سياسی

انعکاس خشونت را متوقف کنیم؟

ياسر عزيزي
انعکاس ستم بخشی از رسالت انسان است، همه این را می دانیم. افشای سبعیت دشمنان انسان نیز بخشی از همین رسالت انسان است، این را نیز همه می‌دانیم. اما چندی است پخش مکرر تصاویر سربریدن‌ها و کشتن‌ها و کشتن‌ها و کشتن‌ها توسط گروه‌های متخاصم و غافل مسلح، حتا به معمول‌ترین فعالیت رسانه‌ای شهروندان دردمند دنیای مجازی نیز تبدیل شده است. این مهم اگرچه در راستای افشای سبعیت پیش‌گفته قرار دارد، اما تردیدی نیست که تکرار مکرر پخش چنان تصاویری، تسهیل و تقویت پروژه‌ی جهانیِ «عادی‌سازی خشونت و کشتار» است. این پروژه‌ی موحش و ضد بشری دقیقن پس از جنگ دوم جهانی کلید خورد و در واقع از مهم‌ترین نتایج درس‌های آن جنگ برای سرمایه‌داری جهانی بوده است. «جنگ نعمت است» به رغم این که از زبان امثال «آیت‌الله خمینی» و دیگرانی از این دست در ذهن و زبان ما مانده است اما، استراتژی عام نظام سرمایه داری در تمام سال‌های پس از جنگ جهانی بوده است، چه خود جنگ دوم جهانی، بزرگ‌ترین نعمت برای سرمایه‌داری جهانی جهت عبور از بحران اقتصادی پیش از آن بود. میلیتاریزه کردن سیاست و اقتصاد برای سرمایه‌داری متاخر(سرمایه‌داری امریکایی) مستلزم اجرای پروژه‌ی عادی سازی خشونت و کشتار جهت تامین اهداف صنایع نظامی/ تسلیحاتی ِ گرداننده‌ی جهان شده است. عادی سازی‌ خشونت و کشتار، القای‌ در پیش بودن جنگ، به جان هم انداختن انسان‌ها در سرزمین‌های دوردست و بعید از مراکز صنعتی/ نظامی مورد اشاره اما مسلح به سلاح‌های تولیدی همان مراکز، ترویج و تکثیر نفرت و تنافر اقوام، مذاهب و ملیت‌ها بر زمینه‌ی لزوم حذف یکی به دست دیگری صورت فرهنگی – رسانه‌ای، آن چیزی است که مایل‌ام بعد رسانه‌ای «بشردوستی میلیتاریزه‌ی امریکایی» توصیفش کنم. برای ایضاح بیشتر این شکل از بشردوستی، نخست بخشی از یک مطلب که پیش‌تر توسط همین قلم نگاشته شده بود را خدمت خوانندگان ارائه می کنم و پس از آن به تکیه‌ی اصلی مطلب بازمی گردم.
پوشش بشردوستانه‌ی میلیتاریزم امریکایی ِ پس از جنگ

«پیوند دم و دستگاه بزرگ نظامی و صنعت عظیم جنگ­‌افزارسازی در تاریخ امریکا بی سابقه است. نفوذ همه جانبه­‌ی سیاسی و حتا روانی آن در همه­‌ی شهرها، مجالس قانون­گذاری ِ ایالت­‌ها و همه­‌ی سازمان­‌های دولت فدرال احساس می­‌شود.» (خطابه­‌ی خداحافظی آیزنهاور – ۱۷ ژانویه­ی ۱۹۶۱)

تا پیش از جنگ دوم جهانی و در طی ۱۵۰ سال، ایالات متحده ۶ جنگ بزرگ و نزدیک به ۱۰۴ جنگ کوچک را از سر گذرانده بود. این واقعیت جنگی، شکل و ماهیت دولت امریکا را به طور خود به خودی به نوعی میلیتاریزم با توجیه دفاع ملی نزدیک می­‌کرد. با این­‌همه و بنا بر اسناد، همواره پس از جنگ­‌ها، ارتش گسترش یافته به تعدیل خود می­‌پرداخت و کوچک‌­تر می­‌شد تا به حدود و اندازه­‌ی پیش از هر جنگ نزدیک شود، تا جایی که در آستانه­‌ی جنگ دوم جهانی این ارتش از حیث شمار نفرات به ۱۳۹ هزار نیروی ارتشی محدود بود. در پی جنگ جهانی دوم اما با وجود پتانسیل­‌هایی که در نهایت از قبل این جنگ برای گسترش امپریالیسم امریکا فراهم آمد، صنایع امریکایی نیز به سمت و سوی صنایع نظامی حرکت شتابانی را آغاز کردند. میل به نظامی­‌گری در تمام شئونی که از زبان «آیزنهاور» نیز نقل شد تا به امروز از چنان اشتها و قوتی برخوردار بوده است که امروزه شمار نفرات ارتش امریکا به ۱۰ برابر شرایط جنگ دوم جهانی رسیده است و بنا بر آمار، یک و نیم میلیون پرسنل نظامی امریکایی امروزه در ۶۰۰۰ پایگاه نظامی داخلی و ۷۰۲ پایگاه برون مرزی در ۱۳۰ کشور جهان گسترده است و مجتمع نظامی – صنعتی امریکا با توجه به نقش و تاثیرشان در زمینه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، دیپلماتیک و رسانه‌­ای به قدرتی دست یافته­‌اند که به آسانی از سلطه­‌ی «امپراتوری ِغول نظامی – صنعتی» بر امریکا سخن می رود. «در بطن و متن مجتمع نظامی – صنعتی خود پنتاگون قرار دارد. ساختار تصمیم­‌گیری این دستگاه نظامی را گاه «مثلث فولادین» خوانده­‌اند. در یک ضلع این مثلت کارگزاران «غیر ِ نظامی» قرار دارند که رسمن سیاست نظامی امریکا را شکل می­‌بخشند و عبارت­‌اند از دفتر رئیس­‌جمهوری، شورای امنیت ملی، کمیته‌­های نیروهای مسلحِ دو مجلس سنا و شورا و کارگزارن اطلاعاتی نظیر سیا(CIA). ضلع دوم این مثلث عبارت است از نهادهای نظامی شامل روسای ستاد مشترک ارتش، ژنرال­‌های عالی­رتبه‌­ی نیروهای هوایی، زمینی، دریایی و تفنگ­داران دریایی؛ سرفرماندهی پرقدرت فرماندهان منطقه‌­ای که به طور مخفف نیکز(NICS) خوانده می­شوند. … و سرانجام در پایه‌­ی این مثلث، ۸۵۰۰ شرکت خصوصی قرار دارد که سودهای سرشارشان را به واسطه‌­ی پیمان­کاری با وزارت دفاع امریکا به دست می­‌آورند.»

پرواضح است که این حیثیت گسترده‌­ی نظامی ِ دولت ایالات متحده بعد از جنگ جهانی دوم، نیازمند توجیه مناسبی است تا ذهن عمومی را بتواند با خود همراه کند. ذهن عمومی‌­ای که طی همه‌­ی سال­‌ها به گونه‌­ای مهندسی شده، در اغما و بی‌­خبری از مناسبات و واقعیات حیاتی ِ زیست – سیاست امریکایی، بر اثر و نتیجه­‌ی هیمنه­‌ی قدرتمند رسانه‌­ای و تلقین روانی – فکری، به همراهی با این سیاست‌­ها ادامه می‌­داده است. بر این اساس حاکمان ایالات متحده همواره به دست‌­آویزهای مختلفی متوسل شده‌اند که در مرکز همه‌­ی این دست‌آویز­ها «تهدید امنیت ملی» قرار داشته است. تهدیدی ملی که در راستای هماهنگ کردن و به همکاری درآوردن سایر دول، رنگ و لعاب بشر دوستی نیز بدان داده اند.
تبلیغات و مهندسی ذهن عمومی
بهانه‌­ی ترویج ِ تهدید امنیت ملی در تمام سال­‌های پس از جنگ دوم تا پایان جنگ سرد، تهدید «کمونیسم» و مرکز عملیاتی این تهدید بر پایه‌­ی معادل­‌سازی‌های کذایی دستگاه تبلیغاتی و رسانه‌­ای ایالات متحده، کشور شوروی سوسیالیستی بود. این جمله­‌ی جان فاستر دالاس – از معماران سیاست خارجی امریکا که در متن کودتای ۲۸ مرداد نیز قرار داشت – و دهه‌­ها بعد با ادبیاتی دیگر از زبان «جورج بوش دوم» نیز بیرون آمد به خوبی گواه تدبیرهای دیپلماتیک و سیاسی ایالات متحد هست که :«از نظر ما مردم دو نوع هستند؛ کسانی که مسیحی و حامی کسب و کار آزاد هستند و بقیه‌­ی مردم». همان تعبیر معروف «یا با ما یا علیه ما» از جورج بوش دوم که گواه استمرار سیاست­‌های ایالات متحده در طول حیات امپریالیستی این دولت است. به عبارتی دیگر «از دهه­‌ی 20 و رواج «وحشت سرخ» تا «مک کارتیسمِ» دهه­‌ی ۱۹۵۰ و مبارزه‌­ی ریگان علیه «امپراتوری اهریمنی» در دهه‌­ی ۸۰، ذهن مردم همواره در معرض تلقینات و تبلیغات رسانه‌­ای گسترده علیه کمونیسم و خطر آن برای آزادی و حفظ حیات بشر قرار داشت.» در حالی که «ترومن» در تشدید وحشت از خطر سرخ کمونیسم نقشی برجسته ایفا می کرد، «سرهنگ ویلیام اچ.نبلت» – رئیس انجمن افسران ذخیره‌­ی امریکا چنین ادعا می کرد؛ «استدلال پنتاگون این بود که ما در وضعیت اعلام نشده‌­ی فوق­‌ا‌لعاده‌­ای زندگی می‌­کنیم و هر لحظه امکان دارد جنگ با شوروی آغاز شود.» در این­که این وضعیت فوق العاده اعلام نشده بود اما باید شک داشت، چه بنا بر اسنادی که «گور ویدال» منتشر کرده است «آرتور واندنبرگ – سناتور جمهوری­‌خواه – به هری ترومن رئیس جمهور وقت گفت که اگر بخواهد به اقتصاد ارتش‌­سالارانه‌­ی مورد نظر خود دست یابد در وهله‌­ی نخست باید بگوید روس‌­ها دارند می­‌آیند تا مردم امریکا از ترس دست و پای خود را گم کنند. ترومن به این اصل عمل کرد و جنگ دایمی آغاز شد.» این­‌همه در حالی بود که طبق اسناد مختلف و به اعتبار دکترین «امکان ایجاد سوسیالیسم در یک کشور»ِ استالین، شوروی سوسیالیستی پس از جنگ نه تنها هیچ سیاستی بر مبنای معارضه و مقابله با دول سرمایه­‌داری در برنامه نداشت بل­که از قدرت و نفوذ خود در احزاب کمونیست کشورهای مختلف استفاده می‌­کرد و آن­ها را به حداقل اصطکاک بل که ایجاد همکاری با دول متبوع‌­شان دعوت می­‌کرد. با این وجود ذهن عمومی مردم امریکا باید به گونه­‌ای مهندسی می­‌شد که میلیتاریزه شدن تمام شئونات جامعه را توجیه پذیر بیابد. سلب آزادی اندیشیدن خارج از بازه‌­ی تبلیغات مهندسی شده در اوج خود دوران سیاه مک کارتیسم را می­‌بیند. این محدودیت رسانه‌­ای به گونه‌­ای بود که در تمام طول حیات شوروی، هرگونه سیاه­‌نمایی علیه کمونیسم و سوسیالیسم از طرف بخش زیادی از مردم امریکا مورد پذیرش قرار می­گرفت. از کریه­‌ترین این تبلیغات می‌­توان به «ملی کردن زن‌­ها در شوروی» و «خوردن نوزادان» اشاره کرد که عمق «آزادی جریان اطلاعات»! در ایالات متحده را نشان می‌­دهد.
این سیاست کلان ایالات متحده در هر مورد دیگری که منافع این کشور ایجاب می­‌کرد نیز به کار گرفته می­‌شد. عدم اتخاذ سیاست «کسب و کار آزاد» از سوی هر دولتی، آن دولت را به صورت تابعی از وحشت سرخ می‌­نمایاند. بر این اساس بود که نظیر ِ«آربنز» ِ گواتمالایی، «سوکارنو»یِ اندونزیایی، «نکرومه»ی غنایی، «جاگان»ِ گینه­‌ای، «سیهانوک»ِ کامبوجی، «لومومبا»ی کنگویی، «آلنده­»ی شیلیایی و «مصدق» ایرانی به واسطه‌­ی سیاست­‌های ضد بازار آزاد و بالمآل «ضد بشری»ِ خود، می‌بایست از صحنه خارج شوند، حال این اخراج از صحنه یا با کودتای نظامی چون مورد ایران صورت می­پذیرفت، یا با جنگ داخلی و سلاخی رهبر ملی نظیر لومومبا و یا کودتا و ترور رئیس جمهور محبوب و ملی‌اي همچون آلنده‌­ی شیلیایی.
سرمایه‌داری جهانی با رهبری ایالات متحده، با پایان جنگ سرد و از دور خارج شدن مستمسک «وحشت سرخ»، در طی دو دهه­‌ی اخیر دست‌آویزهای جدیدی را جهت مداخلات خود و به عبارتی توسعه‌ی استراتژی نظامی‌گری در اقتصاد، وضع کرده­‌است. «دولت­‌های خودسر»، «بنیادگرایی مذهبی»، «تروریسم جهانی»، «محور شرارت»، «گسترش دموكراسي» و «تهدید هسته‌­ای» از این قبیل دست‌آویزها بوده است. برپایه‌ی چنین دستاویزهایی، دول مرکز یا خود به طور مستقیم وارد یک جنگ می‌شوند(نظیر آن‌چه در افغانستان، عراق زمان صدام، لیبی و … شاهد بوده‌ایم) و یا به واسطه‌ی بازیچه‌های دست‌ساز خود، آتش جنگی برمی‌افروزند و پهنه‌ای را به آتش می‌کشند(شبیه آنچه در سوریه و عراق سال‌های اخیر می‌بینیم، و یا همانند آنچه دهه‌هاست در فلسطین و لبنان هر زمان که ایجاب کند شاهد می‌شویم.) نباید از نظر دور داشت که بنا بر آمارهای رسمی، به عنوان نمونه به رغم کمکی که جنگ افغانستان و عراق به افزایش سود صنایع نظامی داشت، آن جنگ‌ها موجبات کاهش تولید ناخالص‌ملی و سرانه‌ی درآمد مردم کشورهای دخیل در جنگ را فراهم آورد.
همه‌ی آنچه مطرح شد، ضرورت اتخاذ سیاست رسانه‌ای پیچیده‌ای را روشن می‌کند. سیاستی که نه تنها می‌بایست بروز جنگ و خشونت را ضروری جلوه دهد بل‌که مستلزم عادی‌سازی خشونت و کشتار در ذهن مخاطبان نیز بوده است. عجیب نیست که کمپانی‌های ارائه‌ی فضای رایگان برای ویدئوهای کاربران، به سرعت برق و باد موارد نقض «کپی‌رایت» را درمی یابند و از سرور حذف می‌کنند، اما اگر حتا بنا باشد ویدئوهای معطوف به عادی‌سازی خشونت را مورد چنین برخوردی قرار دهند، با چنان حوصله و آرامشی انجام می‌دهند که فیلم مورد نظر اثرش را بگذارد؟(دوستان می توانند این مورد را هم به پای «توهم توطئه‌ی» نگارنده بگذارند.) اساسن مگر می‌توان منکر این واقعیت شد که همین عادی‌سازی خشونت، چه به ابزار رسانه‌های خبری(به بهانه‌ی انعکاس خشونت گروه‌های تروریستی) و چه به ابزار سینمای جهان‌گیر «هالیوود» و حتا به ابزار بازی‌های کامپیوتری قرن‌ بیست و یکمی، فوج فوج جوانان نورس و پرهیجان متاثر از تحمیق‌های فرهنگی را راهی میدان‌های بازی با گلوله و جان آدم‌ها می‌کند؟
حال نیز، جهان و بیش از همه جای جهان خاورمیانه‌ی جهان‌ سومی، بسیار آسان‌تر از آنچه می‌شد اتصور کرد به بازار بورس تسلیحات سبک و سنگین و سرد و گرم صنایع نظامی سرمایه‌داری تبدیل شده است. با این اوصاف، آیا منطقی‌تر نیست قدری در همیاری خود در تکثیر رسانه‌ای خشونت‌ها و کشتارها تامل کنیم؟ عدم انعکاس گسترده‌ی خشونت‌هایی که دیدن‌شان هر روز از روز پیشین برای مخاطبین عادی‌تر می‌شود، سهیم شدن ناخواسته در بازی رسانه‌ای سرمایه‌داری متاخر است و زمان آن رسیده است که برای توقف آن کاری کنیم.
یاسر عزیزی
۲۲تیر ۱۳۹۳