نظری

موضوع و متد

200px-Anti-Duhringموضوع و متد

ف. انگلس آرش پيشاهنگ

منتشر شده در نشر بیدار

بحثهايي در باره ي روش و ساختار كاپيتال

اقتصاد سياسي به معناي وسيع كلمه، علم به قوانيني است كه بر مبادله و معيشت زندگي مادي در جامعه ي انساني حاكم است. توليد و مبادله در عملكرد مختلف اند. توليد ميتواند بدون مبادله انجام پذيرد ولي مبادله چون از زيادي امر تنها مبادله ي محصولات است بدون توليد انجام پذير نيست. هريك ازاين دو عملكرد اجتماعي تحت نفوذ تأثيرات عمدتا خارجي ويژهاي قرار دارند و از اينرو عمدتا قوانين خاص ويژهي خود را دارا ميباشند. ولي از سوي ديگر ايندو همواره لازم و ملزوم يكديگرند و آنچنان اثري بر روي هم مي نهند كه آنها را ميتوان به منزلهي عرض و طول

مختصات منحني اقتصادي به شمار آورد. شرايطي كه انسانها درآن توليد و مبادله ميكنند از كشور به كشور و در هر كشور باز از هر نسل تا نسل ديگر عوض ميشود. از اين رو اقتصاد سياسي نميتواند در همه كشورها و در همه دورانهاي تاريخي يكسان باشد. از تير و كمان، چاقوي سنگي و مبادله ي استثنايي و معمول ميان وحشيان تا ماشين بخار هزار اسبه و دستگاههاي نساجي مكانيكي، راه آهن و بانك انگلستان فاصله ي عظيمي است. اهالي فويرلند همانطور كه به توليد كثير و به بازار جهاني نميرسند كارشان هم به تقلب در سفته بازي و ورشكستگي در بورس نميكشد. هركس بخواهد اقتصاد سياسي فويرلند را تابع قوانيني سازد كه بر انگلستان امروز حاكم ميباشد، روشن است كه از اين طريق جز پيش پا افتاده ترين كلي بافي ها چيزي ارائه نخواهد داد. نتيجتا اقتصاد سياسي ماهيتا علمي تاريخي است. اقتصاد سياسي به موضوعي تاريخي يعني به موضوعي دائم التغيير ميپردازد. اقتصاد سياسي ابتدا قوانين ويژه هريك از مراحل تكامل خاص توليد و مبادله را بررسي ميكند و سپس تازه در پايان اين بررسي ميتواند چند قانون كاملا عمومي را كه براي توليد و مبادله به طور كلي معتبراند وضع كند. درعين حال به خودي خود روشن است كه قوانيني كه براي شيوه هاي توليدي و اشكال مبادله معيني معتبراند، براي كليه دورانهاي تاريخي كه در آنها شيوه هاي توليدي و اشكال مبادله مذكور مشترك هستند نافذ ميباشند. بدينترتيب مثلا با ظهور پول فلزي يك سلسله از قوانين به كار ميرفتند كه براي همه كشورها و همه بخش هاي تاريخ كه در آنها پول فلزي واسطه مبادله ميباشد، معتبر است. از نوع و شيوه ي توليد و مبادله ي يك جامعه تاريخي معين و از پيششرطهاي تاريخي اين جامعه در عين حال نوع و شيوه ي توزيع محصولات نيز معلوم ميشود. در همپايي هاي قبيلهاي يا روستايي كه با مالكيت اشتراكي بر زمين همراه است و يا بقيه و يا بقاياي بسيار مشهود آن كليه اقوام متمدن قدم به عرصهي تاريخ مي نهند، توزيع تقريبا متعادل محصولات امري كاملا بديهي است، آنجا كه درميان اعضاي همباييهاي مذكور نابرابري بيشتري در توزيع محصولات بروز ميكند، اين ديگر علامت سرآغاز انحلال هم بايي است. زراعت محدود يا وسيع برحسب پيش شرطهاي تاريخي كه از درون آنها تكامل يافتهاند اشكال و توزيع كاملا متفاوتي را ايجاب ميكند. ولي آشكار است كه زراعت وسيع همواره مستلزم چنان توزيعي است كه از توزيع وابسته به زراعت محدود متفاوت است، كه زراعت وسيع يك تضاد طبقاتي سترگ- برده دار و برده، ارباب و دهقان بيگاري دهنده و سرمايهدار و كارگر مزدور را ضروري ساخته به وجود ميآورد در حاليكه توليد زراعي محدود به هيچوجه مشروط به وجود اختلاف طبقاتي در درون عناصر فعال در توليد كشاورزي نيست و برعكس وجود خود زراعت محدود، فروپاشي آغاز شده اقتصاد خرده را بشارت ميدهد. ورود و انتشار پول فلزي در كشوري كه در آنجا تابهحال صرفا اقتصاد طبيعي برقرار بوده است همواره با دگرگوني كندتر يا تندتر همراه بوده است و آنهم بدين ترتيب كه نابرابري توزيع در ميان افراد، يعني ضديت غني و فقر بيشتر و بيشتر فزوني ميگردد. كارگاه صنفي و محلي قرون وسطي وجود سرمايه داران بزرگ، كارگران دائم العمر مزدور را همانقدر ناممكن ميساخت كه صنعت بزرگ مدرن، گسترش سيستم جديد اعتبارات و تكامل شكل مراوده منطبق با ايندو و يعني رقابت آزاد، آنها را ضرورتا به وجود ميآورد. ولي همراه با اختلافات موجود در توزيع اختلافات طبقاتي بروز ميكند. جامعه به طبقات ممتاز و محروم، استثمارگر و استثمار شونده و غالب و مغلوب تقسيم ميشود و دولت كه در بادي امر نتيجه ي تكامل گروههاي خودروي همپايي هاي هم قبيله، براي حفظ منافع مشتركشان (مثلا آبياري در شرق) و دفاع در برابر خارج بود، از هم كنون ديگر يكي از مقاصدش نيز اين است كه شرايط حيات و سلطهي طبقهي مسلط را عليه تحت سلطه قهرا پابرجا نگاه دارد. اما توزيع نيز يك محصول صرفا منفعل توليد و مبادله نيست بلكه متقابلا بر هردوي آنها تاثير ميگذارد. هر شيوه يا شكل مبادله جديد در ابتدا نه تنها به وسيله اشكال قديمي و نهادهاي سياسي منطبق با آنها، بلكه به وسيله شيوه ي توزيع قديمي نيز مختل ميشود. شيوه توليد جديد، توزيع منطبق با خود را تازه در مبارزهاي طولاني به چنگ ميآورد. ولي هر اندازه يك شيوه توليد و مبادله معين، متحركتر و توان تشكل و تكاملاش بيشتر باشد همانقدر هم توزيع سريعتر به مرحلهاي ميرسد كه از مادرش سبقت گرفته و با شيوه ي توليد و مبادله به تعارض ميافتد. جوامع اشتراكي بدوي كه از آنها قبلا سخن رفت ميتوانند هزاران سال پابرجا بمانند (همانطور كه هنوز هم نزد سرخپوستان و اسلاوها وجود دارند) قبل از آنكه در درون آنها مبادله با جهان خارج باعث ايجاد اختلاف در ثروت گردد و به دنبال آن انحلال آنها آغاز شود. اما توليد سرمايهداري مدرن كه قدمتش به سختي به سيصد سال ميرسد و تازه با ورود صنايع بزرگ، يعني از صدسال قبل مسلط شده است، دراين مدت كوتاه آنچنان تناقضاتي در توزيع به بار آورده است- تمركز سرمايه در دست عدهاي محدود از يكسو و تمركز تودههاي بزرگ از دگر سو- كه در نتيجه الزاما نابود خواهد شد. پيوند توزيع با شرايط زيست مادي هر مرحلهي يك جامعه آنچنان طبيعي است كه همواره در غريزهي مردم منعكس ميشود. تازمانيكه يك شيوه توليد روال تكامل يابندهاش را حفظ كرده است حتي كساني آن را تحسين ميكنند كه وجه توزيع منطبق با آن سرشان را بي كلاه ميگذارد. مثلا كارگران انگليسي هنگام ظهور صنايع بزرگ. حتي تازماني كه اين شيوه توليد از نظر اجتماعي وضعيتي عادي دارد، در مجموع نسبت به امر توزيع خاطر موجود است و هرآينه صداي اعتراض نيز بلند شود اين صدا نيز از درون خود طبقهي حاكم خواهد بود(سنسيمون، فوريه و اون) و خاصه نزد تودههاي استثمار شونده هيچگونه طنيني نخواهد داشت. تازه وقتي شيوه ي توليد مورد بحث به سراشيبي زوال افتاد، وقتي عمرش كم و بيش به سر آمد، وقتي شرايط هستي اش به طور عمده ناپديد شد و ديگر جانشيناش دقالباب كرد تازه آن وقت است كه از دست واقعيات جان سخت به عدالت به اصطلاح جاودانه متوسل ميشود. ولي توسل به اخلاقيات و حقوق از نظر علمي كوچكترين كمكي به ما نخواهد كرد، اعتراض اخلاقي هرچند كه عادلانه هم باشد براي علم اقتصاد نه مبناي استدلال بلكه تنها علامت وجود بيماري است. وظيفه علم اقتصاد بيشتر اين است كه ناهنجاريهاي اجتماعي را كه جديدا به منصه ظهور ميرسند به مثابه نتايج شيوه ي توليد موجود و در عين حال همچون علايم انحلال قريب الوقوع آن به اثبات رسانده و در درون شكل اقتصادي در حال انحلال، عناصر سازمان جديد توليد و مبادله آتي را كه ناهنجاريهاي مذكور را از بين خواهد برد كشف نمايد. خشمي كه شاعر را شاعر ميكند هنگام تشريح اين ناهنجاريها و همچنين هنگام حمله به هارمونيكرهايي كه در خدمت طبقهي حاكمه اين ناهنجاريها را انكار يا توجيه ميكنند كاملا به جاست. ولي اين كه در موارد مشخص نميتوان چيزي با آن ثابت كرد از اينجا معلوم ميشود كه در هريك از اعصار تاكنوني تاريخ موضوعي كافي براي خشمگين شدن وجود داشته است. اقتصاد سياسي به مثابهي علم بر شرايط و اشكالي كه تحت آنها جوامع مختلف بشري توليد و مبادله نموده اند و تحت آنها هر بار محصولات خود را تقسيم كردهاند- بايد دراين وسعت تازه به وجود آيد. آنچه كه ما تا به حال از علم اقتصاد در اختيار داريم تقريبا به طور كامل به تاريخ پيدايي و تكامل شيوه ي توليد سرمايهداري منحصر ميباشد، علم اقتصاد با انتقاد به بقاياي اشكال توليد و مبادله فئودالي آغاز ميكند، ضرورت جانشين شدن اشكال سرمايهداري را به جاي آنها اثبات مينمايد. سپس قوانين شيوه توليد سرمايهداري و اشكال مبادله متناسب با آن را با توجه به جنبههاي مثبتاش ميپروراند، يعني با توجه به جنبههايي كه اهداف اجتماعي را تكامل بخشد. سپس با انتقاد سوسياليستي به شيوه ي توليد سرمايهداري يعني با ترسيم قوانين آن با توجه به نكات منفي اش يعني با اثبات اينكه اين شيوه توليد در نتيجه تكامل خود به نقطهاي ميرسد كه در آنجا خودش را ناممكن ميكند، به كارش خاتمه ميدهد، اين انتقادات ثابت ميكند كه اشكال توليد و مبادله سرمايهداري به تدريج پاي بند قابل تحملي براي خود توليد ميشوند، ثابت ميكند كه نوع تقسيمي كه ضرورتا به وسيله اين اشكال (توليد و مبادله) مشروط ميشود وضع طبقاتي را به وجود آورده است كه هر روز غير قابل تحملتر ميگردد. ثابت ميكند تضاد هر روز تشديد يابنده سرمايه- داري را كه به تدريج تعدادشان كمتر و ثروتشان بيشتر ميشود با كارگران مزدوري چيزي كه وضعيتشان در مجموع هردم بدتر و تعدادشان بيشتر ميگردد و بالاخره ثابت ميكند كه نيروهاي مولد عظيمي كه در درون شيوه توليد سرمايهداري به وجود آمده ولي به وسيله آن ديگر مهار كردني نيست فقط در انتظار تصاحب به وسيله جامعهاي سازمان يافته براي همكاري از روي برنامه ميباشد تا ابزار بقاء و تكامل آزاد استعدادهاي كليه اعضاء جامعه را درمقياس هرچه بيشتر تضمين نمايد. براي به سرانجام رساندن كامل انتقاد بر اقتصاد بورژوايي، آشنايي با شكل سرمايهداري آشنايي با شكل سرمايهداري توليد، مبادله توزيع كافي نبود. اشكال ماقبل آن و هم- چنين اشكالي كه در كار آن در كشورهاي كمتر توسعه يافته وجود دارند نيز ميبايست لااقل در خطوط اساسي شان مورد برررسي و مقايسه قرار گيرند. يك چنين برررسي و قياسي تاكنون در مجموع تنها از جانب ماركس انجام پذيرفته است و ما تا به حال همه ي آنچه را كه درباره اقتصاد نظري ماقبل سرمايهداري تشخيص داده

شده است صرفا مديون او هستيم. اقتصاد سياسي اگرچه در اواخر قرن هفده به وسيله انسانهايي نابغه بوجود آمده است و به معني اخص كلمه و در تبيين مثبت خود به وسيله فيزيوكراتها و آدام اسميت، ولي اقتصاد سياسي به طور اساسي فرزند قرن هيجدهم ميباشد و در دوره دستاوردهاي روشنگران بزرگ فرانسوي آن زمان با همه امتيازات و كمبودهاي آن عصر قرار دارد. آن چه كه ما درباره روشنگران گفتيم در مورد اقتصاددانهاي آنها نيز صادق است. از نظر آنها اين علم جديد بيان روابط و نيازمنديهاي عصر نبود بلكه بيان عقل جاودانه بود، قوانين توليد و مبادله مكشوف به وسيله اقتصاد سياسي نه قوانين يك شكل معين تاريخي آن فعاليتها بلكه قوانين طبيعي ابدي بودند، اين قوانين از طبيعت انسان استنتاج ميشدند. اما اين انسان در زير روشنايي روز، بورژوازي متوسط آن زمان بود كه مترصد بورژوا شدن بود و طبيعتش هم در اين خلاصه ميشد كه تحت مناسبات معين تاريخي آن زمان به توليد و تجارت بپردازد. پس از اينكه مابا «بنيانگذار نقاد»مان آقاي دورينگ و متدش در فلسفه به قدر كافي آشنا شديم ديگر بدون هيچگونه اشكالي ميتوانيم پيشبيني كنيم كه برداشت از اقتصاد سياسي چگونه خواهد بود. آنجا كه وي در فلسفهاش فقط پرت و پلا نميگفت (كاري كه مثلا در فلسفه طبيعت ميكرد) شيوه نگرش اش، شيوه نگرش مسخ شده قرن هيجدهم بود. مسئلهاش نه قوانين تاريخي تكامل بلكه قوانين طبيعي و حقايق ابدي بود. مناسبات اجتماعي مانند اخلاق و حقوق نه برحسب شرايط تاريخي موجود در هر مرحله بلكه به وسيله آن دو مرد كذايي تعيين ميشدند كه از آن دو يكي آن ديگري را يا سركوب ميكند يا نميكند كه البته اين حالت دوم با كمال تاسف تاكنون هنوز اتفاق نيافتاده است. پس اشتباه نخواهد بود اگر ما اين نتيجه را بگيريم كه آقاي دورينگ اقتصاد را نيز به حقايق قطعي، به قوانين طبيعي جاودانه و به احكام توتولوژيك بي محتوي رجعت ميدهد ولي در كنارش تمامي محتوي مثبت اقتصاد را، تا آنجا كه وي از آن اطلاع دارد مجددا قاچاقي از در عقب وارد ميكند و ديگر اين كه توزيع را به مثابهي يك رويداد اجتماعي از توليد و مبادله استنتاج نميكند بلكه تعيين سرنوشت قطعي آن را به دست آن دو مرد مشهور خود واگذار ميسازد. و از آنجا كه با اين گونه چشم بنديها ديگر به خوبي آشنا شده ايم بنابراين ميتوانيم حرفهايمان را خلاصه كنيم. اقتصاد وي مرتبط است با آن چه كه در «فلسفه» وي «مشخص» شده است و «برخي نكات اساسياش به حقايق والا مرتبه تكيه دارد كه قبلا در حوزه تحقيق عاليتري مسجل شده است.» همه جا سماجت در خودستايي. همه جا نفير پيروزمند آقاي دورينگ براي آن چه كه آقاي دورينگ مشخص و مسجل كرده است. مسجل بلي ولي چگونه. همانطور كه به كرات مشاهده كرديم. آنگونه كه كسي جهالت را مسجل ميكند. بلافاصله پس از آن ميگويد: «عاليترين قوانين طبيعي هر اقتصادي»…. بنابراين درست حدس زده بوديم «ولي اين قوانين طبيعي فقط زماني اجازه داشتن درك درستي را از تاريخ گذشته به ما ميدهد كه»ما آنها را در وضعيتي بررسي كنيم كه نتايج اين قوانين در اثر اشكال مختلف سلطه گري و تقسيم بندي گروهها پيدا كردهاند. نهادهايي همچون برده داري و سرواژ كه غصب هم، همانند برادر توامان به آنها ملحق ميشود بايد به مثابهي اشكال ساختماني اجتماعي- اقتصادي در نظر گرفته شوند كه داراي خصلتي واقعا سياسي هستند و تاكنون در جهان چارچوبي را ميسازند كه تنها در درون آن، تاثيرات قوانين طبيعي اقتصاد ميتواند خود را به منصه ظهور برسانند.» جمله مذكور غريو شيپوري است كه به عنوان يك پيش درآمد واگنرمĤبانه ورود دو مرد كذايي را بشارت ميدهد. ولي باز از اين هم بيشتر است. اين جمله مسئله اساسي تمام كتاب ميباشد. در برخورد با حقوق آقاي دورينگ جز ترجمان تئوري مساوات روسو به يك تئوري سوسياليستي چيز بيشتري براي عرضه كردن به ما نداشته است. حرفهايي كه خيلي بهتر از آنها را ميتوان از سالها قبل در هر قهوهخانه كارگري پاريس شنيد. گفتار دورينگ چيزي جز ترجمان سوسياليستي عجز و لابه هاي اقتصاد داناني كه از تحريف قوانين طبيعي ابدي اقتصاد شكايت دارند و همچنين چيزي جز ترجمان تظلم خواهي آنان از دخالت دولت و قهر در اين قوانين نيست. و از اين جاست كه وي همچنان كه درخور اوست درميان سوسياليستها كاملا تنهاست. هر كارگر سوسياليست صرفنظر از مليتش به خوبي ميداند كه قهر فقط حافظ استثمار است ولي علت آن نيست، ميداند كه مناسبات سرمايه و كارمزدور پايه استثمار او را تشكيل ميدهد، ميداند كه اين مناسبات از طريقي صرفا اقتصادي به بوجود آمده و نه قهرآميز. كمي بعد اطلاع حاصل ميكنيم كه «درميان همه مسائل اقتصادي» دو جريان يعني توليد و توزيع را ميتوان از يكديگر تفكيك كرد» به علاوه J.B. Say معروف و سطحي جريان ديگري را نيز به اين دو اضافه ميكند و آن جريان مصرف است ولي وي نتوانست چيز معقولي در باره آن بگويد همانطور كه اسلافش هم نتوانستند ولي مبادله و گردش فقط يكي از شبكه هاي زيرين توليد است كه بدان همهي آن چيزهايي متعلق است كه بايد باشند تا محصولات به دست آخرين مصرف كنندگان يعني مصرف كنندگان واقعي برسد.» وقتي آقاي دورينگ اين دو پروس هي ذاتا مختلف ولي متقابلا وابسته به هم يعني پروسه ي توليد و گردش را در هم ميريزد و بدون هيچ ملاحظهاي ادعا ميكند كه «اغتشاش» فقط در اثر اعراض از اين اغتشاش ميتواند به وجود آيد. با اين حرف فقط ثابت ميكند كه وي تكامل شگرفي را كه پروسهي گردش به خصوص در 50 سال اخير پشت سرخود گذارده است نميشناسد، يا اين كه آن را نميفهمد امري كه در كتابش هم اثبات ميشود. ولي اين هنوز كافي نيست. پس از اين كه وي توليد را در يك امر واحد توليد في حدذاته خلاصه كرد، توزيع را به عنوان امري ثانوي و بروني دركنار توليد قرار ميدهد كه گويا با آن هيچ ربطي ندارد. حال اينكه ما ديديم توزيع در خطوط اصليش محصول ضروري مناسبات توليد و مبادله يك جامعه معين و هم چنين پيش شرط تاريخي آنست و آن هم بدين شكل كه اگر ما آنها را بشناسيم ميتوانيم با قطعيت شيوه ي توزيع حاكم در اين جامعه را استنتاج كنيم. ولي همچنين ميبينيم كه آقاي دورينگ اگر نخواهد به اصولي كه در برداشت اخلاقي، حقوقي و تاريخياش «تشخيص» داده است پشت كند، مجبور است اين حقايق ابتدايي را انكار نمايد و اين كار را هم وقتي قرار باشد آدمهاي مورد نيازش را قاچاقي وارد اقتصاد نمايد، به صراحت انجام دهد و پس از اينكه توزيع با موفقيت كامل گريبان خود را از دست هرگونه پيوندي با توليد و مبادله خلاص ميگردد ديگر هيچ مانعي دربرابر اين رويداد بزرگ قرار نخواهد داشت. ابتدا بايد بياد بياوريم كه مسئله در برخورد با اخلاق و حقوق چگونه پرورانده شد. در اين جا آقاي دورينگ ابتدا فقط بايك آدم شروع كرد. او گفت: «اگر آدمي را با اين اعتبار كه منفرد است و يا به عبارت ديگر خارج از هرگونه پيوندي با آدمهاي ديگر است در نظر آوريم اين آدم هيچ گونه وظيفهاي نميتواند داشته باشد. براي او فقط خواستن وجود دارد و نه بايستن.» اما اين انسانِ بي وظيفه، اين انساني كه به عنوان منفرد مجسم شده است، آيا كس ديگري غير از «يهودي اوليه يعني آدم» فلك زده در بهشت است، آدمي كه بيگناه است چون نميتواند گناهي بكند؟ اما اين آدم فلسفه ي واقعيت نيز گناهي در پيش دارد. در كنار وي ناگهان فرد ديگري قرار ميگيرد. البته اين فرد، حوا با گيسواني افشان و مجعد نيست، بلكه آدم ديگري است. فورا آدم وظيف هاي پيدا ميكند كه بدان گردن نمينهد يعني به جاي اينكه حق برابري برادر به جاي آورده و او را در آغوش كشد، او را تابع سلطهي خود ميسازد، او را به بند ميكشد و در تعارف اين گناه اوليه، اين گناه موروثي بردگي، سراسر تاريخ جهان تا به امروز در رنج و عذاب است و به همين دليل است كه اين تاريخ طبق نظر آقاي دورينگ به يك پول سياه نمي ارزد. ضمنا به اين هم اشاره كنيم كه اگر آقاي دورينگ ميپندارد كه با گفتن اينكه «نفيِ نفي» عكس برگردان افسانه ي هبوط آدم و روز رستگاريست، آن را به قدر كافي مورد تحقير قرار داده است، پس دربارهي انتشار جديدترين نسخهي همان قصه به وسيله ي خود ايشان چه بايد گفت؟ )چون به قول روزنامهنگاران تملق گوي بيسمارك، مايه روز رستگاري هر روز» نزديكتر» ميشويم) به هرحال ما البته افسانهي خلقت قديس تورات را ترجيح ميدهيم. چون در آنجا گناه آدم و حوا به دردسرش ميارزد ولي اشتهار بلامنازع آقاي دورينگ در اين است كه با دو نفر مرد افسانه ي خلقت را ساخته و پرداخته است. حال به تعبير اقتصادي هبوط آدم گوش فرا دهيم: «براي انديشه ي توليد تصور يك رابينسون كه با نيروي خودش تنها در برابر طبيعت ايستاده است و با كسي نبايد چيزي تقسيم كند شايد بتواند شماي فكري خوبي را ارايه دهد… براي مجسم كردن اساسي ترين مسائل انديشه توزيع نيز يك شماي فكري دو نفري ميتواند مناسب باشد، دو نفري كه نيروهاي اقتصاديشان با يك ديگر تركيب شده و ظاهرا بر سر تقسيم با يك ديگر به ستيز برميخيزند. در واقع غير از اين دوگانگي ساده، براي تشريح دقيق مناسبات توزيعي و مطالعه قوانين آن به طور نطفه- اي و در ضرورت منطقيشان به چيز ديگري نياز نداريم. در اين جا همكاري از روي برابري همان قدر قابل تصور است كه تركيب نيروها از طريق سركوب يك بخش، كه دراينصورت به عنوان برده يا كارافزار صرف به خدمت اقتصادي مجبور و هم ازاين رو تنها به عنوان كارافزار و حياتش تامين خواهد شد… ميان وضعيت برابري و وضعيتي كه يك طرف آن هيچ بودنِ محض و در طرف ديگر آن قدر قدرتي محض قرار دارد، مراحل مختلفي است كه هر يك از اين مراحل را پديدههاي رنگارنگ و متنوع تاريخ جهان براي مدتي در اشغال خود داشته است. دراينجا داشتن يك ديد عمومي از نهادهاي حق و باطل در تاريخ، پيش شرطي اساسي است.» و بالاخره درخاتمه، تمام توزيع به يك «حق توزيع اقتصادي» تبديل ميشود. دراينجا دورينگ بالاخره تكيهگاهي مييابد. دست در دست دو مرد معروفش ميتواند قرن خويش را برجاي خود بنشاند. ولي هنوز در پس اين سه ستاره ستاره ي ناشناسي قرار دارد. «اضافه كار را سرمايه كشف نكرده است. هرجا كه بخشي از جامعه انحصار وسايل توليد را در دست دارد، كارگر صرفنظر از اينكه آزاد باشد يا نباشد، مجبور است به زمان كاري كه براي تامين زندگي خويش لازم دارد مقداري كار اضافي ضميمه كند تا موجبات زندگي مالك وسايل توليد را ايجاد نمايد. خواه اين مالك كالوسكاگادوش نجيب زادهي آتني باشد، خواه تئوكرات آتروسك، بارون نرماندي، بوده در آمريكا و خواه زميندار مدرن يا سرمايهدار.»(ماركس- سرمايه جلد اول ص 249) پس از اين كه آقاي دورينگ از اين طريق اطلاع يافت كه بنيادينِ شكل مشترك استثمار همه اشكال توليد تاكنوني- تا آن جايي كه در درون تضادهاي طبقاتي عمل ميكند- چيست، ديگر فقط بايد دو مردش را هم برآن به كار ميبست تا پايهي با اصل و نسب اقتصاد واقعيت او حاضر و آماده شود. و اوآني نيز در تحقق اين «انديشه ي سيستم ساز» درنگ نكرد. كار بدون پاداش، كار پيش از زمان كاري كه براي تأمين مايحتاج زندگي كارگر لازم است، نكته در همينجاست، آدم، كه نامش روبينسون است آدم دوم را كه جمعه باشد مجبور به بيگاري دادن ميكند ولي جمعه چرا بيش از آن چه براي معيشت خود نياز دارد جان ميكند؟ ماركس بعضا به اين سوال نيز پاسخ ميدهد. ولي آن جواب براي اين دو مرد خيلي طول و تفصيل دارد. مسئله خيلي راحت حل ميشود. روبينسون جمعه را «سركوب» ميكند او را «به عنوان برده يا كارافزار مجبور به خدمت اقتصادي ميسازد» و زندگياش را «تنها به عنوان كارافزار» تامين ميكند. آقاي دورينگ به وسيله ي اين «برخورد خلاق» مدرن گويي با يك تير دو نشان ميزند. اولا كه اين رنج را به خود هموار نميكند كه اشكال متعدد توزيع تا كنوني، اختلاف و علل پيدايششان را توضيح دهد. بزعم ايشان اينها اصلا ثمري ندارد، چون كلا بر سركوب و قهر استوار است. دراين مورد بعدا سخن خواهيم گفت. دوما كل تئوري توزيع را از حوزهي اقتصاد به حوزه ي اخلاقيات و حقوق منتقل ميكند. يعني از حوزهي واقعيات استوار مادي به حوزهي انگاشت ها و احساسات كم وبيش متغير. از اينرو وي نيازي به تحقيق و اثبات ندارد و ميتواند براحتي هرچه دلش ميخواهد اعلام كند و اين خواست را مطرح نمايد كه توزيع فرآوردههاي كار نبايد از علل واقعي آنها بلكه بايد ناشي از آن چه كه نزد آقاي دورينگ اخلاقي و عادلانه محسوب مي- شود باشد. ولي اينكه چه چيزي نزد آقاي دورينگ عادلانه محسوب ميشود، به هيچوجه غير قابل تغيير نيست، پس به هيچوجه نميتواند حقيقتي محض باشد چون حقايق از نظر آقاي دورينگ «اصولا قابل تغيير نيستند» در سال 1868 آقاي دورينگ در كتاب – سرنوشت نوشته هاي اجتماعي من- مدعي شد «گرايش همهي تمدنهاي پيشرفته در اينست كه مالكيت را پيوسته دقيقتر شكل بخشد و اس و اساس آينده و تكامل مدرن نيز دراينجاست و نه در به هم ريختن حقوق و عرصههاي مختلف فرمانروايي». ديگر اينكه او نميتواند قبول كند «كه تبديل كارمزدور به نوع ديگري از كار، هرگز بتواند با قوانين طبيعت آدمي و تقسيمبندي طبيعي ضروري پيكرهي اجتماعي انطباق يابد». پس در سال 1868 مالكيت خصوص و كارمزد و ضرورتي طبيعي بوده بنابراين عادلانه است و در سال 1876 هردوي آنها نتيجهي قهر است و «غارت» و بنابراين ناعادلانه است. و ما به هيچ رو نميتوانيم بدانيم كه از نظر اين نابغهاي كه به اين جوشو خروش پرتلاطم به جلو ميتازد چه چيزي احتمالا چند سال بعد به مثابهي امري اخلاقي و عادلانه جلوهگر خواهد شد. و از اينرو بهترين كار اين خواهد بود كه در بررسي توزيع ثروتها به قوانين واقعي، عيني و اقتصادي تكيه كنيم و نه به تصورات لحظهاي،متغيروذهن ِي آقاي دورين گ ازحق وباطل. هرگاه ما براي دگرگوني شيوه ي توزيع فرآوردههاي كار، آن چنان كه امروزه هست، با همهي تضادهاي وحشتناكش مانند تضاد فقر وفور، گرسنگي و عيش و نوش هيچ تضمين ديگري جز اين اعتقاد نميداشتيم كه اين شيوه ي توزيع ناعادلانه است و اين كه بالاخره عدالت بايد روزي پيروز شود، آن وقت وضعمان بسيار اسفناك بود و ميبايست خيلي انتظار ميكشيديم. باطنيون قرون وسطايي نيز كه خواب امپراطوري هزار ساله را ميديدند بر ناعادلانه بودن تضادهاي طبقاتي آگاه بودند. در عنفوان تاريخ جديد، در سيصد و پنجاه سال پيش نيز آن را توماس مونستر با صدايي بلند به تمام جهان اعلام كرد. در انقلابهاي بورژوايي انگليس و فرانسه همين شعار طنين افكند و خاموش شد. و اگر امروز همان شعار الغاء تضادها و تعارضات طبقاتي- شعاري كه تا سال 1830 با بياعتنايي طبقات كارگر و رنجبر روبه رو ميشد- مليونها بار طنين انداخته و كشورها را يكي پس از ديگري تسخير ميكند و آن هم به همان ترتيب و شدتي كه صنعت بزرگ در هر يك از اين كشورها تكامل مييابد، اگر اين شعار در مدتي به طول متوسط عمر يك انسان به آن چنان قدرتي دست يافته كه با همهي نيروهايي كه عليه آن متحد شده اند مقابله كرده و از پيروزي اش در آيندهاي نزديك مطمئن است، آن وقت بايد پرسيد كه اين از چه روست؟ از اين رو كه صنعت بزرگ مدرن از سويي پرولتاريا يعني طبقه اي را به وجود آورده است كه براي نخستين بار در تاريخ ميتواند نه خواست الغاء اين يا آن سازمان طبقاتي و اين يا آن امتياز خاص، بلكه خواست الغاء طبقات را به طور كلي مطرح نمايد. و در موقعيتي قرار گرفته است كه اگراين خواست را به تحقيق نرساند حال و روز كولي(1) چيني را پيدا خواهد كرد. و اينكه از سوي ديگر همين صنعت بزرگ بورژوازي را به عنوان طبقه اي به وجود آورد است كه انحصار همه ي ابزار توليد و وسايل زيست را در دست دارد ولي در هر دوره ي بحراني و ورشكستگي متعاقب آن ثابت ميشود كه ديگر داراي آن توان نيست كه نيروهاي مولد را كه از يد قدرتش خارج شدهاند كماكان تحت كنترل خود داشته باشد. طبقهاي كه تحت رهبرياش جامعه به فلاكت كشيده ميشود، مانند لكوموتيوي كه دريچه بخار آن چفت شده و آتشكارش ضعيفتر از آنست كه بتواند آن را بگشايد. به عبارت ديگر اين از اين روست كه هم نيروهاي مولدهاي كه به وسيله ي شيوه ي توليد مدرن سرمايهداري به وجود آمده اند و هم سيستم توزيع ثروت منبعث از آن در تضادي شديد با خود آن شيوه ي توليد قرار گرفتهاند و آن هم به درجهاي كه اگر تماس جامعهي مدرن نخواهد بود بايد يك دگرگوني در شيوه ي توليد و توزيع انجام گيرد كه كليهي تعارضات طبقاتي را از بين ببرد. اطمينان به پيروزي سوسياليسم براين واقعيت ملموس مادي كه در چهرهي كم و بيش روشن، راه خود را با ضرورتي اجتنابناپذير در ضمير پرولترهاي تحت استثمار باز مي كند، استوار شده است و نه بر تصورات اين يا آن خانه نشين درباره ي حق و ناحق.

اين متن از كتاب آنتي دورينگ برگرفته شده است.

يادداشت:

(1)- كولي- سابقا در چين به كساني اطلاق ميشد، كه به جاي حيوان كالسكه را ميكشيدند.