ویدیو

خلاصه ای از یک زندگی ِ خلاصه! – شهادت عبادالله فتحی

ebadolahfathiگرامی باد نوزدهم آذر ماه ، سالروز شهادت عبادالله فتحی

خلاصه ای از یک زندگی ِ خلاصه!

 

عبادالله فتحی (عباد)

پدر : یدالله (مشگین شهر)

 

مادر: آراسته (اردبیل)

 

تاریخ تولد : 14آذر ماه6 134

 

محل تولد : رشت

 

ش.ش : 27365

 

صادره از : حوزه ی یک رشت

 

سرچشمه های فکری :مطالعه ی آثار شریعتی و تنفس در فضای سیاسی خانواده

 

فعالیت ها :در سال 1362 با تشکیل گروهی از دوستان و هم باشگاهیهایش ضمن مطالعات جمعی به سلسله فعالیت های تبلیغی دست میزنند . ( برادرش – وزیر – پیش از این و در بهمن ماه 61 دستگیر و در زندان اوین بسرمیبرد)

 

رویدادهای مهم زندگی:

 

در نیمه ی دوم سال 62 دستگیر و تا نیمه ی اول 63 در زندان سپاه پاسدارن رشت در حبس بسر میبرد . با سپری شدن بیش از شش ماه و عدم اثبات اتهامات ،با سپردن وثیقه آزاد میشود . بلافاصله و در کمتر از یکماه از کشور خارج و در عراق به مجاهدین میپیوندد . وثیقه ضبط میشود و خانواده بناچاربا پرداخت معادل نقدی آن ، وثیقه را که متعلق به آشنائی بود ، آزاد وبه وی تحویل میدهند.

در صفوف مجاهدین با « حفظ مواضع ایدئولوژیک» وارد و به فعالیت میپردازد . (نیروهای دیگری از « خط شریعتی» به همین ترتیب و به شرط حفظ عقائد ایدئولوژیک به صفوف مجاهدین پیوسته بوده اند که بنا به گزارش هایی تعدادشان تا سال 64 به حدود 35 تن میرسیده است). بسرعت رشد میکند .( اسم مستعار وی یاسر بوده است) در جریان یک عملیات سنگین از ناحیه سینه (با گلوله) و از ناحیه ی ران (با ترکش خمپاره) بشدت مجروح میشود.

بدنبال انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین در سال 64 و زاویه و برخورد این جریان با چپ اعم از چپ مذهبی (طیف خط شریعتی) وجریانات مارکسیستی ؛ عباد از منتقدین آن رویدا د بوده و با آن مرزبندی میکند. به همین مناسبت سه ماه زندانی میشود!

پس از سه ماه ، مسعود رجوی با وی دیدار و گفتگو و از وی دعوت به همکاری مجدد و بازگشت به مجاهدین میکند . عباد این پیشنهاد را رد میکند و بزودی از مجاهدین بطور قطعی جدا میشود .

در اسفند ماه 1367 ( سالها پیش از طرح ِ «رجعت» زنده یاد مجید شریف و باز گشت او به کشور) عباد ازیکی از پایگاههای حزب دمکرات کردستان که وی بصورت «میهمان» در آنجا میزیسته است خارج و به ایران باز میگردد . حزب دمکرات تلاش کرده بوده تا وی را از این تصمیم منصرف سازد. اما در نهایت مقادیری پول و یک اسلحه ی کمری جهت دفاع شخصی در اختیار وی قرار میدهد.

ورود وی به ایران از مبادی رسمی – نظیر سفارت و غیره نبوده است . در مسیر راه و سفر با اتوبوس و پیش از رسیدن به پست بازرسی در فرصتی مناسب ، اسلحه ی کمری اش را به رودحانه میسپارد.

در رشت بصورت مخفیانه مستقر میشود. بلافاصله کتابهای زیادی از جمله کلیه ی آثار منتشره ی شریعتی را تهیه وبه صورت هدفمند و سیستماتیک به بازبینی و بازنگری و مطالعه میپردازد.

بنا به توصیه ی قاطع ومؤکد ِ وزیردر ملاقاتی در زندان !!!- مبنی برخروج« فوری» از کشور، میپذیرد که راههای خروج را بررسی نماید ، اما در این فاصله دوستان و خانواده در پی آن بوده اند که با اخذ دفتر چهء اعزام به خدمت سربازی شرائط را برای زندگی ِ عادی وی فراهم آورند.

هفده روز پس از ورود به ایران، بی تاب از دیدار مادر به خانه ی پدری میرود! درعکسی که از وی بجای مانده شدت نگرانی و اندوه در چهره ی پدر و مادر، نمایان است. در بازگشت از خانه ی پدری و در محله ی ژاندارمری رشت مورد شناسائی سه تن از حزب اللهی های محل قرار گرفته ومورد حمله ی آنها قرار میگیرد و پس از درگیری و فرار در فاصله ای نه چندان دور بدست نیروهای سپاه پاسداران دستگیر میشود.

 

زندان و شهادت:

 

دو ماه در زندان نیروی دریایی رشت و در سلول انفرادی و بدون ملاقات و تحت شکنجه های بشدت سبعانه قرار میگیرد. سپس به زندانی در تهران(اوین ؟! کمیته ی مشترک؟!) انتقال و در آنجا مجدداً مورد بازجوئی و شکنجه (بدون ملاقات و همچنان در سلول انفرادی) قرار میگیرد.

چهار ماه بعد به زندان نیروی دریائی رشت عودت داده میشود. اما همچنان بدون ملاقات و در سلول انفرادی و بدور از هر زندانی دیگری نگهداری میشود.

در آذر ماه1368 به خانواده اطلاع میدهند که میتوانند به ملاقات وی بروند . کلیه ی اعضای موجود خانواده برای نخستین بار از دستگیری وی و پس از هشت ماه موفق به دیدار وی البته از پشت توری و با فاصله – میگردند. اجازه میدهند که مقادیری میوه و خوراکی و…- از طریق زندانبان به وی تحویل دهند.

کمتر از یک هفته بعد تلفنی از پدر میخواهند که – به تنهایی برای موضوعی به زندان مراجعه کند. در زندان وی را به ملاقات عباد – باز هم از پشت توری و با فاصله – میبرند. پدر از این ملاقات و نحوه ی آن مشوّش و نگران میشود. عباد دلداری میدهد.

فردای آن روز به پدراطلاع میدهند که برای تحویل وسایل شخصی عباد به دفتر زندان مراجعه کند!

پدر با اصرار و سماجت تا سر حد مرگ ! از خداوردی جلاد – دادستان دادگاه انقلاب رشت – میخواهد که جنازه فرزندش را تحویل دهند. خداوردی که اینبار میبیند جنازه ی دیگری دارد روی دستش میماند ، با اخذ تعهدی مبنی بر: عدم تشییع جنازه، عدم برگزاری مراسم، عدم نگارش هرگونه مطلبی برروی سنگ مزار جز «تاریخ تولد و وفات»، با تحویل جنازه به خانواده موافقت میکند.

برخلاف تعهد ، مراسم بزرگی برگزار میشد .اما پاسداران مسلح سرو ته کوچه صف کشیده اند و شرائط رعب آوری ایجاد کرده اند . تشییع جنازه ای صورت نمیگیرد اما در گورستان «تازه آباد» رشت از غسالخانه تا آرامگاهش در حالی که پاسداران مسلح اطراف را گرفته اند ، تشییع میشود . رعب و وحشت چنان کرده است که برخی از «خویشان » دور را نسبت به شرکت در مراسم ، محتاط و برحذرکرده است درحالی که «علت اعدام» وی موجب گردیده تا عده ای از دوستان و آشنایان ، بدون نسبت خویشاوندی ؛ شجاعانه به همدلی در مراسم تشییع شرکت و تابوت را بر دوش خود حمل کنند ! بنا به توصیه ی وزیر اززندان ، ازنوشتن صرفا «تاریخ تولد، تاریخ وفات» ، بجای مشخصه ء هویت او بر سنگ مزارش، صرفنطر و تا فراهم شدن شرایط مناسب برای نصب سنگ مزار مناسب ، خودداری میشود .

سالها بعد با در معرض تخریب بودن بتن اولیه روی مزار ، سنگ مزاری تهیه و نصب میگردد . آرامگاه وی واقع در گورستان«تازه آباد» ، ودر ایوان 4 ردیف 1 ودر فاصله ی هفتاد الی صد متری با گورهای دسته جمعی جانباختگان قتل عام شصت و هفت قرار دارد .

 

تلاش جنایتکاران برای از بین بردن مدارک اعدام:

 

در سال 1376 اطلاعات رشت با «دعوت» از پدر به اطلاعات ، از وی میخواهد که مدارک ارائه شده به وی در باره ی عباد به هنگام تحویل جنازه شامل : جواز دفن و قطعه آرامگاه و وصیت نامه و گزارش پزشکی قانونی مبنی بر«اعدام» وی را به آنان تحویل دهد ، زیرا«اشتباه ی صورت گرفته و میخواهیم برطرف کنیم!» .

 

یکهفته بعد مجدداً پدر را به اداره ی اطلاعات رشت «خواستند» . زیرا مدارک را تحویل نداده بود . : « پیدا نکردم ! نمیدانم کجاست !».

 

دو هفته بعد پدر را به اطلاعات «می برندو اینبار تهدید و برخورد های زننده و تند و توأم با اهانت که «باید» مدارک خواسته شده را تحویل نماید . پیر مرد را چشم بسته و سرپا نگه میدارند . چشم بسته ازپله هایی بالا پائین میبرند . دچار اختناق ناشی از آسم میشود .

 

سر انجام فردای آن روز رونوشت مدارک با ذکر اینکه «فقط اینها را لابلای کتاب و دفتر ها پیدا کردم» از وزیر گرفته و به اطلاعت تحویل داده میشود.

 

در اسفند ماه سال 84 در جریان بازداشت و بازجوئی وزیر بمناسبت انتشار مقاله ای فلسفی (!) از او در یک ماهنامه ، به وی در حضور خانواده ودر خانه اش بشدت هشدار میدهند که : « کی گفته ما عباد رو اعدام کردیم ؟ مدرک داری؟! دیگه هیچ وقت و هیچ جایی این حرفو تکرار نکنی ها ! داریم بهت هشدار می دیم !» .

یکماه بعد اما ، در جریان یک احظاریه به اطلاعات رشت ، یکی از مسئولین اطلاعات گیلان که خود را « مسئول [نظارت بر وضعیت و حرکات] زندانیان سابق در گیلان » مینامید به وی گفت :

« من خیلی ها رو اعدام کردم ،(وبلافاصله اصلاح کرد) یعنی در مراسم ِ اعدامشون بودم . در جریان اعدام عباد هم بودم . کاغذ وصیتنامه شو من بهش اون شب دادم . اما هیچوقت د ر مورد هیچ کس این تنها کسی بود که من از اعدامش واقعاٌ دلم سوخت ! اینقدر این پاک و صادق و خالص بود »!

 

شکنجه درشب اعدام:

عبادالله ، شب قبل از اعدام ، بطور قطع و یقین ، مورد شکنجه قرار گرفته است . آثار شکنجه ی تازه بر بدنش نمایان بوده و برخی از شاهدان این موضوع هنوز و تا تاریخ نگارش این متن در قید حیات اند .

بنا بر تجربیات مربوط به زندانهای «جمهوری اسلامی» ، به احتمال قریب به یقین ، علت اینگونه شکنجه ها علاوه بر انتقامجوئی ، تنها میتوانسته بمنظور واداشتن زندانی به مصاحبه و انزجار نامه نویسی بوده باشد زیرا در این مرحله ، اخذ اطلاعات معمولا بی معنی ست .

در اینصورت با توجه به حساسیت رژیم در زمان مورد بحث به مجاهدین ؛ این انزجارنامه و مصاحبه میبایست عمدتاً این جریان سیاسی را هدف میگرفته است . کینه توزی های بعدی اطلاعات و تلاشهای آنان برای زدودن اثار جنایت بدارآویختن عباد و بینگر آنست که در این مقصود خود زبونانه شکست خورده اند . عبادالله ، شکنجهء دژخیم را بجان خرید و به خواست او تن در نداد و تمکین نکرد و هیچ «مصاحبه»ای را نپذیرفت وحسرت کمترین تسلیم را بر دل جلاّد نهاد ! :

ما ازآن شیر دلانیم که پیش از اعدام

آخرین برگه ی جلاد به تسخر گیرند

تا سحرگاه به جان ضربه ی شلاق خرند

واپسین دم به وفا زمزمه از سر گیرند(1)

عبادالله فتحی ، بدینسان تا آخرین دم زندگانی ، به آزادی و برابری – که آرمانش بود ، وفادار ماند و بر«آخرین سکّوی پیمان » ِ این وفاداری در نوزدهم آذر ماه 1368 سرافرازانه پای نهاد و به سَر ، فرا رفت!

بر سنگ مزارمادرش که در پنجاه و یک سالگی تحمل ده سال زندان وزیر و یازده ماه زندان فتح الله و هجرت و دوری میمنت و شش ماه زندان عباد و نه ماه زندان انفرادی اخیر او و سر انجام این داغ جگر سوز اعدام جوانی که او سخت «بی گناه» اش میدانست ، از پای در آورده بودش و هر روز با گوش دادن به «بیداد» ِ شجریان نه تنها نمیتوانست که نمیخواست این بیداد ِ رفته بر خویش را فراموش کند ، وسر انجام هم در همان سن و سال ودرکمتر از چهار سال پس از عبادالله ، درهوای دیدار جگر گوشه اش از این خاکدان پرکشید ، نوشته اند :

جاودانند و دیر می پایند

مادرانی که شیر می زایند(2)

 

مزارنامه

 

سر از بالین برآور ای ، به راه ِ دادها رفته

بگو بر جسم و بر جانت ، چه سان بیدادها رفته

چه کردند آن سیه کاران،چنان برجسم و برجانت

که پیشش شمّه ای هست آن چه بر فرهادها رفته

اسیری همچو باز ی تو ، در این ره پاک بازی تو

یکی آن سر فرازی تو ، که با سرداد ها رفته

تو از یک نسل ِ ایمانی ، و میدانی که می مانی (3)

نه از وارفتگانی چون : خَسی با باد ها رفته

تو دیدی رفت بیدادی ، صَلا از سینه سر دادی

شدی خود عین فریادی ، که با فریاد ها رفته

تو رفتی رفت بنیادم ، نخواهد رفت از یادم

که بر تاریخ این آدم ، چه از جلاد ها رفته

شهاب ِ شامگاهی تو ، شهید صبحگاهی تو

شرار ِ یک نگاهی تو ، به بادا باد ها رفته

طلوع ِ کوتهی بودی ، دمی اما نیاسودی

تو آن سرو وفا بودی ، که با شمشادها رفته

فراقت سینه میسوزد چنان سخت ای عبادالّه

که اندوه و غم و درد ِ وزیر از یادها رفته

 

نام و یادش گرامی باد !

—————————————————————————————–

پی نوشت ها :

1- از قطعه شعر : ما از آن دلشدگانیم که دلبر گیرند …(رهیاب)

2- رهیاب

3- از دفتر حاوی یادداشتهای او که بنا بدلایل امنیتی در جریان دستگیری اش ، توسط خانواده از بین رفته ، تنها این بیت از حافظ به قلم عباد بر روی داخلی ِ جلدش بجای مانده که :

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده ی عالم دوام ِ ما

این دفتر در صورت سالم ماندن میتوانست اطلاعات دقیقی در باره ی بسیاری از فعالیت ها و رویدادهای زندگی و دیدگاههای عباد در اختیار ما بگذارد زیرا بنا به تأئید یکی از نزدیکانی که متن آن را پیش ازآنکه از بین برندبصورتی سریع دیده و خوانده بود ، شرح فعالیت ها و دیدگاهها و آنچه بر او گذشته ؛ بوده است .

 

وصیت نامه : 19/9/68

پدر و مادر عزیزم میخواهم از حضور شما مرخص شوم فقط خواهشی که از شما دارم به فکر من نیفتید و زندگی خودتان را نیز تلف نکنید واز حضور برادرانم و خواهران و برادرزاده هایم خداحافظی میکنم …………………………[خط خوردگی]………………………………واز برادرم وزیر نیز خداحافظی میکنم و دیدارمان را به قیامت احاله میدهم . امیدوارم به فکر من نیفتید.

با آرزوی خوشی شما در زندگی : عبادالله فتحی [امضاء]

هرچه وسایلی دارم به پدر و مادرم بدهید از جمله ساعت ، عینک ،پیراهن ، شلوار و غیره.