پرش به محتوا

«گریز/گذار » – سوژه، ابژه، سیاست، علم و روش در پسامارکسیسم؟ –

«گریز/گذار »
سوژه، ابژه، سیاست، علم و روش در پسامارکسیسم؟
کیانوش دل زنده

پاسخ به سوال « ابژه، سوژه، سیاست، علم و روش در پسامارکسیسم؟» دارای واحدهای منفک و جدا از یکدیگر نیست. چیستی منظومه انگاری و ترکیب فضای همگانی این مفاهیم برآمده از ماهیت نظم نوین است که دغدغه های جدید و هستی شناسی نوین را همراه در خود دارد. ماهیتی که منشاء آن اگرچه نامشخص اما اثرات آن معلوم و مبرهن است. از این رو نیازمندیم برای انتزاعی حدالمکان روشن از کشمکش هایی که در آن سهیم هستیم و فهم تغییراتی که پیش چشمان مان رخ می دهند، تلاش کنیم.
اثرات، تغییرات و دگرگونی را می توان در؛ « استحاله ی ساختاری سرمایه داری که منجر به افول طبقه ی کلاسیک ِ کارگریی در کشورهای فراصنعتی دید.» ( تاجیک، 1392 : 148) و در عین حال، با گسست و پیوست تاریخ فوکویی این نوع از گسست، تغییر و تحول را در کشورهای صنعتی حتی غیر صنعتی ضمیمه کرد؛ « نفوذ عمیق و روز افزون ِ روابط تولید سرمایه داری در حوزه ی زندگی اجتماعی، و آثار جابه جایی آن، که منجر به تولید اشکال و صور نوین اعتراضات ِ اجتماعی شده، ظهور قالب های بدیع بسیج توده ها در کشورهای جهان سومی که در عمل کرد اجتماعی خود از الگوهای کلاسیک ِ مبارزه طبقاتی تبیعت نمی کنند، اشاره کرد.» (همان) بنابراین، ما نیازمند؛ گریز و گذار توامان هستیم. گذار از انتزاعِ عصری که در کشمکش های آن سهیم هستیم و گریز از آن، به استمداد سلاح انتقاد شکاکانه تکوین می شود. کنشی که نیازمند تحرک دائم و آگاهی دائم است. از این رو، همانطور که تاجیک می گوید : « واقعیت ِ تاریخی طرح سوسیالیستی که امروزه تغییر شکل یافته است با واقعیت ِ تاریخی چند دهه ی پیش تفاوت زیادی دارد و تنها زمانی می توانیم تعهدمان را به عنوان یک متفکر به انجام برسانیم که از همه ی تغییرات آگاه باشیم و در کوشش برای رسیدن به همه ی نتایج در سطح تئوری پافشاری کنیم. » ( تاجیک، 92 : 147)
پیچیده گی و دگردیسی نوین که گریز و گذار را موجب می شود، چیست؟ و چگونه الزامات تغییر و دگردیسی تئوریک را پوشش می دهد؟ یا بهتر بگوییم به همراه می آورد؟ و چه نظم تئوریکی را پدید می آورد؟ ابژه نگاری که با سوژه انگاری همتراز می شود. عصری نوینی که فضای تئوریک جدید را به وجود می آورد. شبحی که مشخص نیست این فضای تئوریک، نظم نوین را پدید آورده است یا بلعکس.
ماهیت پست مدرنیسم به همراه آن پسا ساختارگرایی، زبان، گفتمان، هژمونی، زنجیره هم ارزی، زنجیره تغییر، آنتاگونیسم و گونیسم، زنجیره ای روش شناسی است که لاکلائو و موفه با استمداد از آنها جغرافیای نظری خود را پوشش می دهند. پیچیده گی جهان امروز و پسامدرن را می توان برگرفته از مشخصاتی نظیر همبستگی، اتصال، گوناگونی و انطباق دانست. ویژگی های که در عین حال پیش بینی ناپذیر و دارای پیامدهای بزرگ، پابرجایی، پدیدار شوندگی و بدیع بودن است. پس، دیگر ما با یک تصویر ساده از کوه دماوند روبرو نیستیم، بلکه، ما با بر بالای یکی از قلل رشته کوه البرز قرار داریم که مرتب در جلوی چشم ما تکان می خورد و جایگاه ما را نیز تغییر می دهد. بنابراین، برای گریز از شعبده بازی های که تنها به دنبال توجیه است نیازمند دقت بالا هستیم که توجه را به درستی چهارچوبه نظری، صحت نظام گزاره ها و صدق مفاهیم قرار می دهد. چهارچوبه ای که هم موید نظم و قانون است و ساحت انتیک را در نظر می گیرد؛ ساحتی رسوب کرده از امر اجتماعی و نیز موید تغییر مداوم است و ساحت انتولوژیکال در نظر می گیرد، ساحتی از امر سیاسی. که اولی گذار است و دومی گریز. همین گزاره نظری اگر با دقت مورد نظر قرار بگیرد به ما نشان می دهد که سیاست به مثابه پساساختارگرایی از ساحت تئوری و نظری آن جدایی نشدنی است و سوژه، ابژه، علم و سیاست و روش را در هم گره می زند. آنهم فضایی آنتاگونه و تئوریک و آکادمیک، که موید گونیسم است و نه ایدئالیسم است نه رئالیسم، نه حتی تقابل توامان آنها. بالاخره، « پسامارکسیسم؛ به تصریح لاکلائو و موفه، هم به معنای بازگشت به بنیان ها و اصول اساسی مارکسیسم و هم به معنای تلاش برای بهره بردن از تئوری های جدید پساساخت گرایی، واسازی، پسامدرنیسم و فمنیسم در بازخوانش مارکسیسم، به گونه ای که آن را فضای جدید فرهنگی مخالف دکترین مارکسیسم کلاسیک مرتبط کند، است.» ( همان: 4) در فضای گفتمانی پسامارکسیسم، بی شک واقعیت از اموری که در اختیار اراده ما نیست حضور دارد، اما آن چیزی که بدان قدرت بازنمایی و معنی می دهد بی شک برآمده از شرایط گفتمانی حاکم بر ظهورشان است. خلاصه کلام، « با اندکی تامل در ادبیاتِ لاکلائو و موفه در می یابیم که این دو، براساس درک خود از پسامدرنیسم، به مثابه پاسخی به فرسایش شان و موقعیت ِ هستی شناختی ِ دقایقِ محوری فراگفتمان مدرنیته و مارکسیسم ارتدوکس را مورد هجمه شالوده شکنانه خود قرار می دهند.» ( همان : 149 ) تا گریز و گذار را هموار کنند. بهررو، برای ما ضرورت دارد، مشخص سازیم، هر کدام از این مفاهیم چه معنی دارند، و از آنجایی که این واژگان در «درهم تنیدگی» روشی، هدفی (سیاست)، سوژه گی، ابژه گی، علمی به سر می برند مجبوریم آنها در یک کلیت تعریف کنیم. کلیتی نظری که شامل؛ ماهیت پست مدرنیسم به همراه آن پسا ساختارگرایی، زبان، گفتمان، هژمونی، زنجیره هم ارزی، زنجیره تغییر، آنتاگونیسم و گونیسم، زنجیره ای روش شناسی است و لاکلائو و موفه با استمداد از آنها جغرافیای نظری خود را پوشش می دهد.
زبان؛ از تجربه گسست ناپذیر است، به همان میزان که نمی توان خواب را از زبان جداساخت، نمی توان رویاها و آرزوهایمان و شاید رهایی را از آن جداسازیم. به همین ترتیب ظرفیت تئوریک ما و تجربه های علمی مان بدان وابسته است. نمی توان دو نیم کره داشت گفت زبان از ماهیت پدیده جداست، حتی نمی توان گفت زبان بستر و حوزه ی داخل تجربه است. زبان و واقعیت همگام و هم تراز است. حتی نمی توانیم بگویم زبان آن چیزی است که فکر می کنیم و بنابراین آن را بیان می داریم، حتی نمی توانیم بگوییم معنا ربط مشخصی با ابژه ها دارد. زبان درک ما از اجتماع است، همانطور که ایده ها و نهاد ها را می سازیم، اشیاء و ایده ها درک ما را از واقعیت می سازد. همانگونه که ایجاد می کنیم نیز فرار می کنیم، حتی اگر نتوان گفت زبان ماهیت فیزکی دارد اما نشان دهنده آثار حواس ماست. تمایز میان شیء گرد که زیر پا بالا پائین می شود و توپ فوتبال نه به دلیل ماهیت توپ و شیء کروی بلکه به دلیل نظام معنایی ست که آن را بر می سازد. نظام معنایی که هیچ ربط ساختاری میان دال و مدلول را پدیدار نیست، بلکه قراردادی است. برای همین نمی توان هیچ دال استعلایی داشت که به مدلول استعلایی پیوند می یابد و بلعکس. اگرچه میل به پر بودگی همه گیر است، اما هماره دال ها شناور و سریز هستند و پر بودگی در معنای دقیق کلمه غیر ممکن است. نمی توان حقیقت منسجمی داشت و پیکره ی مشخص متجسم ساخت و آن را دارای برازندگی انجام رسالتی خاص دانست.
بر سر هر کوی و برزن گفتمان پسا مارکسیستی لاکلائو و موف، نقشی از رویکردهای زبان شناسی جدید (سوسوری، پسا سوسوری) و گفتمانی ( فوکویی، پسا فوکویی) دیده می شود. و آنچه که پسامارکسیسم را به چالشی بنیان کن علیه رویکردهای تقلیل گرا، جوهرگرا، جهان شمول، مجهز می کند اتخاذ رویکردی زبان شناختی است. اگرچه لاکلائو و موف بیشتر به پسا سوسوری دلبستگی دارند، هیچ چیز خارج از گفتمان برای آنها وجود ندارد که بازنمایی شود. فرد هیچ صفت ِ ذاتی ندارد، چرا که یک ساخت گفتمانی خاص تاریخی و فرهنگی است، بنابراین، عرصه برای سیاست ِ فرهنگی نیز می باشد. خلاصه آنها با نوعی نگاه دریدایی از این منظر فوکویی فراتر می روند که باید میان امر گفتمانی و غیر گفتمانی تمایز قائل نشد. چرا که، (1) وابستگی معنی یک کلمه نه به شیء بل که به کاربرد آن در زبان است. (2) نه تنها به زبان، بل که در سطح کلی و عمومی به زمینه ای که در آن استفاده می شود. (3) نقطه عزیمت برای وارسی واقعیت، رابطه ی میان قواعد و قرادادهای خاص بازی های زبانی یا صورت های زندگی و معنای تاریخی – اجتماعی و فرهنگی آن هاست. (4) معنی فقط به طور موقتی توسط گوینده و شنونده استقرار می یابد. (5) عوامل اجتماعی برای ساخت خود و محیط شان از طریق گفتارها و اعمال آنها عمل می کنند. (6) گفتارها، شیوه ای برای بازنمایی موضوعات واقعی دارای یک معنای اصلی غایی نیستند (7) هر بازی باید در شرایط خود فهمیده شود. (8) زبان پدیده ای اجتماعی است، زیرا از طریق عرف، مذاکره و مجادله در بستر اجتماعی است که ساختار معنا تثبیت شده و به چالش کشیده می شود. (9) کل حوزه ی اجتماعی، شبکه ای از فرایندهاست که معنا در آن خلق می شود.
گفتمان: در نگاه لاکلائو، موفه نوعی چرخش استعلایی در تفکر فلسفه غرب است که در آن شناخت و سخنان تنها درون یک گفتمان از پیش ساخته شده معنی دار می شود. تئوری امروز گفتمان، به ما می گوید گفتمان زمان دار و متغییر است. یعنی شرایط تعالی به طور خالص و کامل متعالی نیستند و مرتباً توسط وقایع تجربی تغییر می کنند. به عبارتی برای آنها حتی ابژه برساخته گفتمان است نه بدین معنی که باید به رئالیسم و ایده آلیسم بپردازیم ندارد. بلکه آنها معتقدند چنین ابژه هایی نظیر حوادث طبیعی در بیرون از اندیشه وجود دارند، بل که آن ها ادعای نسبتا متفاوتی است که می گوید آن ها می توانستند خود را به مثاب ابژه های بیرون از هر شرایط گفتمانی حاکم بر ظهورشان برسازند. در واقع یک شیء مستقل از نظام روابط اجتماعی وجود دارد. اما این شیء در بستر یک ترکیب گفتمانی خاص، به تصویر مشخص دلالت می دهد و یا به یک ابژه مورد اشاره تبدیل می شود. از منظر آن دو، اساساً هویت ها اموری هستند که خارج از گفتمان ها قابل تصور نیستند. و معنای اجتماعی کلمات، اعمال و نهادها، همه در رابطه با زمینه کلی فهمیده می شوند که هر کدام از آنها جزئی از آن را تشکیل می دهند. هر معنایی در رابطه با زمینه کلی که فهمیده می شود جزئی از آن را تشکیل می دهد. بر این اساس، گفتمان بر ساختار اشاره دارد، شناخت ها و سخنان ما تنها زمانی که درون گفتمانی از پیش ساخته قرار می گیرند معنی دار می شوند. این گفتمان ها ساختارهای متفاوتی دارد و در طول زمان تغییر می کنند. نوعی ساخت همیشه برای تثبیت یک هویت ضروری است اما این ساختارهای پایدار نیستند. همانطور نمی شود برای ساختار ریشه ای جوهری قرار داد.
نوعی ساخت همیشه برای تثبیت یک هویت لازم و ضروری است، اما این ساخت ازلی و پایدار نیستند. (2) گفتمان مجموعه ای معنادار از علائم و نشانه های زبان شناختی و فرازبان شناختی است. (3) گفتمان در این مفهوم، تاکیدی است بر این واقعیت که پیکره بندی اجتماعی دارای معنی است. (4) گفتمان هرگز به مثابه نظامی بسته از تمایزات فهم نمی شود. (5) هویت های اجتماعی و سیاسی محصول گفتمان ها هستند. اما گفتمان ها قادر به اتمام و انسداد مفاهیم و هویت ها نمی شود. (6) هیچ اصلی در خصوص انسجام وجود ندارد و گفتمان ها به عنوان به عنوان سیستم های کم و بیش سامان دهند تغلیظ به ذهن متبار می شوند. (7) تئوری گفتمان اصرار دارد که یک گفتمان متغییر و زمان دار است. یعنی شرایط تعالی به طور خالص و کامل متعالی نیستند و مرتباً توسط وقایع تجربی تغییر می کنند. (8) امر گفتمانی با امر اجتماعی هم دامنه می باشد.
سوژه: بی بنیان، خط خورده، اخته، مرکز زوده. دارای هویتی آنتاگونیستی. آنتی ذات گرا؛ محصول ِ باورها و علایق دیگر مردمان. با لوازمی غیر ضروری؛ محصول شانس و زمان. دارای ماهیتی عارضی، هر چه هست برآمده از جامعه پذیری اوست، یعنی توانایی در استفاده از زبان است. فاقد فرامین درجه اول ارزشی یا اوامر مستقیم اخلاقی البته با ترجیحات محدود اخلاقی. سیاسی و در عین حال به هیچ خط مشی سیاسی امتیاز خاص نمی تواند بدهد. ایده ها و نهادها را می سازد و آنها واقعیت را برای او می سازند به همین ترتیب که مرکز برای او ساختار را می سازد در همان حال نیز خودش از فرایند ساختار سازی می گریزد. « سوژه ی انسانی را نه چیزی ثابت، واحد، ذاتی و حقیقی، بل که موجودیت سیال و متحول، در حال شکل گیری، محصول روابط قدرت و تعامل یا غیر سازنده است.» (تاجیک، 1392 : 241) اما؛ مبتنی بر اصل سامان بخش کلی که متناسب با تنوع و تکثر گروها، می تواند دارای ارزش های خاص بی شمار گردد و بر مبنای خواست دیگری نظم یابد یا حتی بهم بریزد، حفظ شوند، محدود شوند، تغییر کنند یا گسترش یابند.
مثال : او به واسطه آنکه می نویسد هست، نه آنکه چه باید بنویسد و چه می نویسد. فاقد موقعیت ممتاز و عاملیت ممتاز. متکثر. مفصل بندی شده به صورت هژمونیک نه یک کلیت بسته معین و پایدار. شکاف میان طبیعی انگاری و امر سیاسی شکاف میان پیکر و رسالت اگرچه با هژمونی پر می شود و سوژه در مرز این دوگانگی پدایدار می شود. « تاریخ سوژه چیزی جز تاریخ هویت یابی آن نیست.» ( همان: 238) « محصول تنش متناقض بین وجوب ( ساختار اجتماعی) و امکانیت ( خودسالاری فردی) است.» ( همان : 239) تاثیر زبان ناشی از آن است که سوژه در نتیجه ناپایداری زبان، بر ساخته شدن توسط گفتمان های چندگانه، و تکثر روابط اجتماعی و عرصه های فعالیت، به منزله ی امری چند بعدی، پاره پاره و بی مرکز درک می شود. و از این منظر گفتمانی است که هیچ هویتی نه تنها در خود فرو و محدود نیست بلکه بر حسب زنجیره های همنشینی و جانشینی تابع جابه جایی های مداوم است، هویت به وساطت فرایندهایی ذاتاً اساساً مجازی که به هیچ بیانِ استعلایی غایی ارجاع نمی دهند، برساخته می شوند. نظریه گفتمان « فرد را به مثابه سوژه ی خودمختار؛ آزاد و صاحب ِ اراده نمی پذیرد. مردم توسط گفتمان ها بازخواهی می شوند، یعنی در موقعیت های مختلف ِ سخن گویی قرار می گیرند و مجبور هستند به گونه ای خاص سخن بگویند . سوژه ها را به مثابه موقعیت سوژه در یک ساخت گفتمانی فهمید.» ( همان : 236) خلاصه سوژه انسانی را نه چیزی ثابت واحد ذاتی و حقیقی بلکه موجودیت سیال و متحول، در حال شکل گیری محصول روابط قدرت و تعامل یا غیر سازنده است. مقابل انسان مثله شده، دروغ باور، بی باورِ باورمند، که عاملیت و هویت او در مارکسیسم ارتدوکس تقلیل گرا نقض می شد و نیز در مقال کوگیتو دکارتی اتمیزه که می تواند میل استعلایی کانتی خود را تحقق بخشد و اصلاح گر است، وا می ایستد. او مرکز را می سازد و در عین حال فرار می کند.
ابژه : ممتنع و هم ارز- ضروری و ناممکن. ابژه ممتنع : فاقد بازنمایی مستقیم این تمامیت دست نیافتنی است اما در مقام ابژه ای ضروری می باید به طریقی در سطح بازنمایی عرضه شود. در عمل این بازنمایی؛ بازنمایی تحریف شده است. چرا که مطابق با هیچ ابژه ممکنی نیست. با این اوصاف تنها چیزهایی که مهیای بازنمایی اند همین تفاوت های جزئی هستند و فرایند باز نمایی صرفاً می تواند در بردارند ی یکی از تفاوت هایی باشد که میان ویژگی های متمایز خود و تقبل نقش جدید بازنمایی آن تمامیت ناممکن، دوپاره شده باشد. این رابطه ای که از خلال آن یک جزئیت مشخص، بازنمایی یک تمامیت مطلقاً قیاس ناپذیر با خود را تقبل می کند همان چیزی است که در نظریه ی گفتمان رابطه هژمونیک خوانده می شود. برساخته زبان. می توان از طریق تفسیر و تحلیل زبان بدان رسید. پسامارکسیسم فقط چگونگی ارتباط نشانه ها را نشان می دهد و فراتر از آن نمی رود. لاکلائو و موف به ما می گویند : به جای توجه به استقلال منطقی چیزها، توجه خود را به رابطه ی نظام مند موجود میان اشیا معطوف کنیم که معنای اجتماعی آن را به ما می دهد.بدین نحو،« هرگفتمانی تاسیس کننده ابژه هاست، پس هر ابژهی در گفتمان و به وسیله ی آن تشکیل می شود و تمایز میان گفتمانی و غیر گفتمانی، یا بی معنی است یا نوعی تمایزگذاری است که تنها می تواند درون گفتمان ایجاده شده باشد. هیچ واقعیت عینی با معیارهای همیشه ثابت و لایتغیر وجود ندارد که جهان گفتمان را بتوان با آن مقایسه کرد. به واسطه همین باید بازی زبانی را در زمینه های مخصوص خود آن فهمید.» ( همان : 181) مثال : همه اعضای خانواده در حال رفتن به مسافرت هستند، و از نظر ساخت، ترکیب، رنگ چشم، راه رفتن، مزاج و غیره که هم پوشان و متقاطع اند، ولی برای همه ی اعضای خانواده یا مجموعه بازی های مشترک نیستند.
سیاست: یک دال تهی یک برساخته گفتمانی است. « سیاست معنای عام دارد و به حالتی باز می گردد که به شیوه ای اجتماع را می سازیم که شیوه های دیگر را طرد سازد.» ( همان : 202) از آنجایی که قدرت در همه جا هست و هیچ کلیت معنایی ندارد، سیاست به عنوان علم تضاد منافع می تواند در هر واحد اجتماعی که بخشی از زندگی روزمره آدمیان است شکل یابد و هر روایتی از امر خصوصی و زندگی روزمره می تواند عمل سیاسی باشد و دمکراسی یعنی رادیکال کردن طرح تمامی نیازهای فرهنگی است. در فضایی سیاسی نه فاقد سیاست، در فضای آنتاگونه و تضاد. آماری وسیع شامل مطرودان و تمامی حاشیه نشین ها. فاقد داعیه های کلان، آروزها کلیت بخش، رهایی های تجویزی. فاقد هر گونه روایت کلان که معتقد است حقیقت نزد اوست و لاغیر. زیست قدرت. و قدرت نیز تحمیل کردن و تحمیل تعریف بر هر آنچه نفی می کند است. با ایستارهایی نظیر : نفی موقعیت ها و عاملان سیاسی ممتاز،فقدان فرجام محتوم برای سیاست، تکثر سیاسی منبعث از تعدد فاعلان و فضاها و منطق سیاسی اجتماعی، نظام سیاسی باز و مشروط، سیالیت و دگرگون پذیری سیاسی، در نوسان بودن انسجام سازه های فکری- عملی امر سیاسی، روزمره شدن سیاست و فراگیری سپهر سیاست در بسترهای زیست متفاوت آدمیان، غلبه رویکرد انضمامی بر رویکرد انتزاعی در محیط سیاسی. تقویت دمکراسی کثرت گرا و باز، تقویت جزء قومیتی سیاسی، تمرکز بر رخداد، پذیرش تکثر فرهنگ ها، گفتمان ها، سامان می دهد. مبارزه و مقاومت : به صورت هژمونیک مفصل بندی می شوند، نه یک کلیت بسته معین و پایدار. این شکل از سیاست بسیار مرتبط با امر هژمونی است که میان عینیت و امر سیاسی پدیدار می شود. در واقع مفهوم هژمونی میان عینیت و امر سیاسی قرار می گیرد. همان گونه که عینیات ممکن است دوباره سیاسی شوند نزاع های شدید نیز ممکن است. جای خود را عینیات و بدیهات بسپارند. گذار از نزاع سیاسی به عینیت در شرایط مداخله هژمونیک حاصل می شود، در این حالت، شیوه های مختلف فهم از جهان سرکوب می شود و فقط یک نگرش خاص، طبیعی و غالب می گردد. عینیت معادل امور پذیرفته شده، طبیعی و غیرقابل تغییر است و از این رو، عینیت، خود ایدئولوژیک است. ما همواره مجبوریم بخش عمده ای از دنیای اجتماعی را در اعمال مان بدیهی بیانگاریم، زیرا سوال بردن همه ی چیزها غیرممکن است. » ( همان : 206) مثال : انقلاب؛ بدون تسخیر مراکز قدرت، (شکل کلاسیک) بدون برنامه بدون پروژه، شبیه شب عید، همانطور که فرزندان از اقتدار پدر آسوده می شوند.
علم : کوششی آنارشیستی. آنارشیسم نظری در مقابل قانون و نظم. فرا روی. فراسو نگری. در ساحت هستی شناسانه و انتولوژیک در مفهوم هوسرلی به وقوع می پیوند تا انتیک. از منظر پسامارکسیسم هیچ قاعده واحد و پذیرفتنی و دارای زمینۀ ثابتی که نقص ناپذیر باشد وجود ندارد. فضایی که در آن زیست می کنیم : دارای مشخصه، پیچیده، غیرمکانیکی و فضای مملو از آشوب، هرج و مرج، عدم تعین مزمن، و نیز، عرصه ای تابع دعاوی متناقض و مبهم معنا شنابخشی است. بنابراین، نیازمند آنارشیسم نظری هستیم. در فرایند علمی نه تنها عقلانیت، بلکه نیرنگ ها و تبلیغات و پیش فرض های اثبات نشدۀ فلسفی بی شماری نیز وجود دارند. هیچ تئوری و نظریه ای، هرگز با تمام پدیده های موجود در قلمرو خود تطبیق نمی کند، و از این رو، به کار بستن روش شناسی پوپری نه تنها باعث شکوفایی نخواهد شد، بلکه علم را نیز نابود خواهد ساخت. پیشرفت زمانی به وجود می آید که قوانین زیر پا می رود. مثال : یک متن ساده پژوهشی اگر موضع خاصی نداشته باشد نمی تواند در یک مجله علمی که اساساً آکادمیک است حتی چاپ شود چه برسد به یک متن آوانگارد. در حرف هر کسی می تواند یک مقاله ای به یک مجله تحقیقاتی بدهد، اما در عمل آن مقاله تنها در صورتی چاپ خواهد شد که به قواعد رسمی گفتمانی که حاکم بر جستارهای تحقیقاتی است گردن نهاده باشد ( یعنی واژگان و زبان رسمی ای را به کار گرفته باشد که مناسب این نوع نوشتار شناخته شده است، به لحاظ انتقادی متکی به مقالات تحقیقی دیگر باشد و به نوشته های اخیر محققان دیگر اشاره بکند؛ با علائق مقالات در آن مجله خاص جور باشد، و از واژگان مرتبط با آن علائق استفاده بکند). با این حال قواعد به زبان نیامده دیگری نیز هستند که تعیین می کنند آیا مقاله ی قابل چاپ هست یا نه، و این قواعد مربوط اند به اینکه آیا نویسنده در استخدام یک نهاد آموزشی هست یا نه، آیا نویسنده برای ویراستاران یا ارزیابان آن مقاله شناخته شده است یا نه، والی آخر.
روش: ترکیبی از پساساختارگرایی، پسامدرنیسم. تحلیلی و غیره از پسامدرنیسم = اعلام جنگ علیه فرار روایت از لیوتار + اعلام جنگ علیه بنیان ها و نقطه نظرهای که خود را عینی و حقیقت یا دانش می پندارند از رورتی + اعلام جنگ علیه متافیزک غربی بر گرفته از قرائت متن دریدا. از پساساختارگرایی= نقد بارت از تفکیک دلالت ضمنی و دلالت صریح + مفهوم نوشتار و نقد مکملیت ملازم با دریدا + منطق دال نزد لاکان. از فلسفه تحلیلی و فراتحلیلی = وام داری از ویتگنشتاین علیه دوگانه متعارف و رایج لیبرالیسم امر خصوصی/ امر عمومی. همانطور که ذکر شد می توانیم ببینیم روش شناسی با مفاهیم هژمونی، زنجیره هم ارزشی، زنجیره تفاوت، ایدئولوژی همگام می شود.
نقد : اولاً، فضای طرح بحث انتزاعی است همانطور که خود لاکلائو و موف هم مدنظرشان است تئوریک و آکادمیک است و قصدشان پی گیری آکادمیک آن می باشد به نحوی که این نگرش نمی تواند با طرح آنتاگونه که هویت ساز است هماهنگ شود. چون محتویات رئال پلتیک آن قلیل است و از امر اجتماعی مجزا گشته است. دوماً، ادبیات سنگین آن که زبانشناسانه و گفتمانی است قابلیت بازنمایی آن در حد یک پروژه رهایی بخش ندارد. سوماً در کشورهای جهان سوم که به دنبال رهایی هستند، چندان کاربرد ندارد. چون اساساً به دنبال رهایی نیست. چهارماً، مباحث پسا استعماری تشریح نشده است. پنجماً، با استراتژی عاملان اصلی سیاست یعنی رهبران را که با استراتژی ساده سازی و تقلیل گرایی به بسیج دست می زند، انطباق ندارد. و از این رو قابلیت اجرایی شدن ندارد. ششماً از تکثر رهایی صحبت می کنند اما تشریح نمی کنند چطور می توان به رهایی رسید اما قائم به خود رسیدن در آن ناممکن است! قوت رهایی به یگانگی، تبدیلش به گفتمان مسلط است. هفتم، خواهان فرا روی از سیاست به امر سیاسی است ولی در عمل روح آن نوعی مدیریت و نظم از بی نظمی است نه فراروی رادیکال آنگونه که رانسیر از آن به عنوان دمکراسی رادیکال نام می برد. به عبارت دیگر، مفصل بندین نیز سر آخر نوعی انعطاف بیشتر برای نظم است. به نحوی که با مقوله آنارشیسم نظری علم که لاکلائو و موفه مدعی آن هستند در تضاد است. هشتم، هیچ برنامه عملیاتی و تشکیلاتی ندراد. همانطور که خودشان ادعای آن را ندارند اما تا زمانی که به صورت برنامه ای به صورت تشکیلاتی و عملیاتی ندارد و راهی رسیدن از نظر به عمل را نیابد از حد حرف بالاتر نمی رود. نهم، فضای طرح همانطور که گفته شد خنثی است و در یک فضای انتزاعی ساختگی ساخته می شود و اگرچه پیشینی نیست و کلیت طرح شده مبنا و ارجاع دارد اما فضای روش، سیاست، ابژه و سوژه، سیاست و علم قابلیت انطباق و انضمامی با واقعیت را ندارد و چون اتم های سرگردان و دال های شناور فقط در گستره طرح گفتمانی لاکلائو و موفه معنی می یابند. دهم، اگر چه لاکلائو و موفه نظام گسترده معنایی منسجم با اسلوب محکمی ارائه کرده اند اما نتوانسته اند پیوند مشخصی با امر اجتماعی بدهند. به نحوی که من فکر می کنم همین پافشاری بر انسجام و اسلوب گزارها باعث شده است آنها از اصل کار خود پرداخت به واقعیت خودداری کنند و این امر در تضاد به پرداخت امر سیاسی ست. یازدهم، وقتی صحبت از امر سیاسی و انتشار سیاست به فرهنگ و زندگی روزمره می شود، باید به زبان فرهنگ و زندگی روزمره صحبت کرد تا مطرودان آن را بفهمند، چطور می توان از امر سیاسی صحبت کرد و از آوردن سیاست به فرهنگ اما زبان فهم آن را تنها با بازخوانی مفاهیم آکادمیک و تئوریک تشریح کرد. دوازده، آنها معتقدند روح اکتبر 1917 از بین رفت و در استالنیسم به محافظه کاری رسید، اما اعتقاد آنها به وجهی از ساختار نیست، نوعی تثبیت است و هر تثبیت به مرور منجر به محافظه کاری می شود.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: