سياسی

انقلاب اکتبر! استالین. نوسازی- کودتای لیبرالی

برای من تصور آن دشوار است، که یک انسان بیکار وقتیکه گرسنه است و کار شایسته برای خود پیدا نمی کند، چگونه می تواند از «آزادیهای شخصی» بهرمند باشد. آزادیهای واقعی فقط در آنجا که استثمار لغو گردیده، در جایی که فرد بر فرد ستم نمی کند، در جایی که بیکاری و فقر وجود ندارد، در جایی که انسان نگران از دست دادن کار، مسکن و نان خود در فردای روزگار نیست، می تواند وجود داشته باشد. وجود آزادیهای شخصی واقعی، نه کاغذی و هر نوع دیگر، فقط در چنین جامعه ایی امکان پذیر است(۱).

                                                                     ی. استالین

انقلاب اکتبر! استالین. نوسازی- کودتای لیبرالی

آلان مامییف

(Alan Mamiyev)

مترجم: ا. م. شیری

۲۹ آبان- عقرب ۱۳۹۲

 

در طول ۲۰ سال اخیر نفرین گذشته خود، به بهتر روال زندگی تبدیل گشته و ما بطور کلی، یک کشور صاحب مجموعه عظیم حقارتها هستیم. و این مجموعه را هم سالهای سال است، که به ما تحمیل میکنند. ما را به اظهار ندامت از آن وامی دارند، که پدران ما در سال ۱۹۱۷ بورژوازی را ساقط کردند. ما را مجبور می کنند بخاطر آنکه فاشیسم را در سال ۱۹۴۵ در هم کوبیدیم، اظهار پشیمانی بکنیم، بخاطر اتحاد شوروی و استالین شرمسار باشیم. ما باید بخاطر گناهان زیادی که مرتکب نشده ایم خجالت بکشیم. همه اینها را به این دلیل به ما تحمیل می کنند، که حقارت را به اذهان ما، بعنوان یک خلق حقنه کنند. روح ما را، روح خلق پیروز را در هم بشکنند. و اگر ما از این باتلاق مجموعه حقارتهای ملی بیرون نیائیم، هیچوقت به ابرقدرت تبدیل نخواهیم شد. موضوع نوشتار حاضر هم همین است.October_Revolution_celebration_1983

[نویسنده محترم بیجا می پندارد که این وضع فقط خاص کشور و مردم آنهاست. شاید هم از اوضاع حقارت آمیز عمومی بخوبی آگاه است و  می داند که نه تنها در همین ایران و افغانستان ما، حتی در سراسر جهان، سرمایه داری امپریالیستی در همین مدت مورد بحث مقاله، انسان را از انسانیت محروم ساخته، حقارت و پستی را، لعن و نفرین گذشته را تحت عناوین عوامفریبانه «نواندیشی» و «مدرنیسم» به «ارزش» تبدیل نموده و به اغلب احزاب، سازمانها، گروهها و افرداد عدالتخواه دیروزی چنان تلقین کرده، که آنها نه فقط به این «ارزشهای» نحس نولیبرالی افتخار می کنند، حتی در قبال پذیرش چنین «ارزشها»، مزد گزاف و امکانات گسترده ای هم از محافل معین امپریالیستی- صهیونیستی دریافت می دارند. لزومی به نام بردن از این گروهها، دستجات یا افراد حقیر نیست. چرا که: اولا، شمار آنها یکی- دو تا نیست. ثانیا، «حرف را بیانداز زمین، صاحبش برمی دارد»](۲).

بسیاری از افراد کم دانش، انقلاب اکتبر را کودتا می نامند. لازم می دانم تفاوت کودتا با انقلاب را توضیح دهم. انقلاب، یعنی مبارزه طبقاتی در حرکت رو به پیش تاریخی، هنگامیکه طبقه جدید تاریخی طبقه کهنه ناسازگار با نیاز زمان را برمی اندازد. چنین طبقه ای در انقلاب کبیر فرانسه، بورژوازی بود، که دنیای فئودالی را برافکند و آتش تاریخی تازه ای را برافروخت. کارگران و دهقانان ستمدیده وظیفه چنین طبقه را در روسیه بانجام رساندند. حزب بلشویک هم بعنوان پیشآهنگ طبقه کارگر بود. انقلابها، یعنی مبارزه طبقاتی، بدین شکل اتفاق می افتند. اما کودتا، یعنی تسویه حسابهای داخلی و با این مفهوم، نوسازی یک کودتای تیپیک بود. آن را بجرأت می توان یکی از اولین انقلابات نارنجی نامید. زمانیکه هیچ مبارزه طبقاتی در جریان نیست و فقط کشمکش برای قدرت در داخل طبقه حاکم، در میان نخبگان رهبری جاری است.

یک افسانه دیگر این است که، گویا بلشویکها پادشاه بزرگ ما را ساقط کردند. بلشویکها او را سرنگون نکردند، پادشاه خودش تاج و تحت و قدرت خدادادی خود را در  نتیجه انقلاب فوریه و زیر فشار اطرافیان تحویل داد. اما از دید من، پادشاه منصرف از تاج و تحت، به خلق خود خیانت کرد. من به این باور دارم. لیبرالهای آن زمان، بورژوازی روسیه به رهبری کرنسکی به قدرت رسیدند. در مدت چند ماه حاکمیت آنها، روسیه عملا از پا در آمد، ارتش دچار هرج و مرج شد، نهادهای دولتی از کار افتادند. اما آقایان، بجای حل مشکلات موجود در کشور، به کارهائی سرگرم بودند که همواره «آقایان» مشغول می شوند: نزاع با همکدیگر. تا ماه اکتبر در سراسر کشور هرج و مرج حکمرانی می کرد و  کشور هر چه بیشتر به خاک افتاد. در این زمان بود که جمله مشهور «دیروز زود بود، فردا دیر است»، بر زبان لنین جاری شد. بلشویکها روسیه را نجات دادند، کشور به خاک افتاده را به بهای تلاشهای دهشتناک و خونین بر پا داشتند، ارتش را از صفر سازمان دادند، بر اشغالگران و باندهای مختلف غلبه کردند. آنها آتش تاریخی تازه ای را برافروختند و فرهنگ جدیدی آوردند. آنها موفق شدند آرزوی دیرین خلق، عدالت را برقرار سازند. این واقعیت را مایاکوفسکی بسیار دقیق بیان کرد: «… و من، همچون بهار بشریت، زاده کار و مبارزه، برای میهنم، برای کشورم می خوانم»!

بهار بشریت، اصطلاح بسیار دقیقی است. دقیقا در بهار، بلشویکها طرح تاریخی نو درانداختند، طرح توسعه کشور و بیرون کشیدن آن از وضعیت فاجعه بار بیسوادی و عقب ماندگی تکنولوژیکی را به بهمراه خود آوردند. اول اینکه آنها برنامه الکتریفیکاسیون سراسر کشور و تشکیل کمیسیون دولتی الکتریفیکاسیون را محقق ساختند. مبارزه جدی با بیسوادی و ولگردی را آغاز نمودند. با تمام قوا، علوم را از نو ساختند. بطور کلی، آنها با حل مشکلات خلق مشغول شدند، نه با پر کردن جیبهای خود، خودیها و خویشاوندان خود. نه با خرید قایقها برای خود و خارج کردن ثروتهای سرقتی به مناطق پیرامونی.

یک فرق بزرگ دیگر بین انقلابیون و با آنها که دست به کودتا می زنند، عشق است. عشق به مردم، عشقی که انقلابیون حاضرند جان خود را در راه آن فدا کنند. انقلابیون حقیقی، برای روشن کردن راه خلق با قلب خویش، همچون دانکه آن را از قفسه سینه بیرون می کشند. بعنوان مثال، جملاتی از انقلابی نامدار، ارنستو چه گوارا نقل می کنم: «قدرت عظیم عشق، انقلابی واقعی را به حرکت درمی آورد. تصور آن غیرممکن است، که انقلابی واقعی چنین احساسی نداشته باشد». اما آنها که دست به کودتا می زنند، به کسی غیر از خودشان عشق نمی ورزند. چنین نخبگانی، فقط برای خود کودتا می کنند. آنها ساتراپها [مقامات] را تنها برای این برکنار می کنند، که جای آنها را بگیرند. این البته بدان معنی نیست که بلشویکها فقط آرمانگرایان بودند، نه، آنها انسانهای بسیار عملگرا بودند و نیروی محرک آنها در وهله نخست، آرمانهای والایشان بود.

دیگر اینکه بلشویکها را به خونریزی متهم می کنند. لازم است به این چماعت یادآوری کنم، که در زمان انقلاب کبیر فرانسه شمار عظیمی از جمعیت کشته شدند. جالب است که هیچ کس آن را نفرین نمی کند و حتی روز تسخیر باستیل را روز جشن ملی نامگذاری کرده اند. برای اینکه مردم تاریخشان را با همه دشواریها و تناقضات و حتی با خونریزیهایش عزیز می دارند. چرا که بزرگداشت تاریخ و احترام به پیشینیان خود، در هر جامعه سالم یک امر قانونمند است.

انقلابات همیشه به این دلیل ساده با خونریزی توأمند، که مبارزه طبقاتی در جریان است و مبارزه نیز همواره دو طرف غالب و مغلوب داشته و خواهد داشت. گاردهای سفید رودهای خون روان کردند. جا دارد بلشویک بزرگ، لازو را که آنها زنده- زنده قطعه – قطعه کردند و در آتشدان لوکموتیو بخار سوزاندند، به یادها بیاورم. هم سفیدها و هم سرخها مسئول خونهای جنگهای داخلی هستند. اما همه سنگدلی سفیدها برای اینکه روح تاریخ همسویشان نبود، هیچ کمکی به آنها نکرد. و همچنین به این دلیل ساده هیچ کمکی به آنها نکرد، که در مقطع زمانی تلاقی گذشته و آینده، همواره آینده پیروز آست. سفیدها خواهان توقف در گذشته بودند ولی برگشت به گذشته ممکن نیست و دوره تازه فرارسیده بود. چرخ تاریخ به عقب نمی چرخد و گر نه جهان به باطلاق تبدیل می شود. البته، بسیار علاقمندم که انقلاب روی ندهد، اما چگونه؟ تاریخ بطور کلی زنجیره انقلابات، رویدادهای اجتماعی، معنوی، علمی و غیره بوده است. تعالیم مسیح هم انقلاب بود، انقلاب معنوی.

اما سپس چه اتفاق افتاد؟ سپس صنعتی کردن کشور تحقق یافت، بیسوادی لغو گردید، علوم بازسازی شد، کشوری ساخته شد که در آن از استثمار اثری نماند. جنگ روی داد، دهشتناکترین جنگ در تاریخ بشر. این فقط یک جنگ معمولی نبود، جنگ بین بهار سیاه فاشیسم و بهار سرخ کمونیسم بود! ما با آلمان نجنگیدیم، ما با قوای متحد قاره اروپا جنگیدیم که قصد جان جمهوری جوان شوراها را کرده بود. این جنگ بین نیروهای طرفدار حفظ بردگی عمومی و نیروی پرچمدار آرمانهای عدالتخواهانه بود. ما پیروز شدیم، پدران ما کمر ارتش پرآوازه ورماخت [ارتش آلمان فاشیست] و دیگر کشورهای متحد آن را شکستند! ما به این دلیل پیروز شدیم، که حزب بلشویکها به بسیج و اتحاد خلقها در این نبرد موفق شد. صرفنظر از اینکه چه کسی اکنون استالین را لعن می کند، اما بدون او پیروزی ممکن نبود. اکنون این گفته به مد روز تبدیل شده، که خود خلق بدون استالین پیروز گردید. از این آقایان باید پرسید، آیا خلق فرانسه بدون ناپلئون می توانست به پیروزی دست یابد؟ آیا مغولها می توانستند بدون چنگیزخان پیروز شوند؟ در تاریخ چنین اتفاقی نیافتاده، برعکس، همواره کسی، رهبری، سرکرده ای بوده که خلق را بسوی غلبه رهبری کرده و در نبرد ما استالین بود. به همین سبب هم باید او را بزرگ داشت.

اینک، صحبت از سرکوب و دیگر خشونتهای آن دوره به موضوع روز تبدیل شده است. سرکوبها وحشتناک بودند، ولی آنها اولا، تحمیلی بودند، و ثانیا، رقم واقعی هیچ قرابتی با دهها میلیون نفر سولژنیستی ندارد. اما همان چند صد هزار نفر تیرباران شده هم بسیار زیاد است. نمی خواهم در باره کسانی که پاکسازی نخبگان و ارتش را در آستانه جنگ واقعیت بخشیدند، به داوری بنشینم. اما من این را می دانم، که میانگین سالانه مرگ و میر ناشی از الکل، مواد مخدر و جنگهای جنائی از ابتدای سالهای ۹۰، یک میلیون نفر بوده و این واقعیت است. با این وصف، باید دید چه کسی خلق خود را کشت. استالین یا نوسازان. بعقیده من، هیچ فرقی بین اعدام انسان و معتاد کردن او به هروئین وجود ندارد. هم این و هم آن به یک اندازه وحشتناک هستند. اما در اینجا یک امای دیگر هم هست و آن اینکه، سرکوبهای دوره استالین به توسعه تاریخی کشور، و پاکسازی نخبگان و ارتش، به پیروزی بزرگ در جنگ انجامید. ولی به تحلیل بردن و معتاد کردن جمعیت به جائی غیر از کاهش جمعیتی سالانه بطور متوسط یک میلیون نفر نرسید.

[این نیز یک واقعیت انکار ناپذیر است، که آمپریالیستهای اروپا و آمریکا، بخصوص، پس از آنکه ایالات محتده آمریکا و اتحادیه اروپا با سفارش مافیای مواد مخدر افغانستان را اشغال و ولایت کوزوو را از صربستان جدا کردند، موانع قانونی را از سر راه فروش و استعمال مواد مخدر در اغلب کشورهای اروپا و آمریکا برداشتند، مواد مخدر را، از جمله بواسطه اداره مبارزه با مخدر آمریکا به اولین و بزرگترین خطر برای بشریت تمام جهان تبدیل کرده اند (به نشانی های زیر رجوع کنید)(۳). مثلا در جمهوریهای منشعب از اتحاد شوروی و در همه کشورهای اروپای شرقی، حتی در عراق تا سال ۲۰۰۳ و لیبی تا اواسط سال ۲۰۱۱، نه مواد مخدر پیدا می شد و نه معتادان به آنها. اما امروز شمار آنها در مجموع این کشورها، طبق آمارهای رسمی، سر به دهها میلیون نفر می زند. روسیه با پنج و نیم میلیون نفر معتاد در این زمینه پیشتاز است، احتمال می رود رقم واقعی معتادان بسیار بیشتر از ارقام رسمی باشد. در سایر کشورها هم وضع بهتر از این نیست. توجه داشته باشیم که طبق گزارشات رسمی، کشت مواد مخدر در افغانستان در سال ۲۰۱۳، نسبت به سال ۲۰۱۲، پنجاه درصد افزایش یافته و یا در ایران اگر میزان مواد مخدر کشف شده تا انقلاب بهمن ۱۳۵۵، با گرم و حداکثر با چند صد گرم اعلام می شد، امروز نه با کیلو، بلکه، با تن و بعضا با چندین تن اعلام  می شود. بطوریکه مسئله اعتیاد و فحشاء به یکی از خطرناکترین معضلات جامعه ایران تبدیل شده است. اگر به این واقعیت زشت، واقعیت استفاده از ورزش بمنظور تحمیق نسل جوان نیالوده به مواد مخدر و انحراف اذهان آنها از مسائل و معضلات اجتماعی و همچنین تولید گسترده مواد خوراکی تغییر ژن داده شده، نوشیدنی های خطرناک برای سلامتی انسان مثل کوکاکولا و پپسی کولا، شایع سازی میکروبها و ویروسهای آزمایشگاهی و داروها کشنده را اضافه کنیم، تصویر کاملی از اوضاع تکاندهنده بشریت جهان در چند ده سال آینده بدست می آید].

دوره قهرمانانه تاریخ، با مرگ استالین به پایان رسید، اتفاق افتاد آنچه که اولین بلشویکها پیش بینی کرده بودند. این قول را بعاریت می گیرم، که «حزب جدا از توده ها در بهترین حالت، در جنگ نابرابر به هلاکت می رسد. اما در بدترین حالت؟ شما حدس بزنید! تسلیم می شود و به اسارت تن در می دهد؟ نه، در نبردهای سیاسی اسیر نمی گیرند. در بدترین حالت، به منافع طبقه پدید آورنده خودش خیانت خواهد کرد». کادر رهبری حزب و خدمات امنیتی پیر می شوند، اما دوباره متولد می شوند. آیا چنین اتفاق افتاد؟ رهبران حزب درک می کردند، که آنها فقط خدمتگزاران خلقند و پس از بازنشستگی، در حکم مشاوران معمولی بازنشستگان انجام وظیفه خواهند کرد. اما فرزندان آنها از حق وراثت والدین و  امکانات آنها برخوردار نخواهند شد. روحیه مال پرستی در اذهان آنها ریشه دوانید. این را آنها درک می کردند. آنها متوجه شدند، تا زمانی که اتحاد شوروی بموجودیت خود ادامه می دهد، نمی توانند ثروتهای ملی را تصاحب نمایند. و این کرم هم مثل خوره به جان نظام شورائی افتاد. بخشی از نخبگان جدید شوروی ما، تصمیم گرفتند از رفقا به آقایان تبدیل شوند. از قضا، نوسازی این نخبگان تولد یافته شوروی را که همراه غرب به توطئه علیه اتحاد شوروی مشغول بودند، متشکل کرد. چرا آنها چنین کردند، نمی دانم. اما، آنها نه تنها از خلق  روی برگرداندند، حتی از آن منتفر هم شدند. یکی از نخبگان دوره پس از استالین بدرستی در باره خروشچوف گفت: «او می گوید، از روستا خارج شده، اما هیچگاه به شهر نرسید».

[باز هم در تأئید این نکته، که این موضوع فقط خاص جمهوریهای پساشوروی نیست، لازم به ذکر است که: اگر چه لغو القاب و عناوین، کلمات خطاب و تعارفات، حتی فحاشی های  فئودالی- بورژوائی، یکی دیگر از دستاوردهای گرامی نظام شورائی بود، ولی، حاکمیت سرمایه و مداحان آن، امروز چنان وضعیت زشتی بوجود آورده اند که کمتر همفکرانی پیدا می شوند که در مناسبات بین خود، کلمه خطاب دلنشین رفیق را بکار ببرند. همچنین حرص مال پرستی را چنان رواج داده، که حتی رهبر یکی از جریانهای مهاجر، تروتمند شدن در اتحاد شوروی را صراحتا بی چشم انداز خواند].

اصلاح طلبان- نوسازان پس از آنکه به قدرت رسیدند، قبل از هر کاری ارتش و کمیته امنیت ملی را از بیم آنکه افسران صادق و متعهد بدفاع از میهن شوروی متوجه خیانت آنها به کشور بشوند و آنها را از قدرت خلع نمایند، متلاشی کردند. پس از آن، همه صنایع را بطور نظام مند نابود کردند. نظام بهداشت و تندرستی، آموزشی و علوم آکادمیک را از بین بردند، فرهنگ مصرفی بی ارزش آمریکائی را جایگزین فرهنگ عالی اتحاد شوروی کردند [غرب برای برای حصول اطمینان از تخریب ارتش، سیستم دفاعی و امنیتی بوسیله نوسازان اصلاح طلب، یک جوان آلمانی را با هواپیمای ورزشی در میدان سرخ مسکو  فرود آورد(۴). همچنین آقایان اصلاح طلب چنان شرایط ناهنجاری در نظام علمی اتحاد شوروی بوجود آوردند که در همان سالهای اول «نوسازی»، هفت هزار نفر از از پانزده هزار نفر کارمند علمی آکادمی علوم جمهوری آذربایجان محل کار خود را «داوطلبانه» ترک کردند]

. بطور کلی، هر چیزی را که جزو دستاوردهای اتحاد شوروی بحساب می آمد، از بین بردند. اتحاد ناگسستنی را گسستند و هر آنچه را که با زحمت همه کشور ساخته شده بود، به غرب منتقل کردند. خلق را به چنین جهنم اجتماعی انداختند تا فقط بفکر نان خشک و  بقاء ساده خود باشد. ۵- ۷ درصد جمعیت از نعمات نوسازی بهره بردند و بقیه فقط باختند. اما از انقلاب اکتبر برعکس، کمتر از ۱۰ درصد جمعیت، عمدتا  اشراف آسیب دید و بقیه ۹۰ درصد، از جهنم اجتماعی بیرون آمدند و به جایگاه شهروندان برابرحقوق میهن خود ارتقاء یافتند.

تاریخ مضحکه است و شوخی پسند. [ایگور گایدار]، نوه آرکادی گایدار، فرمانده نامدار سرخ و قهرمان جنگهای داخلی، مرد اصلی نابودی اتحاد شوروی بود. او، نمونه عینی تولد دو باره است. نوه، به آمالی که پدر بزرگش در راه آن خونها ریخته بود، خیانت کرد. [به باور نویسنده و واقعا هم اگر مرد اصلی تجزیه اتحاد شوروی نوه یک قهرمان ملی پیشاپیش باند مافیائی گارباچوف- یلتسین- یاکوولییوف در جلو صحنه تجزیه اتحاد شوروی بود، اما در پشت صحنه خیل انبوه دشمنان عدالت اجتماعی، عمدتا یهودی تبار، یا بمفهوم دقیقتر اعضای باندهای صهیونیستی (در حدود بیش از ۸۰ درصد)، مانند آناتولی چوبایس (معاون اول نخست وزیر سابق و رئیس شرکت برق و انرژی روسیه از ابتدای تأسیس تا کنون)، باریس نمتسوف، ناتان شارانسکی، الکساندر بووین، گنادی بوربولیس (چهره اصلی در امضای قرارداد کودتائی بلاوژسکی)، ولادیمیر گوسینسکی، آلک دریپاسک، گالینا استاراویتووا، باریس برزوفسکی، میخائیل خادارکوفسکی، رُمان آبراموویچ، آلکسی میللر (رئیس گازپروم روسیه از ابتدای تأسیس تا کنون)، یوسف کابزون (خواننده)، یلنا بونر (همسر دوم و مصلحتی آندری ساخاروف و رابط او با محافل صهیونیستی)، لئونید یاکوبوویچ، والریا نووادورسکایا و بسیاری دیگر فعالیت می کردند. پس از ختم دوره حقارت آمیز یلتسین، برخی از اینها با دهها میلیارد دلار پول سرقتی به غرب و اسرائیل گریختند، بعضی ها دستگیر و زندانی شدند و نعدادی نیز هنوز اهرمهای کلیدی روسیه را در دست دارند]. من شخصا آرزو نمی کنم یک نوه خائن به پدربزرگم باشم. برای اینکه اگر ما اتحاد شوروی را فراموش کنیم، در واقع اجازه داده ایم به تاریخ ما تف کنند، به میلیونها انسان که با خون خود آن را ساختند و از آن دفاع کردند، خیانت کرده ایم. به همین دلیل، اتحاد شوروی را میهن خود و کشور بزرگ می دانم و تجزیه آن را خیانت عظیم می شمارم. و اطمینان دارم، که اگر روسیه سایه این شبح ۲۰ ساله را از بالای سر خود دور نکند، و ابرقدرت سابق را باز نسازد، براحتی از نقشه جهان پاک خواهد شد.

توضیحات

(۱)- متن مأخوذ از کتیبه روی پورتره مربوط به مقاله.

(۲)- همه کلمات، عبارات، اسامی و پاراگرافهای داخل [] از مترجم است.

(۳) و (۴)- نشانی ها:

http://www.hafteh.de/?p=40129

http://www.ayenda.org/Zakhire%20Kokaien%20USA(E.Shiri).pdf

http://eb1384.wordpress.com/2012/08/15/

http://www.bbc.co.uk/persian/world/2013/01/121221_an_magazine_german_pilot_ussr.shtml

۱ دیدگاه

  1. سیاهه says

    ادامه:
    پرواضح است که پیشنهاد بالا همانطور که از متن آن میتوان برداشت، از این حقیربوده و باید رفقای آزموده تر راهی بهتر و موثرترین را بیابند!
    (این امر از نظر طبقاتی(نه از نظریات دیگری) باید بسیار ساده تراز «اتحاد مبارزه پیروزی» در کنفدراسیون بوده، و به نیروی ابتکار تک تک مان و قطبنمایی سالم، نیاز دارد.)
    در ضمن کتاب نامبرده جلد اول را میتوانید با «ضـــــمانت برگـــــشـت»،- تهیه نمایید.
    توجـــــه: ناگفته نماند، علت نبود آن سایه های ترتسکیستی «حمله غیر علمی و گنگ به مائوتسه تونگ و استالین» باید بوده باشد، که تا کنون نتوانسته ام «شیر» فهم شوم.
    موفق باشید

    دوست داشتن

  2. سیاهه says

    برای جفپا
    این شاهد از بدنه یک موضوع کلی بریده شده است. مارکس و انگلس بکرات از دیکتاتوری پرولتاریا سخن گفته اند.
    در باره جنگ داخلی در فرانسه، کمون پاریس را بخاطر عدم کاربرد قدرت بر علیه«مسیو تییر» و شکار وی سرزنش نمودند. «کمون اگر چه بلد نبود زنده بماند ولی میدانست چگونه قهرمانانه بمیرد» مارکس
    اینطور که شما در بالا آورده اید، یعنی فردا،- پس از انقلاب، و یا حتی پس از چند ده سالی، افراد آزاد، آزادانه و برادرانه قادرند دست یکدیگر را گرفته و بسوی سوسیالیسم روان گردند، که بیهودگی آن برای همه روشن است!

    خیر، این روش اعمال قدرت برای بدست آوردن وسایل تولیدی که از کارگران و دهقانان دزدیده شده است، به بیراهه میباشد.
    یا اینکه شما منظورتان زمانی میباشد که مالکیت بر ابزار تولید، به مالکیت دولت کارگری در آمده است؟
    تازه آنوقت باید این مالکیت را از راه اعمال قدرت، حفظ نمود، تا نسلهای آینده با تربیتی سوسیالیستی رفته رفته به پایه ای از شناخت رسیده باشند که ایده های رویزیونیستی، در نطفه ازبین برده شود.
    در همین کشور آلمان، پس از استعفای شاه، که سرمایه داری مستقر و دو جنگ مخوف را هم پشت سر دارد، اگر کوچکترین خسارتی به مالکیت بر وسایل تولیدی وارد شود، نیروهای اجرایی بلافاصله دست بکار میشوند.
    به بانک بروید تا ببینید، برای یک یورو چند تا خودروی پلیس بلافاصله بانک را بمحاصره خود در می آورند.
    شوخی را کنار بگذارید! شما بدون رهبریت حزب و ساماندهی توده ها از طریق قواعدی که لنین بیان داشته و استالین آنرا اجرا کرده است(اصول لنینیسم) به بیراهه میروید.
    در ثانی شما نفوذ کشور های امپریالیستی که کشوری سوسیالیستی در محاصره ی آن قرار دارد را فراموش میکنید. و یا باید دوباره در باره ی انقلاب جهانی بحث و گفتگو کرد، که بیهودگی آن در مبارزات کنونی کارگران و دیگر طبقات، در کارخانه های مولتی ناسیونال بر همه روشن است.

    نباید مارشال پلان را لحظه ای از نظر دور داشت.

    باید بدان اضافه کرد،‌ این راحت طلبی و رفع مسولیت از حزب و کادر های مسول حزبی میباشد که در آینده میتوانند پا روی پا انداخته و چنانچه خروشچفی نو پا به میدان گذاشت، توده ها با وی تصفیه حساب میکنند.

    بازهم در گفته لوچیانو کانفورا که از وی شاهد آورده اید دروغ بزرگی نهفته است. باند خروشچف حد اقل هفت سال، و طبق گفته های دختر استالین، این وضعیت در اوان جنگ، و طبق گزارش استالین در کنگره ماقبل جنگ در جریان بوده است، و وتوانسته بود خواست خود را در کنگره فرموله نماید. در این مدت این گرگان توانسته بودند در لباس میش، خود را برای تسخیر قدرت آماده نمایند.
    هم اکنون از طریق یارانه ها و آموزشی که طبقه کارگر دیده است، قادرند خیلی بهتر از گذشته تکامل جامعه را کنترل نموده و افرادی که به بیراهه میروند را متوقف و از حزب بیرون اندازند.
    ولی بازهم مساله ی قدرت باقی میماند. کارگران در چین هم با ساز و دهل جلوی دفتر حزب اختلال میکردند و خواست های خود را بیان میداشتند و روی دیوار های کاغذی نگارش میکردند ولی همانطوریکه دیدیم بی مایه فطیر است. با چنین اندیشه هایی فقط میتوان کارکنان نوین جامعه سوسیالیستی را خلع سلاح کرد!
    مساله خوش خدمتی، خوش نیتی و یا رفتار پدرانه… در مورد کارگران بی ارزش است. یکی از مهمترین نکات، یافتن جهت تکامل جامعه و یافتن مشکلاتی که میتواند چه در داخل و چه از خارج بوجود آیند و یافتن راه حل آنان. یعنی یافتن بر آیند تضاد های موجود در جامعه میباشد.
    از استالین پرسیدند که اپورتونیسم چپ خطرناک تر است و یا اپورتونیست راست. او گفت «هرکدام که بموقع بر علیه آن مبارزه نگردد، خطرناک میباشد» (شاهد بمفهوم)

    موفق باشید

    دوست داشتن

    • برای سیاهه
      “سوسیالیسم اتحاد آزاد (داوطلبانه) افراد آزاد است” – ک. مارکس –

      شما می‌‌نویسید:
      «این شاهد از بدنه یک موضوع کلی بریده شده است. مارکس و انگلس بکرات از دیکتاتوری پرولتاریا سخن گفته اند.»

      ۱ این جمله که تبیین *دقیق *روبنا ی سوسیالیسم از طرف مارکس می‌باشد می‌باشد، انگیزه اصلی‌ مارکس از تحقیق، تئوری سازی،.. می‌باشد. او قصد «تغییر دنیا» را داشت «تفسیر دنیا» فقط و فقط در خدمت این «تغییر» بود با هدف روبنا ای که در بالا نقل شد. تضاد اصلی‌ جامعه شوروی بعد از استالین همین ناهمخوانی زیر بنای سوسیالیستی با روبنا بود که نهایتان منجر به شکست پروژه سوسیالیسم گشت. پایه این کجروی همانطور که در کامنت قبلی‌ نوشتم ایجاد دیکتاتوری حزب بجای *دیکتاتوری طبقه* بود. همین کجروی به اشکال مختلف نهایتان به باز سازی خشن سرمایداری در تمام کشورهای سوسیالیستی از جمله چین شد. «دیکتاتوری پرولتاریا» یعنی‌ حاکمیت اکثریت بر خلاف دیکتاتوری سرمایه که حاکمیت اقلیت می‌باشد. دیکتاتوری حزب همیشه و همه جا دیکتاتوری اقلیت بر اکثریت بوده و خواهد بود، صرفنظر از اهداف والا یا پست حزب مربوطه.

      نگاهی‌ به کوبای کوچک و تنها و ضعیف *سوسیالیستی* که در بد‌ترین شرایط قابل تصور چون سروی در طوفان ایستاده تاکیدی بر این نظر می‌باشد: حتا به شهادت مبلغان امپریالیستی ۸۰ درصد ساکنین کوبا طرفدار حاکمیت خود میباشند. حزب، مجلس و دولت از پایه و اساس بطور شورای کنترل میشوند. کاندیدهای هر بخش کوچک تولیدی یا خدماتی در محل بعد از بحث، تبادل نظر با رای گیری تعیین و به ارگانهای مرکزی مربوطه اعزام می‌‌شوند ……. این مدل شاید نقایصی هم داشته باشد *اما* راه درست را در عمل بما نشان میدهد: حاکمیت اکثریت بجای حاکمیت حزب.

      موفق باشید

      دوست داشتن

      • سیاهه says

        برای جفپا:
        «۱ این جمله که تبیین *دقیق *روبنا ی سوسیالیسم از طرف مارکس می‌باشد، انگیزه اصلی‌ مارکس از تحقیق، تئوری سازی،.. می‌باشد. او قصد “تغییر دنیا” را داشت “تفسیر دنیا” فقط و فقط در خدمت این “تغییر” بود با هدف روبنا ای که در بالا نقل شد. تضاد…»
        منهم در این منظور مارکس هیچگونه تردیدی ندارم. ولی این مساله ی ما نیست.
        مساله ی ما چگونگی رسیدن بدان است،
        بحث بر سر حکومت شوروی که در این راه درحرکت بوده و شکست خورد، میباشد.
        من باشما تا آینجا موافقم که دیکتاتوری طبقه و نه دیکتاتوری حزب! من از شما از بیان این مطلب سپاسگذارم.
        ولی این جوابی به نوشته های بالای من نیست. تمام تلاش من این است که شاید بتوانم پیام « مامای سوسیالیسم بدون اعمال قدرت و دیکتاتوری یک اکثریت هنگفت که بصورت سنترالیسم دموکراتیک» که توسط بلشویک ها در پیش کارهای انقلاب روسیه به کار گرفته شد: «دموکراسی درتصمیم گیری، سانترالیسم در عمل» و زمانی در کنفدراسیون، با وجود پرووکاتورهای سفارتی و اوباش شعبان بی مخ ها بکار گرفتیم، میباشد.
        «چه باید کرد لنین» بدین کار اختصاص یافته است که بتوان تصمیمات گرفته شده را بشکل واقعی« رآل» از محیط کارخانه، مدرسه، شهر، ارتش، زمستواها…استحاله کرده تا بتوان آنرا با امکان داشتن جانمایه ی عملی به تصمیم گیری گذاشت ولی پس از آن بعمل در آوردن آن برای همه اجباری خواهد بود.
        تمام سازمانهای «ابتکار شهروندان آلمانBürger Initiative» و هم اکنون اکوپای در سراسر جهان، تقریبا همانی است که شما از حکومت شوراها در آینده متصورید. یک پاتوق برای معترضین! خواه از طرفداران حکومت و خواه از احزاب حاکم و خواه یک فرد کمونیست، هیچ گونه شرط اجرایی هم در آن وجود ندارد. ولی تا کنون دست آورد های آنان برای تغییرChange صفر بوده است ولی محیطی مناسب جهت تماس های روشنگرانه و ارتقاع سطح آگاهی میباشد و گاهی هم تعداد پرووکاتور ها از ارگانیزاتور ها در تصمیم گیری ها بیشتر است.
        بر عکس در تمام دنیا و مانند مثال ِ شما، نه تنها کشور کوبا- بلکه تمام کشورهای مستقل سیاسی، بدون ارتش و بدون تقبل مسولیت و کنترل ِ اجرای تصمیمات خود(از تمام طرق ممکنه حتی داشتن سازمانهای جاسوسی از مردم خود که افرادی یکدست نیستند، حتی در کشور جنگ دیده ی شوراها «کتاب فیدی رف»هم یکدست نبودند و کلابوراتور های فاشیستی هم میانشان وجود داشته است)، در مقابل کشورهای امپریالیستی و سرمایه داری حتی یکماه، قادر بزندگی باشند. حتی یک ماه!
        به مصدق و به آلینده نگاه کنید. هر دو قربانی این دموکراسی ایندیویدوآلیستی و اعتماد غلط گردیدند. چرا حزب توده در آنزمان، توانست آنچنان درست و قاطعانه کودتای اول را کشف و مختل نماید، بدون در اختیار داشتن نیروی میلیونی که مصدق در اختیار داشت؟ آیا این همان انظباط آهنین بلشویکی نبود(کارخانه ای – لنین)
        چرا دهقانی که چه گوارا برایش میجنگید، بوی خیانت کرد؟ آیا میتوان از قبل بـــا یک نسخه، از روی همه ی این مشکلات پرید و معتقد بود که ما بمردم خود اعتماد کامل داریم و میگذاریم هرنوع عملی را بشرطی که عوام پسند باشد و با انتخابی آزاد، آزاد میگذاریم.
        چرا شوراها در ابتدا رهی غلط برگزیدند، چرا بلشویکها توانستند آنان را بخود جلب کنند و چراهای بسیاری دیگر.
        در مورد کشور شوراها میتوان به استادانی مانند آیزن اشتاین رجوع کرد و کیفیت کار در آنزمان را در حین عمل مشاهده نمود.
        نتیجه:
        در نهایت نظراتمان تفاوتی ندارد، فقط مساله بر سر چگونگی رسیدن به آن است و معتقدم هرگونه کوتاهی درمورد دشمن طبقاتی بعد از انقلاب که در میان ما میتواند ندیده مانده باشد(همانطور که پس از مرگ استالین از آسمان نیامده بودند و چهره های آشنایی بودند) و یا در اثر بعضی از گذارهای تولیدی که غیر قابل اجتناب میباشند، و این اشخاص میتوانند حتی از افراد صادق طبقه بوجود آمده باشند، خنثی و بتواند ساختمان سوسیالیسم را بجلوبرد.
        هر نوع گشاد بازی بنام دموکراسی خلقی و یا القابی مانند حزب تمام خلقی …، بجز دیکتاتوری پرولتاریا که مارکس و انگلس هم ازآن نام میبرند، راهی بنابودی میباشد.
        لنین هم نظر شما را دریافته بود و برای اینکه اتحاد حزب که بر دو طبقه ی کارگر و خرده بورژوازی مشروط بود پیشنهاد به حزب را تحت نام «از کم کمتر ولی بهتر، که بعنوان وصیت نامه او معروف شده است و یا برعکس» نموده بود. که حزب هم همان کار را انجام داد و اتحاد هر دو طبقه را تا به آخر حفظ و محکم نمود. (فراموش نشود، برای حزب خیلی ساده بود که در همان اوان، بعداز لنین از شر ترتسکی و یاران، با روشن شدن اعمال خرابکارانه ی آنان، راحت شود)
        دشمن دوباره از درون رویید، آنهم از بهترین نخبگان طبقه! این را باید «تا» و« در حین رسیدن» به این مرحله که میتواند متفاوت با زمان حکومت شوراها باشند، تحقیق کرد و چرای آنرا یافت. که من تحقیقات خودمان را در کتاب آیا سوسیالیسم آینده دارد؟ را که باید فقط سرنخی بدست پژوهشگران طبقه کارگر داده باشد را بشما پیشنهاد کردم.

        موفق باشید.

        دوست داشتن

        • برای سیاهه

          جهت رفع هر شبهه:

          ۱- انقلاب بدون حزب منسجم، مصمم و مبارز که برنامه مشخص هم از الزاماتش است، میسر نیست. حتا انقلابات غیر سوسیالیستی: رجوع کنید به مصر، بحرین، تونس…. که از چاله به چاه افتادند. در ایران هم با وجود تظاهرات میلیونی در ساله ۸۸ کوچکترین دست آوردی نداشت.

          ۲- آنچه من نوشتم مربوط به بعد از مرگ لنین بود که انقلاب تثبیت شده بود و توانست حتا جنایتبار‌ترین رژیم تاریخ – فاشیسم آلمان – را شکست داده و سوسیالیسم را در بخش بزرگی‌ از جهان حتا در چین عملا فئودالی مستقر سازد.

          ۳- باز سازی سرمایه داری در بلوک شرق وقتی‌ اتفاق افتاد، که شوروی قدرت اقتصادی و نظامی جهانی‌ بود. این شکست را نمی‌توان نتیجه‌ توطئه یا خیانت …. دانست، بلکه همانطور که در کامنت‌های قبلی‌ نوشتم به علت تناقض زیربنای سوسیالیستی با روبنای ضدّ شورا آای، طبقه با اینکه میدید تمام دستاوردهای سوسیالیسم و پایههای زندگی‌ همه جامعه درحال نابودیست بی‌ تحرک همچون «گوساله‌ها ی که با پای خود به مسلخ رفتند».

          این رفتار طبقه که متاسفانه بعد از مرگ استالین در مقابل «رویزینیست»‌ها هم ساکت ماند مساله اصلیست که به شکست شرم‌آور ما همه و ترکتازی خونین سرمایه جهانی‌ در دو دهه اخیر منجر شد.

          کتاب مورد پیشنهاد شما متاسفانه دیگر قابل ابتیاع نیست جلد دوم آن را بلاخص سخنرانی رابرت اشتیگر والد را ولی‌ خوانده ام. پروتکل جلسه ایست که راجع به جلد اول کتاب بحث و سخنرانی میشود. اگر ما موفق شویم معادل ایرانی‌ چنین جلسه ی که شرکت کنندگانش چند دهه همدیگر را** ضد انقلاب** خطاب میکردند، تشکیل دهیم قدم بزرگی‌ برداشتیم.

          موفق باشید

          دوست داشتن

          • سیاهه says

            برای جف پا
            دقیقا، حتی با راه درازی که تا رسیدن بدان در پیش داریم.
            من اگر از تجربه ی خود از جنبش آلمان حرکت کنم:
            سرمایه توانسته است که نیروهای میم لام را بیکدیگر نزدیک نماید.
            باعث شفاف شدن اهدافشان و باقی نگذاشتن چند گانگی برای آنان؛
            بحران اقتصادی عمیق که راه خلاصی از آن موجود نیست و نمیتواند بوجود آید بجز جنگ!؛
            عطش بارز، جهت راه یابی و رجوع به ادبیاتی که در کذشته چراغ راهمان بوده است.؛

            این وظیفه تاریخی را بوجود آورده است تا با آکسیون های فرهنگی و یا مبارزات ضد جنگ و ضد بحران، بتوانیم بیکدیگر نزدیک شویم.
            آنوقت است که میتوانیم به آن چنان پایه ای از اشتراک رسیده که جلسه ای در مورد این امر مهم نامبرده ی شما، تشکیل دهیم.
            در مورد بوجود آمدن جلسات مشترکی که شما پروتکل آنرا در کتاب نامبرده خوانده اید، باری بهر جهت نبوده و ابتکار سازمانی و یا شخصی نبوده است!
            این در اثر شوک سختی که سرمایه در اثر فرار چندی از مردم شرق به غرب بوجود آورد و نیمه راهان را از پا انداخت و پشت به جنبش در آلمان غربی کردند « مبارزه دیگر اثر ندارد» و فریاد های ترتسکیست ها و حق بجانبی خود و حمله به لنین که تزهایش غلط بوده است ! بطور کلی دست به- فقط مارکس گرایی زدن، که در نتیجه در شهر کلن احزابی چند دفاتر خود را تعطیل کردند، ما را بدان واداشت.
            امید است که ا کنون هم اوضاع انقلاب درایران و شرایط جهانی، بخاطر تشنجات ایجاد شده توسط کشورهای امپریالیستی، بخصوص بسرکردگی امپریالیسم در حال افول(از درون خالی با ۱۷۰ تریلیارد قرض) و عمیق تر شدن بحران اقتصادی در اروپا در سالهای آینده، ضرورت این نزدیکی را بحد کافی عمق داده باشد.
            من بدلایل تجارب شخصی خودم در جنبش آلمان و تماس های شخصی با خیلی از ایرانی های مبارز، دست به این دعوت زدم و معتقدم که اگر خواهران و براداران ِ رونده ی راه گذشته ی ارانی ها، طبری ها، امیر خیزی ها، سغایی ها، قاسمی ها، اسکندری ها… چنانچه دست به مبارزاتی مشترک یازند، میتوانند تمام نوه نتیجه های صادق را دوباره به همان راه لنینی سالهای ۲۰ و ۳۰، باز آورند.
            و اینکار اگر از بدنه و ابتکارات مشترک، بـــــــــا استقلال خود شروع نشود، دستهای آلوده ای که یکبار از آن سخن رفت، دوباره قادر خواهند گردید، این موقعیت تاریخی بوجود آمده را از بین ببرند، که فقط بنفع ارتجاع نه تنها ایران، بلکه ارتجاع جهانی میباشد.
            موفق باشید

            دوست داشتن

  3. سپیده says

    در جواب به رفیقمان جف پا:

    شما آورده اید: …«استالین خود را ***قیم*** خیر خواه طبقه کارگر برای ساختمان سوسیالیسم می‌دانست اینکه طبقه چه می‌گوید، نه مطرح شد نه می‌توانست مطرح شود- بر چسب “ضدّ انقلاب” و عواقبش بر همه روشن بود! متاسفانه این دید با ظاهری دیگر -مخالفت سطحی با “کیش شخصیت”- حتا در دوران “رویزینیست ها” هم ادامه داشت که در واقع می‌توان گفت این **قیم** گری تا تسلیم جنایت بار باند گرباچو با روشی‌ دیگر طبقه کارگر شوروی را به ****بره بی‌ ارداه ای****کرده بود که در …»

    شماهم مانند من در ادای علت و معلول، و آوردن علت در آخر جمله، گاهی فهم جمله را مشکل مینمایید. من پس از چند بار خواندن هنوز اصولا چه انتقادی به زمان استالین میتوان و یا نمیتوان کرد را با چند بار دوباره خوانی بخاطر اینکه از داده های قبلی شما (مفاهیم جا افتاده) بی اطلاعم، نفهمیدم.
    بجای حلاجی طولانی، به خود مساله میپردازم.
    قیم بودن حزب تنها ضامن دیکتاتوری پرلتاریا (توبخوان دموکراسی همه جانبه برای زحمتکشان) بر خلاف دیکتاتوری سرمایه داری(تو بخوان دموکراسی بورژوازی که آنهم در نهایت یکدیگر را پاره پاره مینمایند! آنهم بشکلی بس متمددانه و اشرافی)، میباشد.
    هر نوع خللی دراین قیم ایت، تقلب در امر مبارزه ی مرگ و زندگی، بین طبقه کارگر و طبقات متحدش، از طرفی و از طرف دیگر نظام سرمایه داری میباشد.
    امر دموکراسی زحمتکشان فقط و فقط از راه دموکراتی سنترالیستی قابل اجرا میباشد. امید وارم که تا اینجا کسی ایرادی بر آن نداشته باشد.
    حال فرض میکنیم که ما انقلاب را پشت سرگذاشته ایم و آقای جف پا و یا سیاهه هم در راس حزب قرار دارند.
    قبل از هر چیز، ۷۵ میلیون سکنه ی ایران احتیاج به نان دارد. تولیدات کشاوری بایستی مستمر و دایمی در اختیار باشد، سازمان آب باید بدون وقفه در حال آبرسانی بشهر ها باشد… هیچ فکر کرده اید با کشوری با ده ها هزار توابع و شهرستانها، چگونه با چند هزار عضو حزبی شروع میکنید، چگونه فقط این دو مشکل را حل مینمایید.
    خواهند گفت مردم خواهند کرد!
    این جواب از اساس بی پایه میباشد. مردم میلیونی که تا کنون تمام ابزار کنترل و قدرت را در دست خود نداشته اند در مقابل مشتی خرابکار که در میان مردم بنام مردم، با پول های بی پایانی که در پشت خود دارند و با اسلحه ای که در اختیار دارند عمل مینمایند، هیچ کار سامان داده شده ای از خود نمیتوانند بوجود آورند.
    در انقلاب بهمن شاهد آن بودیم که چگونه تمام کمیته های شهری که در زمان انقلاب چیزی شبیه همان شوراها بودند، چگونه توسط ۲۵۰۰۰۰ طلبه که سرمایه داری تحت رهبری خمینی از ۱۵ خرداد۴۲ سازمان داده بود، مانند حزبی منسجم عمل نمودند. و شوراهای شهری را به کمیته های پاسداران تغییر ماهیت دادند. من وارد جزییات این مقطع زمانی نمیشوم با اینکه بسیار آموزنده برای آینده میباشد.
    بنابر این شما مجبور میشوید که برای راه رفتن از دوعدد چوب زیر بغل(عصا) کمک بگیرید.
    ا- دولت که یکشبه و یکساله و یا ده ساله نمیتوانید دولتی از نوع نوین – خلق نمایید. مجبورید با این عصای دولت با مواظبت راه رفته تا بتوانید دولت را با افرادی که شایسته دولتی سوسیالیستی هم از نظر تکنیک آن و هم از نظر صداقت طبقاتی آن، جانشین نمایید. که دومی نه اکتسابی و نه آموزشی میباشد و حتی کارگران عقب مانده خیلی سریع میتوانند چوب لای چرخ گردند. حتی در سرمایه داری، منافع سرمایه فقط با جریمه شدن و ضربه شلاق عمل میکند.
    ۲- احتیاج به پخش نان و آب… و سازماندهی تولید آنها از طریق ده ها هزار تولید کننده کوچک داشته. که همانا احتیاج به اقتصاد پول- کالا- پول، میباشد. که همان عصای دوم میباشد و تا چندی فرار از آن میسر نیست.
    حزب بلشویک این راه را بخوبی طی کرد و توانست بر این مشکلات، پیروز گردد.
    شکست رفقا در اتحاد جماهیر شوروی عللی دیگر دارد، که آنهم به «««قیمومیت»»» رهبر حزبی مانند استالین ربطی ندارد که بدون آن هیچ سنگی روی سنگی بند نمیشد ودر آینده هم حتی در کشور سوئد و یا سویس هم نخواهد شد.
    شما اگر به نوشتجات آقای خدامراد فولادی رجوع نمایید، خواهید دید که چگونه در علم «سنگ چینی» دیواری که باید این بنای عظیم را، نگهدارد تخریب مینماید، بدون اینکه با استالین کاری داشته باشد!
    حال رفیق به گزارشات کنگره های حزب بلشویک شوروی و خرابکاریهایی که در تمام این مدت انجام گرفته، به پولاد چگونه آبدیده شد، رجوع نمایید، آنوقت است که خواهید دریافت چرا سرمایه داران با تمام قوا خود را به ترتسکی چسبانده و این نیروهای ضد کارگری در تمام حکومت های امپریالیستی در حکومت شرکت دارند! آنوقت است که در خواهید یافت چرا هر ننه قمری مانند جنده معروف شهرنو «زهرا خانم» که قبل از به آتش کشیدن شهرنو بکار در ساواک مشغولش کرده بودند، و اکنون دانشکده ای را در دانشگاه تهران اداره میکند، این چنین استالین ستیزی در اوان انقلاب جلوی دانشگاه براه انداخته بود، آنهم با دستانی که واقعا مانند دست کارگر ها بود و بهمه نشان میداد.
    بیخود نبود که انقلاب هنوز به پیروزی کامل نرسیده بود که بر ساختمانهای بلند، با نوشته های چند متری بر علیه استالین تبلیغات شروع شده بود. تازه پس از چند ماه دیگر انقلاب پیروز گردید!
    داده های استالین، متعلق به خود او نیست و باید گفت آنها داده های حزب بلشویک شوروی با حدود سیصد نفر عضو کمیته مرکزی میباشد، و این خود پرچم است!
    هرکس به این پرچم و داده های کنگره های کشور شوراها پشت کند، خیانت به انقلاب اکتبر کرده است.
    داده های این زمان را هر نوع بر رسی بنمایید، کم توانی خود را در عظمت مساله و مشکلی آن در خواهید یافت. و احتیاج به کار جمعی با نیرویی زیاد دارد.
    خیلی از دیالکسین های همزمان استالین، در زمانهای بعدی چه آنانیکه بهمراهی خروشچف شتافتند و چه آنهایی که عزلت گزیدند را در کنار یکدیگر از همان شخص مطالعه و مقایسه فرمایید تا به چرا و مشکلی آن پی برید.
    به خاطرات دختر استالین که از پدر دفاع میکند، رجوع کنید تا بدانید که استالین حتی در زمان جنگ چگونه با این عقاید مسموم، جهت رجعت بسرمایه داری در زندگی روزانه، در ستیز بود. همان کتابی که غرب برای خوار کردن استالین بکارمیبرد.
    مساله ی رد و یا قبول این دوره از تاریخ جنبش کمونیستی ربطی به زنده بودن مارکسیسم و دگم نبودن آن ندارد، بلکه به دو نوع کاملا متضاد(آنهم آشتی ناپذیر) در بکار برد علم مارکسیستی لنینستی در راه تشکیل حزب است.
    رهبریت حزب باید صد در صد باشد و بطریق اولی اعضای کمیته مرکزی و شخصی که آنرا هدایت میکند. هر نوع خللی در آن همانا خود کشی میباشد.
    نام مردم فریبِ «کیش شخصیت» را بیخودی انتخاب نکردند تا تمام کرده ها و دانش های این دست آورد بشریت، پس از ده ها هزار سال، که استثمار انسان از انسان را برای اولین بار برانداخت، و در سیمای نماینده ی انسانهای شوروی یعنی استالین تجلی میکرد را از آنان پس بگیرند.
    کار بجایی کشیده است که بعضی از رویزیونیست های دیروزی امروز بقبول رویزیونیست خروشچفی دست زده اند تا بتوانند باز هم آنرا تحت نام داده های باصطلاح «سوسیالیستی» برژنف که خود اعلام رسمی کرد که ما براه خروشچف ادامه خواهیم داد، ادامه دهند.
    شما مینگارید:
    …« در واقع می‌توان گفت این **قیم** گری تا تسلیم جنایت بار باند گرباچو با روشی‌ دیگر طبقه کارگر شوروی را به ****بره بی‌ ارداه ای****کرده بود که در مقابل نابودی دستاورد‌های پایه‌ای زندگی‌ و هستی‌ خود مقاومت که نکرد هیچ، حتا تکانی هم نخورد، تا کار از کار گذشت. علت اصلی‌ به نظر من این بود که “قیم” (حزب) همیشه حق دارد! “رفقای حزبی برهبری رفیق گورباچو وقت خیر ما را میخواهند” و الخ …»
    اگر درست فهمیده باشم؟ که مطمئن نیستم؟
    شما عدم مقاومت در مقابل نابودی دست آورد های پایه ای زندگی و هستی توسط مردم شوروی را به قیمٌی قربی و این قیمیت را به قیمیت استالین خواسته اید ربط دهید که هردو از یک مقوله هستند. اگر چنین باشد سخت در اشتباهید.

    ۱- حزب بلشویک شوروی در همان زمان خروشچف یکبار ۶۰ درصد و یکبار ۴۰ در صد تصفیه شده بود.
    ۲- اگر روزیزونیسم همان روز اول گفته بود که چه میخواست، مردم همان دقیقه در نطفه خفه اش میکردند!
    رویزیونیسم و امپریالیسم و در یک کلام سرمایه داران همیشه از در عقب وارد میشوند و این وظیفه ی آوانگارد است که آنرا کشف و مردم را بر علیه آن مجهز کند.
    ۳- گزارش مخفی خروشچف در کنگره بیستم ۴۰ سال بعد از آن در این کشور در دسترس مردم قرار گرفت.
    ۴- آوانگارد خود باید مورد آموزش کارگران پیشرو،(که در این دوران، بستگی به اتمام انجام خارج کردن مالکیت بر وسایل تولید از دست سرمایه داران، شاغلین پیشرو نامیده میشوند) که اولین قشری بوده که با نوین ترین ابزار کار و شکل نوینی از تولید (استخانفی ها) روبرو میشوند و اولین قشری میباشند که تغییرات نوین اجتماعی در آینده را، با این داده ها دریافت مینمایند بایستی این آوانگارد را آموزش دهد.(اینجا باید تحقیق کرد تا چه حد این کار انجام گرفته است. تا آنجا که من میدانم در هفته چندین ساعت در اختیار شاغلین قرار داشت که از کار آزاد بودند و جهت بر رسی و کنترل در کارخانه و ستاد های فرماندهی میرفتند(فیلمِ ساخته ی رویزیو نیستها «وقتی که لک لک ها پرواز میکنند»، بصورت مسخره ای، این کنترل نمایش داده شده بود»
    باشد که این کار در انقلابات بعدی بسیار عمده گردیده و بصورت اجباری در آید.
    ۵- هر آنکس که فکر کند که افراد یک جامعه بدون رهبریت حزبی قادر بچنین کارهایی میباشد، به مرض جبهه سایی در مقابل حرکات خودبخودی دچار است.
    در چنین جامعه ی سوسیالیستی چنانچه آوانگارد دچار شکست شود و قیمیت آنان بر حزب را نابود کنند، سرمایه داران نوین تمام آپارات را با مهره هایی که پیدا میکند،‌ جانشین میسازند و هر نوع اعتراض فردی را در گلو خفه میکنند.(که تا زمان ساخت کمونیسم این امر امکان دارد و سوسیالیسم جامعه ای گذاری بوده و مانند پلی دو طرفه میباشد که خطر برگشت همیشه در آن موجود است. مبحثی است طولانی)

    ما حتی آنرا در سطح کوچکتری در حزب توده ی ایران و دیگر احزاب کمونیستی دیگر کشورها، در آن زمان بکرات شاهد بودیم، که چگونه رفقایی که به راه خروشچف قدم نگذاشتند، را دهان بستند و هر نوع امکان فعالیت و روشنگری حزبی را چه در شوروی و چه در آلمان شرق، از آنان گرفتند.

    دوست داشتن

    • برای سپیده

      «سوسیالیسم اتحاد آزاد (داوطلبانه) افراد آزاد است» – ک. مارکس –

      ساکنین شوروی بلا اخص در زمان استالین آقا بالا سر -قیم- داشتند بنا بر این از نظر اجتماعی حاکم – دیکتاتوری پرولتاریا و نه دیکتاتوری حزب- نبودند، بلکه زیر دست حزب که در زمان استالین در واقع زیر دست یک قیم خیر خواه ، که اطاعت را با خدمات اجتماعی که همه به مقبولیت آن‌ها اذعان داریم، مورد تفقّد قرار می‌‌داد و هر نوع انتقاد چه سازنده چه غیر را با خشن‌ترین متد سرکوب میکرد. نهادینه شدن این مکانیسم باعث شد که بستگی به «همت عالی‌» حزب یا رهبر تغییرات پایه‌ای در سیستم صرفاً به دید تصادفی رهبری حزب انجام می‌‌گرفت و نه به خواست یا موافقت آزادانه طبقه کارگر. در کتاب لوچیانو کانفورا – استالین، تاریخ و انتقاد یک افسانه سیاه- مثلا به خوبی‌ نشان داده شده که عوض شدن یک شبه استراتژی شوروی بعد از مرگ استالین بدون هرگونه بحث اجتماعی به صورت دستوری انجام گرفت. محتوای جلسه کمیته مرکزی حزب، قاب از شوروی در روزنامه‌های غربی چپ شده بود!!!! حتا بدنه حزب هم توضیح جامعی برای این چرخش ۱۸۰ درجه در یافت نکرد تا چه رسد به طبقه …… آیا شما تشابهی بین جمله معروف مارکس و این نوع رفتار «ارباب رعیتی» میبینید؟

      بدیهیست که نباید یک شبه توقع «معجزه» داشت : انقلاب فرانسه ۱۵۰ سال وقت لازم داشت تا ابتدای‌ترین خواست خود «حق رای عمومی» را آن هم توسط حزب کمونیست و سوسیالیست !!!!و نه احزاب سرمایه عملی‌ کند….. اما در شوروی بعد از مرگ لنین، مسیر از نظر آماج گیری به انحراف افتاد…. می‌توان صدها صفحه در این مورد سیه کرد که بدواً به دلیل شرایط فوق تصور سخت جنگ، قحطی، …. راه درست «حاکمیت شورا ها» که نام «شوروی» به آن استناد دارد، سخت یا مّسر نبود اما امروز که نتیجه این خطا پیش روی ماست، چسبیدن به این نوع برداشت از حاکمیت طبقه کارگر از نظر من اشتههی ‌ست نه بخشودنی.

      موفق باشید

      دوست داشتن

      • اصلاح

        در کامنت بالا نویسنده کتاب «استالین، تاریخ و انتقاد یک افسانه سیاه» Stalin-Geschichte und Kritik einer schwarzen Legende اشتباها لوچیانو کانفرا ذکر شده که فقط مقدمه بر کتاب نوشته. نویسنده «دومینیکو لوسوردو» Domenico Losurdo می‌باشد.

        دوست داشتن

        • سپیده says

          خواندن این کتاب در مورد اشتباهات در حکومت شوراها، بی فایده نخواهد بود:

          Hat der Sozialismus Zukunft? Band I
          Wann und warum der Sozialismus in der Sowjetunion scheiterte
          ISBN 3-928666-21-5

          دوست داشتن

  4. سیاهه says

    رهگذر هم بخواند!

    چه خوب بود آنزمان ها، رفیقی این چنین بما آموزش میداد:

    «…هرگونه ستایشی از جنبش خود به خودی، هر تلاشی در جهت سوق دادن جنبش کارگری به سطح موجود آگاهی به خودپوئی، هر تلاشی برای بی اعتبار کردن نقش رهبری و سازماندهی حزب مارکسیستی ـ لنینیستی، از سنگر ارتجاع امپریالستی و ضد انقلاب سر در می آورد.
    این درسی است، که تمامت تاریخ جنبش کارگری، بویژه تاریخ انقلاب سوسیالیستی و ساختمان سوسیالیسم بما می آموزد.»…
    نقل از خود پویی و خود آگاهی و آگاهی طبقاتی… با تغییری جزئی ازمن«به» و «بما»
    گویا اکنون آنرا فراموش کرده است.
    من در مورد خود میگویم: «پیری هم بد دردی میباشد»
    رهگذر من منظورم خودم میباشد لطفا دچار رنجش نشوید ! گویا من از نظر سنی ارشد باشم. در گذشته های دور ارنست بوش سرودی را میخواند، بنام Vergessen من همیشه فکر میکردم، چرا برایش اینقدر اهمیت داشته است. اکنون قدر جوانی را که در اختیارش گذاشته بودند تا اورا کمک ذهنی کند را می فهمم.
    تن درستی و موفقت شمارا در راه (شاهد از شما)…« سازماندهی حزب مارکسیستی ـ لنینیستی،…» یا بهتر بگویم «اتحاد کمونیستها و احیای حزب توده ی سالهای ۲۰» با کوشایی بیشتری را، برای آن رفیق را آرزو دارم.
    با رفقا به از آن باش که هستی! اینرا هم به رفیق خوبمان جف پا میگویم! البته بدون اینکه «پرنسیب فروشی» کنیم و لبه های تیز و بُرای مارکسیسم لنینیسم را ضعیف و یا زیر پا بگذاریم.

    دوست داشتن

  5. عصر قیم بازی گذشته، نه فقط برای آقای شیری!

    «شما چه کاره لنین هستید؟ چرا خودتان را وکیل و وصی لنین قلمداد می کنید؟ چرا مثل روحانیت ادیان آسمانی خودتان را نماینده و وکیل خدا می پندارید و خودتان را موظف به اجرای فرامین آن می دانید؟»

    اینگونه «سوالات» را بهتر است بخود خطاب کنید: من چه کاره لنین، استالین هستم؟ چرا خود را وکیل و وصی‌ ….

    آنچه از این جمله و بخشهای زیادی از مقالات و ترجمه‌های شما متراوش است، هسته اصلی‌ طرز فکر شخص استالین و مریدان گذشته و حالش می‌باشد: استالین خود را ***قیم*** خیر خواه طبقه کارگر برای ساختمان سوسیالیسم می‌دانست اینکه طبقه چه می‌گوید، نه مطرح شد نه می‌توانست مطرح شود- بر چسب «ضدّ انقلاب» و عواقبش بر همه روشن بود! متاسفانه این دید با ظاهری دیگر -مخالفت سطحی با «کیش شخصیت»- حتا در دوران «رویزینیست ها» هم ادامه داشت که در واقع می‌توان گفت این **قیم** گری تا تسلیم جنایت بار باند گرباچو با روشی‌ دیگر طبقه کارگر شوروی را به ****بره بی‌ ارداه ای****کرده بود که در مقابل نابودی دستاورد‌های پایه‌ای زندگی‌ و هستی‌ خود مقاومت که نکرد هیچ، حتا تکانی هم نخورد، تا کار از کار گذشت. علت اصلی‌ به نظر من این بود که «قیم» (حزب) همیشه حق دارد! «رفقای حزبی برهبری رفیق گورباچو وقت خیر ما را میخواهند» و الخ …

    انتقاد به عصر استالین و بعد آن توسط چپ های ضدّ سرمایه داری الزامیست- سوای درستی ، نادرستی، نقص و غیره- وگرنه همانطور که شاهدیم، مبلغین امپریالیسم کمافی سابق با کمال میل! این امر را ادامه داده و هژمونی تعریف اینکه کمونیسم که از دیده آنها= استالین=هیتلر می‌باشد، مغزها را مشوش می‌سازد.

    در دست آورد‌های دوران ساز شوروی چه در زمان استالین- صنعتی سازی، شکسته فاشیسم،…- چ بعد از آن- دولت رفاه بی‌ نزیر در تمام تاریخ بشر، کمک به جنبش‌های رهای بخش «دنیا ی سوم»، جلوگیری نسبتا موفق از تجاوز ات امپریالیسم،… هنوز معتبرند، ****اما****: اولین سعی‌ بزرگ ساختمان سوسیالیسم شکست خورده، و آنچه هر نوع اعتبار، یا عدم اعتبار برای این یا آن جناح چپ داشته باید از پایه باز بینی‌ شود، نه برای پریدن از این جناح به آن جناح و اصرار بر صحت یا پیروی از آنها بلکه جهت شناخت کلید اصلی شکست و **طرحی نو**

    استالین، مائو، هوو شی‌‌ مین، آنور خواجه،..چه گوارا…….، اگر زنده می‌بودند از وضع حاضر منزجر شده، از خود میپرسیدند -تک‌تک و در جمع: «خطای من، خطای ما چه بود؟؟؟ آنها نیستند آیا این انتقاد پذیری دارما مرده؟؟؟

    دوست داشتن

  6. سیاهه says

    درود بر رهگدر عزیز،

    رهگذر عزیز همیشه همین طور است وقتی که کسری می آورد، دست بدامان ارواح قدوسه میگردد.
    گویا این رفیق در مقابل توفانیان کسری آورده است که این چنین بدانان نفرین امیرالمؤمنینی میکند؟
    اصولا چرا شما چنین گرایشی دارید که مرا به توفان بچسبانید. طوفانیان راه خود روند و من راه خود را.
    راه من مبارزه ی روزانه در کشور آلمان میباشد. اگر مشکلی با آنان دارید، به سایت آنان رجوع کنید و مشکل تان را با آنان حل نمایید.
    انسانهای با فرهنگ و رفیقانه میباشند و من از جوابهایی که بمن تا کنون داده اند بسیار راضی هستم؛ گذشته از این که بعنوان حزب مارکسیست لنینیست، مانند همه ی دیگر‍‍‍‍‍‍ چنین احزابی، بدانان، و همچنین به شما، احترام میگذارم.

    ای رهگذر، ما کمونیستها اگر نخواهیم فقط درجا بزنیم، فقط یک راه در پیش داریم، آنهم اتحاد تمام نیروهایی میباشد که راه مارکسیست لنینیستی را پویایی میکنند و عزمی جزم دارند تا در پرتو دانش این چهارتن کلاسیکر ها، به امر احیای حزبی طراز نوین ِ لنینی نایل آیند.
    از اینها گذشته، تنها کسانیکه ۱۴ جلد استالین را در۵۰ سال گذشته چاپ مجدد کرده و جلد پانزدهم را هم جمع آوری کرده اند و مجانا در اختیار همه ی پویندگان راه مارکسیسم لنینیسم گذاشته اند، همانا رفقای کا پ د ام ال بوده اند، همانطوریکه چند بار هم اعتراف کردم، منهم در این مجموعه میز و صندلی تدارک میدیدم.(بسایت رفیق، «ارنست آوس» رجوع نمایید)
    درست بهمین خاطر، خواست طرح احیای چنین حزبی را از رفقایی که با آن آشنایی پیدا کرده، وظیفه لازم و ضروری خود میدانم و بارها و بارها، با کوشش خود، سعی در اینراه را داشته ام.
    و این مقدور نیست مگر:
    …«مهم آنست که در تجربه ی روزانه ی خود، این دو داده های متضاد،‌ آنهم با تضادی آشتی ناپذیر را در کنار یکدیگر قرار داده و طبق نــــــه تنها شعور طبقاتی خود، بلکه با آگاهی طبقاتی، آنهم طبقه ی پیشرو مقایسه کرده و حقیقت را دریابید.»
    آرزویم آنست که روزی بثمر رسد و مانند سالهای بیست دارای حزبی مقتدر و منسجم باشیم.

    شما که خوب دیالکتیک را مسلط هستید و چند بار هم با بکار برد آن در چند مقاله، مرا مجذوب دیالکتیک خود کردید، لطفی کرده و آنرا در مورد محتوی گفتمان های بالا هم بکار اندازید تا مارا آموزش دهید و از بیراهه براهی لنینی برگردانید.

    از بر خورد نظریات متضاد است«دیالگو» که حرکت شناخت بجلو انجام میپذیرد. در غیر اینصورت به درجا زدن دچار شده و بازیابی تکامل های نوین اجتماعی در تئوری بعقب میافتد.
    موفق باشید.

    دوست داشتن

  7. خیلی هااگر از استالین فاشیسم زده و امپریایلسم زده دفاع نکنند، روح استالین سپاسگزارشان خواهد بود.
    دفاع بعضی ها از بعضی چیزها مخرب تر از لجن پاشی های بعضی های دیگر است
    اگر استالین زنده بود با توفانیان همان می کرد که امیرالمؤمنین علی با علی اللهی ها کرد:
    همه را از دم گرفت و به چاهی انداخت تا بلکه آدم شوند و بقیه ماجرا که معلوم همگان است.

    دوست داشتن

  8. یک بار نوشتم و خواهش کردم، قسم دادم: شما سوسیالیسم بهتر و بی قربانی تر از آنچه تحت رهبری استالین در اتحاد شوروی ساخته شد، بسارید و بر پدر مخالفش لعنت کنید، مثل اینکه کارگر نیافتاد. باشد. حالا نمی دانم این چه مرضی است که بعضی ها به آن مبتلا شده اند که همه زنده مانده ها و سازندگان سوسیالیسم را دشمن لنین و سوسیالیسم می دانند و مخالفان و کشته شدگان دوره سازندگی سوسیالیسم را دوستان لنین و کمونیستها واقعی! عجیب نیست؟ شما چه کاره لنین هستید؟ چرا خودتان را وکیل و وصی لنین قلمداد می کنید؟ چرا مثل روحانیت ادیان آسمانی خودتان را نماینده و وکیل خدا می پندارید و خودتان را موظف به اجرای فرامین آن می دانید؟ چرا؟ چرا؟ در کجا چریده اید که دنبه به این بزرگی درآورده اید؟ ….بگذریم. حالا بیائید بجای این همه دری- وری گفتن و ارائه آمار و ارقام واهی، عمدتا نقل بمضمون از شیادان غربی، دقایقی چند با خیال راحت و بدون ذغدغه استالین و شوروی، به اندیشه بنشینید، یک تعریف جامع از این «آزادی» که گویا در اتحاد شوروی نبود، ارائه بدهید، حدود و ثغورش را تعیین بکنید، جایگاه آن را در سازمان اجتماعی کار و تولید، در زندگی اجتماعی و فردی مشخص بکنید، تا ببینیم چرا در هر آنجا که به تعبیر شما «آزادی» هست، بیکاری هم هست، بیمسکنی هم هست، فقر و فاقه هم بیداد می کند، انواع فساد، اعتیاد، فحشاء، فرهنگ هرزه و… از سر (حاکمیت) تا پای جامعه (عامه مردم کشور) را هم فرا گرفته ولی در اتحاد شوروی، در جائی که این آزادی مورد نظر شما نبود، هیچیک از این مفاسد برشمرده هم نبودند! الی آخر… بنظر نمی رسد در اینجا مشکل شما استالین و شوروی باشد. چرا که از سایه سر شما، هیچیک از آنها نیستند و نابود شده اند. شما مشکل تان چیست؟ گمان می کنم، مشکل شما ادامه راه جدیدی باشد که بلشویکها در اکتبر سال ۱۹۱۷ بسوی نظم نوین جهانی، لغو ستم و استثمار و مالکیت طبقات مفتخور بر ابزار تولید و زمین گشودند… نمی خواهم مچ گیری کنم، ولی علاقمندم از این مخالفان تاریخی- طبقاتی سوسیالیسم و رهبر سازنده آن(هر دو سابق)، بپرسم: شما که اینقدر میل دارید با برشماری «جنایت بلشویکها» خودتان را مشغول بدارید، آیا در باره پرونده «آفت پزشکی» چیزی می دانید؟ بطور کلی، از وجود چنین پرونده ای خبر دارید؟ اصلا چیزی در این باره بگوشتان خورده است؟ اگر آری، لطفا، دانسته هایتان را مرقوم بفرمائید! اگر نه، لطفا و خواهشا، زبان در کام فرو بکشید، این کیبوردتان (قلم تان) را به زباله دانی بیاندازید. دقایقی چند، بدون دغدغه استالین و شوروی، بدون غرض ورزی و رو ترش کردن، به گفته های صاحب نظران بدقت گوش فرادهید، نوشته هایشان را با حوصله و بدون پیشداوری بخوانید. شاید چیزی از کار دنیا حالی تان بشود…
    داور این بازی «ازادی» و «دمکراسی» امپریالیستی، سوت پایانی آن را کی بصدا درخواهد آورد، من دقیق نمی دانم. اگر شما می دانید، لطفا بی خبرم نگذارید.

    دوست داشتن

  9. سیاهه says

    سیمای عزیز درود بر شما،

    چنین چیزی حتی برفرض محال هم تصورش مشکل است، تا شخصی بتواند از داده های خروشچف تا پوتین را یک شبه، با داده هایی از حزبی بنام بلشویک که یکبار خروشچف آنرا ۶۰ در صد و یکبار هم ۴۰ در صد تصفیه نمود، تعویض نمایید.

    باد آورده را باد میبرد.

    مهم آنست که در تجربه ی روزانه ی خود، این دو داده های متضاد،‌ آنهم با تضادی آشتی ناپذیر را در کنار یکدیگر قرار داده و طبق نه تنها شعور طبقاتی خود، بلکه با آگاهی طبقاتی، آنهم طبقه ی پیشرو مقایسه کرده و حقیقت را دریابید.
    این است که برای آزادی بشریت از ستم و جنایت طبقاتی لازم و ضروری است. که اکنون اکثریت ستم های طبقاتی به جنایات طبقاتی تبدیل گردیده و سالیانه ده ها و شاید هم صد ها میلیون قربانی قانونی، عادی، بی صدا(مرگ فقیر و ننگ ثروتمند هر دو بی صداست!) بر جای میگذارد.
    حتی اگر سالیانی دراز بطول انجامد.
    من مطمئنم که جوینده یابنده بود.
    موفق باشید

    دوست داشتن

  10. سيما says

    سياهه محترم سلام. من اگر به فرض محال با همه کامنت شما موافق باشم امًا با اين قسمت «..اکتسابي ميباشد و ميتواند از شخصي چون قراگوزلو بعاريه گرفته شده باشد.» 100% مخالفم. من فقط سه چهار تا از مثلأ مقاله های اين حضرت را خواندم و حسابي خنديدم و اگر بگويد الان روز است من مطمئن مي شوم که شب است. اين دانشمند حال آن طوطي پُرخوری را دارد که جويده های هزار بار جويده را فقط بار ديگر درهم مي جود و بعد به خورد چندتا بچٌه محصٌل از همه جا بي خبر مي دهد. فکر کرده چپ و مارکسيسم هم همان بازار مکٌاره رژيم يا سبزی فروشي است که هر کس بنجول فروشي کند اين بيايد دستِ چندم تکراری اش را بفروشد و صدای کسي درنيايد. نه جناب سياهه اطلاعات من اگراکتسابي باشد از اين يکي نميتواند باشد. اصلأ حيف وقت نيست که اين را به حساب بياوريم. قول مي دهم که خيلي هم خوشحال است و افتخار مي کند که من و شما اسم او را آورده ايم. برای او مهم اين است که اسمش در بازار بيايد فرقي نميکند که افشاگری و مسخره کردن او از طرف آگاهان باشد يا چاپلوسي بچٌه محل و دوتا بچٌه محصٌل باشد

    دوست داشتن

  11. سیاهه says

    با عرض پوزش، نام نویسنده نادقیق است:
    نام نویسنده «آلکسیس فیدرف» میباشد و نه آفیدرف!
    کتابی است که جنگ پارتیزانی را در مناطق اشغالی توسط فاشیست های آلمانی را تشریح مینماید.
    نویسنده که خود افسر ارتش سرخ میباشد، با زبانی ساده و گویا دست بروانشناسی جامعه زده و انسان شوروی را بخوبی مجسم مینماید.
    این افسر ارتش سرخ به مقام ژنرالی رسیده و دو بار مقام «قهرمان شوری» را، بخود اختصاص داده است.
    این کتاب از سانسور خروشچفی ها گذشته است.
    « Das Illegale Gebiets komitee arbeitet -A. Fjodorow»

    دوست داشتن

  12. سیاهه says

    نادر و سیمای عزیز،
    بطوریکه میتوان از گفتگوهایتان برداشت کرد، شما از تاریخ گذشته اطلاعی ندارید و یا نوشته هایی که در اختیارتان قرار داشته و یا هنوز هم قرار دارد، متعلق به تحریف و تقلیب کنندگان تاریخ، میباشد.
    اگر استالین به چکسلواکی حمله کرده باشد. و مردم چک را از حقوق خود محروم کرده باشد؛؟ من هم بشما حق میدهم! !!!!
    قدری به اتفاقات گذشته رجوع کنید، خواهید دید که استالین نعشش هم در این زمان پوسیده بوده است.

    شما حتی بخود زحمت نمیدهید که نوشته ی «رهبان» را بخوانید و مستقیما آنرا نقد نمایید! چرا این کار را نمیکنید، من جز راحت طلبی و اصرار در بی خبری خود چیز دیگری نمیبینم.
    من یکبار دیگر آنرا تکرار میکنم، تا شاید شما مساله ی مطرح شده را بررسی نمایید و سپس ادعای حق بجانبی نمایید.
    نقل از دیدگاه راهبان:

    «ترتسکیستی در کتابی صدها صفحه از جنایات استالین بر شمرده بود، در خاتمه نوشته بود،‌ این مردم احمق شوراها(که این صد ها صفحه جنایات بر آنان روا داشته شده بود)، زمانیکه خبر مرگ دیکتاتور را شنیدند، چنان بخیابانها گریان هجوم آوردند که ۵۰۰ نفر «له»‌ شده و مردند.
    شاید اینها هم «نظر زدگی استالینی» بوده است که ۲۵۰ میلیون به چنین حماقتی دچار شده بودند؟
    افرادی چون فولادی ها بلافاصله جواب خواهند داد که هیتلر هم خیلی ها برایش «هایل زیگ» میکشیدند. این است آنچه این هوچی گران در چنته دارند.
    چنین افرادی حتی حاضر نیستند که پروتکل های کشور امپریالیستی آمریکا، توسط سفیرش در دادگاه های مسکو را بخوانند و فقط بلدند از رنگین کمانهای ضد شوروی رونویسی نمایند.»…

    آیا شما انسانهای کشور شوراها را سفیه میدانید، یا اینکه قبول دارید که هرکدامشان از پرمسولیت ترین سیاستمداران غرب بسیاست و علم طبقات و بخصوص بمبارزات علمی ِ طبقاتی تسلط داشته اند که خود اعتراف روزنامه های غرب، در آنزمان بوده است.

    چگونه میشود که این رهبر این چنین مورد علاقه ی ساکنین کشور شوراها بوده است؟
    چرا شما به پروتکل های گذارش سفیر ام.آمریکا، در باره ی دادگاه های مسکو، که چهار سال، آری چهار سال بطول انجامید رجوع نمی نمایید؟

    چرا خاطرات این سفیر را که با وکیلی در این دادگاه چهارساله شرکت میکرده است نمی خوانید؟ تا مساله ی یاران لنین(زنییوف، بوخارین، ترتسکی و…) برایتان روشن شود؟

    چرا به گفته های بوخارین در دادگاه مسکو که سفیر آمریکا هم آنرا بازگو مینماید را نمیخوانید، تا از توطئه ی ترور و قتل رفیق کیریوف و مجروح کردن لنین، آگاه شوید؟
    چرا به کلیه عمل کردهای حزب بلشویک شوروی در زمان رهبری استالین رجووع نمی نمایید، و چرا اطلاعات شما فقط رنگین کمان های غربی و دلقکی بنام خروشچف و برژنف، و قلمزنان آنان را انعکاس میدهد؟

    این اسناد همگی موجودند. چرا رهبر حزب کمونیست روسیه در دوما دست به تجدید شخصیت استالین زده است؟ چرا پوتین از زمان استالین شاهد و ارقام می آورد؟…
    چرا قانون اساسی کشور شوراها و چگونگی انتخاب شوراها و دولت و نمایندگان ِ‌ کشور شوراها را مطالعه نمیفرمایید تا ببینید که اشخاصی این چنینی که شما تصور میکنید حتی یک لحظه هم نمیتوانستند بر راس کشور شوراها قرار گیرند؟

    زیرا تحت رهبری استالین هر کارگر و زحمتکشی خود را در حکومت شریک میدید!

    زیرا پس از هزاران سال برای اولین بار این افراد، خودرا در دنیای نوینی یافته بودند، که برای اولین بار، زحمتکشان همه چیز بودند و در مقام مقایسه از همه ی کشورهای دیگر در سرتاسر تاریخ بشریت، خود را آزاد تر و بعنوان یک انسان پر ارزش تر مییافتند!

    آیا اینقدر فهم مطلب مشکل است؟ یا تبلیغات ۶۰ سال ِ مداوم ِ افرادی که شما بدانان ادا میکنید که به گرداب رویزیونیسم با تز های زندگی مسالمت آمیز…و حزب تمام خلقی افتاده بودند، شمارا هنوز به این عدم تحقیق و بازیابی حقیقت در اسناد موجود، مجبور مینماید.

    من بشما قول میدهم ماهی را هر زمان از آب بگیرید تازه است.

    در اینجا مساله، مساله ی استالین نیست. اینجا مساله دست آوردهای نیروی پیشرو جامعه ی شوراها تحت رهبری حزب بلشویک شوروی است که شما زیر سوال میبرید و خطِ باطلی بر تمام آن میکشید.
    مساله مساله الکتروفیکاسیون کشور شوراها میباشد.
    مساله مساله ی صنایع سنگین، صنایع پولاد سازی میباشد
    مساله مساله ی اتحاد طبقه ی کارگر با دهقانان میباشد
    مساله مساله ی کلکتیوهای کلخوز ی و سخوزی میباشد
    مساله مساله ی جنگ دوم و گروه ترتسکیست ها و دریافت وجوهی از آلمان جهت بشکست کشیدن حکومت شورا ها میباشد

    هرگز از خود سوال کرده اید، چرا آدولف هیتلر در کتاب خود «رزم من» به ژنرالهایش کتابهای ترتسکی را توصیه میکند که وی از آنها مبارزه بر علیه بلشویکی را فرا گرفته است.

    در موارد بر شمرده ی بالا، سند باندازه ی کافی موجود است. فقط بایستی به آنها رجوع کنید.
    ملکه ی مادر(محمد رضا پهلوی)، در خاطراتش از کنفرانس تهران، درمورد ِ استالین را بخوانید
    کتاب «کمیته زیرزمینی کار میکند Das Illegale Gebiets komitee arbeitet -Afjodorow» که از سانسور خروشچف و برژنفی ها گذشته است را بخوانید، باشد که در باره حکومت شوراها و رهبر آن چیزی دستگیرتان شود.
    پروتکل های کنگره های حزب بلشویک شوری را مطالعه فرمایید، تا به چگونگی داده های آن زمان پی ببرید.
    بطوریکه میتوان فهمید اطلاعات شما بر خلاف فولادی ها،‌ اکتسابی میباشد. و میتواند از شخصی چون قراگزلو بعاریه گرفته شده باشد.
    ولی آقای فولادی با پای خود راه میرود، شخصی است که آگاهانه حکومت شوراها را رد میکند ولی مانند شما قادر به هجو گویی در مورد اعمال و کردار حزب بلشویک شوروی نیست و چنین کاری را نمیکند، بلکه خوراک تئوری برای یاوه گویی های قراگوزلوها بهم میبافد.
    آرزوی موفقیت در تحقیقی نو برای شما ها دارم.

    دوست داشتن

  13. من نميدانم چرا فهيدن فارسي سليس خانم سيما برای بعضيها اينقدر مشکل است. او نه از پوتين دفاع کرده نه از آزادی غرب. او گفته که وضع معاش درآن اردوگاه خوب بوده اما آزادی و دمکراسي در دورا ن استالين پايمال شد. بعضيها از مزايای غرب و سوشال استفاده ميکنند اما تا با انتقاد روبرو ميشوند طرف را غربزده ميدانند. اعدام ميليوني کمونيستها و کارگران و دوستان لنين توسط حکومت استالين ٬ همکاری دولت او با حکوتهای مستبد٬ حمله به چک٬ فضای شديد امنيتي در اردوگاه ٬ نگراني لنين از قدرتگيری دم و دستگاه استالين و غيره دروغ غرب است؟

    دوست داشتن

  14. سیاهه says

    با درود بر خانم سیما،
    در مورد آزادی، جالب است که بدانید:
    روزی در اخبار کانال دوم شب آلمان شاهد نمایش گفتگوی خبرنگار ZDF، با مردم در مسکو، در زمان رییس جمهوری آقای پوتین بودم.
    خبر نگار، سوال: (از خانمی قریب ۶۰ ساله، بعنوان رهگذر از کنار تظاهراتی در مسکو):
    شما اکنون میتوانید آزادانه تظاهرات نمایید و هر چه بخواهید اظهار دارید. نظراتان در مورد این آزادی چیست؟
    خانم رهگذر جواب داد:
    در گذشته همگی خانه داشتیم، ولی امروز «آزادیم» بخاطر نداشتن خانه تظاهرات کنیم.
    در گذشته همگی شغل داشتیم، ولی امروزه بخاطر بیکار بودن «آزادیم» تظاهرات کنیم.
    در گذشته …
    یک قرص سردرد که نداریم، چه رسد به پزشکی که در گذشته داشتیم
    عدم امکان تحصیلات نوجوانان، در خوانواده ی من…
    ….
    ….
    … شمرد و شمرد!
    در خاتمه با اشکی در چشمانش گفت ولی بغیر از تعداد کمی افراد هم از این «آزادی» استفاده نمیکنند، زیرا از ابتدا میدانند که این تظاهرات، اثری ندارد! همچون که در کشورهای غربی نداشته است!
    البته این نظر من نیست. این را خانمی با تجربه ی زندگی، فی البداهه اظهار داشته است و با تمام سادگی بسیار گویاست.
    من بدان اضافه میکردم: در زمان استالین آنقدر آزاد بودند که در اواخر الزام به حاظر و غیاب کردن در کارخانه ها و دیگر شغل های فکری بوجود آمده بود. و به کارکنان ِ امزوز اینجا و فردا آنجا در آمده بودند.
    اینرا فقط یک کارگر میتواند در غرب معنی اش را بفهمد! باهتمال زیاد من و شما ابعاد آن را حتی متصور نتوانیم شد.
    خانم های دوزنده ساعت گیری میشود که مدت ۳ دقیقه دست شویی شان بیشتر طول نکشد، در غیر اینصورت از مزدشان زده میشود! بفیلم ِ قیام خانم های خیاط در کشور فرانسه سال ۱۹۶۸ رجوع فرمایید.(پس نمایشی از مبارزات آنان)! چه خوب است اگر فیلم های مستند کارگری را مجله محترم هفته بتواند در اختیار خوانندگان قرار دهند.

    زیرا در اتحاد جماهیر شوروی مالک ابزار تولید، اجتماع بوده است.
    در صورتیکه در غرب تعریف کارگر طبق تعریف انگلس و علم اقتصاد سیاسی کنونی، کارگران فقط با فروش نیروی کار خود امکان زنده ماندن دارند و از خود هیچگونه وسایل تولیدی ندارند.

    البته در زمان حکومت هلموت کهل و سپس شرودر و سبزهای آلمان، برای از بین بردن ِ حق کار و دیگر مزایایی که تا زمان وجود آلمان شرق،(نیمه سوسیالیستی نیمه سرمایه داری در اواخر) هنوز کارگران ِ غربی از صدقه ی سر آنان، از آنها بهره میبردند، اجازه داشتند که«من، شرکت سهامی» کارگری تاسیس نمایند!! که نامش به آلمانی Ich AG بود.

    این ایش آگه «من شرکت سهامی» همیشه پس ازمدت کوتاهی ورشکست میشد و صاحبانشان از دریافت حق بیکاری که سه سال بدانان تعلق میگرفت، محروم میگردیدند و صندوق بازنشستگی اکثرا خرج قروض به بانک میگردید و بایستی از نو مانند یک کارگر تازه فارق شده از دوران نوآموزی، با اندوخته ای صفر، شروع میکردند!
    آری این افراد میبایستی از بانک پول قرض کرده و بیل و کلنگ خود را خود تهیه میکردند.

    من بشما حق میدهم، از این آزادی ها در غرب بسیار زیاد است.
    و اکثرا از ام.آمریکا رونویسی میشود.

    در این کشور اگر شخصی تصادفی بنمایید و بیهوش باشد و فاقد «کارت اجتماعی؟ Social Card» و یا چیزی شبیه به این نام باشد، پس از غارت اعضای بدن، بصورت چند صد نفری با بردوزل (تراکتور زمین کن) در گود های حاضر شده ریخته میشوند.
    اینهم کشور ِ با آزادی بینهایت که سرمایه داران اروپایی با کمال میل از آن نام میبرند! ولی برای مشتی میلیونر که حتی بارگاه (قبر) سگ هایشان، بسیار گرانتر از خانه های ثروتمندان ما میباشد.

    دوست داشتن

  15. آقایان و خانمهای دشمن تاریخی- طبقاتی استالین و سوسیالیسم ساخته او، شما را به ارواح اجداد بزرگوارتان قسم می دهم بروید از آمریکا، انگلیس، فرانسه… و اقمارشان بخواهید اجازه بدهند سوسیالیسم بهتر از سوسیالیسم شوروی بسازید، آزادیهای فردی و حقوق بشر، از جمله حق داشتن کار، مسکن، تحصیل، بهداشت و طب رایگان برای همه را اجرا و رعایت بکنید، تمام مفاسد اجتماعی مثل اعتیاد، تن فروشی، ولگردی و خانه بدوشی را بر اندازید و سپس، پدر مخالفش را دربیاورید. چه کسی مانع شماست؟ این چه وضعی است که هر کس که از نه نه اش قهر می کند، به استالین و شوروی فحاشی می کند؟ این بازیهای دمکراسی و حقوق بشر اگر ناظر بر رعایت حداقل موارد فوق نباشد، بدرد کدام گدا- گرسنه، ولگرد- خانه بدوش نباشد، به درد عمه چه کسی می خورد.
    بزبان عامه فهم نوشتم تا کم سوادان حالیشان بشود. از محضر استادان صاحب نظر پوزش می خواهم.

    دوست داشتن

  16. رهبان says

    سرکار خانم سیما،
    خانم شعله شاهدی از آقای کامنت نویسی بنام کیوان ، که دچار بدبینی و وازدگی سیاسی (رزیگناتسیون) شده بوده است را بعنوان شاهد آورده است: …«انسانیت بتواند از رنجها و مصیبت‌های جامعه طبقاتی رهایی یابد حتمی نیست»
    و سپس سوال کرده است که چرا نباید حتمی باشد؟
    شما مثل اینکه بسیار دچار سردرگمی شده اید که چرا شعله، نشان داده است : « در مدت ۱۳ یا ۱۵ سال در کشوری که تحت حکومت اتحاد جماهیری از شوراهای مختلف که اکثرا حتی زبان یکدیگر را نمیفمیدند، را از ۵۰۰ سال ماقبل تاریخ، به بهشت برینی، رهنمون سازد که تمام دنیای غرب بدان اذعان داشته و هنوز هم دارد. که شما نظرتان چیز دیگریست؟
    مائوتسه تونگ پس از پیروزی انقلاب و آزادی ۸۰۰ میلیون انسان و گذشت سالیانی چند گفت ما تازه یک قدم برداشته ایم، برای بلشویک شدن فرسنگهای زیادی در مقابل داریم. و مقالات متعددی در بزرگداشت استالین نوشت.
    منتهی سیاهه کمک لطفی کرده اند و موارد بسیار زیادی را که این همه خلقها با سلیقه و فرهنگ های مختلف، در کناریکدیگر خلق کرده اند را، بشمارش در نیاورده است و فقط به گفته های شعله کفایت کرده است. «بخصوص همان نگاه «استالینیستی»» تو بخوان نگاه حزب بلشویک شوروی با کمیته ی مرکزی سیصد نفری به «امر نان و آزادی و دموکراسی» را بیشتر بر نشمرده است!
    افرادی چون شما و مراد فولادی ها همیشه از حقوق بشر و آزادی آمریکا و اروپا دم میزنید. حد اکثر برای شما اختلاف طبقاتی د رآنجا زیاد است و آنهم بی خیال ماکه وضعمان خوب است !
    اشکال گرفتن افرادی چون شما به شعله ها، این است که اول میگویید «دیوار موش دارد موش هم گوش دارد وسپس، شروع میکنید که برای دیوار گوشهای فراوانی بیابید.
    زهی بیسوادی. جملات شعله چه ربطی به استالین دارد که هر ننه قمر از ننه قهر کرده ای، هنوز الف یاد نگرفته شروع به فحاشی به استالین میکند، بجای اینکه مدرک ارائه نماید که سوسیالیسم تقدیمی، برای مثال به کشور آلمان سوسیالیسم نبود!
    گویا شما خیلی از تاریخ عقب تشریف دارید. استالین زمانیکه ارتش سرخ در جلوی قصرزیر زمینی(بونکر) هیتلر، ۷۰۰ قربانی داد و تقریبا با جنگ تن به تن، با دادن تلفات زیادی آلمان را از شر نازی ها نجات داد، (بر خلاف انگلیسی و آمریکایی ها که شهر ها را با بمباران خود با خاک یکسان میکردند) بر دروازه شهر بعنوان فرمانده کل ارتش سرخ شوروی، کتیبه ای را نوشت «دیکتاتور ها، مانند هیتلر ها می آیند و می روند ولی آنچه میماند خلق آلمان است»! تنها مردم شهر برلین ۱۰ روز از نان ارتش سرخ تغذیه میشد!
    اگر شک دارید بگویید تا لینک فیلمی که از آن گرفته شده است را برایتان ارسال دارم.
    باز هم زهی بیسوادی. استالین باز هم بعنوان فرمانده ی کل ارتش سرخ شوروی پس از پیروزی، به کمونیست هایی که دست اندر کار فعالیت، جهت اداره ی آلمان شرق شدند، پند داد «شما اجازه ندارید که حکومتی کمونیستی تاسیس نمایید، باید با کار خود مردم را جلب کرده و آنانند که شمارا باید برای حکومت برگزینند» (شاهد ها بمفهوم)! ولی آنان کار دگر کردند!
    حال شخصی از خواب تاریخی تازه بیدار شده و ادعا میکند که چرا نیم سوسیالیسم، آنهم به اقمار خود، تقدیم کرده است.
    شما باز هم راهی بس خطا میروید! زیرا شما بر خلاف مقاله نویس، اتحاد جماهیر شوروی را از سالهای ۵۳ ببعد هنوز سوسیالیستی میدانید. و اعمال امپریالیستی این امپراطوری را نیمه درست، آنهم نه غلط میدانید. این عیب از شماست.«به سوال انتشاراتی برتولت برشت و جواب برشت در ۱۹۵۳ رجوع فرمایید یا اینکه برشت هم بی شعور است)
    به نطق تاریخی انورخوجه در همان کنگره ی بیستم، رجوع نمایید، تا شاید خواب از چشمانتان بپرد. گزارش مخفی خروشچف در کنگره بیستم،‌ پس از چهل سال برای اولین بار بگوش مردم کنونی کشور روسیه رسانیده شد، خروشچف و برژینف و دیگران، از تصور این دانستن، شلوارشان را پر کرده بودند!
    شما تازه بدان اضافه کرده اید که میدانید معیشت خوب بوده است، آنهم تقریبا، ولی آزادی و دموکراسی بد بوده است. خانم عزیز، آزادی مردم آلمان شرق، چه ربطی به استالین داشته و یا دارد، دیوار را چه کسی دستور کشیدنش را داد، چه کسانی همه جا جار زدند که ما و آمریکا با یک حرکت انگشت هر کشوری که بخواهد جنگی را سبب شود چه از طریق قیامی انقلابی و چه آشوب، اورا از روی نقشه محو میکنیم.(خروشچف و کندی)
    در زمان استالین یک ساعت نیروی کار کارگر شوروی با یکساعت نیروی کار کشور آلمان و چکسولواکی… که شما اقمار مینمامید، مبادله میگردید. اینقدر مساوات و دموکراسی در تاریخ دیده نشده بوده است و تا برپایی حکومتی کمونیستی نمیتواند دوباره بوجود آید.
    چرا کارکرد های خروشچف و اصحاب را بپای استالین مینویسید. گویا شما دیر از خواب بیدار شده اید. حتی عموسام هم دیگر چنین هجویاتی نمنینویسد. حتی سرمایه داران روسی، همان اولیگارش ها هم چنین هجویاتی نمینویسند.
    آزادی در کشور شوراها چنان بالا بود که جوانان در کنگره ها یقه استالین را گرفته و بازخواست میکردند و تقریبا با تشر خواستار دانستن تضادی که کشف کرده بودند، بودند. به پروتکل های کنگره های حزب بلشویک شوروی رجوع نمایید.
    خانمی تن فروش از گذشته که بخاطر بی احترامی به کلخوزها، پس از روشن شدن که چقدر کلخوز پرفایده است،‌ خواسته بود در آن شرکت کند، ولی راهش نداده بودند،‌ مستقیما به استالین نامه نوشت. در کدام کشور چنین پدیده ای تاکنون موجود بوده است که جواب یک فاحشه را رییس یک مملکتی شخصا بدهد. همین حالا در همین آلمان نامه ای به مرکل بنویسید و از وضع تحصیلتان شکوه کنید، ببینید که چه و از چه شخصی جواب میگیرید!
    ترتسکیستی در کتابی صدها صفحه از جنایات استالین بر شمرده بود، در خاتمه نوشته بود،‌ این مردم احمق شوراها(که این صد ها صفحه جنایات بر آنان روا داشته شده بود)، زمانیکه خبر مرگ دیکتاتور را شنیدند، چنان بخیابانها گریان هجوم آوردند که ۵۰۰ نفر «له»‌ شده و مردند. شاید اینها هم «نظر زدگی استالینی» بوده است که ۲۵۰ میلیون به چنین حماقتی دچار شده بودند؟
    افرادی چون فولادی ها بلافاصله جواب خواهند داد که هیتلر هم خیلی ها برایش «هایل زیگ» میکشیدند. این است آنچه این هوچی گران در چنته دارند.
    چنین افرادی حتی حاضر نیستند که پروتکل های کشور امپریالیستی آمریکا، توسط سفیرش در دادگاه های مسکو را بخوانند و فقط بلدند از رنگین کمانهای ضد شوروی رونویسی نمایند.
    این جنگ مرگ و زندگی مابین این ضد لنینی ها و ضد استالینی ها و شعله ها و رهبان ها … تا پیروزی کامل کار زنده بر کارمرده ادامه خواهد داشت.

    دوست داشتن

  17. سيما says

    جناب رهبان محترم اگر شما کامنت کوتاه مرا با دقت و بدو ن تعصب مي خوانديد احتياج به اين همه عصبانيت و نوشتن توضيحات اضافي اشتباه از طرف شما نبود. بله من هنوز همان کامنتم را تکرار ميکنم . اضافه هم مي کنم که اگر مردم آن کشورهای اقماری انتخابي کردند سوسياليسم را انتخاب کردند نه فقط نصف سوسياليسم را . بله منهم معتقدم که در شوروی و کشورهای اقماری وضع معاش به نسبت خوب بود و برای همه امکان کار و مسکن و معيشت تقريبأ بود اما وضعيت آزادی و دمکراسي خراب بود . نصف سوسياليسم از بين رفته بود و مردم ناراضي را مجبور کرد که واکنش نشان دهند اما متأسفانه از چاه به چاله افتادند. اگر اسم کشوری را سوسياليست مي گذاريد بايد خصوصيات سوسياليستي را هم داشته باشد وگرنه مي شود مثل کشورهای ديگر که يک بخش را فدای بخش ديگر ميکنندو مثل کشورهای سرمايه داری که چيزی به اصطلاح از آزادی دارند اما اختلاف طبقاتي زياد است. سياست استاليني اردوگاهي در مورد آزادی و معاش که در همان نقل قول اول مقاله آمده به خوبي نشان داده که شوروی هيچ واکنشي به استبداد زياد کشورهای آسيا و آفريقا و ديگر همدستانش نشان نمي داد و اينطوری آزادی و دمکراسي در آن کشورها از بين رفته بود. اين سياست با دولت های پوپوليستي و حتي ارتجاعي روابط نزديک و حسنه ای داشت و اهميتي به سرکوب آزادي ها نمي داد

    دوست داشتن

  18. رهبان says

    خانم محترم سیما – خانم شعله نظرش کاملا درست است،

    اولا در زمان لنین و استالین کشور اقماری وجود نداشته است.
    نظام های سوسیالیستی هم در کشور چین و کشور آلبانی، که خود خود را از یوغ فاشیسم درنده نجات داده و آزاد کردند، اهالی این کشورها خود نظام سوسیالیستی را انتخاب کردند.
    کشورهای اقماری مورد نظر حسودانه و سرمایه دارانه ی شما، پس از شکست آلیانس کشورهای سرمایه داری، که تقریبا تا قطعی شدن شکست فاشیسم هیتلری در استالینگراد، قبل از کنفرانس تهران، که حتی برای مردم عادی جهان روشن شده بود، همراه با تمام کشور های متروپل، بدون استثنا بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم مانند فرانسه و آمریکا، برای پشت جبهه ی هیتلری کارمیکردند؛ همگی قبلا سرمایه داری بوده و از چند چون نظام سرمایه داری بخوبی مطلع بودند و پس از شکست فاشیسم، خود حکومت برای خود بر گزیدند.
    اکنون هم بر همه ی اهالی این کشورها مانند روز رو شن است که نظام رویزیونیستی که بعد از آمدن خروشچف توسط برادر بزرگتر به این کشورها تحمیل شد، حتی هزار برابر، بر وضعیت کنونی آنان برتری داشته است.
    هلموت کهل چرا گفت: این احمقها(اکثریت شرقی ها) حالا هم دوباره خواهان برگشت همان نظام اند! در شرق آلمان اگر انتخاباتی آزاد صورت پذیرد مردم اکثرا دوباره همان نظام را (طبق پرسش تلویزیونی و شمارش تلفن ها) انتخاب خواهند کرد.
    کارل مارکس بعنوان فرد دوم محبوب آلمانیها در غرب و شرق انتخاب شد. که اکنون هم آثارش بعنوان مرثیه فرهنگی جهان برگزیده شد.
    این کشورهای «اقماری شما» در مقام مقایسه با کشورهای دربند (مستعمره و یا باصطلاح آزادِ نیمه مستعمره، در آسیا آفریقا و لاتین آمریکا، نه تنها آزاد تر، بلکه در همان اوان از نظر سطح زندگی در مقام مقایسه با چنین کشورهایی جلو زده بودند.
    سوما پس از آمدن خروشچف و تغییر ماهوی نظام کشور شوراها، همانطور هم که از خود مقاله بخوبی قابل برداشت است، افول چنین کشورهایی بصورت اقمار قابل فهم میگردد.
    حتی خروشچف، آقای اولبریشت را، با نیروی مسلح با آقای هونکر عوض کرد. همانطور که یکبار ۶۰ در صد و بار دیگر ۴۰ درصد از حزب بلشویک شوری را تصفیه نمود و جانیان ودزدان را از زندان آزاد و همچون جانیان عمل کننده ی کنونی در سوریه وارد میدان برای از بین بردن قدرت کارگران کرد.
    شما در مورد نقاط بر شمرده اگر شکی دارید به تاریخ مکتوبه حتی در کشور های سرمایه داری ِ آن زمان، از انگلیس گرفته تا به آمریکا رجوع کنید، خواهید دید که روزنامه های زمان پیش از جنگ، باین نقاط بر شمرده در بالا اذعان دارند.
    فراموش نگردد، این ننگ بر کارگران نمیچسبد و کاری را که کارگران انقلابی روس تحت رهبری رهبران انقلابی خود انجام دادند، تکاملی است که نه تنها اوباماست سبز ها جلو گیر آن نمیتواند باشد، حتی تمام بانکهای دنیا هم به سرنوشت مختوم خود هم اکنون اذعان دارند.
    شصت سال گذشته ما شاهد چنین نظریات رنگین کمانی بوده و اکنون بعنوان آخرین تلاش های مذبوهانه ی نظام سرمایهداری با آن روبرو هستیم!

    دوست داشتن

  19. همين نگاه استالينيستي به امر نان و آزادی است که آزادی و دمکراسي در شوروی بعد از لنين و کشورهای اقماری نفله شد

    دوست داشتن

  20. سیاهه says

    برداشت از گفتمانی از سایت رفیق گرانقدری در تایید گفته های رفیق شیری:

    شعله
    اکتبر 4, 2013

    کیان عزیز درود،
    شما منظور داشته اید:
    …«انسانیت بتواند از رنجها و مصیبت‌های جامعه طبقاتی رهایی یابد حتمی نیست»
    چرا نباید حتمی نباشد؟
    فکر میکنی پیدا کردن چرخ که یکی از نقاط گرهی در بهبود زندگی انسانها و کمک به تکامل فنون «تکنیک» بوده است، چندین ده هزاره بطول انجامیده است؟
    شما توقع دارید که در عرض مدت فقط ۱۳ سال(از ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۸) یعنی از زمانیکه حتی حکومت اتحاد جماهیر شوروی هنوز روی زین محکم نشده بود{رسیدن به شرایط ماقبل از جنگ اول جهانی} تا شروع جنگ اسپانیا بر علیه اتحاد فاشیستها و زور آزمایی برای شروع جنگ دوم جهانی که در ۱۹۳۹شروع شد، کارگران و دیکتاتوری پرولتری فقط ۱۳ سال زندگی عادی مانند{بورژوازی} بعضی از کشورها، جهت ساخت کشور را در اختیار، داشت؛ {بر تمام مشکلات حل نشده هزاره ای دوران های مختلف انسانی، بیکباره پیروز شود}.
    کارگران با{دموکراسی وسیع خود} یعنی دیکتاتوری پرولتری خود، در پهنه های پزشکی برای همه، داشتن خانه و کاشانه آنهم برای همه( بدون استثنا)، داشتن شغل دلخواه برای همه، داشتن امکان تحصیلاتِ دلخواه، نه برای جوانان، بلکه حتی برای نسل دیروزی خود را فراهم آورده بود. هنوز که هنوز است خیلی از پهنه های روانکاوی و روان پزشکی، بعلت عدم سود آوری، در کشورهای غربی هیچگونه پژوهشی در موردش وجود ندارد، فقط کتابهایی که کشور شوراها تهیه کرده بود در دسترس میباشد. هر کجا که میرفتی(در میان بخش های طراحی و محاسباتی) فقط با دکترهای فنی تماس داشتی که گاهی سن آنان بزوربه بیست و چهار سالگی که دکتری را گرفته بودند، روبرو میشدی. اینها متعلق به پرولتاریا میباشد همچنانکه مارکس هم در سن ۲۳ سالگی دکترایش را گرفته بود و استادش را در این سن، رد کرده بود.
    {زنان برای اولین بار توانستند، نه تنها در انتخابات شرکت کنند بلکه انتخاب شوند! پس از چندی در اکثر پهنه های تکنیک و دیگر توانایی ها پسران را پشت سر گذاشتند، چیزی که دردنیای غرب تصورش براز زنان غربی غیر ممکن بود!}
    بیخود نبود که استالین در میان کارگران استاخانفی که تولید را ۹ برابر یعنی ۹۰۰ در صد افزایش داده بودند، در جشنی برای استخانف گفت«به این رفیق نگاه کنید، آیا شخصی خارق القاعده میباشد، آیا دارای قدرتی ماورای انسانی است؟ نه! این رفیق کارگری عادی است و این دست آورد سوسیالیسم میباشد که زنجیر را از پای تولید پاره و برداشته است (نقل به مفهوم).
    آری در عرض ۱۳ سال کارگران کاری را کردند که سرمایه داران با کشتار و گرسنگی دادن در خانه های «وحشت – مارکس» بر کارگران بیش از ۵۰۰ سال وقت صرف نمودند. بدین خاطر بود که از سالهای ۱۹۳۵ سرمایه داران در نیویورک تایمز و دیگر رسانه های فرانسه و انگلیس… بر طبل جنگ کوبیدند.
    در ثانی تا بحال دیده نشده است و یا من از آن اطلاعی ندارم که شخصی ابداعی کرده باشد و از امروز بفردا شیئی با {کاربردی نوین} خلق نماید بدون اینکه چندین بار اشتباهات خود را برطرف نکند و در حقیقت بدون شکست، با یک آزمایش موفق گردد.
    آقای رنتگن و لاوازیه و دیگر دانشمندان هرکدام ده ساله های زیادی همان ایده واحد خود را دنبال کرده اند تا پس از ده هاسال بدانان دست یافتند.
    آیا این بی انصافی و {آرزوی} خود را از مشکلات مصون دانستن نیست که تو از طبقه ی کارگر {در جهان، چنین} توقعی داری؟

    دوست داشتن

  21. سپيده says

    نویسنده با قدرت نگارش خود توانسته است بخوبی برای چشم و گوش  افراد معمولی،  حقیقت را بازگو و واقعیت را با داده های موجود، بنمایش در آورد. من عمری طولانی و باروری طولانی تری را برای این رفیق گرانقدر خواستارم. باشد تا کسانیکه خود را بنحوی برای محو استثمار انسان از انسان، آزادی و امرمبارزه برای دستیابی به آن را در پهنه ی مبارزات طبقاتKampf der Klassen، از پدران و پدر بزرگان مان بارث برده اند؛ فراگیرند چگونه  در کنار یکدیگر رکاب زده و با کمک یکدیگر با ضرباتی کارسازتر  در این میدان، دشمن را همچون اکتبر ۱۹۱۷  به پایین کشیده و حتی راه ســعادت را نه تنها برای همه ی زحمتکشان، بلکه خودِ این عقب ماندگان از تاریخ، هموار سازند. امید است که این امر مهم صورت پذیرد، در غیر اینصورت، باز هم دورانی دیگر بتاخیر خواهد افتاد، که دودش بچشم همه خواهد رفت!من این مقاله را چاپ و در اختیار دوستان و آشنایان، قرار خواهم داد.تن درستی و سربلندی آن رفیق را خواهانم.سپیده

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.