گوناگون

رنگِ خون، پرچمِ من!

alisalakiwatansorkhرنگِ خون، پرچمِ من!

 علی سالکی

 

 

خانه ام خراب وُ آلوده

به گِردیِ آرواره های صاحب خانه

عُرف بازار است!

گِرانَش می کند هر دم

عُرف بازار است

کیست صاحب بر این دردم؟!

سنگ˚ زمانه ای این چنین

رانده بر جان من

هزاران آه و کین

بیا با هم همخانه شویم

تنهایی ام هیچ دردی

ز من دوا نکند!

وطن پرنده ی پَر در خون

وطن کدام وطن؟

پرنده کدام پرنده؟

خون کدام خون؟

خانه ام خراب وُ آلوده

من بی وطنم، احمق!

بالِ پروازم چیده اند، احمق!

خونِ رگانم خشکانده اند، احمق!

و اشک تمساح ننگ است وُ ننگ

و توبه ی گرگ مرگ است وُ مرگ

و فقر

و فقر

زیرِ زیرِ خط تو

وطن وطن کنم!

و فقط

و فقط

که جای دَهی ام

میانِ آدمها

وطن وطن کنم احمق!

با تو هستم ای وطن

وتو ای پرسنده ی وطن

ز عطرِ گندِ آوارگی بر خاک ات

جانم به لب شد لبریز

به سینه ی من کوبه ها می زنند صاحب خانه ها

چونان که جِر دهند امنیت را

و خانه هاشان را پس بگیرند

پس بگیر، پس بگیر وطن پرست!

ای آفتابِ سرمایه پرست!

پس بگیر من را از متعلقاتم

پس بگیر من را از داشته و آشیانه ام

پس بگیر من را از وطنم

پس بگیر من را، ای آرواره گِرد!

پس بگیر من را از راه رفته ام

از خنده ام به همراه پرچم ام،

از گریه ام به همراه نعشِ برادرم

در جنگ های میهنی به جبهه های تحمیلی!

چرا که من

همه چیز را زین بعد

سیاسی می کنم

وجود تو

خانه ات و وطنت را

سیاسی می کنم

فرو می پاشمت

زین آه زین کین

که تو کاشتی بر قلب من

بر چینِ پیشانی ام این چنین!

نگون سار می شوی به هر قدم

تا درگاه هر بنگاه که می روم

و به هر بنگاهی

که ندا بر گوش شریکش می کند : این از ماها نیست، بِچاپ، بگیر، بسُلفش،نگذار نفسش گرم شود، مستاجر است، مستاجر است!

مستاجرم!

آری مستاجرم

و تو بنگاهی و تومالک

و تو صاحب دردِ من و تو تازیانه زن بر این زندانی

اما تو بُن گاه نیستی احمق!

تو بُن، تو ریشه ی این خانه نیستی احمق!

ریشه در کارِ کارگرِ افغان بود وُ من ِ ایرانی

چند بار بَرت بگویم احمق، تا باورت شود احمق!

برادری داشتم حسین نامی

آی حسین ام ، ای برادرِ جانم، جانِ جان جانِ جانانم!

نکند که خسته شده باشی هم وطنِ من؟!

او حسینِ من بود

کشته شد به همراه اسباب وُ اثاثیه ی مادرم!

که صاحب خانه

که صاحبِ کارخانه

که صاحبِ بنگاه

که صاحبِ شرکت

از اندرون خانه به بیرون

اسباب را

از اندرون خانه به بیرون

حسینِ مرا

پرتاب

و در دل من پُر پیچ پُر تاب

که حسینِ من مرده است؟

حسینِ من مرد!

که صاحب خانه

که صاحبِ کارخانه

که صاحبِ بنگاه

که صاحبِ شرکت

که صاحبِ مملکت

تو باشی

و من وطن وطن کنم احمق؟؟!!!

چه یقین

به جان داری

که من می بخشم او را؟!

که این وطن را من

از تنم

بیرون نمی نهم بهرِ حسین ام؟

با تو هستم ای وطن!

با توهستم ای وطنِ تاب نیاورده نعشِ حسین ام!

با توهستم ای گیج خورده

ای تاب خورده

ای هرزه وطن

ای به دامانِ هزار صاحب خانه

به دامان هزار صاحبِ کارخانه

به دامانِ هزار صاحبِ بنگاه

به دامان هزار صاحبِ شرکت

به دامان هزار صاحبِ مملکت

به دامانت می درم نعره ام را

بیرون می نهم

تنم را

از پی پرچم ات

پرچم من رنگِ خونِ حسین است!

رنگِ خونِ حسین

که پرتاب شد بی اعتنا

از دهانِ متعفنِ صاحبِ خانه ها

پرچم من رنگ خون حسین ام است!

از پی پرچم ات

بیرون می نهم

تنم را

بیرون می نهم

آری من بی وطنم

یاغی ام

به دنبال نعش حسین ام

سرخ می شوم

سرخ می خواهمت ای وطنِ من!.