سياسی

ديگر قديمي ترين زنداني زن نيستم

گفت وگو با زني كه 20 سال به اتهام قتل در زندان بود
نويسنده: محمد جعفري

   من و آدم هايي مثل من بيشتر سعي مي كرديم روزها را بگذرانيم. به اين اميد كه فردا يك اتفاقي مي افتد و آزاد مي شويم. در اين سال ها خيلي از هم بندي هايم اعدام شدند و خيلي هاي ديگر هم آزاد شدند. بالاخره قسمت من هم اين بود كه 20 سال بي گناه زنداني شوم هر كس كه تازه وارد زندان مي شد داستان زندگي اش را تعريف مي كرد روزهايي كه بچه ها به دادگاه مي رفتند همگي دعا مي كرديم و بعد كه حكم قصاص صادر مي شد همه تا چند روز نگران بوديم اما از آن بدتر روزهاي اجراي حكم بود

    همه چيز عوض شده است. چند روز پيش دخترم من را مي خواست ببرد بازار، گفت بيا با مترو برويم. من اصلانمي دانستم مترو يعني چه. رفتيم داخل يك زير زمين ديدم از داخلش قطار رد مي شود. اول ترسيدم. چون خيلي برايم عجيب بود اما بعد ديدم همه سوار قطار مي شوند يا اينكه چند روز قبل مي خواستم نان بخرم اما موقع برگشتن از نانوايي خانه مان را گم كردم
    عيدها همه مان مي نشستيم دور هم. شيريني مي آوردند و هر كسي خلاصه مراسم عيد را مي گرفت اما چه فايده. يكي گريه مي كرد يكي غش مي كرد. سال تحويل مي شد همه گريه مي كردند. سال تحويل هر وقت بود بيدار مي شديم اما چه فايده همش با چشم گريون. باگريه. يك دفعه نشد ما خنده بكنيم و سال تحويل بشه: عيدي نبود برايمان. چند نفر از بچه ها از فروشگاه زندان ميوه و شيريني مي خريدند
    سال 92 برايش مهم بود و تاثيرگذار. درست مثل سال 72. با اين تفاوت كه در آن سال به اتهام قتل يكي از بستگان شوهرش دستگير شد و به زندان رفت اما امسال بعد از تحمل 20 سال حبس به دليل اينكه هيچ دليل محكمي عليه اش نبود از زندان آزاد شد. اين سرگذشت فاطمه مطيع، قديمي ترين زنداني زن است. او در 42 سالگي به زندان رفت و در تمام اين سال ها فقط يك متهم بود اما امسال در 62 سالگي 20 سال عمر هدر رفته اش را پشت ميله هاي زندان جا گذاشت و آزاد شد. فاطمه گله يي از گذشته ندارد و مي گويد:« همين كه آخر عمر بچه ها و نوه هايم را مي بينم
    راضي ام. بالاخره اين هم سرنوشت من بود. هر چند من قتل را انجام نداده و بي گناه در زندان بودم اما دست شاكي هايم درد نكند كه به ديه راضي شدند و من از زندان بيرون آمدم. خدا را شكر كه ديگر من قديمي ترين زنداني زن نيستم» او در گفت وگو با «اعتماد» بخشي از خاطرات سال هاي زندان را بازگو كرد.
    
    در اين سال ها شما به قديمي ترين زنداني زن معروف شديد. تعريف كنيد چطور شد به زندان افتاديد؟
    قديمي ترين زنداني زن بودن كه افتخار نيست. اين ماجرا به سال 72 بر مي گردد. مجيد، برادر زن داداشم فوت شد. مي گفتند مسموم شده. من را به عنوان قاتل دستگير كردند و من هم گول خوردم و اول اقرار كردم اما بعد كه فهميدم سرم كلاه رفته راستش را گفتم اما هيچ كس باور نكرد و من 20 سال زنداني شدم.
    
    چرا اتهام قتل را برعهده گرفتيد؟
    شوهرم گفت من پشتت هستم و… من هم قتل را گردن گرفتم. فكر مي كردم چون زن هستم كاري با من ندارند اما بعد ديدم ماجرا جدي است اما ديگر هيچ كس حرفم را باور نمي كرد. من گفته بودم پودري خاكستري داخل شربت ريختم و به مجيد دادم اما بعدها معلوم شد سم مايع و زرد رنگ بود اما ديگر كار از كار گذشته بود. در دادگاه محاكمه و به قصاص محكوم شدم.
    
    با اينكه به قصاص محكوم شديد چرا حكم اجرا نشد؟
    راي دادگاه در ديوان عالي كشور رد شد و من دوباره محاكمه شدم. اين بار دادگاه من را بي گناه تشخيص داد اما بي گناهي من هم در ديوان عالي كشور نقض شد. محاكمه من چند مرتبه ديگر هم ادامه داشت اما هر بار حكم در ديوان نقض مي شد. فكر مي كنم در اين 20 سال 9 مرتبه برايم حكم صادر شد اما خواست خدا بودكه بالاخره آزاد شوم.
    
    درباره امكانات و شرايط زندان زنان صحبت كنيد.
    زندان زنان هفت بند داشت و من در بند هفت بودم. هر بند يك سالن بزرگ داشت و داخلش پر از تخت بود. در هر بند 140 تا 160 نفر بوديم و در اين سال ها همه همديگر را مي شناختند. در زندان همه جور آدم بود: قتلي، موادي، رابطه يي و چكي. من با اينكه از همه قديمي تر بودم اما سعي مي كردم با هيچ كس قاطي نشوم. در اين مدت بيشتر با شهلا، كبري، ريحانه، منيژه و چند نفر ديگر دوست بودم. صبح ها زود از خواب بيدار مي شدم. در بخش فرهنگي پيش خواهر ها كار مي كردم. چاي مي بردم. خياطي مي كردم. ساعت 8 صبح مي رفتم و 3 بعد از ظهر مي آمدم. براي اين كار به من حقوقي نمي دادند اما در عوض مي تونستم نيم ساعت با تلفن صحبت كنم. بعد مي نشستم جاتون خالي ناهار مي خوردم و بعد بافتني مي بافتم. من زياد بافتني بافتم. بلوز و اين چيزا. به بچه هاي زنداني مي فروختم. براي خرج خودم. من تا صبح مي نشستم بافتني مي بافتم. خدا مي داند توي اين 20 سال چقدر بافتني بافتم.
    
    در آنجا چند نفر بوديد؟
    هفت تا سالن بود. هر سالني 150- 140 نفر داخلش بودند. به 160 نفر هم مي رسيد. ما سالن هفت بوديم. 155 نفر بوديم. بعضي از دوستام مثل كبري هم در بند مشاوره بودند. آنجا هم همين طور سالن بود اما تميز تر و بهتر بود. آنجا چكي ها و قتلي ها بودند. سرقت و معتاد را به بندهاي ديگر مي دادند. بند ما همه چيز قاطي و كثيف بود. نمي دونم چرا. بند 6 و 7 و 2 و 3 هم عادي بود.
    
    امكانات زندان چطور بود؟
    تعريف نداشت. مثلادر يك بند كه 160 نفر بودند چهار تا توالت و چهار تا حمام بود و بايد نوبتي مي رفتيم. يا اينكه غذايي كه مي دادند خوب نبود. بيشتر ماكاروني و عدس پلو و مرغ مي دادند. اين وضع ما بود اما گاهي هم در زندان دعوا مي شد. آنجا آدم هاي شر زياد بودند. مثلايكي بود به اسم فيروزه كه جرمش قتل بود. البته جرمش مواد بود اما در زندان با ميله زد به سر يكي و او را كشت. موادي هم زياد بود. نمي دانم اين لامصب مواد مخدر چطور وارد زندان مي شد. خيلي ها معتاد بودند اما نمي دانم ازكجا مواد مي آوردند.
    
    چطور توانستيد 20 سال بودن پشت ميله هاي زندان را تحمل كنيد؟
    من و آدم هايي مثل من بيشتر سعي مي كرديم روزها را بگذرانيم. به اين اميد كه فردا يك اتفاقي مي افتد و آزاد مي شويم. در اين سال ها خيلي از هم بندي هايم اعدام شدند و خيلي هاي ديگر هم آزاد شدند. بالاخره قسمت من هم اين بود كه 20 سال بي گناه زنداني شوم. دوست داشتم براي پسرهايم زن بگيرم و دخترم را شوهر بدهم اما افسوس كه اين 20 سال گذشت و من به هيچ كدام از آرزوهايم نرسيدم. هر لحظه بودن در زندان مثل يك عمر است. من و خيلي هاي ديگر مدام به اين فكر مي كرديم كه الان مي آيند و ما را براي اعدام مي برند. خيلي فكر مي كردم. روزي 15 تا قرص اعصاب مي خوردم. وقتي اسمش مياد تنم مي لرزه. حتي چند مرتبه در زندان خودكشي كردم.
    
    چرا خودكشي؟
    من هرچه مي گفتم بي گناهم كسي باور نمي كرد. من هم گفتم بهتر است خودم را بكشم. در اين 20 سال حدود 24 دفعه خودكشي كردم. يك بار يك مشت سوزن خوردم. يك مرتبه هم شيشه كوبيدم ريختم توي غذا و خوردم. يك بار هم وقتي اوين بودم موقع سم پاشي سم ها را خوردم اما من را بردند بيمارستان و حالم خوب شد.
    
    در زندان كسي هم بود كه از شما بزرگ تر باشد؟
    بله، از من بزرگ تر هم بود. مثلا80 ساله داشتيم. 70 ساله داشتيم. بعضي هاشون چكي بودند بعضي ها هم موادي اما از همه بيشتر من زندان بودم. فقط من 20 سال زندان بودم و همه من را مي شناختند.
    
    شما به دليل اينكه 20 سال زندان بودي به قديمي ترين زنداني زن معروف شدي اما آيا از شما هم قديمي تر در زندان بود؟
    وقتي رفتم زندان خانمي بود به نام حافظه كه او هم 18 سال زندان بود. شوهرش را كشته بود. او تا آن زمان قديمي ترين زنداني زن بود بچه هايش او را بخشيدند و آزاد شد اما بعد ركورد به من رسيد: البته چه ركوردي.
    
    معمولاكسي كه در زندان از همه قديمي تر است وكيل بند مي شود و نماينده زندانيان است. شما هم در اين 20 سال رييس زندانيان بودي؟
    در اوين كه بوديم قديمي ها وكيل بند بودند اما در زندان قرچك كه بوديم خواهر ها خودشان يك نفر را مسوول مي كردند. در زندان گاهي بزن بزن مي شد و گاهي هم كار بالامي گرفت و حتي كار به آدم كشي هم مي كشيد. در زندان آدم لات زياد بود. مثلايكي بود به اسم فيروزه كه جرمش قتل بود. البته اول جرمش مواد بود اما تو زندان يكي را كشته بود. با ميله زده بود به سرش. به خاطر همين من دوست نداشتم با كسي قاطي بشم. روز اولي كه وارد زندان شدم افسر پرونده گفت تو زندان تك برو تك بشين. تو زندان سبيل كلفت زياده. زن هايي هستند كه اذيت مي كنند. وقتي وارد زندان شدم دنبال زن هاي سبيل كلفت مي گشتم. فكر مي كردم واقعا سبيل كلفت دارند.
    به خاطر همين بيشتر تنها بودم.
    
    با هم بندي هاي تان درباره چه چيزهايي صحبت مي كرديد؟
    هر كس كه تازه وارد زندان مي شد داستان زندگي اش را تعريف مي كرد و بعد صميمي تر مي شديم. روزهايي كه هر كدام از بچه ها به دادگاه مي رفتند همگي دعا مي كرديم و بعد كه حكم قصاص صادر مي شد همه تا چند روز نگران بوديم اما از آن بدتر روزهاي اجراي حكم بود. وقتي يكي را براي اجراي حكم مي بردند انفرادي همه حال شان بد مي شد. بعد كه مي فهميديم حكم اجرا شده عزادار بوديم. بعد از آن همه به ياد خودشان مي افتادند و تا چند روز خواب و خوراك نداشتند. آنهايي كه قصاصي بودند مي گفتند اين راه براي ما هم هست. از آن به بعد وقتي بلندگو صدا مي كرد همه مي ترسيدند كه نكند اين بار قرعه به نام شان افتاده است. مثلاخود من بعد از هر اعدام به اين فكر مي كردم كه يك روز هم دنبال من مي آيند و براي اجراي حكم مي برند.
    
    ظاهرا يكي، دو سال بود كه به زندان زنان قرچك منتقل شده بوديد. قبلاكه در اوين بوديد اوضاع چطور بود؟
    امكانات اوين خيلي بهتر بود. هم از لحاظ جايي بهتر بود هم از نظر بهداشت و هم تلفن ها و… خيلي بهتر بود اما اينجا هر بندي چهار تا تلفن داشت. كارتي بود اما خيلي شلوغ بود چون زن ها را از چند تا زندان جمع كرده بودند يك جا خيلي شلوغ بود.
    
    در حرف هايت از اعدام شهلاصحبت كردي. آن روز را يادت مي آيد؟
    من در زندان بودم كه شهلارا دستگير كردند. اول مي گفت من كاري نكردم و فقط با ناصر رابطه داشتم اما بعد قتل را گردن گرفت. شهلابا همه زنداني ها خوب بود. پرستاري مي كرد. چند وقت هم فروشگاه دستش بود. شب قبل از اعدامش خيلي شب بدي بود. خانواده اش آمده بودند ملاقات. قرار بود فردا اعدام شود اما خودش مي گفت ناصر هفته قبل به ملاقاتش آمده و گفته پاي چوبه دار رضايت مي دهد اما او رفت و ديگر نيامد. خيلي روز بدي بود.
    
    چطور شد كه بالاخره آزاد شديد؟
    در آخرين دادگاه شاكي هايم گفتند با گرفتن ديه رضايت مي دهند. من هم ديگر طاقت نداشتم در زندان بمانم. به خاطر همين شوهرم خانه مان را فروخت و پول ديه را داد و من آزاد شدم.
    
    از روز آزادي تان صحبت كنيد. چه حسي داشتيد وقتي فهميديد آزاد مي شويد؟
    آن روز بهترين روز زندگي ام بود. چون بي گناه بودم خدا خواست آزاد شوم. آن روز همه بچه ها در زندان برايم جشن گرفتند. شيريني مي دادند و من هم خيلي خوشحال بودم. قبلاشنيده بودم كسي كه مي خواهد آزاد شود برايش گلريزان مي كنند اما وقتي رفتم زندان فهميدم اين چيزها براي تو فيلم هاست. مثلامن مي خواستم آزاد بشم بچه ها رفتند يك بسته شكلات گرفتند و جشن گرفتند اما اين طور كه بخواهند روز آخر پول جمع كنند، نه: اين طور نبود. آنها برايم سنگ تمام گذاشتند. شكلات پخش مي كردند و همه خوشحال بودند. من هم وسايلم را به آنها دادم. قابلمه، لگن، لباس و بقيه وسايلم را. باورم نمي شد كه بالاخره قرار است آزاد شوم. قبلاهم چند مرتبه قرار شده بود آزاد شوم اما نشد. آن روز اما بالاخره خدا خواست من بعد از 20 سال آزاد شوم. وقتي بيرون آمدم دختر و دامادم را ديدم. آنها در اين سال ها براي آزادي ام خيلي تلاش كردند.
    
    بالاخره بعد از 20 سال شب عيد را در خانه هستيد. از اينكه بچه ها و نوه هايتان دورتان هستند چه حسي داريد؟
    والاچي بگم. ديگه چه عيدي. چند سال كه زندان بودم و بعد از آزادي هم فقط چند روز با شوهرم بودم و او فوت شد. همه عمرم را گوشه زندان گذراندم. در اين سال ها بهترين آرزوها را داشتم كه به هيچ كدام نرسيدم.
    
    مگر چه آرزوهايي داشتيد؟
    چيز زيادي نمي خواستم. دوست داشتم براي پسرم خواستگاري بروم. وقتي دخترم زايمان مي كند كنارش باشم. نوه هايم را ببينم اما به هيچ كدام نرسيدم. وقتي از زندان آمدم يكي از نوه هايم را كه حالابراي خودش مردي شده براي نخستين مرتبه ديدم.
    
    وقتي در زندان بوديد شب هاي عيد چه كار مي كرديد؟ خبري از سفره هفت سين بود؟
    عيدها همه مان مي نشستيم دور هم. شيريني مي آوردند و هر كسي خلاصه مراسم عيد را مي گرفت اما چه فايده. يكي گريه مي كرد يكي غش مي كرد. سال تحويل مي شد همه گريه مي كردند. سال تحويل هر وقت بود بيدار مي شديم اما چه فايده همش با چشم گريون. باگريه. يك دفعه نشد ما خنده بكنيم و سال تحويل بشه. عيدي نبود برامون. چند نفر از بچه ها از فروشگاه زندان ميوه و شيريني مي خريدند. هر كس هم نداشت بقيه برايش مي خريدند.
    هفت سين پهن مي كرديم. من هم بغض مي كردم و دلم مي خواست زودتر آزاد شوم. 20 تا سال تحويل در زندان بودم اما خدا را شكر كه بالاخره روزهاي بد تمام شد.
    
    حالااز اينكه بالاخره بعد از 20 سال آزاد شديد و كنار خانواده تان هستيد چه حسي داريد؟
    امسال آمدم بيرون. گفتم با بچه ها دور هم باشيم اما شوهرم فوت شد. اسير شدم. زماني كه من آزاد شدم حدود يك ماه، 40 روز با شوهرم اختلاف داشتم. ديگه مي گفت كاريه كه شده و تموم شد. تا اينكه من ديه يي شدم و قرار بود ديه را خود دولت بدهد اما شوهرم صبر نكرد. گفت من ديه را مي دهم كه از شرش راحت بشم. اقلاراحت بخوابم. مجبور شد خانه مان را فروخت و براي ديه داد و گفت هر چقدر دولت كمك مي كند، بكند. ديه را داد و بعد از يك هفته مريض شد و خيلي راحت مرد. اصلاخودم باور نمي كنم كه شوهرم فوت شد. نشست ميوه اش را خورد و خيلي راحت تمام كرد. خيلي برايم جاي تعجب است. آخر سر پشيمان بود. خيلي پشيمان بود. يك چيز ديگر هم كه بايد بگويم اين است كه دست وكيلم آقاي خرمشاهي درد نكند. اگر ايشان نبود شايد همان سال هاي اول اعدام مي شدم. در زندان همه خرمشاهي را مي شناسند و از ايشان تعريف مي كنند. خدا خيرش بدهد.
    
    بيرون از زندان نسبت به 20 سال قبل چه تفاوت هايي كرده است؟
    همه چيز عوض شده است. چند روز پيش دخترم من را مي خواست ببرد بازار، گفت بيا با مترو برويم. من اصلانمي دانستم مترو يعني چه. رفتيم داخل يك زير زمين ديدم از داخلش قطار رد مي شود. اول ترسيدم. چون خيلي برايم عجيب بود اما بعد ديدم همه سوار قطار مي شوند يا اينكه چند روز قبل مي خواستم نان بخرم اما موقع برگشتن از نانوايي خانه مان را گم كردم. همه كوچه ها و خيابان ها عوض شده و ديگر هيچ چيز سر جايش نيست. يك ساختمان بلندي هم ديدم كه ته شهر بود و گفتند برج است. فكر كنم اسمش برج ميلاد بود. خلاصه اين شده زندگي من.
    
    حالاچه وضعيتي داري و با چه كسي زندگي مي كني؟
    حالاتنها هستم و بچه هايم به من سر مي زنند. بعد از فوت شوهرم مجبور شدم خانه را تخليه كنم و حالامستاجر هستم و تنها زندگي مي كنم اما خدا را شكر. همين كه آخر عمر بچه ها و نوه هايم را مي بينم
    راضي ام. بالاخره اين هم سرنوشت من بود. هر چند من قتل را انجام نداده و بي گناه در زندان بودم اما دست شاكي هايم درد نكند كه به ديه راضي شدند و من از زندان بيرون آمدم. خدا را شكر كه ديگر من قديمي ترين زنداني زن نيستم.
   
 روزنامه اعتماد