«باد و خون»

«باد و خون»
از کرانه‌ ها باد می وزد
بیضه کرده بغض بر گلوگاه انسان
فوران می کند خون در خشم
و زیر سقف ها خاموشان چه آرامند.
چه کسی می داند
در آن شب باران خیز
قامت زیبایش چگونه افتاد
و گلنگدن چگونه خاموش شد.
زیر سقف ها خاموشان چه فجیع مرده‌ اند.
از میان لیموزاران
باد می سوزاند چهره‌ ی از خون گلگونی را
و میان گلبرگ های عاصی یک رُز
ترانه ‌ی زخمی کودکانِ فراموش می تراود.
از میان لیموزاران خشمگین
باد می وزد در خون
گل می روید در شب
و رگبار
و شکستِ سکوت
تنها شناسه‌ ی انسان است.
«علی رسولی_اورست»
از دفتر «جرقه»

12 Comments

  1. چیزهائی که شما راجع به دیالک تیک رونویسی فرموده اید، فاقد روح و خون اند.
    چیزهای مرده اند و به دردی نمی خورند.
    کلی بافی های انتزاعی اند.
    یکی از علائم فقدان صداقت اما این است که بحث را از عالم عام خارج کنی و در خطه خاص و یا منفرد به ابتذال بکشانی.
    قابلمه و آش مثالی ساده برای تفهیم قضیه بود.
    ضمنا میان اش و قابلمه هم رابطه دیالک تیکی هست. رابطه دیالک تیکی ساختار و فونکسیون نیز.
    توضیح واضحات شما تغییری در این رابطه نمی دهد.
    آش به همان سان قابلمه را تحت تاثیر قرار می دهد و مشروط می سازد که که قابلمه آش را.
    ولی بگذریم.
    مثال تجربی برای تمرکز شما روی قابلمه و آش:
    حریفی در فیسبوک به دوستی نوشته بود:
    هنر ایرانی ها تولید مثل و تولید زباله است که هر دو در حقیقت کار واحدی است.
    و اسم این هنر را پفک نمکیسم نهاده بود.
    دوست حریف هم بسان آبتین از پفک نمکی به چس فیل گذشته بود و بحث را در زمینه نحوه تولید چس فیل تخریب کرده بود و از جوهر علمی و عامش تهی ساخته بود.
    خدا به ایرانی ها اجر دهد.
    چون عقل دادنی نیست.

  2. من هنوز پاسخ دومين كامنت «رهگذر» را نداده بود كه سومين كامنت او ارائه شد. به پاس احترام، پاسخ كامنت سوم او را در اولين فرصت خواهم داد و بحث را از طرف خود مختومه تلقي خواهم كرد.
    بالاخره از تعريف شعر، چيزي كه در “كامنتي بر كامنت” غايب بود، پرده برداري شد. و معلوم ‌شد كه شعر داراي هستي مستقلي نيست و در نهايت ظرفي است براي سخن غيري شعري‌اي كه لاجرم طبقاتي است. در كامنت رهگذر مي‌خوانيم كه: ” شعر فرم است به همان سان که قابلمه. هر طبقه اجتماعی آش خود را در آن می پزد. در ديالكتيك فرم و محتوا اما نقش تعيين کننده از آن محتوا ست.” در اين نگاه تقليل‌گر و مكانيكي از فرم و محتوا، ما شاهد هيچ رابطه‌ي ديالتيكي بين فرم ـ به‌سان قابلمه ـ و محتوا ـ به‌سان آش طبقاتي ـ نيستيم و محتوا فرم را تعيين نمي‌كند. چرا كه آش هرگز تعيين‌كننده قابلمه نيست: آش مي‌تواند در قابلمه، كماج‌دان، ديگ و حتا در شرايط اضطراري در آفتابه هم طبخ گردد، هم‌چنان كه متقابلن در قابلمه نه تنها مي‌توان آش بل‌كه مي‌توان خورش غوره‌بادمجان يا هر چيز ديگري پخت. ديالكتيك مورد اعتنا، ديالكتيك هگل و ديالكتيك ماترياليستيك ماركس، يك نظام‌مندي ساخته‌گي و بيروني معطوف به تناقضات نيست، بل‌كه وراي جهان نمودها متكي به شاكله‌هاي واقعيت است، يك نظام‌مندي دروني است كه امكان شناخت پديده‌ها را، مبتني بر تضادي واقعي و نه هر گونه تقابل و تخالف و تعارض دل‌بخواهي بلكه آن تضادي كه خودجنبي و فرآيند شدن پديده‌ها را موجب مي‌شود، به‌دست مي‌دهد. بنا بر اين، منطق ديالكتيكي متضمن آن است كه پديده حتمن در تكامل، در تغيير و در خودجنبي درنظر آورده شود. ديالكتيك فرم و محتوا، از نوع قابلمه و آش، يك به‌اصطلاح نظامي‌مندي است كه به‌طور من‌درآوردي از بيرون پديده‌هايِ مجزا از هم به آن‌ها تحميل مي‌شود. شرط شناخت و تبين ديالكتيكي پديده‌ها، و در اين مورد، فرم و محتواي شعر، تنيده‌گي جدايي‌ناپذير فرم و محتوا، و يا در واقع وحدت آن‌ها ست. به‌عبارتي شعر يك كليت واحد است كه بين فرم و محتواي آن، فقط به‌مثابه‌ي يك كليت، رابطه‌اي ديالتيكي برقرار است كه در آن نقش تعيين‌كننده از آن محتوا ست.
    در پايان كامنت هم‌چنين آمده است كه: ” به جای خرده گيري به صاحب نظر بهتر است به خود نظر، نظر کنيم. اگر به اندازه ارزنی صداقت داريم.” اين عبارت حاكي از آزرده‌گي است كه خود رنج‌ش مرا در پي داشت. از اين روي به‌خود مراجعه كردم، اما هيچ تعهدي را نيافتم كه توسط من نقض شده باشد.
    اين كه ” به جای خرده گيري به صاحب نظر بهتر است به خود نظر، نظر کنيم” حرف متيني است، اما به چه معنايي؟ آيا منظور اين است كه با حذف فاعل و تغيير افعال معلوم به مجهول و بازي با كلمات به اين مهم دست يابيم؟ اين فقط پوليتيك زدن و ايز گم كردن به مخاطب ناشي است. مخاطب بالغ كاري به اين بازي‌هاي كلامي ندارد و وراي افعال مجهول و فاعل‌هاي محذوف اشخاص واقعي را باز خواهد شناخت. پس منظور از ” به جای خرده گيري به صاحب نظر بهتر است به خود نظر، نظر کنيم” چه مي‌تواند باشد؟ به باور من، پاسخ را بايد در برخورد مشخص به آن نظراتي از نويسنده كه محدود به همان متن است، جست‌وجودكرد. آوردن يا نياوردن اسم نويسنده چيزي را عوض نمي‌كند. مهم اين است كه تشبث به ويژه‌گي‌هاي فردي شخص، گذشته و حتا مواضع سياسي او سايه بر درستي يا نادرستي بحث مشخص او نيندازد و منجر به گم‌راهي مخاطب نگردد ـ البته نبرد ايدئولوژيك با دشمن طبقاتي مقوله‌ي جداگانه‌اي ست كه در اين‌جا محلي از اعراب ندارد.

  3. آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب
    در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
    فریاد برکشیدم از استان یأس:
    «آه، ای یقین یافته، بازت نمی نهم. »
    (نقل به مضمون)

    معنی تحت اللفظی:
    برهنه از در وارد شد.
    بسان روح آب دو ماهی در سینه داشت و آینه ای در دست.
    از استان نومیدی فریاد بر آوردم:
    «ای یقین یافته، تو را هرگز از دست نخواهم داد.»12
    غریزه (سکس) برای شاعر در این شعر، به مقام ملجأ امید و منبع یقین ارتقا می یابد، به مقام امید و یقین گمشده.
    سکسی که اصولا نیازی غریزی است و کمترین ربطی به یأس و امید و شک و یقین ندارد به مدد توهم طبقاتی ـ واپسین به منبع واره امید و ملجأ واره یقین بدل می شود.
    بدیل امید ویقین گشتن سکس بدان معنی است که شاعر به نیهلیسم رسیده است.
    به تئوری پوچی زیست رسیده است.
    شناخت و شعوری در بین نیست.
    خلأ مطلق است و سیطره بلامنازع یأس و ترس و تنهائی و شک و تردید.

    http://hadgarie.blogspot.de/2014/07/15_27.html

  4. شعر فرم است به همان سان که قابلمه.
    هر طبقه اجتماعی آش خود را در آن می پزد.
    در دیالک تیک فرم و محتوا اما نقش تعیین کننده از آن محتوا ست.
    اشعار و آثار شاملو محتوائی جز تبلیغ افکار فاشیستی (نیچه، یاسپرس، فلسفه حیات (اگزیستانسیالیسم)، تئوری نخبگان اورتگا گاسه و غیره) ندارد.
    لاطائلات شاملو و شریعتی و جلال و دیگر نمایندگان فاشیسم و فوندامنتالیسم بخشا تحلیل شده اند و تحلیل می شوند.
    اوانتوریسم از فدائیان فئودالی تا مجاهدین اسلام و لیملام و غیره نه نمایندگان ترقی اجتماعی بلکه نمایندگان طبقات اجتماعی واپسین یعنی ارتجاع بوده اند و هستند.
    به جای خرده گیری به صاحب نظر بهتر است به خود نظر، نظر کنیم.
    اگر به اندازه ارزنی صداقت داریم.

  5. شايد مي‌توانستم با برخي از نگراني‌هاي رهگذر خود را سهيم بدانم آن جا كه از تكوين نسل نويني از “شعراي پلي‌بوي‌ايستي” سخن به‌ميان مي‌كشد، يا از غيبت شعور در اشعار برخي از شاعران فرضي حرف مي‌زند. اما مشكل اين‌جا ست كه رهگذر با هر شعري كه بيرون از حيطه‌ي تعريف او از شعر باشد، تعريفي كه هرگز ارائه نمي‌دهد، سر عناد دارد. او، اگر چه، از خرده‌گيري‌هاي خود از “هرننه مرده‌اي كه «اشعار» دو يا سه جمله‌اي خود را به‌دل‌خواه خود [بدون اجازه از كسي!] تحرير و تكثير و توزيع مي‌كند” مي‌آغازد، اما از نوازش شعر، در كليت‌اش، نيز غفلت نمي‌كند: شعر را “از ديرباز در خدمت خردستيزي اسلوبي و نظري” مي‌داند “آن هم در مقياس جهاني”. به‌عبارتي، از نظر رهگذر، شعر در مقياس جهاني و از ديرباز (كه البته معلوم نيست از چه زماني) هم در خدمت “تخريب زبان است” و هم در خدمت “تخريب تفكر منطقي و معني‌مند”.
    اگر همه چيز به همين جا ختم مي‌شد، اين امكان وجود مي‌داشت كه موضوع را به اختلاف نظر از تعبير و تعريف شعر احاله كرد و به اين بسنده نمود كه: بين هدف، عمل‌كرد، زبان، ساختار و منطق شعر (پوئتيك) با هدف، عمل‌كرد، زبان، ساختار و منطق سخن غير شعري (روتريك) تفاوت ماهوي وجود دارد و بنابراين معيارهاي سنجش شعر از سخن غير شعري نيز متمايز‌اند. پاي شعر زماني به‌ميان مي‌آيد كه سخن غير شعري در بيان مقصود ناتوان باشد، رسالت شعر همان رسالت سخن غيرشعري در قالبي ديگر نيست. و از همين روي نمي‌توان از شعر انتظار داشت كه نقش حافظ “ساختار زبان و تفكر منطقي و معني‌مند” را ايفا كند. چنين انتظاري از شعر شعر را در حد يك اطلاعيه‌ي حزبي تقليل مي‌دهد. البته اين نه به معناي برتري شعر به اطلاعيه‌ي حزبي ست و نه به‌معناي تائيد بي‌معنايي‌هايي مثل ساختارشكني، آشنازدايي و معني‌گريزي ست، كه برخي به‌عنوان معيار شعر ارائه مي‌دهند، بل‌كه تاكيدم بر متمايزبودن شعر از سخن غيرشعري ست. برسميت نشناختن اين تمايز كاري‌كاتوري به‌اسم آثار جلال آل‌احمد را پيش‌روي ما مي‌گذارد: يعني كاربست زبان شعري در خدمت بيان منظوري كه به‌ حيطه‌ي سخن غيرشعري تعلق دارد. سخن غير شعري در خدمت تبين موضوع‌هايي ست كه درك آن‌ها مستلزم شفايت، بي‌واسطه‌گي، جامعيت، مانعيت، محدويت دامنه‌ي دلالت‌هاي معنايي، محدوديت در تفسيرپذيري ست و درست به‌همين دليل كاربست سخن شعري با زبان و ساختار و منطق كاملا متفاوت‌اش، در حيطه‌ي سخن غيرشعري وافي به مقصود نخواهد بود. سخن شعري اما تفسيرپذير است، دامنه‌ي دلالت‌هاي معناني گسترده دارد، مستقيم حرف نمي‌زند، از منطقي دروني و خاص خود برخوردار است، متكي بر عاطفه است، با زبان احساس و عاطفه سخن مي‌گويد، در عين با معنا بودن به «معنا شدن» تن نمي‌دهد‌، حس كردني ست، رابطه‌ي يك‌سويه با مخاطب ندارد، مخاطب را درگير و سهيم در بازآفريني وجوهي تازه از توان‌مندي‌هاي پنهان در شعر كه چه بسا بر خود شاعر نيز معلوم نيست مي‌كند و بدين طريق منجر به زايش شعوري اصيل، ديرپا و قايم به‌ذات مي‌شود. درست به‌همان‌گونه كه كاربست زبان شعري در خدمت بيان منظوري كه در حيطه‌ي سخن غيرشعري قرار دارد به اخته‌گي منظور مي‌انجامد، معنا كردن شعر با ظوابط معتبر در حيطه ي سخن غيرشعري نيز ما را با جسد بي‌جان مجموعه‌اي از واژگان روبه‌رو مي‌كند كه نه از ساختاري «منطقي» برخورداراند، نه رساننده‌ي معنايي هستند و نه حامل شعوري! به باور من شعر «در باد و خون» رسولي به‌اندازه‌ي كافي از شعريت برخوردار است كه بتوان به‌عنوان يك نمونه خوب كليه‌ي عناصر برگفته در بالا را در آن مشاهد كرد، كاري كه مجالي ديگر را مي‌طلبد. در اين‌جا فقط بر آخرين قطعه‌ي آن مكثي كوتاه مي‌كنم و سريع مي‌گذرم: باد می وزد در خون/ گل می روید در شب/ و رگبار/ و شکستِ سکوت/ تنها شناسه‌‌ی انسان است.
    در اين قطعه «رگبار» يك واژه‌ي كليدي است كه اگر طنين آن را با گوش جان بشنوي قادر خواهي شد روئيدن گل در شب را ببيني. اين اما صحنه‌ي يك آتش‌بازي نيست كه مردمي شاد، در يك شب خنك تابستاني به‌نظاره نشسته‌اند؛ اين لهيب گلوله و آتش است كه شب غزه‌ را گل‌گون مي‌نمايد. و اين وزش نسيم شبانه نيست كه يك شب گرم تابستاني را مطلوب مي‌كند، خون است كه از هر سوي مي‌جهد، “باد مي‌وزد در خون”. رسولي،اما، در اين شعر، فقط يك تصوير سورآليستي از يك صحنه‌ي جنايت‌آميز بدست نمي‌دهد تا در سايه‌ي زيبائي آن يله دهد و به‌خودارضايي دست‌يابد. او به داوري مي‌نشيند و پيام‌برگونه آزمون انسانيت را، “تنها شناسه‌ي انسان” را، ” شكستِ سكوت” در برابر جنايت، ابلاغ مي‌كند.
    هم‌چنان كه پيش‌تر گفتم مشكل “كامنتي بر كامنتي” مشكل بر سر مساله‌ي چيستي شعر نيست. مشكل يك بي‌معنايي است كه اسرار بر توجيه آن بي‌معنايي‌هاي پياپي را به هم‌راه مي‌آورد.
    در كامنتي بر كامنتي در اثبات اين كه «شعر از ديرباز و در مقياس جهاني در خدمت خردستيزي اسلوبي و نظري بوده است» مي‌خوانيم كه “به‌همين دليل اكثر آثار ايدئولوژيكي فاشيسم و فوندامنتاليسم (از شوپنهاور تا نیچه و از هایدگر تا یاسپرس از شاملو تا جالا آل عبا و شریعتی) در قالب شعر و یا نثر شعرگونه تبلیغ شده اند.” در گزاره‌ي بالا بر خواننده معلوم نمي‌شود حال كه اكثر آثار ايدئولوژيكي فاشيسم و فوندامنتاليسم در قالب شعر و يا نثر شعرگونه تبليع شده‌اند تكليف با شعر چيست؟ آيا شعر بد است، آيا ديگر نبايد شعر گفت، آيا برخي اشعار خوبند و برخي بد؟ پاسخ اين سوال چونان رازي سر به‌مهر در انحصار كامنت‌گذار باقي مي‌ماند. ما فقط مي‌توانيم بگوييم كه منطق گزاره‌ي بالا، صرف نظر از چيستي پاسخ سوال، منطقي نادرست است: هرگز نمي‌توان از كاركرد يا نتيجه‌ي يك پديده به هستي‌شناسي يا شناخت‌شناسي آن پديده رسيد: شريني يك چيز دليل حلوا بودن آن چيز نيست، يا از حمل يك بار نمي‌توان به چيستي يا كيستي حامل آن، شتر، الاغ، يا انسان و غيره پي‌برد. اما چرا كامنت‌گذار ما، كه نه تنها با منطق ناآشنا نيست بلكه منطق يكي از اركان تفكر او ست، خود را در موقعيتي قرار مي‌دهد كه مجبور به دست‌يازيدن به احتجاجاتي اين چنين است؟ واقعيت اين است كه تمامي كج‌سليقه‌گي‌ها و اشتباه‌هاي «منطقي» كه در گزاره‌ي بالا آمده يك علت دارد. موضوع در باره‌ي شعر است پس، مطابق يك سنت حسنه، روضه بايد با گريز به شاملو ختم شود: اين را نه فقط در كامنتي بر كامنتي شاهديم بل‌كه در بسيار از نوشته‌هاي ديگر رهگذر كه به‌نوعي به شعر و شاعر مربوط مي‌شوند نيز، به‌مناسبت و بي‌مناسبت، مي‌توان ديد. بايد به هر قيمتي شاملو به‌عنوان ايدئولوگ و مبلغ فاشيسم معرفي شود، حتا به‌قيمت در غلتيدن به دامن تعصب و بي‌منطقي! و اين يعني سر به سندان كوبيدن. آخر چه‌گونه مي‌توان پذيرفت كه سراينده اين شعر كه: “از مهتابي به كوچه‌ي تاريك خم مي‌شوم و به‌جاي همه‌ي نوميدان مي‌گريم”، ايدئولوگ و مبلغ فاشيسم باشدَ مگر اين كه دنياي فانتزي سهراب سپهري متحقق شده باشد، دنيايي كه در آن “پاسبان‌ها همه شاعر هستند”، در آن صورت ايدئولوگ‌ها و مبلغين فاشيسم هم به‌جاي همه‌ي نوميدان مي‌گريند، براي اراني‌ها، مرتضا كيوان‌ها، وارطان‌ها، چريك‌هاي مبارز و كمونيست شعر مي‌سرايند! سوسياليسم، آزاده‌گي، و اومانيسم را تبليغ مي‌كنند.
    آيا اين‌ها چيزهايي ست كه رهگذر نمي‌داند؟ تصور نمي‌كنم.
    ميوه بر شاخه شدم/ سنگ‌پاره در كف كودك ـ طلسم معجزتي مگر رهاندم زدست خويشتنم

  6. عزیزجان،میشه بگید مشکل اصلی شما چی است.
    ما که نفهمیدم،به چی نقد دارید.لطفا بیان کنید.
    به این شعر نقد دارید بنویسید،تا هم ما هم نویسنده از نقد شما استفاده کند.
    یک کتاب نوشتید و ما نفهمیدم چی گفتید آخرش

  7. حالا اگر این شعر هم نقد شود، مطمئنید که نقد به عنوان مشتی جمله توخالی و در حد جفنگ تلقی نخواهد شد؟

    • ما که بلاخره نفهمیدم،شما یک جا نقد کردید و جواب نگرفتید الان دارید اینجا بحثش راپیش می کشید.
      من از شما خواستم نقد شما به این شعر آقای رسولی چی است.
      یک عالمه جمله تلنبار کرده اید بدون آنکه مضمونی را منتقل کنید.

  8. متا کامنتی (کامنتی بر کامنتی)

    بیا و کشتی ما در شط شعور انداز
    غریو و ولوله در هارت و پورت پور (بی غل و غش) انداز.

    در عیران ما همه از دم شاعرند.
    از این 70 میلیون شاعر اما احدی یافت نمی شود که حد اقل با فنون فرمال شعر آشنائی داشته باشد.
    فیسبوک هم در این واویلا شده غوز بالا غوز
    هر ننه مرده ای «اشعار» دو و یا سه جمله ای خود را به دلخواه خود تحریر و تکثیر و توزیع می کند.
    نه قواعد املائی رعایت می شوند و نه قواعد انشائی
    تنها چیزی که بی کم و کسر صورت می گیرد، تخریب ساختار زبان است و تفکر منطقی و معنی مند.
    شعر اما از دیرباز در خدمت خردستیزی اسلوبی و نظری بوده است.
    آنهم در مقیاس جهانی.
    به همین دلیل اکثر آثار ایدئولوژیکی فاشیسم و فوندامنتالیسم (از شوپنهاور تا نیچه و از هایدگر تا یاسپرس از شاملو تا جالا آل عبا و شریعتی) در قالب شعر و یا نثر شعرگونه تبلیغ شده اند.

    خیلی از شعرا فکر می کنند که شعر اصیل یعنی شعر مبتنی بر خردستیزی نگارشی، فکری و نظری.
    کرگدن را کگردن می نویسند و ضمنا منظورشان کره مریخ است.
    خیلی ها خیلی از حرف ها را که نمی توانند به حریف خود بگویند در جامه شعر تبیین می دارند.
    از آبتین چه پنهان که نسل نوینی از شعرای پلی بوئیستی در حال تکوین اند:
    شعر بعضی از «شعرا» شده پورنو ـ پور (ناب)

    یکی که از جانش سیر شده است، بهتر است به جای پخش هندوانه به شعرای عیران و عنیران بگوید که قبل از سرایش شعر، به دنبال ذره ای شعور بگردند.
    چرا که اشعار خالی از شعور، بطور خود به خودی به اعرار ناب استحاله می یابند.
    شعور اما در دهه دوم قرن 21 دیگر کیمیا و کمیاب نیست و ریخته زیر دست و پا
    گیریم که ستوران، لگدمال کنان بی مهابا از رویش می گذرند.

    • منکه واقعا نمی دانم شما دقیقا چی گفتید.یا تعبیر شما دقیقا از شعر چی می باشد.شاید شما هم دلنگران شعرهای عارفانه ای باشید که خاک خورده اند؟
      یا دلنگران قالب بندی های شعر کلاسیک و ترسیدن از شکستن قالب ها.
      اگر نقد دارید،نقد کنید،و اشکالات را بیان کنید.

  9. به به، با خواندن اين شعر يك بار ديگر محمود درويش را در مقابل خود ديدم كه از غزه مي‌گويد از خون و جنون و توحش از آه و ناله و فرياد. بر لبانش، اما، تبسمي جاري‌ست كه نگراني را از دل مي‌برد، تو گويي او اسم اعظم را در اختيار دارد، او پادزهر غزه را مي‌شناسد. بله از همين روي است كه از عشق و همبستگي و مقاومت برايم مي‌گويد. اين بار، اما، اين علي رسولي‌ست كه با من از “بغض بر گلوگاه انسان” و فوران “خون در خشم” حرف مي‌زند، از “شكست سكوت، كه “تنها شناسه‌ي انسان است” برايم مي‌گويد و مرا به جست‌وجوي آن “قامت زيبا” كه در “آن شب باران خيز” فرو افتاد و “گلنگدن خاموش شد” فرامي‌خواند.

Comments are closed.