سياسی

چپ و سلطه‌طلبیِ سبز پروغرب (جستاری پیرامون وقایع بند 350)

چپ و سلطه‌طلبیِ سبز پروغرب
(جستاری پیرامون وقایع بند 350)
بیژن خلیلی
sarkoob350_2
ضرب و شتمِ تنی چند از زندانيان سياسی و هجوم گارد ضدِّ شورش به داخل برخی اتاق‌های بند و انتقال تعدادی از زندانيان به سلول‌های انفرادی، يا آن‌چه که در مطبوعات غير رسمی «پنجشنبه سياه» خوانده شد، که در تاريخ 28/1/1393 در بند 350 زندان اوين به وقوع پيوست، يک اتّفاقِ تصادفی نبود. بل‌که به مثابه يک رويداد تاريخی، نقطه عطف و نماد روندِ در حال شدنی است که ميتوان آن را کمابيش آخته شدنِ شمشير «مبارزه برای يک بديل اجتماعی-سياسی» در برابر نمايش‌های «تلاش برای تغيير» اصلاح‌طلبان ناميد.
تمام آن‌چه که پس از اعتراضات سال 88 به مثابه هدفِ «تلاش برای تغيير» از بلندگوی تريبون‌های اپوزيسيونِ به وحدت رسيده در زير لوای جنبش سبز و حاميان آمريکايی-اروپايی آن معرفی و به نمايش گذاشته می‌شد در يک کلام چنين بود: » دستيابی به جامعهی آزاد»، جامعهی آزاد با تعريفِ ويژگیها و مشخصههای اين جريان از آزادی.
آزادی که نطفه‌ی آن در حجله مجلّل پيوندشان با غرب بسته می‌شود و به قطع يقين مغاير است با هرگونه همبستگی با مردم ستم‌ديده‌ی جهان (که به نوعی نماد آن مردم فلسطين‌اند) و جنبش‌های مبارزاتیِ آنان عليه گسترش نفوذ امپرياليسم آمريکا و اروپا در جهان. گرايش به سرسپردگی به قدرت در حال نفوذ و تحکيم امپرياليسم امريکا-اروپا گرايشی جهانی است که در بخشی از بورژوازی کشورهای توسعه‌نيافته (جهان سوم) از پس فروپاشی شوروی در جواب مستقيم به شهوت امريکايی کردن دنيا (جهانی‌سازی: globalization) بوجود آمد. اين گرايش به سرسپردگی در جهان، ترجمان خود را در کنشِ سياسی موسوم به «انقلابات مخملی» می يابد. گرچه رنگ و غلظت آن را با توجه به ويژگی‌های جامعهی مورد نظر در برههی زمانیِ مشخص انتخاب می کنند، اما اين تغيير رنگ و غلظت به هيچ وجه ماهيت واحد اين گرايش را پنهان نمی کند. همان‌طور که از 1989 در لهستان تا اتفاقات اخير در اکراين اين گرايش از زرد و نارنجی تا مشکی را بر تن کرده و همچنين از گل رز تا سلاح شیمیایی را برگزيده است. اما در تمام اين گوناگونی، يک ويژگی واحد حضور داشته و آن «پذيرفتن قدرت امپرياليسم امريکا-اروپا تحت عنوان نظم نوين جهانی و سر سپردگی کامل به آن» است. اين گرايش از آن‌جا که جهانی است، تا زمانی که سياق جهانی بر اين منوال است خود را در اقصی نقاط دنيا و همچنين در هر جای مشخص، خود را در جريانات سياسی مختلف توليد و بازتوليد می‌کند. گاهی کسب قدرت سياسی می‌کند، گاهی به حضيض می‌رود و گاهی تغيير رنگ می‌دهد و دوباره برمی‌خيزد. جريان «تلاش برای تغيير» در کشور ایران نيز از سبز تا بنفش رنگ می‌شود، از سکوت و آب معدنی و صندوق رأی تا شورش و شايد بعدها راهی ديگر را برمی گزيند. اما در همه حال دردانهی صلح جو و درستکار رسانه‌های آمريکايی-اروپايی است. زيرا که در همه حال شيفته غلتيدن در آغوش امريکا است.
حال آزادی‌ای که نطفه‌اش در آن حجله بسته می شود، در خيابان‌های شيکِ بالانشينانِ شهری قدم می‌زند و قرار است که بپرورد، بالغ شود و جامعه مدنی بيافريند (بهتر است بگوييم مصرفی). اما قطعاً به دور از بخش بزرگی از جامعه که کمترين طرفه‌ای از آن جامعه مدنی-مصرفی نمی‌بندد. البته اين بخش از جامعه ،همان بخشِ هميشه مظنونِ اعتراضاتِ پس از انتخابات است. چرا که در تلاش برای کسب آزادی با جان و دل به بالانشينان شهری نمیپيوندند و از سويی ديگر همان کسانی هستند که در ادبيات رُک‌ترين و البته هارترينِ اين تلاش‌گرانِ آزادی به نام پاپتی، دهاتی و جنوب شهری‌هايی معرّفی ميشدند که با پيتی روغن، گونی‌ای سيب زمينی و يا چندرغازی يارانه رأی‌شان را خائنانه فروخته بودند. ادبيات متفکران اين جريان بهتر از رزمندگان خيابانی آن‌ها نيست، اما هوشمندانه‌تر است: گروه، قشر و عوامی که موضوع عوام‌فريبیِ جناح رقيب قرار گرفته و بهتر است که موضوع عوام‌فريبیِ ما قرار گيرد. اما در تمام اين الفاظ از بی‌شرمانه‌ترينشان تا دانشگاهی‌ترين، از دشمنانه‌ترينشان تا دوستانه‌ترين دو حقيقت وجود دارد. اولاً وجود نيرويی در جامعه که گويی تغيير بی خواست و کنش آن غير ممکن و يا بسيار دشوار است و در ثانی هراسِ جريان مزبور از اين نيرو که در عين تلاش برای جذب و استحاله آن سعی در مخدوش کردن و خط خطی کردن تصوير آن با اطلاق عناوين ذکر شده دارد و حتی پرهيز می‌کند از بردن نام حقيقی آن: طبقه کارگر، زحمتکشان و توليد کنندگان واقعی جامعه. اين بار اما طبقه کارگر (و بخش پرولتری جنبش‌های اجتماعی) ماهیتِ دوگانه‌ی پشت اين الفاظ را دريافت، هرچند نه به صورت متشکل، سازمان‌يافته و خودآگاه، بل‌که به صورت غريزی و با تکيه بر تجربهی بلاواسطهی زندگیِ خويش در دوران زمامداری جريان موجود و حاميان اصلی آن. و با کشف اين حقيقت کمترين فريب را خورد و به تقريب با تماميت خود از ورود به اين جريان خودداری کرد.
در نهايت اين غلب مفهوم «آزادی» توسط جريان مزبور عريان‌ترين شکل خود را در پذيرفتنِ بلا قيدوشرط و تبليغ و ترويج آموزه‌های نئوليبرال و فرمان‌های بانک جهانی و صندوق بين‌المللی پول نشان می‌دهد و اين جايی است که دستشان رو می‌شود. آزادی‌ای که در آن حجله، نطفه می‌بندد و در آن خيابان‌ها قد می‌کشد، بی‌شک آزادی نيست. اين‌جاست که پرده پايين می‌افتد؛ تمام سويه‌های رهايی‌بخشی که به دروغ به خود نسبت دادند از بين می‌رود؛ تضادی که سعی در بيشينه کردن آن در ذهن مردم داشتند صورت‌بندی خود را از دست می‌دهد؛ رنگ و لعاب‌های دمکراتيک از بين می‌رود و تصوير پينوشه، ريگان و تاچر نقش می‌بندد. خون معدنچيان انگليسی و انقلابيون شيليايی در زير پايشان جاری می شود. آری آزادی آنها نيز «آزادسازی قيمت‌هاست»، «آزادسازی تجارت است»، «آزادسازی واردات پورشهای مد روز دنياست»، «آزادسازی بازار است.» در يک کلام آزادسازی سرمايه و به زنجير کشيدنِ کار است. آزادیِ آن‌ها «ديکتاتوری سرمايه» است (و اين پرده از نمايش، با به قدرت رسيدن هم‌زادِ بنفش‌شان و ادامه و تشديد حمله به معيشت مردم، به نمايشی عينی تبديل می‌شود تا کاملاً نشان دهد دعوا چيزی جز يک دعوای بینِ جناحی نيست.)
جريان مزبور با غلب مفهوم آزادی و غصب آن، در تلاشِ عينی خويش برای رسيدن به آن نيز کنشِ شايسته و برازندهی هدف خويش برگزيد: «تلاش برای ايجاد انحصار در فضای کنشگری سياسی» که متناظر به سه دهه با استفاده از قدرت رسانه‌ای – قدرت مالی و قدرت سياسی- امنیتی سعی در شکل‌دهی به آن داشتند و اينک با استحاله، مصادره و سانسورِ هرگونه کنش سياسی-اجتماعی که در راستای منافع آنان نباشد به آن شکل مشخص‌تری می‌دهند. تلاش برای مصادره و قلبِ هويت کردن مبارزات صنفی-اجتماعی جنبش‌های اجتماعی و به طور مشخص جنبش طبقه کارگر و در صورت ناکامی در اين امر سانسور آن‌ها.
انحصاری که در ابتدا با اعتراضات پس از انتخابات 88 به بار می‌نشيند و با غصب کردن بخشی از پتانسيل جنبش‌های اجتماعی و مصادره به مطلوب کردن آنها پيش می‌رود، با موج‌سواری بر بغض ترکيده‌ی سال‌های سال اختناق به اوج خود می‌رسد و ادامه میيابد تا نهايتاً در دوران افول اعتراضات و پس از آن با کسب بخشی از قدرت سياسی با حمله امنيتی-سياسی به جريانات مترقی و نماينده واقعی جنبش‌های اجتماعی به وقاحت برسد. البته دقيقاً در همين زمان که در اوج قدرت و وقاحت است پايه‌های آن به لرزه در می‌آيد.
با توجه به افول «اعتراضات پس از انتخابات» بعد از دو سال و از دست رفتن سويه‌های خيابانی و شور و حرارت اعتراضات از يک سو و فشار خارجی بر جناح سرمايه‌داری رقيب و بروز نشانه‌های ضعف و تلاشی در آن از سويی ديگر، جريانِ ما میرفت تا تغيير رنگ دهد. با اينکه جمعی از مخلص‌ترين‌های انحصار سبز با انتشار بیانیه‌ای با عنوان :» شرکت در انتخابات بای نحو کان حرام است» از داخل زندان، حضور در انتخابات را تحریم کردند، شيخ خاتمی تشخيص ديگری موافق با ماهيت و منطق جريان داد و تقريباً به تنهايی، اما همچون رهبری تيزبين در انتخابات شرکت کرد تا در آينده‌ای نه چندان دور رهبریِ او و تاکتیکِ او با مهر تأييد همان مخلص‌ترين‌ها تسری پيدا کند. منطق سبز بر بستر شرايط جهانی و فشار خارجی در بنفش روحانی عرض اندام کرده و بخشی از قدرت سياسی را کسب می کند.
انحصار سبز که با لگام زدن به پتانسيل های اجتماعی و کاناليزه کردن آن به سمت گرايش مطلوب خود به پيش می‌تاخت، از دو سو به چالش کشيده شد. با کسب بخشی از قدرت سياسی توسط روحانی و از دست دادن محمل معنی خود از يک سو و از سويی ديگر و البته مهم تر بدتر شدن شرايط اقتصادی-اجتماعی و در کنار آن رشد کنش مستقل جنبش‌های اجتماعی.
رشد کنش سياسی مستقل در راستای ايجاد يک بديل اجتماعی-سياسی واقعی و همچنين مشخص‌تر شدن و کاناليزه شدن خواست‌های اجتماعی در راستای رشد و نمو اين بديل اجتماعی-سياسی نه فقط مهم‌ترين چالش برای انحصار سبز، در از دست دادن کامل موقعيت نمايشی خويش است، بلکه همچنين چالشی است برای نظم موجود در به لرزه در آوردن پايه‌های آن. پس با توجه به این امر خودِ اين بديل در حال رشد از دو جناح مورد حمله قرار می گيرد.
اول از جناح حاکميت بنفش و آن هم از دو طريق. يکی به وسيله سرکوب مستقيم که در سخنان و اظهار نظر‌های مطبوعاتی مسئولانی چون وزير اطلاعات و مشاور ارشد رئیس جمهور، وجود دستور کار و برنامه‌ای برای اين سرکوب و هدف آن نيز به روشنی قابل تشخيص است و ديگری از طريق سعی در استحالهی کنش‌های مستقل جنبش‌های اجتماعی که اين امر نيز در سخنان وزير کار و تلاش او برای ايجاد تشکل‌ها و سندیکاهای زرد در جنبش طبقه کارگر به وضوح قابل درک است.
دوم از جناح انحصار سبز به طرق مختلف، سانسور که خود به نوعی وجهی دیگری از سرکوب است، مصادره به مطلوب کنشهای مستقل اجتماعی که خود به نوعی وجهی دیگری از استحالهی آنان است.
گرچه که مقولههای «سانسور» و «مصادره» در کنار «سرکوب» و «استحاله» به عنوان دو رویه یک سکه، خود از ماهیت مشترک انحصار سبز و حاکمیت بنفش پرده برمیدارد، شرکت و مداخلهی مستقیم در ایجاد و هماهنگی برای سرکوب که توسط انحصار سبز صورت میگیرد، این ماهیت مشترک را در شکلِس ظاهر نیز به نمایش میگذارد.
پس آن‌چه در 350 اوین به وقوع پیوست تصادف نبود، نمایش نمادگونه‌ای بود از آن‌چه در حال رخ دادن است. آن‌چه در 350 اتفاق می افتد به گفته ی خود مسئولین «ممانعت صرفاً افراد 2 اتاق» یعنی اتاق‌های 1 و 3 «، «مقاومت حدود 30 نفر از زندانیان، تنها در یک نقطه از بند» یعنی در طبقه‌ی پایین. اگر در تمام گزارشات مطرح شده در رسانه‌های حاکمیت و انحصار سبز تنها و تنها دو جمله منعکس کننده ی واقعیت باشد بی‌شک همین دو جمله است. این دو جمله به درستی خط بطلانی می‌کشد بر آن‌چه که رسانه‌های سبز طی این چند سال سعی در جعل آن داشتند: «زندانی سیاسی به عنوان یک کلِّ یک‌پارچه». در هم شکستن این عنوان جعلی (همچون دیگر مجعولات جریان سبز) بیش از دو سال است که آغاز گردیده است. (می توان اولین نمود بارز آن را در زندان، اقدام امنیتی علیه زندانیان چپ در آذر ماه سال 91 دانست که نهایتاً منجر به ترک اعتراض گونه‌ی اتاق 9 به صورت دست‌جمعی توسط آنان شد) اما در روندی که ذکر آن در نوشته رفت، این رویداد از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است و این جایگاه، قابلیتی به آن می‌دهد که می‌توان همچون قلّه‌ای بر فراز آن ایستاد تا با نگاهی روشنگرانه به گذشته و شناختِ منطقِ سیرِ حوادث، توشه‌ای درخورِ آینده بست.
واقعیت آنچه در زندان اتفاق افتاد این است که مقاومت از ناحیه‌ی اتاق‌های منحصرین سبز صورت نگرفته است و البته طبیعی است. زیرا که قدرت گرفتن روحانی الزام مقاومت را برای آن ها از بین برده است. گرچه که حتی پیش از قدرت گرفتن وی نیز آقایان راهکار تسامح و مماشات را اتخاذ کرده بودند، چراکه در هماهنگی مزورانه‌ای با هم قرار داشتند. این یعنی مقاومت دقیقاً در ناحیه‌ای صورت گرفته است که در مرزبندی کامل و روشن با سبز قرار دارد. اما تمام تلاش انحصار سبز در رسانه‌های خویش در دوخط عمده پیش می‌رود. یکی قلب واقعیت و مصادره به مطلوب مقاومت صورت گرفته تا از طریق آن بتواند بار دیگر زندانی سیاسی به عنوان یک کل یکپارچه را آن هم در رنگ سبز به نمایش بگذارد و در حفظ انحصار خود بکوشد و دیگر آن‌که با عرض اندام مجدد، سعی در سنگین کردن کفه‌ی ترازوی دعوای بین جناحین سرمایه، به نفع هرچه خودی‌ترها کند تا در پخش غنائم و کسب امتیاز در دولت روحانی سهم چشم‌گیرتری داشته باشد.
پس در یک پرده آنچه در 350 به وقوع پیوست: مقاومت بدیل سیاسی‎‌ـ‌اجتماعی برای حفظ خود و راه‌های ارتباطی‌اش با دنیای خارج در مقابل حمله‌ی سرکوبگرانه‌ی حاکمیت در هماهنگی با انحصار بود.