نظری

روش اقتصاد سياسي

روش اقتصاد سياسيmarxtitle456 ماركس
باقر پرهام، احمد تدين
نشر بیدار – بحثهايي در باره ي روش و ساختار كاپيتال
هنگام بررسي كشوري معين از نظر سياسي- اقتصادي، نخست از جمعيت آن، از توزيع اين جمعيت به طبقات، يا در شهر، روستا، سواحل و جزائر[1]، و از شاخه هاي متفاوت
توليد صادرات و واردات، توليد و مصرف ساليانه، قيمت كالاها و غيره آغاز ميكنيم. يك چنين روشي كه بناي كار را بر امور واقعي و مشخص ميگذارد، ظاهرا درست به نظر ميرسد. از همين رو در اقتصاد هم بايد از جمعيت كه پايه و موضوع تمامي عمل اجتماعي توليد است آغاز كرد. اما با تعمق بيشتر نادرستي اين نظر آشكار ميشود. جمعيت اگر مثلا طبقات متشكله آن ناديده گرفته شوند انتزاعي بيش نيست. همينطور طبقات هم عبارتي ميان تهي خواهد بود اگر با عناصري كه اين طبقات متكي به آنها هستند آشنا نباشيم. كار مزدي يا مزدبگيري، سرمايه و غيره {از جمله اين عناصرند.} اينها هم به نوبه ي خود مسبوق به مبادله، تقسيم كار، قيمتها، و غيرهاند. مثلا سرمايه بدون كارمزدي، بدون ارزش، پول، قيمت، و غيره هيچ نيست.[2]
با اين حساب اگر بنا بود با مفهوم كلي جمعيت شروع كنيم، ناگزير به دريافتي {Vorstellung} آشفته ميرسيديم. درحاليكه ميتوان با تحليلي گام به گام به مفاهيم بيش از پيش بسيط تر رسيد. يعني از واقعيت ملموس و مشخص اندك اندك به مجردات لطيف تر و سرانجام به بسيط ترين مفاهيم و مقولات دست يافت. اينجا حركتي معكوس لازم است، يعني بايد از مفاهيم مجرد شروع كرد و بار ديگر به عناصر واقعي مشخص مثلا به جمعيت رسيد. با اين روش به خلاف روش اول، به جاي دريافتي آشفته از يك امر كلي، به مجموعهاي سرشار از تعينات و روابط پيچيده خواهيم رسيد. اين روش {اول} از لحاظ تاريخي، روش علم اقتصاد در آغاز اين علم بود. اقتصاددانان سده 17 همواره با كل زنده، با جمعيت، ملت، دولت، دولتها و غيره آغاز ميكنند و هميشه هم به كشف معدودي از مناسبات عام، مجرد و تعيين كننده نظير تقسيم كار، پول، ارزش و غيره ميرسند و همينكه اين مقولات كم وبيش پرورده و منتزع شد، شروع ميكنند به ساختن دستگاههاي اقتصادي كه از مفاهيم بسيط نظير كار، تقسيم كار، نياز، و ارزش مبادلهاي شروع و به دولت، و مبادله بين ملتها و بازار جهاني ختم ميشود. بديهي است اين روش {دوم} از نظر علمي روش درستي
است.[3] مشخص، مشخص است زيرا در حكم تركيب به هم برنهاده ي تعينات بسيار و بيانگر وحدت در گوناگوني است. {ولي} از ديد انديشه نوعي هم نهاد، نوعي نتيجه است و نه نقطه عزيمت، حتي اگر در عمل به صورت نقطه عزيمت و بنابراين نقطه عزيمت مشاهده و ادراك ما باشد. در صورت نخست {يعني در نظر گرفتن واقعيت مشخص به عنوان نقطه عزيمت و نه نتيجه تحول تاريخي} درك درست ما {از واقعيت} در مفاهيمي انتزاعي حل ميشود، درحاليكه، در صورت دوم {يعني از ديد انديشه اي كه واقعيت را نوعي همنهاد يا نتيجه تحول تاريخي ميبيند} براساس تعينات مجرد ميتوان به باز توليد واقعيت مشخص از راه انديشه رسيد. هگل دچار اين توهم شد كه واقعيت را نتيجه انديشهاي متمركز بر خويش كه سرگرم تعمق در انديشگي خويش است و حركت خويش را از خود دارد، بداند. در حاليكه منظور از رسيدن به مشخص از طريق انديشه، همانا دست يافتن به واقعيتِ مشخص و بازتوليد انديشه آنست. اما اين به هيچ روي به معناي تعيين روند تكوين خود واقعيت مشخص نيست. مثلا ساده ترين مقوله ي اقتصادي، يعني ارزش مبادله اي، {زاييدهي انديشه ما نيست} بل مبتني بر وجود {واقعيات مشخصي} چون جمعيت و عمل توليد افراد جمعيت در شرائط معين يا در نوع معيني از خانواده، آبادي يا دولت [يا كشور] و غيره است. اين مقوله نميتواند هستي ديگري جز به صورت يك رابطهي انتزاعي و يك جانبه در درون يك كل زنده مشخص و داده شده داشته باشد. و اين در حالي است كه ارزش مبادلهاي به عنوان يك مقوله عمري به قدمت توفان نوح دارد. نوعي از آگاهي- به ويژه آگاهي فلسفي- چنان است كه موجوديت واقعي انسان را در تفكر مفهومي ميداند و بنابراين جهان مفاهيم از نظر او يگانه واقعيت {معتبر} محسوب ميشود، اين نوع آگاهي، حركت مقولات را كه فقط متاسفانه سرش به خارج بند است به جاي عمل واقعي توليد ميگيرد و ميپندارد كه جهان محصول آنهاست. اين البته درست است زيرا كليت مشخص {واقعيات}، به عنوان كليت انديشيده و تصور ادراكي واقعيت، تا حدودي محصول انديشه است. اما در اين قضيه چيز تازهاي نيست و اين در واقع نوعي تكرارگويي است. {رابطه ي كليت مشخص واقعي با انديشه و ادراك به هيچوجه به اينمعنا نيست كه كليت واقعي} فرآورده مفهومي خودانديش و خودساز در وراي مشاهده و ادراك باشند، بل حاصل ارتقاء مشاهده و ادراك به سطح مفاهيم است. كليت، كه در ذهن به صورت كل انديشيده نمودار ميشود، فرآورده مغز انديشمندي است كه براي دستيابي به جهان يك راه ممكن بيش نمي شناسد، راهي كه با راه دستيابي عملي و عقلي به جهان در هنر و دين به كلي متفاوت است. مادام كه فعاليت صرفا كلامي و نظري ذهن به جاي خود باقي است، موضوع انديشه هم وجود مستقل خود را بيرون از ذهن حفظ ميكند. از اين رو، در روش نظري هم بايد هميشه به موضوع واقعي يعني به جامعه توجه كرد و واقعيت داده شده و مقدم بر انديشه آن را هرگز از نظر دور نداشت. اما اين مقولات بسيط داراي وجود تاريخي يا طبيعي مستقلي مقدم بر مقولات مشخصتر و عينيتر نيستند؟ در جواب بايد گفت: فرق ميكند.[4] {ف}. هگل مثلا، به درستي فلسفه حق را با مفهوم تصاحب يعني ساده ترين رابطه حقوقي شخص آغاز ميكند. {اما} در واقع هم هيچ نوع مالكيتي قبل از خانواده يا قبل از روابط ارباب- نوكري، كه روابطي بسيار مشخص ترند، وجود ندارد. و بر عكس هنوز هم برخي خانوادهها يا جماعات قبيلهاي [5] را ميتوان يافت كه تنها رابطه حقوقي شناخته شده آنها رابطه تصاحب است نه رابطه تملك. پس، تا آنجا كه به مقوله مالكيت مربوط ميشود، بايد گفت بسيطترين مقولهها، مقولهي رابطهي جماعات ساده خانوادگي يا قبيلهاي است. در حاليكه در يك جامعه تكامل يافته تر، رابطه مذكور به صورت ساده ترين رابطه در يك سازمان تحول يافته ظاهر ميشود. به عبارت ديگر، درك مقوله ي تصاحب، در هر حال مستلزم داشتن تصور قبلي از بستر{اجتماعي} مشخص آن است. ميتوان تصور كرد كه يك فرد وحشي دور از جامعه صاحب چيزي باشد اما اين تصاحب يك رابطه حقوقي نيست. گفتن اين كه تصاحب از نظر تاريخي مقدم بوده و خانواده از تحول آن پيدا شده است، درست نيست. زيرا پديده تصاحب خود مسبوق به وجود اين»مقوله حقوقي مشخصتر» {يعني خانواده} است. در هر صورت، يك نكته مسلم است و آن اينكه مقوله هاي ساده بيانگر مناسباتي هستند كه توسعه ضعيف و ناكافي عنصر مشخص در آنها هنوز به پيدايش روابط پيچيدهتري كه بيان عقلي خود را در مقوله مشخص تري خواهد يافت نينجاميده است، اينگونه مقوله ها، هنگامي كه {واقعيت} مشخص توسعه {تاريخي} بيشتري پيدا كند احتمالا به صورت مقولات فرعي باقي ميمانند. ممكن است پول از نظر تاريخي قبل از سرمايه، قبل از وجود بانك، نظام مزدبگيري و غيره وجود داشته باشد و عملا هم چنين بوده است. از اين لحاظ ميتوان گفت مقوله ساده تر هم ممكن است بيانگر روابط اساسي يك كل هنوز نه چندان تحول يافته[6] و هم بيانگر روابط فرعي يك كل تحول يافته باشد. روابطي كه از لحاظ تاريخي پيش از آن كه كل{اجتماعي} توسعه يابد و به سطح مشخصترين مقولهي خود برسد وجود دارند. پس مشي انديشه مجرد، كه از ساده به مركب ميرسد، با روند تاريخي خود واقعيت منطبق است. از سوي ديگر ميتوان گفت شكلهاي بسيار توسعه يافته اما در عين حال از نظر تاريخي عقب ماندهاي از جامعه، مانند پرو، وجود دارند كه در آنها عاليترين مقولات اقتصادي، مثلا تعاوني، تقسيم كار پيشرفته و غيره را ميتوان ديد بي آنكه حتي كمترين نشاني از هيچ نوع رابطه پولي وجود داشته باشد. در بين جماعت هاي آبادي {يا آباديهاي جماعتي} اسلاو پول و مبادله، كه نقش تعيينكنندهاي بر {جريان} پول دارد، در تك تك جماعتها {يا آباديها}، نقشي يا تقريبا نقشي ندارد و فقط در مرز جماعتها {يا آباديها}، در مراوده آنها با جماعات يا آباديهاي ديگر نقشي بازي مي كند. تصور اينكه مبادله بهعنوان عنصر سازنده و نخستين، در كانون آبادي جماعتي آغازين قرار دارد اشتباه محض است. چون مبادله در اصل بيشتر در ارتباط آباديهاي جماعتي گوناگون با هم پديد آمد، نه در رابطه ي اعضاي گوناگون تشكيلدهنده يك يك آبادي جماعتي واحد با يكديگر، به علاوه گرچه پول همهجا از روزگار دور نقشي ايفا كرده، اما در عصر باستان تنها در بين ملتهاي يك كاره، يعني تاجرپيشه، به صورت عنصر مسلط درآمده است. حتي در پيشرفتهترين بخشهاي جهان باستان،يعني در بين يونانيها و روميها، توسعه كامل پول، كه پيشفرض جامعه بورژوايي جديد است، تنها هنگامي آشكار شد كه آن جوامع ديگر در حال انحلال بودند. پس اين مقولهي بسيار ساده، با تمامي شدت و حدت خود، تنها در تكامل يافته ترين شرائط اجتماعي بروز ميكند، درحاليكه پيش از آن، هرچند از لحاظ تاريخي وجود داشته، اما هرگز تمامي مناسبات اقتصادي را در بر نميگرفته است. مثلا در اوج تكامل امپراتوري روم اساس پرداخت مالياتها و عوارض {فئودالي يا ديواني} جنسي بود {نه نقدي}. نظام پولي به طور كامل تنها در ارتش رشد كرد و هيچگاه تمامي محدوده كار را در بر نگرفت پس گرچه ممكن است بسيطترين {شكل} مقوله از نظر تاريخي قبل از مشخصترين {شكل} آن وجود داشته باشد، اما {مقوله عليالاصول} در قالب توسعه يافته كامل خود [از لحاظ عمقي و سطحي] ميتواند متعلق به شكل مركبي از جامعه باشد هر چند كه {ميبينيم} در جامعهاي نه چندان تكامل يافته توسعه بيشتري دارد. كار مقوله خيلي سادهاي به نظر ميرسد. فكر كار به طور كلي- بي هيچ شرح و تفصيلي – نيز بسيار كهن است. با اينهمه «كار» از نظر اقتصادي، با همه سادگياش، مقوله جديدي است همچنان كه مناسبات ايجاد كننده اين تجريد ساده نيز مقولات جديدي هستند. نظام پولي مثلا هنوز هم ثروت را به صورت كاملا مادي و به مثابهي يك چيز خارجي در پول ميبيند. در مقايسه با اين ديدگاه، نظام تجاري يا كارخانه اي {مانوفاكتور} را بايد گامي عظيم به جلو دانست چراكه اين نظام منبع ثروت را نه در خود شيي بل در فعاليت بشري- يعني فعاليت تجاري و كارخانهاي- ميديد گرچه اين فعاليت را همچنان تنگ نظرانه فعاليتي براي پول درآوردن تصور ميكرد. به عكس اين نظام، نظام فيزيوكراتها نوع معيني از كار- كشاورزي- را خالق ثروت ميدانست و عقيده داشت كه شيي {يعني محصول} فقط وسيلهاي براي پول درآوردن نيست بل فرآورده و نتيجه كلي كار است. با اين همه، به دليل خصلت يك سويه فعاليت {توليدي} در اين دوره {مفهوم} فرآورده {يعني محصول كار} هنوز حالتي طبيعي داشت و در حكم فرآورده كشاورزي، فرآورده اعلاي {ف}[8] زمين تصور ميشد. پيشرفت عظيم {دراين زمينه} هنگامي رخ داد كه آدام اسميت، با كنار گذاشتن شكلهاي خاص فعاليت ايجاد كننده ثروت، يعني كارخانهاي، كشاورزي يا بازرگاني، به كار به عنوان يك مقوله عام، بدون هرگونه تمايزي، گامي مهم به جلو برداشت. با اين تصور كلي از فعاليت آفريننده ثروت، ما، ديگر با تصور كلي شيي {يعني تصور كلي} محصول{كار}، يعني خودكار به طور كلي، هرچند به صورت كار گذشته، كار عينيت يافته قبلي روبهرو هستيم. دشواري و عظمت اين پيشرفت را {در آن روزگار}، از اين جا ميتوان دريافت كه حتي خودِ آدام اسميت هم گهگاه {از نظر خويش عدول و} به نظام فيزيوكراتي سقوط ميكند {و حال آنكه از نظرگاه فعلي} اين در واقع چيزي نبود جز كشف بيان انتزاعي بسيطترين و قديميترين رابطه توليدي بشر، كه در هر شكلي از جامعه معتبر است. {اما خود اين كشف هم} از يكجنبه درست و از جنبه ديگر نادرست است، زيرا بياعتنايي نسبت به انواع خاص كار مستلزم آنست كه مجموعه بسيار توسعه يافتهاي از شيوههاي مشخص كار وجود داشته باشد كه هيچيك را بر ديگري نتوان غالب دانست. يعني كه عليالاصول كليترين {مقولات} مجرد فقط هنگامي قابل تصور است كه غني ترين وجه مشخص توسعه {در واقعيت} صورت گرفته باشد و تنها در صورت اخير است كه همگان تصور مشتركي از يك عنصر كلي پيدا ميكنند كه ديگر به صورت خاص در نظر گرفته نميشود. از سوي ديگر تصور مجرد كار فقط نتيجهي ذهني كليت مشخصي از كارها نيست. بياعتنايي نسبت به انواع خاص كار خود مخصوص شكل ويژهاي از جامعه است كه در آن افراد به آساني ميتوانند از كاري به كار ديگر روي آورند و نوع خاص كار براي آنها بي اهميت است يعني كه در خور اعتنا نيست. در چنين جامعهاي نه تنها مقوله كار، بل كار واقعي، درحكم ابزار ايجاد ثروت به طور كلي است و پيوند ارگانيك خود را با افراد به هر شكل خاصي از دست داده است. چنين وضعي در پيشرفته ترين و جديدترين شكل جامعه بورژوايي در ايالات متحده وجود دارد. تنها در اينجاست كه مقوله مجرد «كار»، «كار به طور كلي»، كار به اصطلاح بدون شرح و تفصيل {ف}[9] كه در عمل حقيقت پيدا ميكند. يعني بسيطترين مقوله مجرد كه اقتصاد سياسي نوين در رأس مباحث خود قرار ميدهد و بيانگر مناسبات كهن بسيار معتبر در همه شكلهاي جامعه است، حقيقت عملي خود را به عنوان مقولهاي مجرد تنها به صورت مقولهاي اقتصادي در جديدترين{شكل} جامعه به دست ميآورد. شايد تصور رود كه اين گونه بي اعتنايي نسبت به انواع خاص كار، كه يك فرآورده تاريخي در ايالات متحده است در بين روسها مثلا به منزله ي تمايلي خودبهخودي نمودار ميشود. اما {بايد توجه داشت كه} ميانبربرهايي كه بالطبع براي هر جانكندني آمادهاند، با مردمان متمدني كه خود را با {شرايط فني} هر كاري انطباق ميدهند. تفاوت از زمين تا آسمان است. وانگهي بياعتنايي روسها نسبت به خصوصيتكار، نشان ميدهد كه روسها چنان به طور سنتي به نوع معيني از كار گرويدهاند كه ظاهرا تنها دخالت عوامل خارجي ميتواند
اين گرايش آنها را سست كند. اين مثال در مورد كار به نحو تكان دهندهاي نشان ميدهد كه انتزاعيترين مقولات، با وجود اعتبار كليشان در همه ادوار {تاريخ}، كه خود نتيجهي انتزاعي بودن آنهاست هر قدر هم كه انتزاعي باشند باز هم محصول شرايط تاريخياند و تنها در درون شرايط تاريخي خود اعتبار كامل دارند. جامعه بورژوايي توسعه يافته ترين و پيچيده ترين سازمان تاريخي توليد است. مقوله هايي كه بيانگر نوع مناسبات و جامعيت ساخت اين جامعه اند، امكان درك ساخت و مناسبات توليدي همه صورتبنديهاي اجتماعي گذشته را كه جامعه بورژوايي براساس مواد و مصالح بازمانده از آنها بنا شده است نيز به ما ميدهند و ثابت ميكنند كه برخي از بقاياي آن صورتبندي هاي اجتماعي كه دوران تاريخيشان هنوز سپري نشده است، در درون جامعه بورژوايي به حيات خود ادامه ميدهند در حاليكه برخي از توانايي هاي بالقوه توانستهاند معناي روشن خود را در درون جامعه بورژوايي پيدا كنند. تشريح بدن انسان كليدي براي تشريح بدن ميمون است. خصوصا بالقوه تحول عاليتر در ميان انواع حيوانات پست تر را تنها پس از شناخت تاريخي تحول عاليتر ميتوان فهميد. اقتصاد بورژوايي هم با اين حساب كليد اقتصاد باستان و غيره است. اما نه به روش آن اقتصادداناني كه تفاوتهاي تاريخي را ناديده ميگيرند و در همه شكلهاي جامعه به دنبال مناسبات بورژوايي ميگردند. كسي كه با اجاره زمين آشنا باشد معناي خراج و عشريه را هم البته ميفهمد اما نبايد آنها را يكي بداند. وانگهي از آنجا كه جامعه بورژوايي خود تنها يك شكل تضادآميز تكامل اجتماعي است، مناسبات ناشي از شكلهاي پيشين را غالبا ميتوان درون آن يافت. گيرم فقط به شكل پژمرده يا حتي در لباس مبدل، مانند مالكيت جماعتي. خلاصه، مقوله هاي اقتصاد بورژوايي براي همه شكلهاي ديگر اجتماعي هم معتبر هستند اما به قيد احتياط {10} مقولات اقتصادي بورژوايي ممكن است شكلهاي پژمرده و مبدلي از مقولات پيشين را هنوز در خود داشته باشند، اما با آنها تفاوت اساسي دارند. تكامل تاريخي به اين معناست كه آخرين شكل جامعه صورت نهايي جوامع گذشته است كه همه مراحل مقدماتي آن بودهاند. {به همين دليل} جوامع گذشته همواره {به يك معنا} جوامعي يك سويه تلقي ميشوند. جوامع، {در زمانه خودشان} قادر به نقد انتقادي خود نيستند مگر در شرايط بسيار ويژه [و صرفنظر از دورههاي تاريخي معيني كه خودشان را دورههاي انحطاط تلقي ميكرده اند]. مسيحيت تنها زماني توانست به درك عقلاني اساطير پيشين كمك كند كه از برخي جهات بالقوه {ي} به درجه معيني از قدرت انتقاد از خود رسيد. همين طور اقتصاد بورژوايي تنها هنگامي توانست به درك اقتصادهاي فئودالي، باستان، يا شرقي نايل آيد كه روند انتقاد از خود را آغاز كرده بود. نقد اقتصاد بورژوايي از اقتصادهاي پيشين و عمدتا فئوداليسم، كه هنوز با آن مستقيما درگير بود، تا آن جا با نقد مسيحيت از بتپرستي، يا پروتستانيسم از كاتوليسيسم، شباهت داشت كه {برداشت بورژوايي از مقولات اقتصادي} فقط كوشش ساده و پيشپا افتادهاي براي جا دادن هويت خود درگذشته هاي دور از راه اسطوره پردازي نميبود. در زمينهي تكوين مقولههاي اقتصادي در علوم تاريخي و اجتماعي هم بايد به خاطر داشت كه موضوع- يعني جامعه نوين بورژوايي- در اين علوم، هم در ذهن مطرح است و هم در واقعيت. و از اين رو مقولههاي مورد بحث بيانگر شيوه ها و شكلهاي هستي و غالبا جوانب ويژه همين جامعه خاص يا همين موضوعاند، يعني وجود اين جامعه، از لحاظ علمي، مقدم بر لحظهاي است كه ما شروع به بحث كردن از آن به عنوان جامعه ميكنيم. اين قضيه {به طور كلي} در مورد علم هم صادق است.{11} بايد اين قاعده را به خاطر سپرد زيرا از لحاظ توالي و نظم مقوله ها بسيار سودمند خواهد بود. مثلا به نظر نميرسد براي شروع كار هيچچيز طبيعيتر از پرداختن به اجازه زمين، و مالكيت زمين باشد، چون اين دو مقوله با زمينـهاي، منبع همه توليدها و همه هستي ها و نيز نخستين شكل توليد تقريبا در همه جوامع مستقر- يعني كشاورزي- پيوستگي دارند. اما چيزي از اين اشتباه آميزتر نخواهد بود. در همه شكلهاي جامعه يك نوع خاص توليد بر ساير شكلها غلبه دارد و مناسبات آن نوع خاص هم بر ساير مناسبات توليدي تأثير ميگذارند. پس به زمينهاي عام ميرسيم كه همه رنگها در آن شناورند و از آن مايه ميگيرند. به عبارت ديگر هر جوي تعيينكننده وزن مخصوص تمامي هستيهاي خاصي است كه در آن ماديت يافتهاند. مثلا مردمان شبانكاره [شكارگران وماهيگيران صرف در اينسوي نقطهاي كه تحول واقعي از آنجا آغاز ميشود قرار دارند] را در نظر بگيريم. در ميان شبانان بعضي اشكال كشاورزي به شكل پراكنده يافت ميشود و مالكيت زمين را {كه اشتراكي است} تعيين مي كند. مالكيت اشتراكي زمين در بين شبانان، بسته به ميزان علاقه اين مردم به سنن خويش كم و بيش حفظ ميشود. نمونه آن مالكيت جماعتي اسلاوها است. در بين مردمي كه- مانند عهد باستان و نظام فئودالي- به كشاورزي ساكن و يكجانشين، كه خود نشانه پيشرفت بزرگي است، ميپردازند، حتي صنعت، با سازمان و شكلهاي مالكيتاش، كم و بيش تحت تأثير مالكيت ارضي است، به اين معنا كه يا كاملا وابسته به آن است، چنانكه در روم باستان مرسوم بود، يا از همان روابط و سازمان ارضي موجود روستا در داخل شهر تبعيت ميكند. حتي خود سرمايه در قرون وسطا، هنگامي كه جنبهي سرمايه پولي محض ندارد و به شكل ابزارهاي توليدي سنتي پيشهوري است، كاملا تحت تأثير خصلت مالكيت ارضي است. در جامعه بورژوايي درست عكس اين است: كشاورزي بيش از پيش به صورت شاخهي سادهاي از صنعت در ميآيد و كلا زير سلطه سرمايه است. همينطور است اجاره زمين، در همه شكلهاي اجتماعي كه زير سلطه مالكيت زميناند هنوز رابطه طبيعي غلبه دارد. {درحاليكه} در شكلهاي تحت حاكميت سرمايه، غلبه با عنصر اجتماعي ايجاد شده در جريان تاريخ است. اجاره زمين بدون سرمايه معنا ندارد در حاليكه سرمايه را بدون توسل به اجاره زمين ميتوان درك كرد. سرمايه نيروي اقتصادي فراگير جامعه بورژوايي است. سرمايه هم نقطه شروع و هم نقطه پايان است و بايد قبل از مالكيت زمين بررسي شود. و بعد از مطالعه جدا جداي هردوي اينهاست كه ميتوان روابط متقابلشان را هم بررسي كرد. پس بررسي توالي مقولههاي اقتصادي براساس تأثير تاريخي آنها درست نيست. درستتر آن است كه توالي آنها براساس روابطشان در جامعه بورژوايي جديد در نظر گرفته شود و اين درست عكس آن چيزي است كه از نظم طبيعي آنها يا از تحول تاريخيشان برميآيد. منظور ما بررسي پيوندهاي تاريخي اوضاع اقتصادي در توالي شكلهاي متفاوت جامعه يا ترتيب ايدهآلي {يعني منطقي} توالي آنها، چنانكه پرودن[12] در تصور مبهم و آشفتهاش از حركت تاريخي ميپندارد، نيست، غرض
بررسي نظم و روابط آنها درون جامعه بورژوايي است. در جهان باستان اقوام تجاراتپيشه- مانند فنيقيان و مردم قرطاجنه- از آن رو در خلوص كامل [يعني در تجرد محض {به عنوان اقوام تجارت پيشه} نمود پيدا مي كنند كه پيرامونشان پوشيده از اقوام كشاورزي است. اين حالت خلوص و تجرد سرمايه به عنوان سرمايه تجاري يا پولي درست به خاطر آنست كه سرمايه هنوز عنصر مسلط آن جوامع نيست. لمباردها و يهوديان هم در برابر جوامع كشاورزي قرون وسطا چنين وضعي دارند. مثال ديگري از حالتهاي متفاوت يك مقولهي واحد در مراحل اجتماعي متفاوت: يكي از آخرين شكلهاي {سازمان توليد در} جامعه بورژوايي شركتهاي سهامي است. اما نمونههاي اين مقوله را هم از آغاز {پيدايش بورژوازي} در شركتهاي تجاري بزرگ كه از امتيازات و انحصارات برخوردار بودند ميتوان ديد. مفهوم معيني از ثروت ملي كه در آثار اقتصاددانان سده 17 راه يافته- و تا حدودي درآثار اقتصاددانان سدهي 18 هم ادامه مييابد- حاكي از اين است كه ثروت فقط براي اين به وجود ميآيد كه در دست دولت باشد، و نيرومندي دولت تابع ميزان اين ثروت است. همين فكر رياكارانه ناآگاهانه را در دوران جديد هم ميتوان بازيافت و آن اينكه ميگويند هدف دولتهاي جديد توليد ثروت است و دولت چيزي جز ابزار توليد ثروت نيست. پس روشن است كه طرح كارها بايد چنين باشد:
[1] {بررسي} مفاهيم عام مجرد كه كموبيش در همه شكلهاي جامعه، اما به مفهوم تشريح شده در بالا، معتبرند.
[2]{بررسي} مقولههايي كه بيانگر ساخت دروني جامعه بورژوايياند و طبقات اساسي بر آنها متكي هستند. بررسي سرمايه، كارمزدي، مالكيت زمين، مناسبات متقابل اينها، شهر و روستا، سه طبقه بزرگ اجتماعي. مبادله ميان اينها. گردش {پول و كالا}. نظام اعتبارات [خصوصي]. [3]{بررسي} تمركز روابط بورژوايي در قالب دولت. ضمنا به مفهوم دولت به خودي خود. طبقات «نامولد». مالياتها. ديون دولتي. اعتبارات عمومي. جمعيت. مستعمرهها. مهاجرت.
[4] {بررسي} مناسبات بينالمللي توليد. تقسيم بينالمللي كار. مبادله بينالمللي. صادرات و واردات. نرخ تسمير. [5] {بررسي} بازار جهاني و بحرانها.
اين متن از جلد اول گروندريسه برگرفته شده است.
1-مترجم فرانسوي نوشته است:«از منابع آب )هيدروگرافي(«. ترجمه براساس متن آلماني كه انگليسي نيز با آن مطابق است، صورت گرفت. 2-جمله اخير در متن فرانسه نيست ولي در متن آلماني و انگليسي هست. 3- ترجمه انگليسي عبارات اخير، يعني عباراتي كه با «اين روش از لحاظ تاريخي« شروع و به جملهي «بديهي است كه اين روش از نظر علمي روش درستي است« ختم ميشود، ترجمه آشفتهاي است كه در آن از دو روش ]روش پيشين و روش اخير[ بحث ميشود. ترجمه براساس روايت فرانسوي با توجه به متن آلماني صورت گرفت. ca depend-4 5- مترجم انگليسي نوشته است: گروههاي كلاني. 6- مترجم انگليسي نوشته است: روابط مسلط يك كل كمتر تحول يافته. 7- ماركس برآن بود كه نظام پولي بنا به تعريف فوق، اقتصاددانان سده 16 تا فيزيوكراتها را در بر ميگيرد. آن چه در درون نظام پولي به معناي فوق پديد آمد دراينجا «نظام تجاري يا كارخانهاي» ناميده شده در حاليكه در جاهاي ديگر نظام سوداگرانه )كه در كتب درسي مركانتيليسم ناميده ميشود( نام گرفته است. وي در صفحات 8-327 كتاب اين دو نظام را از هم متمايز ميشمرد اما معمول او ايناست كه آنها را به هم ربط بدهد چون «نظام سوداگري نوعي نظام پولي است« )درباره اقتصاد سياسي، لندن 1971، صفحه 158(.]ما[. Par excellence -8 Travail sans phrase-9 Cum granosalis-10 11- جمله اخير، به صورت فوق، فقط در متن انگليسي وجود دارد. Pierre Joseph prudhon. Systeme des contradictions economi- pues ou 12-
philosophie de la misere , paris, 1846, vol. I. p. 146, E.