوسف لنکرانی در آذر ماه سال ۲۴ بوده است ودستگیریهای گسترده در مازندران هم مربوط به سال ۲۴ و دستگیریهای گسترده در کل ایران مربوط به سال ۲۴ تا زمستان ۲۵ بوده است ودر سال ۲۶ با توجه به متلاشی شدن بخش بزرگی از تشکیلات حزب توده و احزاب دموکرات آذربایجان و کردستان است که انتخابات مجلس را با آسودگی خیال بعد ازتعطیلی طولانی مجلس « دوران فترت » برگزار می کنند. ] در شاهی با خبر می شوند که یک توده ای به نام « میر علی میانجی » که به ده سال زندان محکوم شده است، از زندان فرار کرده است و قصد دارد به شوروی برود. صفوی، قائمی و پورحسنی هم با او همراه می شوند و اول اکتبر ۱۹۴۷ برابر با نهم مهر ماه ۱۳۲۶ از شاهی حرکت می کنند و سوم اکتبر ۴۷ برابر با یازدهم مهر ماه وارد شوروی می شوند. [ چگونه می شود به ۶ یا ۷ ماه قبل باز گشت نمی دانم ولی گویا صفوی فیلم های علمی، تخیلی زیاد نگاه کرده است. این گذشتن از مرز می بایست در اواخر سال ۱۳۲۶ ویا اوائل سال ۲۷، یعنی در سا ل ۱۹۴۸ رخ بدهد و نه در اواسط سال ۲۶ ]
خواننده گان محترم توجه داشته باشند که خلاصه داستان را آورده ام ولی تمام اسامی و تاریخها و داستان همانگونه است که صفوی شرح می دهد. ولی به هیچوجه با وقایع سالهای ۲۴ تا ۲۶ در ایران همخوانی ندارد.
صفوی علت فرار را به روشنی توضیح می دهد ولی همین علت در مصاحبه های دیگر او کاملا متفاوت می باشد ولی قبل از آن که آنها را مطرح کنیم به نوشته کتاب می پردازیم.
فضائی که صفوی تصویر می کند چنین است که او وساطت می کند و دو سه ماه بعد از شروع سال تحصیلی دانش آموزی را می پذیرند، او وساطت می کند زندانی را آزاد می کنند، او قول می دهد او را آزاد می کنند، زندانی دیگری از زندان فرار می کند و آزادانه در شهر می چرخد و بقیه ی توده ای ها را ملاقات می کند و نقشه فرار می کشند و براحتی از شهر و کشور می گریزند و آب از آب تکان نمی خورد.
۱- اگر چنین جوی در آن زمان حاکم بوده است تشکیلات حزب توده در سالهای ۲۴ و ۲۵ چگونه ضربه می خورد .
۲- سال تحصیلی در مهر ماه آغاز می شود و بعد از چند ماه دانش آموزی را می پذیرند. چند وقتی تحصیل می کند و بعد او را دستگیر می کنند ولی بعد از چند روز او آزاد می شود. چند روز بعد متوجه غیبت او می شوند و صفوی دستگیر می شود. او نیز بعد از چند روز آزاد می شود و به شاهی می رود ودیگران را ملاقات میکند. پول تهیه می کنند و فرار می کنند. در چه روزی؟ نهم مهر ماه! و در چه روزی از مرز می گذرد؟ یازدهم مهر ماه! بدون ماشین زمان صفوی و بقیه چهار تفنگدار، این اتفاق باید در زمستان سال ۲۶ و یا بهار سال ۲۷ رخ داده باشد!
۳- یوسف لنکرانی دستگیر نمی شود و صفوی بعداً او را در مسکو ملاقات می کند و اعضای گروه پارتیزانی او در آذر ماه سال ۲۴ دستگیرمی شوند و بعد از آن تشکیلات ساری و شاهی در همان سال به دلیل دستگیریها از بین می رود و عکس یوسف لنکرانی را در کنار جنازه « اعظمی قادیکلاهی » در روزنامه ها چاپ می کنند و در صورت دستگیری اعدامش می کردند.
در واقع کل این داستان دروغ است. واقعیت چیست و صفوی کیست؟
صفوی در مصاحبه های دیگر علت فرار خود را فعال شدنش و در نتیجه آن، تصمیم ژاندارمری ساری به تبعید او عنوان می کند. در هیچ جای دیگری ازنقش علی اکبری درعلت فرار نمی گوید. دروغگو فراموش کار است. همه جا علت دستگیری و فرار خود را فعال شدن و امکان تبعید عنوان می کند. می گوید : » مرا خواستند و گفتند که خیلی تو فعال شدی باید به بندر عباس بروی. »
جالب اینجاست که صفوی دستگیر نمی شود . او را می خواهند و این توده ای فعال خود را معرفی می کند . آنهم در سال ۲۶ که تشکیلاتی در ساری باقی نمانده بود. باز هم به این مسائل خواهیم پرداخت.
ولی دروغهای صفوی به همین جا ختم نمی شود و در تمام مصاحبه های دیگر علی اکبری را ازاین قسمت داستان حذف می کند و افراد دیگری را وارد داستان خود می کند و دروغهای به مراتب بزرگتری می گوید که کل تاریخ دهه ۲۰ ایران را به هم می ریزد.
صفوی در ادامه داستانسرائی مضحک خود در مصاحبه ویدئوئی با بی بی سی، سایت تاریخ شفاهی ایرانیان که گرداننده این سایت از رهبران حزب توده بوده است و همچنین با مصاحبه کنندگانی احتمالاَ از طرفداران جمهوری اسلامی ( در فیلم خاطرات عطا الله صفوی ) و نیز در مصاحبه با دیگران می گوید که رئیس ژاندار مری او را خواسته است وبعد میگوید « سرگرد محمود افشار طوس » از او خواسته است ولی در نهایت می گوید: » « رئیس املاک شاهنشاهی، سرگرد افشار طوس » او را خواسته است و به او گفته است که خیلی فعال شدی، تو را به بندر عباس تبعید می کنیم . » در اینجا صفوی از شهید افشار طوس صحبت به میان میاورد و بسیار از او به بدی یاد می کند . چرا؟ افشار طوس کیست؟ که در سال ۱۳۲۶ رئیس املاک شاهنشاهی در مازندران بوده است و می خواسته است صفوی را تبعید کند؟
اداره املاک شاهنشاهی در سال ۱۳۱۳ بوجود میاید ودر سال ۱۳۱۸ سرگرد محمود افشار طوس به ریاست این اداره در مازندران منصوب می شود و تا سال ۱۳۲۰ در این سمت در این اداره در مازندران مشغول بوده است. در این سال این اداره منحل می شود تا با ظاهر سازی که گویا دربار می خواهد املاک مردم را که به زور از آنها سلب مالکیت شده است، به آنها باز گرداند. تاسال ۱۳۲۷ تکلیف این املاک مشخص نمی شود و درسال ۱۳۲۷ دوباره تمام املاک مزبور به دربار بازگردانده می شود واداره ای به نام بنیاد پهلوی مسئولیت اداره آنها را عهده دار می شود. بنابراین در سال ۱۳۲۶ اداره ای به نام « اداره املاک شاهنشاهی » نه در ایران و نه در مازندران وجود نداشته است که افشار طوس رئیس آن باشد و از آن گذشته سرگرد افشار طوس در سال ۱۳۲۰ بعد از انحلال اداره املاک شاهنشاهی به اصفهان منتقل می شود و به ریاست شهربانی اصفهان منصوب می شود. در سال ۲۵ در سرکوب جمهوری آذربایجان شرکت می کند و بعد از آن به ریاست راههای همدان منصوب می گردد. در زمان سرکوب جمهوری آذربایجان و بعد از آن افشار طوس به اعمال ارتش معترض می شود و تحولی در عقاید او بوجود می آید و از آنجا که با مصدق نسبت نزدیکی داشت وبه افکار ملی گرایانه ی مصدق تمایل پیدا کرده بود، به جمع ملی گرایان پیرامون مصدق می پیوندد. و به همین دلیل او را منزوی می کنند و هیچ مسئولیتی به او نمی دهند و سه سال درجه او را عقب می اندازند. بعدا به دلیل نزدیکی با مصدق و تمایلات ملی گرایانه و ضد امپریالیستی اش از طرف مصدق ( در زمان وزارت مصدق ) به ریاست شهربانی کل کشور انتخاب می شود و بالآخره از آنجائی که توطئه های مشترک دربار و امپریالیستها را خنثی و بی اثر کرده بود، ربوده می شود و بعد از شکنجه ها ی طولانی به طرز وحشیانه ای به شهادت می رسد .
حال این چه کینه ی حیوانی است که صفوی و این گروه حقیر و رذل که پیرامون تبلیغ برای کتاب فتح الله زاده جمع شده اند نسبت به افراد ملی دارند؟
باز هم بطور مفصل به این موضوع خواهیم پرداخت. ولی قبل از آنکه به ابتدای کتاب خاطرات صفوی برگردیم باز هم کمی به موضوع فرار نگاهی بیاندازیم.
صفوی در داستانسرائی خود، نه در کتاب بلکه در مصاحبه های دیگر خود ( آرزوهای سرخ – بی بی سی و خاطرات عطا الله صفوی ) می گوید که وقتی در سال ۱۳۲۶ در بازداشتگاه ژاندارمری ساری بوده است انتخابات دوره چهاردهم مجلس شورای ملی در حال برگزاری بوده است و ایرج اسکندری و شریعتمداری و یا شریعت زاده از طرف حزب توده در شهر ساری کاندید شده بودند. «گلبادی » با صفوی تماس می گیرد و به او می گوید که می تواند او را آزاد کند ولی در مقابل او هم می بایست ده راًی برای او جمع کند. [ در یکی از مصاحبه های خود در سال ۲۰۰۵ در تاجیکستان به نام « خاطرات عطا الله صفوی » ] او هم ده نفر و یا ده راًی برای حزب توده جمع می کند وآنها ( اسکندری و شریعت زاده ) به مجلس می روند و صفوی آزاد می شود ولی باز هم رئیس اداره املاک شاهنشاهی، سرگرد افشار طوس به او می گوید باید به تبعید گاه خود، بندر عباس برود.
صفوی دروغ پشت دروغ سر هم می کند و به زبان می آورد. حال علاوه بر اداره املاک شاهنشاهی و ریاست افشار طوس در مازندران بر آن و به تبع آن وجود خود افشار طوس در مازندران در سال ۱۳۲۶، انتخابات دوره چهاردهم مجلس و شرکت اسکندری در آن در سال ۱۳۲۶ و به تبع آن وجود اسکندری در سال ۱۳۲۶ در ایران نیز در این داستانسرائی سراسر دروغ مطرح می شود.
۱- انتخابات دوره چهاردهم مجلس در سال ۱۳۲۲ بوده است و در همان سال ۱۳۲۲ مجلس دوره چهاردهم کار خود را آغاز میکند و در سال ۱۳۲۴ به کار خود پایان می دهد و ازسال ۱۳۲۴ تا تیر ماه سال ۱۳۲۶ که دوره پانزدهم شروع می شود مجلسی در ایران وجود نداشت، که « دوران فترت » نام دارد. انتخابات دوره پانزدهم نیز در تیر ۲۶ ماه بوده است و نه در زمان فرار صفوی در مهر ماه سال ۲۶.
۲- ایرج اسکندری در دوره چهاردهم به نمایندگی از طرف حزب توده از شهر ساری به مجلس می رود و دوران نمایندگیش بالتبع از سال ۱۳۲۲ تا سال ۱۳۲۴ طول کشیده است و در هیچ دوره دیگری به مجلس نرفته است . واساساً حزب توده فقط و فقط در دوره چهاردهم مجلس در سال ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۴ یک فراکسیون هشت نفره در مجلس داشته است و در هیچ دوره دیگری نماینده ای به مجلس شورای ملی نفرستاد. و در سال ۱۳۲۶ با توجه به شرایط امنیتی و وضعیت تشکیلاتی خود در آن دوران نه می توانست و نه اجازه می دادند که در انتخابات شرکت کند.
۳- بعد از ضرباتی که در سال ۱۳۲۴ و سال ۱۳۲۵ به حزب توده می زنند در پائیز سال ۱۳۲۵ حمله به کردستان و آذربایجان آغاز و بطور هم زمان در کل کشور حزب توده زیر ضربات دستگاه امنیتی قرار می گیرد وتشکیلات حزب تقریباً از بین می رود. وعده ای از افراد مرکزیت از دی ماه شروع به بازسازی تشکیلات می کنند که با فراکسیون مخرب و ضد حزبی خلیل ملکی، که کتاب به او تقدیم شده است، درگیر و مشغول می شوند و درتیر ماه سال ۱۳۲۶ امکان و یا اجازه شرکت در انتخابات برایشان وجود نداشت .
۴- در زمان حمله به آذربایجان ایرج اسکندری، بطورغیابی محاکمه و به اعدام محکوم می شود ولی اسکندری مخفیانه از ایران به شوروی فرار می کند و تا بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ ( بیش از ۳۲ سال ) به ایران باز نمی گردد و حتی در جلسه ی کمیته مرکزی حزب برای بازسازی تشکیلات به علت فرار از ایران، حضور نداشته است و این بدان معنی می باشد که او در آذر ماه و یا دی ماه سال ۱۳۲۵ از ایران خارج گشته و در زمان فرار صفوی در ایران زندگی نمی کرده است تا چه رسد به نمایندگی مجلس.
۵- نماینده گان شهر ساری در دوره چهاردهم در سال ۱۳۲۲ تا ۱۳۲۴ آقایان ايرج اسكندری و میرزا احمدرضا تجدد بوده اند. ( فقط اسکندری نماینده حزب توده بوده است ) و در دوره پانزدهم از ۲۵ تير ۱۳۲۶ تا ۶ مرداد ۱۳۲۸ آقایان مرتضی شریف زاده خاوری ( و نه شریعت زاده و یا شریعتمداری ) ومنوچهر گلبادی ( همان که از صفوی خواسته است تا برای او رأی جمع کند ) نماینده گان شهر ساری بوده اند، که هر دو از طرفداران قوام و دربار بودند. بنابراین با توجه به تمام این واقعیتهای رخ داده که صفوی واطرافیان ضد کمونیستش نمی توانند آنها را تغییر دهند، او می بایست در تیر ماه سال ۱۳۲۶ در بازداشتگاه بوده باشد و دوران بازداشتش بیش از چند روز طول کشیده است و کسانی که او برایشان رای جمع کرده است اسکندری و شریعت زاده نبوده اند بلکه گلبادی وشریف زاده از طرفداران درباربوده اند. شرکت صفوی در انتخابات سال ۲۶ و رأی دادن به کاندیداهای شهر ساری یعنی گلبادی و شریف زاده خاوری و آزاد شدنش با وساطت « گلبادی » نشان می دهد که اگر صفوی تا آنموقع توده ای هم که بوده باشد، از آن به بعد با نیروهای طرفدار قوام همکاری کرده است.
صفوی کیست؟ کی و چرا بازداشت شد؟ و چرا به شوروی رفت؟
حال از ابتدا آغاز می کنیم و صفحه به صفحه با کتاب صفوی جلو می رویم و در صورت لزوم به مصاحبه های دیگر صفوی نیز رجوع می کنیم.
اتابک فتح الله زاده کتاب خود را با این عبارت « تقدیم به خلیل ملکی نظریه پرداز چپ آزادیخواه و دمکرات ایران که آزادی را قربانی عدالت نکرد » به خلیل ملکی تقدیم کرده است . و بدین طریق در همان قدم اول عشوه ای شتری برای سلطنت طلبان و نیروهای وابسته به امپریالیستها می آید.
صفوی در شروع از تولد و کودکی خود می گوید . او در سال ۱۳۰۵ در شهر ساری متولد شده است و تا زمانی که او ۵ ساله بوده است پدرش از ثروتمندان ساری بوده است [ یعنی تا سال ۱۳۱۰ ] وقتی ۴ ساله بوده است مادرش فوت می کند [ سال ۱۳۰۹ ] و بعد از مرگ مادرش، پدرش ورشکست می شود ولی پس از مدتی تلاش، مجدداً به کسب کار می پردازد که دوباره ورشکست می شود و این بار به دلیل بدهی به دیگران از شهر می گریزد. [ سال ۱۳۱۰ یا ۱۳۱۱ ] صفوی در صفحه یازده اینگونه ادامه می دهد که : « آن روزها راه آهن سراسری ایران ساخته می شد. پدرم بین شاهی و بندر شاه سرکارگر شد. » [ سال ۱۳۱۰ یا ۱۳۱۱ ] و در زمانی که سه سال اول دبستان را می گذراند، پدرش در ساخت راه آهن ساری – شاهی کارگری می کرده است. [ ۱۳۱۲ – ۱۳۱۵ ]
در صفحه ۱۲ می آید که وقتی هفت ساله می شود به مدرسه می رود. [ سال ۱۳۱۲ ] وسه سال اول دبستان را در ساری به مدرسه رفته است. [ از مهر ماه سال ۱۳۱۲ تا خر داد ۱۳۱۵ ] و صبح ها در مدرسه با فلوت آقای عماد رام سرود شاهنشاهی می خوانده اند.
صفوی تا همین جا دو دروغ غیر واجب گفته است.
۱- پدرش بعد از سال ۱۳۱۰ در ساخت راه آهن سراسری در راه « شاهی – بندر شاه » به کار گرفته شده است در صورتی که این خط آهن در سال ۱۳۰۸ افتتاح می شود یعنی دو سه سالی بهره برداری نیز شده بود.
۲- عماد رام در مدرسه به هنگام سرود صبحگاهی فلوت می زده است در صورتی که زنده یاد، آقای عماد رام این هنرمند عزیز در اسفند ۱۳۰۹ به دنیا آمده اند و در سال ۱۳۱۷، در هفت – هشت سالگی در مدرسه با فلوت پیشاهنگی آشنا می شوند. و اساساً نمی توانست حتی در سال تحصیلی ۱۳۱۴ – ۱۳۱۵ که صفوی در کلاس سوم بوده است به مدرسه رفته باشد یعنی در سن ۴ سال و ۶ ماهگی، سالهای قبلش پیشکش.
در هر دو مورد صفوی از ماشین تونل زمان کذائی خود استفاده کرده است.
در صفحه ۱۴ کتاب آمده است که یک روز که از مدرسه به خانه می آید اسباب کشی می کنند و به کیا کلا از توابع شهر شاهی کوچ می کنند. و پدرش در بیمارستان کیا کلا به عنوان باغبان استخدام می شود. کیا کلا از املاک شاهنشاهی بود که رضا شاه به زور غصب کرده بود. صفوی کلاس های چهارم و پنجم و ششم را در کیا کلا می گذراند. [ از مهر ۱۳۱۵ تا خرداد ۱۳۱۸ ] در صفحات ۱۴ تا ۱۸ از وضعیت نا بسامان مردم در کیا کلا و املاک شاهنشاهی می گوید. از استثمار و شکنجه وتجاوز و تحقیر مردم بوسیله ژاندارمری و عوامل اداره املاک شاهنشاهی تحت ریاست سرگرد افشار طوس، که به چشم خود دیده است. در صفحات ۱۴ تا ۱۸ می آورد که « در این سه سالی که در کیا کلا بودم بارها به چشم خود دیدم … » « در این سه سالی که در کیا کلا بودیم رنج و زحمت زندگی را باز هم بیشتر فهمیدم. » « آن وقتها رئیس املاک مازندران سرگرد افشار طوس بود. من چندین بار او را دیدم … او نگاهی به من انداخت، ولی حرفی نزد …علاوه بر افشار طوس دو بار رضا شاه را دیدم. » « بی شک مشاهده این فجایع در گرایش من و امثال من به حزب توده ایران نقش مهمی بازی کرد. » « پدرم ماهی ۱۲ تومان حقوق می گرفت. پس از جنگ جهانی دوم ارتش شوروی وارد شمال شد. گرانی و کمبود نان فزونی گرفت … بدبختی دیگری در خانواده ما رخ داد. عموی کوچکتر از پدرم فوت کرد … پدرم … همسر و بچه های برادرش را به کیا کلا آورد … پس از چندی شوهر عمه هم فوت کرد. » « پس از جنگ جهانی دوم برای افراد کم درآمد کمر شکن بود … آن ور دنیا احمق ها در اروپا جنگ راه انداخته بودند و این ور دنیا ارتش شوروی به شمال کشور ما تشریف آورده بود … » و در صفحه ۱۸ می آورد که : « یک روز در آخر سال تحصیلی، مدیر مدرسه شاگردان ششم را با اتومبیل به شاهی برد و … از ما امتحان گرفتند … خانواده پر جمعیت مااز کیا کلا به شاهی منتقل شد و من وارد دبیرستان شدم . » [ سال ۱۳۱۸ ]
ما هنوز در ابتدای کتاب هستیم و صفوی ۱۳ ساله است و تا اینجا او دروغ پشت دروغ مقابل ما نهاده است. صفوی سه سال از ۱۳۱۵ تا ۱۳۱۸ در کیا کلا بوده است و در همان زمان افشار طوس رئیس اداره املاک شاهنشاهی در مازندران بوده است و بستگانش در تابستان سال ۱۳۱۷ که جنگ جهانی آغاز گشته بود و ارتش شوروی به ایران آمده بود، فوت می کنند.
1- شهید افشار طوس در سال ۱۳۱۸ یعنی زمانی که خانواده صفوی از کیا کلا به شهر شاهی کوچ می کنند به مازندران منتقل می شود و اعمال عوامل اداره املاک شاهنشاهی در مازندران در سالهای قبل از آن به عهده افشار طوس نمی باشد. صفوی توده ای شدن خود را مربوط به ظلم وستم اداره املاک شاهنشاهی تحت ریاست افشار طوس می داند. صفوی که می داند [ در مصاحبه اش با بی بی سی این مطلب را می گوید ] افشار طوس بعدها سرلشگر می شود، طبیعتاَ می بایست بداند که این درجه را بعد از شهادتش [ در توطئه مشترک دربار، انگلستان و آمریکا ] گرفته است. پس چرا به جای طرح جنایات رضا شاه و در بار و امپریالیستها و عنوان کردن آنها درعلت گرایشش به حزب توده، یک عنصر ملی را که در آن زمان در مازندران نبوده است به عنوان مقصر جلوه می دهد.
2- جنگ جهانی دوم در سال ۱۳۱۷ برابر با ۱۹۳۸ شروع نشده است و ارتش شوروی در آن سال در ایران نبوده است این دیگر موضوعی است که همه می دانند که ارتش شوروی در شهریور سال ۱۳۲۰ برابر با ۱۹۴۱ به ایران آمده است.
چرا صفوی و بقیه این گروه حقیر چنین دروغهائی بهم می بافند؟
صفوی در خاطرات خود از سه سال اول دبستان در صفحه ۱۳ میگوید که » بین سال های ۱۳۱۲ و ۱۳۱۵ ساری چهار دبستان و … داشت … من سه سال در ساری درس خواندم . » بعد از آن است که به کیا کلا می روند. در صفحات ۱۴ تا ۱۸ نیز چند بار می گوید که سه سال در کیا کلا درس خوانده « بین سال های ۱۳۱۵ و ۱۳۱۸ » و بعد از سه سال در امتحانات سال ششم قبول می شود وسال تحصیلی بعد در شاهی به دبیرستان می رود [ سال ۱۳۱۸ ] . در صفحات ۱۸ تا ۲۱ از حضور ارتش شوروی و فعالیت حزب توده در شهر شاهی و فعالیت خود و دوستانش در دبیرستان سپهر شاهی می گوید. او در صفحات ۲۰ و ۲۱ چنین تعریف می کند. » شاهی آن وقت شهر کارگری بودو حزب توده در آنجا قوی بود … دانش آموزان مدارس و بخصوص جوانان دبیرستان سپهر ( که تا کلاس ۹ بود ) با شنیدن سوت از کلاس بیرون می دویدند و حتی تعدادی از معلمان توده ای جلوتر از دانش آموزان می دویدند . … در دبیرستان سپهر شاهی من و قائمی و پورحسنی از فعالان سازمان جوانان بودیم. … من در سه سال کلاس های ۷ و ۸ و ۹ تابستانها در کارخانه گونی بافی کار می کردم. … در ضمن منشی سازمان جوانان کارخانه بودم. [ ۱۸ تا ۲۱ ]
مرغ یک پا دارد! وقتی صفوی در کیا کلا به کلاس ششم که می رود ارتش شوروی به ایران آمده است و در سه سالی که او در شهر شاهی به دبیرستان می رود حزب توده وجود داشته است و صفوی و دوستانش در سازمان جوانان حزب فعالیت می کرده اند. تاریخ هائی که صفوی می گوید با هم نمی خواند. هم در مورد کار پدرش در ساخت راه آهن، هم در مورد همدوره بودن با زنده یاد عماد رام، در زمان تحصیل. و هم زندگی در ساری، کیا کلا و شاهی با دورا ن ریاست افشار طوس و ورود متفقین به ایران.
صفوی در سال ۱۳۱۸ در شاهی به دبیرستان می رود و سه سال در آنجا تحصیل می کند. [ از مهر سال ۱۳۱۸ تا خرداد ۱۳۲۱ ] ولی ارتش شوروی درسال ۱۳۲۰ به ایران می آید و حزب توده نیز در سال ۱۳۲۰ بوجود می آید یعنی زمانی که صفوی به کلاس نهم می رود. جالب آنکه صفوی حتی از حضور رهبران حزب توده مانند اسکندری، طبری، قاسمی، و رادمنش از تهران برای سخنرانی در شهر شاهی در این سالها سخن بمیان می آورد.
از صفحه ۲۴ تا صفحه ۳۳، در توضیح زمینه های فعالیت حزب توده در شهر شاهی وعلت دیگر جذب صفوی به حزب توده است. در صفحات قبل یکی از علل جذب خود به حزب توده را جنایات و ظلم های ژاندارمری و اداره املاک شاهنشاهی تحت ریاست شهید افشار طوس عنوان کرده بود.
در صفحه ۲۴ می آورد که » این شهر، شهر مهاجرانی بود که رضا شاه از تمام ایران به شاهی آورده بود. بیشتر آنها از آذربایجانی های ایران بودند که پدر بزرگ و یا پدرانشان برای پیدا کردن کار و یا کسب و تجارت به روسیه، قفقاز و آسیای میانه رفته بودند. تا دوره استالین اغلب این ایرانیان هنوز شهروند شوروی نشده بودند و حکومت شوروی ملاحظاتی در مورد این ایرانیان داشت، تا این که معاهده ای بین ایران و شوروی در سال ۱۹۳۸ بسته شد و سپس حکومت شوروی شهروندان ایرانی را در عرض چند روز توسط نیروهای امنیتی و نظامی به شکل غیر انسانی به ایران برگرداند. … این عده در ایران متحمل سختی های فراوانی شدند و از دست شهربانی و ژاندارمری رنجهای بسیار کشیدند. … همین مسئله سالها بعد سبب گرایش بسیاری از آنها به صفوف حزب توده و فرقه دمکرات شد. … دستگاه امنیتی شوروی طبق روش خود به هنگام پس دادن این مهاجران تا آنجایی که امکان داشت عوامل خود را در بین آنان جا داده بود … قبل از جنگ جهانی دوم چند نفری از این مهاجران را می شناختم که به ظاهر به کار پالوده فروشی، مغازه داری، پینه دوزی و یا سیگار فروشی مشغول بودند اما پس از اشغال ایران آن آقای پالوده فروش و پینه دوز، لباس ارتش شوروی را به تن کرد و درجه ستوانی روی شانه هایش داشت . »
در صفحه ۲۷ می آورد که » در عرض پنج سالی که ارتش شوروی ایران را اشغال کرده بود، دو شهر مازندران یعنی شاهی و بهشهر بیشتر از دیگر شهرهای مازندران زیر نفوذ شوروی و حزب توده بود . … هر روز در شاهی اعتصاب کارگران ادامه داشت … نان برای همه! کار برای همه! فرهنگ برای همه! … زنده باد حزب توده ایران که مدافع این شعارهاست! … تمام این رویدادها در سرنوشت من بی تأثیر نبود. از همه مهمتر در کلاس هشتم مهدی قائمی که از قم به شاهی آمده بود دوست نزدیک من و پورحسنی شد . … مهدی قائمی پسر خاله یوسف لنکرانی بود . … در سال ۱۹۴۴ عضو سازمان جوانان شهرستان شاهی شدم . … آنها مغزهای خالی ما را با تبلیغات پُر می کردند … و از راه دور ندیده عاشق سوسیالیزم شوروی می شدیم . … با این تبلیغات و تفکر بود که ما مجذوب بوستان سحرآمیز بیگانگان شدیم … جنگ جهانی دوّم تمام شد، من کلاس ۹ را در شاهی به پایان بردم. «
صفوی در این صفحات کتاب در خاطرات خود در توضیح علت جذب خود و دیگران به حزب توده به شعارهای حزب توده و جنایات دولتیان اشاره دارد ولی در عین حال از معاهده ی ایران و شوروی در بازگرداندن ایرانیان مهاجر در شوروی صحبت می کند که گویا عده ای از آنان مأمور شوروی بوده اند که بعد از آمدن ارتش شوروی به ایران بعضی در ارتش شوروی و عده ای نیز به حزب توده می پیوندند. ولی آیا چنین معاهده ای وجود دارد؟ آیا سندی در اثبات پیوستن مهاجران اخراجی از شوروی به ارتش شوروی و یا به حزب توده وجود دارد؟
صفوی هم در کتاب وهم در مصاحبه ها از معاهده ای برای بازگرداندن مهاجران از شوروی به ایران می گوید و به شکلی مسئله را طرح می کند که گویی برای اولین بار اوست که به این مسئله تاریخی اشاره می کند ولی نه صفوی ونه فتح الله زاده ویا کسانی که با صفوی به مصاحبه نشسته اند ویا در مورد صفوی و خاطراتش نوشته اند و به این موضوع نیز اشاره کرده اند، هرگز نمی گویند در کجا میتوان اسناد نا پیدای این معاهده ی ۱۹۳۸ را پیدا کرد؟ و یا بر اساس کدام سند تاریخی، تعداد افراد احتمالاَ جذب شده به حزب توده ویا ارتش شوروی را تا چند ده هزار نفر می رسانند؟
این معاهده و وجود جاسوسان شوروی و توده ای ها در میان مهاجران باز گردانده شده از شوروی داستانی است قدیمی و ساخته روباه پیر انگلستان.
البته در زمانهای مختلف قراردادهایی ما بین ایران و شوروی در ارتباط با تبادل افراد دستگیر شده به دلیل گذر غیر قانونی از مرز، بسته شده بود و یا مذاکراتی برای بازگرداندن عده ای از مهاجران که نمی خواستند تابعیت شوروی را بپذیرند ویا با دولت شوروی به دلائل مذهبی، سیاسی، امنیتی، ویا اقتصادی مخالف بودند، بین دو دولت انجام شده بود ولی هرگز قرارداد و یا معاهده ای در سال ۱۹۳۸ نوشته وامضاء نشده است و حتی در هیچ کتاب تاریخی از « قرادادی زبانی » نیز صحبت به میان نیامده است. ولی واقعیت مربوط می شود به دو گروه کاملاَ جدا از هم که هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشتند. اگر چه در بعضی از زمانها با یکدیگر هم زمان می شدند .
گروه اول مربوط می شد به افرادی که بعد از انقلاب اکتبر در شوروی به دلائل مختلف مخالف بلشویکها بودند و به طرفداری از رژیم تزاری و یا در کنار طرفداران آن رژیم و همچنین در کنار امپریالیستها سعی در نابودی دولت بلشویکی داشتند ولی بعد از مدتی شکست خوردند و از کشور شوروی به کشورهای همجوار از جمله ایران فرار کردند. در میان این عده بعضی از ایرانیان هم بوده اند. ولی اکثراً غیر ایرانی بودند که بعد از مدتی از ایران به کشورهای اروپائی می روند. در میان این عده بسیاری بدلائل مذهبی و یا صرفا اقتصادی « فئودالها و سرمایه داران » به مخالفت با بلشویکها برخاستند که بعد از استوار شدن دولت کارگری و نا امید شدن از سرنگونی آن، ویا از ترس مصادره دارائیشان به کشورهای دیگر پناهنده می شدند .
اما گروه دوم مر بوط می شد به آن دسته از افرادی که از قبول تابعیت شوروی به دلائل مختلف، از جمله عدم تمایل به قبول مسائل قانونی مانند رفتن به سربازی و مسائل مالیاتی، سر باز می زدند و به مدت زمان تعیین شده از طرف دولت شوروی برای گرفتن تابعیت توجه ای نمی کردند و یا نمی خواستند به تابعیت دولت شوروی در آیند. و همچنین افرادی که به جاسوسی برای کشورهای دیگر متهم شده بودند .
مسئله این افراد بعد از استوار و مستحکم شدن کامل دولت بلشویکی در شوروی تا قبل از شروع جنگ جهانی دوم ادامه داشت و البته نقطه اوج آن دقیقاً قبل از جنگ جهانی در سالهای ۱۳۱۶ تا ۱۳۱۸ بوده است. که صفوی و شرکایش در این گروه حقیر همه را یک کاسه کرده و ازمعاهده ۱۹۳۸ برای روشن شدن حافظه تاریخ! صحبت به میان می آورند. و تعداد آنها را تا چند ده هزار نفر که همگی از جاسوسان « ک – گ – ب » بوده اند و به ارتش شوروی و حزب توده پیوسته اند، می رسانند. ولی هر قدر که به دنبال این افراد در کتابها و اسناد تاریخی بگردید بیشتر از یک نام، غلام یحیی که در سال ۱۹۳۸ از شوروی اخراج می شود و او چند سال بعد به حزب توده و بعداز آن به حزب دموکرات آذربایجان می پیوندد و یک خاطره از یک مهاجر اخراج شده از شوروی که به ارتش شوروی می پیوندد و درجه سروانی می گیرد بدون حتی نام او چیز دیگری پیدا نمی کنید. البته اگر مطلب دندان گیری یافت می شد حتماً صفوی و دوستانش مطرح می کردند و ا زآن با ذکر تنها یک خاطره بی آب و رنگ رد نمی شدند .
اما همانطور که در بالا گفتم این موضوع مربوط می شود به تبلیغات سراسر دروغ امپریالیزم انگلستان بر علیه دولت طبقه گارگر در شوروی.
طبقه گارگر بعد از پیروزی در مقابل ضد انقلاب داخلی و ارتشهای متجاوز چهارده کشور امپریالیستی، سعی در پایه گذاری ساختمان سوسیالیزم در شوروی و ایجاد روابط برادرانه با کشورهای دیگر از جمله کشورهای همجوار خود مانند ایران داشت. ولی توطئه های کشورهای امپریالیستی تمام شدنی نبود. دولت شوروی از همان ابتدا در ایران در مقابل سیاستهای تفرقه افکنانه ی امپریالیست کهنه کار انگلستان و امپریالیست تازه نفس آمریکا قرار گرفت.
اولین سفیر شوروی به دلیل برسمیت نشناختن دولت شوروی از طرف ایران رسماً پذیرفته نشد و او بعد از یک سال مجبور به ترک ایران شد و به هنگام رفتن از ایران در افغانستان کشته می شود. دومین سفیر شوروی در ایران به تحریک انگلستان در شهرساری دستگیر و اعدام می شود و سومین سفیر شوروی بعد از برسمیت شناخته شدن دولت شوروی از طرف ایران در سال ۱۹۲۱ به ایران می آید و از طرف دولت ایران پذیرفته می شود و بعد از آن است که اولین قرارداد ایران و شوروی که تماماً به نفع ایران بود و دولت شوروی از ابتدا مفاد آنرا یکطرفه اعلام کرده بود، بسته می شود.
اعلام یکطرفه مفاد قرارداد ۱۹۲۱ از طرف لنین و گذشتن از تمام منافع استعماری روسیه تزاری که دولت تزاری بزور به ایران تحمیل کرده بود، دلیل حمایت مردم ایران از دولت کارگری شوروی شده بود و امپریالیست انگلستان را به تکاپو برای حفظ منافع استعماری خود در ایران انداخته بود. در این راستا بود که از هر گونه عملی بر ضد شوروی ابائی نداشت و به همه گونه تبلیغات دست میزد. از جمله طرح وجود جاسوسان شوروی در ایران.
در خاطرات صفوی نیز به تبعیت از تمام تبلیغات دروغ ضد کمونیستی سعی می شود که اینگونه الغاء شود که دولت شوروی گمان می کرده است که همه با دولت کمونیستی مخالف هستند و کشورهای سرمایه داری سعی می کنند جاسوسانی را در شوروی به استخدام خود درآورند و یا جاسوسانی را به شوروی بفرستند که البته، همه خیالات بیمارگونه کمونیستها و رهبران شوروی بوده است. وگرنه دنیای دمکرات سرمایه داری که از این کارها نمی کند!. و در همان حال دولت دیکتاتور شوروی و رهبران غیر دمکرات و دیکتاتور بلشویکی تمام سعی خود را در ایجاد سازمانهای جاسوسی تحت نام گروه ها و احزاب کمونیستی در تمام جهان از جمله در ایران داشته اند. ولی حتی به همان جاسوسان خود هم اعتماد نداشته اند و آنها را نیز جاسوس دشمن فرض می کرده و با آنان به شدید ترین وجهی برخورد می کرده اند.
بدنبال این تئوری رذیلانه تبلیغات دامنه داری تا امروز برعلیه کمونیستها داشته اند. اما شروع آن در ایران به سال ۱۳۰۸ برمی گردد یعنی زمانی که کارمند اداره بازرگانی شوروری در تهران بنام « ژرژ آقا بگف » با کمک سفارت انگلیس به لندن گریخت و در آنجا پناهنده شد. سپس کتابی منتشر کرد و در آن مطرح کرد که جاسوسان شوروی در میا ن افرادی که از شوروی به ایران آمده اند وجود دارند و به امر جاسوسی و تبلیغات کمونیستی و تشکیلات دهی می پردازند .
بعد از آن است که قانون سیاه ۱۳۱۰ رضا شاهی تصویب و به مورد اجرا گذاشته می شود و سرکوب کمونیستها و انقلابیون به اعتبار تئوری دستگاه امنیتی « ام – آی – ۶ » و قانون کذائی ضد کمو نیستی اولین نماینده نو استعماری انگلستان در ایران « رضا شاه »، شکل قانونی به خود می گیرد. و همچنین امکان ایجاد رابطه ای برادرانه ما بین ایران و شوروی، آنگونه که مورد نظر لنین و به نفع ایران بود، بوسیله انگلستان از بین می رود.
و امروز بعد گذشت چند دهه گروهی حقیر، همان داستان را در کنار تبلیغ علیه یکی از « شهدای ملی کردن نفت، شهید افشار طوس » به دست عوامل داخلی انگلستان و آمریکا، در کنار داستانسرائی های دیگر، مطرح می کنند. بی جهت نیست که همه مرتجعین به تبلیغ خاطرات صفوی می پردازند.
یکی از فیلم های ویدیویی مربوط به دستگاه تبلیغاتی امپریالیزم انگلستان است. این فیلم توسط گزارشگر« بی بی سی »، به نام علی عطار ساخته شده است.
علی عطار، گزارشگر بی بی سی در مورد خود در وبلاگ خود در مطلب ما وغرب چنین می گوید:
« می دانی که سالهاست سرگرم کارهای کم و بیش تحقیقاتی ام که وقت زیادی می برند و وقتی هم بدون پشتوانه انجام می دهی چند برابر سخت می شود. »
او گزارشگر بی بی سی و محقق و پژوهشگر در امور ایران وایرانیان است. نویسنده و کارگردان و مصاحبه گر و راوی فیلم بی بی سی به نام آرزوهای سرخ می باشد.
در فیلم خود برای تأثیر گذاری بیشتر بر بینندگان از سخنان گهربار! آقای تورج اتابکی نیز استفاده کرده است و گفته های دیگر ضد کمونیستها را که اتابک فتح الله زاده از زبان صفوی در کتاب خود آورده است، دوباره به عنوان کشفیات پر ارزش خود و تورج اتابکی تکرار می کند و در فیلم می آورد.
و تورج اتابکی نیز خود را در ویکی پدیا چنین معرفی می کند:
» تورج اتابکی، پژوهشگر ارشد در پژوهشکده تاریخ اجتماعی و استاد کرسی تاریخ اجتماعی خاورمیانه و آسیای مرکزی در دانشگاه لیدن هلند.
فارغ التحصیل فیزیک نظری از دانشکاه ملی ایران و دانشگاه لندن است و سپس با رویکرد به تاریخ به تحصیل در این رشته در دانشگاه لندن و اوترخت هلند پرداخته است.
در کنار تدریس و پژوهش، تورج اتابکی در کارنامه خود ریاست انجمن اروپایی مطالعات آسیای مرکزی، عضویت در شورای سردبیری نشریاتی چون مطالعات ایرانشناسی، مطالعات آسیای مرکزی، مطالعات تاریخ بین‌المللی کار و کارگری را دارد. تورج اتابکی سازمانده کنفرانس دو ساله انجمن بین‌المللی مطالعات ایرانشناسی در شهر استانبول به سال ۲۰۱۲ و اینک رییس برگزیده انجمن بین‌المللی مطالعات ایرانشناسی را برای دوره ۲۰۱۴-۲۰۱۶ است.
حوزه مطالعات دانشگاهی تورج اتابکی: تاریخ اجتماعی، تاریخ فرودستان، تاریخ کار و کارگری، تجدد و نوسازی در قلمرو جغرافیایی خاورمیانه، قفقاز و آسیای مرکزی است. تورج اتابکی هم اینک مدیریت طرح تدوین تاریخ اجتماعی صد ساله صنعت نفت در ایران را دارد. «
با توجه به هندوانه های زیر بغل مبلغان خاطرات صفوی که برای حمل شان نیاز به تریلی می باشد، نباید این داستانسرایی با چنین فضاحتی روبرو می شد. ولی ایراد از ضد کمونیستها نیست، بلکه در پاکی کمونیستها و میهن پرستان است که دشمنانشان را به رذالت و دروغگویی مجبور می سازد.
صفوی باز هم بدون توجه به آنکه در سال ۱۳۰۵ بدنیا آمده است ودر هفت سالگی یعنی سال ۱۳۱۲ در شهر ساری به دبستان رفته است و سه سال بعد از آن در کیا کلا به کلاس چهارم رفته است و سه سال بعد از آن در شهر شاهی به دبیرستان رفته و آن هم سه سال طول کشیده است که بنابراین در سال ۱۳۲۱ می بایست کلاس نهم را به پایان برده باشد؛ در صفحه ۳۳ میآورد که « جنگ جهانی دوّم تمام شد، من کلاس ۹ را در شاهی به پایان بردم » یعنی در سال ۱۹۴۵ برابر با ۱۳۲۴؛ در سن نوزده سالگی [ البته با نگاه به مصاحبه های ویدئوئی صفوی؛ متوجه می شوید که باید به گرفتن مدرک سیکل در سن ۱۹ سالگی از طرف صفوی نیز شک کرد ]. ولی زیاد تعجب نکنید زیرا صفوی باز هم در خاطرات دیگرش؛ در زمان به گذشته و آینده سفر خواهد کرد .
در صفحات ۳۴ تا ۴۰ صفوی از تحصیل در دانشسرای ساری و علت دستگیری و فرار به شوروی می گوید. در کتاب آمده است که : » پس از دوره اول دبیرستان … با مهدی قائمی … تصمیم گرفتیم وارد دانشسرا بشویم. … پس از گذراندن امتحان وارد دانشسرای ساری شدیم. … هفته ای دو بار نهار ما مرغ بود. ولی ما اعتصاب کردیم و هفته ای ۴ بار مرغ در برنامه غذا خوری گنجاندند. این اعتصاب را من و قائمی براه انداختیم و با ۷۰ نفر دانشجو در وسط شهر با شعار های سیاسی به راه افتادیم … در کلاس ما ۸ نفر عضو و ۳ یا ۴ نفر هوادار حزب توده بودند … پس از خروج ارتش شوروی از ایران و شکست فرقه دمکرات آذربایجان اختناق شدیدی در مازندران به راه افتاد. دیگر ماه عسل توده ای ها برای برای خود نمایی و تظاهرات و میتینگ تمام شده بود. در سال ۱۳۲۶ من سال دوم دانشسرا بودم … با آنکه دو سه ماه از سال تحصیلی گذشته بود، … علی اکبری … وارد دانشسرا شد. روزی … با دوست جدید و هم حزبی مان، علی اکبری در خیابان راه آهن ساری گردش می کردیم … ناگهان سه چهار نظامی ما را غافلگیر کردند و … علی اکبری را دستگیر کردند. البته منظور نظامی ها من و قائمی نبودیم و … برای دستگیری ما دو نفر تلاشی نکردند. … رئیس ژاندارمری آقای نادری یا انوری بود. وی … گفت که او زمانی که قوای شوروی مازندران را اشغال کرده بود، یک مالک را در بابلسر با تیر زخمی کرده است و پس از خروج قوای شوروی از ایران مالک مذکور به شهربانی شکایت کرده است و اطلاع داده است که اکبری حالا در دانشسرای ساری به تحصیل مشغول است. … پس از چند روز پیش رئیس ژاندارمری رفتم و از او خواهش کردم که اکبری را موقتاً آزاد کند تا به تحصیلش ادامه بدهد … مرد خوش قلبی بود و درخواست مرا پذیرفت ولی گفت: « … شما مسئول هستید ». من … پذیرفتم. … بالاخره اکبری آزاد شد، اما پس از چند روز غیبش زد … ! می گفتند که اکبری با … علی طاهری به شوروی رفته اند. … سراغ من آمدند و بازداشتم کردند. به رئیس ژاندارمری گفتم: « با بازداشت من مسئله حل نمی شود. بهتر است مرا مرخص کنید تا علی اکبری را پیدا کنم » … حرف مرا قبول کرد، اما تهدیدم کرد که اگر علی اکبری را پیدا نکنم یا در مازندران زندانی می شوم و یا به بندر عباس و یا خارک تبعید می شوم .
من و قائمی به منزلمان در شاهی آمدیم. همان روز دیدیم یوسف لنکرانی، … دستگیر شد. دستگیری ها بطور گسترده شروع شده بود. … در همین روزها بود که قائمی مرا به کناری کشید و آهسته گفت: « دادگاه نظامی مهر علی میانجی کارگر کارخانه نسّاجی را به ده سال زندان محکوم کرده، اما او توانسته از زندان فرار کند و حالا قصد دارد به شوروی برود. … اگر موافق باشی ما هم می توانیم به شوروی برویم ». … ما چهار نفر یعنی من، مهدی قائمی، حسن پور حسنی و مهر علی میانجی، « چهار ستاره جاسوس امپریالیست » از مازندران به طرف شوروی حرکت کردیم. … تاریخ آغاز سرنوشت شوم ما اول اکتبر ۱۹۴۷ برابر با ۹ مهر ماه ۱۳۲۶، یعنی در ۲۰ سالگی من بود. «
قبل از آن که به سراغ بقیه منابع برویم به آنچه در کتاب آمده می پردازم.
صفوی در ساری به دانشسرا می رود و در آنجا به فعالیت سیاسی می پردازد. او اعتصاب براه می اندازد و با بقیه دانشجویان راهپیمایی برگزار می کند، آنهم همراه با قائمی، پسر عموی « یوسف لنکرانی که از سال ۱۳۲۴ برای دستگیریش تلاش می شود ». این وقایع در چه زمانی رخ داده است مطمئناً در سال ۱۳۲۶ که صفوی در سال دوم دانشسرا تحصیل می کرده است، نبوده است، زیرا به گفته ی او: « پس از خروج ارتش شوروی از ایران و شکست فرقه دمکرات آذربایجان اختناق شدیدی در مازندران به راه افتاد. دیگر ماه عسل توده ای ها برای برای خود نمایی و تظاهرات و میتینگ تمام شده بود. در سال ۱۳۲۶ من سال دوم دانشسرا بودم. » ولی ارتش شوروی سال ۱۳۲۵ از ایران خارج می شود و در همان سال شکست فرقه دمکرات رخ می دهد و اختناق و سرکوب در مازندران نیز از پائیز سال ۱۳۲۴ شروع می شود. از آنجا که صفوی در سال ۲۶ در سال دوم بوده، پس شروع تحصیل او در دانشسرا از پائیز سال ۲۵ بوده است. یعنی دقیقا در زمانی که سرکوب با شدت هر چه تمام وجود داشته است. حال چگونه صفوی و پسر عموی یوسف لنکرانی برای دو وعده مرغ بیشتر اعتصاب و تظاهرات راه می انداخته اند و موفق هم می شدند؟
با توجه به عکس صفوی و اکبری در پایان کتاب که مربط به سال۲۵ در دانشسرا می باشد و با در نظر گرفتن براه انداختن اعتصاب و راهپیمایی در دانشسرا و شرائط امنیتی سالهای ۲۴ و۲۵ و همچنین اشاره صفوی به اینکه کلاسهای ۱۰ و۱۱ را در دانشسرا خوانده است و در کتاب هم می گوید که سال دوم دانشسرا را می گذرانده است که این اتفاقات افتاده است و به هنگام انتخابات سال ۲۶ مجلس در تیر ماه ۲۶ در بازداشت بوده است، صفوی در سالهای تحصیلی ۲۴ – ۲۵ و ۲۵ – ۲۶ در دانشسرا مشغول تحصیل بوده و دستگیری او در اواخر سال ۲۵ و یا در اوائل سال ۲۶ بوده است و علی اکبری در سال ۲۵ وارد دانشسرا شده است.
ولی صفوی اصرار دارد که اینگونه بوده است که او در سال ۲۶ در سال دوم دانشسرا تحصیل می کرده است و بعد دو سه ماه که از سال تحصیلی می گذرد سفارش علی اکبری را می کند و او را برای تحصیل در دانشسرا می پذیرند [ یعنی اواخر پائیز] [ صفوی و فتح الله زاده بدون توجه، در پایان کتاب عکسی از صفوی و اکبری را که مربوط به سال ۲۵ می باشد آورده اند ] . اکبری مدتی تحصیل می کند ولی او را دستگیر می کنند [ ولی صفوی و پسر عموی یوسف لنکرانی را آزاد می گذارند، آنهم در سال ۲۶]. او را آزاد می کنند و او فرار می کند و بعد صفوی را دستگیر می کنند و دوباره او را نیز آزاد می کنند، به شهرشان می رود و دیگران را ملاقات می کند و پول تهیه کرده و با سه نفر دیگر از شهر می گریزند تا به شوروی بروند. طبیعتاً تمام این اتفاقات وقت گرفته است. اگر از ورود اکبری به دانشسرا تا فرار از شهر را دو سه ماهی در نظر بگیریم. با توجه به زمان شروع به تحصیل اکبری که دو سه ماهی از شروع سال تحصیلی گذشته بود، زمان فرار می شود، حداقل در نیمه دوم زمستان. ولی صفوی میگوید : « … ما چهار نفر یعنی من، مهدی قائمی، حسن پور حسنی و مهر علی میانجی، « چهار ستاره جاسوس امپریالیست » از مازندران به طرف شوروی حرکت کردیم. … تاریخ آغاز سرنوشت شوم ما اول اکتبر ۱۹۴۷ برابر با ۹ مهر ماه ۱۳۲۶، یعنی در ۲۰ سالگی من بود.» بله ۹ مهرماه! یعنی شروع سال تحصیل؟!
چگونه می توان چنین اراجیفی را سر هم کرد؟
در ادامه می آورد: « من و قائمی به منزلمان در شاهی آمدیم. همان روز دیدیم یوسف لنکرانی، … دستگیر شد. دستگیری ها بطور گسترده شروع شده بود . »
صفوی شروع دستگیری ها را درمهر سال ۲۶ عنوان می کند. در صورتی که از بهار سال ۲۶ دیگر اوضاع آرام شده بود و دستگیری های گسترده تمام شده بود. و گروه پارتیزانی یوسف لنکرانی در سال ۲۴ متلاشی می شود. البته صفوی هم که دروغ خود را فراموش کرده است در صفحات ۲۷۴ و ۲۷۵ کتاب خود می آورد: » شب هنگام به مسکو رسیدیم … فردای آن روز یوسف لنکرانی را پیدا کردم و دو سه روز خانه او ماندیم … » کسی چه می داند؟ شاید یوسف لنکرانی را نیز برای ادامه تحصیل آزاد کرده اند و او بعد از آن بدون توجه به قول و قرارش با رئیس ژاندارمری خوش قلب به شوروی فرار کرده است! کمونیستها اینطورند دیگر!
احسان طبری وقایع سال ۲۴ را بگونه دیگری توضیح می دهد. او می نویسد:
» در دوران حملات قادیکلایی ها به حزب در قائم شهر فعلی، گلستانه خود را آماده برای دفاع از حزب کرده بود، ولی در نتیجه ی یک امریه از کنسول گری منصرف شد … . محیط آرام مازندران به سرعت آشفته شد. این حوادث بر اثر حمله ی افراد مسلحی از حزب وطن وابسته به سید ضیاء به قائم شهر شروع شد. مرکز حزب وطن دهکده ی قادیکلا بود. در اثر حمله ی قادیکلایی ها به کوی کارگر ده نفر کشته شدند. حادثه در تمام ایران انعکاس یافت. در نتیجه من [ احسان طبری ] مرکز فعالیت خود را از ساری به قائم شهر منتقل کردم و کارگران خود را برای دفاع از شهر آماده کردند. این آمادگی همه کارگران منجر به توقف حملات قادیکلایی ها شد. «
احسان طبری می نویسد : » تشکیلات پارتیزانی یوسف لنکرانی [ از کارکنان کمیته ی ایالتی مازندران ] بازداشت شد. معلوم شد یوسف لنکرانی و ساحلی مرتکب قتل شده و شخصی به نام اعظمی قادیکلایی را گرفتار کرده و کشتند و جنازه اش را پنهان کرده بودند. عکس یوسف لنکرانی در کنار نعش اعظمی در روزنامه ها منتشر گردید. «
این وقایع از تابستان تا آخر پائیز در سال ۲۴ طول می کشد.
تاریخ حمله گسترده نیروهای دولتی و حزب وطن به تشکیلات حزب توده در روز ۲۵ آذر سال ۲۴ می باشد که موجب ضربه بزرگی به تشکیلات حزب توده می شود و حملات نیروهای دولتی و احزاب مربوط به سید ضیاء و قوام در سالهای ۲۴ و ۲۵ به حزب توده و « احزاب دموکرات در آذربایجان و کردستان »، تلاشی برای نابودی این احزاب بود. به شکلی که دیگر این امکان را به باقی مانده تشکیلات نمی داد تا در سال ۲۶ آزادانه در خیابان قدم بزنند ویا وساطت یکدیگر را برای آزادی از بازداشتگاه بکنند .
در هفته پایانی قبل از فرار از ایران صفوی با شخصی آشنا می گردد که در واقع یکی از سرنخهای اصلی؟! تمام دروغ های صفوی می باشد و او کسی نیست جز « مهر علی میانجی ». صفوی در خاطره خود چنین می آورد که : » در همین روزها بود که قائمی مرا به کناری کشید و آهسته گفت: « دادگاه نظامی؛ مهر علی میانجی کارگر کارخانه نسّاجی را به ده سال زندان محکوم کرده، اما او توانسته از زندان فرار کند و حالا قصد دارد به شوروی برود. … اگر موافق باشی ما هم می توانیم به شوروی برویم. »
مهر علی میانجی کیست ؟
صفوی در مصاحبه با ( بی – بی – سی )، تاریخ شفاهی ایرانیان و دیگران علاوه بر نام بردن از « افشار طوس » به عنوان باز داشت کننده و تبعید کننده خود، نقش « مهرعلی میانجی » را نیز کمی تغییر می دهد و می گوید که: » وقتی ده رأی برای حزب توده جمع می کند و آنها آزادش می کنند ولی افشار طوس به او می گوید که در هر صورت باید برای تبعید، به بندرعباس برود، او هم که چاره ای نداشته است قبول می کند. ولی در همان روزها وقتی در خیابان قدم می زده است با میانجی که از زندان فرار کرده بود برخورد می کند و میانجی از صفوی سوأل میکند که چه می کنی و صفوی هم می گوید که باید تبعیدی، به بندر عباس برود. ولی میانجی می گوید من هم باید به زندان می رفتم ولی فرار کرده ام و الآن هم می خواهم به شوروی بروم تو هم بیا باهم برویم!. صفوی هم با او و دونفر دیگر همراه می شود و به شوروی فرار می کنند. » به جز در کتاب، در بقیه مصاحبه ها چنین می نماید که صفوی و میانجی بطور اتفاقی در خیابان یکدیگر را می بینند و قرار و مدار فرار را می گذارند. در صورتی که میانجی ماجرا را به شکل دیگری تعریف می کند. و البته بقیه ی ماجرا را هم متفاوت از یکدیکر به زبان می آورند.هر چند که داستان باز داشت و فرار صفوی چه در کتاب و چه در مصاحبه ها بسیار بچه گانه و غیر واقعی و البته دروغ است ولی کمی صفوی را به حال خود رها کنیم و به آنچه که « فتح الله زاده و تاریخ ایرانی » از میانجی می گویند توجه کنیم و هم چنین به آنچه که میانجی از فرارشان می گوید .
در سایت تاریخ ایرانی [ گرداننده این سایت، سید محمد صادق خرازی است ] بریده هایی از کتاب میانجی آورده شده است که از آنها استفاده کرده و قسمتهایی از آن را می آوریم. در آنجا آمده است که :
… » در این یادداشت‌ها سعی کرده‌ام آنچه را که در طی دوره سیاه هفت سال گذشته در روسیه و در بازداشتگاه‌ها دیده‌ام نقل کنم. …
مهرعلی میانجی
تهران. آذرماه ۱۳۳۳
من از اهالی بندر پهلوی هستم. پدرم چندان بضاعت مالی نداشت و به این جهت وضع زندگی ما مرتب نبود و ناچار در سال ۱۳۱۷ ترک تحصیل کردم …
در اداره « ایران سوترانس » شعبه بندرشاه به شغل رانندگی جرثقیل مشغول کار شدم و در همان جا بود که چند نفر از کارگران توده‌ای شب و روز از فواید عضویت اتحادیه کارگران گوش مرا پر کردند و بالاخره عضو اتحادیه شدم. ولی فعالیت اساسی من در حزب توده از سال ۱۳۲۲ شروع شد و چند بار در معرض خطر مرگ قرار گرفتم و در سال ۱۳۲۴ موقعی که بین حزب توده و قادی کلاهی‌ها (درشاهی) اختلافات سخت به وجود آمده بود من با لباس ترکمنی و به همراه عده‌ای از ترکمن‌ها به کمک حزب توده، به شاهی شتافتم و برای شکست قادی کلاهی‌ها سخت کوشش و فعالیت کردم …
در ماه‌های بعد بر اثر فعالیت‌های شدید در انتخابات کارگری و حزبی به سمت‌های عضو شورای شهر شاهی، عضو کمیسیون تبلیغات، منشی و عضو کمیسیون تشکیلات و عضو شورای اتحادیه کارگران نساجی انتخاب شدم و پس از مدت کوتاهی به سمت منشی کمیسیون انتظامات و گارد تشکیلات شورای ایالتی مازندران که به رهبری رضا ابراهیم‌زاده اداره می‌شد انتخاب شدم. فعالیت‌های من در این دوره فوق‌العاده شدید بود …
چندی بعد حزب توده در شاهی منحل شد و به زندان افتادم و پس از هشت ماه و چند روز از محبس خلاص شدم و چون چهار ماه از حقوق خود را نگرفته بودم برای دریافت حقوق عقب‌مانده خود از بانک صنعتی و معدنی به تهران رفتم و در آنجا بود که بر اثر تبلیغات چند تن از اعضای کمیته مرکزی حزب و با صلاحدید عده‌ای از اعضای برجسته آن به همراه سه نفر دیگر از رفقای حزبی تصمیم گرفتیم که برای فرا گرفتن اطلاعات لازم و تحصیل به شوروی برویم و با معلومات جدید به ایران برگردیم. …
بالاخره پس از چند سال آرزو در شب ده مهر ۲۶ خود را در صحرای ترکمنستان دیدیم که با شوق و شور به طرف مرز می‌رویم. از اتوموبیل نمی‌توانستیم استفاده کنیم زیرا اولا می‌خواستیم از بیراهه برویم و ثانیا کسی نبود که جرات کند ما را به طرف مرز ببرد و از این گذشته سعی داشتیم که این مسافرت کاملا مخفیانه باشد.
ساعت یازده بود که خستگی و تشنگی می‌خواست ما را از پا در آورد. ناگهان از دور ساختمان‌های سفیدی نظر ما را به خود جلب نمود. با خود گفتیم حتما پاسگاه مرزی ایران است. خوشحال شدیم و با وجود خستگی و سختی راه قوت جدیدی در خود احساس کردیم و مصمم شدیم که زود‌تر خود را به دامان مامورین ایرانی بیاندازیم تا بتوانیم رفع عطش بکنیم و از این خیال که در سر داریم بازگشته و دوباره به شهر برگردیم.
ولی پس از چند کیلومتر راه ناگهان در جلوی ما چند سرباز شوروی از زمین بلند شده فرمان ایست و دستور درازکش در روی زمین را دادند. «
قبل از آنکه بیشتر به میانجی گوش دهیم به آنچه که در همین جملات کوتاه وبریده شده از کتاب او می باشد می پردازیم و تفاوتش را با آنچه صفوی بلغور می کند مطرح و مورد توجه قرار می دهیم.
با توجه به نوشته های میانجی و همچنین با توجه به آنچه احسان طبری می گوید؛ بعد از حملات نیروهای دولتی و نیروهای احزاب سید ضیاء و قوام در سال ۲۴ در مازندران، تشکیلات حزب توده ضربه زیادی می خورد و از بین می رود. و بر اساس آنچه میانجی می نویسد بعد از درگیریهای سال ۲۴، چند ماهی فعالیت می کرده است تا آنکه تشکیلات شاهی ( به خاطر ضربات وارده ) از بین می رود و او دستگیر می شود و ۸ ماه و چند روز زندانی می شود و بعد از آن آزاد می شود و به هیچ عنوان نه از « حکم ۱۰ ساله » و نه از « فرار از زندان » چیزی نمی گوید. و پیشنهاد رفتن به شوروی را نیز مربوط به هیچکدام از چهار تفنگدار داستان مضحک صفوی نمی داند و آنرا پیشنهاد رهبران حزب می خواند. هر چند میانجی نیز دروغهای زیادی سرهم کرده است ولی داستانش بهتر و معقولتر ساخته و پرداخته شده است. آنچه صفوی در مورد میانجی و چگونگی آشنائیش با او در کتاب خود می آورد علاوه بر آنکه در مصاحبه های دیگرش تغییر می کند، با نوشته میانجی هم اختلاف دارد .
فتح الله زاده در مصاحبه با سایت تاریخ ایرانی ( متعلق به محمد صادق خرازی ) در مورد میانجی و کتاب او می گوید:
» تنها کتابی که پس از کودتای ۲۸ مرداد انتشار پیدا کرد خاطرات شادروان مهرعلی میانجی بود. طی مصاحبه‌ای که با ایشان داشتم او شرح داد: پس از مرگ استالین علی‌رغم تمام فشار و تهدید‌های ماموران امنیتی شوروی به ایران برگشتم. همین که به ایران رسیدم مرا به رکن دو (سازمان امنیت قبل از ساواک) تحویل دادند. همزمان با بازجویی‌های رکن دو سر و کله یک افسر آمریکایی با مترجم پیدا شد. … روزی افسر آمریکایی از من خواست بیا به آمریکا برویم، باید از سرنوشت تو فیلمی درست کرد. خود تو نقش اول را بازی کن و به مردم دنیا نشان بده که بر سر تو و دوستانت در اردوگاه‌ها و زندان‌های شوروی چه آمده است. اگر این کار را بکنی به نفع توست و ما به تو کمک می‌کنیم. من به او جواب دادم دیگر به هیچ شرطی حاضر نیستم از ایران خارج شوم. … به رکن دو گفتم: من در اردوگاه‌های استالین عهد کرده بودم اگر روزی روزگاری به ایران برگشتم آنچه بر سرم آمده است را برای مردم خواهم نوشت. افسران مربوطه استقلال نوشتن از من را سلب کردند و اینجا و آنجا نظرات خود را به من تحمیل کردند. آخر سر هم کتاب در ۵۰۰ نسخه توسط رکن دو چاپ شد. «
این دیگر بسیار جالب است که بعد از کودتای ۲۸ مرداد که توسط قاتلان شهید افشار طوس انجام شد، ( سه دهه بعد از کودتا، سازمان سیا اعلام کرد که بدون کشتن شهید افشار طوس، امکان کودتا نبود ) دستگاه امنیتی کودتاگران در سال ۳۳ تنها کتاب در مورد « زندانی بازگشته؟! » از اردوگاه های کار شوروی را به چاپ می رساند و امروز همان کتاب و مطالبش رهنمود دهنده طرفداران خلیل ملکی ( همکار قوام و دربارشاهنشاهی ) و آیت الله کاشانی قرار می گیرد و همان دروغها را در کنار دروغهای دیگر ( ام – آی – ۶ ) و ساواک دوباره زنده می کنند و آنچه را که « رکن دو » در موردش موفق نشد و کتابش مورد توجه واقع نگشت، اینان با امکانات بیشتر و با توجه به شرائط کنونی سعی در انجامش دارند. البته با امکانات تمام ضد کمونیستها و مرتجعین .
باز هم به سراغ خاطرات میانجی خواهیم رفت.
اکنون به زمان فرارصفوی و دوستانش رسیده ایم ولی نمی دانیم صفوی کیست؟ آیا او توده ای بوده است ؟ آیا بازداشت شده است و اگر آری در چه زمانی؟ و به چه دلیلی؟ و به وسیله چه ارگانی؟ و چه شخصی؟ در زمان بازداشت به نمایندگان چه حزبی رأی داده است وقتی نمایندگان شهر ساری از کاندیداهای حزب طرفدار قوام و دربار بوده اند؟ و چرا در مورد وقایع دهه۲۰ دروغ می گوید؟
ولی آنچه میدانیم این است که
۱- اداره املاک شاهنشاهی در سال ۲۶ وجود نداشته است و شهید افشار طوس در سال ۲۶ در مازندران نبوده و ظمناَ در آن زمان او را ایزوله کرده و هیچ مسئولیتی به او نمی دادند و حتی درجه او را سه سال عقب انداختند.
۲- انتخابات دوره چهاردهم مجلس در سال ۲۲ بوده است و این دوره در سال ۲۴ پایان یافته است. و از دی ماه سال ۲۴ تا تیر ماه سال ۲۶ را دوران فترت می نامند که مجلس شورای ملی وجود نداشته است و انتخابات را نیز به عقب می انداختند و علت آن نیز تمایل و سعی و کوشش حکومتیان برای از بین بردن حزب توده بوده است تا امکان شرکت حزب توده را در مجلس از بین ببرند و انتخابات دوره پانزدهم در تیر ماه سال ۲۶ انجام شده است. یعنی آن زمانی که خیالشان از بابت حزب توده راحت شده بود و بالتبع حزب توده در آن شرکت نکرده است و ایرج اسکندری نیز در آن سال در شوروی به سر می برده است.
و آنچه تا این جا از سعی و تلاش دست اندرکاران این خاطره سازی ضد کمونیستی و ضد ملی متوجه شدیم این است که این گروه حقیر فقط با کمونیستها مخالف نیستند، بلکه با افراد ملی و طرفدار استقلال ایران نیز مخالف هستند. و وظیفه بازگوئی داستانهای سازمانهای جاسوسی انگلستان و دربار پهلوی در مورد وجود مأموران شوروی در ایران را به عهده گرفته اند. و هم چنین وظیفه انجام یک سیاست قدیمی که با آب وتاب دادن به وقایعی، قصد دارد افراد و نیروهای ملی را خطا کار ومجرم معرفی کند تا دربار پهلوی را از زیر ضرب خارج کند.
در صفحات ۴۱ تا ۴۴ صفوی شرح می دهد که چگونه فرار خود را از شهر شاهی آغاز می کنند و چطور توسط مأموران مرزی شوروی در خاک ایران دستگیر می شوند.
اول اکتبر از شاهی حرکت می کنند و به بندر شاه می روند و شب را در خانه دوست میانجی به سر می برند وشب بعد، وقتی هوا تاریک می شود، همراه با یک راهنما به سوی مرز حسینقلی حرکت می کنند. بعد از مدتی راهنما از آنها جدا می شود و صفوی و دوستانش با هدایت میانجی، ادامه می دهند و تمام شب را می دوند تا قبل از سپیده به مرز برسند. در زمانی که امکان تصادف با یک ماشین برایشان پیش می آید، یکی از آنها پیشنهاد می دهد که بازگردند و صفوی در جواب او می گوید: » در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور «. و میانجی آنها را در تمام مدت هدایت می کرده است. بعد در ادامه می آورد که: » صبح سوم اکتبر ۱۹۴۷ بود . از دور یک برج دیدبانی به بلندی ۱۰ – ۱۵ جلوی ما هویدا شد. اول ترسیدیم و خیال کردیم که مال ایران است. نمی دانستیم که ایران اصلاَ مرزبان ودیده بان و سیم خاردار ندارد. می دیدیم که دیده بان با دوربین خود ما را زیر نظر دارد. از ترس بی حرکت در جای خود نشسته بودیم و به او چشم دوخته بودیم. پس از چند دقیقه متوجه شدیم که سه چهار دیده بان به ما نگاه می کنند. مدتی گذشت تا این که ناگهان چهار مأمور اسب سوار با یک سگ گرگی ( آفچارکا – سگ گله، سگ نگهبان ) پیدایشان شد و شروع به داد زدن کردند … شروع به تفتیش بدنی کردند … بار دوم خیلی دقیق تفتیش کردند. … سگ را به طرف ایران رها کردند. سگ رفت ، دوری زد وبا تکه نانی در دهانش باز آمد و آن را به رئیس خود داد. … در این مدت مرزبانان کوله پشتی ها و جیب های ما را تفتیش کردندو سپس ما را همانند اسیران جنگی … جلو انداختند … پس از مدتی به سیم های خاردار مرزی رسیدیم و آنوقت متوجه شدیم که سربازان ما را از خاک ایران به مرز شوروی آورده اند. به محض ورود به خاک شوروی به دست های ما دستبند زدند و با ماشین باری به نزدیک ترین پاسگاه … که روس ها آن را حسنقلی! می نامند، حرکت دادند. «
صفوی همین خاطره کوتاه را در مصاحبه های مختلف خود با اختلافاتی به زبان می آورد، در یک جا تعداد سربازان را ۴ نفر و در جای دیگر ۵ نفر، تعداد سگها را در یک مصاحبه یک سگ و در مصاحبه دیگر دو سگ عنوان می کند. نام مرزی که از آن گذشته اند را در یک مصاحبه « خلیج »، در جای دیگر « بندر »، در مصاحبه ای « ایلچی برون » و در جائی پاسگاه مرزی عنوان می کند ولی در تمام مصاحبه ها عنوان می کند که سربازان را در برج دیده بانی می دیده اند و حتی متوجه دوربین سربازان هم بوده اند و می توانسته اند تعداد آنها را که مدام اضافه می شده اند بشمارند. و حتی در نزدیکی آنجا غذا نیز خورده اند بطوری که سگ سربازان با کمی پرسه زدن در اطراف می تواند خورده نان باقی مانده از غذای آنان را پیدا کند و محل دستگیری خود و دوستانش را در فاصله ۱۰۰ تا ۱۵۰ متری و در مصاحبه ای ۲۰۰، ۳۰۰ متری از سیم خاردارهای مرز در داخل ایران می داند.
آنگونه که در کتاب آمده است در تمام شب وصبح روز بعد تا هنگام دستگیری میانجی همه را تشویق و هدایت می کرده است و صفوی نیز با شعر خواندن دیگران را به ادامه راه ترغیب می کرده است. ولی در مصاحبه های دیگر به زبان آوردن این شعر را به میانجی نسبت می دهد آن هم زمانی که به آنها دستبند می زنند و صفوی به میانجی می گوید که مگر قرار نبود به بهشت شوروی برویم پس چرا دستبند؟ و میانجی حتی در آن لحظه هم آنها را دلگرمی می دهد و می گوید : » در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور. «
باز هم علاوه بر تناقض گویی صفوی در مصاحبه های مختلف، گفته هایش با آنچه میانجی می گوید هم تفاوت دارد. میانجی می گوید: » در شب ده مهر ۲۶ خود را در صحرای ترکمنستان دیدیم که با شوق و شور به طرف مرز می‌رویم. از اتوموبیل نمی‌توانستیم استفاده کنیم زیرا اولا می‌خواستیم از بیراهه برویم و ثانیا کسی نبود که جرات کند ما را به طرف مرز ببرد و از این گذشته سعی داشتیم که این مسافرت کاملا مخفیانه باشد .
ساعت یازده بود که خستگی و تشنگی می‌خواست ما را از پا در آورد. ناگهان از دور ساختمان‌های سفیدی نظر ما را به خود جلب نمود. با خود گفتیم حتما پاسگاه مرزی ایران است. خوشحال شدیم و با وجود خستگی و سختی راه قوت جدیدی در خود احساس کردیم و مصمم شدیم که زود‌تر خود را به دامان مامورین ایرانی بیاندازیم تا بتوانیم رفع عطش بکنیم و از این خیال که در سر داریم بازگشته و دوباره به شهر برگردیم.
ولی پس از چند کیلومتر راه ناگهان در جلوی ما چند سرباز شوروی از زمین بلند شده فرمان ایست و دستور درازکش در روی زمین را دادند و سربازی که یک سگ به همراه داشت به طرفی که ما آمده بودیم حرکت کرد و پس از چند دقیقه، سگ تکه نان دندان‌ زده‌ای که از ما باقی مانده بود به دندان‌های خود گرفته و در زیر پای افسر شوروی بر زمین گذارد و سرباز مسوول سگ گزارش خود را به افسر مربوطه داد. افسر رو به ما نموده پرسید: «این نان از شماست؟»
منظورشان را فهمیدم. گفتم: آری. فورا هشت سرباز ما را محاصره کردند و پس از تفتیش و بازرسی‌های لازمه ما را به پاسگاه حسینقلی تحویل دادند. »
میانجی نه از برج دیدبانی می گوید، نه از روحیه قوی برای ادامه دادن، نه از دیدن سربازان با دوربین می گوید و نه از فاصله ۲۰۰ ، ۳۰۰ متری تا سیم های خاردار در مرز، بلکه از ساختمانهای سفید می گوید و تمایل برای بازگشت. و بعد از دیدن ساختمانهای سفید نیز چند کیلو متر می روند تا سربازان آنها را دستگیر می کنند.
حال چهار تفنگدار ما از ایران رفته اند، در حالی که تا بدینجا همه خاطرات صفوی با دروغهای بزرگ وکوچکی همراه بوده است که هویت او را قبل از فراربرای ما روشن نمی کند ولی او با به میان آوردن نامهای افرادی چون میانجی، گلبادی، شهید افشارطوس و صحبت از انتخابات دوره ۱۴ در سال ۲۶ وموضوع جاسوسان شوروی در ایران سرنخهای اصلی را برای شناخت منبع اصلی داستانسرائی تحت عنوان خاطرات صفوی به دست ما داده است.ولی اگر او همین خاطرات را برای مأموران شوروی تعریف کند، آنها که می دانند اسکندری در چه سالی نماینده بوده است و می دانند ادراه املاک شاهنشاهی در سال ۲۶ وجود نداشته است و افشار طوس در آن زمان در مازندران نبوده است و می دانند تشکیلات حزب توده در شاهی در سال ۲۶ در چه وضعیتی بوده است چه برخوردی با صفوی می کنند. مطمئناَ صفوی این خزعبلات را در آن موقع بر زبان نیاورده است. ولی آنچه به عنوان خاطرات برای ما تا اینجا بر زبان آورده است دروغ بود و متأسفانه بقیه خاطراتش نیز سرشار از دروغهای بزرگ وکوچک می باشد. بدون توجه به اهمیت دروغهایی که مطرح می شود به افشاء آنها می پردازیم، زیرا نشان می دهد که تهیه کنندگان این تبلیغات ضد کمونیستی تا چه حد از صداقت بدورند.
یکی دیگر از فیلمهای مبلغ خاطرات صفوی را حمید احمدی گرداننده « انجمن تاریخ شفاهی ایران » ساخته است.
ناخدا حمید احمدی (انور ) از مشاوران نظامی بنی صدر و وزیر دفاع و از مسئولان حزب توده در افغانستان، مورخ و سیاستمدار، بوجود آورنده و گرداننده سایت انجمن مطالعات تاریخ شفاهی ایران که در این سایت و در مصاحبه با دیگران خود و انجمن خود را بدین نحو معرفی می کند و می گوید: » هدف عمده این انجمن، رویکرد به پژوهش در تاریخ اجتماعی و فرهنگی و سیاسی قرن بیستم است.
انجمنی که چنین هدفی در مقابل خود گذاشته است، بدون تحقیق و شاید هم با تحقیق ولی به خاطر منافع خود، خاطرات دروغ صفوی را تبلیغ می کند.
ادامه می دهد که: » در این وب سایت با پیشینه ۲۸ سال کار پژوهشی و اجرایی که در شرایط زندگی در تبعید سیاسی انجام گردیده، آشنا می شوید. این کار داوطلبانه ی انفرادی حمید احمدی بنیانگذار و مدیر انجمن مطالعات تاریخ شفاهی ایران منجر به تهیه مجموعه ای شده به نام «مجموعه ی تاریخ شفاهی صوتی تصویری از ایران قرن بیستم».
او از اعضای سابق حزب توده ی ایران است که ازسال ۱۳۶۶ ازهرگونه فعالیتی دراین حزب کناره گرفته و به پژوهش در تاریخ ایران پرداخته است.او ازسال ۱۳۷۹ انجمن مطالعات تاریخ شفاهی ایران را پایه گذاری کرده و تمام پژوهش ها، گفتگوهای ویدیویی و اسناد و مدارک تاریخی فراوانی را که گردآوری کرده، درسایت این انجمن قرارداده است.
اولین طرح تاریخ شفاهی ایرانیان در اروپا. … این طرح توسط حمید احمدی در اروپا به اجرا در آمد. »
آنگونه که او در یک مصاحبه با تلویزیون بی بی سی می گوید از قبل از انقلاب با کیانوری ارتباط داشته است و بعد از انقلاب سال ۵۷ از کادرهای حزب توده بوده است و بعد از خروج از ایران از مسئولان حزب توده در افغانستان بوده است. و چند دهه نیز به پژوهش در تاریخ ایران و جهان پرداخته است و مورخ است.
همه ی افرادی که در ارتباط با صفوی دست به فعالیتی زده اند، درای القاب و پستها و اسم و رسمی هستند و همگی متخصص در امور تاریخ و مخصوصاً تاریخ چپ ایران! پس نمی توان گفت که حقایق را نمی دانسته اند و یا نمی توانسته اند با پژوهشی بی غرض واقعیات را بیابند. بلکه تنها و تنها منافع حقیر آنها و یا تمایلات حقیرتر آنها در پیدا کردن اسم و رسمی بیشتر و یا امکان لفت و لیسی بیشتر آنها را به این دروغگویی و انتشار دروغهای کثیف وا داشته است.
به سراغ خاطرات صفوی می رویم.
صفوی و دوستانش در حالی که به گفته صفوی در داخل خاک ایران دستگیر و به شوروی برده شده اند به پاسگاه مرزی می رسند. صفوی در صفحات ۴۳ تا ۵۸ آورده است که :
» در حسن قلی ما را در اتاقی که بیشتر به طویله شباهت داشت انداختند ناگاه صدای تیر و مسلسل بلند شد. … پس از مدتی دیدیم نعش یک نفر را توی گاری گذاشتند و بردند. ما حسابی شوکه شده بودیم. سکوت مرگ آوری … حاکم شد. … پور حسنی گفت : « آقا ما راستی راستی به شوروی آمده ایم؟ » پس از چند ساعت باز ما را با همان دستبندها از حسن قلی به قزل اترک انتقال دادند. …
پس از چندی … به نگهبان فهماندیم که تشنه هستیم. … پس از مدتی یک سطل برزنتی آب آورد. … روس ها در شاهی اسب های خود را با آن سطل های برزنتی آب می دادند. … ساعت ۱۲ شب شد. … مقدار زیادی کاه آورد، روی کف اتاق ریخت و با اشاره به ما فهماند که این رختخواب ما است. … در باره مستراح های سوسیالیسم شوروی … مجسم کنید یک گودال به عمق ۳ – ۴ متر و به طول ۸ تا ۱۰ متر و به عرض ۲ متر که رویش با تخته پوشانده شده و در فاصله هر ۷۵ سانتیمتر سوراخی در تخته به گودال باز کرده اند! … سربازها با مسلسل روبرویت ایستاده اند. … تاره برای این نوع رفع حاجت وقت ۴ – ۵ دقیقه ای هم معین کردند. …
یازده روزیکه در قزل اترک در طویله زندانی بودیم، هر رور از ما بازجویی می کردند. ما تمام مدارک حزبی و سازمانی را که در کف کفشمان پنهان کرده بودیم با امید و آرزوهای خود به بازجویان دادیم. روز ۱۲ اکتبر ۱۹۴۷ باز با همان دستبند های آهنی که تکان می خوردی حلقه دستبند تنگ تر می شد، ما را توی اتومبیل باربری انداختند. … اتومبیل یک شبانه روز به طرف قزل آروات می راند. هوا سرد بود. برف به سر و صورتمان می بارید. … دستبندها به دست هایمان متصل بود و نمی توانستیم برف ها را از سر و صورتمان پاک کنیم. اتومبیل شب هنگام در یک منطقه نظامی توقف کرد و ما را برای استراحت در یک اتاقک چوبی انداختند و درش را بستند. ما چهار نفری توی این کابین ایستاده بودیم. جای ادرار هم نبود. روز بعد به قزل آروات رسیدیم. … پس از دو روز ما را دست بند به دست … سوار قطار کردند و به عشق آباد بردند. از ایستگاه راه آهن تا زندان … پیاده رفتیم. … مدت ۴۴ روز در آن زندان مخوف بودیم. بازجویی ها و باز پرسی ها فقط شب ها انجام می گرفت. روزها حق خواب نداشتیم … وای به حالمان اگر بی اختیار خوابمان می برد. … مدت ۴۴ روز این بازجویی ها … ادامه داشت. … پس از این مدت روزی … به دستان همه ما دستبند زدند. پس از ۴۴ روز این اولین بار بود که همدیگر را می دیدیم. ما را سوار اتومبیل زندان که معروف به کلاغ سیاه بود، کردند و به قزل اترک … بردند. … پس از ۲ – ۳ روز دادگاه … تشکیل شد. … به دو سال زندان محکوم شدیم. … دو ماه بود که به خاک مرکز … اردوگاه زحمتکشان جهان پناه آورده بودیم. … دوباره ما را به زندان عشق آباد بردند … «
باز هم اشتباه در جمع و تفریق! با هم مرور می کنیم. روز سوم اکتبر در مرز دستگیر می شوند و به حسن قلی می روند، چند ساعتی بعد آنانرا به قزل اترک می برند و یازده روز در آنجا بازجویی می شوند و بعد به قزل آروات می روند. یعنی روز حرکت از قزل اترک به قزل آروات می شود روز ۱۴ اکتبر، ولی در کتاب آمده است ۱۲ اکتبر. و رفتن به قزل آروات یک روز طول می کشد که در نتیجه روز ۱۵ اکتبر به آنجا می رسند و دو روز بعد به عشق آباد می روند که می شود ۱۷ اکتبر و ۴۴ روز در زندان عشق آباد بوده اند، یعنی تاروز ۳۰ نوامبر و ۲ – ۳ روز بعد به دادگاه می رود که می شود روز دوم ویا سوم ماه دسامبر، که مجموعاَ می شود دو ماه که صفوی هم می گوید : » دو ماه بود که به اردوگاه زحمتکشان جهان پناه آورده بودیم. «
در اینجا خاطرات صفوی خطا های کوچکی دارد که اگر در مصاحبه های دیگرش تغییری در آن وارد نمی کرد می توانستیم از آنها بگذریم ولی با کمال تأسف چنین نیست . پس می بایست با صبوری به بررسی خود ادامه دهیم.در کتاب آنچه که آورده شده است دارای خطا های زیر است.
۱- ۱۴ اکتبر را ۱۲ اکتبر می گوید.
۲- فاصله قزل اترک تا قزل آروات ۲۳۳ کیلومتر می باشد و طی کردن این فاصله یک شبانه روز طول نمی کشد.
۳- منطقه جنوبی ترکمنستان که در شمال خراسان و استان گلستان واقع شده است بهترین آب و هوای آن کشور را دارد و بهترین وضعیت را در ماه های فروردین و مهر دارا می باشد و در پائیزدر آن منطقه برف نمی بارد و مهر و آبان گرمای تابستان تمام شده است و سرمای زمستان نیز هنوز شروع نگشته است.
قبل از آنکه به سراغ بقیه مصاحبه های صفوی برویم بد نیست کمی به میانجی گوش کنیم. میانجی نوشته است که :
» پس از تفتیش و بازرسی‌های لازمه ما را به پاسگاه حسینقلی تحویل دادند.
در همین محل مدت چند روز از ما بازپرسی به عمل آمد. بالاخره پس از چهار روز از آنجا، دست بسته با ماشین باری ما را به طرف قیزل اترک «بیات حاجی» حرکت دادند. …
پس از ۱۱ روز بازپرسی به ما اطلاع دادند … برای محاکمه به عشق‌آباد روانه می‌شوید. فردای آن روز … ما را سوار ماشین نمودند. ماشین به سرپرستی یک افسر و به محافظت چهار نفر سرباز به طرف عشق‌آباد حرکت نمود. …
پس از چند ساعت راه، قطار به ایستگاه شهر عشق‌آباد رسید و ما را پیاده به زندان راه‌آهن و پس از چند دقیقه توقف در حیاط زندان مزبور پیاده به زندان داخلی ‌ام ـ گ ـ ب (زندان سیاسی وزارت امنیت کشور) بردند. …
یک ماه بدین منوال گذشت تا یک روز … به من اطلاع دادند که رسیدگی به کار من تمام شده و فردا مرا به زندان عمومی عشق‌آباد روانه می‌کنند که از آنجا به دادگاه ملی بروم. …
بالاخره پس از مدت‌ها دادگاهی که در انتظارش بودیم تشکیل شده بود. …
هر یک را به دو سال زندانی با کار در بازداشتگاه‌های مخصوص کارگری محکوم نمودند. «
بر اساس آنچه میانجی می گوید ۴ روز در حسینقلی بوده اند و نه چند ساعت، و ۱۱ روز در قزل اترک که مجموعاَ می شود ۱۵ روز که با در نظر گرفتن آنکه صبح ۳ اکتبر وارد مرز شده اند تا ۱۷ اکتبر در قزل اترک بوده اند و ۱۸ اکتبر به قزل آروات رفته اند و در عشق آباد هم یک ماه بوده اند و نه ۴۴ روز که مجموعاً می شود یک ماه و نیم و نه دو ماه. و یا به عبارتی مجموعاً می شود ۴۴ روز.
وقتی به مصاحبه های دیگر صفوی مراجعه کنیم، با آشفته بازاری در مورد همین خاطره روبرو می شویم که در نتیجه آن نمی توان بطور دقیق گفت از دستگیری در مرز تا رفتن به دادگاه چه مدت طول کشیده است. در مصاحبه ویدئوئی [ خاطرات عطا صفوی ]، صفوی می گو ید که ۱۳ روز در قزل اترک و یک ماه در قزل آروات و ۴۴ روزدر عشق آباد بوده است که مجموعاَ می شود سه ماه ودر مصاحبه با ( بی – بی – سی ) می گوید که دو ماه در عشق آباد بوده است. ولی وقتی با حمید احمدی از کادرهای سابق حزب توده و گرداننده سایت تاریخ شفاهی ایرانیان مصاحبه می کند، می گوید ۳۳ روز در قزل اترک بوده است و ۴۴ روز در عشق آباد که می شود دو ماه ونیم و فاصله ۴۶۰ کیلومتری قزل اترک تا عشق آباد را ۷۰۰ کیلو متر می گوید. همین ارقام در مصاحبه با سایت پرشین گلف می شود ۴۴ روز در قزل اترک و دو ماه در عشق آباد. در مصاحبه با سایت مزبور آمده است :
» سوم اکتبر ۱۳۲۶ آمدیم مرز ترکمنستان ایران و شوروی. وارد شوروی که شدیم و پس از پنج دقیقه سربازان شوروی ما را محاصره کردند و ما را روی زمین خواباندند و ما را به قزل اترک بردند. (از شهرهای ترکمنستان) در آنجا ۴۴ روز ما را در زندان نگه داشتند. …
بعد ما را به زندان عشق آباد آوردند و تا دو ماه هر شب از ما بازجویی می کردند. »
در اینجا محل دستگیری داخل شوروی است و نه ۲۰۰ – ۳۰۰ متر مانده به سیم خاردار و مدت زمان از مرز تا دادگاه می شود سه ماه و نیم.
صفوی در تمام کتاب و مصاحبه ها در مورد فواصل زمانی و مکانی و تاریخ وقایع، این کار را انجام می دهد، گویا اعداد را نمی شناسد. بی جهت نیست که در۷ سالگی تحصیل را شروع کرده است ولی در ۱۹ سالگی مدرک کلاس ۹ را گرفته است.
مدتی بعد از دادگاه، آنها را به عشق آباد می برند و بعد از چند هفته صفوی را از زندان به اردوگاه کار منتقل می کنند. دو ماه و چند هفته بعد از سوم اکتبر ۱۹۴۷ می شود، نیمه ی اول دی ماه ۱۳۲۶.
از صفحه ۵۹ تا ۷۱ مربوط می شود به شرح خاطرات صفوی از اردوگاه کار در عشق آباد. در کتاب آمده است که:
» پس از چند هفته ابتدا قائمی را بردند و بعد پور حسنی را. چند روز بعد نگهبان … مرا صدا زد … نمی دانستم مرا به کجا می برند، … اتومبیل جلوی یک دروازه بزرگ چوبی ایستاد. … مأموری آمد و مرا با خود به اردوگاه بزرگ کارخانه آجرپزی برد. …
در اولین روز، با کار وحشتناک در گرمای ۴۵ درجه عشق آباد … برای دریافت سهمیه نان باید بطور جدی کار می کردم. … تا ۱۴ آوریل ۱۹۴۸ ( ۱۳۲۷ خورشیدی ) در اردوگاه عشق آباد، در کارخانه آجرپزی کار کردم. … این کوره مانند یک تخم مرغ، در عمق ۷ – ۸ متری زمین به طول ۱۰۰ متر و به عرض ۵۰ متر بود. … حالا بیا درهوای گرم عشق آباد با درجه حرارت ۴۰ – ۵۰ درجه توی این کوره کار کن! جهنم مضاعف بود. … باید ۱۰ ساعت در روز کار کرد و ۵۰۰۰ عدد آجر را برداشت و بالا انداخت. … من ۶ ماه تمام در این اردوگاه، کار اجباری کردم. … روزی مرا برای کار نبردند. … مرا به سرعت سوار اتومبیل کردند و بردند. … از ۶ آوریل ۱۹۴۸ تا ۶ اکتبر ۱۹۴۸ در زندان مجرد کا گ ب عشق آباد بودم. «
حتی بدون در نظر گرفتن بقیه مصاحبه های صفوی، این سوأل پیش می آید که آیا صفوی واقعاً در عشق آباد بوده است؟ زیرا آنچه در رابطه با هوای عشق آباد در زمستان می گوید صحیح نمی باشد. او در راه به قزل آربات در مهر ماه از بارش برف گفت و اکنون در زمستان در همان منطقه آب وهوائی از گرمای ۴۰ – ۵۰ درجه ای می گوید.
از نظر جغرافیایی و اقلیمی، عشق آباد در بخش میانی جلگه دامنه رشته کوه کوپت داغ در ارتفاع ۲۰۰ متری بالاتر از سطح آب‌های آزاد قرار دارد و از طرف شمال به کویر قره قوم منتهی می‌شود. با توجه به وضعیت اقلیمی، آب و هوای عشق آباد مانند سایر مناطق ترکمنستان شدیداً بری است. تابستان‌هایی سوزان و خشک و زمستان‌هایی کوتاه و ملایم دارد. میانگین دمای هوا در فصل تابستان حدود ۳۸ درجه سانتی‌گراد است و حداکثر دما گاهاً تا ۴۵ درجه سانتی‌گراد نیز افزایش یافته است. در زمستان دمای هوا از ۴- درجه تا ۱۲+ درجه نوسان دارد که حداقل دما تا ۱۶- درجه سانتی‌گراد نیز کاهش داشته است. بارش برف به ندرت اتفاق می‌افتد و میانگین بارش سالانه تنها ۱۹۳ میلی‌متر است. ماه‌های اسفند و فروردین حداکثر میزان بارش را در میان ماه‌های سال دارند. و بالاترین درجه حرارت به ثبت رسیده درعشق آباد مربوط به ماه ژوئن ( تیر و مرداد ) در سال ۱۹۹۵ می باشد که ۴۶.۷ درجه بوده است.
مطلب دیگر مدت زمانی است که صفوی ادعا می کند در اردوگاه بوده است. در صفحه ۶۸ آمده است که صفوی ۶ ماه تمام در اردوگاه، کار اجباری کرده است ولی در صفحه ۶۶ آورده است که تا ۱۴ آوریل! در آنجا کار کرده است و بعد در صفحه ۷۱ زمان رفتن از اردوگاه را ۶ آوریل! ( ۱۸ فروردین ) عنوان می کند. و این بدان معنی است که او حدوداً سه ماه در اردوگاه بوده است و نه شش ماه، و از ۶ آوریل تا ۱۴ آوریل را بدون آنکه در اردوگاه باشد در آنجا کار کرده است. جل الخالق!
به مصاحبه های دیگر صفوی نگاهی می اندازیم تا ببینیم در باره دوران اردوگاه عشق آباد چه می گوید.
در مصاحبه با تاریخ شفاهی و فیلم بی بی سی، از گرمای ۴۵ درجه عشق آباد و ۱۰۰ درجه آجرپزی می گوید و از ۶ ماه کار در اردوگاه. و در ویدئوی ( خاطرات عطا صفوی ) نیز از گرمای ۴۵ درجه و ۱۰۰ درجه می گوید ولی از ۷ – ۸ ماه کار در اردوگاه صحبت به میان می آورد. و در سایت « پرشین گلف ژورنال » از قول صفوی آمده است:
» من شش ماه در کارخانه آجرپزی عشق آباد کار کردم و در شرایطی که گرمای هوا ۴۵ درجه بالای صفر بود در کنار کوره آجرپزی ۱۰۰ درجه باید روزی پنج هزار آجر گرم از کوره بیرون می آوردیم تا ۵۰۰ گرم نان به ما بدهند و اگر کمتر از پنج هزار بیرون می آوردیم فقط صد گرم نان به ما می دادند. روزی چند نفر در اثر کار زیاد و گرسنگی می مردند. «
فتح الله زاده و دیگر دست اندرکاران این خاطره سازی سعی بسیاری دارند تا تصویری وحشتناک از آنچه مدعی هستند بر سر صفوی آمده است به نمایش بگذارند و برای رسیدن به این هدف از ابر و باد و مه وخورشید وفلک، کمک نا بجا می گیرند و هر جا و هر طور که دلشان خواست ارقام را زیاد ویا کم می کنند تا به مطلوب خود برسند. غذا کم بوده است وبدون کیفیت، هوا بسیار گرم بوده است و یا بسیار سرد، مدت بازداشت و زندان و بازجوئی طولانی و برخورد بازجویان و مأموران و زندانبانان وحشتناک، میزان کار زیاد و در وضعیت بد وسخت و البته مسبب همه اینها استالین وکمونیزم و کمونیستها. بسیار خوب، کسانی که به تبلیغ این کتاب می پردازند و چنین دروغهائی را به کمونیزم نسبت می دهند از چه دفاع می کنند؟ وضعیتی را که این دمکراتها در دنیا به وجود آورده اند چگونه است؟ صفوی در صفحه ۴۹ از زبان یکی از نگهبانان ضد کمونیست در قزل آروات می گوید که : « احمق ها، چرا اینجا آمدید؟ آن زندگی در ایران … دلتان را زده بود؟ » و همین را در تمام مصاحبه ها تکرار می کند و هم در کتاب و هم در بقیه مصاحبه ها سعی می شود تا کمونیزم را سرابی دروغین معرفی کنند و طبیعتاً همه را به قبول سرمایه داری سوق دهند.
در مصاحبه ها میزان کار در اردوگاه را، بیرون آوردن ۳۰۰۰، ۴۰۰۰، و ۵۰۰۰ آجر از کوره عنوان می کند که در مقابل آن نانی برابر ۱۰۰، ۵۰۰، ۵۵۰ و ۱۰۰۰ گرم دریافت می کرده است. در اینجا در مورد آنکه کدام یک از این اعداد صحیح است و یا چرا حرفهایش در همه جا یکسان نیست چیزی نمی نویسیم، بلکه می خواهیم از شرائط کار در کارخانه های آجرپزی در کشور ایران به عنوان مشتی نمونه خروار از کشورهای سرمایه داری صحبت به میان بیاوریم. کارگاه های امپریالیستها که در آسیا، آفریقا ونقاط دیگر دنیا به شیوه برده داری ادره می شود پیشکش! و البته آنچه مربوط به دهه ۲۰ یعنی ۷۰ سال پیش می شود و هم آنچه امروز در جریان است. توجه کنید که در مورد کارخانه آجرپزی در کشور سرمایه داری میگوئیم و نه در مورد اردوگاه کار اجباری! و از منابع غیر کمونیستی استفاده می کنیم تا دیگر بهانه وحرفی نباشد.
در سایت « راسخون » آمده است که:
» در سال‌های 1320 تا 1324ش، برابر با 1941 تا 1945م، باز هم بر حجم طبقه کارگر افزوده شد؛ زیرا راه های آهن جدید، عملیات ساختمانی و توسعه مناطق نفت‌خیز، همگی نیاز به کارگر را افزایش می داد (کدی،11367: 180).
……..
دراین دوران، مانند گذشته، وضعیت کار و زندگی کارگران تحمل‌ناپذیر بود. ساعت کار روزانه آنان از10تا 15 ساعت و مزدشان از 5 تا 15 ریال بود؛ علاوه براین، به‌صورت قانونی یا سنتی، برای حمایت از کارگران مقرراتی نبود. در کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، کارفرمایان با آنان مانند حیوان رفتار می‌کردند، دشنام می‌دادند، کتک می‌زدند و شکنجه می‌کردند(خامه‌ای، 1372: 278). در کنار این دستمزدهای ناچیز و آزار و اذیت‌ها، مکان زندگی کارگران نیز از هرگونه بهداشتی به دور بود و برای کارگر ایرانی، نه بهداشتی بود و نه تامینی برای آتیه (ساعد مراغه ای، 1373: 232).
…….
سفارت آمریکا در اوت 1942 برابر با شهریور1321، درباره وضع زندگی کارگران ایرانی چنین گزارش داد:
«دستمزدها بی‌گمان برای امرار معاشی که از زندگی خشک و خالی والاتر باشد بسنده نیست و برای کارگر معمولی روزانه چهار تا ده ریال است. می‌توان گفت که با این دستمزد یک لقمه نان سفید خریده می‌شود یا هر کارگر روزانه 3 تا 7 ریال باید برای خوراک خودش بپردازد. بدینسان دیده می‌شود که دستمزد برای حتی غذای یک خانواده بسنده نیست و بیشتر کارگران با خوراکی مرکب از چای(غیرسفید) نان، پنیر و پیاز و گاه سبزی و انگور و هر یک چندی برنج و گوشت ارزان نیمه گرسنه به سر می‌برند. خرید جامه و حتی داشتن رویائی تجملاتی مانند به مدرسه رفتن کودکان کارگران میسر نیست. گاه تنها زن یا زنان متعدد مرد کارگر با کودکانشان برای تحصیل درآمد اضافی و فراهم آوردن امکان زندگانی اندکی مطلوب‌تر به کار می‌پردازند » (فلور، 1371: 143 و 144).
در تهران کارگران عموماً در گودال‌های در جنوب شهر زندگی می‌کردند. از خاک این گودال‌ها برای تهیه آجر استفاده می‌کردند؛ اما به مرور زمان، مردم فقیر که عمدتاً از قشر کارگر بودند، در آنجا خانه‌هایی احداث کردند. به‌علت گرانی زمین‌های شهر، در این گودال‌ها زمین را متری 8 تا 10 ریال می‌خریدند و زاغه‌هایی احداث و در آنجا سکونت می‌کردند. یا اینکه اشخاص دیگری این زاغه‌ها را ساخته و به متقاضیان اجاره می‌دادند،
…….
اذیت و آزار کارگران و اجحاف در حق آنان تا آخرین روزهای جنگ ادامه داشت؛ چنان‌که در روز 28 فروردین ماه سال1324، تعداد زیادی از عمله‌ها و کارگران کوره‌های آجرپزی جنوب تهران، به‌علت کمی دستمزد و تخلف صاحبان کوره از پرداخت مزد معَین آنان، به تحریک چند نفر از سردسته‌های خود اعتصاب کردند.درپی این اعتصاب، زدوخوردی رخ داد که عده‌ای از صاحبان کوره‌ها با کمک ماموران شهربانی از منازعه جلوگیری و چند کارگر را دستگیر کردند(تفرشی و احمدی، 1371، ج 1: 3).
باید توجه کرد که اذیت و آزار و رضایت‌ نداشتن کارگران، آنان را به طرف حزب توده می‌کشید و تبلیغات حزب تاثیر فراوانی بر کارگران ناراضی می‌گذاشت. «
ولی فتح الله زاده در کتاب خود از زبان صفوی در تعریف و تمجید از دوران پهلوی در صفحه ۹۲ و۹۳ می گوید که: » روزی، چند نفر روس را به سلول ما انداختند. … این جوانان قبلاًبه همراه قوای شوروی در مازندران، … خدمت کرده بودند … تصمیم گرفته بودند برای زندگی و آینده بهتر به ایران بروند. … از مرز گذشته و به مدت یک سال ونیم در مازندران و تهران زندگی نسبتاً خوبی کرده بودند. … پلیس آنها را دستگیر می کند … معلوم می شود این جوانان غیر قانونی در ایران زندگی می کنند. آنها سپس با چند نفر از ایرانیانی که در مرز شوروی گرفتار شده بودند بین مقامات ایران و شوروی مبادله شده بودند … به ۲۵ سال زندان … محکوم شده بودند. «
از قدیم گفته اند که دروغ کنتور نمی اندازد! آنقدر وضع ایران در رژیم پهلوی خوب بوده است که از روسیه برای زندگی بهتر به صورت غیر قانونی به ایران می آمده اند. و در دهه ۲۰ مبادله زندانیان صورت گرفته است ولی تا کنون هیچکس از آن با خبر نبوده است.نام آن روسها چه بود ؟ ایرانیان مبادله شده چه کسانی بوده اند؟
و آنچه امروز در کوره های آجرپزی در جوامع سرمایه داری می گذرد.
در سایت تسنیم آمده است که :
» گزارش ویژه تسنیم از
سرویس: اقتصادی ، تاریخ: ۰۶/شهریور/۱۳۹۲
کوره‌های اجحاف
خبرگزاری تسنیم: روایت خبرنگار تسنیم از کوره‌ پزخانه‌های خاتون آباد در حاشیه جنوب شرقی تهران، حکایت از زندگی پرمشقت کارگرانی دارد که در فاصله چند کیلومتری برج‌های سر به فلک کشیده پایتخت، از کمترین امکانات رفاهی و شغلی بی‌بهره‌اند. … محل زندگی آنها کوچه ای است به عرض 2متر که از دو طرف این کوچه اتاق‌های 6 تا 12 متری قرار دارد و جلوی درب هر کدام از اتاق، پیت نفت، بند لباس و دمپایی های کوچک و بزرگ و رنگارنگ به چشم می‌خورد. هر اتاق خانواری 6 و 7 نفره را در خود جای می دهد. … تمام اعضای خانواده از کودک 5 ساله تا پیرمرد و پیرزن 70 ساله کار می کنند. تابستان ها زیر آفتاب سوزان کویر آجر می پزند و زمستان ها دامداری می کنند . امکانات بهداشتی بسیار محدود است. هر کوره یک دستشویی دارد و هر 2 تا 3 کوره یک حمام. آب حمام را منبعی تامین می کند که روی سقف تعبیه شده و جلبک دور تا دور آن را فرا گرفته است. آب کدری از آن جاری است. آب آشامیدنی نیز مملو از باکتری هایی ست که موجب بروز انواع و اقسام بیماری ها می شوند. دیدن جسم نحیف و چهره زرد در میان این افراد به چشم می‌خورد. علاوه بر این، وجود قارچ ها و زخم های ناسور در دست تا آرنج، پا و گردن، نگاهم را ناخود آگاه به خود جلب کرد. … هر خانوار درماه درآمد ناچیزی دارند که حاصل کار تمام اعضای خانواده است. صاحب کوره ها که به اصطلاح کارگران ارباب می گویند صاحب خانه ها نیز هست. در این بین کودکان وضعیتی وخیم تر از دیگران دارند. چرا که آن ها در سنین تفریح و کنجکاوی، مشغول لگد کردن خشت هستند و به واسطه جسم نحیف و رنجورشان مستعد پذیرش اقسام بیماری ها. بیماری های جسمی و روحی که هر کدام به نوبه خود برای کودک و خانواده او دردسرهای فراوانی ایجاد می کنند. … این کارگران به دلیل آنکه کار فرمایان کوره پزخانه‌ها , عیدی , پاداش , مرخصی , بن کارگری ، سنوات کاری ، حق اولاد ، حق مسکن و یک سوم ازحقوقشان را کسر می‌کنند در شریط سختی به سر می‌برند. این اجحاف درحالی صورت می‌گیرد که بسیاری از کارگران به سبب ناآگاهی نمی‌توانند نسبت به استیفای حقوق خود از طریق مراجع ذی‌صلاح اقدام کنند وبخشنامه‌های تامین اجتماعی نیز مشکل آنان را حل نمی‌کند، زیرا دراین واحد از فیش حقوقی و سایر مدارکی که سابقه کار را اثبات کند، خبری نیست. … البته چیزی به نام بیمه و سنوات و اضافه کاری نمی‌شناسد و به نظر می‌رسد بیشتر کارفرمایان از این عدم آگاهی کارگران به سود خود استفاده می‌کنند. «
و در سایت « توکا نیوز » آمده است که:
» گروه اقتصادی: 30 هزار کوره آجرپزی، گروهی از محروم ترین کارگران کشور را در خود جای داده است. شاغلان این بخش با وجود مشقت‌های فراوان کار برای هر خشت تنها 27 تومان دریافت می کنند، نیمی از سال بیمه ندارند و برای بازنشسته شدن 70 تا 80 سال باید کار کنند. محرومیت باعث شده تا خانواده های این کارگران محروم نیز مجبور به اشتغال دسته جمعی باشند و سن کودکان کار در این شغل سخت و زیان آور به شدت کاهش یافته است. هزاران کارگر محروم امروز در نقاط مختلف کشور، روز خود را در کنار کوره های داغ آجرپزی می گذرانند و در اغلب موارد مجبور می شوند روزانه بین ۱۰ تا ۱۸ ساعت کار کنند. با وجود نقص ها و مسائل فراوان در اشتغال به این نوع کار در ایران، حضور چشمگیر کودکان در کنار کوره های آجرپزی خودنمایی می کند.
: 18 ساعت کار روزانه در کنار کوره داغ
کارشناسان بازار کار می گویند سن کودکان شاغل در آجرپزی به ۶ سال نیز رسیده و اغلب کودکان خانواده هایی که در این نوع کار اشتغال دارند، مجبور می شوند برای کمک به خانواده در امرار معاش، در جریان آجرپزی نقش داشته باشند. به عبارتی گروهی از کودکان مجبور می شوند در سنین بسیار پایین کار سخت و زیان آور آجرپزی را تجربه کنند.
یک کارگر آجرپز می گوید برای تحویل روزانه ۳ هزار خشت یک خانوار ۴ نفره مشغول می شوند که بتوانند ۳۰ هزارتومان درآمد داشته باشند که آن هم اگر نتوانند به قرارداد روزانه خود عمل کنند، از مبلغ درآمدشان کسر خواهد شد. «
با توجه به آنچه در کوره های آجرپزی در کشورهای سرمایه داری می گذرد، حتی اگر دروغ های صفوی را واقعیت بپنداریم، میزان کار صفوی ( برده ای در اردوگاه کار اجباری!؟ ) در مقابل کار یک خانواده ( آزاد در محل کار دلچسب در جامعه آزاد سرمایه داری!؟ ) چه مقدار بوده است. در کوره های آجرپزی هر کارگر می بایست روزانه حداقل ۳۰۰۰ آجر تحویل دهد یعنی ۱ – آب و خاک را با لگد کردن آن مخلوط کند و آنرا ورز دهد تا آماده شود. ۲ – گل را در قالب ریخته و خشت بسازد. ۳ – خشتها را در آفتاب بچیند تا خشک شود. ۴ – خشتهای خشک را به کوره ببرد و بر روی هم بچیند. ۵ – خشتهای پخته را از کوره بیرون آورده و در محل تعیین شده مناسب بر روی هم بچیند. و اگر نتواند روزانه حداقل ۳۰۰۰ آجر تحویل دهد از دستمزدش کاسته می شود که ناچار از نیروی کار افراد خانواده اش، حتی کودکان و زنان باردار استفاده می شود.
در این مورد به گفته وقیحانه ی یک سر مایه دار گوش کنید:
این مصاحبه مربوط به چند سال پیش است.
» این که زن حامله، کودکان کم سن و سال یا افراد سالخورده در اینجا کار می کنند، به من مربوط نمی شود. طبق قانون کار این افراد نباید کار کنند. اما قانون اجرا نمی شود. خودشان تقبل می کنند. طرف حساب من مرد خانواده است و برای هر هزار آجر، ۳۵۰۰ تومان پرداخت می کنم.اینکه این هزار آجر را خودش به تنهایی یا همراه خانواده، همسر و کودکش می سازد، برای من مهم نیست.او خودش نباید آنها را درگیر کند.هر کس در این دنیا به اندازه لیاقت و توانایی اش سهم دارد. حتی آن دنیا هم این طور است. پدر من داشته من هم دارم. پدر این کارگر ندارد او هم ندارد. پس دارایی ارثی است. در آن دنیا هم به توانایی ها و صلاحیت های ما می نگرند. «
خونندگان عزیز توجه کنند که صفوی در اردوگاه کار اجباری ( با فرض آنکه حقیقت بگوید ) فقط مسئول بیرون آوردن چند هزار آجر از کوره بوده است ولی در دنیای دموکرات سرمایه داری که مصاحبه کنندگان با صفوی از آن دفاع می کنند، چه در رژیم سلطنتی و چه در جمهوری اسلامی یک کارگر آزاد!؟ می بایست چند برابر صفوی کار کند و حتی کودکان خرد سال و یا همسر باردار خود را نیز آزادانه و به میل خود به کار بکشد بطوری که کار صفوی فقط بخش کوچکی از کار خانواده یک کارگر است. اگر کارگران کوره پزخانه ها و کارگران ساختمانی از حجم کار یک برده! در اردوگاه کار اجباری! ( بر فرض صحت ) در هفتاد سال قبل باخبر شوند و با میزان کار خود در حال حاضر که چند برابر کار صفوی می باشد مقایسه کنند به صفوی چه می گویند؟!
صفوی در کتاب و مصاحبه های مختلف خود بسیار از کار بدون مزد، از وضع بد تغذیه، بهداشت و درمان در اردوگاه می گوید ولی در میان گفته هایش در اینجا و آنجا مطالبی را به زبان می آورد که دستش را رو می کند و نشان می دهد که در شرائطی به مراتب بهتر از آنچه، سعی در گفتنش دارد به سر برده است ( با فرض بر اینکه گفته هایش صحیح است ). کمی جلوتر به آن می رسیم و در باره آن می نویسیم.
از صفحه ۷۱ تا ۹۴ صفوی به شرح آنچه در زندان عشق آباد و چارجو برای او و دوستانش رخ داده است می پردازد. در کتاب آمده است :
» از ۶ آوریل ۱۹۴۸ تا ۶ اکتبر ۱۹۴۷ [ منظورش همان ۱۹۴۸ است ] در زندان مجرد کا گ ب عشق آباد بودم. … سه شبانه روز در سلول انفرادی بودم. سومین شب مرا از خواب بیدار کردند و برای بازجویی به طبقه سوم اداره کا گ ب بردند. … این پذیرایی هر شب ادامه داشت. … شبی طبق معمول باز مرا به بازجویی بردند. دیدم یک نفر دیگر هم آنجاست. وی خودش را حسنوف معرفی کرد و گفت: « … شما و دوستانتان به جرم جاسوسی به ۱۰ تا ۲۵ سال زندان و کار در شمال شرقی سیبری محکوم شده اید. » … این داستان جاسوسی ما را میرزائیان [ بازجوی صفوی ] درست کرد و علاءالدین میرمیرانی در ساختن آن به مرور با او همکاری کرد. … از این افراد در رده های مختلف حزب توده زیاد بودند و هستند که حالا خود را غیر مستقیم قهرمان جا می زنند و از معایب جامعه شوروی و اختناق شوروی سخن می گویند، اما کلمه ای از دسته گل هایی که به آب داده اند به روی مبارکشان نمی آورند. [ مانند صفوی، فتح الله زاده و حمید احمدی ] … در این چهار ماه [ ۶ آوریل تا ۶ اکتبر یعنی از فروردین تا مهر که می شود ۶ ماه!؟ ] حتی یک بار هم رنگ آسمان را ندیدم. در این چهار ماه زمان برایم به اندازه یک قرن گذشت. … ۶ اکتبر ۱۹۴۸ ساعت ۳۰ : ۱۲ شب مرا پیش میرزاییان بردند. مترجم به من گفت شما فردا در دادگاه ویژه نظامی عشق آباد محاکمه خواهید شد. … سلول من در زندان کا گ ب چهار طبقه زیر زمین بود. در ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب یک مرتبه زمین لرزه مهیب و تاریخی عشق آباد با شدت ۸ درجه ریشتر رخ داد. … من سه شبانه روز در زندان مجرد خود زنده بگور بودم و در این مدت مرتب صدای تفنگ و مسلسل و افزون برآن صدای بولدوزر و تراکتور می شنیدم. … من در تاریکی مطلق بسر می بردم و در این سه روز نه آبی بود و نه خوراکی. شب چهارم [ ۱۰ اکتبر ] سر و صداهایی شنیدم … مرا بیرون آوردند و به بیرون ساختمان هدایت کردند … ناگهان در جلوی چشمم ایستگاه راه آهن ظاهر شد. … فوری صدای پور حسنی و قائمی و میانجی را شنیدم. … پس از دادگاه قزل اترک یک سال بود [ حدود ۹ ماه ] که میانجی و قائمی را ندیده بودم. … پس از چند ساعت انتظار در ایستگاه راه آهن عشق آباد، قطار با واگن های پر از زندانی به طرف مرو ( ماری ) حرکت کرد. یک شب در زندان مرو خوابیدیم و فردای آن [ ۱۱ اکتبر ] باز با قطار به طرف شهر چارجو [ ترکمن آباد ] حرکتمان دادند. … ۲۵ اکتبر ۱۹۴۸ ما را … به ساختمان بزرگی بردند. بعدها متوجه شدیم که این، دادگاه نظامی ترکمنستان بوده است. … ۱۰ ماه مه ۱۹۴۹ دادگاه … مسکو رأی خود را صادر کرد. بدین قرار من و قائمی ۱۰ سال و وکیلی مرحوم به ۱۵ سال … محکوم شدیم. این حکم در تاریخ ۲۳ ژوئیه ۱۹۴۹ به ما ابلاغ شد. … در تمام این مدت، که یک سال شد، [ می شود ۹ ماه ۱۱ روز ] در زندان چارجو بودیم. … چند هفته پس از ابلاغ حکم آخرین دادگاه، ما را سوار اتومبیل های نعش کش« کلاغ سیاه » کردند و به طرف راه آهن چارجو بردند. «
در مصاحبه های ویدیوئی باز هم در خاطرات خود دست می برد ومدت بازجوئی در عشق آباد را، در سایت تاریخ شفاهی ۸ ماه، و در « خاطرات صفوی، ضبط شده در تاجیکستان » یک سال و نیم عنوان می کند. و وقوع زلزله را در تاریخ شفاهی ۸ مارس، و در « خاطرات صفوی » ۸ اکتبر، و در « بی بی سی » ۱۴ اکتبر می گوید.
از صفحه ۹۴ تا ۱۰۹ به شرح چگونگی رفتن از چارجو [ ترکمن آباد ] به ماگادان می پردازد. صفوی می گوید:
» چند هفته پس از ابلاغ حکم آخرین دادگاه، ما را سوار اتومبیل های نعش کش« کلاغ سیاه » کردند و به طرف راه آهن چارجو بردند.
در ایستگاه راه آهن چارجو ما را سوار واگن های حیوانات کردند و کاروان مرگ از چارجو به طرف تاشکند به راه افتاد. پس از یک روز و نیم به تاشکند رسیدیم. [ فاصله ترکمن آباد تا تاشکند ۷۰۲ کیلومتر است که در نتیجه برای طی کردن این مسافت نیازی به یک روز و نیم نیست. ] … چند هفته آنجا بودیم و سپس … سوار واگن مخصوص زندانیان کردند و قطار به طرف نوووسیبیرسک حرکت کرد. … طول قطار بیش از دو کیلومتر شده بود. پس از دو هفته قطار به شهر نوووسیبیرسک رسید. [ طول این مسیر ۲۵۵۲ کیلومتر است و دو هفته طول نمی کشد.] … ما را به زندان عمومی شهر بردند. به یاد دارم که سلول ما شماره ۹ بود. [ شماره سلول را نیز به خاطر دارد ولی با این حال همه چیز را اشتباه می کند. ] … من ماه ها در این گونه سلول ها بسر بردم. … روزی باز ما را سوار اتومبیل کردند و به ایستگاه راه آهن بردند. … به قطار که نگاه می کردیم، انتها نداشت. خدا می داند چند هزار نفر مردم بدبخت و بیمار را توی واگن ها چپانده بودند. … واگن ها به حرکت درآمدند. … راهی به طول بیش از ۲۰ هزار کیلومتر … باید بقیه راه را از نوووسیبیرسک تا خاباروفسک، بندر وانینا، و دریای آخوت و بعد تا ماگادان طی می کردیم. [ طول این مسیر از نوووسیبیرسک تا ماگادان حدود ۶۷۰۰ کیلومتر است. ] … حال تصورش را بکن که راه آهن شمال شرق روسیه که بیش از ۲۰ هزار کیلومتر طول دارد. … وقتی به شهر بزرگی می رسیدیم، ما را … به زندان عمومی آن شهر می بردند. …
مدت چهار ماه در مسیر این شهر ها در حرکت بودیم. … سرانجام قطار ایستاد. … گفتند که اینجا خاباروفسک است. … از ژوئیه ۱۹۴۹ تا ۱۰ دسامبر ۱۹۴۹ از چارجو تا کولیما در این را لعنتی بودیم. … روزی باز ما را توی اتومبیل ریختند و به بندر وانینا بردند. به عقب نگاه کردم، دیدم چندین هزار نفر لب دریا ایستاده اند. در کنار بندر یک کشتی بزرگ شاید به طول صد متر و به عرض ۴۰ متر پهلو گرفته بود نام این کشتی را به زحمت خواندم: ( نوگین ) نام داشت. … برای اینکه به عرشه کشتی برسم تقریباً ۶۰ پله از نردبان بالا رفتم. … وسط عرشه کشتی یک سوراخ چهار گوش که طول آن ۴ متر و عرض آن ۳ متر بود، قرار داشت. … زندانیان از همان سوراخ کشتی باید به انبار کشتی وارد و خارج می شدند. عمق این انبار ۴۰ متر بود. انبار کشتی در ارتفاع ۱۰، ۲۰، ۳۰، ۴۰ متری طبقه بندی شده بود. … زندانیان موجودی انبار داخل کشتی ۱۰ – ۱۲ هزار نفر بودند. … صبح ها از همان سوراخ بالای کشتی برای زندانیان که دسته بندی شده بودند، نان به پایین می انداختند. هر که زورش بیشتر بود نان را می گرفت. … ۹ روز دراز کشیده بودم و مرتب استفراغ می کردم. … هر ۲۴ ساعت یک بار توسط شلنگ از همان سوراخ به پایین آب می دادند. تصورش را بکن، ۱۰ – ۱۲ هزار زندانی تشنه، … آنهایی که کاسه و لیوان داشتند آن را زیر شلنگ آب می گرفتند و پرش می کردند و می نوشیدند. … حالا چگونه باید آب می نوشیدیم؟ یکی کلاهش، آن دیگری باکف دستش، و خیلی ها با گرفتن دهن زیر شلنگ … باید نوشید، و فقط ۱۵ دقیقه آب می دهند. … فکر می کنم ده روز طول کشید تا به ماگادان برسیم. «
در اینجا توجه خونندگان عزیز را علاوه بر اغراق در فاصله بین شهرها و زمان لازم برای طی کردن این فواصل به وضعیت داخل کشتی به هنگام گرفتن نان و نوشیدن آب جلب می کنیم. کشتی با طول تقریبی ۱۰۰ متر و عرض ۴۰ متر دارای انباری است به عمق ۴۰ متر در چهار طبقه، از آنجایی که کشتی ها به شکل مکعب مستطیل نمی باشند، آنرا بیضی شکل در نظر می گیریم. در نتیجه مساحت کشتی بر اساس فرمول [ مساحت بیضی = ( نصف قطر بزرگ × نصف قطر کوچک ) × ۳/۱۴] می شود ۳۱۴۰ متر مربع. حال با در نظر گرفتن آنکه تمام سطح کشتی نمی تواند مربوط به انبار آن باشد ما با تخفیف ویژه ۳۰۰۰ متر مربع از آن را به انبار اختصاص می دهیم که با در نظر گرفتن چهار طبقه می شود ۱۲۰۰۰ متر مربع، که ۱۲۰۰۰ زندانی در آن جای داده شده است، یعنی برای هر نفر فقط یک متر مربع، جا وجود دارد. چه تجمعی حاصل می شود؟
و در چنین وضعیتی، روزی یکبار، نان از سوراخی به پایین پرت می کنند و روزی ۱۵ دقیقه با یک شلنگ آب به پایین می ریزند. و آنوقت ناراحتی صفوی فقط آن است که هر که زورش بیشتر بود نان می خورد و آب می نوشید و او که ظرفی نداشته است می بایست دهانش را زیر شلنگ می گرفته و آب می نوشیده است. و ۱۰ روز بدین شکل گذشته است و هیچ اتفاقی نیافتاده است. در صورتی که در چنین حالتی میبایست هزاران نفر زیر دست و پا کشته و زخمی می شدند. که اگر چنین اتفاقی رخ داده بود ؛ حتماً صفوی به لیست جنایات! کمونیستها اضافه می کرد.
احتمالاً صفوی داستان دروغین این کشتی را از دیگران شنیده است وگرنه تصویر سازی بهتری بدست می داد.
حال به مصاحبه های دیگر صفوی نگاهی می اندازیم و در حالی که صفوی حتی نام کشتی و ابعاد آنرا نیز به خاطر دارد، ببینیم چه تغییراتی در این خاطره خود بوجود می آورد.
در مصاحبه با بی بی سی می گوید آنها را به ولادی وستک بردند و از آنجا تا ماگا دان ۵ – ۶ روز در راه بوده اند در نتیجه از وانینا تا ماگادان می شود ۴ روز و هیچ حرفی نیز از کشتی نوگین و خاطرات آن نمی نزند. و راوی فیلم مدت زمان طی شده برای رسیدن به ولادی وستک را فقط چند روز می گوید. و در مصاحبه با تاریخ شفاهی می گوید: » که او را از عشق آباد به ولادی وستک بردند و فاصله بین این دو شهر را ۳۲۰۰۰ کیلومتر می گوید [ فاصله آنها ۹۵۷۰ کیلومتر است ] و مدت زمان طی شده برای رفتن از عشق آباد به ولادی وستک را ۳ ماه می گوید و بعد از ولادی وستک به ماگادان می رود که ۷ روز طول می کشد. البته در همین مصاحبه، فاصله عشق آباد تا ولادی وستک را یکبار دیگر ۳۰۰۰۰ و بار دیگر ۳۵۰۰۰ کیلومترنیز می گوید و حمید احمدی، مصاحبه کننده با صفوی، مدت زمان را ۳۵ روز عنوان می کند. ولی همین ارقام در مصاحبه در تاجیکستان باز هم عوض می شود. صفوی در این مصاحبه می گوید: که از عشق آباد تا بختگان ۴ ماه در راه بوده است و این در حالیست که در ابتدای همین فیلم ویدیوئی می گوید که ۱۴ روز طول کشید تا این مسیر را طی کرده است. و بعد از بختگان و یا اختوان [ منظورش همان وانینا می باشد ] با کشتی نوگین به ماگادان رفته است و در کشتی چون ظرفی نداشته است با دهان از شلنگ، آب نوشیده است و روزی ۵۵۰ گرم نان همراه با شکلات گرفته است و ۹ روز در کشتی بوده است.
در رابطه با خاطره ی رفتن از ترکمنستان تا ماگادان نیز صفوی به پرت وپلا گویی افتاده است و نمی تواند تغییرات مداوم را که گویی یک بیماری یا هذیان گویی در خواب تبدار برای این گروه حقیر شده است را از خود دور کند. جالب است در حالی که طول خط استوا، همانند کمربندی بدور زمین، ۴۰۰۰۰ کیلومتر است، صفوی طول سفر حدوداً ۱۱۵۰۰ کیلو متری از مرز ایران تا ماگادان را به ۳۵۰۰۰ کیلومتر از عشق آباد تا ولادی وستک می رساند. که با احتساب مرز تا عشق آباد و ولادی وستک تا ماگادان، حتماً برابر با کمربند فرضی زمین می شود.
حال صفوی به ماگادان رسیده است و از صفحه ۱۱۰ تا ۱۱۹ چنان از ماگادان می گوید که از همان ابتدا نشان می دهد که او از ماگادان هیچ نمی داند.
صفوی چنین ادامه می دهد که: » به ماگادان رسیده بودیم. آیا می دانی ماگادان چگونه جایی است؟ آنچنان جایی است که در آن ۹۹ نفر می گریستند، و فقط یک نفر می خندید. او هم دیوانه بود! ماگادان جایی است که ۸ ماه شب است و ۴ ماه روز است. ماگادان جایی است که مردگان را توی کیسه ای می گذاشتند و روی برف های ابدی می انداختند. … در ماگادان درجه سرما در زمستان گاهی به ۶۰ درجه زیر صفر می رسد.»
صفوی در مورد وجود این پدیده قطبی، یعنی شب و روز طولانی، سرمای ۵۰ – ۶۰ درجه زمستان و برف های ابدی، حتی در تابستان!، در ماگادان چنان مصر است که در تمام کتاب و مصاحبه ها آنها را مدام تکرار می کند و یکی از مواردی که نشان می دهد که صفوی مرد است و حرفش را تغییر نمی دهد، همین آب و هوای ماگادان است. و جالب است که همه مصاحبه کنندگان و دست اندرکاران این خاطره سازی ضد کمونیستی، ضدملی نیز آن را نه تنها تأئید بلکه بطور تأکیدی به زبان می آورند. و حتی دستگاه امنیتی رژیم پهلوی نیز در سال ۳۳ تحت نام میانجی نیز همین خزعبلات را در کتاب میانجی آورده است. و یا بهتر است که بگوئیم، که خط را به فتح الله زاده و صفوی داده است.
میانجی می گوید:
» کالیما! چه کلمه وحشت‌آوری است برای کسانی که آنجا را دیده یا کم و بیش از آنجا اطلاع دارند. کالیما؛ سرزمینی که تاکنون آرزوی میلیون‌ها مادران و پدران و جوانان را در سینۀ خود تا ابد به خاک سپرده، سرزمینی که میلیون‌ها جوانان را برای اثبات جنایت‌های کمونیزم به دنیای آینده همچون مومیایی در آغوش خود نهفته است. اگر یک روز تابستانی که در آنجا خیالی بیش نیست؛ بر حسب اتفاق گذارتان بدانجا افتاد و اتفاقا برف‌های آنجا آب شده باشند هیکل‌های قربانیان کرملین را‌‌‌ همان طور محفوظ با تمامی جسم همچنان که بدانجا سپرده شده بودند، خواهید یافت. جای تعجب نیست که سال‌های طولانی از خفتن این عده می‌گذرد، با همه مخالفت‌های طبیعت و انسانیت با آن‌ها، تنها قسمتی از طبیعت یعنی سرمای شدید قطبی با آن‌ها موافق و بهترین غمخوارشان بوده است. سرما با تمامی قوا اجساد آن‌ها را محفوظ داشته تا شاید در آیندۀ نامعلومی آن‌ها را به اجتماع و بشریت و به تاریخ نشان دهد. … اگر نظری به نقشه آسیا نمایید خواهید دید که شبه‌جزیره کالیما در کجای قطعه آسیا قرار گرفته است. درست آنجایی که در سال تنها سه ماه روز و نه ماه دیگر را مردم، در ظلمت تاریکی بسر می‌برند.
همان نقطه‌ای که سه ماه از تابش نور ضعیف خورشید هر موجود زنده‌ای جان به خود گرفته و به حرکت در می‌آیند. »
البته بی انصافی است اگر بگوییم فتح الله زاده و صفوی همان حرفها را زده اند زیرا صفوی می گوید ۸ ماه شب و ۴ ماه روز ولی میانجی گفته است ۹ ماه شب و ۳ ماه روز.
۹ ماه و یا ۸ ماه شب قطبی؟ آیا صفوی و بقیه افرادی که نمک و فلفل داستان را تا بدین حد اضافه می کنند، توجه ای دارند که اگر در ماگادان در مدار ۵۹.۵ درجه شمالی، شب قطبی وجود داشته باشد و ۸ – ۹ ماه نیز طول بکشد این پدیده طبیعی در قطب چه مدت طول می کشد؟ و در این حالت منطقه قطبی تا کجا بسط پیدا می کند؟ برای آنکه چنین باشد باید کره زمین به مدار سیاره مشتری منتقل، و حجم زمین نیز برابر با حجم سیاره مشتری شود. اگر هیچ نگوئیم چه بر سر سیاره نازنین زمین خواهند آورد؟ باید پیشنهاد کرد که از این به بعد، ضد کمونیستها در مسابقات بین المللی مارادونا را به حال خود بگذارند و مواظب صفوی و فتح الله زاده باشند!
به همین جهت مجبوریم، برای اطلاع صفوی و بقیه افراد این گروه بسیار مطلع! کمی در مورد شهر ماگادان، استان ماگادان، شهر سیمچان واقع در استان ماگادان و در نزدیکی اردوگاه الگن، که صفوی مدعی است سالها در آن بوده است و شهر پویک واقع در استان چوکوتکا که باز هم صفوی مدعی است که او تنها ایرانی است که پایش به آنجا رسیده و ۳ ماه در اردوگاهی در آنجا بوده است، بنویسیم. دو استان ماگادان و چوکوتکا بخشی از شبه جزیره کالیما می باشند و کالیما، منطقه ی جغرافیایی است که در شمال شرقی سیبری در همسایگی آلاسکا قرار دارد.
شهر ماگادان در شمال دریای آخوت و در جنوب استان ماگادان واقع شده است این شهر در مدار ۵۹.۵۶ درجه شمالی قرار دارد. شهر هایی که تقریباً بر روی این مدار جغرافیایی و یا در نزدیکی آن قرار دارند و برای همه حتی فتح الله زاده آشنا می باشند و در فیلم ویدیوئی ضبط شده در تاجیکستان هم به آنها اشاره شده است، شهر های سن پطرزبورگ ( ۵۹.۹۹ درجه شمالی )، استکهلم ( ۵۹.۲ )، اسلو مرکز نروژ ( ۵۹.۵۶ )، هلسینکی ( ۶۰.۱ ) و تاللین ( ۵۹.۲۶ ) می باشند.
تمام شهرها و نقاطی که بر روی یک مدار قرار دارند، لزوماً از آب و هوای کاملا یکسانی برخوردار نیستند، و آب و هوای آنها تقریباً شبیه یکدیگراست. ولی میزان روشنایی روز و شب در آنها یکسان است و یا بعبارتی دیگر طول شب و روز در آنها برابر است. طولانی ترین شب بر روی این مدار حدوداً ۱۸ ساعت است که همان شب یلدا در اول دی ماه می باشد و طولانی ترین روز حدود ۱۹ ساعت است و در اول تیر ماه می باشد. دمای ماگادان در طول سال بین ( ۲۷ – و ۱۹ + ) می باشد و به ندرت در زمستان زیر ۳۸ – و یا در تابستان بالاتر از ۲۶ + می رود. و بارش برف را درفاصله ماه سپتامبر تا ماه می داریم. و طول سه فصل بهار، تابستان و پائیز مجموعاً ۶ – ۷ ماه می شود. و میانگین گرما در تابستان ۱۵ + درجه است و میانگین سرما در زمستان ۱۷ – درجه می باشد. میانگین بارش سالانه ۵۶۱ میلی متر است و میانگین روزهای بارانی بیش از ۰.۱ میلی متر باران در سال ۱۰۱ روز، و روزهای برفی ۱۰۸ روز است و میانگین ساعتهای آفتابی در سال ۱۸۲۲ ساعت است. بر خلاف تصور فتح الله زاده، براحتی می توان اطلاعات زیادی در مورد ماگادان به دست آورد. همانطور که می بینید تقریباً همانند محل زندگی فتح الله زاده، نویسنده کتاب می باشد البته از نظر میزان روشنایی و طول شب و روز، یعنی شهر استکهلم، و همانند مرکز نروژ که در مدار ۵۹.۵۶ قرار دارد. آیا کسی ممکن است بعد از چند سال زندگی در اسلو ویا در شهر دیگری از کشور های اسکاندیناوی، مدعی شود که در جنوب کشور های شمالی پدیده شب قطبی، آنهم ۸ یا ۹ ماه، وجود دارد؟
وقتی همراه با صفوی به شهرهای دیگر در استان ماگادان و چوکوتکا در کالیما رفتیم باز هم در مورد جغرافیای منطقه خواهیم نوشت.
باز به سراغ کتاب صفوی می رویم تا ببینیم دیگر چه دسته گلهایی به آب می دهند. صفوی می گوید: » ما را از کشتی بیرون آوردند. … فرمان حرکت به پیش داده شد. زندانیان … به راه افتادند. … یکی از زندانیان … به من حالی کرد که گوش و بینی من یخ زده است … صورتم از یخ زدگی نجات یافت. تقریباً پس از پانزده کیلومتر راه پیمایی به ما فرمان ایست دادند. … پس از چند ساعت انتظار در سرما نوبت به صف ما رسید. … لباس هایی را که با خود داشتیم از ما گرفتند. لباس های ما که از ایران آورده بودیم کهنه بود، کهنه تر شده بود. … کت و شلواری پنبه ای و کلاه گوشی دار و چکمه نمدی به نام « والنکی» دادند. یگانه نجات دهنده جان این زندانیان بینوا در آن سرمای ۵۰ درجه زیر صفر همین چکمه های نمدی بود. پس از آن ما را به باراکی بردند … این باراک یک ساختمان چوبی بود با جای خواب سه طبقه. … قوی هیکل ها … طبقه بالا را که خیلی گرم است اشغال می کنند. آنانکه نسبتاً قوی هستند در طبقه دوم جای می گیرند و جای ظعیف ها … در طبقه پایین است، که اغلب سرمای زیر صفر در آن برقرار است. در نتیجه در طبقه سوم زندانیان گردن کلفت با شورت و در طبقه دوم با لباس می نشستند و دراز می کشیدند، اما در طبقه همکف زمستان حسابی بود و ما که در طبقه همکف بودیم از شدت سرما حتی چکمه های نمدی خود را هم در نمی آوردیم و جرأت هم نداشتیم به طبقات بالا برویم. اگر می رفتیم، فوری با لگد گردن کلفتی از طبقه بالا به کف باراک سرنگون می شدیم. … نمی دانم چه مدت در این زندان بودم. سرانجام 25 نفر را از باراک بیرون کشیدند که به جز من همه روس بودند. … ماشین به کجا می رود، ما خبر نداریم. «
صفوی می گوید که : » از ژوئیه ۱۹۴۹ تا ۱۰ دسامبر ۱۹۴۹ از چارجو تا کولیما در این را لعنتی بودیم. » دهم دسامبر برابر است با ۲۰ آذر. و از آنجا یی که براساس گفته صفوی در ماگادان ۸ ماه شب است و به هیچ وجه خورشید طلوع نمی کند، از اول شهریور تا آخر فروردین می بایست شب باشد بنابراین در روز ۲۰ آذر ماگادان در تاریکی مطلق است و در سرد ترین زمان خود می باشد. حال تصور کنید که در شب قطبی و در ۵۰ درجه زیر صفر کشتی به بندر رسیده است. ۱۲۰۰۰ زندانی را از کشتی پیاده و به صف می کنند. چند ساعت طول می کشد؟ و بعد از آن ۱۵ کیلومتر این لشکر عظیم زندانیان را به اردوگاه می برند. چه زمانی را در بر می گیرد؟ و ساعتها آنها را در محوطه زندان نگه می دارند تا آنها را به اتاقهای خود بفرستند. آیا تمام اینها ۱۰ ساعت طول کشیده است؟ و با تمام این اوصاف صورت صفوی می خواسته است که یخ بزند ولی زندانی دیگری در آن ظلمات که چشم، چشم را نمی بیند، متوجه یخ زدگی صورت صفوی شده است و صفوی نجات پیدا کرده است.
و بعد لباسهایی که از ایران آورده بوده است، که کهنه بوده و کهنه تر هم شده است را از او می گیرند و به او لباسهای دیگری می دهند. صفوی فراموش کرده است که در صفحه ۴۳ می گوید » ما را باش که با بهترین لباس موجودمان به مهمانی تشریف آورده بودیم! «و در صفحه ۶۰ تا ۶۵ می گوید » داخل باراک یا اتاق چوبی محل زندگی زندانیان در اردوگاه شدیم. … پس از چند دقیقه ۷ – ۸ زندانی قوی و قلچماق برسرم ریختند. تا به خود آمدم، لختم کرده بودند. … چیزی جز شورت در تنم نماند. … ساعت از نیمه شب گذشته بود … چند نفر … دنبال من می گشتند. این دزدان شنیده بودند که یک ایرانی با لباس های خوب به اردوگاه آمده است … سرانجام به نزدیک ما آمدند … یکی … پرسید: » لباسهایت کو؟ » او چاقویی در شکم من فرو کرد. … یکی از آدمکشان به طرف من آمد و مانند برق شورت مرا درآورد، … من شدم لخت مادر زاد! … فردایش … با لبس سیاه و تمام روغنی [ که از یک مکانیک مهربان می گیرد ] سر کار رفتم. «
کدام یک دروغ است ؟ صفوی چون دروغگوست و دروغگو فراموش کار است، نمی داند چه می گوید!
حال اتاقی را در نظر بگیرید که کف اتاق زیر صفر است و با تمام لباسها، حتی چکمه باید خوابید ولی بر روی تخت می توان با لباس خوابید یعنی در ارتفاع نیم متری، و در طبقه بالایی آن یعنی در ارتفاع تقریبی یک متر و نیمی می توان با شورت خوابید!؟ صفوی است دیگر! اگر برای دروغ نیز در کشور سوئد مالیاتی وضع می کردند، فتح الله زاده به چه وضعی گرفتار می شد؟!
و در پاراگراف آخر صفحه ۱۱۴ می گو ید که نمی داند چه مدت در این زندان که در ۱۵ کیلومتری شهر ماگادان بوده است، زندانی بوده است. بسیار خوب! این که دیگر مشکلی نیست. ما به صفوی کمک می کنیم تا به خاطر آورد!
در فیلم ویدیوئی « خاطرات صفوی » می گوید که ۴ – ۵ ماه در ماگادان بوده است و بعد از این مدت به سیمچان و از آنجا به الگن برده شده است.
صفوی را به « الگن اوگل » می برند. در صفحات ۱۲۰ تا ۱۳۲ چنین شرح می دهد که: » بخش مهمی از زندان های کولیما در الگن اوگل بود. شماره اردوگاه یا زندان کار و مرگ ما ۳۸۳.۹ بود. الگن به یاکوتی [ منظورش زبان مردم یاقوتستان است ] به معنی جنازه است، و اوگل یعنی زغال. در آن زمان این منطقه مرکز معادن زغال سنگ کولیما بود. … ۷ سال از بهترین ایام جوانی من در این معادن گذشت. در این منطقه ۸ ماه در سال شب و ۴ ماه روز بود. … سه روز در برف و سرما به طرف قطب شمال در حرکت بودیم. … پس از سه روز، سرانجام کامیون جلوی یک دروازه بزرگ ایستاد. به کولیما رسیده بودیم. … مرکز استان کولیما، ماگادان نام دارد. … دیوار چوبی اردوگاه … دو طرف آن خاک شنی نرمی ریخته بودند که بسیار صاف و مسطح بود حتی اثر پای پرندگان هم روی این شن ها [ بر روی شن ها گویا برفی نمی باریده است! ] باقی می ماند. … پس از دو سال دربدری، … سرانجام به اردوگاهی رسیدیم که در آنجا بردگی رسمی ما شروع می شد. … اصلاً معلوم نبود دیوار ۴ متری، آن هم با سیم خارداربرای چه بود؟ زندانیان در قطب شمال [ فاصله الگن تا قطب شمال حدوداً ۳۰۰۰ کیلومتر است و با فاصله بندرعباس تا خط استوا تقریباً برابر است. آیا می توانیم بندر عباس را در خط استوا بدانیم؟ ] به کجا می خواستند و یا می توانستند فرار کنند؟ … چند روز بود که چکمه نمدی را از پایم در نیاورده بودم. آن شب به هنگام خواب چکمه را در آوردم … صبح که بیدار شدم، دیدم به جای چکمه نوی من چکمه ای کهنه … آنجا است. … پس از خوردن صبحانه … در هوای ۵۰ – ۴۰ درجه زیر صفر … در اکتبر ۱۹۴۹، دو روز پس از ورود به الگن اوگل، ما تازه واردها را که تعدادمان ۲۵ نفر بود به صف کردند. … راه های کولیما در سراسر سال پُر برف است. … ۱۰ ماه از سال روی زمین به ارتفاع ۱ تا ۲ متر پوشیده از برف بود. … چقدر راه رفتیم نمی دانم. … تنها برف بود و درخت های بلند که دو سه متر از تنه آن ها زیر برف بود، … ناگهان عده ای که لباس شان مثل ما بود، به ما نزدیک شدند. اما آنها شماره زندانی نداشتند. بعد معلوم شد که این افراد هم زمانی مثل ما زندانی بودند، اما حالا ایام تبعید را می گذرانند. من و یک زندانی روس قوی هیکل برای بریدن درختان همکار شدم. … بطور مثال در ده ساعت باید ده متر مکعب تحویل می دادیم. باید پس از قطع درخت و بریدن شاخه های آن، آن را برای گذاشتن توی بخاری قطعه قطعه می کردیم، روی هم می گذاشتیم و سرانجام روی شانه هایمان توی برف ها حمل می کردیم و به جاده می رساندیم. … من که نمی توانستم … در نتیجه سهمیه نان ما دو نفر کمتر می شد. به من می گفت: آخر تو برای چه به شوروی آمدی؟ «
قبل از آنکه مروری بر گفته های صفوی داشته باشیم بهتر است که نظری بر جغرافیای سیمچان داشته باشیم.
شهر سیمچان در فاصله ۴۹۰ کیلومتری ( ۳۵۰ کیلومتر هوایی ) شمال شهر ماگادان در مدار ۶۲.۵۵ درجه شمالی واقع شده است و حداکثر سرما در زمستان ۴۰ – درجه و در تابستان حداکثر گرما ۲۰+ است و شب یلدا در سیمچان حدوداً ۱۹ ساعت طول می کشد و تقریباً 5 ساعت روز است که کوتاه ترین روز سال می باشد. و طول بلندترین روزحدود ۲۰ ساعت، در اول تیر ماه است. میانگین بارش سالانه در سیمچان ۳۰۴ میلی متر است و میانگین روزها یی که بیش از ۰.۱ میلی متر می بارد ۱۹۱ روز در سال است. و میانگین ساعات آفتابی در سال ۱۸۵۴ ساعت است.
اردوگاه الگن در ۱۱ کیلو متری از جنوب سیمچان در مدار ۶۲.۴۷ درجه شمالی قرار دارد و از شرایط آب و هوایی و جغرافیایی همانند سیمچان برخوردار است. تقریباً شرایطی همانند شهرهای ( هار نوساند و اُسترسوند ) در مرکزسوئد را دارد ( از نظر طول شب وروز و مدار عرضی ).
فاصله ۴۸۰ کیلومتری ماگادان تا الگن را سه روزه طی کرده اند یعنی روزی ۱۶۰ کیلومتر؟! راه سختی بوده است! ولی صفوی که مدام سعی در بزرگ نمایی دارد هیچ نمی گوید و علت آن، اینست که دروغ می گوید. او به الگن رسیده است و ما می خواهیم مدت زمان طی شده از چارجو ( ترکمن آباد ) تا الگن را حساب کنیم.
۲۳ ژوئیه حکم ابلاغ می شود و چند هنته بعد از چارجو حرکتشان می دهند که می شود ماه اوت برابر با نیمه دوم مرداد. دو روز بعد به تاشکند می رسند و چند هفته در تاشکند می ماند و دو هفته نیز طول می کشد تا به نوووسیبیرسک برسد. از آنجا تا ماگادان هم ۴ ماه طول می کشد و ۴ – ۵ ماه نیز در ماگادان می ماند تا بعد، سه روزه به الگن برود. جمع تمام این زمانها حدود ۱۰ ماه می شود یعنی صفوی در اواخر ماه می سال ۱۹۵۰ برابر با اوائل خرداد سال ۱۳۲۹ به الگن رسیده است. ولی با شجاعت تمام می گوید که: » در اکتبر ۱۹۴۹، دو روز پس از ورود به الگن اوگل، ما تازه واردها را که تعدادمان ۲۵ نفر بود به صف کردند » با یک اشاره ۸ ماه به عقب برمی گردد و زمان سپری شده از گرفتن حکم تا رسیدن به الگن می شود حدود ۲ ماه؟! و زمان ورود به الگن می شود حتی دو ماه قبل از ۱۰ دسامبر ( ۲۰ آذر، تاریخ رسیدن به بندر ماگادان ) یعنی در مهر ماه. این دیگر داستان علمی تخیلی نیست بلکه داستانی است کاملا کمدی.
صفوی و مصاحبه کنندگان با او، همگی بر وجود ۸ ماه شب قطبی در ماگادان اصرار دارند و ما را مجبور می کنند تا به اطلاعات همه دانسته ای در این قسمت نظر بیاندازیم.
حتماً همه خوانندگان عزیز شنیده اند که در قطب ۶ ماه شب است و ۶ ماه روز. ولی بطور دقیق( در نیمه شمالی زمین ) ۱۷۹ شبانه روز ( از ۲۳ سپتامبر تا ۲۱ مارس )، یعنی از اول مهر تا آخر اسفند در قطب خورشید طلوع نمی کند و همچنین ۱۸۶ شبانه روز، یعنی از اول فروردین تا آخر شهریور خورشید غروب نمی کند و در آسمان می تابد. ( علت آنکه در تقویم جلالی ۶ ماه اول سال ۳۱ روز می باشند همین مسئله است ) و در تمام نقاط کره زمین روز اول فروردین و روز اول مهر طول شب و روز با یکدیگر برابر است. و شب یلدا طولانی ترین شب است و در شب قطبی، یلدا در میانه آن قرار دارد.
منطقه قطبی و مدار قطبی از آن جهت بدین نامها خوانده می شوند که پدیده شب و روز طولانی در آنجا وجود دارد، پدیده ای که مربوط به هیچ نقطه دیگری از کره زمین غیر از دو منطقه قطبی شمال و جنوب نیست. و در هر دو منطقه قطبی در شمال وجنوب، منطقه قطبی از مدار ۶۶.۳۳ درجه شروع می شود ( گاهی اوقات بواسطه مسائل طبیعی مدار قطبی تغییر می کند ).
ولی طول شب و روز قطبی در تمام منطقه قطبی یکسان نیست. بطوری که در مدار قطبی مدت زمانی که خورشد طلوع و یا غروب نمی کند فقط ۲۴ ساعت است. یعنی شب اول دی ماه ( شب یلدا ) و روز اول تیر ماه. در کشور سوئد که فتح الله زاده با آن آشنا می باشد شهر » یوک موک » نزدیک به این مدار قرار دارد و نزدیکترین شهر به مدار قطبی در منطقه قطبی، شهر » گللی واره » در مدار ۶۷ درجه می باشد که طول شب قطبی آن ۴ روز است.
مدار قطبی علاوه بر کشور روسیه از کشور های فنلاند، سوئد، نروژ، گرینلند، کانادا و آلاسکا ( آمریکا ) می گذرد. در شبه جزیره کالیما در روسیه، مدار قطبی از استانهای چوکوتکا و یاقوتستان می گذرد و شمالی ترین نقطه استان ماگادان، چند ده کیلومتر پائین تر از این مدار قرار دارد و شهر سیمچان و اردوگاه الگن در نزدیکی آن، در فاصله هوائی حدوداً ۴۴۰ کیلومتری در جنوب این مدار قرار دارند و فاصله شهر ماگادان تا مدار قطبی حدود ۷۷۰ کیلو متر است. ( فاصله مابین دو مدار عرضی ۱۱۰ کیلومتر است )
شمالی ترین روستای استان ماگادان در مدار ۶۴.۷ درجه شمالی قرار دارد و نام آن ( کدوُن ) است. یعنی هیچ نقطه ای از استان ماگادان در منطقه قطبی قرار ندارد و در نتیجه، آن پدیده قطبی ( شب طولانی زمستان و روز بلند تابستان ) که صفت مشخصه منطقه قطبی است و آنرا می سازد در ماگادان نمی تواند بوجود بیاید حتی برای ۲۴ ساعت. منطقه قطبی از مدار قطبی ( ۶۶.۳۳ درجه شمالی ) تا قطب را در برمی گیرد.
بسیار خوب! بنا به گفته صفوی او در ماه اکتبر ۱۹۴۹ به الگن می رسد. او در صفحات ۱۳۳ تا ۱۵۸ در مورد اردوگاه الگن و خاطراتش از آنجا می گوید. شانه های او به دلیل حمل شاخه های درخت زخم می شود و او را به نزد پزشک می برند و پزشک او را کاملاً معاینه می کند که در نتیجه بر طبق نظر پزشک، اتاق و محل کار او را عوض می کنند و به گروه کار در معدن می فرستند. کارگران معدن در سه گروه کاری متفاوت ولی هم زمان بوده اند و گروه صفوی از ۳۰ – ۳۵ زندانی تشکیل شده بود. در کتاب آمده است که: » هر گروه کاری باید در هر شیفت ۳۰۰ تُن رغال سنگ از اعماق معدن به کارگران بالا تحویل می داد. هر کارگری باید ۱۸ تن زغال سنگ در واگن می ریخت و در این صورت می توانست ۱۲۰۰ گرم نان دریافت کند. اما آنان که مثل من توانایی این کار طاقت فرسا را نداشتند ۵۰۰ گرم نان بیشتر نمی گرفتند. … باید ۱۰ تا ۱۲ ساعت کار کرد. در این مدت از غذا و خوراک خبری نیست. … ما نیمه جان، گرسنه و خسته از سوراخ بیرون می آمدیم. … پس از ۱۵ دقیقه به اردوگاه می رسیدیم. … راستی، این را بگویم که از همان ابتدای گرفتاری در شوروی، همیشه وقایع مهم و خاطراتم را جایی یادداشت می کردم و برای نوشتن این خاطرات هم از همان یادداشت ها کمک می گیرم. … در اردوگاه الگن اوگل بعضی وقت ها که نیم ساعت وقت داشتم برای خواندن روزنامه و یاد گرفتن زبان روسی به « بخش فرهنگی و آموزشی » یا « ک و چ » می رفتم. مسئول آنجا یک خانم روس بود که به تدریج با من آشنا شده بود. … همین رورنامه خوانی من توسط این خانم، به کا گ ب اردوگاه گزارش می شد. … ۶ ژانویه ۱۹۵۰ در معدن واگنی را از زغال پُر می کردم. معمولاً چند نفر با هم در یک جا کار می کردیم، اما نمی دانم که آن روز چطور شده بود یا چه ترتیبی داده بودند که تنها کار می کردم. مردی آمد و به من گفت: « بیل ات را بردار و دنبالم بیا! در جای دیگری زغال بیشتری است ». من نگاهی به او کردم، اما نشناختمش. او سرکارگر ما نبود. معمولاًجای کار را سرگارگرها تعیین می کردند یا تغییر می دادند. … آمرانه تکرار کرد: « وقت را بیهوده تلف نکن!» ترسیدم که نکند مرا به باد کتک بگیرد. بیل را برداشتم و به دنبال او حرکت کردم. پس از چند پیچ و خم به جای تنگی رسیدیم. دیدم اینجا جای کار نیست و مسیر قبلی ریل ها بوده، اما ریل ها را برچیده اند. او از جلو می رفت. ناگهان به طرف من پرید و بر سرم فریاد زد: « حیوان الآن تو را به درک واصل می کنم!» … مبارزه مرگ و زندگی بود. … ناگهان صدای واگنی که از زیر خزانه معدن، زغال سنگ به بیرون می بُرد، شنیده شد. او لحظه ای مرا ول کرد. … خود را به مسیر واگن های تونل رساندم. او نتوانست مرا دوباره گیربیاندازد. … سپس به عقب واگن پُری که به طرف بالا می رفت چسبیدم و خودم را به بیرون معدن رساندم. در آنجا قبل از هر چیز آسمان صاف و آبی رنگ را نگاه کردم. … باورم نمی شد که زنده ام. … اثر ناخن آدم کش بر گردنم مشخص بود و چشمان من به شکل وحشتناکی خون ریزی داخلی کرده بود. … تقریباً همه متوجه شده بودند که می خواستند مرا بکشند. فردایش پیش دکتر رفتم. … با گذشت بیش از ۵۰ سال هنوز هم چشمانم سالی یک یا دو بار کمی خون ریزی می کند. … من آن آدم کش را هرگز در اردوگاه ندیدم. آیا او را برای خفه کردن من فرستاده بودند؟ به دستور چه کسی؟ «
قبل از آنکه به مقدار کار روزانه صفوی در معدن بپردازیم، بهتر است نگاهی به این صحنه هالیودی، برای کشتن صفوی داشته باشیم. صفوی در توضیح رفتار زندانبانان در صفحه ۱۴۲ می گوید که اگر یک زندانی از خواب بیدار نمی شد او را از روی تخت به پایین می انداختند و او را می زدند و بعد وقتی می فهمیدند که او مرده است با خنده فقط شماره او را یادداشت می کردند و می رفتند و چنین مسئله ای را چندین بار دیده است و یا در صفحه ۱۴۰ می آورد که وقتی بعد از ساعت ۲۲ به توالت رفته بود او را برای تنبیه تا ساعت ۵ صبح در سردخانه کنار مردگان انداختند و یا در صفحه ۱۳۹ می گوید که یک روز به هنگام رفتن به کار، فردی بیهوش شد و نگهبان گفته است که او مرده و باید او را به سردخانه ببرند تا او را دفن کنند. و وقتی آن شخص با التماس گفته است که من زنده ام، به حرف او توجه نکرده اند و نگهبان گفته است که من بهتر می دانم که تو زنده ای یا مرده!. … و یا روزی یک زندانی خود را به منطقه ممنوعه می رساند و نگهبان اورا در مقابل چشمان همه با مسلسل سوراخ سوراخ می کند. بسیار خوب! پس با این وصف برای کشتن صفوی، آن هم فقط برای خواندن روزنامه، چه نیازی به این ماجرای جیمزباندی بوده است.
سوء قصد به جان صفوی در روز ۶ ژانویه ۱۹۵۰ اتفاق افتاده است، یعنی ۱۶ دی ماه ۱۳۲۸. در نتیجه با توجه به آنکه بر اساس گفته صفوی در الگن ۸ ماه شب است بنابراین این شب از اول شهریور آغاز می گردد و تا آخر فروردین ادامه می یابد و میانه آن و یا نیمه ی این شب طولانی، اول دی ( شب یلدا ) است و در نتیجه حداقل از اول آبان تا آخر بهمن حتی یک فوتون از نور خورشید در ماگادان نباید پیدا شود، در این روز بیرون از معدن می بایست تاریکی مطلق باشد همانند داخل معدن، و آسمان اگر صاف هم که باشد، آبی رنگ نیست و تا چشم کار می کند سیاهی است و سیاهی. ولی صفوی می گوید:» در آنجا قبل از هر چیز آسمان صاف و آبی رنگ را نگاه کردم. » و خوانندگان گرامی توجه داشته باشند که خاطرات صفوی از روی یادداشتهای روزانه او می باشد که در مصاحبه با بی بی سی نیز به این خاطره نویسی روزانه چند ده ساله اشاره می کند و حتی دفتر خاطرات خود را نیز نشان می دهد. پس هیچ جایی برای اشتباه وجود ندارد!؟
و اما حالا به بررسی حجم کار صفوی در معدن بپردازیم. صفوی می گوید که گروه آنها از ۳۰ – ۳۵ زندانی تشکیل شده بود و هر گروه کاری باید در هر شیفت ۳۰۰ تُن رغال سنگ تحویل می داد و هر کارگری باید ۱۸ تن زغال سنگ در واگن می ریخت و در این صورت می توانست ۱۲۰۰ گرم نان دریافت کند. اما آنان که مثل او توانایی این کار را نداشتند ۵۰۰ گرم نان بیشتر نمی گرفتند و ساعت کاری ۱۰ تا ۱۲ ساعت در روز بوده است. صفوی در صفحه ۱۳۷ می گوید: » طرز کار در معدن چنین بود؛ گروهی در کار انفجار معدن مشغول بودند. گروه دیگر زغال سنگ ها را توی واگن می ریختند و گروه دیگر ریل گذاری درون معدن را ادامه می دادند. »
اگر هر گروهی را ۳۰ – ۳۵ نفر حساب کنیم مجموع کارگران هر شیفت؛ می شود حدود ۱۰۰ نفر.
۳۰۰ تُن در روز و ۳۰ الی ۳۵ کارگر می شود ۸ الی ۱۰ تُن در روز به ازای هر نفرکارگر درگروه صفوی که زغال سنگ را در واگن می ریزد. ۱۸ تُن را صفوی از کجا آورده است؟ و چون او ۵۵۰ گرم نان می گرفته است پس حتی همان ۸ الی ۱۰ تُن را هم تحویل نمی داده است. و میزان تولید به ازای هر کارگر در یک شیفت می شود ۳ تُن زغال سنگ.
قبل از آن که ادامه دهیم ببینم در مصاحبه های دیگر چه می گوید و یا دیگر افراد پیرامون صفوی چه نظری دارند؟
او در مصاحبه ها دیگرش ساعات کار را تا ۱۴ ساعت نیز افزایش می دهد و آقای « حسام نوروزی » در وبلاگ خود بعد از توضیح در مورد کتاب صفوی در زیر نویس مطلب خود آورده است که : » لازم به توضیح است که هیچ نقطه ای از جهان ، به اندازه ماگادان شاهد درد و رنج و شور بخت هزاران انسان دربند نبوده است. … استالین پس از مرگ لنین در سال 1924 به قدرت رسید و به فرمان او اردوگاه های کار اجباری به تدریج در دهه 1930، در دوازده ناحیه روسیه بر پا شد تا مخالفین را به آن جا اعزام کنند. [ اردوگاههای کار برطبق نظر لنین بوجود آمده است ] اردوگاه ماگادان نیز در 1933 بر پا شد. فعالیت این اردوگاه ها تا اوایل دهه 1950 به اوج خود رسید. هنگامی که استالین پی برد که زمین شناسان در بخشی از سیبری، به معدن طلا دست یافته اند، به سازمان امنیت شوروی « بعدا ً ک.گ. ب » دستور داد که اردوگاهی در ماگادان بر پا کنند و با استفاده از نیروی کار هزاران زندانی نگون بخت به استخراج معدن منطقه بپردازند. پیرو این دستور ابتدا ده زندانی که مهندس معدن بودند به اردوگاه مزبور، اعزام شدند و از آن پس تا سال 1953، یعنی زمان مرگ استالین، روی هم رفته هیجده میلیون نفر با قطار و کشتی به اردوگاه مزبور فرستاده شدند. شرایط دشوار زندگی، بدی تغذیه، کار طاقت فرسای طولانی، سردی زیاد هوای آن ناحیه و بالاخره تنبیه و شکنجه سبب شد که دست کم چهار و نیم میلیون نفر جان باختند، … با بهره گیری از نیروی بدنی زندانیان بی پناه، تنها طی سه سال ( 1931 تا 1934 م )، 35 تن طلا، 6511 تن نیکل، 407000 تن نفت، 8924000 تن ذغال سنگ و … به دست آورد! ( نقل از منابع و مدارک اینترنتی در مورد ماگادان، به زبان انگلیسی ) «
حسام نوروزی نوشته است که اردوگاه ماگادان در سال ۳۳ برپا شده است ولی چند خط پایین تر می گوید که طی سه سال از [ ۳۱ تا ۳۴ ؟ یعنی دو سال قبل از افتتاح به بهره برداری رسیده است ] مقدار ۸۹۲۴۰۰۰ تن ذغال سنگ استخراج شده است و منابع هم که انگلیسی است پس کاملاً صحیح می باشد!. با توجه به میزان استخراج شده و با تقسیم آن به روزهای سه سال، [ به گفته صفوی تعطیلی نداشته اند ] میزان تولید روزانه می شود ۸۱۵۰ تُن. و با در نظر گرفتن ۱۸ تن بار گیری لازم برای هر کارگر ( پر کننده واگن ) در روز، فقط به ۴۵۲ کارگر در هر روزنیازاست که با احتساب کارگران دو گروه دیگر معدن، می شود حدود ۱۳۵۰ نفر. پس خیل عظیم زندانیان برای چه بوده است؟ زیرا تولید در بخشهای دیگر هم آنقدر نبوده تا نیاز به یک چنین نیروی عظیمی برای تولید باشد.
ولی با توجه به تعداد کارگران شیفت و میزان تولید ٣٠٠ تن، میزان تولید به ازای هر نفر در هر ساعت تقریباً ۰.۲۵ تن می باشد. و این در حالی است که در کشورها پیشرفته صنعتی در حال حاضر این مقدار ۱۶ تن در ساعت به ازای هر کارگر است. و در معادن زغال سنگ ایران که هنوز همانند سابق به شیوه قدیم استخراج صورت می گیرد این میزان به ازای هر گارگر که در تولید شرکت دارد ۱ تن در روز و ۰.۱۵ تن در هر ساعت می باشد. پس اگر گفته های صفوی واقعیت هم که داشته باشد با توجه به سطح تولید شوروی در مقابل ایران و قابل دسترس بودن معادن شوروی نسبت به معادن ایران، که قابلیت تولید در آنها کمتر است میزان کار صفوی ( با فرض بر آن که واقعیت را گفته باشد ) بیشتر از کارگران کشور ایران نبوده است.
در سایت « اوپس پدیا . کام » در تاریخ ۱۳۹۱.۱۱.۱۶آمده است: » در مورد اهمیت زغال سنگ و مشکلات تولید و استخراج آن در کشور، گفت‌و‌گویی با دکتر محمد عطایی، عضو هیات علمی دانشگاه صنعتی شاهرود و دبیر علمی اولین کنگره ملی زغال سنگ داشته‌ایم که در ادامه می‌خوانید. : … در حال حاضر ما از تکنولوژی روز دنیا در بخش‌های اکتشاف، استخراج و فرآوری استفاده نمی‌کنیم. در معدن کاری روز دنیا در زغال سنگ، به ازای هر نفر در هر شیفت ( هر شیفت در معدن 6 ساعت است )، حدود 95 تن تولید می‌شود که این رقم در ایران در بهترین شرایط حدود یک تن به ازای هر نفر در هر شیفت است! در آمریکا به ازای هر نفر در هر ساعت، حدود 6 تن تولید می‌شود که این رقم در ایران کمتر از 03/0 است! البته معادن ما نسبت به معادن دیگر دنیا، در وضعیت بدتری قرار دارند چون لایه‌های آنها اغلب افقی است ولی لایه‌های ما شیب دار است. ضخامت لایه‌ها نیزیکنواخت نیست و کم و زیاد می‌شود. ولی اگر کشوری صاحب تکنولوژی بودیم حتما فکری برای این مساله هم می‌کردیم که تولید را افزایش دهیم. «
در سایت « ملی مذهبی . کام » آمده است: » روزانه بیش از ۱۵ ساعت کار/۵۰۰ هزار تومان حقوق ماهانه برای سه شیفت کاری/محرومیت از حقوق و مزایای اضافه کار
یک فعال کارگری در طبس با اشاره به وضعیت وخیم کارگران معدن گفت: « تغییر شرایط کار کارگران معادن زغال سنگ طبس خلاف قانون کار است.»
غلامرضا محمدی با اعلام تغییر شرایط کاری کارگران معدن در منطقه طبس، به ایلنا گفت: « بعضی از معادن خصوصی زغال سنگ از جمله شرکت معدن جو و نگین که سوابق حوادث کاری متعددی نیز در کارنامه دارند، کارگران را در دو تا سه شیفت کاری به صورت مداوم در ۱۵ روز بکار می‌گیرند.»
دبیر خانه کارگر طبس در این باره افزود: «کارگران شاغل در معادن خصوصی روزانه بیش از ۱۵ ساعت کار می‌کنند در حالی که کار در اعماق زمین به دیل آثار زیان‌باری که در درازمدت بر سلامتی کارگران می‌گذارد طبق ماده ۵۲ قانون کار نباید در روز از ۶ ساعت و در هفته از ۳۶ ساعت تجاوز کند.»
این فعال کارگری ادامه داد: «کارگران معادن طبس نه تنها از مزایای مشاغل سخت و زیان آور استفاده نمی‌کنند بلکه روزانه با بیش از ۱۵ ساعت کار حتی حقوق و مزایای اضافه کاریشان نیز پرداخت نمی‌شود.»
محمدی در توصیف شرایط کار کارگران معادن خصوصی طبس افزود: « این کارگران در طول ۱۵ روز کار مداوم ۱۵ ساعته، در سه شیفت کار می‌کنند و در زمان استراحتشان را در خارج از معدن داخل اتاقک‌های پیش ساخته فاقد امکانات رفاهی سپری می‌کنند.»
وی با اعلام اینکه معدن‌داران دستمزد قانونی را به این کارگران نمی‌پردازند گفت: «کارگری که ۱۵ ساعت کار می‌کند حدود ۵۰۰ هزار تومان حقوق می‌گیرد در حالی که این دستمزد برای این میزان کار سخت و زیان‌آور، عادلانه نیست.»
دبیر اجرایی خانه کارگر طبس با اعلام اینکه کارگران شاغل در معادن با قرارداد یک ماهه مشغول به کار می‌شوند گفت: « در حال حاضر هیچ کارگر شاغل در معادن ذغال سنگ طبس به صورت دائم کار نمی‌کند و حداکثر مدتی که یک کارگر در یک معدن شاغل است ۶ ماه است و همین امر باعث می‌شود تا کارگر نتواند مطالبات قانونی خود را از کارفرما بخواهد.»
وی با تاکید بر اینکه هیچ گونه نظارتی بر عملکرد کارفرمایان معادن در این زمینه وجود ندارد گفت: « کار طولانی مدت با این شرایط باعث می‌شود کارگران معادن در معرض بیماری‌ها و آسیب‌های جدی قرار گیرند.»
این فعال کارگری با اشاره به روش سوءاستفاده از نیاز کارگران معدن به شغل، گفت: « با فرسوده شدن معدن‌کاران تحت این شرایط کاری، کارفرما نیز حاضر به استخدام مجدد این کارگران نیست و از سوی دیگر کارگرانی که اینچنین فرسوده شده‌اند امکان یافتن کار دیگری را هم ندارند.»
او با اعلام اینکه در حال حاضر بیش ‌از ۲۵۰۰ کارگر در معادن ذغال سنگ طبس کار می‌کنند، گفت:« معدن‌داران از به کارگیری کارگران با این شرایط سود می‌برند، زیرا اگر قانونی کار کنند باید در ۴ شیفت کاری فعالیت کنند و برای هر شیفت باید هزینه سرویس بدهند در حالی که اکنون کارگران را ۲ تا ۳ شیفت به کار می‌گیرند و هزینه رفت و آمد نیز نمی‌پردازند چرا که کارگران ترجیح می‌دهند شب را در محل معدن که از منازلشان دور است سپری کنند.»
به گفته محمدی با نظارت در شیوه کار کارگران معادن خصوصی طبس، دولت می‌تواند فرصت اشتغال بیش از ۱۰۰۰ کارگر جدید را فراهم کند. «
در سایت « دوست . کام » آمده است : » کارگران محروم معدن زغال سنگ طبس در عمق 300 متری زمین و در دو شیفت کاری 6 ساعته در روز کار می کنند ،این کارگران با قرارداد پیمانکاری، ماهیانه 400 هزار تومان که حداقل حقوق تامین اجتماعی است، را دریافت می کنند. «
ما دیگر از معادن سرمایه داران امپریالیست در آسیا، آفریقا، و آمریکای لاتین در گذشته وحال و حتی در اروپا در گذشته سخنی نمی گوییم. کسانی که از چنین سیستمی حمایت می کنند مزورانه آنچه را که خود می کنند به نظام مقدس سوسیالیستی نسبت می دهند. زهی بی شرمی!
به صفوی گوش کنیم. او ادامه می دهد که: » ۷ سال از بهترین سال های جوانیم، … در اعماق معادن زغال سنگ اگل اوگل سپری شد. … من دو بار مریض شدم. بار اول در سال ۱۹۵۳ به سبب آپاندیس ۷ روز در بیمارستان بودم. جای جراحی چرک کرده بود. روز هشتم مرا مرخص کردند و کار در معدن را شروع کردم. … پس از مدتی کار محل جراحی آپاندیس شروع به درد کرد و عاقبت روزی از شدت درد مرا از کار معاف کردند و به بیمارستان بردند. … در تمام مدتی که جراحی می شدم … فریاد می زدم. در واقع در بی هوشی کامل نبودم. … دومین بار در سال ۱۹۵۴ یرقان گرفتم. … بیش از یک ماه در بیمارستان بودم. سپس روانه معدن شدم. »
صفوی در صفحات ۱۵۱ و ۱۵۲ در مورد مدت زمانی که به دلیل بیماری یرقان در بیمارستان بستری بوده است چنین می گوید:» [ خوانندگان عزیز توجه کنند که صفوی خود را پزشک معرفی می کند و در مورد بیماری خود، که یرقان بوده است چنین می گوید ] این مرض خیلی بد و سرایت کننده است. کبد بزرگ می شود و بیمار نیازمند رژیم غذایی مخصوص به خود است. بدن بویژه به شیرینی و گلوکز نیاز دارد. حالا بیا و زنده بمان! … خانم دکتر فدا کار هر روز پنهانی ۱۰۰ – ۱۵۰ گرم شکر می آورد. … من آن را در آب حل می کردم، … و می نوشیدم. افزون بر آن هر روز زیر پوست ران پا یک لیتر گلوکز تزریق می کرد. پاهایم ابتدا مثل توپ فوتبال می شد. [ لابد تزریق یک لیتری را نیز پنهانی انجام می داده اند ] »
می بینید کمونیستها چقدر جنایتکارند! برای بردگان! نیز درمانگاه، بیمارستان و مرکز فرهنگی ایجاد کرده بودند و حتی به آنها دستمزد! نیز می داده اند، آنهم بیش از دستمزد یک پزشک، که به وقتش آنرا نیز صفوی به زبان می آورد و خود را لو می دهد. با وجود آنکه از طرف تمام افرادی که پیرامون این کتاب تبلیغ می کنند، سعی می شود دروغهای بسیاری در مورد زندانهای شوروی گفته شود ولی از لابلای آن حقایقی آشکار می شود که نشان می دهد که حتی اگر این دروغها را بپذیریم، باز هم شرایطی بهتر از شرایط کارگران ( و نه زندانیان و یا برده های امپریالیستها در آسیا و آفریقا ) در بسیاری از جوامع سرمایه داری، وجود داشته است.
اگر صفوی در آن زمان در ایران آپاندیسش عود می کرد و یا به بیماری یرقان ( زردی ) دچار می گشت چه اتفاقی برایش رخ می داد؟ آیا کارگران کوره پزخانه و یا کارگران معدن در ایران، ۷۰ سال پیش می توانستند از چنین امکاناتی استفاده کنند؟ و آیا در حال حاضر کارگران بدون مشکل و براحتی چنین امکاناتی در اختیارشان می باشد؟ آیا برای عمل سرپایی آپاندیس کسی را یک هفته بستری می کنند؟ آیا کارگری چه در دهه ۲۰ و چه در حال حاضر میتواند برای درمان یرقان و یا هر بیماری دیگری براحتی یک ماه در بیمارستان بستری شود و هر روز از تزریق سرم استفاده کند. در زمان پذیرش چه مقدار باید به حساب بیمارستان بریزد؟ و این پول را از کجا باید تهیه کند، زمانی که برای نیازهای اولیه زندگی می بایست کلیه و دیگر اعضای بدن خود را بفروشد؟
ولی آنکس که خود را برده سوسیالیزم می خواند در مدتی حدود یک سال، دو ماه ( در ۴ نوبت ) در بیمارستان بستری می شود و دو بار عمل جراحی می شود، و بعد بی شرمانه می گوید که در موقع عمل، داروی بی هوشی و یا بی حسی کمی استفاده کرده بودند و درد می کشیدم. و تمام اینها در حالی است که او اصلاً در ماگادان نبوده است. باز هم به این مسئله خواهیم پرداخت.
جالب است که صفوی خود را پزشک معرفی می کند و بیماری یرقان را مسری می داند و برای معالجه آن، نیاز به گلوکز را با نیاز به قند و شکر ( گلوکز ساده ) اشتباه گرفته است و تزریق روزی یک لیتر! زیر پوست را نیز، تجویز می کند. شاید زمان بقراط و یا ابوعلی سینا، بیماری یرقان را بدین گونه معالجه می کردند!؟
اطلاعاتی که در این مورد به آسانی می شود به دست آورد نشان می دهد که یرقان به‌ خودی خود برای سلامت بدن خطر به‌ حساب نمی‌آید، بلکه نشانهٔ وجود گرفتاری دیگری است که باید درمان شود. در دوران بیماری باید رژیم غذائی کم‌ چربی و پرکربوهیدارت گرفت. در دوره بیماری از طرف پزشکان رژیم غذایی کم چرب موکدا توصیه می‌شود و باید از خوردن غذاهای چرب و سرخ کرده و انواع سس‌ها اجتناب شود. و خوردن آب میوه‌هایی مثل لیموشیرین و هندوانه که تقویت کننده کبد، معده، کلیه و روده‌ها است نیز مفید است. و البته می بایست از مصرف نیکوتین، کافئین، گوشت قرمز، ( قند ساده ) و غذاهای سرخ شده، پرهیز کرد و یا از آنها کمتر استفاده کرد.
هر چند که این وظیفه نظام پزشکی و ارگانهای مربوطه می باشد، ولی در انتها، پزشک بودن صفوی را نیز بررسی خواهیم کرد.
صفوی تعداد زندانیان را در دوران لنین و استالین تا ۴۰ میلیون نفر می رساند و تعداد قربانیان را میلیونها نفر می داند. و افرادی همچون صفوی تعداد زندانیان در ماگادان را تا ۱۸ میلیون و تعداد قربانیان را تا بیش از ۴.۵ میلیون می دانند. و بر طبق گفته میانجی و صفوی در ماگادان مرده ها را زیر برفهای جاودانه ماگادان در سرمای ۵۰ – ۶۰ درجه رها می کرده اند.
فتح الله زاده از زبان صفوی می آورد که: » پیش از این شرح دادم که برای نصب تیر چراغ برق دو روز وقت لازم بود. پس کندن گور برای مرده ها چطور؟ … اما در ماگادان، این سرزمین یخبندان ابدی، کندن گور اصلاً عملی نبود. در ماگادان مرده ها را … یکی دو متر برف را کنار می زدند و در برف دفنشان می کردند. … بعضی مواقع … روی برفها رها می کردند. … دو سه ماهی در سال که برف نمی بارید و برف های قبلی آب می شد، تابوت ها نمایان می شدند. … به تابوت ها نگاه می کردیم و رد می شدیم. … اگر لباس زندانی مرده پاره و غیر قابل استفاده بود، دیگر از تنش در نمی آوردند و با همان لباس در برف چالش می کردند. … خدا می داند که چند میلیون گور در زیر خاک [ منظورش برف است ] این سرزمین از نظرها پنهان است. «
میانجی می گوید: »
کالیما! چه کلمه وحشت‌آوری … سرزمینی که میلیون‌ها جوانان را … همچون مومیایی در آغوش خود نهفته است. اگر یک روز تابستانی که در آنجا خیالی بیش نیست … اتفاقا برف‌های آنجا آب شده باشند هیکل‌های قربانیان کرملین را‌‌‌ همان طور محفوظ با تمامی جسم همچنان که بدانجا سپرده شده بودند، خواهید یافت. جای تعجب نیست که سال‌های طولانی از خفتن این عده می‌گذرد، … تنها قسمتی از طبیعت یعنی سرمای شدید قطبی با آن‌ها موافق و بهترین غمخوارشان بوده است. سرما با تمامی قوا اجساد آن‌ها را محفوظ داشته … اگر نظری به نقشه آسیا نمایید خواهید دید که شبه‌جزیره کالیما در کجای قطعه آسیا قرار گرفته است. درست آنجایی که در سال تنها سه ماه روز و نه ماه دیگر را مردم، در ظلمت تاریکی بسر می‌برند. … همان نقطه‌ای که سه ماه از تابش نور ضعیف خورشید هر موجود زنده‌ای جان به خود گرفته و به حرکت در می‌آیند. … کالیما … بزرگترین و ثروتمند‌ترین معادن را در قلب خود نهفته … »
در استان ماگادان با وسعتی برابر با ۴۶۱۴۰۰ کیلومتر مربع بیش از ۴۵۰۰۰۰۰ جسد را بر روی برف در طی ۲۰ سال رها کرده اند. این تعداد بطور میانگین در هر سال می شود ۲۲۵۰۰۰ جسد. حالا دوباره به گفته های صفوی مراجعه می کنیم. صفوی می گوید » دو سه ماهی در سال که برف نمی بارید و برف های قبلی آب می شد … ۱۰ ماه از سال روی زمین به ارتفاع ۱ تا ۲ متر پوشیده از برف بود. »
برای آب شدن یکی دومتر برف، حداقل یکی دو ماه گرمای بالای صفر نیاز است و بعد هم یکی دو ماه، بدون بارش برف. آیا فتح الله زاده هیچ فکر کرده است چه بر سر جنازه ها خواهد آمد؟ و با فاسد شدن اجساد، بیماری های مسری از قبیل طاعون و وبا شایع خواهد گشت؟ اگر این مسائل را میانجی و صفوی نمی دانسته اند، حداقل انتظار است که فتح الله زاده و بقیه افراد این گروه و دستگاه های امنیتی دربار و … می دانسته اند و هم اکنون نیز بدانند. آیا اخباری از شیوع این بیماریها به گوش میانجی و صفوی خورده است؟ و در مورد کندن زمین در زمستان، به آقای فتح الله زاده پیشنهاد می کنیم که یکبار امتحان کند ( در مرکز سوئد و یا شمال سوئد ) و ببیند که به روشن کردن آتش، آنهم دو روز، برای ذوب کردن یخ زمین، برای کندن ۲۰ – ۳۰ سانتی متر، نیازی نیست.
در صفحات ۱۶۳ تا ۱۶۷ چنین آمده است که: » پس از بیماری یرقان حالم هر روز بدتر می شد. ضعیف تر و لاغر تر می شدم. ریختن سهمیه ۱۸ تُن زغال در روز توی واگن برایم غیر ممکن بود. رئیس زندان ما اهل گرجستان بود. … به او گفتم که من بی گناهم. … پس از چند روز سر کارگر مرا نزد دکتر برد. دکتر پس از معاینه … از کار مرخصم کرد. روز بعد مرا در همان درمانگاه اردوگاه که ۲ یا ۳ اتاق داشت بستری کردند. روزی سه وعده غذا می دادند که از کیفیت نسبتاً بهتری برخوردار بود پس از یک هفته مرا مرخص کردند [ بعد از بستری شدن یک ماهه در بیمارستان به خاطر یرقان حالا یک هفته در درمانگاه به دلیل ضعف بستری می شود. واقعاً که کمونیستها جنایتکارند! ] … دیگر مرا برای کار به معدن نبردند و به گروه تعمیر خانه ها و ساختمان ها منتقل کردند. … من از کار جدید خوشحال بودم، زیرا پس از گذشت پنج سال و نیم کار در اعماق معادن … خلاص شده بودم. [ با در نظر گرفتن زمان ورود به اردوگاه، اکتبر سال ۱۹۴۹، بعد از گذشت ۵.۵ سال می بایست در فروردین سال ۱۹۵۵ این انتقال رخ داده باشد و از آنجا که در سال ۵۴ مبتلا به یرقان شده بود، این مورد ضعیف شدن او ربطی به یرقان نداشته است ] پس از مدتی این گروه … منحل شد و هر کسی به گروه سابق خود برگشت. … زندانیانی که در روز ۱۸ تن زغال در واگن ها بار می زدند، … »
او در صفحه ۱۸۲ اینگونه ادامه می دهد که: » دو سه ماهی در یک کارخانه برق کار کردم. روزی مرا با دو نفر دیگر به اردوگاه زنان بردند. … ناگهان ۶ – ۷ زن جوان … قصد تجاوز به ما را داشتند. … دو سرباز مرد سر رسیدند، … مدت ها با یادآوری آن زنان نگون بخت بسیار غمگین می شدم … ماههای آخر سال ۱۹۵۴ بود [ چند ماه به عقب بازگشت ]. هشتم دسامبر ۱۹۵۴ … افسری … به من گفت: « به باراک برو و آماده باش! به جای دیگری منتقل می شوی! » … از دهم دسامبر ۱۹۴۹ [ اکتبر دوباره به دسامبر تبدیل شد ] مرا به اردوگاه ۳۸۳.۹ در الگن اوگل آورده بودند و تا آن زمان درست ۵ سال بود [ ۵.۵ سال را فراموش کنید! ] که در این اردوگاه کار اجباری کرده بودم. … پس از دو روز [ ۱۰ دسامبر ] مرا همراه ۶ نفر دیگر سوار اتومبیل معروف کردند. هوا سرد بود. چندین روز در راه بودیم تا این که اتومبیل توقف کرد و ما را پایین آوردند و به یک باراک هدایت کردند. … نظافت چی با تعجب گفت: « نمی دانید اینجا کجاست؟ اینجا را په وه ک ( پویک ) می گویند». … په وه ک یکی از دورترین بنادر شمال شرقی سیبری در ساحل اقیانوس منجمد شمالی است که از الگن اوگل بیش از ۱۵۰۰ کیلومتر فاصله دارد. … پس از چند روز دوباره ما را سوار کامیون کردند تا به جای دیگری ببرند. … پس از چند روز در شهری پیاده مان کردند. … این شهر سیمچان بود. … تاریخ ورودم به شهر سیمچان ۱۴ دسامبر ۱۹۵۴ بود. «
این بار صفوی راهی به طول بیش از ۱۵۰۰ کیلومتر را برخلاف دفعات قبل، چند روزه می رود و چند روزدر اردوگاه پویک می ماند و بعد از پویک او را به سیمچان در فاصله ۱۵۰۰کیلومتری باز می گردانند که بازگشت نیز چند روز طول می کشد که ( چند روز+ چند روز+ چند روز) جمعاً می شود ۴ روز. یعنی از دهم تا چهاردهم دسامبر ( ۲۰ آذر تا ۲۴ آذر ). صفوی زبر و زرنگ شده است. از چارجو (ترکمن آباد ) تا ماگدان را ۴ ماهه طی کرد و الآن یک سوم آن راه را ۴ روزه طی میکند و چند روزی از این ۴ روز را هم، که ۳ ماه! بوده است در پویک کنگر نخورده، لنگر می اندازد. صفوی بعد از زیر و رو کردن تاریخ دهه ۲۰ ایران و ایجاد تغییرات بزرگ در آب و هوای ترکمنستان و ماگادان و پدیده های طبیعی کره زمین حالا قصد دارد ریاضیات جدیدی را نیز پایه گذاری کند!؟
شهر دیگری که صفوی به دروغ مدعی است در آن مدت سه ماه زندانی بوده است شهر پویک در شمالی ترین قسمت استان چوکوتکا است این شهر بندری است در کنار دریای سیبری شرقی در اقیانوس منجمد شمالی. این شهر در مدار ۶۹.۴ درجه شمالی قرار دارد و طول شب زمستانی در آن ۵۰ شبانه روز می باشد از ۲۷ نوامبر تا ۱۵ ژانویه ( از ۶ آذر تا ۲۵ دی )، و روز تابستانی هم ۷۳ شبانه روز است. در پویک سردترین ماه فوریه، با درجه حرارت متوسط ۱۸ – درجه و گرمترین ماه ژوئیه، با گرمای متوسط ۱۱.۴+ درجه می باشد و سرد ترین دمای ثبت شده ۵۰ – درجه درهفتم تا دهم ماه فوریه سال ۱۹۷۸ ( ۱۸ تا ۲۱ بهمن ۱۳۵۶ ) و گرمترین دمای ثبت شده ۲۹.۲+ درجه ( محض اطلاع صفوی و میانجی؛ حتی در مدار ۷۰ درجه شمالی نیز دما نزدیک به ۳۰ + درجه سانتی گراد رسیده است ولی از میلیون ها جسد خبری نیست و از بیماریهای طاعون و وبا نیز خبری نیست ) مربوط به تاریخ ۸ ژوئیه ۲۰۱۰ ( ۱۷ تیر ۱۳۸۹ ) می باشد.
شهر های همانند پویک در کشورهای اسکاندیناوی را در ادامه می آوریم تا آشنائی بیشتری پیدا کنیم. شمالی ترین شهر سوئد » کی رونا » در مدار ۶۷.۵ درجه قرار دارد و طول شب زمستانی در آن ۴۵ شبانه روز است و شمالی ترین شهر فنلاند » اوتس یوکی » در مدار ۶۹.۵ درجه ( کمی بالاتر از شهر پویک ) قرار دارد و شب قطبی در آن ۵۲ شبانه روز طول می کشد. و در نروژ شهری که در مداری تقریباً برار با مدار پویک باشد، شهر » هونینگواگ » است که در مدار ۷۰.۵ درجه قرار دارد و شب قطبی آن مدت ۶۱ شبانه روز است.
صفوی می گوید بی آنکه بدانند چرا آنها را به پویک برده اند آنها را بازگردانده اند. [ احتمالا خواسته اند صفوی را از آن زنان متجاوز دور کنند.]
اگر صفوی واقعاً به پویک رفته باشد، در همین رفت وآمد، حدوداً دو یا سه روز، شب قطبی را تجربه کرده است. و علت این سفر خیالی نیز این است که صفوی و فتح الله زاده می خواهند قسم شان راست باشد که صفوی شب قطبی را تجربه کرده است. ولی صفوی باز هم اختیار از کف می دهد و در مصاحبه های دیگر به صحرای کربلا می زند. و در تمام مصاحبه ها بدون استثناء، مدت اقامت در اردوگاه پویک را به ۳ ماه می رساند.
صفوی در صفحات ۱۸۵ به بعد چنین ادامه می دهد: » بی آنکه بدانیم برای چه ما را به په وه ک [ پویک ] برده بودند، پس از چند روز دوباره ما را سوار کامیون کردند … پس از چند روز در شهری پیاده مان کردند. … این شهر سیمچان بود … این شهر تا الگن اوگل در حدود ۵۰ کیلو متر است و بنابراین ما را ۱۵۰۰ کیلو متر تا په وه ک برده بودند و تقریباً به جای اولمان برگردانده بودند. من کمی از جمع خود دور شدم و جلوی یک ساختمان دو طبقه ایستادم. … این ساختمان کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی استان ماگادان، بخش سیمچان بود [۷۰ سال توده ای بوده است و با رهبران حزب توده نشست و برخاست داشته است و حالا ساختمان دفتر حزب در یک شهر را برای با نمک شدن داستان و مهم جلوه دادن موضوع، ساختمان کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی استان ماگادان، بخش سیمچان می خواند] … به سرعت وارد ساختمان شدم … به دنبال اتاق دبیر حزب بودم. … نام او نیکیتین بود. … سرانجام پس از یک ساعت وارد دفتر دبیر اول شدم. او از جایش بلند شد … پیشم آمد، با من دست داد … و گفت « بفرما بنشین! » من از برخورد و رفتار انسانی او تعجب کردم. به او گفتم: « اگر شما زبان فرانسه بلد باشید، می توانم با شما فرانسه صحبت کنم ». [ صفوی که درطول ۱۲ سال، ۹ کلاس را به پایان برده بود و در بندر وانینا بعد از حدوداً دو سال اسارت! در شوروی، به سختی نام کشتی نوگین را می خواند، حالا در عرض ۵ سال دو زبان روسی و فرانسوی را آموخته است. پس باید سرعت رفت و برگشت به پویک و اقامت ۳ ماهه در آنجا، در عرض ۴ روز را نیز پذیرفت. صفوی زبر و زرنگ شده است! مبادا گمان کنید که اوضاع بردگان خوب بوده است!؟] … پرسید: « حالا چه می خواهی؟ » جواب دادم: « در وهله اول به من کمک کنید تا مرا آزاد و تبرئه کنند. دوم این که تا اینجا هستم کاری به من بدهید. … » گفت شکایت خود را … بنویس، این هم آدرس مسکو، اما پست نکن، بیا نامه را به من بده تا توسط پیک حزبی بفرستم ». آقای نیکیتین به شخصی به نام گاربونف در اداره کار و امور اجتماعی تلفن زد و گفت: « … برای او کار ومسکن تهیه کن ». … رو به من کرد و گفت: « اگر مشکلی برایت پیش آمد به من مراجعه کن ». از او خداحافظی کردم و بیرون آمدم. … دیدم از ماشین خبری نیست. آن زندانیان را کجا بردند؟ هیچ نمی دانستم. پیش آقای گاربونف … رفتم. … گفت: « فردا برای کار خود را به کارگزینی شهرداری معرفی کن، و برای مسکن به خوابگاه عمومی مراجعه کن. … ». … پس از یک ماه [ ژانویه ۱۹۵۵] فهمیدم که اتومبیل زندان ما را به ماگادان می برد تا از آنجا ما را به شهری در ازبکستان بفرستد … کسانی که میخواستند در شوروی بمانند، عریضه ای می نوشتند … و کسانی که می خواستند به کشورشان بازگردند، … به کشورشان بازگشتند. باری سرنوشت من با اقدامی که کردم، طور دیگری رقم خورد. تارخ ورودم به شهر سیمچان ۱۴ دسامبر ۱۹۵۴ بود. … ۲۰ دسامبر ۱۹۵۴ سر کار رفتم. »
بی جهت نیست که جیمز باند یک تنه از سد غیرقابل نفوذ دستگاه های امنیتی و نظامی مخوف و سرکوبگردیکتاتورهای شوروی می گذرد و آب از آب تکان نمی خورد! بدون دلیل به پویک می روند و باز می گردند. بدون دلیل کامیونی که می بایست زندانیان را به ما گادان ببرد، در سیمچان زندانیان را پیاده می کند و صفوی را به حال خود می گذارند. و جیمز باند ریزه میزه ما هم بدون آنکه کسی متوجه شود از زندانیان جدا می گردد و از مقابل چشم نگهبانان بی رحم و سفاک دور می گردد و نزد دبیر اول حزب که او را شاه شهرسیمچان می خواند می رود و تقاضای تبرئه، آزادی، کار و مسکن می کند. و این شاه ظالم سیمچان که از همه جا بی خبر است و مانند نگهبانان که اشتباهاً زندانیان را به جای ماگادان به پویک برده بودند، به جای آنکه به مسئولان مربوطه زنگ بزند تا صفوی را هم برای فرستادن به کشورش به ازبکستان بفرستند، به اداره کار زنگ می زند. و با وجود آنکه دبیر اول حزب در سیمچان! به او گفته است که اگر مشکلی پیش آمد، نزد من بیا، صفوی، این نابغه زمان! بعد از آنکه متوجه اشتباه خود می گردد نیز، تا یک سال و نیم بعد از آن هم اصرارداشته است که بی گناهی او را بپذیرند و خرج سفر را نیز خودش تهیه کند؟! و ضمناً هیچکس هم بدنبال زندانی گم شده نمی گردد! و همه این داستان آبکی جیمزباندی هالیوودی به خاطر آنست که باید هم حرف میانجی درست از آب در بیاید و هم حرف سولژنیتسین. یعنی هم زندانیان را به کشور خود می فرستاده اند، آنطور که میانجی می گوید وهم بعد از آزادی از زندان آنها را تبعید می کرده اند، آنگونه که سولژنیتسین گفته است. و هم دلیلی برای باقی ماندن صفوی در ماگادان برای ادامه داستان باشد هر چند که نشانی از حماقت صفوی در آن باشد. جلوتر که برویم باز هم از این دست داستانهای مهیج داریم!
میانجی در کتاب مشترکش با دستگاه امنیتی رژیم شاه آورده است :
» بالاخره ۲۷ ژوئن ۱۹۵۳ روزی که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد فرا رسید. … غفلتا دستی زیر بغل مرا گرفت به عقب نگاه کردم. آقای د … از اهل لهستان و رفیق همسفر من در راه کالیما که در لاگر شغل حسابداری داشت، … به اتفاق او به دفتر کارش رفتم. صورتی را به من نشان داد که در بالای آن نوشته شده بود اسامی اتباع خارجی که به میهن خود اعزام می‌گردند. از جمله اسم خود و رفقایم ر.ا و ض. ق را دیدم. … بعد شروع به تهیۀ مقدمات اعزام ما به ماگادان نمودند. …
روز ۳۱ ژوئن روسای لاگر ۱۷ نفر ما را احضار نمودند. … به اتفاق یک افسر و ۲ سرباز سوار ماشین شده به طرف سیم‌جان حرکت نمودیم. … پس از طی چند کیلومتر راه به سیم‌جان رسیدیم. … یکسر به سربازخانه برده در داخل گاراژی به ما جای دادند. … سراغ رفقای دیگرم را گرفتم، معلوم شد ع.و نیز دو روز قبل با هواپیما به ماگادان پرواز نموده بود ولی درباره ع.ص می‌گفتند که در لاگر ایلگن به واسطۀ بیماری آپاندیسیت در بیمارستان تحت عمل جراحی است. [ تمام این داستان ساختگی از اینجا شروع شده است. این جناب « ع.ص » که در کتاب میانجی آمده است، نقطه شروع این داستان را به فتح الله زاده داده است ] شب را در آن گاراژ استراحت نمودیم. … صبح اول ماه ژوئیه پس از صرف غذا ۹ نفر از ما را به فرودگاه بردند ولی هواپیما بیشتر از ۶ نفر جا نداشت. دوباره سه نفر ما را به گاراژ بازگردانیدند. بعد از سه روز استراحت در آنجا شش نفر ما را به فرودگاه بردند. … پس از دو ساعت پرواز در فرودگاه شهر ماگادان … توسط ماشین کلاغ سیاه به زندان موقت تحویل داده شدیم. »
از ماگادان تا مرز ایران و از مرز ایران تا تهران هم اگر یکی دو ماه طول کشیده باشد جناب آقای میانجی حول و حوش کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ در تهران بوده است و سال بعد کتابش چاپ شده است. این داستان ساختگی، ساخته کودتاگران بوده است که فتح الله زاده آنرا ادامه داده است.
کتاب میانجی بخشی از مجموعه سیاستهای کودتاگران در کنار دستگیری ها، شکنجه های سفاکانه و کشتار فرزندان خلق هم چون وارطان، دکتر فاطمی و افشار طوس بوده است. شاعر جاودانه یاد خلق، شاملوی عزیز در مورد وارطان می گوید:
» در غروب ششم اردیبهشت سال ۱۳۳۳، مامورین کودتا به طور اتقافی به اتومبیلی که وارطان و کوچک شوشتری در آن بودند در دروازه دولت، ایست دادند. … وارطان و کوچک را به سرعت به فرمانداری نظامی انتقال دادند تا تحت بازجویی و شکنجه قرار دهند تا بتوانند محل چاپخانه را کشف کنند. ۶ روز بعد، کوچک شوشتری بدون کوچک‌ترین اعترافی، در زیر مخوف‌ترین شکنجه‌های قرون وسطایی جان سپرد. … سرانجام در روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۳، مامورین رژیم پهلوی، جمجمهٔ وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش عریان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی او پایان دادند. جسد وارطان را در رودخانه جاجرود رها کردند تا این جور وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده‌است. «
در حالی که کمونیستها و ملی گرایان ضد دربار و ضد امپریالیست در زندانها زیر شکنجه قرار داشته اند سازمانهای امنیتی دربار، انگلستان و آمریکا برای تخلیه روحی مردم و مبارزان راه آزادی دست به توطئه های کثیفی همانند تهیه و چاپ کتاب سراسر دروغی می زنند که مورد توجه هیچکس قرار نمی گیرد. کتاب میانجی نشان می دهد که خروشچف و گماشته اش سولژنیتسین، نشخوار کننده دروغهای وزارتخانه های افکارعمومی سازی امپریالیستها و وابستگانشان بوده اند. و حالا پس از گذشت بیش از نیم قرن، همان دشمنان ایران وایرانی، با به حرکت درآوردن گروه عروسکانی بی ارزش، همانند فتح الله زاده و صفوی همان خزعبلات را تکرار می کنند.
با تمام این اوصاف ما در نظر می گیریم که میانجی و صفوی واقعیت را می گویند. با این حساب به گفته میانجی چند ماه بعد از فوت استالین در ۲۷ ژوئن سال ۵۳ در اردوگاهی که میانجی در آن بوده است لیستی از زندانیان خارجی که باید به کشور خود باز گردند، در دست زندانیان بوده است که همه از وجود آن با خبر شده اند و وقتی میانجی را به سیمچان می برند، زندانیانی از اردوگاه صفوی نیز برای رفتن به کشورشان، به آنجا آمده بودند که صفوی را می شناخته اند و حتی از عمل آپاندیس او در آن زمان نیز باخبر بوده اند. پس در اردوگاه الگن نیز زندانیان از بازگرداندن زندانیان خارجی به وطنشان باخبر بوده اند. حتی بهترین دوستش که ژاپنی بوده است را در همان موقع برای آزاد کردن از الگن می برند و او مهدی قائمی را در ازبکستان می بیند. پس چگونه است که صفوی یک سال ونیم بعد از آن، در ژانویه سال ۵۵ از این مسئله با خبر می شود. مگر می شود بیخ گوش صفوی، زندانیان دیگر و بهترین دوستش آزاد شوند و هیچ حرف و حدیثی در طول یک سال و نیم نشنود؟ و وقتی هم که متوجه می شود، هیچ سعی نمی کند که تقاضا کند تا او را به ایران بازگردانند. و در ماه ژانویه ۵۵ برای مسکو شکایت نامه ای می نویسد که بی گناه است و تقاضای آزادی می کند و به دبیر اول حزب در سیمچان می دهد؟ حد اقل در آن زمان، وقتی از موضوعی به این مهمی با خبر شده است، می بایست از خیر کار و تبرئه شدن و مسائلی از این دست می گذشت و دوباره به نزد دبیر حزب می رفت تا او را نیز به ایران می فرستادند. ( تمام این مسائل، تناقضات و دروغهای بهم بافته شده نشان می دهد که صفوی در ماگادان نبوده است ) ولی صفوی برای آنکه بتواند داستان مضحک خود را ادامه دهد، حاضر است خود را ابله واحمق نشان دهد و در ماگادان بماند تا جیمزباند کتاب فتح الله زاده باشد.
بر اساس گفته های صفوی از زمانی که آزاد می شود و در شهر سیمچان دوره تبعید خود را آغاز می کند تمام دوستان واطرافیان نزدیک او ماموران کا گ ب بوده اند که با بعضی از آنان تا زمانی که در شوروی بوده است ارتباط داشته است. مخصوصاً ایرانیان مقیم تاجیکستان. تا جایی که در مصاحبه با تاریخ شفاهی، همه ایرانیان ساکن در تاجیکستان را جاسوس می خواند که حمید احمدی حرف صفوی را اصلاح می کند و می گوید : همه جاسوس نبودند؟!. ولی آنگونه که از گفته های صفوی بر می آید دور بر صفوی همه جاسوس بوده اند، به غیر از صفوی، میانجی، قائمی و پورحسنی و البته حمید احمدی و فتح الله زاده!؟
و شدت این مسئله به حدی بوده است که ۸ ماه بعد از کار در سیمچان، ماموران و نظامیانی با درجات بالا از طرف کا گ ب با صفوی در خانه های کا گ ب دیدار می کنند و حتی او را به ماگادان می فرستند و پیشنهاد جاسوسی در کشورهای خارجی را به او می دهند. بی جهت نیست که صفوی را جیمز باند ریزه میزه نامیدیم.
صفوی در صفحات ۲۰۷ تا ۲۱۴ چنین می گوید:
» در دوم سپتامبر مرا به آویر خواستند. آنجا مسئولی به من گفت: « فردا سر کار نروید. ساعت ۱۰ صبح کسی در خیابان فلان و خانه شماره فلان منتظر شما است». … کا گ ب … در تمام مناطق شهرها ساختمان های گوناگونی برای ملاقات، دریافت گزارش … داشت. … دو نفر با لباس شخصی و یک نظامی با درجه سرهنگی پشت میز نشسته اند. … سرهنگ گفت: « تو امروز به ماگادان پرواز می کنی، … » … با پولی که دسترنج ۸ ماه کار آهنگری و آتشبانی من بود، یک دست کت و شلوار، پالتو، کلاه زمستانی گوش دار، و یک ساعت خریدم. … و به طرف فرودگاه رفتم. … در این هواپیمای کوچک کسی جز من و خلبان نبود. هواپیما برخاست و پس از چند ساعت بر زمین نشست. … به طرف شهر راه افتادیم. سرانجام اتومبیل جلوی یک ساختمان دو طبقه ایستاد. … راننده … مرا به اتاق بزرگی هدایت کرد. در آن اتاق ۱۰ – ۸ نفری با لباس نظامی و شخصی نشسته بودند. … یکی از آنان گفت: « ما در مورد شما تحقیق و بررسی می کنیم و بعد تصمیم می گیریم چه باید کرد. … » … دوباره با همان هواپیما … به سیمچان رسیدیم. … ۱۶ سپتامبر بار دیگر مرا به کا گ ب خواستند. … مانند دفعه پیش تک و تنها سوار هواپیمایم کردند. از سیمچان تا ماگادان ۷۰۰ کیلومتر راه است. [ فاصله هوایی حدود ۳۵۰ کیلومتر است ] … این دفعه در سالن سه نفر نشسته بودند یکی از آنها سرهنگ بود … سرهنگ گفت : « رفیق صفوی، شما از امروز فامیلتان ایوانف است … آیا موافق هستید با ما همکاری کنید و رازوه دچیک ما باشید؟ » … مأموران خود که برای جاسوسی به خارج از شوروی می فرستادند جاسوس نمی گفتند، بلکه از کلمه رازوه دچیک به معنی مأمور اکتشافی استفاده می کردند. … مأمور اکتشاف … آدم کشی و آدم دزدی هم می کرد. … جواب دادم: « من تبعیدی هستم. … آمادگی این کارها را ندارم. … » او سریع جواب داد: « این به عهده ما است. … مشکلات شما را حل می کنیم. … » من باز مسئله تبرئه خود را پیش کشیدم. … آنها از موضع منفی من به این نتیجه رسیدند که من نمی توانم برای آنها آدم به درد بخوری باشم. … با همان هواپیما به سیمچان برم گرداندند. شب های جمعه و شنبه به سالن رقص می رفتم. … دیگر برای رقصیدن با خانمها خجالت نمی کشیدم. … اول فوریه ۱۹۵۶ مرا به آویر خواستند. کارمندی مرا پیش رئیس قسمت فرستاد. … آقای رئیس یک ساعت ونیم از شرح حال و روزگار من گزارش خواند. … سرانجام بر خلاف انتظارم گفت: « شما گناهکار نیستید و نبودید و از امروز آزاد هستید … » حکم آزادی من این بود … با دریافت این مدرک [ حکم آزادی ] بلا فاصله به رئیس مؤسسه خود عریضه نوشتم که مرا از کار آزاد کند، … حسابداری مبلغ ۳۷۰۰ روبل بابت کار، مرخصی سالانه و خرج راه تا عشق آباد را پرداخت کرد. اینک، پس از ۷ سال و ۲ ماه ۱۱ روز زندان و اردوگاه کار اجباری شماره ۳۸۳.۹ و یک سال و ۴ ماه و ۱۰ روز تبعید می توانستم این دیار را ترک کنم. »
در این قسمت از خاطرات صفوی چند مطلب بسیار مهم وجود دارد.
۱- بدون توجه به جیمز باند بازی صفوی در این داستان، باید توجه داشته باشیم که صفوی که هرگز با مسئولین زندان و بازجویان همکاری نکرده است و در تمام این سالها مقاومت کرده است تا جایی که کا گ ب برای کشتن او برنامه ریزی کرده بود و آدم کشی حرفه ای را برای کشتن او فرستاده بود و تمام اطرافیان و دوستانش در مورد او گزارش می داده اند، بدون هیچگونه پیش درآمدی او را برای جاسوسی، آدم کشی و آدم ربایی به کا گ ب دعوت می کنند. و بعد از رد پیشنهاد آنها او را به حال خود رها می کنند، هر چند که تقاضای او را برای تبرئه شدن می پذیرند و وزارت کشور! به او اطلاع می دهد که دادگاه نظامی ثابت کرده است که وزارت امنیت! در مورد او اشتباه کرده است.می بینید ؟ کا گ ب چگونه جاسوس استخدام می کرده است؟ آیا سازمانهای جاسوسی، بدون مطمئن شدن از کسی، بدون هزار و یک امتحان جور و واجور، ممکن است کسی را برای جاسوسی و آدم کشی و آدم ربایی دعوت به همکاری کنند؟
۲- صفوی در کتاب ومصاحبه های دیگرش اشاره به رفیق بازی و ولخرجی و جوانی کردن خود دارد و می گوید که آخر هفته ها به دیسکو و رقص می رفته است و زمانی که او را به جاسوسی نیز دعوت می کرده اند، دسترنج ۸ ماه خود را لباس خریده است ولی با تمام این اوصاف وقتی با او تصفیه حساب می کنند ۳۷۰۰ روبل دریافت می کند. حال اگر این مقدار را با پولهایی که در گذشته گرفته است و خرج کرده است و یا پس انداز کرده است جمع بزنیم، چه مقدار می شود؟ ۴۰۰۰ روبل؟ ۵۰۰۰؟ و یا ۶۰۰۰؟ اگر دریافتی سابق او را ۲۳۰۰ روبل در نظر بگیریم می شود ۶۰۰۰ روبل. ودر ضمن صفوی در مصاحبه با حمید احمدی گرداننده سایت تاریخ شفاهی می گوید که دستمزد ماهانه او در تاجیکستان به عنوان یک پزشک متخصص ۶۰ روبل، و دستمزد ماهانه همسر او که استاد دانشگاه بوده است نیز ۶۰ روبل بوده است . حال اگر حقوق ماهانه یک پزشک و یا استاد دانشگاه را در تعداد ماه هایی که صفوی از زمان گذشتن از مرز ( ۳ اکتبر ۴۷ ) تا دریافت تبرئه نامه ( اول فوریه ۵۶ ) یعنی ۱۰۰ ماه ضرب کنیم، نتیجه می شود؛ ۶۰۰۰ روبل.
آیا صفوی از زمان ورود به شوروی حقوق دریافت می کرده است؟ که در این صورت دیگر صحبت از بردگی چیست؟ و آنهم حقوقی برابر با یک پزشک! و بهره گیری از همه امکانات بهداشتی و درمانی! آیا کارگران در کشورهای سرمایه داری، از جمله در ایران، در آن زمان می توانستند از چنین حقوق، خدمات اجتماعی و بیمه استفاده کنند؟
و یا اینکه از بعد از آزادی از زندان، از ۱۴ دسامبر ۵۴ ، در زمان تبعید در سیمچان، درطول زمانی حدود ۱۳ ماه حقوق گرفته است؟ شغل صفوی در آن مدت چه بوده است که حقوق یک سالش برابر با حقوق ۱۰۰ ماه یک پزشک و یا استاد دانشگاه بوده است؟ آیا صفوی آنچه که به دیگران نسبت می دهد در مورد خودش صادق نیست؟ و آیا همانطور که در انتخابات سال ۲۶ به نمایندگان طرفدار قوام رأی داده است، بعد از فوت استالین و قدرت یابی رویزیونیستها، با « کا گ ب » همکاری نمی کرده است؟
باز هم همان سوألهای اولیه پیش می آید که صفوی کیست؟ و چرا به شوروی رفته است؟
صفوی می گوید که در سال ۱۹۵۵ نامه ای به ایران فرستاد و چندی بعد بوسیله نامه ای که از ایران رسیده بود، پاسپورت ایرانی و ویزای ایران را دریافت می کند و هنگام رفتن از ماگادان آنها را همراه داشته است. ولی هیچ ایرانی لازم نیست ویزای ایران را بگیرد و حتی یک غیر ایرانی هم اگر به تابعیت ایران در آید، برای مسافرت به ایران دیگر ویزا لازم ندارد. ویزا به معنای اجازه سفر در مدت زمان مشخص به کشور صادر کننده ویزا است. وقتی کسی پاسپورت ایران را داشته باشد، دیگر نیازی به اجازه مسافرت ویا اجازه اقامت کوتاه و بلند مدت ندارد. و چه مقامی در زمانی که صفوی در ایران نبوده است برای او پاسپورت صادر کرده است؟ آیا با وساطت گلبادی، که او را از زندان آزاد کرد، برای او پاسپورت صادر می شود؟
صفوی از سیمچان به ماگادان می رود و با کمک کا گ ب با ایرانیان مقیم ماگادان آشنا می شود. در ماگادان از طریق یکی از ایرانیان مقیم در ماگادان با میرمیرانی که مأمور کا گ ب شده و نامش نیز به آلیک تغییر یافته و در شهر دوشنبه ساکن شده است، تماس می گیرد و میرمیرانی به صفوی می گوید که او نیز به آنجا برود تا تحصیل کرده و دکتر بشود. صفوی چند روزی میهمان آنان می شود تا بلیط هواپیما می خرد و در اول ماه می ۱۹۵۶ از ماگادان به خاباروفسک می رود.
صفوی اینگونه ادامه می دهد: » آخرین شب را در خانه غلام حسین خوابیدم. فردای آن روز، اول ماه مه ۱۹۵۶ مصادف با ۱۱ اردیبهشت ۱۳۳۵ روز جهانی کارگر بود … صبحانه خوردیم … وسپس رهسپار فرودگاه شدم. … هواپیما به پرواز در آمد. … در خاباروفسک در مقصد اصلی فرود آمد. … پیاده به راه افتادیم. پس از مدتی به راه آهن رسیدیم. … بلیطی به مقصد استالین آباد ( دوشنبه فعلی ) خریدم. از تمام آن مسیری که مرا آورده بودند می بایست برمی گشتم. … قطار به مقصد دوشنبه حرکت کرد. … پس از چند شبانه روزقطار مابه ایستگاه بزرگ نوووسیبیرسک رسید. … پس از دو روز قطار وارد جمهوری کازاخستان ( قزاقستان ) شد. … و سرانجام پس از ۱۴ شبانه روز به ایستگاه راه آهن استالین آباد ( دوشنبه ) رسید. «
صفوی در تمام مصاحبه های دیگر روز رسیدن به دوشنبه را ۱۴ ماه می می گوید که زمان سپری شده برای سفر از ماگادان تا دوشنبه ۱۳ روز می شود. و مسافت طی شده با قطار از خاباروفسک تا دوشنبه ۷۹۰۹ کیلومتر است. این مسافت تا تاشکند ۷۴۹۳ کیلومتر است . یعنی با وجود آنکه ۴۱۶ کیلومتر نیز به طول راه اضافه شده است ولی زمان سفردر راه برگشت ۳.۵ ماه کمتر وقت برده است؟!
صفوی به شهر دوشنبه، مرکز جمهوری تاجیکستان می رود. صفوی می گوید: » روزی دبیر دوم حزب کمونیست تاجیکستان ( دومین مقام تاجیکستان ) بنام ساروکین بنا به دستور مسکو مرا به دفترش خواست. … از طرف حزب و دولت از من پوزش خواست … سرانجام پرسید: « آیا درخواستی از حزب کمونیست دارید؟ آیا چیزی کم ندارید؟ » … پاسخ دادم: « رفیق محترم، من از شما یک درخواست دارم و آن هم این است که اگر در امتحان ورودی دانشکده پزشکی موفق نشدم، اجازه داده شود که تا امتحانات نیمه اول سال در کلاس حضور داشته باشم و اگر از عهده امتحانات دوره اول برنیامدم، آنگاه مرا از دانشگاه اخراج کنند ». «
با پوزش فراوان از خوانندگان عزیز! ولی از قدیم گفته اند : « لاف در غربت و گوز در بازار مسگرها! » فرد دوم کشور تاجیکستان بنا به دستور مسکو، یعنی رهبری شوروی، از صفوی معذرت خواهی می کند! چرا؟ صفوی کیست که با وجود عدم همکاری با مسئولین و مأمورین، مقامات لشکری و کشوری بدنبال اوهستند و او مدام ناز می کند؟ این نوع برخورد در ارتباط با تمام آن ۴۰ میلیون زندانی دوران استالین ولنین وجود داشته است؟ و یا اینکه فقط با صفوی و افرادی همانند صفوی چنین رفتار می شده است؟
اینکه رویزیونیستها سعی در بی گناه جلوه دادن مخالفان سوسیالیزم داشتند، شکی نیست ولی این ادعا که افرادی با چنین پست و مقامی بدنبال صفوی باشند مضحک است. مگر آنکه صفوی در مدت زمانی که قدرت به دست رویزیونیستها افتاده بود، لیاقتهای! خود را به آنها نشان داده باشد.
صفوی می گوید: » با آمدن من تصمیم بر آن شد که وارد دانشکده پزشکی بشویم. … من و اکبری از عهده امتحانات ورودی برآمدیم. اما باید گفت برما زیاد سخت هم نگرفتند. [ به زبان ساده تر یعنی اینکه او را به دانشگاه فرستادند. حتماً از سهمیه بسیجیان و افراد لباس شخصی استفاده کرده است! ] اول سپتامبر ۱۹۵۶ دانشجوی دانشکده پزشکی « بوعلی سینا » شهر دوشنبه شدیم. بنا بر مقررات دانشجویان می بایست در روسیه به جمع کردن سیب زمینی و … کمک می کردند. … روزی به ما گفتند که از فردا درس نیست، برای کار در کالخوزمی رویم. … این جا هم چیدن پنبه مثل زغال در اردوگاه میزان معینی داشت. هر دانشجو باید روزی ۲۰ کیلو پنبه جمع می کرد. … به هنگام وزن اگر کسی ۲۰ کیلو و یا بیشتر می چید، همه به طور نمایشی با صدای بلند می گفتند: آفرین! وقتی نوبت به من رسید، ترازودار با صدای بلند گفت: عطا صفوی ۱۰ کیلوگرم، … من که تمام روز بطور جدی کار کرده بودم تعجب کردم که چگونه اکبری و دانشجویان دیگر توانسته اند ۲۰ کیلوگرم پنبه بچینند. بعدها فهمیدم که با چه کلکی وزن پنبه ها را بالا می برند. … کارکنان کالخوزها افزون بر کاشت و برداشت مسئولیتهای دیگری … نیز برعهده دارند. … این دهقانان در واقع به نوعی برده دولت بودند. و در تمام دوره استالین شناسنامه ای در دست نداشتند. در واقع پایشان به کالخوز میخکوب شده بود و کسی از آنها نمی توانست در شهرها برای خود کاری دست و پا کند. در زمان خروشچف بود که دهقانان شناسنامه دریافت کردند. … سه بار غذایی با کیفیت بد داده می شد. … در ماه یکبار اجازه می گرفتیم و برای حمام کردن به شهر می رفتیم. … دست کمی از اردوگاه قطب شمال نداشت. در آنجا دست کم باراکها گرم و کف زمین چوبی بود. «
صفوی فراموش کرده است که حتی چکمه خود را به خاطر سرما از پا در نمی آورده است! دروغگو فراموشکار است!
قبل از آنکه ادامه دهیم، به پنبه چینی در ایران نگاهی می اندازیم.
در سایت وزارت جهاد كشاورزي آمده است «
کشت پنبه – سازمان جهاد کشاورزی استان گلستان
زمستان 1390
تدوين : شهرام نوروزیه
زمان و روش برداشت دستي و مكانيزه
برداشت محصول پنبه را مي توان به روش دستي يا بوسيله ماشين برداشت انجام داد. برداشت دستي پنبه معمولاً بيش از يك مرحله انجام مي شود. … مقایسه ی دو شیوه برداشت ماشینی و دستی، یک کمباین دو ردیفه با برداشت 5 هکتار در روز، و عملکرد 5/3 تن در هکتار، قادر به جمع آوری5/17 تن پنبه در روز است. برای برداشت همین مقدار پنبه با فرض برداشت هر نفر 30 کیلوگرم در روز، به 583 نفر کارگر در یک روز احتیاج است. با احتساب هزینه روزانه کارگری معادل 10000 تومان، «
با توجه به میزان کار کارگران فصلی ( ۳۰ کیلو پنبه ) و دستمزد روزی ۱۰۰۰۰ تومان؛ در سال ۱۳۹۰ بدون هیچگونه مزایای دیگر، و مقایسه ی آن با کار صفوی ( ۱۰ کیلو ) و یا حتی میزان تعیین شده برای کار در کالخوز ( ۲۰ کیلو ) ، می توان به رذالت نهفته در تلاش صفوی برای ضدیت با کمونیزم پی برد. با فرض بر آن که صفوی در مورد کار در کالخوز دروغ نمی گوید.
در صفحه ۲۴۵ آمده است : » در این مدت ۶ سال تحصیلی، حقوق ما دانشجویان مهاجر سیاسی ماهی ۵۰ روبل بود. … از وقتی به شوروی آمدم به مدت نزدیک ده سال در اردوگاه و زندان بودم. ۶ سال با ۵۰ روبل زندگی کردم، دو سال هم به سبب بدهی به دولت در کالخوز « کمونیسم » با حقوقی اندک کار کردم [ صفوی در سال ۶۲ فارغ التحصیل می شود و در کالخوز مشغول به کار می شود.او ازدواج می کند و بعد از آن نیز بچه دار می شود و با وجود تمام مخارجش برای مادرش نیز پول می فرستاده است]، و در دوره تخصصی با حقوق ۷۲ روبل در ماه زندگی کردم. »
صفوی با وجود تمام مخارجش در ماگادان هنگام ترک سیمچان ۳۷۰۰ روبل دریافت می کند و این نشان می دهد که در ماگادان در تمام مدت، حقوقی برابر با یک پزشک دریافت می کرده است. زیرا فقط همین ۳۷۰۰ روبل برابر است با حقوق چند سال یک پزشک!
باز به گفته های صفوی مراجعه می کنیم. او چنین می گوید: » من در این مجالس آبگوشت خوری همیشه شرکت نمی کردم، زیرا نصف بیشتر این مهمانان خبرچین، جاسوس و … بودند. ۳۰ اوت ۱۹۶۲ با حکم وزارتخانه به کالخوز کمونیسم … اعزام شدم. … رئیس بیمارستان خانم پاولونا … بود. … پس از چندی خانم پاولونا به قفقاز رفت … و مرا با حکم وزارتخانه بطور موقت رئیس بیمارستان کردند. [ یعنی بعد اتمام دوره ۶ ساله تحصیلی به ریاست بیمارستان منتصب شده است. چنین اتفاقی فقط در مورد نورچشمی ها رخ می دهد! ] … در این دو سال خوب با زندگی مردم آشنا شدم. … پس از دو سال کار در کالخوز به وزارت بهداری نامه ای نوشتم و خواستار ادامه تحصیل در رشته تخصصی جراحی عمومی شدم. … وارد بخش جراحی شدم. … در دو سالی که دوره تخصصی خود را می گذراندم، بعد از ظهرها در یک پلی کلینیک مشغول کار شدم. «
در جایی که اکثر افراد جاسوس کا گ ب بوده اند فردی که به تازگی درسش را بعد از ۶ سال تحصیل تمام کرده است و مدام با همه چیز مخالف است و با ماموران و مسئولان درگیر می شود و حتی سر به سر ماموران کا گ ب نیز می گذارد رئیس بیمارستان می شود و دو سال هم در حالی که او را تهدید می کرده اند در ریاست باقی می ماند. و بعد نیز به تحصیل و کار بدون هیچ مشکلی ادامه می دهد. واقعا صفوی در وضعیت امنیتی بسیار بدی بوده است!؟ آدم دلش برای او کباب می شود!
خاطرات صفوی از صفحه ۲۷۴ به بعد مربوط می شود به سالهای بعد از ازدواج او. صفوی می گوید: » در ۱۶ اوت ( تابستان ) ۱۹۶۲ در سال ششم پزشکی با یکی از دانشجویان هم دوره خود به نام مایا کوزمینا ازدواج کردم. در تابستان ۱۹۶۲ پسرم آرمان به دنیا آمد. … عروسی ما بسیار ساده برگزار شد. در تابستان همان سال مرا برای کار روانه بخش آب گرم کردند و به من در حد یک پرستار دستمزد دادند. با حقوق سه ماهه برای چند روزی به دریای سیاه رفتیم و سپس عازم مسکو شدیم. … یوسف لنکرانی را پیدا کردم و دو سه روز خانه او ماندیم. [ در صفحه ۳۹ گفته بود که یوسف لنکرانی دستگیر شد ] … پس از گرفتن کار هر ماه برای مادرم پول می فرستادم. … مرا به مدت سه ماه هم به شعبه اورولوژی فرستادند. … انتقال خیلی مشکل بود، اما با کمک پروفسور دون چیک به شعبه اورولوژی منتقل شدم و از سال ۱۹۶۷ تا به حال یعنی سال ۲۰۰۲ در این شعبه کار می کنم. بیمارستانی که من در آن کار می کردم ۱۵۰۰ تخت خوابی بود. … مداوا، دوا و خورد و خوراک مجانی بود. … به مدت ۲۵ سال دکتر مشورتی تمام شهرهای جنوب تاجیکستان هم بودم و با هواپیمای اختصاصی به مناطق مختلف می رفتم. [ درست مانند زمانی که صفوی راه بین دفاتر کا گ ب در سیمچان و ماگادان را با هواپیمای اختصاصی در رفت و آمد بود. ] … سال ۱۹۷۰ بود. هنوز چهار نفری در یک اتاق در یک خانه ۱۲ متری زندگی می کردیم. نا سلامتی جراح مملکت بودم، همسرم در دانشگاه درس می داد، مادر زنم شوهرش را در جنگ جهانی دوم از دست داده بود و پسرم کلاس پنجم بود. [ تابستان سال ۶۲ ازدواج کرده است و در همان تابستان پسرش به دنیا آمده است و در سال ۷۰، یعنی ۸ سال بعد از ازدواجش پسرش در ۷ یا ۸ سالگی، کلاس پنجم بوده است! باز هم صفوی بطور دقیق تاریخها به یادش مانده است!؟ ] … تقاضای خانه بزرگ تری کردم. … یک خانه ۲۸ متری دو اتاقه به زودی خالی می شود. … از روی اجبار باید در جلسات حزبی شرکت می کردم. … سرانجام خانه را به نام من کردند. … هر چه پس انداز داشتم خرج خانه کردم. … خیلی راحت شدیم. … مهاجران ایرانی در تاجیکستان بیش از ۱۵۰ الی ۱۷۰ نفر بودند. … عده قابل توجهی از آنها با حمایت کا گ ب و مقامات شوروی خبر کشی، جاسوسی و آدم فروشی می کردند. … عده قابل توجهی از مهاجران سیاسی پس از تمام کردن مدرسه حزبی به کارهای تجارت،عرق فروشی، آبجو فروشی و از این قبیل مشغول شددند. … در سال ۱۹۷۱ مرا برای تحقیق و تکمیل تخصص خود به مدت سه ماه با پول دولت به باکو فرستادند. … به دانشکده اورولوژی آذربایجان که در شوروی سابق مشهور بود مراجعه کردم. «
همه از حمایت کا گ ب برخوردار بوده اند به غیر از صفوی. ولی صفوی که با همه مخالف بوده است و از حمایت کا گ ب نه تنها برخوردار نبوده است بلکه مدام زیر نظر کا گ ب بوده است و حتی نمی توانسته است بدون اجازه شهر را ترک کند و می بایست هر ۱۵ روز یکبار دفتر حضور و غیاب کا گ ب را امضاء کند، یک به یک پله های ترقی را پیموده است!؟
صفوی که در سال ۷۰ تمامی پس انداز خود را برای تعمیر خانه جدید خرج می کند، در مصاحبه با تاریخ شفاهی می گوید در سال ۱۹۷۳ با ۵۰۰۰ روبل پس انداز خود یک اتومبیل می خرد، یعنی حدوداً ماهی ۱۵۰ روبل پس انداز کرده است و توضیح می دهد که قدرت خرید روبل در آن زمان بسیار بالا بوده است. او مدام می نالد از حقوق کم، ولی فراموش می کند که چه گفته است، در نتیجه از پس انداز خود صحبت به میان می آورد!
صفوی در صفحات پایانی کتاب قبل از بیان خاطراتش از بازگشت به ایران، باز هم از درگیریهایش با کا گ ب و جاسوسان ایرانی آن سازمان می گوید که به دلیل خطاهای فاحش در آن، آنها را در اینجا می آوریم. صفوی از صفحه ۲۹۲ به بعد آورده است: » آرمان پسرم پس از تمام کردن دانشکده پزشکی ازدواج کرد. پس از یک سال صاحب نوه شدیم. ما ۶ نفری در یک خانه دو اتاقه زندگی می کردیم و باز مسأله کمی جا مطرح شد. … تقاضانامه ای به آقای نورماتوف دادم. [ صفوی در سال ۶۲ ازدواج کرده است و حالا پسرش پزشک شده است و بعد از آن ازدواج کرده است و یک سال بعد از آن نیز صفوی صاحب نوه نیز شده است. بنابراین با یک حساب و کتاب کوچک می شود سال ۸۸ و یا ۸۹ ] … برای دریافت خانه بزرگ تر کارم با قربان بلوچ گره خورد. … یک سال دوندگی کردم. … سرانجام موفق به گرفتن خانه شدم و سه یا چهار ماه مشغول تعمیر آن بودیم. کلی خرجمان شد. [ و چندی بعد اجازه خروج از شوروی را میگیرد ولی فقط با ۵۰ روبل به ایران می رود ] پس از ۴۰ سال تحصیل و کار و زحمت،تبعید و زندان، من و همسر و مادر زن و پسرم و همسرش صاحب یک خانه سه اتاقه شدیم. «
باز هم صفوی بدون توجه به عکس هایی که در انتهای کتاب آورده است خاطره ای تعریف می کند و سعی می کند وضعیت را نامناسب نشان دهد. ۶ نفر در یک خانه کوچک زندگی می کنند و یکی از این افراد مادر زن او می باشد. در صورتی که یکی از عکسهای آخر کتاب عکسی از خانواده صفوی می باشد که مادر زن او نیز در عکس همراه خانواده است و در زیر عکس نام افراد خانواده صفوی برای معرفی نوشته شده است و درمعرفی مادر زن خود نوشته است « مادر زنم که در سال ۱۹۷۵ فوت کرد. ». وقتی مادر زن او در سال ۷۵ فوت کرده است چرا او را نیز بعد از ۱۴ سال جزء افراد خانواده حساب می کند؟ احتمالاً شناسنامه اش را برای گرفتن کوپن نگه داشته است!
صفوی در ادامه می گوید: » … نورماتف و … گفتند: … کلید خانه قدیمی خود را به قربان بلوچ بده. … کا گ ب هر چقدر با امثال قربان بلوچ خوب بود، چشم دیدن مرا نداشت. در آن زمان خارکوف مسئول مهاجران ایرانی مقیم استالین آباد در کا گ ب بود. نمی دانم او چرا اینقدر با من دشمن بود. یک بار به من گفت: « حیف که شوروی سابق نیست، وگرنه باز تو را روانه ماگادان می کردم » [ اولین تهدید از طرف خارکوف ] … من حداقل ۴۰ نفر از جمع ۱۷۰ نفره مهاجران ایرانی را می شناختم که با خارکوف رابطه داشتند [ حمید احمدی در مصاحبه اش با صفوی، تعداد ایرانیان شهر دوشنبه را حدود ۸۰ نفر ذکر می کند ] … گوشی را برداشتم. کسی آن طرف خط گفت: « من از سازمان امنیت هستم. … » … گفت: « شما روزنامه کیهان می خوانید … به رادیو بی بی سی گوش می کنید … » … سرانجام خارکوف گفت: « … تو هنوز در پرونده جاسوسی تبرئه نشده ای! » [ تهدید دوم ] … بار اول قبل از نطق خروشچف بود که خارکوف مرا تهدید کرده بود. … من نطق کامل خروشچف را در روزنامه ایزوستیا خواندم، زیر آن قسمت هایی که … خط کشیدم. … من روزنامه حاوی نطق خروشچف را برداشتم و به طرف کا گ ب رفتم. منتظر ماندم تا خارکوف از اتاقش بیرون آمد. به طرفش رفتم، سلام کردم و گفتم: « بفرما، … » … گفت: « می دانم. همه اش را خواندم ». «
نطق خروشچف در ۲۵ فوریه ۱۹۵۶ انجام شده است ولی صفوی دو ماه و ۲۰ روز بعد، در ۱۴ ماه می به شهر دوشنبه میآید. پس خارکوف نمی توانسته است که صفوی را قبل نطق خروشچف تهدید بکند که او را روانه ماگادان می کند زیرا صفوی هنوز از سیمچان خارج نشده بود که او را باز گردانند. او در اول ماه می بعد از ۸ روز که میهمان غلام حسین بود، ماگادان را به قصد تاجیکستان ترک می کند.
صفوی قبل از نطق خروشچف هنوز به ماگادان نیامده بود. ولی بلافاصله بعد از آن دروغی می گوید که تا این زمان هیچ کسی چنین ادعایی نکرده است. صفوی می گوید بعد از کنگره متن کامل نطق خروشچف را در روزنامه خوانده است و وقتی آنرا به خارکوف می دهد، خارکوف نیز مدعی خواندن آن می شود و این در حالی است که متن سخنرانی خروشچف تا سال ۱۹۸۹ در شوروی منتشر نشد و هر وقت خبرنگاران درباره این سخنرانی از خروشچف سوال مي‌کردند، او جواب مي‌داد « من خبری از اين نطق ندارم بهتر است اين سوال را از آلن دالس رئيس سازمان اطلاعات آمريكا بپرسيد » . پس چگونه است که صفوی آنرا خوانده است؟ آیا فتح الله زاده و حمید احمدی و مابقی افراد این گروه آگاه از همه جا و همه چیز! این افراد محقق! و مورخ! و سیاستمدار از این موضوع بی اطلاع هستند؟ چرا صفوی به دروغ خود را علیه کا گ ب نشان می دهد؟ وقتی که هیچ کاری غیر از روزنامه خواندن انجام نمی داده است؟
صفوی در صفحه ۳۰۳ می آورد که: » سومین بار سال ۱۳۵۸ [ ۱۹۷۹ ] بود که باز خارکوف مرا خواست. … یکی از دوستان عکس آیت الله خمینی را با نامه ای از ایران برایم فرستاده بود. من این عکس را در ویترین گنجه توی خانه گذاشتم. … به خارکوف گزارش داده بودند … هنوز من نمی دانم که چرا این قدر توسط خبرکش ها تحت نظر بودم. … به من تذکر داد که این عکس را باید بردارم. »
باز هم زمان از دست صفوی در رفت و تهدید سوم ده سال قبل از تهدید دوم صورت گرفته است! فرقی نمی کند که اگر سومین تهدید ابتدا، قبل از تهدید دوم بیاید! سال ۷۹ پسر صفوی ۱۶ ساله است که خارکوف برای بار سوم صفوی را تهدید می کند و در تهدید بار دوم بعد از گرفتن خانه بزرگتر صفوی نوه هم دارد! صفوی دروغ پشت دروغ بهم می بافد. و تمامی افراد این گروه حقیر ضد کمونیست به تبلیغ آنها می پردازند. آنهم کسانی که خود را پژوهشگر مسائل تاریخی و جنبش کارگری ایران و جهان می دانند. در واقع مسئول این داستانسرایی رذیلانه و دروغ، بیش از صفوی، همین افراد هستند.
صفوی در ادامه می آورد که: » در دوره حکومت مهندس بازرگان بود که شادروان زربخت به من تلفن زد و گفت: « روز یکشنبه بیا تا برای بازگشت به ایران به نخست وزیر و آیت الله خمینی نامه ای بنویسیم » … پس از مدتی طباطبایی، مسئول ایرانیان مهاجردر شوروی، به دوشنبه آمد. او به تمام ایرانیانی که خواهان بازگشت به ایران بودند پرسشنامه هایی … داد. … مدت ها پیش از آن، پیشنهاد سفر به خارج به من کرده بودند. به یاد دارم جنگ سختی … در ظفار جریان داشت. … به دیدار شاندرمنی رفتم. او گفت: « … آیا حاضری بروی یا نه … » تصمیم گرفتم به عمان نروم. نخست این که ماهیت هر جنبشی که الهام بخش آن کشور شوروی باشد، برایم غیر قابل قبول بود. دوم آنکه این جنگ به من ایرانی مربوط نبود دلیل سوم هم این بود که نمی خواستم خود را برای چیزی که قبول نداشتم، در جهت امیال و سیاست شوروی مفت و مجانی نابود کنم فردای آن روز زنگ زدم و گفتم که نمی توانم به آنجا بروم. … زمان می گذشت و ما در حسرت وطن می سوختیم. … من پس از انقلاب به مدت دو سال پی در پی به سفارتخانه ایران در مسکو نامه می نوشتم، … پس از دوندگی های بسیار در سال ۱۹۸۱ از صلیب سرخ شوروی ویزای خروج از شوروی را گرفتم … تصمیم گرفتم به برلین بروم. … سوم اوت ۱۹۸۱ به برلین رفتم. … ۱۲ روز پی در پی به سفارت ایران مراجعه کردم. … روزها مثل باد می گذشت. … راهی جز بازگشت برایم نماند. … همچنان به فعالیت خود برای رفتن به ایران ادامه می دادم. … آرزوی ۴۰ ساله ام برآورده شد و در مرداد ۱۳۶۷ [ برابر با ۱۹۸۸ یعنی همان موقع که خانه سه اتاقه گرفت ] از سرکنسولگری ایران در باکو برای رفتن به ایران جواب مثبت گرفتم. … من و همسرم ویزای خروج از شوروی را از آویر (اداره گذرنامه) دریافت کردیم. در ویزای خروج ما قید شده بود که باید از مرز جلفا وارد ایران بشویم. ما آماده سفر به باکو می شدیم. … پسر عمویم سید عباس نشانی فامیل همسرش را که در باکو زندگی می کردند برایم نوشته بود. … خانه آنها بزرگ و سه اتاقه بود. … فردای آن روز به ایستگاه راه آهن رفتیم و دو بلیط برای باکو تا جلفا گرفتیم. قطار مسکو – تهران ساعت ۲۳ در باکو توقف می کرد. ۲۴ اسفند، من و همسرم را به ایستگاه راه آهن رساندند و رفتند. … من و مایا [ همسر صفوی ] از ساعت ۸ تا ۱۱ شب منتظر ماندیم. … ساعت یک و نیم شب بود که بلندگو گفت: قطار شماره ۹۲ آمد. … ساعت ۴ شب شد. از خود می پرسیدم که چرا قطار نیامد. … باجه بلیط فروشی باز شد. پرسیدم قطار مسکو – تهران چه شد؟ گفت: رفت! این قطار با شماره ۹۲ خوانده می شود. … قطار دیگر رفته بود! … قطار مسکو و تهران هفته ای یک بار رفت و آمد می کرد. … ما یک هفته دیگر مهمان این خانواده شدیم. … بعد از یک هفته دوباره ما را به ایستگاه راه آهن برد. … پس از ۴۱ سال و ۱۷۶ روز در ۲۸ مارس ۱۹۸۹ وارد خاک وطن شدم. «
۲۸ مارس ۸۹ برابر با ۸ فروردین سال ۱۳۶۸، یعنی کسی که برای دیدن وطن دل تو دلش نیست به قطار هفته بعد هم نرسیده است! یک هفته یا دو هفته چه فرقی می کند؟! خوش گذشته است و زمان از دستش در رفته است و گمان کرده است که یک هفته میهمان بوده است!
صفوی در ادامه می آورد: » … به جلفای روسیه رسیدیم. … برای تفتیش به سالن گمرک رفتیم. مأمورین گمرک همچون شغال به جان مسافران افتادند. تمام مدارک تحصیلی و حتی ۵۰ روبل پول مرا گرفتند. هر چه التماس کردم، نتیجه نداد. گفتند که برای بردن مدارک اجازه ارگانی در باکو لازم است. «
صفوی که برای مسافرت ماه عسل حقوق ۳ ماه خود را همراه برمی دارد و برای تعمیر ۴ – ۵ ماهه ی خانه، آن همه خرج می کند، آن هم چند وقتی قبل از مسافرت به ایران. و ۳۷۰۰ روبل را خرج رفیق بازی می کند، در زمانی که به وطن برمی گردد و قصد ماندن دارد فقط ۵۰ روبل همراه خود دارد و علاوه بر آن باز هم صفوی از مسائل گمرکی هیچ خبری نداشته است و این در حالی است که قبل از او بسیاری از آشنایان و حتی دوستان نزدیک صفوی به ایران رفته بودند و با او مکاتبه داشته و مسائل را برای او توضیح داده بودند.
او می گوید: » … وارد جلفای خودمان شدیم. … ساعت دو بعد از ظهر وارد ایستگاه راه آهن تهران شدیم. … به مایا گفتم اینجا باش، الآن برمی گردم. … پیش مایا برگشتم دیدم سه جوان پیش مایا ایستاده اند. … گفتند : ما دو پسر سید عباس هستیم و ایشان هم داماد ماست. … به زادگاهم ساری رسیدیم. … پس از چند روز به مشهد حرکت کردیم … به بهشهر برگشتیم. روزی در جیب کتم مدرک درجه عالی دکترای خود در رشته اورولوژی را یافتم. همانطوری که قبلاً نوشتم تمام مدارک تحصیلی مرا در مرز جلفا ضبط کرده بودند، اما این یکی در جیبم جا مانده بود. «
هم می بایست مدارکش را ضبط کرده باشند و هم می بایست مدرک دکترای او برای ارائه به مسئولین ذیربط در جیب کتش پیدا شود! آخر کدام دیوانه ای وقتی بعد از۴۰ سال به وطن خود برمی گردد، هر کدام از مدارک خود را در جایی جداگانه می گذارد بطوری که از محل آنها بی خبر باشد و بعد بطور اتفاقی آنها را پیدا کند؟ تو گویی مدرک دکترا ورقه ای همانند بلیط اتوبوس و یا قبض برق و آب می باشد.
در ادامه می آورد که: » … متن ترجمه شده در اختیار معاون وزیر بهداشت و … قرار گرفت. … پس از یک ماه نامه سر بسته ای به من دادند … فهمیدم … که فعلاً می توانم به عنوان پزشک عمومی در مازندران مشغول کار شوم. … خیلی دلم می خواست اصفهان و شیراز را ببینم. اما من خود و همسرم را به نوعی سربار دیگران حساب می کردم. … هر هفته دو بار بین ساری و تهران در رفت و آمد بودم. … سه ماه است در این راهم، بی پول و بی کار و همه اش مهمان این و آن هستم. … پس از چندی مرا پیش رئیس سازمان بهداشت و درمان اجتماعی مازندران فرستادند. … پس از چندی باز مرا به اداره اطلاعات خواستند. … این ها خیال می کنند که من جاسوس روس ها هستم. … بی پول بودم و رفت وآمد به تهران خرج داشت و این عزیزانم پول در اختیار من می گذاشتند. … این بار همسرم را در شمال گذاشتم و خودم راهی تهران شدم. پولی در جیبم نبود. خواهرم پولی در اختیارم گذاشت. … شب هنگام به تهران رسیدم. باز به خانه مهرعلی میانجی رفتم. … مدت ویزایمان تمام می شد. نامه ای برای تمدید ویزا نوشتم و به شهربانی بهشهر دادم و منتظر شدم. «
این دیگر از آن مطالبی است که فقط از صفوی بر می آید. مدت ویزای یک ایرانی برای ماندن در ایران تمام شده است! و برای تمدید آن به شهربانی مراجعه می کند و معلوم نمی کند که وقتی قصد ماندن داشته است چرا قبلاً شرایط ماندن دائمی را فراهم نکرده است؟
چنین ادامه می دهد: » … سرانجام تا گرفتن پروانه و اجازه کار، توسط آشنایی در یکی از بیمارستان های خصوصی ساری در رشته تخصصی خود به کار مشغول شدم و مزد مرا ماهی ۴۵ هزار تومان تعیین کردند. … اما دیگر جراح ها بهانه تراشی میکردند. لابد مرا رقیب خود حساب می کردند. … با پرداخت ۵۵ هزار تومان مرا مرخص کردند. … سرانجام ورقه نظام پزشکی من با کمک علمدار و میلانی مورد تأیید قرار گرفت. تنها نوشتن ورقه نظام پزشکی در دو سطر ۲۳ روز طول کشید و از من شش هزار تومان پول گرفتند. پول تابلو۲۲ هزار تومان شد، نصب تابلو ۵ هزار تومان، کرایه مطب ۲۳ هزارتومان، مالیات ۵ هزار تومان و تا خواستم شروع به کار کنم، تازه مردم آزاری شروع شد. … چند روز دیگر باز کسی آمد و گفت تو باید کلمه اورولوژی را از تابلو برداری! گفتم الان پول ندارم، کمی مهلت بدهید. … باز دو روز دیگر پیدایش شد. … همسرم … به من گفت: « تو تمام تلاشت را برای ماندن در کشورت انجام دادی. اگر راه دیگری نیست می توانیم به تاجیکستان باز گردیم ». … دیگر راهی جز ترک وطن برایم نماند. امروز ۱۴ اکتبر ۲۰۰۲ هفتاد و پنج ساله شدم. «
کتاب به پایان می رسد واو دیگر به ایران باز نمی گردد و سخنی از بازگشت به ایران در کتاب نیست. صفوی که در تمام کتاب از همه به جز چند نفر گله و شکایت می کند، وقتی بدون پول و مدارک تحصیلی خود نمی تواند در ایران ماندگار شود دلائل آنرا نه در خود، بلکه در دیگران می بیند زیرا مابقی پزشکان او را رقیب خود میدانسته اند و ادارات ذیربط نیز به او اجازه نمی داده اند تا کلمه اورولوژیست را که در تابلو مطب خود نوشته بود، باقی نگه دارد. ولی نمی گوید چرا با عنوان پزشک عمومی ادامه نمی دهد تا بعداً کپی اسناد و مدارک تحصیلی خود را و یا اصل آنها را تهیه و ارائه کند؟ چرا وقتی مشکلی در کارش بواسطه نبود مدارک لازم پیش آمده است با صبوری بر اساس امکانات بدست آمده اش، ادامه نمی دهد تا بعداً مراحل قانونی را پی گیری کند؟
ولی وقتی ما به مصاحبه های دیگر صفوی مراجعه کنیم علت این موضوع را در می یابیم.
صفوی در مصاحبه های دیگر مدت زمانی را که صرف گرفتن پروانه مطب کرده است، ۶ ماه و مدت اشتغال به طبابت را نیز ۶ ماه ذکر می کند که در نتیجه مدت زمانی که در ایران بوده است مجموعاً یک سال می شود. پس او می بایست در اسفند سال ۶۸ و یا فروردین سال ۶۹ از ایران به تاجیکستان بازگشته باشد. ولی در فیلم « خاطرات صفوی » ضبط شده در سال ۲۰۰۵، کمی بعد از چاپ اول کتاب « در ماگادان کسی پیر نمی شود »، می گوید که بعد از ۸ ماه به تاجیکستان باز گشته است که می شود آذر ماه سال ۶۸. ولی در مصاحبه با بی بی سی در این خاطره دست می برد و می گوید که در اولین سفر خود موفق به دریافت پروانه مطب نمی شود و بعد از چند ماه به تاجیکستان باز می گردند و ۵ سال بعد که برابر است با سال ۷۳ تنهایی به ایران سفر می کند و پروانه مطبش را می گیرد و مدت ۶ ماه به طبابت می پردازد و چون مزاحمتهای زیادی برای او بوجود می آورند به تاجیکستان باز می گردد. یعنی در اواخر سال ۷۳ و یا اوائل سال ۷۴ زمان بازگشت اوست. حال، کدام را باید بپذیریم؟ ۸ ماه و یا یک سال؟ در سال ۶۸ پروانه مطب گرفته است یا در سال ۷۳؟ او یکبار به ایران سفر کرده است و یا دو بار؟ و اگر دو بار آمده است، چرا مدارکش را در سفر دوم با خود نمی آورد؟ اگر به همین جا نیز ختم می شد مشکلی نبود. زیرا در فیلم بی بی سی از این نیز فراتر می روند.
در مصاحبه ها و تمام آنچه که راجع به صفوی نوشته شده است سعی شده است که صفوی را پزشک معرفی کنند. بریده هایی از روزنامه های تاجیکستان، در مصاحبه های ویدیویی نشان داده می شود که گویا به تعریف و تمجید از دکتر صفوی پرداخته اند. صفوی که همه، حتی کا گ ب مخالف او بوده اند را، گویا روزنامه ها و مردم و مسئولین دوست داشته اند. و در این راه آنقدر پیش می روند و فیلم های ویدیویی از محل کار صفوی در تاجیکستان می سازند که این اسناد کاملاً مستند! و غیر قابل انکار! به دلیل مسخرگی و بی محتوی بودن آنها غیر قابل استفاده می شود و هیچکدام از این محققین از آنها استفاده نمی کند و تنها به قرار دادن آنها در فیس بوک صفوی رضایت می دهند. چه اصراری در این سند سازی است؟
در مورد طبابت صفوی و پروانه مطب او فقط « بی بی سی » است که شهامت استفاده از آنرا داشته است. و برگه ای را که ادعا می شود پروانه مطب صفوی است در فیلم نشان داده است. پروانه مطب صفوی در تاریخ ۱۳۷۵.۲.۸ صادر و تا ۲۹ اسفند همان سال اعتبار داشته است؟! بله! اشتباه نخواندید. سال ۷۵ یعنی ۷ سال بعد از سال ۶۸؟! و در ضمن عکسی سیاه و سفید از صفوی روی این برگه می باشد که نه منگنه شده و نه به برگه چسبانده شده است و نه مهری برروی عکس او می باشد به شکلی که می توان عکس او را برداشت و عکس شخص دیگری را جای آن گذاشت. و این در حالی است که پروانه مطب می بایست دارای عکس رنگی چاپ شده از پزشک مربوطه،همراه با مهر برجسته باشد، همانند پاسپورت و دیگر اسناد رسمی. و علاوه بر اینها نام صفوی نیز دستکاری شده است به شکلی که می توان آنرا صفوی، صغری و یا صفری خواند و تاریخ انقضاء پروانه مطب نیز بنظر می رسد ۷۵.۱۲.۲۰ بوده است و تغییر داده شده است. متخصصی در شناخت اسناد جعلی سراغ ندارم تا از او کمک بگیرم ولی این برگه که در فیلم نشان داده شده است آنقدر مضحک جعل شده است که جعلی بودن آن کاملاً واضح است. حتی تاریخ آن نیز با آنچه در کتاب و یا فیلم های صفوی آمده است فرق دارد.
خاطرات جعلی صفوی تمام شد ولی کماکان همان سوأل اولی به جای خود باقی است. صفوی کیست؟ آیا توده ای بوده است؟ آیا در اردوگاه کار بوده است؟ آیا او پزشک بوده است؟
از ابتدای این داستان مضحک و ساختگی تا پایانش آنقدر مطالب متناقض، غیر واقعی و دروغ وجود دارد که ما دیگر نیازی نمی بینیم تا در مورد تناقضات و دروغهایی که در مورد وضعیت تغذیه، بهداشت، درمان و شرایط امنیتی و برخورد مسئولان بازداشتگاه ها و اردوگاه های تربیتی در خاطرات جعلی صفوی مطرح شده است مطلبی بنویسیم.
ولی سوألی که پیش می آید این است که چرا افرادی با صرف هزینه های بسیار و سعی و تلاش فراوان چنین خزعبلاتی را تبلیغ می کنند؟ چرا سعی می کنند که واقعیات را وارونه نشان دهند؟ به چه دلیل چنین دروغهای واضح و آشکاری را علیه کمونیزم، دوران شکوفای سوسیالیستی در زمان لنین و استالین و شخص استالین مطرح می کنند؟ در داستان جعلی صفوی به اشکال گوناگون، چه در ورای وقایع دروغین و چه در گفتارهای مستقیم، دلائلی ساختگی و دروغین برای اعمال خشونت از طرف دولت لنین و استالین، علیه خلق های شوروی وحتی کارگران وکمونیستهای شوروی و کشورهای دیگر آورده می شود و حتی از توضیحات فضل فروشانه ارباب پسند دانشمندان بی دانش وبی هویت استفاده می کنند. تا ثابت کنند که حکومت سوسیالیستی حکومتی است خشن و ضد انسانی. دلایلی که می آورند چیست؟ آیا به غیر از دروغهای خروشچف، سولژنیتسین و نویسندگانی همانند او و یا شایعات و دروغهای امپریالیستها و دستگاه های تبلیغاتیشان چیزی برای مطرح کردن دارند؟
از همان اکتبر۱۹۱۷ با هر حرکت و طرح و برنامه اقصادی و سیاسسی کمونیستها، دشمنان سوسیالیزم بر اساس سیاست ماکیاولی و سیاست تبلیغاتی گوبلزی شایعه ای ساختند وبه انتشار آن مبادرت ورزیدند. علت این تلاش رذیلانه را باید در واقعیات نظام سرمایه داری و ضعف روشنفکران بورژوازی در مبارزه ایدئولوژیک دانست. اگر روشنفکران و خود فروختگان فضل فروش سرمایه داری بخواهند واقعیات جوامع سرمایه داری را و آنچه که در دنیای رو به تکامل سوسیالیستی وجود داشته است را بیان کنند، مرگ سرمایه داری را جلو می اندازند. به همین دلیل سعی می کنند تا آنچه در جوامع سرمایه داری می گذرد را به کمونیسم نسبت دهند.
در پایان گزارشات سازمان ملل را می آوریم که تنها مشتی است از خروار.
در سایت دویچه وله فارسی در تاریخ ۲۰۱۴.۵.۲۰ آمده است:»
سازمان بین‌المللی کار، وابسته به سازمان ملل متحد در گزارشی تازه اعلام کرده است که برده‌داری مدرن سالانه ۱۵۰ میلیارد دلار سوددهی دارد.
گای رایدر، دبیرکل سازمان بین‌المللی کار، اظهار داشته که این گزارش «درک ما را از کار اجباری و برده‌داری مدرن عوض می‌کند.»
طبق اطلاعات ذکر شده در این گزارش، بیشترین میزان کار اجباری در قاره آسیا (حدود ۱۲ میلیون نفر)، آفریقا (نزدیک به ۴ میلیون نفر)، آمریکای لاتین (نزدیک به ۲ میلیون نفر)، جنوب شرق اروپا و کشورهای پیشین اتحاد جماهیر شوروی (بیش از یک و نیم میلیون نفر) و آمریکا، اتحادیه اروپا و دیگر کشورهای توسعه یافته (یک و نیم میلیون نفر) وجود دارد.
هم اکنون در سراسر جهان ۲۱ میلیون مرد، زن و کودک مجبور به کار یا تن‌فروشی شده‌اند.
کار اجباری بیش از همه در پروژه‌های ساخت و ساز، کارخانه‌ها و معادن به چشم می‌خورد و سالانه ۳۴ میلیارد دلار سودآوری دارد. به استناد این تحقیق‌، به کار کشیدن اجباری از مردان، زنان و کودکان به عنوان خدمتکار در خانواده‌های مرفه نیز رواج دارد و آنها اغلب مجبور به کار بدون دستمزد یا با دستمزد بسیار پایین هستند. سود حاصل از این نوع کار اجباری به گزارش سازمان بین‌المللی کار سالانه ۸ میلیارد دلار است. »
در سایت دویچه وله فارسی در تاریخ ۲۰۱۳.۱۰.۱۳ آمده است: «
۸۸۰ هزار «برده مدرن» در اروپا کار می‌کنند.
کمیسیون تحقیق پارلمان اروپا گزارش داده است که در اتحادیه اروپا ۸۸۰ هزار کارگر به گونه‌ای در شرایط «بردگی مدرن» به کار گمارده شده‌اند. وضعیت زندگی این کارگران بسیار سخت است و بسیاری از آنها به روسپی‌گری کشیده شده‌اند.
در کشورهای اتحادیه اروپا حدود ۸۰۰ هزار «برده مدرن» زندگی می‌کنند و بیش از یک چهارم این افراد مورد سوءاستفاده‌های جنسی قرار می‌گیرند.
برمبنای گزارش اخیر این کمیسیون باندهای قاچاق انسان در اروپا سالانه حدود ۲۵ میلیارد یورو درآمد دارند و خسارت سالانه اقتصادی کشورهای اتحادیه اروپا در این زمینه به صدها میلیارد یورو می‌رسد.
در این گزارش آمده است که در سراسر اتحادیه اروپا ۳۶۰۰ باند خلاف‌کار فعال‌اند. این باندها در کنار ۲۵ میلیارد یورو درآمد حاصل از قاچاق انسان، ۱۸ تا ۲۶ میلیارد یورو نیز از فروش ارگان‌های بدن انسان و فروش حیوانات وحشی به دست می‌آورند.
در سایت دویچه وله فارسی در تاریخ ۲۰۱۳.۴.۱۴ آمده است: :
طبق پژوهش اتحادیه اروپا، از سال ۲۰۰۸ تا سال ۲۰۱۰ در اروپا در مجموع نام ۲۳۶۲۳ قربانی تجارت انسان به طور رسمی ثبت شده است. ۶۸ درصد قربانیان زن بوده‌اند و ۱۲ درصد دختر، ۱۷ درصد مرد و ۳ درصد پسر.
دو تن از هر ۳ قربانی وادار به روسپی‌گری شده‌اند و دیگران مجبور به کار اجباری (۲۵ درصد)، گدایی و بزهکاری شده‌اند یا وادار شده‌اند که عضوی از بدن خود را با عمل جراحی در اختیار سوداگران انسان بگذارند.
بیشتر قربانیان (۶۱ درصد) از کشورهای عضو اتحادیه اروپا هستند؛ بیش از همه از رومانی یا بلغارستان. پس از آن، بیشترین قربانیان از آفریقا (۱۴ درصد)، آسیا (۶ درصد) و آمریکای لاتین (۵ درصد) می‌آیند.
کمیسیون اتحادیه اروپا در پژوهش خود تاکید می‌کند که این آمار تنها «قله کوه یخ» را نشان می‌دهد. »
به گفته ی یک سخنگوی سازمان «برده ها را آزاد کنید » که مقر آن در امریکا است ، براساس تخمین های محافظه کارانه و خوشبینانه ، اکنون 27 میلیون برده در جهان وجود دارد ، یعنی بیش از هر زمان دیگری در تاریخ بشریت.
بنا به گزارش سازمان ملل متحد، در حال حاضر جمعیت افرادی که در چنگال برده داران گرفتارند، بالغ بر 27 میلیون نفر است.
تحقيقات يک گروه مدافع حقوق بشر نشان مي‌دهد در سراسر جهان حدود 30 ميليون نفر در بردگي به‌سرمي‌برند که تنها نيمي از اين تعداد مربوط به کشور هند است.
بر اساس گزارشي ساليانه بيش از 27 ميليون انسان در سراسر جهان در شرايط بردگي مطلق به سر مي برند.
به گزارش روز چهارشنبه جام جم آنلاين به نقل از خبرگزاري فرانسه، يك گزارش ساليانه كه روز گذشته توسط آمريكا در مورد قاچاق انسان منتشر شد از بردگي بيش از 27 ميليون انسان در سراسر جهان خبر داد.
آنچه که از لابلای گزارشات سازمانهای و مطبوعات سرمایه داری در این مورد بیرون می زند تنها مشتی از خروار و یا قله کوه یخ است که از آب بیرون مانده است و نمی توانند انکارش کنند.
ولی خورشید تابان حقیقت از ورای ابرهای تیره وتار دروغهای بورژوازی و جیره خوران ریز و درشتش همچنان می تابد و روزی دوباره با گرمای خود تمامی این تفاله ها را خواهد سوزاند وکوه یخ سرمایه داری را آب خواهد کرد .
در پایان بررسی خود از این کتاب، لیست بعضی از سایتها، تلویزیونها وکسانی که به تبلیغ این کتاب سراسر دروغ کمک رسانده اند می آوریم تا خواننده گان عزیز متوجه عمق و حجم عظیم این حرکت کثیف ضد کمونیستی و ضد ملی بشوند.
1- فیس بوک مربوط به عطا صفوی
2- فیلم ویدیویی « آرزوهای سرخ » بی بی سی
3- فیلم ویدیویی « آخرین بازمانده از اردوگاه کار » تاریخ شفاهی ( حمید احمدی )
4- فیلم ویدیویی « خاطرات صفوی » تهیه شده در تاجیکستان در سال 2005
5- بی بی سی فارسی و دری
6 – صدای آمریکا
7- تلویزیون صدای آمریکا
8- تلویزیون بی بی سی
9- پرشین گلف ژورنال
10- فیلم بازمانده ای از ماگادان ( عارف محمدی )
11- – تاریخ ایرانی . ایر ( محمد صادق خرازی )
12- رونوشت های حسام ( وبلاگ )
13- ایران امروز . نت
14- شهروند . کام
15- عصر نو . نت
16- بالاترین . کام
17- جارچی . ایر
18- وجدان . ایر
19- آذر ایران ( وبلاگ )
20- اخبار روز . کام
21- تلویزیون ایران آریایی
22- جیره کتاب . کام
23- ایرانیان کولتور
24- آزادگی . کام
25- اباختر ( وب )
26- تلویزیون مهر ایران
27- جوانان امروز ( وب )
28- سیاسی تئوریک ( وب )
29- افغانستان نیوز
30- قصه گو ( وب )
31- تاجیک مدیا . کام
32- کانون بیان ( وب )
33- رزا آرشیو ( وب )
34- فرست پست . کام
35- ایرون . کام
36- فرهنگ خانه ایرانی
37- اخبار ایران ( نیوز 12 حسن آقا . کام )
38- ماگ ایران .کام
39- پرسیان سیرکل . نت
40- پولوس گوگل . کام
41- مش پدیا . کام
42- تویتر . کام
43- روز آنلاین . کام
44- گود ریدز . کام
اگر بخواهیم می توانیم به اضافه کردن نامها به این لیست ادامه دهیم زیرا بسیاری از روزنامه ها و مجلات و سایتهای داخلی و هم چنین آنها که در خارج از ایران به فعالیت ضد کمونیستی می پردازند برای خالی نبودن عریضه، در مورد صفوی و کتاب او و یا در مورد فیلمهای ویدیویی از صفوی نوشته اند و به تبلیغ آنها پرداخته اند و همگان را به خواندن کتاب ویا تماشای فیلمها دعوت کرده اند. ولی تمامی این مبلغان دروغ و تزویر، چشمشان را به عمد بر واقعیات بسته اند.
در اینجا با آوردن ضرب المثلی به نوشته خود پایان می دهم
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری!

۱ دیدگاه

  1. علي‌رضا says

    تمام كوشش نويسنده صرف اين شده است كه نشان دهد آقاي صفوي يك دروغ‌گو است و احتمالن اصلن پاي‌اش به ماگادا نرسيده است، كوششي كه به نظر من بسيار موفق هم بوده است. با اين وصف ستاره‌جون صحبت از محتواي تلخ و هولناك خاطرات صفوي از اردوگاه ماگادا مي‌كند! صفوي نه تنها دروغ‌گو است و روايت‌اش از هيچ اعتباري بر خوردار نيست، بل‌كه چناچه از گفته‌هاي او بر مي‌آيد روايت‌ او از مگادا سر از موسسه‌ي هوور و اطاق فكري تامين مالي شده توسط بنياد ملي براي دموكراسي در مي‌آورد. او صحبت از هم‌ياري آقايان علم‌دار و ميلاني مي‌كند! راستي آشنائي آقاي صفوي با علم‌دار و ميلاني از كجا و كي آغاز شده است؟ درست است كه «كوه كوه را مي‌جويد و آب گودال را»، اما اين چندان هم اتفاقي نمي‌تواند باشد.
    نويسنده‌ي مجمع‌الجزاير گولاك ايراني به‌خوبي از عهده‌ي وظيفه‌اي كه به‌عهده گرفته است برآمده است: صفوي يك دروغ‌گو است و روايت‌اش هيچ‌گونه ارزش تاريخي ندارد. با اين وجود، متن از كاستي‌هايي رنج مي‌برد كه با يك طرح از پيش انديشه شده مي‌توانست اين چنين نباشد. متن به‌جاي دنبال كردن منطق خود به دنبال منطق كتاب‌هاي مرجع به‌راه افتاده است. و در نتيجه مخاطب خود را، بدون داشتن طرحي كلي از نوشته، در ميان كوهي از داده‌ها سرگران مي‌كند و او را مرتب به جلو و عقب و اين طرف و آن طرف مي‌كشد، بدون اين كه از پيش بداندكه روي چه نكته يا داده‌اي بايد مكث كند، كدام نكته يا داده‌ اصلي است و بايد روي آن تمركز كند. گاهي مخاطب براي مقايسه‌ي دو داده بايد چندين پارگراف به عقب برگردد و اين همه مي‌تواند به خسته شدن او و يك خوانش سرسري بينجامد.
    امااصلي‌ترين كاستي متن عدم توجه به اين نكته است كه متني اين چنيني اساسا قضاوت را به عهده‌ي مخاطب مي‌گذارد و نبايد به موضع‌گيري سياسي آغشته‌ گردد: جاي موضع‌گيري سياسي در يك متن آگاه‌گرانه‌ي عمومي نيست. هرگونه موضع‌گيري سياسي دامنه‌ي خوانندگان را به گروه هم‌نظران محدود مي‌كند. چه بسا خوانندگاني كه همان آغاز با يك پيش‌داوري از خير كل متن بگذرند. و نبايد آنان را سرزنش كرد. سوال من از نويسنده اين است كه اگر كسي با اين منطق كه «كسي كه استالين را قبول ندارد ضد كمونيست است» مشكل داشته باشد بايد چه كند؟ نبايد به‌فهمد كه صفوي دروغ مي‌گويد، كه اتابك فتح‌اله‌زاده ج…خوار اطاق‌فكرهاي نئوكنسواتيسم جهاني است؟ آيا با اتكا به همين نوع منطق نيست كه صفوي با دست‌آويز لاطائلات كيانوري «سوسياليسم لنيني» را زير سوال مي‌برد؟

    دوست داشتن

  2. یادش بخیر 10 سال پیش آیدااین کتاب «در ماگادان کسی پیر نمی شود» و «خانه دایی یوسف» را به من کادو داد و هر روز زنگ می زدو می گفت آیا هنوز ایمان نمی آورید ای چپ های جنایتکار!
    من هنوز روزنامه شرق که در تاریخ 16 اسفند 83 مطلبی با عنوان»این دایی به جهان خیانت کرد» و هم چنین مصاحبه با اتابک فتح اله زاده با عنوان «صلاح در سکوت»و «خیانت به سازمان» را دارم اما مقاله»این دایی به جهان خیانت کرد» با بخشی از خاطرات صفوی شروع میشود:
    {من کتاب خاطرات کیانوری را با حرص و جوش خواندم. نظریات وی تنفر عمیقی در من برانگیخت .او با آن بنمایه فکری اگر به مصلحتش بود منکر ماه و خورشید هم میشد.تنها علاج وی یک ماه کار در اردوگاه سیبری بود تا در عالم هپروت این لاطاعلات را به هم نبافد.من صدها سطر کتاب او را خط کشیدم که صدها پرسش و پاسخ می طلبداین شخص تا آخر عمر نفهمید سوسیالیسم لنینی چگونه ساخته شد}
    البته بیشتر این نوشته صرف تناقضات نه چندان مهم کتاب از قبیل فاصله بین شهرها و نوع آب و هوا و مساحت کشتی و میزان استخراج زغال سنگ و… شده است و از این جهت می توان گفت محتوای خاطرات صفوی از اردوگاه ماگادان که تلخ و هولناک است بررسی نشده است به هر حال کاش میشد به حقیقت پی برد.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.