گوناگون

مترجمی‏که درگلویش خرچنگ لانه کرد

کارت دعوت برای تولد صد و یکسالگی محمد قاضی
مترجمی‏که درگلویش خرچنگ لانه کرد
محسن فرجی
روزنامه ايران

اشاره: این هم از بازی‌های روزگار است شاید یا از طنازی‌های زنده‌یاد محمد قاضی که حتی بعد از مرگ هم دست از بازیگوشی و شوخ‌طبعی برنداشته است، چون وقتی اسمش را در گوگل سرچ کردم، عکس‌های یک جوان ریش‌پروفسوری خنده‌رو آمد که لباس ورزشی به تن داشت! طرفه اینکه از صفحه‌ اول نتایجی که گوگل در مقابل جست‌وجوی اسم محمد قاضی می‌داد، سه موردش مربوط به محمد قاضی مترجم بود و هفت موردش مربوط به همین محمد قاضی فوتبالیست که با آن مترجم فقید تشابه اسمی داشت. حتی وقتی به مجتبی ویسی زنگ زدم که نظرش را درباره ترجمه‌های قاضی بپرسم، او که از آن عشقِ فوتبال‌های اساسی است به شوخی گفت می‌خواهی نظرم را در مورد محمد قاضیِ فوتبالیست هم بگویم؟!

برای نوشتن و گفتن از زمانه و زیست محمد قاضی نیازی به اینترنت و این‌طور چیزها نیست، به حد کافی منابع مکتوب معتبر درباره‌ زندگی قاضی وجود دارد. یکی از منابع خوبی هم که اطلاعات دقیقی از زندگی قاضی به دست می‌دهد، کتابی است که در مجموعه‌ «درباره هنر و ادبیات» به کوشش ناصر حریری منتشر شده است. اسم این کتاب هست: «گفت‌و‌شنودی با محمد قاضی، لیلی گلستان و فرهاد غبرایی».
قاضی در این کتاب، خودش را مفید و مختصر این طور معرفی می‌کند: «از خانواده قاضیان مهاباد، در همان شهر در سال 1292 شمسی به دنیا آمدم. تا سال 1307 که تحصیلات ابتدایی را به پایان رساندم در همین شهر ماندگار بودم. سال 1308 برای ادامه تحصیل زادگاهم را ترک کردم و به تهران آمدم. یادش بخیر عمویم دکتر جواد قاضی سرپرستی مرا برعهده گرفت، چراکه پدرم را در سن چهارسالگی از دست داده بودم و مادرم قادر به تأمین معاش من نمی‌بود. در سال 1315 موفق به اخذ دیپلم ادبی شدم و پس از ادامه تحصیل در رشته قضایی دانشکده حقوق در سال 1318 موفق به اخذ دانشنامه لیسانس در این رشته گردیدم. در سال 1320 به خدمت کار دولتی درآمدم. کار ادبی و کار جدی ترجمه را از سال 1330 شروع کردم.»
خب، حالا می‌توان این اطلاعات را تکمیل کرد و چیزهای دیگری هم درباره زندگی قاضی گفت که به مرور در همین گزارش خواهید خواند. اما پیش از هر کاری باید جلو سال تولد او، روز و ماه 12 مرداد را گذاشت. اصلاً دلیل تهیه این گزارش، یکصد و یکسالگی اوست. تابستان پارسال هم فصلنامه‌ خوب «نگاه نو»، بخش ویژه شماره 98 خود را به این مترجم پرآوازه اختصاص داد. روی جلد هم با چاپ عکسی از زنده‌یاد قاضی این تیتر را زد: «محمد قاضی: زوربای ایرانی صدساله شد»
در همین شماره «نگاه نو» آدم‌های مختلفی درباره قاضی حرف زده‌اند و در نوشته‌هایشان هم نقل‌ قول‌هایی از دیگران آورده‌اند که ما به وقتش برخی از این نقل‌قول‌ها را می‌آوریم. یکی از افرادی که در این فصلنامه نوشته‌اش آمده، دکتر نصرت‌الله ضیایی از دوستان بسیار نزدیک قاضی است. او اطلاعات زندگینامه‌ای قاضی را که از زبان خودش آوردیم، این‌گونه تکمیل می‌‌کند: «محمد قاضی در 12 مرداد 1292 به دنیا آمد. از پدر و مادری عبدالخالق و آمنه نام. پدر امام جمعه مهاباد بود که در جوانی درگذشت و همسرش سالی بعد با مرد دیگری ازدواج کرد و نگهداری محمد 6 ‌ساله به عهده پدربزرگ و مادربزرگ پدری نهاده شد که آنان نیز اندکی بعد درگذشتند. محمد از آن پس در حمایت عمویش میرزا سعید قرار گرفت، اما چند ماه بعد عمو نیز در حادثه ترور از پای درآمد و محمد باز هم بی‌سرپرست ماند و به‌ناچار به خانه مادر و ناپدری پناه برد و در روستایی که آنها ساکن بودند، از ملای ده خواندن و نوشتن آموخت. چند ماه بعد به امید آنکه همراه تاجری به آلمان برود و به عمویش که به عنوان دستیار اسکارمان، پژوهشگر آلمانی، به آن کشور رفته بود بپیوندد، به مهاباد آمد، ولی تاجر چند روز پیش از آن راهی آلمان شده بود. محمد ناگریز در مهاباد ماندگار شد و در حمایت بزرگ‌دودمان قاضی، قاضی علی (پدر قاضی محمد که بعد از واقعه 1325-1324 در کردستان اعدام شد)، به مدرسه رفت و دوره دبستان را در آن شهر به پایان برد. در آن زمان در مهاباد دبیرستان نبود و محمد، برای پرهیز از بیکار ماندن، از تنها فرانسه‌دان مقیم مهاباد، زبان فرانسه آموخت.» بقیه ماجرا و تهران آمدن و شروع ترجمه را هم که از زبان خود قاضی خواندیم. فقط این را هم بگوییم که «خدمت کار دولتی» که او به آن اشاره می‌کند، به گفته ضیایی در وزارت دارایی بوده است؛ کاری که تا زمان بازنشستگی (1355) ادامه می‌یابد. قاضی از سال 1353 تا 1357 هم به صورت قراردادی با مرکز انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان همکاری می‌کرده.
محمد قاضی؛ دن‌کیشوت
سال 1316 بود که اولین ترجمه قاضی به نام «سناریوی دن‌کیشوت» منتشر شد که البته همان رمان معروف «دن‌کیشوت» نبود و فلیمنامه‌ای بود که بر اساس آن فیلم صامت دن‌کیشوت را ساخته بودند. بعد هم به سال 1317 کتاب «کلود ولگرد» از ویکتور هوگو با بازگردان قاضی به چاپ رسید. اما همان طور که خودش هم گفته «کار جدی ترجمه را
از سال 1330» شروع کرده است. ترجمه «سپید دندان» اثر نامدار جک ‌لندن سرآغاز این فعالیت جدی و حرفه‌ای است که در همان سال 1330 انتشار می‌یابد. بعد هم ترجمه اوست از کتاب «جزیره پنگوئن‌ها» نوشته آناتول فرانس که در سال 1331 رنگ چاپ می‌بیند. با این دو کتاب، یک مترجم قَدَر و کاربلد به ادبیات ایران معرفی می‌شود. بعد قاضی دیگر بی‌وقفه شروع می‌کند به ترجمه تا نهایتاً درکارنامه پربارش 68عنوان کتاب به ثبت برسد. در میان این آثار، چند کتاب وجود دارد که بیشتر گل کرده‌اند. اما انتخاب گل سرسبد در میان این چند کتاب واقعاً کار دشوار و سرگیجه‌آوری است؛ از یک طرف «مسیح بازمصلوب» است و «زوربای یونانی» از کازانتزاکیس، از طرف دیگر «نان و شراب» اینیتاسیو سیلونه است. از کنار «شاهزاده و گدا»ی مارک تواین و «آدم‌ها و خرچنگ‌ها»ی پروفسور خوزوئه دوکاسترو هم که نمی‌شود به سادگی گذشت. پس چه باید کرد؟ شاید بهتر باشد که به جای سردرگمی میان این همه ترجمه ماندگار و به‌یاد ماندنی، رمان «دن‌کیشوت» اثر جاودانه سروانتس را به عنوان یکی از بهترین کارهای قاضی انتخاب کنیم. این کتاب برای اولین بار در سال 1335 منتشر شد و در همان سال، نخستین جایزه ترجمه مجله «سخن» را از آن خود کرد. قاضی بعدها در ترجمه‌ای که از این کتاب انجام داده بود، دست برد و در چاپ‌های بعدی «دن‌کیشوت» روایت دیگری از این رمان عرضه کرد که بارها به چاپ رسید. همین حالا هم «دن‌کیشوت» سروانتس/قاضی به همت نشر ثالث در بازار نشر موجود است.
اما ترجمه قاضی از این کتاب چه داشت که این همه مورد اقبال و استقبال قرار گرفت؟ بهتر است به جای حرف‌های کلی، استناد و ارجاع‌مان به آدم‌های استخوان‌خرد کرده عرصه ترجمه باشد. طبیعتاً اولین اسمی هم که به ذهن می‌رسد، نجف دریابندری است. دریابندری کتابی بسیار خواندنی و مفید دارد به اسم «یک گفت‌وگو». این کتاب، مجموعه مصاحبه‌هایی است که همان ناصر حریری که ذکر خیرش در بالا رفت، با دریابندری انجام داده است. آنها در این کتاب که از سوی نشر «کارنامه» منتشر شده، درباره موضوعات متعدد و متنوعی صحبت کرده‌اند. اما عجالتاً آنچه به کار ما می‌آید، سرفصلی با عنوان «راز دن‌کیشوت» در این کتاب است. دریابندری در پاسخ به این سؤال حریری که می‌پرسد راز هنر قاضی در چیست، می‌گوید: «آن راز مهم در سراسر کتاب دن‌کیشوت جلو چشم خواننده باز شده. به عبارت بهتر، در واقع رازی در کار نیست. من فهمیدم با آدم صاحب‌ قریحه‌ای سر و کار دارم که قریحه خودش را در ادبیات فارسی و زبان داستان‌سرایی، و در زبان کوچه و خیابان، ورزش مفصلی داده و حالا می‌تواند قلم را با اقتدار روی کاغذ بگذارد. این اقتدار، این وسعتِ دامنه لغات و تنوع زیر و بم بیان و گرمی لحن کلام برای من مسحورکننده بود.»
دریابندری در بخش دیگری از همین مصاحبه ستایش‌اش از ترجمه قاضی را این‌طور پی می‌گیرد: «با خواندن این ترجمه من نه تنها از زبان رسا و گویای قاضی لذت بردم، بلکه فهمیدم که خیلی چیزها هست که من نمی‌دانم؛ فهمیدم که تکیه کردن به قریحه شخصی یا به اصطلاح استعداد ذاتی کافی نیست؛ باید خودم را بسازم، همان‌طور که می‌دیدم مترجم دن‌کیشوت خودش را ساخته است. این برای من لحظه‌ای هولناک و در عین حال فرخنده‌ای بود.»
او بارها در این کتاب به تعریف از ترجمه‌ای می‌پردازد که قاضی از دن‌کیشوت ارائه داده است. در یک کتاب دیگر هم که شامل گفت‌وگوی مهدی مظفری ساوجی با دریابندری است و انتشارات مروارید درآورده، او در چندین جای کتاب لب به تعریف از ترجمه‌ها و سبک کاری قاضی گشوده است.اما ما به قول علما برای «پرهیز از اطاله کلام» همه این موارد را نمی‌آوریم و ارجاع‌تان می‌دهیم به جمله تمام‌کننده‌ای که زنده‌یاد محمدعلی جمالزاده درباره این رمان و ترجمه قاضی گفته است: «اگر سروانتس فارسی هم می‌دانست، نمی‌توانست این کتاب را بخوبی قاضی بنویسد.» جالب است که حتی خود قاضی هم با تمام فروتنی‌اش نگاه مثبتی به این ترجمه دارد؛ وقتی در همان کتاب «گفت‌وشنودی با محمد قاضی، لیلی گلستان و فرهاد غبرایی» گفت‌وگو کننده از او می‌خواهد سه ترجمه خوب را نام ببرد، قاضی می‌گوید: «اگر از قول خودم هم که مترجم کتاب دن‌کیشوت هستم حمل بر خودستایی بفرمایید از قول اکثریت عظیمی از خوانندگان عرض می‌کنم که دن‌کیشوت یکی از ترجمه‌های خوب انجام‌شده به زبان فارسی است.»
جالب‌تر آنکه در این کتاب، وقتی زنده‌یاد فرهاد غبرایی و لیلی گلستان هم با همین سؤال حریری مواجه می‌شوند، هر دو به دن‌کیشوت با ترجمه قاضی اشاره می‌کنند. اما به جز این ستایش‌های به‌حق، باید دانست که این ترجمه چه ویژگی‌هایی داشت که این گونه برجسته و نمونه شد. بی‌‌تردید حرف‌هایی که خود قاضی درباره این ترجمه زده است، می‌تواند راهگشا باشد. برای دانستن این حرف‌ها هم باید رجوع کرد به میزگردی که در نخستین شماره «کتاب امروز» (۱۳۵۰) درباره ترجمه «دن‌کیشوت» برگزار شد. در آن میزگرد ابوالحسن نجفی، محمد قاضی، حسن مرندی، جهانگیر افکاری، کریم امامی و نجف دریابندری شرکت کرده بودند. موضوع این میزگرد تجلیل از تلاش محمد قاضی و همچنین بررسی دو روایتی بود که او از «دن‌کیشوت» انتشار داده بود. خوشبختانه می‌توان این میزگرد جذاب و خواندنی را در فضای مجازی پیدا کرد و از نظریات آد
‌های ممتاز عرصه ترجمه لذت و استفاده برد. در آن میزگرد، اکثر حاضران جلسه روایت اول قاضی از «دن‌کیشوت» را بهتر و موفق‌تر می‌دانند اما چون این بحث موضوع ما نیست و در اینجا به دنبال رازهای جاودانه شدن این ترجمه هستیم، بخشی را نقل می‌کنیم که خود قاضی درباره کارش نظر داده و رمزگشایی کرده است. می‌دانیم که قاضی این رمان را از زبان فرانسه به فارسی برگردانده است. در این میزگرد هم عنوان می‌کند که نثر ترجمه فرانسه این اثر کهنه و کلاسیک بوده و او سعی کرده نثری را انتخاب کند که به اصل اثر بخورد. بعد هم در توضیح اینکه چگونه دست به انتخاب این نثر زده است،می‌گوید: «از نثر سنگین اثر گذشته، مقداری هم محفوظات راهنمای من بوده است. تقارن زمان هم باید در نظر گرفته شود. کتاب بیش از سیصد سال پیش نوشته شده. یعنی همزمان با دوران صفویه. در آن عصر در کشور ما تقریباً چنین نثری رایج بوده است.»
در بخشی دیگر از این میزگرد دریابندری می‌پرسد: «برای پیدا کردن زبان خاص دن کیشوت در ترجمه به چه نوع آثاری نظر داشته‌اید؟» قاضی هم جواب می‌دهد: «حقیقت را بگویم نثر کتاب خاصی را در نظر نداشتم. جز اینکه من روی متون فارسی مطالعاتی داشتم. مثلاً وقتی صحبت از این بود که دُن‌کیشوت کتاب‌های قدیمی پهلوانی را می‌خواند، و همین‌ها باعث شده بود که اینجور رجزخوانی‌ها بکند، نوشته به کتاب‌های حسین کرد و امیرارسلان و باقی کتاب‌های پهلوانی شباهت پیدا می‌کرد که من همه را خوانده بودم.»
میرعباسی و ویسی: اسم قاضی ضامن فروش کتاب بود
خیلی‌ها درباره بازگردان قاضی از «دن‌کیشوت» اظهارنظر کرده‌اند، همه هم ستایش‌آمیز. وقتی به کاوه میرعباسی زنگ زدم تا نظرش را درباره ترجمه‌های قاضی بدانم، نگاه او را هم همین گونه دیدم. میرعباسی جایگاه قاضی را در کنار مترجمان پیشرو و اثرگذاری چون میرزاحبیب اصفهانی و سعید نفیسی دانست و گفت: «من فکر می‌کنم اولین کسی که نقش مترجم را در عرصه ادبیات ما برجسته کرد، اعتباری برای ترجمه آورد و توانست کاری کند که اسم مترجم ضامن فروش یک کتاب شود، محمد قاضی بود. وقتی هم که از من راجع به ترجمه‌های ماندگار سؤال می‌کنند، همیشه از دن‌کیشوت اسم می‌برم.»
این موضوعی بود که مجتبی ویسی هم به آن اشاره کرد: «قاضی چه به واسطه فعالیت ادبی‌اش و چه به خاطر روحیات و خلق و خوی خودش، ترجمه را به عرصه عمومی نزدیک کرد. به همین دلیل هم باعث شد علاوه بر محیط‌های ادبی و هنری، حوزه‌های دیگر هم به امر ترجمه توجه کنند و با نام مترجم انس و الفت بیشتری بگیرند یا اساساً بتوانند با تکیه بر نام مترجم، کتابی را خریداری کنند.» اما برگردیم به حرف‌های میرعباسی که آدم صریح و بی‌تعارفی هم هست. به همین خاطر نمی‌تواند چشمش را به روی کاستی‌های «دن‌کیشوت» هم ببندد: «البته چون دن‌کیشوت از زبان دوم ترجمه شده، در ضبط اسامی دارای اشکالاتی است. با این حال نثر این ترجمه چنان درخشان است و پختگی کلام قاضی به قدری در کار پیداست که این ایراد چندان به چشم نمی‌آید.» او درباره دیگر کارهای این مترجم گفت: «قاضی به غیر از ترجمه رمان سروانتس که یکی از موفق‌ترین کارهایش بود به برکت ترجمه‌هایش نویسندگانی مثل کازانتزاکیس و اینیاتسیو سیلونه را به خوانندگان فارسی‌زبان معرفی کرد و به همین خاطر حق زیادی بر گردن ما دارد.»
شازده‌کوچولو؛ کتاب و ترجمه‌ای برای تمام فصول
رمان «شازده کوچولو» نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری یکی از مشهورترین و پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان است که در ایران هم بخت بلندی داشته و همواره بازار گرمی دارد. این استقبال پرشور باعث شده است که مترجمان زیادی به سراغ آن بروند و بیش از 20 ترجمه مختلف از این رمان به فارسی وجود داشته باشد. در واقع هر مترجمی که از راه رسیده، دستی به سر «شازده کوچولو» کشیده است! اما در این میان، اولین ترجمه از آن به نام زند‌ه‌یاد قاضی ثبت شده است. ترجمه قاضی از «شازده کوچولو» به سال ۱۳۳۳ از سوی «کتابخانه ایران» منتشر شد. بعد هم بارها و بارها به وسیله انتشارات امیرکبیر به چاپ رسید.
اگر قاضی در ترجمه «دن‌کیشوت» یکه و بی‌رقیب بود، در اینجا همان‌طور که اشاره شد، همتایان زیادی داشت. اما از میان ترجمه‌های متعدد «شازده کوچولو» بجز کار ماندگاری که قاضی انجام داده، این ترجمه‌های زنده‌یاد احمد شاملو و استاد ابوالحسن نجفی بوده‌اند که بیشترین طرفدار و مخاطب را داشته‌اند. از آنجا که توان و مجال مقایسه تطبیقی این ترجمه‌ها را نداریم و اساساً موضوع این گزارش هم نیست، بهتر است عبارتی را از زنده‌یاد رضا سیدحسینی نقل کنیم که حجت را بر ما تمام می‌کند: «برگردان قاضی از شازده کوچولو در اوج امانتداری و مفهوم‌رسانی بسیار روان و ساده است.» خود قاضی هم در خاطراتش از شور و تب‌وتابی یاد می‌کند که برای ترجمه «شازده کوچولو» داشته است؛ به همین خاطر است که می‌گوید: «بعد از دن‌کیشوت از میان ترجمه‌هایم شازده‌ کوچولو را بیش از همه می‌پسندم.»
سفر به جهان رمان‌ها؛ بدون پاسپورت
محمد قاضی در همان کتاب«گفت‌وشنودی با محمد قاضی، لیلی گلستان و فرهاد غبرایی» جابه‌جا از تعهد و رسالت مترجم
حرف می‌زند. البته که نباید این تعهد را به معنای تنگ و ترش ایدئولوژیک آن ببینیم، بلکه تعهد او به انسان، کار جدی و ادبیات بود. به همین خاطر است که به صراحت می‌گوید: اساساً گویا این ویژگی آن نسل و مترجمانش بوده که به زبان و کارشان این‌قدر متعهد بوده‌اند. این همان نکته‌ای بود که وقتی با عباس مخبر حرف زدم به آن اشاره کرد: «مهم‌ترین ویژگی آن نسل این است که بسیار خوش‌قلم‌اند و فارسی را خوب بلدند.»
این مترجم حرفش را این طور ادامه داد: «آنها به نسلی از مترجمان تعلق داشتند که دیگر تکرار نشدند. تعداد معدودی مترجم بودند که یکی از برجسته‌ترین آنها قاضی است. اصلاً آدم‌هایی مثل قاضی، دریابندری و به‌آذین غول‌هایی هستند که وقتی ترجمه‌های ادبی‌شان را می‌خوانی شیرینی و روانی متن را درک می‌کنی. یعنی احساس می‌کنی که کاملاً در فضای آن رمان‌ها هستی؛ بدون اینکه پاسپورت گرفته باشی.»
مخبر حرفش را با دعایی به پایان برد: «خدا را شکر که آنها بودند و این کتاب‌ها را ترجمه کردند. ما هم خواندیم و لذت بردیم. کثرالله امثالهم.»
اما به نظر می‌رسد که دعای مخبر تا این لحظه اجابت نشده است؛ چون نسل و مکتب ترجمه قاضی و همتایانش ادامه پیدا نکرد و تبدیل به یک جریان در عرصه ترجمه امروز ما نشد. حال آنکه این همه نوآوری و کوشش‌های قاضی و شگردهایی که برای درآوردن لحن هر کتاب به کار برده است، می‌توانست و می‌تواند به عنوان یک الگوی درسی در رشته ترجمه تدریس شود، اما با غفلتی دردناک، این اتفاق نیفتاده و میراث گرانسنگ قاضی و هم‌نسلانش به فضاهای آکادمیک و آموزشی ما راه نیافته است؛ آن هم در حالی که به قول مجتبی ویسی، مترجمی مانند قاضی صرفاً از زاویه فنی به امر ترجمه نگاه نمی‌کرد، بلکه با افزودن خلاقیت و شور به محتوای کار، آن را تا سطح کار هنری ارتقا می‌داد. این موضوعی است که مخبر هم درباره قاضی و همنسلانش صادق می‌داند و می‌گوید: «آنها دست به تکثیر مکانیکی هنر نمی‌زدند.» اینها همان نکاتی است که می‌تواند برای دانشجویان مترجمی دلیل راه باشد، به شرطی که شکافته و تشریح شود. این نکته هم که مجتبی ویسی درباره شیوه کار قاضی اشاره کرد، آموختنی است: «قاضی با عشق و علاقه ترجمه می‌کرد. وقتی هم که مترجمی از سر عشق و با دل و جان روی متنی کار کند، حرارت و انرژی‌اش را به متن منتقل می‌کند. در نتیجه مخاطب هم آن شور و جوشش و غلیان را از متن می‌گیرد و حس می‌کند.»
سرطان خنده‌دار حنجره!
سال 1354 بود که قاضی احساس کرد خرچنگی در گلویش راه می‌رود. نتیجه آزمایش‌ها هم تلخ و آزارنده بود: سرطان حنجره. این اتفاق می‌توانست و می‌تواند خیلی‌ها را از پا دربیاورد، اما قاضی با همان شوخ‌طبعی و خنده‌رویی همیشگی‌اش به استقبال آن رفت؛ با اینکه حتی توان مالی مبارزه با این بیماری را نداشت و در ایران هم امکان معالجه‌اش نبود. اما همان موقع خبر به گوش مدیرعامل وقت کانون پرورش فکری(خانم امیرارجمند) رسید و او دست به کار شد، با سفیر وقت ایران در آلمان تماس گرفت و به خرج کانون، قاضی را برای درمان به آلمان فرستاد. خلاصه اینکه قاضی به رغم سرطان حنجره، شاد و سرحال به آلمان رفت. شرح گفت‌وگویی هم که بین او و پزشک آلمانی رد و بدل شده است، جالب و البته عبرت‌آمیز است: «پزشک جراح که حال مرا دید گفت: باید گلوی شما جراحی شود و این کار به تارهای صوتی‌تان لطمه می‌زند و پس از جراحی نمی‌توانید به راحتی سخن بگویید و باید با میکروفن مخصوصی حرف بزنید. موافقید که این کار انجام گیرد؟
گفتم: آقای دکتر کار خودتان را بکنید. در کشور من نیاز به سخن گفتن نداریم! آزادی کلام نداریم!» همین مکالمه باعث می‌شود که حفره‌ای در گلوی قاضی ایجاد کنند و دستگاهی در آن کار بگذارند که قاضی تا آخر عمر از طریق آن می‌توانست حرف بزند. اما همان روحیه بشاش و امیدوار باعث شد که این اتفاق خللی در زندگی و کارش ایجاد نکند. اصلاً او در مقدمه ترجمه‌اش از «زوربای یونانی» کازانتزاکیس خود را «زوربای ایرانی» نامیده است؛ یعنی آدمی آزاده و دلخوش به شادمانی‌های کوچک زندگی که می‌تواند با رندی و خوش‌باشی به بلایا و مصائب هم بخندد. این است که بیماری لاعلاج قاضی به جای اینکه او را به افسردگی بکشاند، مایه کلی شوخی و حرف‌های بامزه هم شده بوده؛ چنانچه یک‌بار گفته بود: «چه خوش است کنسرتی برگزار شود: به‌آذین با دست مصنوعی‌اش ساز بزند، ابراهیم یونسی با یک پای بریده‌اش برقصد و من با این گلو که تارهایش را از دست داده‌ام آواز بخوانم!»
اینها را غلامرضا امامی در همان فصلنامه «نگاه نو» نوشته. او در کانون پرورش فکری دوست و همکار قاضی بوده و ماجرای دیگری را هم درباره همین سرطان حنجره به نقل از قاضی نوشته است: «خانمی تلفن کرد. گوشی را برداشتم و گفتم بفرمایید. از پشت خط گفت: مثل اینکه اشتباه گرفته‌ام، شما غاز هستید؟! گفتم نخیر قاضی هستم! گفت با محمد قاضی چه نسبتی دارید؟ گفتم خودم هستم. مرا شناخت، شرمنده شد. مدتی با هم سخن گفتیم.»
در باب طنازی‌ها و حاضرجوابی‌های قاضی، حکایت‌های زیادی نقل می‌کنند. اما زنده‌یاد عمران صلاحی، طنزپردازی که خودش از نازنین‌های روزگار بود، تعداد زیادی از این ماجراها ر
ا ثبت و منتشر کرده است. یکی از نمونه‌های مشهورش که صلاحی نقل کرده همان ماجرای ازدواج دوباره قاضی است که پس از مرگ همسرش با خواهر او وصلت می‌کند. از قاضی می‌پرسند که چرا این کار را کردی؟ می‌گوید برای صرفه‌جویی در مادرزن!
قاضی نویسنده تمام شد!
قاضی علاوه بر اینکه مترجمی ششدانگ و تمام‌عیار بود، دستی در شعر و شاعری هم داشت و نویسندگی را هم تجربه کرده بود. از او سروده‌هایی در قالب‌های سنتی به جای مانده است. همچنین باید به رمان «زارا» اشاره کرد که قاضی در سال 1319 نوشته است. بجز اینها دو کتاب «خاطرات یک مترجم»(زندگینامه خودنوشت) و «سرگذشت ترجمه‌های من» به قلم او منتشر شده است. راستش من این کتاب‌ها را نخوانده‌ام. به هر کتابفروشی هم که سر زدم نتوانستم پیدایشان کنم. چون سال‌های زیادی از انتشار آنها می‌گذرد و چاپشان تمام شده است. البته در گفت‌وگویی که با میرعباسی برای همین گزارش انجام دادم، او از هر دو کتابی که قاضی در زمینه ترجمه نوشته، با دو صفت «خواندنی» و «آموزنده» نام برد.
با این حال خود قاضی هم ادعایی در زمینه تألیف نداشته و باید به قول مجتبی ویسی او را «از پیشگامان ترجمه حرفه‌ای و مدرن در ایران» دانست تا نویسنده یا شاعر.
دنیاهای ناشناخته‌ای که قاضی به روی کوثری گشود
دلم می‌خواست برای این گزارش با استاد عبدالله کوثری هم صحبت کنم که حالا خودش از وزنه‌های وزین ترجمه ماست، اما نشد. این بود که گفتم محض تیمّن بخشی از حرف‌های کوثری را بیاورم که در همان فصلنامه درباره قاضی گفته است: «قاضی مترجمی پرکار بود و من خواننده‌ای خستگی‌ناپذیر. از جک لندن تا گوستاو فلوبر، از مسیح بازمصلوب تا نان و شراب، چه دنیاهای ناشناخته‌ای که بر من گشوده شد و چه آدم‌ها که به زندگی روزانه و رؤیاهای شبانه من پا می‌نهادند تا در همان‌جا خانه کنند و بخشی از هستی من شوند.»
و بدین‌سان است که کسی می‌ماند…
روزی از روزهای سرد زمستان، به تاریخ 24 دی‌ماه 1376 دفتر عمر قاضی دیگر ورق نخورد. او را در مقبرئ‌الشعرای مهاباد به خاک سپردند. روی سنگ مزار او شعری که خودش برای آن سروده بود، حک شده است: ز مردن هراسی ندارم جز این/ که بینم عزیزان خود را غمین گفتیم و گفته‌اند که قاضی یا به قول خودش «زوربای ایرانی» همه عمر خندید و شادمانی کرد؛ آن هم با آن کودکی دشوار و سرطان و مصائبی که در طول زندگی به چشم دید. پس حیف است که این نوشته را با غم و سوگواری و حرف از مرگ به پایان ببریم. خاصه آنکه اصلاً دلیل این گزارش، زادروز او بود. پس بهتر است نقبی به ابتدای گزارش بزنیم: من هم مثل مجتبی ویسی از عاشقان سینه‌چاک فوتبال هستم. اما نمی‌توانم چشمم را به روی این واقعیت ببندم که فوتبالیست‌ها و همه ورزشکارهای حرفه‌ای یک روز از اوج فاصله می‌گیرند و البته از میدان و شهرت. همان طور که محمد قاضی فوتبالیست هم یک روز کتانی‌هایش را خواهد آویخت و با مستطیل سبز وداع خواهد کرد. آن وقت است که باز نام محمد قاضی‌ِ مترجم در یک سرچ گوگلی در صدر خواهد نشست. اما حتی اگر محمد قاضی‌های دیگری هم بیایند و همه فضاهای مجازی را اشغال کنند، این مسلّم است که قاضی مترجم، بی‌نیاز به این چیزهای مجازی، در عالم واقعی و با کلمات ماندگارش برای همیشه حضور خواهد داشت.