سياسی

جنسي‌کردن سياست

 

جنسي‌کردن سياست

نویسنده: اميرهوشنگ افتخاري راد

منتشر شده در تارنماي تز يازدهم

مبتذل شدن ابتذال، از جمله مهمترين تبعاتِ به احتضار کشاندن سياست رهايي‌بخشي است. در سياست رهايي‌بخش‌ست‌که چيزهاي وارونه و وانموده به نقطه درست خود باز مي‌گردند. فرهنگ و اخلاقِ محتضر نيز محصول به‌محاق‌رفتنِ سياست‌ رهايي‌بخشي است. از قضا، در فقدان اين سنخ از سياست، مشقت براي خلق‌کردنِ چيزي بدل به سهل‌گيريِ تحريف چيزها مي‌شود. بله، حقيقت مي‌شود ابتذال. اما صورت وخيم‌تر آن، اين است که نه ديگر تعبيرِ «به عدل شيفته» بودن، فريفته شدن به «آفتاب‌گونه» است(اشاره به شعر«با چشم‌ها» شاملو)، بل همان ابتذالِ «آفتاب‌گونه» امروز مبتذل شده است، حال آن‌که باوجودِ تبليغ نسبيت‌گراييِ پست‌مدرن، هنوز هم جايگاه ستم مشخص و مبرهن است و عدالت نيز. اين است که حقيقت نه تنها ابتذال بلکه ابتذال، مبتذل شده است.

نقدِ موضوعيِ همه جانبه‌ي خاله‌زنکيِ چپ که مثل آخرين بِرَندِ بازارآمده، براي آن صف مي‌کشند، مقصود راقم نيست، اين حرف‌ها، مثل غبار سبک هستند، اثري هم ندارند اما نشانه زنگ خطري هستند که مدام مبتذل شدن ابتذال را به رخ ما مي‌کشند.

چند سال پيش نيز نوشته‌هايي نظير «جذابيت پنهان بورژوازي» چاپ شد که در آن نويسنده تلاش کرده بود، مارکس را کسي نشان دهد که در خدمت به مستخدمه خود، دست و دل بازي مي‌کند، بچه نامشروع پس انداخته، در بازار بورس شرکت مي‌کند، و الي‌آخر. (نمونه‌ي اخيرتر چنين نوشته‌هايي را مي‌توانيد در سرمقاله ‌«انديشه پويا‌» بخوانيد و جوابِ محتواييِ فرج سرکوهي را به آن سرمقاله در سايت اخبار روز دنبال کنيد) کارکرد اين نوع نوشته‌ها اين است که اي خلق بدانيد و آگاه باشيد که جنبش چپ از اصل بر شانه‌هاي افرادي قرار داشته که ترسو، مذبذب، داراي انحرافات جنسي، قاتل، ضد زن، احيانا بچه‌باز و قس‌علي‌هذا استوار است. نمونه‌هاي غربي از اين دست که براي اولين بار فلان حقيقت را درباره فلان کس برملا مي‌کنند، کم نيستند و هر ساله در خط توليد قرار دارند. بخشي از آن‌ها هم به روابط فراماسونري و افلاطوني و غيرافلاطوني مي‌پردازند تا از هر لحاظ در خرمحشرِ همه چيز نوشتن و حرافّي، در فقدان سياست، ارگاسمِ خواننده برآورده شود که عجب! پس چهره حقيقي فلان اين بوده است و ما نمي‌دانستيم و چه فريبي خورديم؟ و اين پيامي ندارد جز آن‌که به تورّم و رياضت اقتصادي (درست مثل رياضت اخلاقي کشيدن براي بازخريد آن دنيا!)، کسر کردن بودجه‌هاي رفاه عمومي توجه نکنيد تا ما بيشتر شما را بچاپيم!

خب، قرار است چه چيزي در اين نوشته‌ها نقش آگاهي‌بخشي داشته باشد؟ اين نوشته‌ها که اغلب فاقد فاکت هستند يا اگر هستند کاملاً به روشي تحريفي، يا منابع مخدوش يا لاس‌زدن با فاکت‌ها به خورد خواننده داده مي‌شوند، اگر هم مدعي اطلاع‌رساني يا به اصطلاح آگاهي‌بخشي از سويه‌هاي تاريک يک مبارزه يا انديشه داشته باشند، حامل ايدئولوژي هستند که مدت طويلي در همه جاي فرهنگِ «اصيل» و «افتخارات ملي»رسوخ کرده است.

واضح است که امرجنسي سرکوفته چه به‌واسطه تمدن (فرويد) و چه به‌خاطر يک ايدئولوژي خاص، سرانجام در هيأتِ ديگري خود را نمايان مي‌کند. ايدئولوژي همواره خودش را يگانه حاکمِ اخلاقِ ناب مي‌داند. هر چيزي که اخلاقي نيست، بايد در جامعه مذموم واقع شود، و بنابراين آنچه مذموم مي‌شود، اخلاقي هم نيست. يکي از اصول حذف‌کردن نيز منشاءِ اخلاقي دارد؛ داشتن رابطه‌ي جنسي و نامشروع فلان بهمان با فلان بهمان، البته تنها مصرف‌کننده وطني ندارند، منشاء توليد آن‌ها همان ايدئولوژي است (فرضاً اخيرا شايعه‌ي رابطه‌ي جنسي رئيس‌جمهور فرانسه با يک هنرپيشه؛ هرچند چنين مواردي در غرب صرفاً براي سرگرمي و فروش مجله است تا در هم کوباندن يک نوع سياست که ازقضا در تقابل با ايدئولوژي حاکم است، بدين‌ترتيب، در غرب فرق ندارد که رئيس‌جمهور سوسياليست فرانسه باشد يا مايلي سايروس چون مدت‌هاست که خبري از سياست –مردم نيست)، اما ايدئولوژي بايد خواننده جامعه را که جوياي اخلاقِ ناب است، متقاعد کند که وقتي فرضا فلان نويسنده يا روشنفکر، ترسوست يا انحراف جنسي دارد يا خشونت‌طلب است، پس از اخلاق افول کرده است، وهمين مسأله تنها دليل متقني مي‌تواند باشد که سياستِ‌ رهايي‌بخشي از اساس دچار انحطاط بوده است؛ به‌عبارتي با ‌«سکسي‌کردن‌» سياستِ رهايي‌بخشي، از آن، روابط جنسي، خشونت‌طلبي، بزدلي و دروغگويي برکشيده مي‌شود تا غيراخلاقي بودن آن نشان داده شود. وگرنه نقد يک جنبش يا تحليل يک شخصيت- حتي به‌لحاظ روانشناختيِ زندگي فردي او- نه تنها در اين دست نوشته‌ها هدف نيست بلکه معيارهاي رايج چنين نقد و تحليل‌هايي را هم رعايت نمي‌کنند. آنچه باقي مي‌ماند، کارکرد ايدئولوژيک آن نوشته‌هاست که چگونه در توجيه و بازتوليد ايدئولوژي (خودآگاه و ناخودآگاه) حاکم مي‌کوشند تا از اين طريق (و طُرُق ديگر) در درزهاي فرهنگ عمومي رخنه کنند. به‌راستي اين همه تاکيد بر عيان کردن روابط جنسي افراد جز براي تقويمِ ايدئولوژي حاکم نيست؟ (همواره نخستين فرمان، نوشتن از روابط متعدد جنسي بوده است.) اين نوع ايدئولوژي در تحليل نهايي در خدمت شيوه توليد سرمايه‌دارانه است که با تمام شعارهاي ضدسرمايه‌دارانه خود محتواي آن را دربست پذيرفته است.

ايدئولوژي‌هاي موجود از قضا با سياست‌زدايي کردنِ جوامع قوام خود را تضمين مي‌کنند. يکي از راه‌هاي سياست‌زدايي، اخته‌کردنِ فرهنگ يک جامعه است؛ اين کار يا به طريق سرکوب مستقيم و حذف صورت مي‌گيرد يا به‌واسطه ادغام کردن فرهنگ در ذيلِ ايدئولوژي‌هايي‌ست‌که در ظاهر چهره ضديّت دارند. اين مسأله بدين‌معنا نيست که توطئه‌اي در کار است و همه آحاد جامعه «به‌طور خزنده» در خدمتِ صريح يک ايدئولوژي هستند، زير- ايدئولوژي‌ها در فضايي که فاقد نقد دروني است، رشد مي‌کنند، رشد آن‌ها خواه‌ناخواه در تحکيم ايدئولوژي عمل مي‌کند.

آدورنو در يکي از نوشته‌هاي خود به سريالي تلويزيوني اشاره مي‌کند که يکي از کاراکترهاي آن معلم فقير است اما اين معلم در نکته‌گويي، طنز و دست‌انداختن تبحر داشته است، با اين سلاح با صاحب‌خانه‌ي طماعِ خود مواجه مي‌شده اما آدورنو مي‌گويد پيام نهاني اين سريال اين است که: باشد! تو طنز بگو من هم پول تو را به جيب مي‌زنم! (آنچه نقل شد از حافظه و نقل به مضمون است) اين روايت امروزه هم بر جوامع حاکم است. در غرب، سرمايه‌داري براي برقراري «آزادي بيان» دست و دلباز است اما سرانجام اين «ما» هستيم که سهم حداکثريِ «کيک» را مي‌بريم!

در کشورهاي به اصطلاح در حال پيشرفته، هم براي سياست‌زدايي کمابيش همين شيوه را دنبال مي‌کنند: شما آزاديد که هر چه مي‌خواهيد بگوييد به شرط آن‌که به‌طريق بازتوليد ايدئولوژي ما سياست را «سکسي» کنيد! (کلمه سکسي امروزه در زبان روزمره نيز رواج بسياري دارد و خود مظهري‌ست از توخالي‌کردنِ جوهر چيزها و فروکاستن‌شان به- فرضاً- «چقد ماشينت سکسيه!»، يعني همه چيز در خدمت حال‌دادن به ما باشد.

اگر برخي اين اوهام برشان داشته که با کوباندن چپ، کلاهي از نمد نئوليبراليسم و مشتقات آن مي‌بافند، و تا حرف از چپ مي‌شود استالينيسم و جبريّت اقتصادي را به‌رخ مي‌کشند، اگر گمان کرده‌اند با کوباندن چپ، به وهم خود در شرايط موجود، به در زده‌اند که ديوار بشنود و بدين‌ترتيب، به‌ خاطر عجز و ضعف خود، نقد خود را انتقام‌کشي از وضع موجود و آن را فضيلت مي‌دانند، اگر گمان کرده‌اند کل مصائب امروزي، تبعات پيکارهاي چپ بوده است، بدانند که اگر نبود سلسله جبالي از ايده‌ها، جانفشاني‌ها و نظريات بديع چپ‌ها که در مقابل آن ليبراليسم اقتصادي و مابعد آن، تلي هم به حساب نمي‌آيد، امروز وضعيتي بدتر از بردگي‌هاي قرن نوزدهم را بايد متحمل مي‌شدند و همين قوانينِ نيم‌بندِ کار هم به‌ثمره نمي‌رسيد. آري براي مواجهه با چپ بايد قد بلندي داشت!