سياسی

سرمايه داري در پايان عمر تاريخي اش

سرمايه داري در پايان عمر تاريخي اش

«امانوئل والرشتاين» و آينده سرمايه داري در گفت وگو با پرويز صداقت

گروه انديشه: امانوئل والرشتاين يکي از مهم ترين نظريه پردازان حال حاضر چپگرا در عرصه جهاني است و به سنتي فکري اي تعلق دارد که تحليل سيستمي- جهاني ناميده مي شود. تحليل سيستمي
    تاريخي- جهاني رويکردي چندرشته اي است که مي کوشد هم نهادي از مطالعات علوم مختلف براي درک سازوکار زايش و پويش و زوال سيستم هاي تاريخي جهاني به دست دهد. از اين رو، عمده تحليل هاي والرشتاين به روايتي تاريخي- انتقادي از زايش سرمايه داري، تکامل اين نظام، تحولات هژمونيک در اين سيستم و در نهايت فرادستي آمريکا در نظام جهاني اختصاص دارد. به مناسبت حضور والرشتاين در ايران گفت وگوي مکتوبي با پرويز صداقت داشتيم. صداقت، پژوهشگر اقتصادي و مترجم بسياري از مقالات و نوشته هاي والرشتاين است و کتابي از او و جمعي از جامعه شناسان معاصر هم در دست انتشار دارد با عنوان «آينده سرمايه داري.»
    
     امانوئل والرشتاين پايه گذار تحليل هاي سيستمي- جهاني، در سال هاي اخير دايما تاکيد کرده که سرمايه داري به پايان عمر تاريخي خود رسيده است. عناصر و اجزاي دستگاه فکري والرشتاين در اين باره چيست و با اتکا به چه داده هايي به اين حکم مي رسد؟
    در نگاهي بسيار کلي مي توان اجزاي تشکيل دهنده تحليل سيستمي- جهاني- تاريخي را که از دل مکتب وابستگي زاده شد چنين برشمرد: اقتصاد سياسي مارکسي، مطالعات تاريخي مکتب آنال و ساختارهاي درازمدتي که در اين مطالعات فرنان برودل، تاريخ نگار بزرگ معاصر مطرح کرده است، مفهوم سازماندهي اقتصادي نزد کارل پولاني، مفهوم هژموني در نزد گرامشي و مطالعات ساختاري- پيچيدگي و تقابل ساختار- آشوب که از دل آن دوپارگي يا bifurcation برمي خيزد که در عرصه اجتماعي دو گزينه را در برابر کنشگراني قرار مي دهد که اينک از ضرورت و دترمينيسم به آزادي و اختيار رسيده اند و خود آينده شان را رقم مي زنند. والرشتاين با اتکا به يافته هاي ايليا پرگوژين مي گويد همه سيستم ها از بي نهايت کوچک تا بزرگ ترين سيستم هايي که مي شناسيم (گيتي)، ازجمله سيستم هاي تاريخي- اجتماعي با اندازه ميانه را بايد برمبناي آميزه اي از سه لحظه کيفيتا متفاوت تحليل کرد: لحظه پا به عرصه هستي نهادن؛ دوره کارکرد در طي حيات «طبيعي» (طولاني ترين لحظه)؛ و لحظه پايان هستي (دوره بحران ساختاري).
    سيستم حاکم امروز بر جهان سيستم سرمايه داري است. ويژگي مسلط يا تعيين کننده سرمايه داري جست وجوي انباشت بي پايان سرمايه است؛ انباشت سرمايه به منظور انباشتن هرچه بيشتر آن. همه نهادهاي متعدد سيستم مدرن جهاني براي پيشبرد انباشت بي پايان سرمايه عمل مي کنند. در سازوکار طبيعي اين سيستم شاهد دو دسته از چرخه هاي درازمدت اقتصادي هستيم: نخست چرخه هاي کندراتيف و دوم چرخه هاي هژمونيک.
    در چرخه هاي کندراتيف شاهد روندهاي 50 تا 60ساله درازمدت از رونق به رکود در اقتصاد سرمايه داري مي شويم (مقايسه کنيد با مفهوم ويرانگري خلاق در نزد شومپيتر). در تاريخ سرمايه داري در مقاطعي شاهد توليد محصول نوآورانه اي مي شويم که براي آن انبوهي خريدار مشتاق وجود دارد يا به هر حال مي توان محرکي براي خريد آنها پديد آورد. اين محصول نوآورانه ابتدا در اشکال شبه انحصاري توليد مي شود و دولت در خلق و حفظ شبه انحصارها نقش تعيين کننده دارد؛ مثلابه طور قانوني از طريق سيستم ثبت اختراعات يا ديگر اشکال حفاظت از به اصطلاح مالکيت معنوي. يا از طريق ارايه کمک مستقيم به فعاليت هاي تحقيق و توسعه، يا به عنوان خريدار عمده محصول و در نهايت به عنوان يک قدرت ژئوپليتيک که از موقعيت خود بهره مي برد تا از آسيب ديدن به اين وضعيت شبه انحصاري توليدکنندگان مانع شود.
    اما هرقدر هم پشتيباني از اين صنايع پيشرو طولاني شود دير يا زود لحظه اي فرا مي رسد که در آن شبه انحصار به شکل معناداري دچار گسيختگي مي شود. پايان عمليات شبه انحصاري منجر به کاهش قيمت ها مي شود. کاهش قيمت ها نيز البته به زيان فروشندگان است؛ يعني آنچه زماني يک محصول پيشرو سودآور بوده به محصولي رقابتي تر و با سودآوري بسيار کمتر تبديل مي شود. واکنش توليدکنندگان به کاهش سود، کاهش هزينه هاي کار (دستمزد)، انتقال توليد به مکان هايي با هزينه توليد پايين تر (بازمکان يابي صنايع) و نيز انتقال سرمايه ها به بخش مالي (مالي گرايي) خواهد بود.
    
     سرمايه داري به مثابه سيستمي فراملي، سيستمي که مرزهاي ملي را برنمي تابد و ماهيتي جهاني دارد نيازمند هژموني است. هژموني سرمايه داري جهاني در دوره کنوني چيزي است که به گمان والرشتاين رو به افول است. با اين همه، نظام مسلط فعلي همچنان به کارکرد خود ولو به شکلي معيوب ادامه مي دهد. تبيين والرشتاين از اين هژموني چگونه است؟
    الگوي گسترش و انقباض سرمايه داري تنها به آن سبب امکان پذير است که سرمايه داري در يک دولت- ملت واحد جاي نگرفته بلکه فضاي حيات آن سيستم جهاني است که از هر دولت واحدي بزرگ تر است. تنها اگر سرمايه داران در «اقتصاد جهاني» يعني در اقتصادي با دولت- ملت هاي متعدد حضور داشته باشند صاحبان کسب وکار مي توانند انباشت بي پايان سرمايه را دنبال کنند اما تنظيم اقتصاد جهاني نيازمند نظمي است که قدرت هژمون تحميل مي کند. به اين ترتيب، به موازات چرخه هاي کندراتيف شاهد چرخه هاي طولاني تر هژمونيک يا اصطلاحا چرخه هاي سيستمي انباشت يا قرن هاي طولاني هستيم. در تاريخ سيستم جهاني سرمايه داري تاکنون شاهد دست کم سه چرخه هژمونيک يا قرن طولاني بوده ايم: چرخه هلندي از اواخر قرن شانزدهم تا اواخر قرن هجدهم؛ چرخه بريتانيايي از نيمه قرن هجدهم تا اوايل قرن بيستم؛ چرخه آمريکايي از اواخر قرن نوزدهم تا امروز.
    از 1945 که امپراتوري بريتانيا بعد از يک دوره طولاني آشوب و دو جنگ جهاني افول کرد و شاهد هژموني آمريکا بر اقتصاد جهاني بوديم اين هژموني ابعاد متعدد توليدي، تجاري، مالي / پولي، ژئوپليتيک / نظامي و فرهنگي / سبک زندگي داشته است. پس از پايان دومين جنگ جهاني نخست از سويي شاهد تضعيف شديد ساير کشورهاي پيشرفته سرمايه داري اعم از قدرت هاي محور و هم پيمانان آمريکا بوديم و از سوي ديگر مصالحه آمريکا با اتحاد شوروي (در زبان نظريه پردازان روس: همزيستي مسالمت آميز) رخ داد. در پي هژمونيک شدن موقعيت آمريکا، اين کشور با استفاده از سازمان هاي بين المللي (صندوق بين المللي پول، بانک بين المللي ترميم و توسعه که امروز بانک جهاني ناميده مي شود، موافقتنامه عمومي تعرفه و تجارت که اکنون سازمان تجارت جهاني ناميده مي شود و…) در پي تثبيت وضع موجود برآمد. اما به تدريج فرآيندهاي ذاتي موجود در سيستم سرمايه داري افول شبه انحصار ژئوپليتيک آمريکا را رقم زد. از سويي رقباي قدرتمند اقتصادي ابتدا در اروپاي غربي و ژاپن و سپس در شرق آسيا پديدار شدند و از سوي ديگر جنبش هاي ملي گرايانه در جهان سوم موقعيت ژئوپليتيک آمريکا را دچار تزلزل کردند.
    
     آيا نمي توان دليل اين افول را بحران هاي ساختاري نظام جهاني دانست؟ در دهه 30 اصلاحات کينز جان تازه اي به سرمايه داري بخشيد و حدود چهار دهه اقتصاد جهاني را به پيش برد تا اينکه بار ديگر به سد بحران دهه 70 خورد. هر دو بحران البته در مقايسه با بحران مالي 2008 لرزه اي کوچک هم حساب نمي شوند.
    البته ابعاد رکود بزرگ دهه 1930 خيلي گسترده بود و تا امروز محتاطانه از شباهت بحران کنوني سخن گفته مي شود. فروپاشي سيستم برتن وودز در اوايل دهه 1970 و ظهور قطب هاي جديد قدرت و افزايش هزينه هاي توليد (نيروي کار و نهاده ها و ماليات) همگي ورود به بحران ساختاري از دهه 1970 را رقم زدند. علاوه بر آن، بحران منابع و بحران هاي زيست محيطي نيز ابعاد تازه اي به اين بحران ساختاري که بازتاب نزديک شدن هزينه ها به خطوط مجانب بود، بخشيد.
    واکنش سرمايه داري جهاني در برابر اين بحران، اتخاذ ايدئولوژي نوليبرالي شامل جهاني سازي، خصوصي سازي و مالي گرايي بود.
    
     واکنش جنبش هاي مخالف سرمايه داري چه بود؟
    جنبش هاي مخالف يا منتقد سرمايه داري در اشکال سنتي عبارت بودند از احزاب کمونيست و احزاب سوسيال دموکرات. ايده اصلي آنها تسخير قدرت سياسي به منظور تغيير وضع موجود بود. اما آنچه در عمل در قرن بيستم رخ داد اين بود که قدرت سياسي در بسياري از موارد تسخير شد اما تغيير وضع موجود رخ نداد؛ يا اين تغيير چنان که وعده مي کردند مطلوب نبود. همين امر در کنار دلايل ديگري مانند توهم زدايي گسترده ناشي از کنگره بيستم حزب کمونيست شوروي، لفاظي هاي صرف آمريکا و شوروي در زمينه هايي مانند مجارستان در 1956، روحيه شديد ضدامپرياليستي برخاسته از جنگ ويتنام، تلاش هاي نظري تازه چپ براي تبيين وضع موجود جهان و تاکيدش بر ضرورت تغيير راهبردها، توجه به بخش هاي حذف شده در جامعه (زنان و اقليت ها)، همگي زمينه سازي براي شکل گيري جنبش بزرگ مي 68 بود.
    
     گويا والرشتاين اهميت خاصي براي مي 68 قايل است.
    به نظر والرشتاين اين جنبش اگرچه به مقصودش نرسيد اما نشان دهنده يک پيروزي بزرگ هم هست چراکه نشان داد در مطالعات اجتماعي بايد به فراسوي الگوهاي نظري موجود بينديشيم و نيز بايد بديلي فراتر از سرمايه داري و «سوسياليسم واقعا موجود» بيابيم.
    
     ولي در عمل جنبش مي 68 شکست بزرگي خورد و دهه هاي بعد دهه هاي پيروزي راست جهاني بود. چنانکه کشورهاي سوسياليستي در پايان دهه 1980 فروپاشيدند و حتي پايان تاريخ و پيروزي سرمايه داري ليبرالي مدت ها در محافل فکري ايده حاکم بود.
    به باور امانوئل والرشتاين، پيروزي بزرگ راست جهاني، شکست بزرگ اين جريان هم بود. سرمايه داري هرچند توانست از دهه 1970 به بعد هزينه هاي توليد را به شدت کاهش دهد اما هيچ گاه نتوانست نرخ رشدي مشابه دوره عصر طلايي سرمايه داري يعني دهه هاي 1950 تا 1970 در سطح جهاني پديد آورد و اين نرخ دايما و از دهه اي به دهه بعد کاهش يافت.
    از طرف ديگر چنان که تحليلگران سيستمي- جهاني مي گويند خزان هژموني بهار مالي گرايي است. از دهه 1970 در کنار تضعيف بخش واقعي اقتصاد شاهد رونق بخش مالي بوديم. افزايش شديد بهاي نفت در دهه 1970 که متحدان آمريکا در سازمان شبه انحصاري اوپک، يعني عربستان سعودي و ايران آن زمان، سردمدارانش بودند ساير کشورهاي جنوب و نيز کشورهاي اروپاي شرقي را از سويي به سبب افزايش بهاي انرژي و از سوي ديگر به سبب کسادي کشورهاي سرمايه داري دچار بحران تراز پرداخت ها کرد. در ادامه، بخش عمده اي از دلارهاي نفتي انباشته شده در کشورهاي خاورميانه از بانک هاي سرمايه گذاري در نيويورک سر درآورد. اين دلارهاي نفتي نيز صرف دادن وام به کشورهاي دچار بحران تراز پرداخت ها شد و در دهه 1980 بحران بدهي را شاهد بوديم. در حقيقت، مالي گرايي در چند دهه گذشته نخست موجي از بدهکار سازي در کشورها را پديد آورد، سپس اين شرکت هاي بزرگ بودند که دچار کمبود نقدينگي شدند و در نهايت خانوارها و افراد بودند که با هدف تحريک تقاضا توانستند به راحتي وام بگيرند و خود در دام بدهي گرفتار شدند. به همين ترتيب، از دهه 1980 به اين سو مي توان سلسله اي از بحران هاي مالي را نام برد: سقوط بزرگ بازار سهام در 1987، فروپاشي صندوق هاي پس انداز و وام در 1989، سقوط مالي روسيه در 1996، سقوط مالي شرق آسيا در 1997، سقوط سهام فناوري هاي نو در 2001 و اين اواخر سقوط بزرگ مالي 2007 و 2008.
    به موازات تهاجم هاي پرهزينه نظامي آمريکا به افغانستان و عراق که به زوال هژموني آمريکا شتاب بخشيد شاهد تضعيف موقعيت دلار به عنوان ارز واحد جهاني، بروز نوسانات شديد در بازارهاي ارزي و نيز شکل گيري چشم اندازهاي گذار به نظام چندارزي هستيم.
    
     در وضعيت فعلي شاهد افول هژموني آمريکا و چيرگي شرايط آشفتگي در سيستم جهاني و نوعي بازنظم يابي ژئوپليتيک جهاني هستيم. دلايل و نشانه هاي اين افول را با رجوع به نظريات والرشتاين در چه مي دانيد؟
    کسادي بازارهاي اروپايي و آمريکايي و کاهش رشد گروه کشورهاي بريکس، کاهش شديد توان نظامي آمريکا، چشم انداز حرکت به نظام چندارزي، ظهور قدرت هاي ژئوپليتيک جهاني (آمريکا، روسيه، فرانسه، بريتانيا، چين، برزيل و…) و بروز ائتلاف هاي شکننده ميان اين قدرت ها. حاصل اين همه محدودترشدن هرچه بيشتر، امکانات انباشت بي پايان سرمايه است. در نظر والرشتاين، مهم ترين ويژگي سرمايه داري، انباشت بي پايان سرمايه است. از سوي ديگر، الزامات انباشت بي پايان در تحولات دايم فناورانه و گشودن دايم مرزهاي جديد جغرافيايي و علمي و روان شناختي و موارد ديگر است. در تحليل سيستمي- جهاني کانون هژمونيک با ياري کمربند مناطق نيمه پيراموني از کار يا مواد خام پيرامون بهره کشي مي کند. نظريه سيستم جهاني مبتني بر توالي هژمون ها در بستر موج هاي بلند کندراتيف از گسترش و رکود نسبي در بازارهاي جهاني است. اما اين دنباله چرخه هاي هژمونيک- هلند، بريتانيا و ايالات متحده- منطقا وقتي پيرامون به پايان مي رسد و همه منطقه هاي جهان کاملابه بازار سرمايه داري وارد مي شوند، پايان مي يابد. در چنين شرايطي، ديگر سوپاپ اطميناني وجود ندارد، ديگر مناطق بيشتري براي بهره کشي نيست.
    در عملکرد سيستم جهاني، با هر چرخه جديد، فرصت هاي جديدي براي گسترش و سود تحت يک هژمون جديد پديدار مي شود. اما شرط مهم در اين زمينه آن است که بايد يک ناحيه بيروني، خارج از سيستم جهاني وجود داشته باشد که بتوان آن را وارد سيستم و به پيرامون سيستم تبديل کرد. بنابراين يک نقطه پايان فرجامين بر سيستم جهاني وجود دارد: وقتي در همه نواحي بيروني رخنه شده باشد. در اين نقطه مبارزه بر سر سود در کانون و شبه پيرامون را نمي توان با فتح نواحي جديد پيراموني حل کرد. در چنين حالتي، سيستم جهاني درگير دگرگوني فرجامين است. وضعيت حاصل از چنين شرايطي آميزه اي از رياضت، سرکوبگري و مداخله گري در اقتصادها بوده است.
    پيامد سياسي آن نيز آميزه اي از سردرگمي، خشم و هراس در سطح جهاني است. يک سو جنبش محافظه کارانه تي پارتي و سوي ديگر جنبش ترقي خواهانه تسخير وال استريت. يک سو ارتجاع سلفي گري، سوي ديگر، ترقي خواهي نهفته در جنبش بهار عربي. يک سو حرکت هاي پوپوليستي و سوي ديگر، جنبش هاي افقي شهري براي تسخير ميدان ها و خيابان ها.
    
     اما تنها سيستم دچار آشفتگي نيست، همان طور که اشاره کرديد در برابر جنبش تسخير وال استريت، تي پارتي را داريم و در برابر بهار عربي نيز سلفي گري وجود دارد.
    در شرايط آشفتگي سيستم موجود، مبارزه بر سر سيستم بديل نيز پرآشوب است. در ميان طرفداران نظم موجود به نظر والرشتاين که آنان را طرفداران روحيه داوس (محل برگزاري اجلاس مجمع اقتصاد جهاني) مي خواند دو گروه اصلي قرار دارند. نخست آنان که طرفدار سرکوب خشن مبارزات ضدسيستمي اند و دوم آنان که مي خواهند «همه چيز را چنان تغيير دهند که هيچ چيز تغيير نکند.» بر همين اساس، در به اصطلاح طرفداران روحيه پورتو آلگره (محل برگزاري مجمع اجتماعي جهاني) مخالفان سيستم موجود دو گرايش اصلي هست: نخست آنان که طرفدار ارتباط افقي، مخالف هرگونه هژموني و تمرکز هستند و با نگرشي مبتني بر موازنه عقلاني هدف هاي اجتماعي بر بروز بحران تمدني تاکيد دارند. در مقابل، گرايشي هم وجود دارد که نوعي سازماندهي عمودي را براي پيشبرد مبارزات ضدسيستمي ضروري مي داند ضمن آنکه براي نواحي رشد نايافته جهان کماکان رشد اقتصادي را لازم مي دانند.
    به نظر والرشتاين رخداد بزرگي در افق پديدار مي شود: بحراني ساختاري بسيار بزرگ تر از رکود بزرگ اخير که تنها پيش درآمد دوره اي از دشواري ها و تحولات عميق تر است. امانوئل والرشتاين مي گويد طي سه يا چهار دهه آينده سرمايه داران جهاني با ازدحام بيش ازحد بازارهاي جهاني مواجهند و تحت فشار سنگين همه جنبه هاي هزينه هاي اجتماعي و بوم شناختي انجام فعاليت اقتصادي، ممکن است به سادگي دريابند که تصميم گيري هاي متعارف سرمايه گذاري شان امکان ناپذير است.
    
     هريک از اين دو گروه، طبعا بديل هاي متفاوتي را پيش رو مي گذارند. والرشتاين به چه بديلي مي انديشد؟
    او تاکيد مي کند دو بديل پيش رو داريم: نخست بديلي نسبتا دموکراتيک تر و نسبتا عادلانه تر از وضع موجود و دوم بديلي غيردموکراتيک و غيرعادلانه تر از سرمايه داري (مقايسه کنيد با «سوسياليسم يا بربريت» در نزد رزا لوکزامبورگ). اينکه در نهايت کدام بديل بر ديگري چيره مي شود نمي توان پيشاپيش تعيين کرد اما خوش بيني، شرط ضروري تاريخي براي بسيج انرژي هاي پرشور در جهاني است که با فرصت هاي به لحاظ ساختاري واگرا مواجه مي شود. آنچه براي والرشتاين مشخص است پايان تاريخي سرمايه داري و نقشي است که در دوران بحران ساختاري کنشگران اجتماعي مي توانند ايفا کنند. تحول در جهت بديلي دموکراتيک و عادلانه، زماني شدني است که پشتيباني کافي و توجه عموم به سمت انديشيدن و استدلال براي طرح هاي بديل گسيل شود.
    سرانجام آنکه به نظر والرشتاين يک سيستم تاريخي هرقدر هم پويا باشد مانند همه سيستم ها در نهايت به مرزهاي زوال خواهد رسيد. در اين نظريه، در فضاي نوميدانه اي که سرمايه داران خود را در آن مي يابند سرمايه داري به پايان مي رسد. اما اينکه چه سيستمي جايگزين سرمايه داري مي شود به مبارزاتي بستگي خواهد داشت که ظرف 30 تا 40سال آينده تمامي جهان را درمي نوردد.
   

 روزنامه شرق