تاریخی

کنفرانس «با استالین»

stalin_65fgr6554کنفرانس «با استالین»

مترجم: ا. م. شیری

۱ بهمن- دلو  ۱۳۹۲

سوسیالیسم از هم نپاشید، تجدید نظر طلبی در آن شکست خورد!

بابتکار حزب کمونیست چپ خلق ایتالیا در تاریخ ۱۷ ماه مارس سال ۲۰۱۳ در فلورانس،  «کنفرانس با استالین!» با شعار «سوسیالیسم شکست نخورد، تجدید نظر طلبی در آن فروپاشید!»، برگزار گردید. گزارش مربوط به سهم استالین در گنجینه تئوری انقلاب پرولتری بوسیله مارکو ریتسیو، دبیر ملی حزب کمونیست چپ خلق ایتالیا قرائت شد. او خاطرنشان کرد، استالین در تحلیل خود از روندی که به انقلاب اکتبر انجامید، سه تضاد اصلی مشخصه آن دوره را تبیین کرد: تضاد بین کار و سرمایه، بین امپریالیستها در مبارزه برای سلطه بر بازار و منابع و تضاد بین کشورهای توسعه یافته با میلیونها زحمتکش در کشورهای وابسته و مستعمره. امروز همراه با امپریالیستهای استعمارگر سنتی آمریکا، اروپا و ژاپن، واقعیت جدیدی تحت عنوان خلاصه «بریکس» وارد عرصه رقابتهای جهانی شده است. به همین دلیل هم تضاد بین امپریالیستها جنبه جهانی پیدا کرده است (البته این یک اشتباه محض خواهد بود هر گاه کشورها بریکس- برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی را با امپریالیسم آمریکا و متحدان مثل انگلیس، فرانسه، آلمان و ژاپن همردیف بدانیم و مورد مقایسه قرار دهیم. زیرا، کشورهای بریکس اگر چه کشورهای سرمایه داری هستند، ولی تا صعود به مرحله امپریالیستی آن، هنوز راه بسیار درازی در پیش دارند. مترجم). از دیگر سو، امروز میتوان در باره رشد فرایند انقلابی، هر چند نه کاملا سوسیالیستی در آمریکای جنوبی و حتی در باره حرکت آشکارتر بسوی انقلاب در جنوب اروپا، بویژه، در یونان صحبت کرد. بدین ترتیب، اگر چه شمار مراکز انقلاب افزایش یافته، اما تضاد اصلی تبیین شده توسط استالین برای تعیین شروع روندهای انقلابی تغییر محسوسی نیافته است. استالین در اثر «در باره اصول لنینیسم» خود دوره زمانی مارکس تا لنین را بعنوان دوره غلبه «باتلاق» انترناسیونال دوم تعریف می کند که اپورتونیستها یا بدلیل ماهیت خرده بورژوایی خود یا به بهانه «حفظ وحدت» شانه به شانه بورژوازی ایستادند. و ۶۰ سال گذشته پس از مرگ استالین، سالهای بعد از کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی در سال ۱۹۵۶، دوره نوزائی و سقوط یا حداقل تغییر ماهیت احزاب کمونیستی و کارگری زیادی بود. بموازات پیشروی اپورتونیسم خروشچوفی، تلاشهای زیادی برای اثبات نظریه اروکمونیسم، و در ۲۰ سال اخیر برای «حضور مجدد» کمونیستی در ایتالیا بعمل آمد. تخریب احزاب احیای کمونیستی، سپس حزب کمونیستهای ایتالیا، مساعی مسمتر آنها برای پیوستن به اتحاد پیش از انتخاباتی با احزاب بورژوازی، مطلق کردن و تجدید نظر در مبارزه پارلمانی و، در پی آن قطع پیوند با توده، با اهداف انقلاب و، در نهایت، از دست دادن درک واقعیت بمثابه معلول آن، همه اینها با تحلیل و ارزیابی استالین از انترناسیونال دوم انطباق دارد.

ریتسیو یادآوری می کند، که در مواجهه با چنین وضعیتی و بمنظور احتراز از عدم آمادگی یا حتی بی سلاحی در نبرد با بورژوازی، استالین با کاربست خلاق روش لنینی، ضرورت بازنگری انتقادی تاریخ، طرد کهنه و تجهیز پرولتاریا به ابزار جدید مبارزه را مورد تأکید قرار داد. برای این امر، مقدم بر همه، مبارزه با همه مقولات، مفاهیم، روشهای مسلم فرصت طلبی سیاسی و دگماتیسم نظری آن و شروع بازسازی نظریه انقلابی راستین با تأکید بر وحدت نظری و عملی را ضروری می دانست. ادعای از میان رفتن تدریجی طبقه کارگر، محدود ساختن شکل مبارزه پرولتاریا فقط به حوزه های سازمانی با استناد به موازین قانونی، تحریف اپورتونیستی اکثریت مفاهیم و تمام قالبهای معمول دیگر در میان باصطلاح «چپها» را هدف این مبارزه می شمرد. استالین احزاب سیاسی را نه بر اساس شعارهایشان، بلکه بر مبنای عمل واقعی آنها می سنجید، او آنها را به آماده سازی توده ها برای مبارزه انقلابی و بهره گیری حداکثری از تصحیح اشتباهات روی داده برای تربیت کادرها فرامی خواند. استالین نظریه را بمنزله «تجربه جنبشهای کارگری همه کشورها، بصورت یک کل» می دانست. در پی استالین، حزب کمونیست چپ خلق ایتالیا با وجود همه محدودیها در تأثیرگذاری آن، بر پایداری و تغییرناپذیری تئوری و رابطه ناگسستنی آن با عمل انقلابی تأکید می کند. این حزب، امروز همچنان مخالف سازش ناپذیر تئوری پیشنهادی «چپ رادیکال»- «تئوری خودانگیختگی»، نافی نقش حزب بعنوان پیشگام و تبدیل آن به پسرو جنبش توده ای باقی می ماند. استالین سه بُعد تضاد درونی سرمایه داری را که رشد آنها باعث وقوع اولین انقلاب پرولتری تاریخ گردید، تعریف می کند. این سه بُعد تضاد عبارتند از: تقویت ماهیت انگلی سرمایه داری انحصاری مرتبط با سلطه سرمایه مالی، تقسیم جهان به اقلیت استثمارگران و ستمگران و اکثریت عظیم ستمدیدگان و استثمار شوندگان و توسعه ناموزون خود کشورهای امپریالیستی. در این صورت، ادغام انقلاب پرولتری و ضداستعماری در جبهه واحد ضدامپریالیستی اجتناب ناپذیر است.

ریتسیو تأکید می کند، که امروز توأم با بررسی انقلاب پرولتری بر اساس تحلیل مشخص از شرایط اقتصادی و سیاسی هر کشور دلخواه، توجه و دقت بر روی اوضاع اقتصادی و سیاسی جهان در کل، به این دلیل ضرورت دارد که هر کشور به یکی از حلقه های زنجیر واحد امپریالیسم تبدیل گردیده است. استالین متذکر شد، که شرایط عینی انقلاب در کل نظام اقتصادی امپریالیستی جهان بوجود آمده است. این نگرش استالینی هیچگونه وجه مشترکی با تروتسکیسم ندارد. بعقیده تروتسکی انقلاب جهانی بایستی همزمان در همه کشورها روی دهد، در غیر اینصورت، سوسیالیستی نخواهد بود (دلیل و علت اصلی و اساسی دشمنی و مقابله تروتسکی با انقلاب اکتبر و استالین، درست از این همین باور و اعتقادش ناشی شد. بعبارت دقیق تر، برای دفاع از منافع طبقه خرده بورژوازی در کشور شوراها و بشکست کشیدن دیکتاتوری پرولتاریا بود که هر چند زمانی، در مقابل تکامل نیروهای مولده در کشور شوراها، پشتکِ جدیدی میزد و خط عوض میکرد. مترجم). به باور لنین و استالین انقلاب حتی می تواند در یک کشور از جبهه ضعیف امپریالیستی روی دهد، توسعه یابد و در خدمت رشد فرایندهای انقلابی در بقیه جهان قرار گیرد. اگر بر اساس باور تروتسکی تا رشد سرمایه داری بمرحله لازم توسعه بایستی بدون عمل به انتظار وقوع انقلاب جهانی نشست، اما مارکسیست- لنینیستها از نتایج حاصل از تجزیه و  تحلیل علمی سرمایه داری برای کار در شرایط مشخص کشور خویش استفاده می کنند. چون انقلاب پرولتری با توجه به درجه بلوغ ناموزون تناقضات درونی امپریالیسم همزمان در همه کشورها روی نمی دهد، لزوما به معنی پیروزی آن در کشوری که در آن «سرمایه داری رشدیافته تر است» یا «اکثریت جمعیت آن را کارگران تشکیل می دهد»، نیست، بلکه بدین مفهوم است که پیروزی آن در ضعیف ترین حلقه امپریالیسم ممکن است. اپورتونیستها این وضعیت را نادیده می گیرند و یک خط موهوم از مراحل تاریخی ترسیم می نمایند، که به انکار امکان وقوع انقلاب سوسیالیستی تا غلبه سرمایه داری بر بقایای مناسبات اجتماعی ما قبل خود و  دستیابی پرولتاریا به ویژگی های کمی و ذهنی ضروری برای نبرد فرضی نهائی منتهی می شود.

اما بر مبنای تجربه مشخص انقلاب، لنین و همچنین استالین نتیجه می گیرند، که انقلاب بورژوا- دمکراتیک باید با انقلاب پرولتری که آخرین خواهد بود، ارتباط نزدیک داشته باشد. سرمایه داری در مرحله امپریالیسم خود سعی میکند عناصر نظامهای اجتماعی- اقتصادی ماقبل خود را احیاء نماید. به همین سبب، مبارزه برعلیه بقایای فئودالیسم و احیای برده داری فقط می تواند به مبارزه علیه امپریالیسم منجر شود. استالین برای توسعه نظریه لنینی انقلاب پرولتری، تصریح می کند، که، اگر انقلاب در یک کشور ممکن و حتی الزامی است و اگر همچنین فرارویاندن انقلاب بورژوا- دمکراتیک به انقلاب پرولتری ضروری است، باید همان شرایط مشخص عینی برای انجام موفقیت آمیز انقلاب موجود باشد. بدین معنی، که اگر توده ها ادامه حیات بشکل سابق را غیرممکن می دانند و خواهان تغییر هستند، طبقه حاکم نیز باید در شرایطی نباشند که مثل سابق حکومت کند. افزون بر این، در صورت عدم وجود بحران عمومی، هم در جامعه استثمارگران و هم جامعه استثمارشوندگان، وقوع انقلاب ممکن نیست. لنین تأکید می کرد، که وظیفه انقلاب پیروزمند عبارت است از بسیج حداکثری همه امکانات موجود در یک کشور برای بیداری، توسعه و پشتیبانی از انقلاب در همه کشورها. تصرف قدرت از نظر استالین فقط یک آغاز است که پس از آن باید آن را بازگشت ناپذیر ساخت. زیرا، حاکمیت سرنگون شده بورژوازی در یک کشور، با تکیه بر قدرت جهانی سرمایه و حفظ پیوند خود با آن، بدلیل در اختیار داشتن پول، تجربه بیشتر در سیاست و سازماندهی تولید و، بیش از همه، در عرصه نظامی، که انقلاب نمی تواند آن را بسرعت نابود سازد، هنوز قدرتمندتر از پرولتاریا است. علاوه بر این، تولید خرد همواره سرمایه داری می زاید، و، اگر پرولتاریا بسهولت می تواند از سرمایه داران خلع ید نماید، ولی مجبور است مدتهای مدید با تولیدکنندگان کوچک زندگی کند. به همین دلیل انقلاب برای انجام سه وطیفه عمده: در هم شکستن مقاومت بورژوازی، سازماندهی ساختمان سوسیالیسم و از میان برداشتن همه طبقات از طریق متحد کردن توده های زحمتکش پیرامون پرولتاریا و آماده کردن آنها برای دفاع از انقلاب، باید دیکتاتوری پرولتاریا را بمثابه شالوده اصلی اعمال نماید. در روند حرکت از سرمایه داری به کمونیسم، بورژوازی ناگزیر به برقراری حاکمیت خود، که معمولا در تلاشها برای بازسازی بیان می شود، امیدوار است. در این دوره میان پرولتاریا و بورژوازی توده بسیار عظیم خرده بورژوازی مترلزل و نامشخص وجود دارد که می تواند امروز از پرولتاریا پشتیبانی نماید و فردا در اولین برخورد به مانع، به آغوش دشمن طبقاتی برگردد.

ریتسیو تعریف لنینی دیکتاتوری پرولتاریا را با ذکر کلمات لنین ارائه می دهد. دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی: «جنگ سخت، خونین و بی خون، خشن و مسالمت آمیز، نظامی و اقتصادی، آموزشی و اداری، علیه قدرت و سنت جامعه کهنه». این مبارزه طبقه جدید علیه دشمن بسیار قدرتمند، علیه بورژوازی، علیه مقاومتی خواهد بود که با سرنگونی آن ده برابر افزوده می شود. به باور استالین دیکتاتوری پرولتاریا نه یک دوره کوتاه مدت، بلکه، در یک دوره کامل گذار از سرمایه داری به کمونیسم اعمال خواهد شد. در این دوره نه تنها ایجاد شرایط اقتصادی و فرهنگی برای استقرار کامل سوسیالیسم لازم است، حتی پرولتاریا هم باید خود را برای اداره کشور و بازآموزی توده های خرده بورژوازی به نفع پرولتاریا و توسعه تولید سوسیالیستی آماده نماید. از این رو، دیکتاتوری پرولتاریا هم چنین ابزاری است برای بازآموزی توده میلیونی دهقانان، خرده مالکان، کارکنان، مقامات، روشنفکران و برای آزادسازی آنها از تعصبات و پیشداوریهای خرده بورژوائی. دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی حاکمیت طبقه کارگر بر بورژوازی.

ریتسیو تصریح می کند، که اپورتونیستها «تصرف قدرت» را با «تشکیل دولت»، یعنی با تعویض ساده دولت، که نظام سیاسی و اقتصادی کهنه را تغییر نمی دهد و در حکم یک آرایش برای بورژوازی، برای حفظ نظارت آن بر اوضاع می باشد، عمدا اشتباه می گیرند.

در ایتالیا دولت چپ میانه حاکم بود، در اسپانیا و فرانسه، دولتهای زاپاترو و اولاند، در یونان، دولت برهبری جنبش سوسیالیستی سراسری یونان، در آلمان، سوسیال- دمکراتها، و در انگلیس، حزب کارگر. اما هیچیک از آنها نه تنها بسمت حاکمیت طبقه کارگر حرکت نکردند، بلکه  برعکس، بورژوازی موفق شد بطرز ماهرانه ای از این دولتها برای تشدید استثمار کارگران و همه زحمتکشان استفاده نماید.

استالین متذکر می شود، که دیکتاتوری پرولتاریا بمعنی تعویض دولت نیست، بلکه این دولت جدید، با ساختارهای جدید دولتی در مرکز و حاشیه است، این دولت، دولت پرولتاریا است که بر روی ویرانه های دولت کهنه بورژوازی تشکیل می گردد. این دولت در چهارچوب نظام سرمایه داری متولد نمی شود، بلکه در نتیجه شکست آن و بمثابه نتیجه سرنگونی بورژوازی، در روند خلع ید از سرمایه داران، در فرایند اجتماعی کردن ابزار تولید، به سخن دیگر، در روند انقلاب پرولتری پا به عرصه وجود می گذارد. دولت همواره و در همه جا ابزار سلطه یک طبقه بر دیگر طبقات است. با این درک، دولت پرولتاریا نیز از این قاعده مستثنی نیست.

استالین تأکید می کند، که تفاوت جدی بین دولت پرولتری با دولتهای دیگر وجود دارد. همه دولتهای تا کنونی، دیکتاتوری اقلیت استثمارگران برعلیه اکثریت عظیم استثمارشدگان بوده اند. دیکتاتوری پرولتاریا بمعنی دیکتاتوری اکثریت استثمارشدگان بر اقلیت بهره کشان است.

استالین دیکتاتوری پرولتاریا را بعنوان «حاکمیت بدون محدویت قانونی و مبتنی بر قدرت و درک طبقه کارگر و توده های زحمتکش در برخورد به بورژوازی» تعریف می کند. «دمکراسی ناب»، بهتر برای همه، برای فقرا و اغنیا وجود ندارد. زیرا، هر دمکراسی همواره دیکتاتوری طبقاتی بوده، به همین دلیل، دیکتاتوری پرولتاریا شکل جدید دولت دمکراتیک برای طبقه کارگر و متحدان آن و شکل نوین دیکتاتوری علیه بورژوازی محسوب می شود.

دمکراسی در نظام سرمایه داری، دمکراسی برای سرمایه داران، برای اقلیت استثمارگران است و محدود کننده حقوق اکثریت استثمارشوندگان. اما دیکتاتوری پرولتاریا بمفهوم دمکراسی پرولتری برای اکثریت استثمارشوندگان است و مبتنی بر اعمال محدودیت در حقوق اقلیت استثمارگر و بر علیه آن. دیکتاتوری پرولتاریا نه در نتیجه توسعه مسالمت آمیز جامعه سرمایه داری، بلکه، تنها در نتیجه سرنگونی ماشین دولت بورژوائی، ارتش سرمایه داری، دستگاه خادمان دولت سرمایه داری، پلیس بورژوازی می تواند استقرار یابد. این بمعنی آن است، که انقلاب پرولتری تحویل- تسلیم ساده ماشین جنگی- بوروکراتیک از دستی به دست دیگر را تحقق نمی بخشد، بلکه، آن را بعنوان پیش شرط خود انقلاب کاملا نابود می سازد و ماشین دولتی نوع جدید را جایگزین آن می نماید.

حکومت شورایی، شکل دولتی دیکتاتوری پرولتاریا، یک ساختار سازمانیافته قادر به محو ماشین دولتی بورژوازی است که دولت جدید را بجای آن می نشاند و مقاومت بورژوازی را بمنظور پیروزی دمکراسی پرولتری بر نوع سرمایه داری آن در هم می شکند. استالین تأکید می کند، که شوراها از نیروی لازم برای انجام این وظیفه خطیر برخوردارند، چرا که آنها تنها سازمانهای توده ای هستند که همه طبقه کارگر و متحدان آن را در برمیگیرند. شوراهای سازمانیافته بوسیله خود توده ها، قدرتمندترین ارگان مبارزه انقلابی هستند، که قادرند قدرت مطلق سرمایه مالی را در هم بکوبند. از سوی دیگر، این باعث می شود آنها دمکراتیک ترین و معتبرترین روشها را در عرصه سازندگی و اداره دولت جدید بکار ببندند. اتحاد شوراهای محلی و تشکیل ساختار واحد آنها در چهارچوب دولت کارگری، آنها را به طبقه بزرگ حاکم و پیشآهنگ ستمدیدگان و استثمار شوندگان بدل می سازد. شوراها قدرت اجرائی و قانونگذاری را در خود منعکس می سازند و نه بر اساس تقسیمات ارضی، بلکه، بر پایه واحدهای تولیدی انتخاب می شوند. بدینوسیله اداره کشور بر مبنای رابطه مستقیم بین طبقه کارگر با متحدانش و دستگاه دولتی متحقق می شود. با مشارکت بی قید و شرط دائم و پایدار سازمانها توده ای زحمتکشان در اداره دولت، حاکمیت شورایی شرایط اضمحلال خود دولت را در جامعه کمونیستی آماده می سازد. مارکو ریتسیو در پایان گزارش خود اعلام کرد که مسائل مرتبط با سازندگی، موضوع بحث کنفرانس بعدی خواهد بود.

هیئت های نمایندگی احزاب کمونیست یونان، اسپانیا، فرانسه، روسیه، اوکراین و یوگسلاوی در این کنفرانس شرکت داشتند.

حزب کمونیست ایتالیا، رُم، ۶ آوریل ۲۰۱۳

۱ دیدگاه

  1. سپیده says

    آقای مسعود بهبودی…!
    چندی است که این آقای بهبودی که گاهی خود را خدامراد بهبودی(شاید امتزاج خدامراد فولادی با مسعود بهبودی منظور است) و گاهی هم شین میم شین مینامد، دست به … و هوچی گری زده است و خوانندگان را نادان بحساب می آورد.
    این نویسنده و یا بهتربگوییم این سه نام هرگز با جوهر مطالبی که در این مجله درج میشود، کاری نداشته و بعناوین مختلف دست به خواننده ربایی(زیرا کسی هجویات این «بلوگ پت» آقای حجری که نامش را «دایرة المعارف «روشنگری»» (شما بخوانید تاریک گری)، گذاشته است و بصورت وجبی حرفهای گنده گنده میزند و دیالکتیک را با سوبژکتی که به ابیکت تبیدیل میکند دایما بازی کرده و سعی میکند که نویسندگان مقالات را بی اعتبار ونادان جلوه دهد.
    ایشان با تمام قوا سعی مینماید که افراد را به احزابی که نام میبرد نسبت داده و حتی افردی که در ایران اشتغال دارند و مقاله ای را بازبان ازپ در اینجا بچاپ میرسانند، همین بلا را بسرشان در آورد که بسر آقای امام جمعه(مقاله ای که آقای شیری در این مجله بچاپ رساندند تحت نام «کلمات چقدر معصومند» به آدرس:
    http://www.hafteh.de/?p=54555
    آورده اند.
    تازه ول کن معامله هم نیستند، زیرا ایشان از خواننده ربایی ارتزاق مینمایند. و دنباله تحمیق آنرا به این مقاله منتقل کرده اند.
    تو گویی قلم بمزدی وی با تعداد خواننده پاداش داده میشود.
    ایشان مقالات و یا دیدگاه هایی را که با آنان به گفتمان مینشیند، زمانیکه دیگر مچش گیر افتاده و چهره اش برملا میگردد، را از سروته آن زده بطوریکه بتواند معنای دلخواهی که میخواهند به خوانندگان القا نموده و به این دایره تاریک گری فرار میکند تا خوانندگان را بدانجا منحرف نمایند.
    من بزودی بصورت مسلسل اعمال این اشخاص را که سراز این دایره المعارف تاریک گری حجری در می آورند را بصورت مستدل با جمله های آنان، بخوانندگان معرفی کرده و ….(آنهم با رجز خوانیهای دیالکتیکی و فلسفی) این افراد را نشان خواهم داد. نام مقاله را هم «چگونه سرمایه داری اسلامی ایران ۲۰ به هشتاد درسالهای ۱۹۸۰ میلادی را به ۸۰ به ۲۰ کنونی تبدیل کرده است»، خواهم گذاشت.
    «چو فردا بر آید بلند آفتاب / من و گرز میدان و افراسیاب»
    سپیده

    دوست داشتن

  2. مسعود بهبودی says

    …… بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.، ساعت ۷:۳۵

    جناب شین میم شین، خیلی عالی! شما بچه پولدار نیستید و خیلی هم ترسو تشریف دارید.
    آن سان که حتی از اعلام نام خود هراس دارید». خُب! پس چرا اسامی ما را مسخره می کنید، اعلام می کنید، دارو دسته بحسابمان می نویسید؟ و…
    شما و هر کسی دیگر همانطور که در یکی از اعتراضات قبلی نوشته بودم، حق دارید، نقطه نظرات و دیدگاههای بنده را هر طوری و از هر دیدگاهی می خواهید، تحلیل و بررسی کنید، به لجن بکشید و هر بلایی می خواهید سرش بیاورید. اما این موضوع با فحاشی، توهین، تمسخر و اعلام آدرس بکلی مغایرت دارد.
    «هندوانه» ای که من در اخبار روز به «زیر بغل» بهبودی داده بودم، از همین نوع نگرش من به مسائل ناشی می شود. جناب بهبودی در اخبار روز هیچ کس را مورد فحاشی، توهین، تمسخر قرار نداده بود و هیچ آدرسی را هم اعلام نکرده بود.
    شین میم شین محترم! بدانید و در نظر بگیرید: اولا- با طعنه نیش نزنید، که بنده «امید مستضعفان جهان» نیستم. بویژه اینکه، اصلا به چنین واژه ای باور ندارم. چونکه کلمه مستضعف نشاندهنده واقعیت جامعه طبقاتی نیست.
    دوم- من از نقد بیزار نیستم. منتقد را هم آموزکار خود می شناسم. نقد کنید تا دلتان می خواهد. در بدترین حالت، من می آموزم تا چه رسد به بهترین حالت!
    سوم- من در جستجوی حقیقتم. از دید بنده، خود حقیقت مهم است نه نشاندهنده آن. بدین معنی که، اگر برای کسانی راوی مهم است، از نظر بنده، راوی اهمیت ندارد. اگر دشمن طبقاتی هم حقیقتی را نشان دهد، من آن را رد نمی کنم. آقای بهبودی باشد یا هر کس دیگر.
    با همین مختصر توضیحات، بار دیگراعلام می کنم، من مشتاق نقد، تحلیل و بررسی شما و هر کس دیگر هستم و هر جا که فحاشی، هتاکی، تمسخر و آدرس دادن مشاهده کنم، بحکم عقل و منطق، مقابله خواهم کرد.

    دوست داشتن

  3. سپیده says

    برای بهیزاد:

    بهیزادِ رفیق، دو مساله را که شما ذکر کرده اید از قلم افتاد، که لازم است نظرم را در اینمورد که چندین بار با تصادماتی با دایرة المعارف روشنگری(توبخوان تاریک گری) در دیدگاه های مختلف د رهمین مجله بیان داشته بودم، یکبار دیگر بگویم.
    انتقادی را نادیده گرفتن، و در باره اش سکوت کردن انحراف از مارکسیسم لنینیسم میباشد.

    ۱- شما آورده اید:
    «…اگر بپذیریم که رویونیسم علت سقوط شوروی بود پس چرا آلبانی انور خوجه سقوط کرد و چین سه جهانی سرپا ماند؟»
    ما (یعنی کا پ د)، پس از بروز رویزیونیسم در آلبنانی و بطریق اولا تغییر خط مشی حزب کمونیست چین و تقدس مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، ابتدا بدین نتیجه رسیدیم که بایستی تحقیق کرد که چه چیزی میتواند در این راه اشتباه بوده باشد.
    در کشور آلبانی طبق مدارک موجود کسی وجود نداشت که بتوان از شخص وی کیش شخصیت کرد.
    خیلی از رفقای ما در آلبانی، سالها کار کرده و زندگی میکردند و واقعا بکار تحقیقی در مورد تکامل سوسیالیسم هم اشتغال داشتند که سخن رانی یکی از این رفقا(یکی از اعضای سندیکاهای کارگری) در کنفرانس برلین در مورد بروز رویزیونیسم و اثرات مخرب آن، با همکاری رفقای « د کا پ»، گفته هایش بصورت بروتوکل در اختیار مجله هفته گذاشته ام تا اگر توانستند بپارسی ترجمه و در اختیار خوانندگان خود قرار دهند؛
    ولی شما میتوانید از این مجله محترم متن آلمانی آنرا درخواست نمایید.
    در کشور چین هم مائوتسه تونگ را کسی تاکنون دیکتاتور و قابل کیش شخصیت ندانسته و چنین کیش شخصیتی نکرده است و حتی ژورنالیست های آمریکایی (۷۰۰) نفر با دکتر ادوارد اسنو بدستور نیکسون برای تحقیق بدانجا رفته بودند، با امپراطور چین(پادشاه قبل از انقلاب)، برخورد و مصاحبه ی طولانی کردند و پس از تقریبا ۴۰ سال بنتایجی مانند شما نرسیدند.
    بنابر این دلیل این برگشت از سوسیالیسم، در مورد این دو کشور و همچنین کشور آلمان شرقی نمیتوانست دیکتاتوری فردی بوده و که برای سلامت آن کیش شخصیت، بنمایند.
    اتفاقا درست برعکس این همه خرابی و جنایت بعداز کیش شخصیت استالین، در حکومت شوراها اتفاق افتاد.
    رفقای کا پ د که منهم در کارهای میز و صندلی چیدن و تدارکات این چنینی شرکت داشتم، یعنی گروه «الیزابت واگنر» ۱۲ سال در مورد این برگشت تحقیقات کرده و مدارک زیادی از نوشتجات آنتی کمونیست ها مانند ترتسکیست ها، سوسیال دموکراتها و رویزیونیست ها… و با مشاوره با دانشمندان کشور آلمان شرق در کتابی بنام «آیا سوسیالیسم آینده دارد» چاپ شد که در فرصت بعدی آنرا در اختیار مجله هفته قرار خواهم داد.
    سپس این کتاب در سمیناری در فرانکفورت با دعوت رفقای «دکاپ» بعد از فرار مردم شرق به غرب و سازمانهای ترتسکیستی به بحث گذاشته شد که عین نظریات آنان، بدون کم و کسری در جلد دوم آن بچاپ رسید.
    کشور چین را سوسیالیستی دانستن«چین سه جهانی سرپا ماند؟»، نهایت بیراهه رفتن است.
    کشور کنونی چین بیشترین میلیاردرهای جهان و فقیرترین کارگران را دارد. کار بجایی رسیده است که سرمایه داران اتوموبیل لامبرتی خود( گویا ۱۵میلیون دلاری)، را در ملاء عام به آتش کشید که داستانش،‌ نقل نبات خرده بورژوازی سرتاسر دنیا منجمله احمقان ایرانی گردید.
    رژیم چین هنوز روی زین محکم نشده بود که مالکیت خصوصی بر وسایل تولیدی را خصوصی کرده و بین خود تقسیم کردند.
    کارخانه ها را که سود آور بوده است را همگی خصوصی کرده و بین خود تقسیم کردند… !!
    من نمیدانم، آیا شما روی کره زمین زندگی میکنید که اینها را ندیده و یا نشنیده اید؟
    یا اینکه با تمام مسایل این چنینی که که در روزنامه های چینی موجودند، بازهم معتقد به سوسیالیستی بودن چین دارید.
    البته شما با ایرادی که از نویسنده گرفته اید، شاهد ازشما:«… پایان مقاله به مناسبت مرگ مخترع کلاشینکوف به طور غیرمستقیم کمونیسم مورد نظر خود را روشن کرده است.»
    گویا معتقدید که« اقتصاد مال خر است و انقلاب را هم برای خیار و خربزه و اجاره خانه نکرده اند». پرواضح است که اینها فرزندان طبقه کارگر و صاحبان ابزار تولید بودند و همه کارهایشان میوه سوسیالیسم بوده است و شبانه شبح آسمانی در جسم آنان نزول نکرده بوده، که دست بچنین خلاقیت هایی میزدند. اتفاقا منهم صددرصد نظرم همین است و یکی از عللی که این کارخانه را رویزیونیست هاتعطیل کردند (با وجودیکه اسراییل آنرا هنوز تولید میکند و پرفروش ترین تفنگ خودکار جهان است و در ویتنام، ویت کنگ با آن حماسه ها آفرید.)؛ همین نفرت از آثار پاره شدن زنجیر بر پای تولید بوده است.
    امید است که بزودی مابین ایرانیان کمونیست، مانند خیلی از کمونیست های کشورهای مختلف، متحدانه بدون ایراد گیری های قبلی از یکدیگر دور هم سمیناری تشکیل داده و باین مساله بپردازیم، تا بتوان با قدمهای محکمتری بسوی انقلاب شتافت.

    دوست داشتن

  4. مسعود بهبودی says

    نام نظر دهنده توسط مجله هفته برداشته شده است بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.، ساعت ۰:۰۴

    جناب شین میم شین با سلام!
    ۱ــ اگر می خواهید در اتهامزنی، تمسخر، اهانت و پرونده سازی علیه ما شریک جرم نوچه تان نشوید، لطفا، موارد اتهامزنی، فحاشی و تهدید مرا یک به یک بر شمارید.
    ۲ــ من که قبلا نوشته بودم: موارد اعتراض مرا تحت بهانه جعلی فحاشی حذف نکنید و بگذارید دو نفر عاقل ببینند و قضاوت کنند
    ۳ــ من تهدید نکرده ام، هشدار داده ام و نوشته ام اگر به دهان نوچه تان پوزه بند نزنید، اعلام جرم خواهم کرد.
    ۴ــ من خط همکاری با پلیس را با جزئیاتش می شناسم. نوچه های پلیس با روشهای تعلیمی پلیس (تمسخر، توهین، اتهامزنی و پرونده سازی) وارد «بحث» می شوند. بنا بر این، موارد تمسخر، توهین، اتهامزنی و پرونده سازی نوچه شما بدین ترتیب است:
    • داشتن دار و دسته مثل شما= امام جمعه و نوچه ها؛
    • رهبرتراشی= پای منبر امام جمعه؛
    • تمسخر نام خانوادگی بنده، «امام جمعه»؛
    • وابسته دانستن ما به احزاب= پرونده سازی و دادن آدرس به پلیس.

    پاسخ
    شین میم شین۵ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.، ساعت ۱:۵۲

    خیلی ممنون
    ما بچه پولدار نیستیم و خیلی ترسو تشریف داریم.
    آن سان که حتی از اعلام نام خود هراس داریم.
    باور کنید که دیشب از وحشت خواب مان نبرد.
    خوش به حال زورمندان جهان که کم و کسری از هیچ نظر ندارند.
    اگر جای خلیق و نگهدار و غیره بودید، چه می کردید؟
    باشد ما دیگر راجع به نظرات شما چیزی منتشر نمی کنیم.
    توبه!

    حسن بحث اما علیرغم کابوس و هراس ناشی از آن، شناخت طرف مقابل است.
    ویروس چند ماه پیش که هزاران ساعت کار ما را نابود کرد و ویروس دیشب از شما که نبود؟
    نباید هم از شما باشد.
    چون شما که دار و دسته ندارید.
    مسعود بهبودی نوچه ما و هیچکسی نیست.
    این همان مسعودی است که خود جنابعالی کلی در اخبار روز هندوانه زیر بغلش داده اید.
    ولی چیستائی و کیستائی آدمها به ما ربطی ندارد.
    عمرتان دراز باد که امید مستضعفین جهان اید.
    خدا حافظ شما و امثال بیشمار شما باد.
    ما ماندنی نیستیم، مثل خواهران و مادران و برادران و پدران مان.

    دوست داشتن

  5. مسعود بهبودی says

    نام نظر دهنده توسط مجله هفته برداشته شده است بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.، ساعت ۱۴:۰۹

    جناب بهبودی! از قرار معلوم شما زبان آدمی حالیتان نمی شود. دست از لاطئلائات بر می دارید یا در سطح علنی اعلام جرم کنم؟ انتخاب باشماست. شما قطعا یک مزدور پرونده ساز و مأمور (نوچه) فحاش و هتاک پلیس هستید. این دیگر روشن است.
    پاسخحذف
    نام نظر دهنده توسط مجله هفته برداشته شده است بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.، ساعت ۱۴:۲۴

    جناب شین میم شین! ظاهرا مسئول این وبلاگ شما هستید. برای چندمین بار به هشدار می دهم اگر به دهان بهبودی، این نوچه پرونده ساز و هتاک تان پوزه بند نزنید، همراه نوچه تان برعلیه شما نیز اعلام جرم خواهم کرد. از این فحاشی ها، پرونده سازیها، اتهامزدنها و آدرس به پلیس دادنها دست بردارید.
    حالا که مرا به پلیس معرفی کردید، عیب ندارد، اگر سر دارید، برای خودتان دردسر درست نکنید.

    شین میم شین۴ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.، ساعت ۱۶:۱۶

    شما اصرار داشته اید که به دو سؤال تان پاسخ داده شود.
    بهبودی هم پاسخ داده است.
    کی برای شما پرونده ساخته و کی به پلیس معرفی کرده است؟
    لطفا دعاوی خود را با ذکر جمله ای از ایشان اثبات کنید.
    اگر دلیل تان قانع کننده بود، ما ویرایش می کنیم.
    کی به شما اتهام زده است؟
    کجا؟
    این شما هستید که مرتب تهدید می کنید، فحاشی می کنید و اتهام می زنید و نه بهبودی.

    دوست داشتن

  6. مسعود بهبودی says

    پاسخ به سؤالات استراتژیکی امامان جمعه:

    رویاروئی های ایدئولوژیکی هر روزه (123)
    مسعود بهبودی

    شما خودتان نوچه چه کسی هستید یا چند نفر نوچه دارید؟
    این کلمه «دیالکتیک» را که مثل نقل و نبات جا ئ بیجا بکار می برید، در پای منبر کدام «امام جمعه» یاد گرفته اید؟
    مصرا خواستار پاسخ صریح به این دو پرسش هستم.
    امام جمعه
    (الف میم شیری)

    http://hadgarie.blogspot.de/2014/01/123.html

    دوست داشتن

  7. جناب بهبودی قبلا در همین مجله معتبر هفته و سپس در سایت تاریکگری شی میم شین (۶ فقره، منهای یک مورد آخر، که همه به بهانه مختلف حذف شده)، یک موضوع را مورد تأکید قرار دادم:
    من با شما هیچ بحث سیاسی یا ایدئولوژیک ندارم. چرا که شما در پناه کلمه «دیالکتیک» نمی دانم از کجا و از چه کسی آموخته اید، تمسخر و فحاشی می کنید و اتهام می زنید (امام جمعه و نوچه ها، پای منبر امام جمعه)، به تبع آن، پرونده سازی می کنید (داشتن نوچه ها و «دارو دسته»)، به این یا آن حزب وابسته اعلام می کنید (به حزب توفان و غیره)، یعنی نشانی ما را به پلیس می دهید.
    با این وجود، شما آخرین مورد اخطارم را که هنوز از سایت تاریکگری حذف نشده، نادیده گرفته، تمسخر، فحاشی، اتهامزنی و پرونده سازی علیه را بازهم در بخش نظردهی یک مطلب دیگر دوباره تکرار کرده اید و همین امر، صحت مدعای بنده را ثابت می کند.
    دست آخر اجازه بدهید از شما بپرسم:
    شما خودتان نوچه چه کسی هستید یا چند نفر نوچه دارید؟
    این کلمه «دیالکتیک» را که مثل نقل و نبات جا ئ بیجا بکار می برید، در پای منبر کدام «امام جمعه» یاد گرفته اید؟
    مصرا خواستار پاسخ صریح به این دو پرسش هستم.
    خلاصه، این هم آخرین نظر ثبت شده بنده در سایت یا وبلاگ تاریکگری شما:
    ممنون شین میم شین محترم!
    آقای بهبودی مسئله را بجایی رسانده اند که ربطی به «تحلیل و بررسی» ندارد.
    به همین سبب، من بطور کلی کاری به درستی یا نادرستی تحلیل و بررسی ها نه در این مورد و نه در موارد دیگر ندارم، کار خودم را می کنم و همواره منتظر نقد هستم.
    من شخصا از منتقد بیزار نیستم و منتقدان را به این دلیل روشن (حداقل برای خودم) که مرا به تفکر، اندیشه و جستجو وامی دارد، آموزگاران خود تلقی می کنم.
    در «کامنت» مجله هفته هم قبلا نوشتم: نه خود و نه هیچکس دیگر را حقیقت مطلق نمی پندارم و به معصومیت هم اعتقاد ندارم.
    من با اتهام زنی و پرونده سازی علیه افراد مخالفم و مشکل دارم.
    آقای بهبود علیه ما چندین بار اقامه دعوی کرد. ابتدا به این حزب و آن حزب منتسب دانست، سپس، بعنوان کسی که «نوچه» داریم، معرفی کرد، دست آخر به فحاشی متهم کرد. این کارها یعنی چه؟ آیا نامی غیر از پرونده سازی دارد؟!
    این کارها چه ربطی به تحلیل و بررسی دارند؟
    از گفته شما چنین برمی آید که آقای بهبودی با سفارش شخصی بنام مهر مازانی به پرونده سازی علیه ما دست زده.
    فرض کنید من اصلا رهبر مثلا حزب باد هستم. «تو» با نظرم کار داشته باش، آن را به لجن بکش و هر بلایی می خواهی بسرش بیاور. چه کار به وابستگی حزبی من داری؟ چرا پرونده سازی می کنی؟ مسئله اینجاست.
    بلی، می فهمم که شما برای خودتان می نویسد و از دیگران هم مطلب منتشر می کنید، اما لزوما باید به اینگونه موارد اتهام زنی، پرونده سازی، فحاشی و غیره در مطالب دیگران دقت بکنید. برای اینکه نمی دانید چه کسی در چه مکان و موقعیتی قرار دارد.

    دوست داشتن

  8. مسعود بهبودی says

    دیالک تیک امام جمعه ها و نوچه ها (9) (بخش آخر)
    چقدر کلمات معصوم اند
    نیما امام جمعه (کوهبنانی)
    (الف میم شیری)
    مسعود بهبودی

    «آری بیش از هر زمان به نقد محتاجیم.
    اما نه نقدی که لنین را فرشته و استالین را دراکولا نشان دهد و بخواهد این را به نسل خالی الذهن حقنه کند.
    فراموش نکنیم آن کس که فرمان انحلال مجلس مؤسسان را صادر کرد، لنین بود نه استالین.
    آنکه فرمان سرکوب قیام کرونشتات را صادر کرد، لنین بود نه استالین
    و آنکه در کنگره ی یازدهم خطاب به مخالفان سیاسی گفت: «حرف بزنید می فرستم تان همانجا که گاردهای سفید را فرستادم، لنین بود نه استالین.
    و کسی که سه بار پیشنهاد لغو مجازات اعدام مطرح شده توسط دزرژینسکی را وتو کرد، لنین بود. »
    اجازه بدهید از دانش شما استفاده کنیم و نقد شما به این بخش از مطلب نیما را بشنویم.

    http://hadgarie.blogspot.de/2014/01/9.html

    دوست داشتن

  9. دوستان صاحبنظر با تشکر فراوان از شما. ببخشید که بنده با توجه به کمبود وقت و یکسری مشکلات دیگر، نمی توانم در نظردهی ها شرکت فعال داشته باشم. من بعنوان مترجم، نه میرزا بنویس (برگرداندن یک مطلب از زبانی به زبان دیگر) سعی می کنم نظرم را در مورد هر مطلبی که ترجمه می کنم، به اشکال مختلف به متن آن اضافه کنم.
    در اینجا یک مسئله را باید عرض کنم که بنده همواره منتظر نقد هستم و منتقد را هم بعنوان آموزگار خود تلقی می کنم. زیرا که مرا به تفکر، اندیشیدن و تفحص وامی دارد.
    گذشته از این مقدمه، توجه مبارزان راه آزادی طبقه کارگر از بند استتثمارگران و دوستان دلسوز این طبقه را به یک موضوع جلب می نمایم.
    ناگفته پیداست که سرمایه داری باتکاء اهرمهای بسیار قوی، از جمله، تبلیغات، تحریفات و جعلیات بقاء خود را استمرار می بخشد… بر همین اساس، در این مورد مشخص هم سؤال این است: این اصلاح «کیش شخصیت» استالین، مائو یا انور خوجه ابداعی کیست؟ میدانیم که طرفداران بحث و گفتگو در مورد اصطلاحات جعلی از این قبیل، اساسا در مقابل ماشین تبلیغاتی سرمایه رابطه تابع متغییر را دارند. تبلیغات سرمایه (متغییر) یکسری اصطلاحاتی را ابداع و شایع می سازد و سپس، اغلب صاحبنظران (تابع) بدون ریشه یابی آنها، یکعده برای اثبات و عده ای دیگر برای رد آن سعی می کنند.
    طرح چنین بحثهایی، بمعنی انحراف اذهان عمومی از مسئله و مسیر اصلی- تضاد کار و سرمایه و نادیده انگاشتن مبارزه بین مخالفان عدالت اجتماغی و حاکمیت طبقه کارگر چه در مقیاس اتحاد شوروی و هم در مقیاس جهانی بود و هست.
    جریان رویزیونیستی در دوره خروشچف، با طرح و بزرگنمایی این اصظلاح ابداعی ماشین تبلیغاتی غرب، سنگین ترین ضربه را از داخل به سوسیالیسم وارد آورد.
    بنظرم، صحیح این است که با مشغول شدن به چنین مسائل بی ریشه و پی، بدام گسترده سرمایه نیافتیم.

    دوست داشتن

  10. سپیده says

    برای بهیزاد
    شما در عین اینکه از تناقضاتی نام میبرید که حزب نامبرده ایتالیایی میتواند داشته باشد که شاید هم صحیح میباشد(باید در موردش تحقیق کنم) زیرا احزاب رویزیونیستی زیادی از خروشچف تا یلتسین برگشته و تشنه و جویای حقیقت گشته اند.
    این احزاب که ابتدا همگی بصورب شخصیت هایی از آن، (لسوردو) مانند دو زیستان که نه آبزیستان هستند و نه میتوانستند پرواز کنند، و عالم برزخی را طی میکردند، محکوم به گذشت از این عالم برزخ، میباشند.
    حماقت طبقاتی آنست که جلوی چنین تکاملی را گرفت، بلکه بر عکس ِ « دایرة المعارف تاریک گری» که با سفسطه های دیالکتیکی سعی در بستن دهان آنان دارد، با همکاری با آنان بدون پرنسیب فروشی و گذشت از لبه های تیز و برنده مارکسیسم لنینیسم، باید با آنان به بحث نشست و توانست که مشترکن راه آزادی از یوغ سرمایه داری را، یابید و بدان دامن زد.
    شما بجای آنکه بدون ادب دهانتان را باز کنید و بمن نسبت خورنده خوراک قشری گری بدهید که شاید منظورتان، گروه گرایی(سکتاریسم) میباشد. به چهار اشتباهی که من بشما نسبت داده بودم را جواب میدادید، تا این حقیر هم از شما فرا میگرفت که اشتباهش در کجاست.
    من جمله شمارا کامل در داخل گیومه شاهد آورده و نقدی بر آن نوشتم. قوی باشید و بر روی واقعیات موجود بایستید.
    از دیکتاتوری پرولتاریا بدون هیچ گونه مقدمه ای به کنگره دوم میپرید و سپس به حزب یونان پریده از عللی سخن میگویید که لسوردو بسیار زیرکانه تر و موذی تر، استالین و هیتلر را با آن در یک کفه ترازو قرار میدهد و آنهم نه از راه « کین»، بلکه بخاطر نجات استالین و کمونیسم این کار را میکند( ادعا میکند)!
    پاسخ شما را در باره چهار اشتباه، را انتظار دارم.
    با احترام
    سپیده

    دوست داشتن

  11. آقای شیری برای چپ‌هایی مثل سپیده خوراک قشری‌گری تأمین می‌کند.
    تناقض در سرتاسر این نوشته و نگرش وجود دارد. اگر بپذیریم که رویونیسم علت سقوط شوروی بود پس چرا آلبانی انور خوجه سقوط کرد و چین سه جهانی سرپا ماند؟
    کمونیست‌ها چیزی دارند به نام انتقاد و انتقاد از خود. مگر می‌شود زندگی و کار استالین را بدون بکاربستن این اصل ارزیابی کرد؟
    جناب مترجم دچار تناض‌گویی شده است. در جایی هنوز منتظر است تا کشورهای بریکس امپریالیست شوند تا ایشان موضع دیگری اتخاذ کند و حرف دیگری بزند ولی بخود اجازه می‌دهد ذهنیات و پیش داوری‌های خود را دربارۀ شوروی پس از استالین به آن مقاله اضافه کند.
    آن مقاله دربارۀ دیکتاوری پرولتاریا است و نه تأیید عملکرد استالین. عنوان و حواشی در اینمورد تولید مترجم محترم است.
    در ترجمه نام آن حزب دچار خطا شده است. یک جا آن را حزب چپ ذکر کرده جای دیگر چپ را از آن گرفته و خطای بزرگ‌تر او این است که استالین را نماد دیکتاتوری پرولتاریا مورد نظر مارکس-انگلس-لنین معرفی می‌کند.
    آن حزب در ایتالیا اخیراً دومین کنگره خود را برگزار کرد. سخنرانی نماینده حزب کمونیبست یونان در آن کنگره نشان می‌دهد که این بحث‌ها انحرافی است و تاریخ مصرف آن برای انقلابیون واقعی سرآمده است زیرا آن‌ها هم از دستاوردها و هم از قصور استالین ارزیابی عینی دارند و «کیش شخصیت» استالین، مائو، انورخوجه و هر کس دیگری را ضد دیکتاتوری پرولتاریا و برخلاف شیوه کمونیستی رهبری حزب طبقه کارگر می‌دانند.
    http://www.solidnet.org/greece-communist-party-of-greece/cp-of-greece-the-working-class-the-popular-strata-need-a-strong-communist-party-en-es-ru-ar
    جناب شیری در پایان مقاله به مناسبت مرگ مخترع کلاشینکوف به طور غیرمستقیم کمونیسم مورد نظر خود را روشن کرده است.

    دوست داشتن

    • در مورد رد ادعاهای دایر بر کیش شخصیت استالین، از میان هزاران مقاله و کتاب، از دو منبع که به آنها دسترسی داشتم، نقل چند جمله را لازم می دانم:
      و. م. مولوتف در تریبون به اشتباهات خود اقرار می کـند و ضمن اعتراف، اطمینان می دهد که همچنان شاگرد با وفای استالین بماند. استالین(با قطع سخنان مولوتف) می گوید: مدیحه نگو، من هیچگاه شاگردی نداشته ام. ما همه شاگردان لـنین کبیر هستیم (سخنرانی منتشر نشده یوسف استالین، در پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی،١٦اکـتبر سال١٩۵٢).
      ***
      از کتاب «استالین و مسائل معاصر»
      متأسفانه، در دورۀ شوروی، مخصوصا بعد از کنگرۀ بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی، نام استالین، در واقع، بفراموشی سپرده شد. کافیست گفته شود که، در طول سی سال در کشور ما، حتی یک کتاب در بارۀ وی نوشته نشد. این خلاء را بسرعت غربیها، در جائیکه فورا انبوه اسناد جعلی دست بدست می شد، پر کردند. دیوید دالین، شوروی شناس مشهور در محافل غربی، می نویسد: «هر چیزی در بارۀ استالین می توان گفت و لجن پراکنی هر قدر بیشتر باشد، حقانیت او را بیشتر ثابت می کند». کتاب «استالین و مسائل معاصر»، ص- ۳۹
      بالآخره در پایان سالهای هشتاد که «نوسازان» به قدرت رسیدند، زیر شعار دمکراسی نسخۀ آماده و در عمل تجربه شده ای را بدست گرفته، هیاهوی و جنجال ضد استالینی به پا کردند. در چنین حال و هوائی، بسرعت تعداد بسیار زیادی مقالات و کتابهای ضد استالینی نوشته شد. صحت و سقم هیچ یک از آن نوشته ها عملا از سوی هیچ کسی مورد تأئید و یا تردید واقع نشد. همۀ نویسندگان آنها، بعنوان یک قاعده، بر اساس یک اصل حرکت نموده و تصور می کردند: «هر قدر کثافت و لجن به قبر این انسان کبیر بریزیم، همانقدر شانس بیشتری برای مشهور شدن بدست می آوریم». همان کتاب، ص- ۴۰
      ضمن مطالعۀ زندگی گذشتۀ استالین نمی توان یک حادثه ای را که سال ۱٩٣٨ اتفاق افتاد، یادآوری نکرد. وقتی که استالین از آمادۀ چاپ بودن کتاب داستانها، نوشتۀ خانم وئرا سمیرنووا در مورد دوران کودکی خود اطلاع یافت، یادداشتی بدین شرح به چاپخانه فرستاد: «کتاب با انبوه واقعیتهای نادرست، تحریفی، اغراق آمیز و ستایشگرانه پر است. شکارچیان، دروغگویان (شاید دروغگویان خوش نیت) و چاپلوسان تا حد هذیان گفتن، مردم را اغفال کرده اند. حیف از نویسنده، ولی، واقعیت، واقعیت است. اما، مسئلۀ اصلی این نیست. مسئلۀ اساسی عبارت از این است که، این شبه کتاب، می خواهد تمایلات کیش شخصیت رهبران و قهرمانان مصون از خطا را به شعور کودکان شوروی (و همۀ مردم) القاء نماید. این خطرناک و مضر است. تئوری ”قهرمان“ و ”انبوه جمعیت“، هیچ ربطی به بلشویکها ندارد. این تئوری از آن اس ارهاست. اس ارها می گویند: قهرمانان، خلق را تربیت می کنند و آن را از حالت ازدحام به خلق تبدیل می نمایند. اما، بلشویکها در پاسخ آنها می گویند: خلق، قهرمانان خود را پرورش می دهد. در هر حال، این کتاب آب به آسیاب اس ارها می ریزد، به کار عمومی بلشویکی ما ضرر می زند».
      طرز برخورد استالین به نمایشنامۀ «باتوم» نیز، که بولگاکوف در سال ۱٩٣٩ در بارۀ دوره های پیشین فعالیتهای انقلابی استالین در باتومی نوشته بود، بسیار گویاست. حدس و گمانهای کاملا بی پایه در این نمایشنامه، بسیار زیاد است. نویسنده کار را تا آن جائی رسانده است که ظاهرا می خواهد با نمایشنامۀ خود مورد مرحمت رهبر قرار گیرد. خوب، ما همۀ اینها را به وجدان نویسندگان آنها حواله می کنیم، که با تمام توان خود سعی می کنند اعتماد خوانندگان را نسبت به آثار راستین و داهیانه خدشه دار کنند.
      نمایشنامۀ «باتوم» هر چند فقط دورۀ کوتاهی از زندگی استالین را بازتاب میدهد، اما، به درک این واقعیتها که، به بهای تقـبل کدام محرومیتها و خطرات جدی این راه انتخاب می شود، به اندیشیدن در این مورد، که چرا بعضی انسانها سرنوشتی را بر می گزینند، که هیچ نفعی در مقابل فدا کردن آرامش و دیگر خوشی های معمولی انسانی خود ندارند، کمک می کند. استالین (فقط با درک مفهومی بزرگ ادبی آن) نمایشنامه را پسندید. ولی، همچنانکه بخوبی معلوم است، اجرای آن را نا بهنگام حساب می کرد.
      نوشتن این نمایشنامه، مثل همۀ خلاقیتهای بولگاکوف، بیهودگی این ادعاها را، که نویسندگان شوروی آثار خود را در زیر فشار واجبار خلق می کردند، ثابت می کند. بسیار خوب، برخی منتقدان، گورگی، شولوخوف، فادیوف و دیگر استادان بزرگ سخن را با این تصور که آنها در خدمت حزب بودند، نمی پسندند. ولی، می دانیم که بولگاکوف از سالهای بیست خود را جزء نویسندگان مخالف معرفی می کرد و همانطور که در یکی از مقالات دایرۀ المعارف بزرگ شوروی آمده است، «بمنظور تحریف و بی اعتبار ساختن واقعیت شوروی، از روی تاریک آن استفاده می نمود». وی، در انتهائی ترین نقطۀ جبهۀ راست ادبیات معاصر روسیه جای گرفته، « هنر لایه های بورژوائی جامعۀ ما» را نمایندگی می کرد.
      باریس پاسترناک هم در بارۀ استالین شعر می نوشت. دو شعر او در شمارۀ اول ژانویۀ سال ۱٩٣٦ روزنامۀ «ایزوستیا» چاپ شد. یافتن پاسخ این مسئله مشکل نیست که چرا بعدها منتقدان شعر پاسترناک را بمثابه «حداکثر تلاش برای سازش با حاکمیت» ارزیابی کردند. در صورتیکه خود شاعر آنها را «صمیمی ترین و یکی از قوی ترین… نتیجۀ تلاشها برای انعکاس عقلانیت زمان و آهنگ آن» می خواند. خوب، اگر انگیزه بیشتری برای «نشان دادن» اخلاق زمان وجود دارد، برای چه کسی نظر شخصی او اهمیت دارد؟ همان کتاب، ص- ۵۶- ۵۷
      پروفسور ن. ن. مالچانوف در کتاب خود تحت عنوان «مونتاریان» که به انقلاب کبیر فرانسه اختصاص داده است، حکایتی نقل می کند که در آن، نقاش فرانسوی، ادگار دگا شاهد جدل دو نفر بر سر این بوده است که روبسپیر، کوتون، سن ژیوست «اعجوبه بودند یا روحانی». همان کتاب، ص- ۵۰
      کوتاه سخن، مسئله ای بنام «کیش شخصت»، موضوع بحث ما نیست. زیرا، آن را و یکسری اصطلاحات از این دست را ماشین تبلیغاتی غرب برای سوسیالیسم کشی ابداع کرد.

      دوست داشتن

  12. سپیده says

    برای بهیزاد.
    در دیدگاهی که بر مقاله «کنفرانس» با استالین نوشته اید:
    «…استالین در سال ١۹۵٣ درگذشت. در جهان ودر ایران ما یکی از شدیدترین مراحل شوروی ستیزی و کمونیستی ستیزی پس از مرگ او از جانب امپریالیسم و ارتجاع پیش برده شد.
    در این جنگ ضد کمونیستی از تئوری‌های ضد انقلابی «سه جهان» و «یورو کمونیسم» بیش‌ترین سود را برد. »؛
    تا اینجا کاملا صحیح.

    ولی در تتمه گفته خود دچار ۴ اشتباه بزرگی هستید.
    ۱- به اصطلاح «رویزیونیسم خروشچفی حاکم بر شوروی» …»
    این لغت «به اصطلاح» شما از یک حقیقتی پرده برمیدارد که شما معتقد به وجود آن نیستید و خروشچف را عامل بیان و اجرا کننده ی بروز این رویزیونیسم در اتحاد شوروی نمیدانید.
    اگر چنین است، بمعنی آنستکه پس از گذشت شصت سال هنوز در خواب زمستانی تشریف دارید و نمیتوان بشما کمکی کرد!
    ۲- یورو کمونیست متعلق بحزبی نیست، بلکه تکامل طبیعی و اجباری ِ همان رویزیونیسم خروشچفی با سه تز خود:
    همزیستی مسالمت آمیز با سرمایه داران و امپریالیستها بخصوص ام. آمریکا؛
    رقابت مسالمت آمیر با …؛
    مسابقه مسالمت آمیز با …؛
    و در خاتمه تعویض حزب بلشویک به حزب تمام خلقی، میباشد.
    ۳- بَد و بیراهه بردنی را بدیل بدِ و بیراهه ی دیگری دانستن را فقط سرمایه داران میتوانند به طبقه کارگر پیشنهاد کنند،‌ همان کاریکه طبقه حاکمه سرمایه دار ایران، از ابتدا با زور سرنیزه بمردم ایران دیکته میکند.
    ۴- شما اگر تئوری ارتجاعی «سه جهان» را با رویزیونیسم خروشچفی یکی بدانید، باز هم در اشتباهید. چرا:
    رویزیونیسم که تجدید نظر در اصول برنده و انقلابی مارکسیسم و در زمان حکومت شوراها تجدید نظر در مارکسیست لنینیست بود، بدین خاطر بروز کرد که دیکتاتوری پرولتاریا را در کشور اتحاد شوروی از میان برداشته و دیکتاتوری بورژوازی را جایگزین آن نماید و شروعش هم همان «کیش شخصیت استالین» وتبدیل حزب بلشویک به حزب تمام خلقی بود.
    در صورتیکه تئوری سه جهان در کشور چین در زمانی بوجود آورده شد که دیکتاتوری پرولتاریایی در آنجا وجود نداشت و بورژوازی چین که حتی در زمان مائوتسه تونگ بمالکیت وی بر ابزار تولید دست نزده شده بود(نه سرمایه داران کمپرادوریعنی سرمایه داران همکار و عروسک نخی امپریالیسم مانند دو پهلوی ها) و این تئوری، در جهت سیاستی، همانا در راه بسط خواست و منافع این بورژوازی ملی چین بود که از اساس، با وجود نتایجی برابر علیه جنبش کمونیستی داشته اند، متفاوت است.
    از این اشتباهات نامبرده فوق شما که بگذریم، باید اعتراف کرد که در اوایل سالهای هفتاد، بمدت کوتاهی همه احزاب کمونیست از آن صحبت میداشتند، تا رفیق انورخوجه ماهیت آنرا برملا و مدت کوتاهی بعد احزاب کمونیستی که به رویزیونیسم خروشچفی در نغلطیده بودند، و از تئوری محاصره شهر ها از طریق دهات مائوتسه تونگی دفاع میکردند، از آن فاصله گرفتند.
    آیا این حزب کمونیست ایتالیا اکنون هم به این تئوری «سه جهان» معتقد است نمیدانم ولی اگر چنین باشد، به بیراهه میرود و حزبی خائن به سوسیالیسم و کمونیسم میباشد.
    در خاتمه باعث خوشحالی خواهد بود که شما نظر این کنفرانس را که شامل چند نارسایی کوچکی هم میتواند باشد، مورد دقت و نقد قرار دهید تا ما هم از آن فرا گیریم.
    موفق باشید.

    دوست داشتن

  13. به نظر می‌رسد فرار از حقیقت ایران و ایتالیا نمی‌شناسد!
    استالین در سال ١۹۵٣ درگذشت. در جهان ودر ایران ما یکی از شدیدترین مراحل شوروی ستیزی و کمونیستی ستیزی پس از مرگ او از جانب امپریالیسم و ارتجاع پیش برده شد. امپریالیسم در این جنگ ضد کمونیستی از تئوری‌های ضد انقلابی «سه جهان» و «یورو کمونیسم» بیش‌ترین سود را برد. به اصطلاح «رویزیونیسم خروشچفی» حاکم بر شوروی در آن دوره بمراتب مترقی تر از یوروکمونیسم حزب کمونیست ایتالیا و سازش سه جهانی های چین با امپریالیسم بود.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.