سياسی

کافکا و منتقدان کمونیست

ا. ج. لیم

اين اثر در کتاب جمعه سال اول شماره ۳۵ اولين بار منتشر شده كه توسط بايگاني مطبوعات ايران باز انتشار شده است

۱

در روزهای بیست و هفتم و بیست و هشتم ماه مه ۱۹۶۳ یک گردهمائی بین‌المللی در موضوع زندگی و آثار فرانتس کافکا در نزدیکی‌های شهر پراگ، در قصر لیبلیس Liblice که متعلق به‌فرهنگستان علوم چکسلواکی است برگزار شد. تاکنون ده‌ها کنفرانس بین‌المللی درباره کافکا برگزار شده است، بنابراین اگر به‌خاطر برخی ویژگی‌ها که این گردهمآئی را چنین از دیگر آن‌ها متمایز می‌کرد نبود، اهمیتی نداشت که در اینجا به‌آن اشاره شود.

نخست اهمیت مطلب در آن است که این کنفرانس در زادگاه کافکا، یعنی درجائی که او همهٔ عمرش را گذراند تشکیل می‌شد. ولی تا ۱۹۶۳ در آنجا توجهی به‌او نشده بود زیرا همه می‌پنداشتند کافکا نویسنده‌ئی است منحط که بر خواننده تأثیر بدی می‌گذارد. ثانیاً شرکت‌کنندگان در این کنفرانس مارکسیست‌هائی بودند که خود طی سالیان دراز می‌کوشیدند به‌مردم دنیا بگویند کافکا را فراموش کنید. – نتیجهٔ کنفرانس لیبلیس برای عموم این بود که آنچه این مارکسیست‌ها تاکنون دربارهٔ کافکا می‌گفتند نادرست است که هیچ، نفس این موضوع نمایانگر این حقیقت نیز هست که آن‌ها کافکا را به‌عنوان یک نویسنده پذیرفته‌اند.

بنابراین، کنفرانس فی‌نفسه مرحلهٔ مهمی در تکامل اندیشهٔ سیاسی اروپای دههٔ ۱۹۶۰ به‌شمار می‌آمد. البته در خود چکسلواکی اهمیت آن بیش از این‌ها بود زیرا نشانهٔ دیگرگونی‌هائی بود که داشت در زمینهٔ بافت‌های اجتماعی و سیاسی و فرهنگی آن کشور اتفاق می‌افتاد. این دیگرگونی‌ها پس از پنج سال، یعنی در هشت ماه اول سال ۱۹۶۸ به‌اوج رسید. روژه گارودی R. Garaudy که یکی از شرکت‌کنندگان اصلی این کنفرانس بود رسالت خود را در این زمینه با نوشتن مقاله‌ئی دربارهٔ این کنفرانس، که نام آن را «بهار پراگ» گذاشته بود و در هفته‌نامهٔادبیات فرانسه به‌چاپ رسید نشان داد.

در لیبلیس چه اتفاقی افتاد؟ این داستان، پر از تناقضات مضحک و غم‌انگیز است؛ همچنان که هر تناقضی چنین ویژگی‌هائی دارد. برای درک بهتر آن خوب است یک سال به‌عقب برگردیم، یعنی به‌ژوئیهٔ ۱۹۶۲ و هنگامی که ژان پل سارتر در «کنگرهٔ صلح و خلع سلاح مسکو» خواست از موقعیت موجود برای ابراز عقیده درباره وحدت فرهنگی استفاده کرده نیاز به‌خلع سلاح عمومی در فضای فرهنگی همهٔ کشورها را توصیه کند. در آن روزها گفتن چنین سخنانی بسیار خطرناک بود (گرچه سال‌ها بعد و در زمینه‌های دیگر امکان داشت که به‌نحو دیگری جلوه کند.) زمانی که همه می‌گفتند با وجود پایان یافتن جنگ سرد «جنگ بی‌رحمانهٔ ایدئولوژیکی» همچنان ادامه خواهد داشت، سارتر به‌اعضای کنفرانس چنین گفت:

گناه ما بزرگ است. همگی ما این گناهان را در وجدان‌مان احساس می‌کنیم زیرا زندگی ما در عصری می‌گذرد که از فرهنگ به‌عنوان یک‌سلاح استفاده می‌شود…. به‌عنوان مثال کافکا را در نظر بگیرید: این نویسندهٔ برجسته، یهودی بود. و چون یهودی بود سرنوشتش همانند سایر یهودیان پراگ شکنجه شدن در زمان تسلط خاندان شاهیِ هابسبورگ و نیز در نخستین سال‌های جمهوری بورژوازی چکسلواکی بود. در حالی که به‌خاطر مشکلات خانوادگی و اختلافات دینی رنج می‌برد، مدارکی که از خود به‌جای گذاشت بیشتر جنبهٔ جهانی دارند، هرچند که مسائلش عمیقاً فردی بود. ولی منتقدان ما با او چه کردند؟ توصیفی که از کتاب‌هایش به‌دست دادند شخص را به‌این فکر می‌اندازد که می‌خواسته‌اند بگویند این کتاب‌ها باید در دست خوانندگان روسی منفجر بشود. این منتقدان مصرّ بودند که «دیوان‌سالاری» یکی از گناهان غیرقابل اجتناب سوسیالیسم است – چنان که گوئی در هیچ جامعهٔ صنعتی چنین پلیدی‌هائی وجود ندارد. سپس آن‌ها کافکا را نویسنده‌ئی قلمداد کردند که دیوانسالارها را معرفی و ریشخند می‌کند. – و پس از این چنین مقدمه چینی‌هائی آنچه می‌بایست بکنند چه بود؟ این که کتاب‌هایش را به‌دست روس‌ها بسپارند، به‌امید این که هر کسی با خواندن رمان، محاکمه، اوضاع مملکتش را در آن مشاهده کند… برای آن‌ها اهمیت نداشت که اتخاذ مصممانهٔ روشی چنین تجاوزکارانه، نیازمند آن خواهد بود که به‌عنوان دفاع پاسخی داده شود که، آن هم با وجود تفاهم باز جنبهٔ خصمانه‌ئی پیدا می‌کرد: – بسیار خوب، اگر قرار است این کتاب‌ها ما را بیازارند دیگر نیازی به‌ترجمهٔ آن‌ها نیست! نتیجه‌اش این شد که تقریباً نیم قرن از آفرینش رمان محاکمه گذشته است و بسیاری از مردم کشوری که پیشاهنگ ترقیات اجتماعی و علمی و فنی هستند حتی نام کافکا را هم نشنیده‌اند. بنابراین بر این نویسنده دو گونه ظلم روا داشته‌اند: در غرب مورد تحریف و سوء تعبیر قرار گرفته و در شرق درباره‌اش سکوت کرده‌اند!

در تأیید سارتر، پروفسور ادوارد گُلدِشتوکر – رئیس گروه آلمانی دانشگاه چارلزکه بعدها رئیس اتحادیهٔ نویسندگان چکسلواک شد – خاطرنشان می‌کند که پس از جنگ جهانی دوم «کشورهای سوسیالیستی، کافکا را به‌عنوان نویسنده‌‌ئی غیر منطقی و منحط، به‌عنوان عاملی ناسازگار با جامعه‌ئی مصمم برای ایجاد سوسیالیسم، از لحاظ فرهنگی رسماً مردود اعلام کردند.» گلدِشتوکر سخنانش را چنین ادامه می‌دهد:

از سال ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۷ [در چکسلواکی] نه اثری از کافکا به‌چاپ رسید نه مطلبی دربارهٔ او، سوای چند حملهٔ غیرمستقیم و در لفافه به‌او، که به‌شکل جزوه منتشر شد. فقط پس از [کنگرهٔ بیستم حزب کمونیست شوروی] مقالات پراکنده‌ئی [دربارهٔ کافکا] به‌چاپ رسید که تازه، حتی در آن هنگام هم احساس عمومی این بود که آن مطالب درباب موضوعی ممنوعه نوشته شده، و نتیجتاً به‌زحمت مورد قبول قرار می‌گرفت.

سارتر که در «کنگرهٔ صلح مسکو» (۱۹۶۲) شنوندگانش را به‌آزاد کردن فرهنگ از کشمکش‌های نظامی فراخوانده بود بر موضوع تکامل بیش‌تر فکری [در باب کافکا] اثر مهمی بخشید. وضع کافکا بی‌بیش و کم همان بود که او تشریح کرد… مختصر آن که، کافکا در مرکز ثقل مجادلاتی قرار داشت که هدفش خنثی کردن آن حالت ویژهٔ انزوای فرد [از دیگران] بود؛ یعنی شیوه‌ئی در سال‌های استالینیسم و «جنگ سرد» به‌کار زده می‌شد.

سخنرانی سارتر در مطبوعات اتحاد شوروی چاپ نشد، اما متن آن را آدلف هوف مایستر نویسنده و هنرمندی که دوست سارتر و عضو هیأت نمایندگان «کنگرهٔ صلح و خلع سلاح» بود به‌پراگ آورد. چاپ آن در پراگ علاقه به‌کافکا را برانگیخت و نتیجه‌اش این شد که برای گردهمائی منتقدان روس و چکسلواک به‌منظور حل مسألهٔکافکا پیشنهادی بشود. طولی نکشید که پیشنهادکنندگان – که برجسته‌ترین‌شان پرفسور گلدِشتوکر بود – باعث شدند که بینش [کافکائی] عمیق‌تر شود. آن‌ها تصمیم گرفتند کنفرانسی تشکیل بدهند و نمایندگان تمام کشورهای اروپای شرقی را بدان دعوت کنند، و آن گاه در انتظار پاسخ‌ها نشستند. چون از مسکو مخالفتی در این مورد نشد به‌ارسال دعوت‌نامه‌هائی هم برای چند تن از مارکسیست‌های برجستهٔ اروپای غربی فرستادند که از میان آن‌ها می‌توان گارودی را که در آن زمان هنوز عضو حزب کمونیست فرانسه بود، ارنست فیشر را که در آن ایام در کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتریش بود، و رومن کارسّت R. Karst – منتقد لهستانی و محقق ادبیات آلمانی و ضمناً دستیار سردبیر مجلهٔ ادبی ورشو (یعنی Twomczosc) را نام برد. مسکو قول داد چهار یا پنج شرکت‌کننده بفرستد اما چند روز پیش از شروع کنفرانس تلگرامی فرستاد که فقط یک نفر خواهد آمد؛ و سرانجام همان هم نیامد.

گرچه کنفرانسِ لیبلیس توجه زیادی در سطح بین‌المللی برانگیخت، در آن کشورهائی که مطبوعاتش سانسور می‌شود تنها در معدودی افراد آگاه و روشنفکر مؤثر افتاد. یک سال بعد سه‌ هزار و چهار صد نسخه از صورت مذاکرات آن کنفرانس به‌چاپ رسید اما عکس‌العمل روزنامه‌ها در مورد این نشریه منحصر شد به‌چند تفسیر سطحی و نشر نام کسانی که در کنفرانس شرکت کرده بودند، و این‌که در جلسهٔ نهائی چه حرف‌هائی گفته شد… چهارده میلیون مردم چک و اسلاو، حتی روح‌شان هم خبردار نشد که در کشور آن‌ها دربارهٔ نویسنده‌ئی که در پراگتولد یافته و به‌زبان آلمانی کلّی چیز نوشته کنفرانسی برگزار شده است. در عین حال، اکثر این مردم حتی نام کافکا را هم نشنیده بودند و کور امیدی هم به‌امکان تغییر این وضع نبود. اما گاه پیش می‌آید که دستِ کومک، درست از همان آستینی بیرون می‌اید که به‌هیچ وجه امیدی به‌اش نیست:

«رفقای آلمان شرقی» که در کشورشان از دیرباز با کافکا حالت کاردوپنیر داشتند نظریهٔ نهائی‌شان را دربارهٔ او اعلام نکرده بودند. وقتی هفته‌نامهٔ ادبیات فرانسه مطالبی را که روژه گارودی در کنفرانس لیبلیس اظهار داشته بود منتشر کرد،آلفرد کورِلا A. Kurella (که در آن زمان رئیس دفتر تبلیغات حزب کمونیست آلمان شرقی بود) از تجدیدنظر کنفرانس پراگ درباب کافکا سخت به‌خشم آمد و خشم و خروشش را در مقاله‌ئی خالی کرد که در مجلهٔ زونتاگ Sonntag (چاپ برلن شرقی) منتشر شد. لبهٔ تیز حملات کورلا در این مقاله که «دربارهٔ کافکا» نام داشت متوجه گارودی و ارنست فیشر بود.

البته مدت‌ها طول کشید تا رابطهٔ میان غیبت نمایندگان شوروی، و نقش نمایندگان آلمان شرقی (که بعد درباره‌شان حرف خواهیم زد) و حملهٔ کورِلا در مجلهٔ زونتاگ به‌نمایندگی از دیگران به‌دو کمونیست برجستهٔ اروپائی روی آب بیفتد: در سال ۱۹۷۰ که کنگرهٔ حزب کمونیست فرانسه گارودی را از حزب بیرون انداخت، کورِلا نمایندهٔ رسمی حزب کمونیست آلمان شرقی در این کنگره بود!

معذلک حوادث اصلی می‌بایست در آینده اتفاق می‌افتاد.

هنگامی که مقالهٔ کورِلا در زونتاگ چاپ شد، خوشبختانه (یا شاید هم متأسفانه) این مجله حال و روز رو به‌راهی نداشت. خلایق آن را چنان «نشریهٔ ژورنالیستی و بسیار خسته‌کننده»ئی شناخته بودند که حتی در خود آلمان شرقی هم کم‌تر کسی لای آن را باز می‌کرد. در عوض، هفته نامهٔ لی‌ترانی نوینی Literani Noviny که از طرف اتحادیهٔ نویسندگان چکسلواک چاپ و منتشر می‌شد درست در نقطهٔ مقابل زونتاگ قرار داشت. این مجله با تیراژ ۱۴۰ هزار نسخه‌ئیش چنان مورد توجه بود که به‌مجرد انتشار نایاب می‌شد.

لی‌ترانی نوینی ترجمهٔ متن کامل مقالهٔ کورِلا را چاپ کرد و از این طریق به‌خوانندگان خود فرصت داد که دریابند به‌راستی در کنفرانس لیبلیس چه گذشته است. بدین ترتیب، امر احیای کافکا در کشورهای اروپای شرقی از صورت «موضوعی جالب درزمینهٔ ادبیات» فراتر رفت و «حادثه‌ئی در قلمرو سیاست» شد. در آغاز، مأموران سانسور که در اثر بی‌اطلاعی نتوانسته بودند موضوع را درک کنند بسیار خوشحال شدند زیرا به‌هیچ وجه انتظار نداشتند که ناشران لی‌ترانی نوینی و قاطبهٔ خوانندگان این مجله با آن‌ها همکاری و تفاهمی چنین گسترده نشان دهند. اما راستش این که، مجله‌خوان‌های پراگ حسابی به‌حیرت افتادند: صرف نظر از زبانی که کورِلا در نوشتهٔ خود به‌کار گرفته بود، تعصبِ ابلهانهٔ او و برداشت‌های مبتذلش از مارکسیسم، خواننده را از زمان معاصر دور می‌کرد و به‌قرن دیگری در گذشته‌ها می‌برد.

باری، مجله در انتهای مقاله، کسانی را که آماج حملات کورلا قرار گرفته بودند به‌پاسخگوئی دعوت کرده بود؛ و چیزی نگذشت که پاسخ‌ها روی میز سردبیر مجله نهاده شد. فیشر، گارودی، پاوِل ریمن (یکی از اعضای ورّاج حزب کمونیست چکسلواک) و افراد دیگری که ضمن مقالهٔ «دربارهٔ کافکا» به‌میدان کشیده شده بودند نه تنها نظرشان را دربارهٔ شخص کورلا و مقاله‌اش و روش‌هایش به‌صراحت اعلام داشتند، بلکه نظریات خود را دربارهٔ ادبیات مارکسیسم، سوسیالیسم، و موضوع «بیگانگی با خود» (Alienation) در یک جامعهٔ سوسیالیستی، و موضوعات و مسائل دیگر نیز عنوان کردند. لی‌ترانی نوینی، پاسخ‌های اینان را در یکصد و چهل هزار نسخه چاپ کرد، و از چهارده میلیون مردم چک و اسلاو، دست کم نیم میلیون تن آن‌ها را خواندند. چک‌ها و اسلاوها از چشم‌های خودشان باورشان نمی‌آمد. غالب آن‌ها از کافکا چیزی نمی‌دانستند و اگر می‌دانستند هم آن قدر نبود که به‌کاری بیاید. اما حالا، به برکت مجادله‌ئی قلمی، با نویسنده‌ئی آشنا می‌شدند که ظاهراً در جامعه‌ئی نظیر جامعهٔ کنونی خود آن‌ها زیسته بود، تجربیاتی مشابه تجارب خود آن‌ها داشت، مسائل برایش به‌همین اندازه پیچیده بود، و به‌طور کلی صاحب همان احساسی بود که آن‌ها داشتند، اما چهرهٔ چنین نویسنده‌ئی را طی بیست سال گذشته از آن‌ها پنهان نگه داشته بودند!

طولی نکشید که کافکا در زادگاه خود یکی از محبوب‌ترین نویسندگان شد. هزاران نفر از این مردم حتی نامی ازمحاکمه یا قصر یا مسخ نشنیده بودند ولی حالا هنگامی که در ادارات یا دکان‌های‌شان و یا در اتوبوس‌ها با وجود بودن در کنار یکدیگر احساس تنهائی و بیگانگی می‌کردند و می‌دیدند چگونه جامعه‌شان در زندگی روزانه آن‌ها را به‌بازی گرفته است، به‌یکدیگر نگاه می‌کردند و به‌نخستین بیگانه‌‌ئی که برمی‌خوردند به‌نجوا می‌گفتند: «این وضع چه قدر کافکائی است!»

طولی نکشید که ده‌ها هزار نسخه از آثار کافکا انتشار یافت و به‌محض این که نخستین مقالهٔ انتقادی دربارهٔ هر یک از آثارش در مطبوعات به‌چاپ می‌رسید نسخه‌های آن اثر نایاب می‌شد. مردم می‌خواستند بدانند در چگونه دنیائی زندگی می‌کنند، چه عواملی زندگی‌شان را مشخص می‌کند و اگر در جامعه‌شان هدفی برای زندگی هست آن هدف کدام است؛ و امیدوار بودند فرانتس کافکا بتواند در این زمینه پاسخی به‌آن‌ها بدهد. شاید بسیاری از این مردم در آخر کار ناامید شدند، چون برای فرار از بن‌بستی که در آن قرار داشتند راهی نیافتند. ولی مطمئناً فرانتس کافکاو عواملی که او را به‌نوشتن برانگیخته بود وسیله‌ئی شد که خوانندگان آثارش موقعیت خود را با آن‌ها تطبیق دهند و بدین وسیله هدایت شوند.

اما وضع کافکا امروز در پراگ چگونه است؟ اکنون پس از دوازده سال که از کنفرانس لیبلیس گذشته است فکر می‌کنم که دوباره آثارش جزو ادبیات محسوب شده باشد. او هیچ یک از کیفیاتی را که کارسْت و گارودی درباره‌اش به‌بحث پرداخته بودند از دست نداده است، اما دیگر آن ویژگی سیاسی را ندارد. کافکا در آن ایامی «سیاسی» می‌شد که مردم چک و اسلاو می‌توانستند به‌ژوزف ک. (مسّاحِ داستان قصر) تأسی جویند و در کوشش‌های دلهره‌آمیز او برای شکستن دیوار و ورودِ به‌قصر، شریک شوند.

ولی سرانجام در شب بیست‌ویکم ماه اوت ۱۹۶۸ و روزها و ماه‌های پس از آن توانستند پا به«قصر» بگذارند. دیگر هیچ چیز برای آن‌ها اسرارآمیز یا معمائی نبود. دیگر هیچ هدف دست نیافتنی وجود نداشت که بخواهند بدان برسند، چرا که اکنون دیگر نمی‌گفتند «این وضع چقدر کافکائی است!» اکنون همه می‌دانستند که قصر، خالی است؛ دیگر برای آن‌ها درآن‌جا چیزی وجود نداشت، و اگر هم داشت چیزی نبود که در جست‌وجویش باشند. دریافتند که آنچه درآن‌جا هست قدرت محض است، نیروی نظامی و پلیس است. این رویاروئی، پاسخ‌های پرسش‌های‌شان را آسان‌تر و قابل درک‌تر می‌کرد.

۲

رومن کارْسْت که در شمار سخنرانان کنفرانس لیبلیس بود، در گفتار خود (تحت عنوان «کوشش برای نجات انسان») گفت:

تمثیلات کافکا، بر توهمات قهرمانان او و اعتقاد بی‌پایه‌شان مبنی بر این که در دنیائی آزاد و منطقی زندگی می‌کنند که اصولی اخلاقی بر آن حاکم است، خط بطلان می‌کشد. به‌خاطر زندگی در این عصر دروغ‌ها و واقعیات ساختگی، مدام از همه سو ناله‌های جگرخراش و نوحه‌سرائی بر شکست تاریخ و پند و اندرز درباب چگونگیِ یافتنِ راه بهتری برای زندگی به‌گوش می‌رسد… کافکا نویسنده‌‌ئی است که همه چیز را نفی می‌کند بی‌آن که راه حلی ارائه دهد.

طریقی که کارست برگزیده همان است که یکی از قهرمانان کافکا می‌توانست انتخاب کند. کارست یهودی، به‌عنوان روشنفکر محزونی که با «قهرمانان دوران» ما همآواز است، از مردم کشوری است که در آنجا، در سال‌های ۱۹۳۰، تنها حزبی که یهودیان را به‌عضویت می‌پذیرفت حزب کمونیست بود. شکست لهستان در سال ۱۹۳۹، «خوشبختانه» او را به‌آن بخش از کشور سوق داد که به‌وسیلهٔ ارتش شوروی اشغال شده بود. استالین بی‌درنگ برای مدت هفت سال به‌سیبری تبعیدش کرد که به‌طور معجزه‌آسائی از آن جان سالم بدر برد. پس از جنگ به‌ورشو برگشت و به‌حزب سوسیال‌ دموکرات پیوست و بعد کمونیست شد. در سال ۱۹۶۸ یکی از حامیان پرشور «بهار پراگ» و دانشجویان لهستانی شد که در آن زمان تظاهراتی ترتیب داده بودند. در همین اثنا بود که دخترش برونیا Bronia را دستگیر کردند و چند ماهی در زندان نگه داشتند. او نیز رسماً احضار شد، و همراه با موج ضدیهودی آن روزها، از تدریس در دانشگاه محرومش کردند و آن قدر از سوی پلیس آزار دید که سرانجام به‌ناگزیر همراه دخترش راه غربت پیش گرفت. به‌سال ۱۹۶۹ در دانشگاه ایالتی نیویورک در استونی بروک استاد ادبیات آلمانی شد.

آنچه در سطور زیر می‌آید بخش‌های برگزیده‌ئی از سلسله گفت‌وشنودهای پروفسور کارست و نویسندهٔ این مقاله است:

کارست: نخست باید در نظر داشته باشیم که کافکا، در کشورهای اروپای شرقی، در زمان‌های مختلف، به‌اشکال و درجات متفاوت مورد پذیرش قرار گرفته بود. در آلمان شرقی برایش از روی اجبار ارزشی قائل شدند. به‌کافکا اجازه دادند وارد اتاق پذیرائی بشود به‌شرط اینکه فقط یک گوشه بایستد. در مجارستان وضع جور دیگری بود: درحالی که «خلق» لهستان و چکسلواکی در کشورشان درها را به‌روی کافکا گشوده بودند، در بوداپست آثار او را «ادبیات مجلسی»[۱] خواندند. به‌عبارت دیگر، کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست مجارستان تصمیم گرفت که حالا وقت آن رسیده است که به‌سیاست فرهنگی خود آزادی ببخشد و درنتیجه، از این نمد کلاهی هم به‌کافکا رسید. این قضیه مربوط می‌شد به‌سال ۱۹۶۴؛ یعنی زمانی که اوضاع و احوال به‌مجارستان اجازه می‌داد راهی در پیش بگیرد تا گرفتار بحرانی نشود که برخورد با سیاست شوروی، در چکسلواکی و لهستان به‌وجود آورد.

قبول کافکا، در لهستان، از یک طرف مشروط بود به‌تحول ادبیات پیش از جنگ آن کشور، و از طرفی بستگی داشت به‌تحولات سیاسی بعد از جنگ آن. کافکا به‌راستی سر از دنیائی درآورد که از سال ۱۹۴۵ فراموش شده بود. البته نمی‌توان گفت که او در لهستان میان دو جنگ یکسره گمنام مانده بود. به‌عنوان نمونه، من خود در یک شمارهٔ سال ۱۹۲۷ مجلهٔ معروف ویادوموسکی لیته‌راستسکی‌یه Wiadomosci Literackie — چاپ ورشو — مقاله‌ئی پیدا کردم که دربارهٔ او نوشته شده است.

کافکا در محافل ادبی لهستان هوادارانی داشت، و برجسته‌ترین‌شان برونو شولتز Bruno Schulz بود که با ترجمهٔ درخشان رمان محاکمهٔ کافکا که به‌سال ۱۹۳۰ چاپ شد همهٔ ما را مدیون خود کرد. شولتز یکی از استعدادهای ادبی آن دهه بود که اگرچه تحت تأثیر کافکا قرار داشت هیچ گاه نگذاشت مستغرق او شود. این یک حقیقت است که کافکا، برای آن گروه از هواخواهانش که نتوانند استقلال خود را در برابر او حفظ کنند می‌تواند بسیار خطرناک و مخرب باشد؛ گیرم شولتز شخصیت بارزی بود که گرچه نتوانست کافکا را نادیده انگارد هرگز در او مستحیل نشد.

در لهستان قبل از جنگ جنبش نیرومند پیشروی وجود داشت که باعث شد نظرها به‌کافکا جلب شود. از میان اعضای این جنبش، نویسندگانی چون س. ای. ویتکی‌یه‌ویچ S. I. Witkiewicz، شولتز، و ویتولد گومبروویچWitold Gombrowicz بودند که اگرچه هر کدام‌شان گرایش هنری خاصی داشتند همگی مانند خود کافکا در جست‌وجوی راه‌های تازه و روش‌های نو بیان احساس خود بودند. اگر نظر شخص مرا بخواهید معتقدم که کافکا وگومبروویچ نقاط اشتراک بسیاری دارند. اگر کافکا در تخیلاتش از دیدی تراژیک به‌جهان می‌نگریست،گومبروویچ در تصوراتش اشکالی عجیب و غریب بدان می‌داد.

مثال‌های دیگری هم می‌توانم بزنم اما همینقدر کافی است بگویم وضع ادبیات قبل از جنگ باعث شد پذیرفتن کافکا به‌عنوان یک نویسنده در لهستان آسان شود و برای او خوانندگانی به‌هم رسد که بتوانند چیزهائی را که او می‌کوشید بگوید درک کنند. اما جنگ این رابطهٔ طبیعی را به‌هم زد، و پس از آن هم، در دورهٔ استالین که روشنفکران وضع رضایت‌بخشی نداشتند، این ارتباط گسیخته‌تر شد.

ولی با آغاز سال ۱۹۵۵، در لهستان درها به‌روی نویسندگان غربی و از جمله کافکا گشوده شد. به‌تدریج ترجمهٔ همهٔ‌ نوشته‌هایش همراه با مقدار معتنابهی نقد آثار او به‌چاپ رسید. رهبران حزبی لهستان دیگر محدودیت نشر آثار او را لازم نمی‌دیدند، بلکه برعکس، از هر نوع ادبیاتی که مستقیماً با سیاست سروکاری نداشت استقبال می‌کردند و همین روش را هنوز هم ادامه می‌دهند. امروز در لهستان برای آن‌هائی که خط مشی‌های سیاسی را تعیین می‌کنند شعر تجربی بسیار مورد توجه است. شعر هرچه کم‌تر با خواننده ارتباط ایجاد کند به‌نظر آن‌ها بهتر است.

لیم: وضع کافکا در شوروی چگونه است؟

کارست: وضع کافکا در آنجا بدتر بود. در دورهٔ خروشچف به‌این نویسنده که عملاً در روسیه گمنام مانده بود توجه بیش‌تری شد. در نتیجه، مجموعهٔ آثار او در سال ۱۹۶۵ به‌نام فرانتس کافکا – قصه‌های بلند و کوتاه و تمثیلات چاپ شد. تا آنجائی که من به‌یاد دارم، این تنها کتابی از کلیات آثار کافکا بود که در اتحاد جماهیر شوروی به‌چاپ رسید و اکنون مطمئناً جامع‌ترین مجموعهٔ آثار او به‌زبان روسی است. قبلاً فقط در محافل خاصی، و تنها کسانی که به‌زبان‌های آلمانی و فرانسه یا انگلیسی آشنائی داشتند آثارش را می‌خواندند. درمورد این مجموعه مسألهٔ عجیبی قابل ذکر است. توی جلد هر کتابی که در شوروی به‌چاپ می‌رسد عموماً قید می‌شود که در چند نسخه انتشار یافته اما در این مورد به‌خصوص از تیراژ کتاب هیچ اطلاعی داده نشده بود و بی‌گمان دلیلش این است که تعداد نسخ این کتاب بسیار کم بوده است، یعنی آن قدر کم که تقریباً به‌دست همه کس نرسید. نویسندگان شوروی که به‌ورشو آمدند بسیار کوشیدند که نسخه‌ئی از این مجموعه را پیدا کنند، به‌طوری که دست آخر، من تنها نسخه‌ئی را که داشتم به‌یکی از آنها بخشیدم. مجموعه‌ئی که از کافکا در شوروی انتشار یافت، هدفش بیشتر حفظ آبرو بود، نه پذیرفتن مقام ادبی نویسنده. آن را چاپ کردند تا این لکه ننگ را که «آثار کافکا هیچ گاه در شوروی چاپ نشده است» پاک کنند. مخالفت روس‌ها با کافکا، هم جنبهٔ ادبی داشت هم سیاسی، و این بحثی است که همیشه پیرامون آثار او وجود داشته. حتی تا همین امروز هم، در شوروی، با شیوهٔ به‌اصطلاح «رآلیسم سوسیالیستی» با هنر برخورد می‌شود؛ و این، تنها روش هنری و انتقادی مرسوم در آن کشور است. البته هر قدر هم که قواره را کوتاه یا بلند بگیریم، باز بررسی آثار کافکا با این «نیم ذرع انتقادی» امکان‌پذیر نیست. سلیقهٔ آن‌ها دربارهٔ ادبیات طوری است که پذیرفتن کافکا، چه آشکار و چه پنهان، حالت ضدونقیض پیدا می‌کند. نخستین حرکت به‌سوی شناخت کافکا در اتحاد شوروی، در روزهائی آغاز شد که دورهٔ خروشچف به‌سر می‌آمد. ولی این حرکت‌ها به‌نتیجه‌ئی نرسید، چرا که سیاست فرهنگی پس از خروج خروشچف از صحنهٔ سیاست دوباره به‌سردی گرائید.

لیم: چنین حساسیتی را در مورد کافکا چگونه توضیح می‌دهید؟ مثلاً چرا در مورد جویس چنین برداشتی نمی‌کردند؟

کارست: ما نباید مسألهٔ کافکا را اغراق‌آمیز جلوه دهیم. نمی‌دانم آیا ترجمهٔ کاملی از کتاب اولیس به‌روسی وجود دارد یا نه، اما مطمئنم که در آنجا گرایش همگان این است که در وهلهٔ اول آثار آن دسته از نویسندگان خارجی را ترجمه کنند که از دیدگاه اجتماعی آن‌ها «پیشرو» محسوب می‌شوند — نویسندگانی مانند لاکس نس (Laxness)،پابلو نِرودا، و هواردفاست، البته تا زمانی که این نویسندهٔ آخری عقایدی مغایر نظر آن‌ها ابراز نکرده بود. به‌عبارت دیگر، نویسندگان «واقع‌گرا» مدّنظر آن‌ها است، مانند همینگوی، بُل (|Boll)، اشتاین بک، کالدوِل، مارتن دوگار، موراویا و امثال آن‌ها، کافکا در هیچ یک از این دسته‌ها نمی‌گنجد. به‌علاوه،؟ مسألهٔ دیگری هم هست که دراینجا نقشی دارد. هر خوانندهٔ‌ حساسی می‌تواند در آثار کافکا نفرت از گرایش‌های خود مختاری، دخالت در امور ملی و پنهان کردن حقایق، و به‌طور کلی نفرت از خودکامگی و دیکتاتوری را حس کند. کافکا غالباً این عکس‌العمل‌ها را در گفت‌وگوهایش با دوستان ابراز کرده است. به‌یاد می‌آورم که زمانی به‌گوستاو یانوش گفته بود:

در آخر هر انقلابی، همیشه شخصیتی ناپلئون‌وار ظهور می‌کند… آب یک رودخانه هر چه در اثر سیل بالاتر بیاید کثیف‌تر و گل‌آلوده‌تر می‌شود. انقلاب هم روزی می‌خشکد و آنچه ازش باقی می‌ماند همان لای و لجن یک «دیوانسالاری» تازه است. غل و زنجیر انسان‌های رنجکشیده از کاغذ مخصوص ماشین‌نویس‌ها ساخته می‌شود… منشی‌ها، کارمندان ادارات، و سیاستمداران حرفه‌ئی، حالا در پشتِ صف کارگرانی می‌ایستند که زمانی آقای خیابان‌ها بودند و راه قدرتمندی این سلاطین تازه به‌دوران‌ رسیده را هموار کردند.

لیم: سومین کشوری که کافکا در آنجا سرنوشت عجیبی داشته آلمان شرقی بوده…

کارست: داستان کافکا در آلمان شرقی چنان از تناقضات سرشار است که حتی نمی‌توان آن را باور کرد. تا قبل از کنفرانس لیبلیس، یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی زبان واقعاً در آن کشور گمنام بود! – بارها به‌من گفته بودند رفتار یکی از ناشران آلمان غربی که حقوق چاپ آثارش را به‌عهده داشته مهم‌ترین مسائل را درمورد چاپ آثار کافکا در آلمان شرقی به‌وجود آورده؛ زیرا اصرار داشته که آثار کافکا حتماً با مقدمهٔ ماکس برود چاپ شود. در آلمان شرقی با این کار مخالفت کردند. البته این قسمتی از مطالبی است که شنیده‌ام. بعدها هنگامی که در آلمان شرقی تصمیم گرفتند به‌هر ترتیبی که شده آثار او را چاپ کنند برای آن مشکلات هم راه حلی پیدا کردند. دلیلش هم این بود که آن‌ها چون از کافکا وحشت داشتند ناچار با اکراه می‌پذیرفتندش.

این نکته از آنچه در کنفرانس لیبلیس اتفاق افتاد روشن شد. منتقدان آلمان شرقی برای مبارزه با کافکا از توماس مان استفاده کردند. آن‌ها از مان مظهری از ادبیات پیشرفتهٔ بورژوائی ساختند که مورد پذیرش طبقه کارگر بود و ازکافکا مظهری از جنبهٔ منفی هنر بورژوائی ساختند که برای طبقهٔ کارگر خطر بزرگی ایجاد می‌کرد. این عقاید ضدونقیض که به‌طور مصنوعی ایجاد شده بود همیشه مرا به‌تعجب وامی‌داشت. چرا آن‌ها باید از مان که همیشه تحت تأثیر شدید شوپنهاور و نیچه و واگنر بود طرفداری کنند؟ اصلاً چرا مان؟ همان نویسنده دکتر فاوست که یکی از بدبینانه‌ترین قصه‌های قرن بیستم است و نویسنده در آن پایان یافتن هنر و فرهنگ و افکار انساندوستی را پیش‌بینی می‌کند؟ و چرا باید کافکا برای طبقهٔ زحمتکش و رنجبر سمِّ مهلک تلقی بشود؟ آن هم نویسنده‌ئی که گروه محکومین را نوشت و در آن زندگی مصیبت‌بار انسان‌ها را در یک نظام فاشیستیِ خودمختار پیش‌بینی کرد، نویسنده‌ئی که چنین قاطعانه از کوشش‌های انسان برای پیروزی حقیقت و خوبی یاد کرده است! – ولی با وجود این، مقایسهٔ میان مان، و کافکا در کنفرانس لیبلیس مهم‌ترین موضوع بحث نمایندگان آلمان شرقی بود.

حالا می‌خواهم کمی به‌عقب برگردم. اینجا قضیه جنبه مضحکی پیدا می‌کند، هر چند که نمی‌توان در چنین شرائط غم‌انگیزی از مسائل خنده‌آور سخن گفت: حتی یک اثر کافکا هم در آلمان شرقی چاپ نشده بود، یعنی حتی یک داستان کوتاه یا تمثیل. اما یک مرتبه در مدت کوتاهی دو کتاب انتقادی درباره کافکا چاپ شد! در سال ۱۹۶۱، کتابکافکا – تصویر جهانی و رومان (اثر کلاوس هرمزدورف Klaus Hermsdorf، و یک سال بعد کتاب فرانتس کافکا، آثار و طرح آن اثر هلموت ریختر Helmut Richter) به‌چاپ رسید. خوانندهٔ آلمان شرقی، اکنون در موقعیت ویژه‌ئی قرار گرفته بود، برای این که نقد آثار نویسنده‌ئی آلمانی زبان را می‌خواند که حتی یک صفحه از آثارش هم در دسترس او نبود!

هم هرمزدورف و هم ریختر در کنفرانس لیبلیس حضور داشتند و خط مشی رسمی ایدئولوژیکی آلمان شرقی را که در کتاب‌های‌شان از آن دفاع کرده بودند دنبال می‌کردند. ولی فقط بعد از کنفرانس لیبلیس بود که، اهمیتی که آلمان شرقی برای کافکا قائل بود کاملاً آشکار شد. دو «جبهه» تشکیل شد: یکی جبههٔ «موافق کافکا» که در آن، نمایندگان انواع گوناگون ادبیات از کشورهای مختلف قرار داشتند، و دیگری، نمایندگان آلمان شرقی – تنها کسانی، که جبههٔ مخالف را تشکیل می‌دادند. البته آن‌ها موقعیت‌شان بسیار ناجور بود. من صریحاً به‌یکی‌شان گفتم: «این یاوه‌سرائی‌ها چیست که راه انداخته‌اید؟» — به‌دور و برش نگاهی کرد و در همان حال به‌اشاره پرسید که آیا می‌تواند حرفش را رکّ و راست بگوید… منتها یک عضو عالیرتبهٔ حزب کمونیست آلمان شرقی که در جمع نمایندگان فرهنگی کشورش حضور داشت و مواظب یکی یکیِ آن‌ها بود و گاه به‌گاه دستوراتی هم به‌آن‌ها می‌داد مودماغ شد.

گسترده‌ترین بازتاب به‌این کنفرانس در دو کشور بود: به‌صورت مثبت در چکسلواکی، و به‌صورت منفی در آلمان شرقی. البته ناگفته نگذارم که در لهستان هم، در منتقدان موافق رژیم که به‌شان Pro – Gomulka می‌گویند، کنفرنس تأثیر منفی به‌جا گذاشت، چون وقتی که من گزارش مباحثات کنفرانس را چاپ کردم، آن‌ها طرف آلمان شرقی را گرفتند. اما اکثریت قریب به‌اتفاق روشنفکران لهستان از حملاتی که به‌کافکا شده بود ناراحت بودند، و روس‌ها هم که اصلاً توی این بحث‌ها شرکت نکردند. تا پیش از کنفرانس لیبلیس که چیزی از کافکا چاپ نکرده بودند و بعدها هم به‌همین شیوهٔ مرضیّه ادامه دادند. چاپ آن مجموعه‌ئی که قبلاً به‌اش اشاره کردم، همان جور که گفتم، به‌صورت ماست‌مالی بود و به روشِ «ماهی را نمی‌خواهی دُمش را بگیر»!

نکته اصلی در این است: مرافعه بر سر کافکا یک شمه از کوشش‌هائی بود که در جهت احیای جامعه و فرهنگ صورت می‌گرفت. آلمان شرقی که همهٔ زورش را می‌زد تا هر جور شده خط‌مشی فرهنگی دوره‌های ماقبل و مابعد استالین می‌جنگید دیگر نمی‌توانست مثل شوروی کافکا را نادیده بگیرد و چنان وانمود کند که پشت این نام هیچ اتفاقی نیفتاده است. کافکا نویسندهٔ برجسته‌ئی بود که نمی‌شد دروازه‌های ادبیات را به‌رویش بست؛ این بود که سرانجام، آن شاهکار کذائی را زدند: آثار کافکا را چاپ کردند، و مردودش شمردند! – به‌عبارت دیگر: از لحاظ هنری پذیرفتندش و از دیدگاه ایده‌ئولوژیکی محکومش کردند. انگار می‌شود که یک نویسنده را از نوشته‌هایش جدا کرد.

منتقدان آلمانی خیال‌شان از بابت توماس مان راحت بود، چون تقریباً تمام آثارش ناظر به‌گذشته است. «بودن بروک»ها Buddenbrooks کتابی است که حوادثش در قرن نوزدهم می‌گذرد، و «لوته» در «وایمار» Lotte in Weimar حتی از آن هم عقب‌تر است. تریلوژی یوسف Joseph Trilogy هم که اصلاً جای حرف ندارد. حتی آخرین رمان مان – یعنی دکتر «فاوست» Dr. Faustus – با جنگ جهانی دوم پایان می‌یابد. از اینش که بگذریم، اصولاً مضامین آثار توماس مان بیشتر درباب سیروسلوک روشنفکران بورژوا است.

در مقام مقایسه، آثار کافکا فضائی جهانی دارد. آن‌ها را نمی‌توان به‌زمان محدود کرد، چراکه از طریق اکنونبه‌گذشته می‌رسد و در همان حال با آیندهٔ دور ارتباط پیدا می‌کند. حدود و ثغوری ندارد و همهٔ جنبه‌های زندگی انسانی را لمس می‌کند. از دیدگاه جامعه‌شناسی، آثار کافکا به‌هیچ محیطی که به‌وضوح قابل بررسی باشد مربوط نمی‌شود؛ بنابراین، هر پدیده‌ئی از این آثار به‌نحوی با همهٔ جماعات بشری مربوط است. مطلقاً نمی‌توان گفت: «آنچه او نوشته به‌ما مربوط نیست» یا «با مشکلات روزگار ما بیگانه است.» – کافکا، توماس‌مان نیست که بشود مومیائیش کرد و اسمش را «نویسندهٔ کلاسیک» گذاشت. – خوب، به‌عقیدهٔ من این‌ها است دلائل اصلی کشمکش‌هائی که بین منتقدان آلمان شرقی و منتقدان آزادیخواه و دیگر کشورهای اروپای شرقی درگرفت.

لیم: – امروزه در پراگ کافکا را یک نویسنده منحط و مخرّب معرفی می‌کنند که هیچ، یهودی بودنش هم مسأله‌ئی شده است…

کارست: – هیچ تعجب نمی‌کنم. تصوّر یهودی خون‌آشامی که خون سوسیالیسم جوان چکسلواکی را می‌آشامد، کاملاً با روندی که همرا با حملهٔ تانک‌های روسی آغاز شد جور در می‌آید. از آنجا که حزب کمونیست لهستان در دههٔ ۶۰ و حزب کمونیست چکسلواکی از ۱۹۶۹ به‌بعد جنبهٔ فاشیستی به‌خود گرفتند، این هر دو کشور را می‌توان به‌نوعی تحجّر فرهنگی محکوم کرد که نتیجه‌اش واقعاً مأیوس‌کننده است. اما به‌هر حال ما در این مورد موفق شدیم، و هنوز هم معتقدم کشورهای ما که تاکنون در این زمینه موفق بوده‌اند خواهند توانست از پس این فاجعه هم برآیند.

متن اصلی این مقاله در Partisan Review به‌چاپ رسیده است.

ترجمهٔ بهرام مقدادی

پاورقی‌ها

  1. ^ Salonfahig منظور ادبیاتی است ویژهٔ قشر خاصی از روشنفکران، و تقریباً معادل «ادبیات برج عاج» است. م.
**^ Ulysses، شاهکار جیمز جویس J. joyce نویسندهٔ ایرلندی.