سياسی

هایدگر و دیگران در فلسفه فرانسه . به پیش ! گرچه سرگردان و گمراه .

نصرت شاد
هایدگر و دیگران در فلسفه فرانسه .
به پیش ! گرچه سرگردان و گمراه .
تعثیر افکار هایدگر آلمانی روی فلسفه فرانسه بدلیل سابقه اشتغال او با فلسفه هگل بود . گروهی بر این باورند که او در فرانسه به فهم ساده تر فلسفه هگل کمک کرد . علاقه خاص فرانسویان به هگل از اوایل قرن 19 بدنبال علاقه آنان به تفکرات آلمانی پیش آمد .
نخستین بار در سال 1929 با ترجمه مقاله (متافیزیک چیست ؟ ) ، نشر تفکرهایدگر در فرانسه آغاز شد . زمانیکه هگل شناسی در فلسفه فرانسه اهمیت یافت ، نوشته های هایدگر در این باره مورد توجه قرار گرفتند .
از طرف دیگر برای عده ای که خواهان فرار از تعثیر چپ های هگلی بودند ، نظرات هایدگر برای آنان پناهگاه مناسبی شد . فرانسویان معمولا متفکران خارجی را در فرهنگ خود می پذیرند و به حل و هضم آنان می پردازند .
گفته میشود که علاقه فرانسویان به فلسفه هایدگر به سبب مخالفت آنان با لیبرالیسم حاضر بود . فلسفه فرانسه دهها سال است که زیر تعثیر متفکران آلمانی مانند نیچه ، هایدگر ، مارکس و فروید بود ،گرچه نفوذ هوسرل و هگل را نیز نباید نادیده گرفت .
گروهی از محققین بورژوازی بر این باورند که بر اثر تهدیدات لیبرالیسم و بلشویسم ، هایدگر سراغ فاشیسم رفت . چون هایدگر مثل عده ای دیگر از روشنفکران زمان جمهوری وایمار ، نازیسم را یک جنبش انقلابی سنت گرا میدانست که راه سومی بود میان لیبرالیسم و سوسیالیسم . او خود را نیز سنت گرا معرفی می نمود .
شاید به این دلیل مقوله مرگ از آغاز در تفکر هایدگری نقش مهمی داشت گرچه او اعتراف میکرد که در آغاز زیر تعثیر فلسفه هوسرل بود و هوسرل دنباله رو فلسفه کانت است . هایدگر مدعی بود که در کتاب ( هستی و زمان ) خود ، در جستجوی فرم قدیمی یونانی متافیزیک بود .
کوویف ؛ فیلسوف فرانسوی روسی تبار ، در تفکرات هایدگر مهمترین فلسفه آته ایستی از زمان هگل را میدید . او میگفت که هایدگر بحث مقوله مرگ هگل را دوباره مطرح کرد ولی خلاف مارکس ، مقوله کار و مبارزه را فراموش نمود ، و مارکس بحث مرگ را فراموش کرد ولی به بحث مقوله کار و مبارزه پرداخت ، و مارکس و هایدگر از اهمیت حاکمیت وحشت انگیز دولت هگلی و عواقب مرگ آور آن غافل ماندند . در اینجا اشاره به دو دولت فاشیسم هیتلری و دیکتاتوری استالینیستی است .
نظران ذهنگرایانه هایدگر ، تحقیقات فرانسوی هگلی و اگزیستنسیالیسم و ساختارگرایی را تحت تعثیر قرار دادند . کوویف هایدگر را یکی از نوابغ تئوری متافیزیک نامید و مدعی بود که او بعد از جنگ جهانی کوشید تا فلسفه را از آسمان به زمین آورد . هایدگر خلاف ادعای سارتر خود را اگزیستنسیالیست نمیدانست و از نظرات و شایعات و تبلیغات وی فاصله گرفت .
امروزه ادعا میشود که فلسفه فرانسوی غیر از چند استثناء در اصل هومانیستی است . انقلاب فرانسه کوشید تا تئوری قرارداد اجتماعی را از طریق اعلان حقوق بشر عملی کند و امتیازات اشراف را لغو نماید و فدرت کلیسا و روحانیت را قیچی کند و دولت را بر اساس خواست مردم تشکیل دهد و در برابر قانون برابری ایجاد کند و مانع هرم قدرت گردد و بجای ترحم الهی ، آزادی انسان را تضمین نماید .
گروهی از جامعه شناسان اشاره میکنند که جو دانشگاهی در آمریکا لیبرال ولی در فرانسه و آلمان ، سنت گرا است . از طرف دیگر اصولا فرهنگ فرانسوی با آغوش باز مدلهای فکری خارجی و روشنفکر را می پذیرد . مثلا ولتیر کوشید تا لاک و هیوم و نیوتن را به فرانسویان معرفی نماید . هیپولی تاینه مینویسد که آلمان بین سالهای 1830-1780 تمام ایدههای دوره تاریخی فرانسه را پایه گذاشت و فرانسویان فقط می بایستی بعد از نوگرایی آنان را در جامعه خود جذب و هضم میکردند .
محققین فرانسوی هگل در آغاز مدعی بودند که میان فنومنولوگی هوسرل و هگل رابطه ای نزدیک وجود داشت . دیدرو میگفت که هیچگاه یک فیلسوف یک هومانیست بهتر ، و یک هومانیست یک فیلسوف بهتر نبوده .
مورخین لیبرال مدعی هستند که از آغاز دهه 30 تا زمان زوال مارکسیسم در پایان دهه 60 قرن بیست برای آنان که خواهان فرار از تعثیر چپ های هگلی بودند ، پناهگاه مهمی بود . سارتر نه تنها به سوء تفاهم نظرات هایدگر در باره اگزیستنسیالیسم کمک کرد بلکه آنان را به نفع خود تغییر داد .
گروه دیگری مدعی هستند که در عصر حاضر هیچکس به اندازه سارتر فلسفه را آته ایستی ننمود . بعضی ها توصیه میکردند که انسان را باید خصوصا در وضعیت غیبت خدا مورد توجه قرار داد . گابریل مارسل فرانسوی میگفت حتی اگر خدایی هم وجود میداشت حال و روزگارمان از این بهتر نمیشد . در مقابل او کاناپا نوشت که اگزیستنسیالیسم یک نوع آنتی مارکسیسم مخفی است و هومانیسم فقط بشکل مارکسیسم معنی دارد گرچه اگزیستنسیالیستها خود را انقلابی معرفی میکنند ولی فقط انبوهی از روشنفکران خرده بورژوا و غیرمفید هستند .
اگزیستنسیالیسم در سال 1946 نه یک جنبش اجتماعی بلکه یک فرم تفکر دانشگاهی بود . گروه دیگری اشاره میکنند که آلتهوسر بنیادگزار مارکسیسم ساختارگرا ومارکس پایه گزار هومانیسم جمعگرا میباشد . فوکو مدعی بود که سارتر نه تنها آخرین متفکر هگل گرا بلکه آخرین مارکسیست استالین گراست .
پاره ای هم اشاره میکردند که روشنگری فقط در زمانی ممکن شد که مسیحیت نفسهای آخر را میکشید . انگیزه مهم و مرکزی روشنگری ، هومانیسم بود و علاقه کانت به رنجهای انسان به سبب شاگرد روسو بودن او بود . دکارت خود را شیئی یا موجودی متفکر می نامید . آگوست مقدس ، فیلسوف مسیحی در قرون وسطی ، که شاگرد مانویان بود ، شعار «خود را بشناس ! » را سر داد .
سقراط میگفت زندگی که مورد تحقیق و بررسی و پرسش قرار نگیرد ارزش زیستن را ندارد . ارسطو نوشت که فلسفه فقط میتواند کنجکاوی های فکری را ارضاء کند .هگل میگفت که فلسفه متاسفانه همیشه دیر به کمک انسان می آید .مارکس نوشت که آن یک ایدئولوژی یایک آگاهی غلط و کذایی است و برای حل مشکلات کمکی نمیکند که قابل رقابت با کمونیسم باشد . ویتگن اشتاین آنرا نتیجه یک سوء استفاده از زبان میدانست . افلاتون میگفت که فلسفه نه تنها مفید بلکه ضرورت یک زندگی سعادت مندانه است . کانت آنرا بالاترین فرم و سطح عقل میدانست .
در فلسفه فرانسه در بحث هومانیسم این جهانی و هومانیسم دینی ، موضعگیری در مقابل سنت، مهم بحساب می آمد .هایدگر و شاگردش گادامر، سنت گرا بودند و مخالف مرزبندی عقل با سنت . دکارت و پیروانش برای موفقیت علم ، قطع رابطع با سنت را توصیه میکردند و آنرا شرط آزادی انسان از طریق عقل و تحقیق در طبیعت میدانستند .
در فلسفه دیالکتیکی و فلسفه آنتروپولوگی هگل اهمیت خاصی به فلسفه مرگ داده میشود . کوویف در باره تحقیقات فنومنولوگی هگلی متکی به مارکس و هایدگر بود . پیرامون استقلال فیلسوفان غرب اشاره میشود که کانت برای چاپ آثارش آنرا به تاخیر انداخت تا دچار سانسور و التماس نگردد . هگل مورد سرزنش مارکسیستها قرار گرفت چون برای چاپ آثارش به تملق از دولت پروس آلمان پرداخت . و هایدگر برای پست و مقام و نشر کتابهایش مدتی عضو حزب نازی آلمان شد .