نظری

پدیده و تضادهای آن

پدیده و تضادهای آن

بهروز فرهیخته
مارکس در کتاب سرمایه می گوید: «ثروت جوامعی که تولید سرمایه داری بر آنها حاکم است، چون «تودۀ عظیمی از کالاها» جلوه می کند؛ کالای منفرد شکل ابتدایی آن ثروت به شمار می رود. بنابراین، کاوش خود را با تحلیل کالا آغاز می کنیم.» *یا در مثالی دیگر، می دانیم که همۀ موجودات زنده از مواد پروتئینی (آلبومینی) تشکیل شده اند.اگر حوزۀ بررسی را کل جهان مادی در نظر بگیریم می بینیم که هستی، طبیعت، جوامع و انعکاس هایشان در تفکر انسان، همچون تودۀ بی پایانی از پدیدهها جلوه گر می شوند.
من پدیده ها را به عنوان نمودها در برابر اشیای فی نفسه قرار نمی دهم، بلکه آنها را به عنوان تودۀ کنکرت بی پایان ماده که کل دنیای مادی (هستی، طبیعت، جوامع و انعکاس هایشان در تفکر انسان) از آنها تشکیل شده اند، می دانم. به عبارت دیگر پدیده را معادل شئ به مفهوم فلسفی آن یعنی وحدت امکان و واقعیت یا به طور ساده برابر با «چیز» به معنی وجود کنکرت یا تعیّن یافتۀ فرد در برابر مفهوم کلی هستی بکار می برم. به سخن موجز: پدیده ها افراد هستی اند، به گونه ای که هستی همچون حالت تعیّن یافتۀ ماده، همیشه صرفاً به صورت پدیده ها وجود دارد؛ هرچند که پدیده با این مفهوم در فلسفه های ایده آلیستی سابقه ندارد من آن را طبق نگرش بالا به کار می برم. درست است که جامعه با مجموع انسان های زنده متفاوت است و باید آن را با مجموع روابط انسان ها در جریان تولید حیات اجتماعی شان در نظر گرفت ولی بدون انسان های زنده جامعه ای وجود ندارد. همین مسأله و رابطه، دربارۀ هستی و پدیده نیز صادق است. هستی و پدیده ها، مانند جامعه و انسان های زنده، لازم و ملزوم یکدیگرند.
پدیده و تضاد
من به مجموعه ای از تضادها که در رابطه با هم یک کل واحد تشکیل می دهند پدیده می گویم. تضاد، تقسیم درونی ذاتی یک چیز به دو چیزی است که این دو چیز همچون قطب های متقابل در تصادم و مبارزه ای مطلق با هم اند و تا هنگامی که در دو قطب متقابل با هم مبارزه می کنند همچون یک چیز نمودار می گردند. از نموداری دو قطب درونی ذاتی ِ در مبارزه با هم، به عنوان وحدت اضداد نام برده می شود. در مبارزۀ دو قطب تضاد، یک قطب نقش فعال دارد و سرنوشت روند تغییرات آن تضاد را تعیین می کند و قطب دیگر در مبارزۀ منفعل با قطب فعال است و از تغییراتی که قطب فعال در تضاد ایجاد می کند پیروی می نماید. نقش قطب های فعال و منفعل تضاد تحت شرایط و علل معیّن برعکس می گردد یعنی آن قطبی که فعال بود به قطب منفعل و آنکه منفعل بود به قطب فعال مبدل می گردد. موازنه و تعادل مبارزه بین دو قطب تضاد امری بسیار ناپایدار و گذراست.
از آنجا که همۀ چیزها در جهان ِ مادی به شکل پدیده ها وجود دارند، بنابراین مفهوم چیز و پدیده یکی است؛ از این رو تقسیم درونی ذاتی یک چیز به دو چیز به طور کامل در مورد پدیده نیز صادق است. بنابراین پدیده نه تنها مجموعه ای از تضادهاست، بلکه خود همچون قطبی از تضاد محسوب می شود. این خصلت دوگانۀ پدیده در رابطه با تضاد، به این مفهوم که هم شامل مجموعه ای از تضادهاست و هم خود قطبی است از تضاد، نشان می دهد که مفهوم پدیده دارای بُعد و گستره ای بی نهایت پیچیده است. پدیده ها از بی نهایت کوچک ها تا بی نهایت بزرگ ها را دربر می گیرند. پدیده ها هم می توانند جزئی از یک کل و هم کلی شامل اجزا باشند، اجزایی که خود نیز پدیده اند. همۀ مقولات عامی که در رابطه با تضاد، ماده، طبیعت، جامعه و هر آنچه که عینی است صادق اند، برای پدیده نیز معتبرند.
مقولات عام پدیده ها
ماده، حرکت، زمان، مکان، علت، معلول و تاریخ مقولاتی اند که باید آنها را در همۀ پدیده ها مفروض دانست. به عبارت دیگر هیچ پدیده ای بی رابطه با این مقولات وجود ندارد. هنگامی که ماده را همچون یک مفهوم کلی در نظر داشته باشیم صرفاً محصول تفکر و تجرید است. انگلس در دیالکتیک طبیعت می گوید: «ما تفاوت های کیفی اشیا را هنگام یک کاسه کردن آنها به صورت اجسامی جسماً موجود تحت ماده از نظر می اندازیم. بنابراین آنچنان ماده ای که متمایز از قطعه های معین موجود ماده باشد چیزی نیست که به طور حسی هستی داشته باشد.» اما هنگامی که ماده یا انعکاسات آن را همچون محتوای اجتناب ناپذیر تضادها در نظر بگیریم نمی توان وجود پدیده ها و کیفیت های گوناگون آن را نادیده گرفت.
حرکت ناشی از مبارزۀ اضداد جرم و انرژی یا با بیانی دیگر اضداد جاذبه و دافعه در ماده است. حرکت تغییری است که اجزای درونی پدیده ها در رابطه با هم  بروز می دهند یا تغییری است که پدیده ها در رابطه با یکدیگر کسب می کنند. این دو شکل حرکت پدیده ها، هم می توانند با هم صورت گیرند و هم مستقل از هم. اگر در ماده قطب انرژی یا دافعه بر قطب جرم یا جاذبه غلبه داشته باشد، حرکت نیز بر تعادل غلبه خواهد یافت، اما برعکس غلبه جرم بر انرژی یا جاذبه بر دافعه، تنها موجب تعادل در حرکت خواهد شد نه از بین رفتن آن. برای ساده کردن مفهوم عام حرکت ِ پدیده، می توان از حرکت درونی و حرکت بیرونی آن نام برد. حرکت در عالم واقع به اشکال گوناگون مانند حرکت مکانیکی، ملکولی، شیمیائی، اتمی، ارگانیک، اجتماعی و حرکت ذهن و غیره صورت می گیرد و این حرکت ها قابل تبدیل به یکدیگرند. هگل و انگلس حرکت را خصلت ذاتی یا جوهر وجودی ماده می دانند و می گویند مادۀ بدون حرکت همان قدر غیر قابل تصور است که حرکت بدون ماده. این تعریف دربارۀ پدیده ها نیز صادق است. هیچ پدیدۀ بدون حرکتی قابل تصور نیست همان گونه که هیچ حرکتی بدون پدیده یا مادۀ کنکرت کثیر ممکن نیست و مفهوم ندارد. مبارزۀ قطب های تضاد ضرورتاً عامل ایجاد حرکت است و از آنجا که پدیده مجموعه ای از تضادهاست، پس حرکت نه تنها جوهر ماده به طور کلی، بلکه جوهر و شیوۀ وجودی پدیده نیز هست. حرکت در پدیده چیزی است کنکرت. بدون پذیرش حرکت همچون جوهر و شیوۀ وجودی ماده و پدیده ها مقولات زمان، مکان، علت، معلول و تاریخ نیز تهی و بی معنی خواهند بود.
حرکت نه تنها خود نوعی تضاد است، بلکه راه حل توضیح و تبیین تضادهاست. مثلا فقط با در نظر داشتن حرکت است که می توان توضیح داد چرا جسمی در آن واحد در یکجا هست و نیست یا پدیده ای هر لحظه هم خود و هم پدیدۀ دیگری است. پایان حرکت پایان تضاد و پایان تضاد پایان حرکت است و بنابراین پایان هرکدام از اینها در رابطه با یک پدیده، نابودی خود پدیده در یک حوزۀ معیّن از واقعیت هاست. حرکت در پدیده ها و روابطشان، مسأله ای مطلق و همیشگی است ولی تعادل یا سکون در آنها و روابطشان نسبی و موقتی است.
انگلس زمان و مکان را اَشکال وجودی ماده می داند. باید اضافه کرد که اینها اشکال وجودی پدیده ها هم هستند. هیچ تغییری در زمان، بدون تغییر در مکان، هر چند بسیار کوچک باشد، ممکن نیست. همین امر هنگام تغییر مکان در مورد زمان نیز صادق است، زیرا وحدت جدایی ناپدیر زمان و مکان یک اساس ذاتی حرکت است. طبق یک تعریف از پدیده ها می توانیم بگوییم که پدیده ها تضادهای خاص تعین یافته در یک کل اند. این تضادهای تعین یافته در یک کل بدون زمان و مکان نامفهوم اند. زمان و مکان شکل های وجودی پدیده ها هستند نه ظروف آنها. زمان و مکان به عنوان اشکال پدیده ها با خود آنها حادث می شوند و با خود آنها تغییر می کنند.
انگلس در دیالکتیک طبیعت می گوید: «تجربه گرا آنچنان در عادت آزمون تجربی فرو رفته است، که هنگام عمل کردن با مجردات نیز تصور می کند که هنوز در حوزۀ حواس قرار دارد. … [زمان و مکان] این دو صورت از هستی ماده طبیعتاً بدون ماده هیچ هستند، مفاهیم تهی و مجرداتی هستند که فقط در ذهن ما حیات دارند. … ماده چیزی نیست مگر کلیت اشیای مادی که این مفهوم از آنها منتزع شده، و حرکت چیزی نیست مگر کلیت تمام صور دریافت پذیر حسی حرکت. کلماتی چون ماده و حرکت چیزی نیستند مگر اختصاراتی که در آنها ما امور دریافت پذیر حسی مختلفی را براساس خواص مشترکشان می فهمیم. بنابراین ماده و حرکت را می توان شناخت اما نه از طریق دیگری به جز پژوهش دربارۀ اشیای مادی مجزا و صور حرکتی مجزا، و با شناختن اینها، ما حرکت و ماده را نیز به همان خوبی خواهیم شناخت.»
هیچ پدیده ای بدون تاریخ معنی ندارد. تاریخ بیانگر این است که پدیده ها ناشی از پدیده های پیشین و خود نیز پدیده هایی پیشین برای پدیده های جدید اند. همۀ پدیده ها آغاز، دورۀ تغییر، تحول، تکامل و پایان دارند. مارکس می گوید ما تنها یک علم می شناسیم و آن تاریخ است. او تاریخ را به تاریخ طبیعی و تاریخ جامعه تقسیم می کند. تضاد بین تاریخ اجتماعی و تاریخ طبیعی یکی از تضادهای مهم شناخته شده است که رابطۀ بین انسان و طبیعت و محیط زیست انسان و گونه های دیگر موجودات زنده را توضیح می دهد.
از مفاهیم ماده، هستی، پدیده، حرکت، تغییر، زمان، مکان، علت، معلول و تاریخ و روابط متقابل این مفاهیم در واقعیت های خارج از ذهن با هم، به منطق یا روشی می رسیم که آن را دیالکتیک می نامند. دیالکتیک روش یا منطقی است که در آن اشیا و پدیده ها در روابط متقابلشان درک می شوند نه در انزوا. دیالکتیک روش یا منطق استنتاج شده از روابط عام متقابل درونی پدیده ها و روابط عام متقابل بین پدیده های گوناگون، در روند حرکت و شدن است. دیالکتیک درک این است که همۀ پدیده ها، بدون هیچ استثنایی، به دو قطب تقسیم می شوند، دو قطبی که بر یکدیگر تأثیر متقابل می گذارند، یکی به دیگری، و یا هر دو به پدیده ای دیگر با قطب های جدید تبدیل می شوند. دیالکتیک برخلاف منطق صوری که فقط به «این یا آن» باور دارد، «هم این و هم آن» را نیز معتبر می داند. دیالکتیک منطق شدن پدیده ها از طریق مبارزۀ اضداد درونی آنها همچون انگیزه ها و محرک های به وجود آمدن شان است. براساس دیالکتیک، تا زمانی که یک پدیده وجود دارد، قوانین این همانی و نا این همانی پدیده با خود، در هر لحظه با هم عمل می کنند و آن پدیده را متعین می سازند. انگلس در «دیالکتیک طبیعت» می نویسد: «اغلب علمای دانش طبیعی تصور می کنند که یکسانی و نایکسانی، متقابل های آشتی ناپذیر هستند بجای اینکه آنها را قطب های یکسویه ای بدانند که حقیقت ** تنها در کنش متقابل آنها، یعنی با دخول نایکسانی در یکسانی مجسم می گردد.» قوانین دیالکتیک قوانین حقیقی تاریخ تکامل طبیعی، قوانین حقیقی تاریخ تکامل اجتماعی و قوانین حقیقی تاریخ تکامل تفکرند. روند تغییر دیالکتیک ایده آلیستی به دیالکتیک ماتریالیستی به ویژه به ماتریالیسم تاریخی بیانگر تکامل تاریخی خود دیالکتیک است.
یکی از روابط عام بین پدیده ها رابطۀ علت و معلولی بین آنهاست. علت های معینی در حرکت و تغییر یک یا شماری از پدیده ها موجب به وجود آمدن یک پدیدۀ مشخص می گردد یا به عبارت دیگر، یک پدیده معلول روند حرکت و تغییر در پدیده های پیش از خود است. هر پدیدۀ مشخص که حاصل حرکت و تغییر پدیده های دیگر است نه تنها برطبق تضادهای درونی خویش در حال تغییر و تحول است، بلکه خود نیز در رابطۀ متقابل با پدیده های معین دیگر، علت به وجود آمدن پدیده یا پدیده های نو است.
تضادهای عام و خاص پدیده ها
تضادهای پدیده ها دو گونه اند: تضادهای خاص و تضادهای عام. تضادهای خاص پدیده ها، مجموعه ای از تضادهای ویژه اند که یک پدیده را همچون یک کل واحد به وجود می آورند. شناخت هر پدیده منوط به شناخت حرکت همین تضادها است. تضادهای عام پدیده ها تضادهای مشترک بین همۀ پدیده ها هستند و هیچ پدیده ای جدا از آنها نیست.
تضادهای عام پدیده ها
تضاد کمیت و کیفیت
همۀ پدیده ها در درون دارای کمیت و کیفیت اند به عبارت دیگر همۀ پدیده ها و هر پدیده ای به کمّی و کیفی تقسیم می شوند. کمیت هر پدیده سهمی است که آن پدیده از ماده یا انعکاسات آن کسب می کند، به عبارت دیگر تغییر کمی به معنی تغییر جرم یا انرژی و یا هر دوی اینها در پدیده یا مادۀ مشخص است. تغییر کمی در پدیده تنها زمانی ممکن است که آن پدیده در کنش و رابطۀ متقابل با پدیده های دیگر باشد، یعنی افزایش جرم و انرژی یک پدیدۀ مورد نظر مشروط به جذب جرم و انرژی از پدیده های دیگر و یا کاهش جرم و انرژی در همان پدیدۀ مورد نظر با انتقال جرم و انرژی به پدیده های دیگر است. کیفیت پدیده سازمان ماده ای است که پدیده از آن تشکیل می شود، یا به بیان دیگر استقرار ویژۀ مجموعۀ قطب های تضادهای خاص پدیده نسبت به یکدیگر است. تغییر کیفی تنها در سرحدهای تغییر کمی رخ می دهد. کمیت و کیفیت در حرکت درونی پدیده متقابلا بر یکدیگر تأثیر می گذارند و یکدیگر را محدود و مشروط می سازند. بنابراین غیر ممکن است که تغییر کیفی پدیده بدون تغییر کمی، یعنی بدون تغییر جرمی یا حرکتی آن صورت گیرد. حد معینی از تغییر کمّی با افزایش یا کاهش ماده و انعکاس های آن، زمینۀ تغییر کیفی را ایجاد می کند و تغییر کیفی موجب تغییر خود پدیده و بنابراین تغییر کلی سهم پدیده جدید از ماده و سازمان و روابط اجزای آن می گردد. تغییرات کمّی و کیفی هر پدیده دارای خصلتی محدود اند یعنی تغییرات آنها بی پایان و بی نهایت نیست. تغییرات کمّی پدیده دارای خصلت انباشتی و تدریجی است ولی تغییرات کیفی دارای خصلتی ناگهانی و جهشی است. تغییرات کمّی پدیده براساس حرکت و ظرفیت درونی آن تا حد معینی پیش می رود و آنگاه ناگهان تغییری کیفی رخ می دهد. انگلس در دیالکتیک طبیعت می گوید: «رابطۀ کیفیت و کمیت رابطه ای متقابل است و کیفیت هم می تواند همان قدر به کمیت تبدیل شود که کمیت به کیفیت، و اینکه، در واقع کنش متقابل وقوع می یابد.» درک تضاد کمیت و کیفیت بدون مشخص کردن نقش تضادهای عام دیگری که وسایل شناخت کیفیت پدیده ها هستند، ممکن نیست. این تضادها در زیر بیان می شوند.
تضاد محتوا و شکل
محتوا و شکل پدیده یک تضاد عام در همۀ پدیده ها اند. محتوا مشتمل بر کمیت و کیفیت درونی پدیده است. شکل، کیفیت یا سازمان بیرونی و قابل مشاهدۀ پدیده است. تغییرات شکل و محتوا متقابلا بر یکدیگر تأثیر می گذارند. قطب فعال در تضاد بین محتوا و شکل، معمولا محتواست. از آنجا که محتوا مشتمل بر کمیت و کیفیت درونی پدیده است تغییر آن هم تدریجی و هم ناگهانی است. این نحوۀ تغییر محتوا بر تغییر شکل اثرات مشابهی دارد.
تضاد خاص و عام
خاص و عام دو قطب یک تضاد عام در همۀ پدیده ها و در رابطۀ پدیده ها با یکدیگرند. به عبارت دیگر تضادها چه در درون پدیده ها و چه در رابطۀ پدیده ها با یگدیگر به دسته های خاص و عام تقسیم می شوند. این دسته های خاص و عام به عنوان قطب های تضاد متقابلا بر یگدیگر تأثیر می گذارند. خاص و عام به عنوان دو قطب تضاد یکدیگر را متعین و مشروط می کنند و برای حرکت های یکدیگر حد و نسبیت قایل می شوند. قطب فعال تضاد خاص و عام معمولا حرکت خاص برای خروج از شمول یک عام است. اگر مجموعۀ تضادهای خاص پدیده تغییر کنند یا آن تضاد خاصی که ماهیت پدیده را تشکیل می دهد تغییر نماید خود پدیده به پدیدۀ دیگری تبدیل خواهد شد، بنابراین پدیدۀ مورد نظر از دسته عام پیشین خارج و به دستۀ عام دیگر وارد یا همراه با تغییرات مشابه در سایر پدیده ها دستۀ عام جدیدی ایجاد خواهد کرد.
 
تضاد جزء و کل
جزء و کل پدیده قطب های یک تضاد عام همۀ پدیده ها هستند. هر پدیده از مجموعه ای از تضادها به وجود می آید که این تضادها اجزای آن پدیده را تشکیل می دهند. کل نماد وحدت این تضادها به عنوان یک پدیده است. در تضاد جزء و کل قطب فعال معمولا جزء است. کل تا مرحلۀ معینی می تواند در برابر تغییرات جزء مقاومت کند و این تغییرات را حتی با واکنش بحران زا در خود مهار نماید و بدین سان موجودیت خود را حفظ کند، ولی این وضع برای همیشه ممکن نیست، زیرا تغییر در کمیت، تغییر در کیفیت (چه سازمان درونی و چه شکل) را که امری ناگهانی و تبدیل کننده پدیده به پدیدۀ دیگر است به دنبال خواهد داشت.
تضاد واقعیت و امکان
واقعیت و امکان پدیده ها قطب های یک تضاد عام همۀ پدیده ها هستند. واقعیت ها تضادهای تحقق یافته یا موجود پدیده و بنابراین بیانگر موجودیت خود پدیده و امکان ها تضادهای تحقق پذیر پدیده و بنابراین بیانگر احتمال وجود پدیده های جدید اند. حرکت تضادهای موجود در هر پدیده بیانگر امکان عینی پیدایی تضادهای نوینی همچون یک کل یا پدیدۀ دیگرند. در درون پدیده ها تضادهای موجود و واقعی آن گونه عمل می کنند که همواره بیانگر امکان ظهور تضادهای نوین اند. قطب فعال در تضاد بین واقعیت و امکان، تا مرحلۀ معینی، واقعیت است ولی قطب فعال نهایی امکان است، زیرا حرکت همۀ تضادها بیانگر امکان ظهور تضادهای نوین و بنابراین واقعیت های جدید است.
تضاد پدیده و ضد پدیده
خود پدیده و ضد آن قطب های یک تضاد عام همۀ پدیده ها هستند. این تضاد نوعی از تضاد کل و جزء مشترک در همۀ پدیده ها است. در هر پدیده، ضد پدیده همچون جزئی از پدیده و قطب دیگر تضاد با خود پدیده و در درون آن به وجود می آید. ضد پدیده با خود پدیده تغییر و تحول و رشد می یابد. ضد پدیده به عنوان قطب دیگر پدیده در مبارزۀ مطلق با پدیده و وحدت نسبی با آن است. ضد پدیده عامل نفی کننده پدیده است. بنابراین می توان از تضاد بین پدیده و ضد پدیده به نام تضاد پدیده و نافی پدیده اسم برد. در تضاد بین پدیده و نافی پدیده تا مرحلۀ معینی از رشد پدیده، قطب فعال، خود ِ پدیده است، ولی از آن هنگام که رشد و تغییر محتوای پدیده به مرحلۀ نهایی می رسد، ضد پدیده یا نافی پدیده از قطب منفعل به قطب فعال تبدیل می شود و سرانجام پدیده را نفی می کند. به روند عمومی نفی پدیده ها و پیدایی پدیده های نوین از پدیده های پیشین که در هرکدام از آنها مبارزه و وحدت پدیده و نافی پدیده حاکم است و این سرنوشت همیشگی پیدایی پدیده ها از پدیده های پیشین است، قانون نفی نفی گفته می شود. مفهوم تاریخ (چه تاریخ طبیعی، چه تاریخ اجتماعی و چه تاریخ تفکر) چیزی جز مبارزۀ درونی تضاد پدیده و نافی پدیده و تبدیل پدیده های موجود یا پیشین به پدیده های دیگر و جدید نیست.
تضاد ضرورت و تصادف
ضرورت و تصادف در پدیده نیز قطب های یک تضاد عام همۀ پدیده ها هستند. ضرورت به معنی روندهای تغییر قانونمند (یا کد دار) پدیده است. حاصل پدیده ای که براساس ضرورت نفی می شود پدیده ایست همانند پدیدۀ پیشین (گندم از گندم بروید، جو ز جو). تصادف به معنی انحراف از روندهای تغییر قانونمند در پدیده است. تصادف بیانگر نقش عوامل غیر معمول در روندهای تغییر قانونمند پدیده است. حاصل نفی پدیده ای که عوامل غیر معمول یا تصادفی و اتفاقی در روند تغییر آن اثر فعال می گذارند پدیده ای است ناهمانند با پدیدۀ پیشین. اینکه تا چه حد پدیدۀ جدید همانند یا ناهمانند با پدیدۀ پیشین است بستگی به این دارد که شدت و نوع اثر گذاری عوامل غیر معمول یا تصادفی در روند نفی قانونمند پدیده پیشین چگونه بوده است. منشأ عوامل غیر معمول یا تصادفی اثر گذار در نفی پدیده هم می تواند از درون خود پدیدۀ پیشین باشد و هم از عواملی خارج از آن پدیده. در مبارزۀ قطب های تضاد ضرورت و تصادف، نقش فعال به طور معمول با ضرورت است و حاصل نفی ِ پدیدۀ پیشین، پدیدۀ دیگری است همانند پدیدۀ پیشین. ولی اگر تصادف به قطب فعال تبدیل شود، حاصل نفی، پدیدۀ جدیدی است ناهمانند با پدیدۀ پیشین. اگر وجود، نقش و حوزه های عمل عوامل غیر معمول یا تصادفی اثر گذار در نفی پدیده تا حدی معلوم باشند می توان احتمالات انحراف از ضرورت را تعیین کرد یا تخمین زد.
تضاد کنش و واکنش
همۀ تضادهای پدیده ها و قطب های آنها در کنش و واکنش یا تأثیر و تأثیر متقابل نسبت به یکدیگرند به گونه ای که می توان از خود کنش و واکنش یا تأثیر و تأثیر متقابل همچون قطب های یک تضاد عام پدیده ها نام برد. انگلس در دیالکتیک طبیعت می گوید: «کنش متقابل علت واقعی پدیده هاست.  … برای کسی که علیت را نفی می کند هر اصل طبیعی فقط یک فرضیه است، از جمله تجزیه و تحلیل شیمیائی سیارات از طریق تجزیۀ طیفی. چه بی مایگی فکری ای با چنین نقطه نظری بجای می ماند!» در کنش و واکنش متقابل اضداد و پدیده ها، هم امکان نفی یک یا هر دو قطب وجود دارد و هم امکان سازگاری نسبی و موقت آنها و رشد متقابلشان.
دو تضاد خاص پدیده ها که اهمیت عام دارند
همۀ تضادهای خاص تشکیل دهندۀ پدیده ها جایگاه و نقش یکسانی در پدیده ها ندارند. بنابراین تضادهای خاص نیز در پدیده ها برحسب جایگاه و نقش شان تقسیم می شوند و این تقسیم یک قانون عام همۀ پدیده هاست. این دو تضاد در پدیده یکی تضاد اصلی و دیگری تضاد عمده است. یک تضاد خاص در پدیده تضاد ماهوی یا اصلی است به طوری که موجودیت آن پدیده منوط و مشروط به وجود آن تضاد خاص است و به همین علت به آن تضاد اصلی یا ماهوی گفته می شود. تضادهای اصلی یا ماهوی در پدیده های گوناگون متفاوتند و به گونه های گوناگون متجلی می شوند، یکی از این تجلی ها همچون تضاد پدیده و نافی پدیده نمود می یابد. بقیۀ تضادهای خاص پدیده نسبت به این تضاد، تضادهای فرعی یا حتی برخی از آنها تضادهای عرضی اند. در شرایط معینی یک تضاد در پدیده ها به تضاد عمده تبدیل می شود. معنی تضاد عمده این است که یک تضاد در پدیده چنان فعال می گردد که حل تضادهای دیگر پدیده منوط و مشروط به حل این تضاد خواهد بود به عبارت دیگر به فعال ترین تضادی که بر روی حرکت تضادهای دیگر چنان اثر می گذارد که حل آنها منوط و مشروط به حل این تضاد است تضاد عمده گفته می شود. هیچ تضادی در عمر یک پدیده به طور ثابت تضاد عمده نیست، تضادهای عمده نه تنها در پدیده های گوناگون متفاوت اند، بلکه در یک پدیده نیز تضاد عمده می تواند از یک تضاد به تضادی دیگر تغییر کند. برای تبدیل یک پدیده به پدیده ای دیگر باید تضاد اصلی یا ماهوی به تضادی عمده تبدیل شود، ولی اگر تضاد عمده همان تضاد اصلی نباشد نفی تضاد اصلی به نفی تضاد عمده مشروط می شود به عبارت دیگر حل تضاد اصلی تا حل تضاد عمده به تأخیر می افتد یا با پیدایی تضاد عمده و حل آن، حل تضاد اصلی شتاب می گیرد.
یک پدیدۀ ساده مانند تخم یک پرنده را در نظر بگیریم: تضاد اصلی در تخم پرنده تضاد بین نطفه همچون نافی یا ضد تخم (که خود نیز یک پدیده است) و کل تخم به عنوان یک پدیده است. از حرکت و تغییرات درونی این تضاد است که تخم به جوجه تبدیل می شود. ولی این تضاد اصلی بدون حل تضادی که بین تخم پرنده و محیط آن برقرار است به حرکت در نخواهد آمد و فعال نخواهد شد. تضاد بین تخم پرنده و محیط آن، تضاد عمده ای است که اگر در شرایطی معیّن تا زمانی معیّن حرارتی (انرژی) با درجۀ مشخص در مدتی مشخص به درون تخم پرنده منتقل نشود و موجب تغییرات کمی و در نتیجه تغییرات کیفی در آن نگردد، تخم پرنده قابلیت و توان ذاتی خود را برای تبدیل شدن به جوجه بروز نمی دهد یا از دست می دهد. پس تضاد بین تخم پرنده و محیط آن تضاد عمده ای است که تا حل نگردد حل تضاد اصلی آن یعنی تضاد نطفه و تخم به تأخیر خواهد افتاد یا اگر حل تضاد عمده به عنوان شرط حل تضاد اصلی فراهم نگردد امکان حل تضاد اصلی برای همیشه از بین می رود. همین نقش تضاد عمده برای دانۀ جو که اگر در زمینی با رطوبت و حرارت معین قرار نگیرد و این رطوبت و حرارت در درون دانۀ جو نافی آن را فعال نکند صادق است. روشن است که در پدیده های گوناگون نقش حل تضاد عمده شباهت کاملی به یکدیگر ندارند. در یک سری از پدیده ها حل تضاد عمده مشروط به افزوده شدن عناصر خارج از پدیده به درون آن است (مانند حوزه های گیاهی و جانوری) و در یک سری از پدیده های دیگر حل این تضاد با دفع عناصری از درون پدیده به خارج از آن یا با ایجاد تغییر در خود پدیده حاصل می شود تا تضاد اصلی فعال گردد (مانند جنگ های گوناگون یا عوامل دیگر که همچون تضادهای عمده برخی از آنها موجب تسریع حل تضاد اصلی یا اساسی شیوه های تولید اجتماعی می گردند و برخی دیگر حل آن را به تأخیر می اندازند. برخی از جنگ ها موجب فروکش کردن موقت تضاد طبقاتی می گردند و برخی دیگر آنها را تشدید می کنند) تغییرات کمی در جامعه منوط به جذب طبیعت در جامعه (چه از راه تکامل وسایل تولید و مصرف و چه از راه امکان تغذیۀ جمعیت فزون یافته) است که از طریق فعالیت اعضای جامعه برای منضم کردن طبیعت در شکل مفید برای جامعه و نیز با افزایش جمعیت صورت می گیرد و از اینجاست که شیوه های تولیدی، که تضاد اصلی در آنها تضاد نیروهای مولد و سازمان اجتماعی تولید است و بنابراین تضادهای طبقاتی که عامل تغییر ساختار اجتماعی اند، سرچشمه می گیرند.
شیوۀ شناخت پدیده ها
در روش شناخت دیالکتیکی پدیده ها، نخست باید عام ترین پدیده را در یک حوزه از واقعیت های عینی مشخص کرد. روشن است که تشخیص پدیده یا چیز عام در یک حوزه از واقعیت های عینی به کاری تحقیقی در آن حوزه نیاز دارد. آنگاه باید با تجزیه و تجرید عناصر تشکیل دهندۀ پدیدۀ عام به ساده ترین عوامل آن که همچون تضاد بنیادین، اصلی یا ماهوی پدیدۀ عام نقش ایفا می کند، دست یافت. این ساده ترین عامل، تضادی است که دیگر نمی توان دو قطب آن را به عنوان تضادهای مجزا باز تجزیه و بنابراین تجرید کرد تا به تضاد بنیادی تری رسید. سپس باید در روندی معکوس بررسی را با تحلیل تضادهای درون آن حوزه در رابطه با این تضاد بنیادین به پیش برد تا پدیده های آن حوزه از واقعیت های عینی در تأثیر متقابل شان بر یکدیگر براساس نقش و جایگاه سلسلۀ تعین ها یا ویژگی های آنها در ذهن ترکیب شوند. این روند را باید تا رسیدن به یک کلیت جامع ِ همراه با درک حرکت ویژگی ها یا تعین های واقعیت های عینی آن حوزه به پیش برد و بدین طریق به شناخت آن حوزه نایل گردید. انگلس می گوید: «در واقع تمامی شناخت واقعی کامل (همه شمول) منحصرا عبارتست از ارتقای شئ منفرد در فکر از فردیت به جزئیت و از جزئیت به کلیت.  … صورت کلیت در طبیعت قانون است. … با اتخاذ دید تاریخی مسأله معنای مسلمی خواهد داشت: ما فقط می توانیم تحت شرایط عصر خویش و تا آنجا که این شرایط اجازه می دهند، بدانیم.»
روشن است که در تمام لحظه های کل روند شناخت، علاوه بر تضادهای خاص پدیده، باید تضادهای عام پدیده ها (مانند تضاد کمیت و کیفیت یا تضاد محتوا و شکل و غیره) همچون دریافت های اساسی دیالکتیک ماتریالیستی در ذهن حضور داشته باشند و دائماً نقش ایفا کنند.
* جلد نخست سرمایه، مارکس، ترجمۀ حسن مرتضوی.
** حقیقت تطبیق شعور بر عین واقع است.  
10
 

۱ دیدگاه

  1. هادی ماکویی says

    مسعود بهبودی در نقد خود بر مقالۀ «پدیده و تضادهای آن» تنها یک جمله از آن را گرفته است و با گفتن اینکه به بقیۀ مقاله شاید بعدا برخورد کند خود را از درگیر شدن با آن خلاص کرده است. بهبودی به شیوه ای نادرست وارد این بحث شده است، چون از یک سو قصد تخطئۀ این مقاله را داشته و از سوی دیگر حاضر به ورود به این میدان نیست. او نظر متفاوت خود را دربارۀ پدیده به نام «تأمل و تحلیل» این مقاله جا می زند. بهبودی می توانست بجای نقدی شتاب زده و چسبیدن فقط به یک جمله سر فرصت و با «تأمل» به نقد این مقاله بپردازد. درست است جمله ای که بهبودی به آن می پردازد مهم است زیرا تعریفی از پدیده است ولی او این جمله را به انزوا می برد و به آن حمله ور می شود. بهبودی با به انزوا کشاندن این جمله تمام مقدمات آن را محو می کند و جالب این است که خود مقاله در بالا حی و حاضر است.
    جمله ای که بهبودی تصور می کند حکم محکومیت مقاله است و به همین دلیل چهار بار تکرارش می کند چنین است: «من به مجموعه ای از تضادها که در رابطه با هم یک کل واحد تشکیل می دهند پدیده می گویم.» بهبودی می خواهد نشان دهد که این تعریف علاوه بر آنکه نادرست است پایۀ مادی هم ندارد و درست به همین دلیل مقدمات آن را نا دیده می گیرد. من این مقدمات را از متن مقاله در اینجا کپی می کنم تا توجه خوانندگان را به عمل بهبودی جلب کنم. در متن مقالۀ فرهیخته، مقدمات زیر پیش از این جمله آمده است: «من پدیده ها را به عنوان نمودها در برابر اشیای فی نفسه قرار نمی دهم، بلکه آنها را به عنوان تودۀ کنکرت بی پایان ماده که کل دنیای مادی (هستی، طبیعت، جوامع و انعکاس هایشان در تفکر انسان) از آنها تشکیل شده اند، می دانم. به عبارت دیگر پدیده را معادل شئ به مفهوم فلسفی آن یعنی وحدت امکان و واقعیت یا به طور ساده برابر با «چیز» به معنی وجود کنکرت یا تعیّن یافتۀ فرد در برابر مفهوم کلی هستی بکار می برم. به سخن موجز: پدیده ها افراد هستی اند، به گونه ای که هستی همچون حالت تعیّن یافتۀ ماده، همیشه صرفاً به صورت پدیده ها وجود دارد؛ هرچند که پدیده با این مفهوم در فلسفه های ایده آلیستی سابقه ندارد من آن را طبق نگرش بالا به کار می برم.»
    بهبودی می گوید: «من فقط همین حکم (جمله) بهروز فرهیخته را مورد تأمل و تحلیل قرار می دهم تا ببینیم چه حاصل می آید تحلیل کل مطلب ایشان شاید در فرصت دیگری صورت گیرد.» بهبودی در ۴ قسمت به اصطلاح « تأمل و تحلیل» خود را ارائه می دهد. در قسمت ١ می گوید «اولا از بهروز فرهیخته چه پنهان که «هیچ کلی از مجموعه تضادها» تشکیل نمی یابد و نمی تواند هم تشکیل یابد.» چرا؟ چون بهبودی این طور فکر می کند دیگران باید آن را به عنوان « تأمل و تحلیل» بپذیرند؟ پیش از اینکه به دلیل بهبودی بپردازم باید خاطر نشان کنم که او یک قدم پس از نقل جملۀ فرهیخته، او را تحریف کرده است. فرهیخته از «مجموعه ای از تضادها» سخن می گوید و بهبودی از «مجموعه تضادها» به نام فرهیخته. اینجا تفاوت در این است که برای فرهیخته تضادهای مشخصی، که حتما با در نظر گرفتن مقدماتی که فرهیخته گفته است تضادهای مادی یا انعکاسات آنها هستند، در ارتباط با هم یک کل واحد را تشکیل می دهند، ولی بهبودی با نقل تحریف آمیز خود تضادها را نامشخص کرده است که بتواند فرهیخته را رد کند.
    حال به دلایل بهبودی بپردازیم. او می گوید: «برای اینکه هر کل از ذره تا کهکشان همیشه طبیعت و یا خصلت دیالک تیکی دارد.» پس معلوم می شود که «تضاد» در ذهن بهبودی طبیعت و یا خصلت دیالکتیکی ندارد! فرهیخته به روشنی نشان می دهد که هر تضاد به دو قطب تقسیم می شود و این دو قطب در مبارزۀ مطلق با هم و در وحدت نسبی با یکدیگرند. بهبودی مفهوم «تضاد» را با مفهوم «مبارزه» عوضی گرفته است و به همین دلیل است که می گوید: «اقطاب هر چیزی هرگز فقط در تضاد با هم قرار ندارند. بلکه همزمان در وحدت با هم قرار دارند» مثال های بهبودی مانند وحدت و تضاد همزمان پرولتاریا با بورژوازی، یا پروتون و الکترون هم این خطای او را نشان می دهند.
    می دانیم لغت تضاد اسم مصدر است و به معنی مخالف هم بودن و ضد یکدیگر بودن است. پس تضاد این است که دو چیز ضد یکدیگرند. اما اگر مانند بهبودی بگوئیم: «معنی دیالک تیک هم همین وحدت اضداد است، تضاد و پیوند همزمان است.» با اینکه قسمت اول جملۀ او درست است ولی وقتی می گوید «تضاد و پیوند همزمان است» قسمت اول را هم خراب می کند، زیرا تضاد را که رابطۀ دو ضد است به یک طرف تخالف اضداد تقلیل می دهد. در حالی که در دیدگاه فرهیخته، به درستی، تضاد مبارزه و وحدت دو ضد مادی یا انعکاسات اضداد مادی در ذهن انسان است. هر کسی می تواند تأیید درستی این درک را در نظرات کلاسیک های مارکسیست بیابد. «کل دیالک تیکی جدیدی» که بهبودی از آن نام می برد فقط شامل یک تضاد است؛ البته اگر تضاد را درست به کار ببرد. در حالی که در دید فرهیخته پدیده چیز بسیطی نیست، بلکه شامل مجموعه ای از تضادها است و هر تضاد خود شامل دو قطب یا دو چیز است که با یکدیگر در مبارزه هستند و از آنجا که این دو چیز دو قطب یک تضاد اند بی شک در پیوند و وحدت با یکدیگر قرار دارند.
    بهبودی در قسمت ۲ می گوید: «کل واحدی که می تواند وجود داشته باشد، اگر قصد کسی تبیین علمی و دقیق آن باشد، سیستم نامیده می شود و نه پدیده.» کل به مفهوم یک وجود تام و تمام است با اجزائی مشخص. سیستم مجموعه ای از قواعد علمی است که برای تبیین پدیده به کار می رود. به آنچه ساختار، تجهیزات و ویژگی چیزی را مشخص کند سیستم می گویند. در حالی که فرهیخته پدیده را به معنی خود چیز، وجود مادی خود چیز و نه قواعد ساختاری چیز به کار می برد. بنابراین می بینیم که این ایراد بهبودی غلط و بی ربط است.
    در قسمت ١، دیالکتیک برای بهبودی پیوند و تضاد اقطاب بود. در قسمت ۲ همین هم به عناصر به عنوان «داربست معینی» تقلیل می یابد. با لفظ «عناصر» بهبودی هم، می توان نظر فرهیخته را بیان داشت. می توان گفت تضاد مبارزه و وحدت دو عنصر است و مجموعه ای از عناصری که دو دو در تضاد با یکدیگرند یک پدیده را تشکیل می دهند. ولی اِشکال استفاده از عنصر این است که این مفهومی بسیط را به ذهن متبادر می کند و به نظر من فرهیخته آگاهانه از آن بجای چیزهایی که به عنوان قطبین تضاد با یکدیگرند، استفاده نکرده است. بهبودی در اینجا زبان بازی کرده است نه یک تحلیل. بهبودی اشتباه می کند که می گوید تفاوت داس و چکش «نحوه متفاوت پیوند اتم های آهن با یکدیگر است». در بخش آهنی، داس و چکش، هیچ تفاوتی در پیوند اتم های آهن با یکدیگر ندارند. اگر آهن با وسایلی و کار انسان به داس، چکش و غیره تبدیل شود، ربطی به آهن به عنوان پدیده و عنصر طبیعی ندارد. داس و چکش هم پدیده اند، ولی نه پدیدۀ طبیعی آهن و نه حتی آهن پالایش شده. داس و چکش با آهن و مثلا با چوب ساخته می شوند و اگر داس و چکش را ذوب کنند به آهن و چوب سوخته یا کربن تبدیل می شود. بهبودی برای پیشبرد حرف خود داس و چکش را فقط از آهن می داند، این با واقعیت داس و چکش در تاریخ ابزار سازی مطابقت ندارد.
    در قسمت ۳ بهبودی می گوید: «پدیده اما به چیز بکلی دیگری می گویند: پدیده یک مقوله مهم فلسفی است. در مقوله فلسفی پدیده، مجموعه خواص خارجی چیزها، روندها و غیره تجرید می یابند، خواصی که بکمک حواس، مشاهده و تجربه بیواسطه برای ما قابل دسترسی اند.» این تعریف بهبودی از پدیده چیزی است که فرهیخته در همان آغاز مقالۀ خود تکلیف را با آن تعیین کرده است. یعنی مفهوم ایده آلیستی پدیده که عبارت از «مجموعه خواص خارجی چیزها» یا همان نمود است؛ که به نظر کانتی ها فقط همین قابل شناخت است. آنچه بهبودی در این باره می گوید هیچ چیز بیش از این ندارد. معلوم نیست که چرا باید دید ایده آلیستی بهبودی را دربارۀ پدیده معتبر دانست. آیا چون فیلسوفان ایده آلیست چنین می گویند؟
    با حرف بهبودی دربارۀ پدیده به معنی خواص خارجی چیزها، روندها و غیره (این «و غیره» در بحث فلسفی واقعاً بسیار دقیق است و مقام شامخی دارد!!) چگونه می توان این نظر انگلس را که «کنش متقابل علت واقعی پدیده ها است» درک کرد؟ آیا کنش متقابل صرفاً علت «مجموعه خواص خارجی چیزها» است؟ پس علت خواص درونی چیزها چیست؟ چرا بهبودی در این مورد سکوت کرده است، آیا این سکوت به این دلیل نیست که او مانند کانتی ها درون پدیده یا شئ در خود (فی نفسه) را ناشناختنی می داند؟
    بهبودی می گوید: «مفهوم پدیده ضد دیالک تیکی مفهوم ماهیت را تشکیل می دهد.» پدیده ضد دیالکتیکی یعنی چه؟ بهبودی که ظاهراً به دیالکتیک اعتقاد دارد چگونه مدعی است که ماهیت، مفهوم پدیدۀ ضد دیالکتیکی است و دست آخر خود ماهیت چیست؟ برطبق نظر انگلس ماهیت ِ نظام تولیدی سرمایه داری، تضاد بین تولید اجتماعی شده و تصاحب (مالکیت) خصوصی سرمایه دارانه است. می بینیم که انگلس ماهیت را نظام سرمایه داری یک تضاد می داند. اینکه ماهیت اشیا و پدیده ها یک تضاد است را می توان در مورد هر چیز به تحقیق نشان داد. اگر آنچنان که بهبودی ادعا می کند «مفهوم پدیده ضد دیالک تیکی مفهوم ماهیت را تشکیل می دهد»، بنابراین این ماهیت هیچ ربطی به تضاد ندارد، زیرا جوهر یا ماهیت دیالکتیک چیزی جز تضاد نیست.
    بهبودی که از یک در پدیده و از در دیگر تضاد را بیرون رانده و همین کار را با ماهیت و تضاد کرده است، از در سوم همۀ اینها را وارد کرده و می گوید: «پدیده، ضمنا هم بیانگر خواص اصلی و ماهوی است و هم بیانگر خواص فرعی و غیر ماهوی.» او اینجا فراموش کرده است که پدیده را «مجموعۀ خواص خارجی چیزها» تعریف کرده است. اگر این دو حرف را با هم در نظر بگیریم، ماهیت از نظر بهبودی مفهوم خاصیت اصلی خارجی پدیده خواهد بود!
    در قسمت ۴ بهبودی می گوید: «مفهوم «پدیده» بمعانی دیگری نیز در رابطه با مجموعه معینی از ابژکت ها، روندها و غیره، مادی و معنوی بکار می رود: به عنوان مثال: پدیده های طبیعی، پدیده های اجتماعی، پدیده های روانی و غیره.» معلوم نیست که بهبودی در این قسمت چهارم می خواهد چه بگوید. آیا می خواهد بگوید پدیده های اجتماعی و روانی را هم باید در نظر داشت و با در نظر داشتن اینها مفهومی که فرهیخته از پدیده ارائه می دهد نادرست خواهد شد؟ ولی فرهیخته در همان پاراگراف اول مقالۀ خود می گوید انعکاس های طبیعت و جوامع نیز در تفکر انسان همچون توده های بی پایانی از پدیده ها جلوه گر می شوند. مهم این است که فرهیخته به عنوان ماتریالیست رابطۀ تفکر و طبیعت و جامعه را از طریق انعکاس طبیعت و جامعه در تفکر نشان می دهد. او پدیده های روانی را از این قاعده مستثنی نکرده است. پدیده های روانی همان قدر پدیده اند که پدیده های اجتماعی و طبیعی چنین اند، یعنی همۀ آنها مجموعۀ تضادهای کنکرت با منشأ مادی هستند.

    دوست داشتن

  2. مسعود بهبودی says

    «من به مجموعه ای از تضادها که در رابطه با هم یک کل واحد تشکیل می دهند پدیده می گویم.» (بهروز فرهیخته)

    من فقط همین حکم (جمله) بهروز فرهیخته را مورد تأمل و تحلیل قرار می دهم تا ببینیم چه حاصل می آید
    تحلیل کل مطلب ایشان شاید در فرصت دیگری صورت گیرد.

    1
    «من به مجموعه ای از تضادها که در رابطه با هم یک کل واحد تشکیل می دهند پدیده می گویم.» (بهروز فرهیخته)

    اولا از بهروز فرهیخته چه پنهان که «هیچ کلی از مجموعه تضادها» تشکیل نمی یابد و نمی تواند هم تشکیل یابد.
    برای اینکه هر کل از ذره تا کهکشان همیشه طبیعت و یا خصلت دیالک تیکی دارد.
    مثلا هر اتم به مثابه کل جولانگاه دیالک تیک پروتون و الکترون (دو ضد مثبت و منفی) به مثابه دیالک تیک هسته و پوسته هر اتم است.
    اقطاب هر چیزی هرگز فقط در تضاد با هم قرار ندارند.
    بلکه همزمان در وحدت با هم قرار دارند:
    مثلا پرولتاریا با بورژوازی در وحدت و تضاد همزمان قرار دارد، در همبائی و ستیز همزمان قرار دارد.
    به همین دلیل از دیالک تیک کار و سرمایه (پرولتاریا و بورژوازی) سخن می رود.
    معنی دیالک تیک هم همین وحدت اضداد است، تضاد و پیوند همزمان است.
    اگر هم تضاد روزی اوج گیرد و برونی شود و کل موجود را کن فیکون سازد، بلافاصله کل دیالک تیکی جدیدی پدید می یابد که به نوبه خود میدان وحدت اضداد است.
    میدان پیوند و تضاد اقطاب متشکله است.

    2
    «من به مجموعه ای از تضادها که در رابطه با هم یک کل واحد تشکیل می دهند پدیده می گویم.»
    (بهروز فرهیخته)

    کل واحدی که می تواند وجود داشته باشد، اگر قصد کسی تبیین علمی و دقیق آن باشد، سیستم نامیده می شود و نه پدیده.
    سیستم خود در دیالک تیک عنصر ـ ساختار ـ سیستم وجود دارد.
    این نه تضادها، بلکه عناصر اند که در داربست معینی سیستمی را تشکیل می دهند، سیستمی که عرصه پیوند و تضاد عناصر متشکله خویش است.
    ساختار به معنی نحوه پیوند عناصر مربوطه است:
    مثال:
    داس و چکش و تبر و تیر و شمشیر از مجموعه عناصر واحدی تشکیل می یابند:
    همه از اتم های آهن تشکیل می یابند.
    آنچه که آنها را به داس و چکش و غیره تبدیل می کند، ساختار متفاوت آنها ست.
    یعنی نحوه متفاوت پیوند اتم های آهن با یکدیگر است.
    اگر داس و چکش و غیره را ذوب کنیم دوباره به چیز واحد آغازین (آهن) بدل می شوند.
    درست به دلیل تفاوت ساختاری است که سیستم ها، فونکسیون های متفاوت کسب می کنند:
    یکی داس می شود و به درد درو می خورد.
    دیگری چرخ خیاطی می شود و به درد دوخت و دوز می خورد.
    به همین دلیل دیالک تیک دیگری قوام می یابد:
    دیالک تیک ساختار و فونکسیون

    این دیالک تیک ها ولی همه از دم عینی اند و نه دلبخواهی.
    به همین دلیل حریفی به نام انگلس اثری به نام «دیالک تیک طبیعت» به میراث نهاده و در آن در تک تک عرصه های هستی، دیالک تیک عینی را نشان داده است.

    3
    «من به مجموعه ای از تضادها که در رابطه با هم یک کل واحد تشکیل می دهند پدیده می گویم.»
    (بهروز فرهیخته)

    پدیده اما به چیز بکلی دیگری می گویند:
    پدیده یک مقوله مهم فلسفی است.
    در مقوله فلسفی پدیده، مجموعه خواص خارجی چیزها، روندها و غیره تجرید می یابند، خواصی که بکمک حواس، مشاهده و تجربه بیواسطه برای ما قابل دسترسی اند.
    مفهوم پدیده ضد دیالک تیکی مفهوم ماهیت را تشکیل می دهد.
    پدیده برخلاف ماهیت حاوی خصلت منفرد، تصادفی و متغیر است.
    پدیده، ضمنا هم بیانگر خواص اصلی و ماهوی است و هم بیانگر خواص فرعی و غیرماهوی.
    دیالک تیک پدیده و ماهیت.

    4
    «من به مجموعه ای از تضادها که در رابطه با هم یک کل واحد تشکیل می دهند پدیده می گویم.»
    (بهروز فرهیخته)

    مفهوم «پدیده» بمعانی دیگری نیز در رابطه با مجموعه معینی از ابژکت ها، روندها و غیره مادی و معنوی بکار می رود:

    به عنوان مثال:

    پدیده های طبیعی
    پدیده های اجتماعی
    پدیده های روانی
    و غیره.

    در این گونه موارد مفهوم « پدیده» با مفاهیم «شیئ»، «چیز»، «روند» و امثالهم خویشاوند است.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.