نظری

کانت و گسست از مونارشي

نادر فتوره چي

منتشر شده در تز يازدهم

در تاريخ تفکر، پاره‌اي از فيلسوفان به‌عنوان «فيلسوفان گسست» شناخته مي‌شوند. فيلسوفاني که دستگاه فکري‌شان را به‌تمامي متفکران بعد از خود تحميل کرده‌اند و راه را بر هرگونه انکار يا ناديده گرفتن دعاوي و ايده‌هاي‌شان بسته‌اند. فيلسوفاني که علاوه بر سيطره انداختن بر کل فضاي تفکر فلسفي پس از خود، منشاء تحولات سياسي-اجتماعي بي‌بديلي نيز بوده‌اند و چه‌بسا بتوان به اعتبار نام‌شان سرنوشت جوامع بشري را به‌قبل و بعد از آنان تقسيم کرد.
به عبارت ديگر، اين متفکران کاري فراتر از نظريه‌پردازي در باب معناي هستي، انسان، خدا و … کرده‌اند؛ آنان جهان واقعي و زندگي روزمره جاري در آن را «تغيير» داده‌اند و تنها در پي «تفسير» آن نبوده‌اند. ازقضا، وجود چنين چهره/نقطه گسست‌هايي در تاريخ فلسفه است که ادعاي مشهور مارکس را به‌شدت قابل درک مي‌کند: «فيلسوفان تاکنون جهان را تفسير کرده‌اند، حال اما مسأله تغيير آن است».[1] بماند که او خود حتي با همين تک جمله و نه ميراث سترگ‌اش در باب تفکر/سوژه مدرن و خلق گفتار راديکال نقد اقتصاد سياسي، در زمره همين متفکران قرار مي‌گيرد.

اين ادعاي او اما اگر از منظري تبارشناختي[2] و نه ديرينه‌شناسانه[3] مورد قضاوت قرار گيرد، مشمول تمامي متفکران پيش از مارکس نمي‌شود. پيشنهاد براي خوانش غيرخطي تاريخ يا به يک معنا حرکت از منطق تقويمي زمان (کرونوس)[4] به منطق انقلابي زمان (کايروس)[5] و البته انگشت نهادن بر نقاط مفقود يا کمتر برجسته‌شده در تاريخ‌نگاريِ متداول، روشي‌ست که مي‌تواند براي مقاومت در برابر وسوسه تن‌سپردن به تز مشهور مارکس راهگشا باشد.[6]

برابر نهادن روش‌شناسي مبتني بر گسست يا همان مدل فوکويي شناخت، در مقابل روش «ديرينه شناسانه»، مي‌تواند نقاطي را به ما نشان دهد که بر اساس آن، نتوانيم حکم او در تز يازدهم را به راحتي بر تمامي «فيلسوفان» پيش از وي تسري دهيم. خوانش انقلابي مارکس جوان از آراء هگل و پيوستن‌اش به حلقه «هگلي هاي جوان»، خود گواه خصلت «تغيير دهنده» فلسفه هگل و کل سنت ايده‌آليسم آلماني است. مارکس خود، فرزند ايده‌آليسم آلماني محسوب مي‌شود. متفکري که پيش از خوانش تاريخ به‌مثابه‌ي «مبارزه طبقاتي» و تقسيم‌بندي آن بر مبناي «وجوه توليد مادي»، متاثر از کانت و هگل يعني دو چهره اصلي اين مکتب در کنار فيخته و شلينگ بود اما به‌ميانجي همين خوانش درخشان انتقادي از تاريخ و مناسبات اجتماعي-سياسي-اقتصادي، آن‌هم به‌لطف تاکيد گذاشتن بر «ماترياليسم تاريخي»، پايان عصر پدران ايده‌آليست‌اش را اعلام کرد.[7]

اين مقاله قصد پرداختن به ‌سير تحول فکري مارکس يا حتي جسارت طرح ادعاي مناقشه در تز يازدهم او را ندارد. حتي قصد، انطباق ديدگاه وي با ميراث ايده‌آليسم آلماني يا دست‌کم تمامي متفکران اين مکتب نيست. ازقضا هدف اين جستار کوتاه، تاکيد بر خصلت تاسيسي نظريه‌ي معرفت‌شناختي يکي از فيلسوفان متعلق به سنت ايده‌آليسم آلماني و به يک اعتبار بنيان‌گذار آن است: امانوئل کانت.

اين‌که نظريه‌ي شناخت ِ شناخت يا همان اپيستمولوژي کانت و در گام بعد، تسري اين نظريه به ديگر ساحت‌هاي مورد توجه او از جمله اخلاق، چگونه جهان تفکر بشري را دست‌خوش «تغيير» زيربنايي کرد، به‌طوري که هرگز نمي‌توان پس از وي، مثلاً به‌شکلي بي‌واسطه از هستي‌شناسي، تئولوژي، اخلاق و زيبايي‌شناسي سخن گفت. بريدن و قطع اميد کانت از هر نوع تفکر هستي‌شناسانه ماقبل از خود، بي‌شک يکي از همان «بزنگاه »[8]هاي اساسي در تاريخ تفکر بشري است. نقطه گسستي که در کانون تلاش‌هاي فيلسوفان پساکانتي براي تبيين ، تدوين، تدقيق و و البته فراتر رفتن از آن قرار داشته داشته است تا سرانجام اين خواست در نظريه پديدار شناسي روح[9] هگل به از بين رفتن مرز ميان «ابژه» و «سوژه» منجر شد و نقطه گسست جديدي در تفکر پديد آورد که مفسران متأخر ايده‌آليسم آلماني با اطمينان از آن به عنوان واپسين انقلاب کبير و بنيادين در حوزه تفکر فلسفي ياد مي‌کنند.

اگرچه که خصلت بازگشت‌ناپذيري و وجه تأسيسي فيلسوفاني چون کانت يا هگل مثل روز روشن است، اما شايد ارجاع به چهره‌ها و نقطه گسست‌هاي مشابهي در خارج از حوزه تفکر فلسفي دعوي اصلي مطرح شده در بالا درباره «فيلسوف گسست» را روشن‌تر کند. مثلاً شکي وجود ندارد که خلق موزيک «آتونال» از سوي شوئنبرگ، جهان موسيقي را از دوران پيش از او که تنها بر مبناي موسيقي «تونال» استوار بود، دچار گسست کرد. يا در نقاشي، بي‌ترديد ولاسکوئز يا واندايک، در مقام خالقان پرسپکتيو، در زمره نقاط گسست تاريخ هنر دو بُعدي قراردارند.

در فيزيک نيز نمونه‌هاي متعددي از اين چهره/نقطه گسست‌ها وجود دارد: کوپرنيک، گاليله، نيوتن و اينشتاين. هيچ‌کس حاضر نيست که پس از انقلاب کوپرنيکي، به‌پيش از کوپرنيک بازگردد، يا مثلاً پس از کشف قانون جاذبه، امکان ناديده‌گرفتن قوانين نيوتوني در نظريه‌هاي فيزيک محال‌شده يا با نظريه نسبيت عام اينشتين، ديگر نمي‌توان به نيوتن بازگشت.

پاره اي از نقاط تاريخي نيز، امکان بازگشت به پيش از خود را از ميان برده‌اند: جنگ‌هاي جهاني اول و دوم ،پيدايش مسيحيت، زايش تفکر در يونان، آغاز رونسانس و افول تفکر کليسايي، انقلاب فرانسه و آغاز مدرنيته از اروپا و …، جملگي نقاط گسستي هستند که بشر با از سر گذراندن آن‌ها و يا درگيرشدن در مناسبات‌شان، هرگز ديگر به زيست پيش از آن‌ها بازنگشته است.

به‌همين اعتبار، تاريخ تحول جوامع بر اساس وجوه توليد مادي نيز -که مارکسيسم کلاسيک از اين روش براي تبيين و خوانش تحولات جوامع بشري سود جسته است- امکان بازگشت به پيش از هر يک از نقاط متقدم را نا‌ممکن مي‌کند. مثلاً نمي‌توان با ورود به دوران سرمايه‌داري مبتني بر انباشت اوليه، از فئوداليسم به‌عنوان يک وجه توليد غالب سخن گفت. يا مثلاً سرمايه‌داري مرکانتليستني قرن 18، با ورود جوامع به دوران انقلاب‌هاي صنعتي پايان يافته تلقي مي‌شود و اين سير تا امروز که سرمايه‌داري فورديستي، پست فورديستي و .. را از سر گذرانده ادامه دارد و نزاع بر سر ناميدن اين دوران کماکان در جريان است.[10]

سواي بحث‌هاي تخصصي در خصوص هر يک از اين رويکردها به تاريخ و نقاط گسست‌شان از مرحله قبلي، مي‌توان بر اين واقعيت صحه گذاشت که هيچ‌يک از اين موارد، امروزه حتي براي مردمان عادي نيز ناشناخته نيستند. حتي ادعاي اين‌که در حوزه تفکر فلسفي، به پيش از کانت، يا به يک معنا به قبل از معرفت‌شناسي او نمي‌توان ارجاع داد، حرف تازه‌اي که نيست هيچ، از قضا آن‌قدر در ادبيات دانشگاهي و ژورناليستي (که اين روزها به‌شدت هم در فرم و هم در محتوا به يکديگر شبيه شده‌اند) تکرار شده که چه‌بسا نوعي دلزدگي را درپي داشته است. دلزدگي‌اي که اي‌بسا تنها به‌ميانجي روش خوانش غيرخطي و تبارشناسانه فوکو از تاريخ بتوان دست‌کم در سطح اين جستار بر آن فائق آمد و راه را براي طرح دعوي اصلي آن يعني تأکيد بر خصلت گسست‌آور فلسفه کانت هموار کرد.

روش‌شناسي فوکو، همان‌طور که در ابتدا هم به آن اشاره شد، بيش از هر چيز از آن حيث مهم است( توگويي خود يک نقطه گسست است) که با طرح مفهوم «اپيستمه» و ادغام حوزه‌هاي معرفت و قدرت، بر هر نوع تاريخي‌گري تخصص‌مآبانه خط بطلان مي‌کشد و با برجسته‌کردن همان نقاط گسست و البته از طريق تاکيد بر تبارشناسي به‌جاي ديرينه‌شناسي، خلق آرشيو به‌جاي رجوع به آرشيوهاي موجود و نيز زدن برش‌هاي عرضي به جاي برش‌هاي طولي بر تاريخ، همه آنچه که «تخصص گرايي» و «علم گرايي» و «تاريخ گرايي» رشته کرده‌اند را پنبه مي‌کند.

به‌پشتوانه اين خوانش بديع فوکو از تاريخ است که چهره کانت را، نه در مقام فيلسوف ِ خالق عقلانيت مدرن يا بنيان‌گذار عصر روشنگري يا پدر ايده‌آليسم آلماني و معرفت‌شناسي و …، بلکه در قامت چهره فيصله‌بخش بر دوران حکومت‌هاي «مونارشي» مي‌توان برجسته کرد. ادعايي که در مواجهه اول کمي شگفت‌آور به‌نظر مي‌رسد. اين‌که چگونه فيلسوفي که خود در اوج دوران اقتدار پروس شرقي که مبتني بر حکومت تک‌سالارانه فردريک کبير بود، و ازقضا در مکاتبات‌اش با بنژامين کنستان، به تأييد حکومت وقت پرداخته، مي‌تواند آن‌هم در حالي که در کشور همسايه يعني فرانسه، يک انقلاب واقعي بر عليه حکومت مونارشي لوئي شانزدهم در جريان بود، به‌عنوان نقطه عزيمت از مونارشي شناخته شود.

قرائت‌هاي رسمي و خطي از تاريخ به ما مي‌گويند که ورود جهان به عصر انقلاب‌ها و از همه مهمتر انقلاب فرانسه، مبداء تحول تفکر بشري در خصوص لزوم پايان‌دادن به حکومت‌هاي استبدادي و پدرسالارانه بوده است. رخدادي سرنوشت‌ساز در تاريخ بشر که هم کانت و هم سه ضلع ديگر سنت ايده‌آليسم آلماني يعني فيخته، شلينگ و هگل از آن با شيفتگي و ستايش ياد کرده‌اند. کانت نيز خود از جمله هواداران پرشور اين انقلاب بود: «چنين پديده‎اي در تاريخ بشر هرگز فراموش نمي‎شود؛ زيرا استعدادي را براي کمال‌پذيري و بهبود در طبع آدمي به‌ظهور رسانيده است که سياست‌مداران حتي به خواب هم نمي‎ديدند».[11]

شکي نيست که کانت در اين ستايش اغراق نکرده است. سير تحولات تاريخي از انقلاب فرانسه به بعد، روز‌به‌روز اهميت اين رخداد را برجسته‌تر کرده است: ظهور حکومت جمهوري، تفکيک قوا، برجسته‌شدن نهاد پارلمان، نوشتن قانون اساسي و اعلاميه جهاني حقوق بشر، مسأله‌ي صدور انقلاب (مشخصا انقلاب آمريکا)، زايش مناسبات مدرن در ساحت‌هاي فردي و جمعي، پايان فئوداليته، زايش متروپول‌ها ومناسبات سرمايه‌دارانه و در يک کلام همه آنچه که انقلاب فرانسه را به‌درستي به صفت «کبير» موصوف کرده است.

مسأله تاثير متقابل انقلاب فرانسه و ايده‌آليسم آلماني، از جمله مقولات پربحث و دامنه در ساحت تئوري‌ست به‌طوري که بسياري از متفکران در خوانش روبه‌پس تاريخ، انقلاب فرانسه را ناشي از انقلاب ذهني‌اي که سنت ايده‌آليسم آلماني در ساحت ذهن و نظر کرده بود، مي‌دانند و بر اين باورند آنچه که فرانسه در قامت يک انقلاب ماترياليستي بدان دست يافت، پيشتر در انقلاب سوبژکتيو آلماني‌ها به دست آمده بود. به عبارت ديگر، خلق سوژه مدرن، نه صرفاً محصول پراکسيس ِ اجتماعي متبلور‌شده در انقلاب فرانسه که ازقضا به‌ميانجي تئوري‌پردازي ذهني فيلسوفان کلاسيک آلمان بوده است.

خوانش فوکويي از تاريخ و متدلوژي مبتني بر ادغام حوزه‌هاي معرفت و دانش و نيز انگشت گذاشتن او بر گسست‌ها به‌جاي پيوستارهاي علت و معلولي، اين امکان را به ما مي‌دهد که در جدال بين تقدم پراکسيس بر نظريه يا بلعکس، اساساً کل اين دوگانه را کنار بگذاريم و از طريق ادغام اين دو و اعلام تفکيک‌ناپذيري آن‌ها، بر ضرورت‌هاي تاريخي که منجر به خلق سوژه مدرن شد، تکيه کنيم.

به عبارت ديگر، در صورت کنارگذاشتن اين تقابل و اصرار بر ضرورت‌هاي تاريخي، مي‌توان مسأله خلق سوژه مدرن را اين‌گونه صورت‌بندي کرد: هر فيلسوف ديگري هم به‌جاي کانت بود از سوژه‌ي آزاديخواه عقلاني مدرن سخن مي‌گفت و هر مردمي به‌جاي مردم فرانسه بودند، دست به انقلاب مي‌زدند.

بدين‌ترتيب، شايد بتوان با مراجعه به يکي از جستارهاي فلسفي متأخر در اين خصوص، که به ميانجي واکاوي معناي سوژه مدرن در گذار از دوران ترور انقلابي به اخلاق کانتي پرداخته است، مسأله را کمي روشن‌تر کرد.

در اين خوانش جديد، موقعيت «سوژگي» آن‌طور که شارحان تيزبين ايده‌آليسم الماني شرح مي‌دهند، چيزي نيست جز گذار از ترور انقلابي به اخلاق خودآيين کانتي يا به عبارت ديگر، گذار از نوعي «ارباب بيروني» به‌سوي «ارباب دروني». گذاري که هگل بر آن تأکيد گذاشته و ازقضا او شايد اولين کسي‌ست که مسأله گسست از مونارشي به‌ميانجي آراي کانت را تاييد مي‌کند.

در اين خوانش، سوژه‌ي بهره‌مند از مواهب جامعه مدني، سوژه‌اي که مي‌کوشد نقش دولت را در حد نگهبان و حافظ امنيت خصوصي و رفاه‌اش تقليل دهد، توسط ترور دولت انقلابي که قادر است او را در هر لحظه آن‌هم بدون هيچ دليلي نابود کند، له مي‌شود( سوژه‌اي که مجازات‌اش به‌دليل دست‌زدن به يک اقدام خاص با محتوايي مشخص نيست، بلکه از قضا اين مجازات ناشي از وجود او در مقام فرد مستقل در برابر يک کليت جهان‌شمول است ) و اين ترور «حقيقت» برسازنده اوست: حقيقتي که در فرآيند گذار او از مرحله ترور انقلابي به‌سوي سوژه خودآيين و آزاد در اخلاق کانتي برملا مي‌شود.

حقيقتي که از طريق آنچه که به زبان امروزي‌تر، مي‌توان آن را اينهماني کامل با متجاوز ناميد: سوژه از طريق ترور بيروني شناخته مي‌شود، از طريق نفي‌اي که بي‌وقفه وي را تهديد به نابودي مي‌کند و هسته اصلي برسازنده سوبژکتيويته (سويه جهان‌شمول) او را هدف قرار داده است. به بيان ديگر، در اين لحظه، سوژه به طور کامل با آنچه که نفي‌اش مي کند، يکي انگاشته مي‌شود. بدين‌ترتيب، آزادي نه آزادي از قيد ارباب، که همانا جايگزين‌شدن يک ارباب با اربابي ديگر است: در اين‌جا ارباب دروني، جايگزين ارباب بيروني مي‌شود. هزينه اين اينهماني نيز بي‌شک قرباني‌شدن همه محتوا-وظيفه‌هاي خاص به‌شکلي آسيب‌شناسانه در پاي نوعي «همه چيز به خاطر وظيفه» است.[12]

به‌ميانجي اين گفتار هگلي، پايان منطق مونارشي از طريق خلق دستگاه نظري کانت چه در ساحت معرفت‌شناسي که به کشف حد‌و‌حدود عقل منجر شد(بريدن از هر نوع مرجع متعالي) و چه از طريق اخلاق او که نوعي خودآييني وظيفه‌انگارانه را جايگزين اخلاق مبتني بر جزا و پاداش از ناحيه ديگري( خدا، پادشاه و …)کرد، رخ‌داده است.

به اين اعتبار، در سوژه‌ي کانتي، خصلت سوژگي به‌هيچ غيريتي از قبيل قانون الهي، قانون حاکم، قانون شهروندي و … متصل نيست و تنها در انقياد نوعي وظيفه‌گرايي دروني و عقلاني قرار دارد.

در اين‌جا بد نيست که همين منطقِ بي‌معنا‌شدن نقش ارباب بيروني را به‌ميانجي خوانش سياسي از مفهوم «درونماندگاري ناب» اسپينوزا، تا حدي روشن‌تر کنيم.

اسپينوزا در مسيري متفاوت از کانت، يعني از طريق نفي «سوژگي» و تاکيد بر «جوهر»، با طرح مقوله «طبيعت يا خدا»»[13]، و بر نشاندن آن در هسته اصلي استدلال‌هاي اصحاب کليسا از معناي جوهر معنابخش به جهان، نقش پادشاه که در عصر او، متصل به کليتي استعلايي بود را بي‌اثر کرد. او با مصادره هسته اصلي معنا‌دهنده به منطق کليسا و برنشاندن «طبيعت يا خدا» به‌جاي خداوند ساخته‌و‌پرداخته پاپ و دم‌ودستگاه کليسا، جايگاه تک‌سالاري پادشاه يا همان مقامي که فرآيند حکمراني‌اش مشمول قواعدي فرازميني بود را دچار بحران معنا کرد.

از نگاه نواليس اسپينوزا مست خداست، مسأله هگل نيز با او همين است که وي خيلي دورتر از جايي ايستاده است که به‌عنوان انکارکننده خدا شناخته شود. ازقضا هگل بر اين باور بود که خدا بيش از حد در اسپينوزا وجود دارد. اما معاصران اسپينوزا فلسفه او را نوعي بزنگاه مي‌دانستند: مداخله‌اي بر عليه الهيات ارتودکس آن زمان که تظاهر به‌حفظ امر نامتناهي به‌مثابه‌ي امري فراسوي آنچه که جهان متناهي از آن مشتق‌شده و به يک معنا امري ثانوي است، مي‌کند. اگر مفهوم خدا بر همه چيز احاطه دارد، بنابراين اين اصطلاح تمامي آن نيروهاي حياتي براي تمايز گذاري بين فساد و کمال، متناهي و نامتناهي، اين جهان و فراسوي آن را از دست مي‌دهد. تمايزي که نه‌تنها براي دفاع از دين ارتودکس روز، که براي حفظ وضع سياسي موجود مطلقاً حياتي بود. اين نقد ديني، جدا از نقد بسترسياسي آن در قرن هفدهم که منازعات کلامي بي‌واسطه تبديل به منازعه‌اي سياسي مي‌شد، نبوده است. حال سواي اين وضعيت متمايز، مفهوم «خدا يا طبيعت» به‌سرعت تبديل به «طبيعت» شد و همين تقليل منجر به آن شد که دوگانه فزاينده آن دوره، يعني حکومت مونارشي ديگر جواب‌گوي تنازعات نباشد.
نقد اسپينوزا از مفهوم خدا در سنت يهودي-مسيحي که در کتاب اخلاق مطرح مي‌شود، درواقع به رساله الهياتي- سياسي [14] او که طي آن به‌نقد بنيان‌هاي دين‌سالارانه نهادهاي سياسي قوم يهود مي‌پردازد، گره خورده است. او همچنين در رساله سياست[15] نقد پس‌زمينه الهياتي تمامي فرماسيون‌هاي سياسي که طي آن قدرت دموکراتيک يک انبوهه به يک فرد يا طبقه خاص منتقل شده را بسط داده و دوباره بازخواني کرده است.[16]

به اين ترتيب، نفي مونارشي را در آراي اسپينوزا نيز مي‌توان به‌وضوح ديد. نفي‌اي که در شرايط خاص تاريخي دوران حيات اسپينوزا، منجر به تکفير او شد. اما چرا در بين کانت و اسپينوزا که هر دو وجوهي از نفي مونارشي را از طريق دستگاه فکري‌شان طرح کرده‌اند، و نيز با وجود آن‌که اسپينوزا به لحاظ تقويمي متقدم بر کانت بوده است، تاکيد بر گسست از مونارشي به کانت ارجاع داده مي‌شود يا دست‌کم در اين جستار چنين ادعايي طرح مي‌شود؟

بي‌شک پاسخ به اين سوال، به‌هيچ رو نمي‌تواند بر اساس همان تاريخي‌گري مرسوم يا کرونولوژيکال داده شود. حتي نمي‌توان با مطالعه شرايط سياسي-اجتماعي دوران اسپينوزا و مقايسه آن با زمانه‌ي کانت، به سمت يافتن پاسخ اين پرسش حرکت کرد.

ازقضا، آنچه که مي‌تواند در اين ميان تا حدي راهگشا باشد، تأکيد بر تفاوت مدعاها و مقدمات فلسفي اين دو فيلسوف است. کانت، همان‌طور که پيشتر اشاره شد، آغازگر سنتي‌ست که مفهوم «سوژه» نقش محوري را در آن ايفا مي‌کند و اين سنت بيش از هر چيز با تناقضات و ابعاد مفهوم سوژه درگير است. حال آن‌که در مقابل، سنتي که اسپينوزا بدان متعلق است، رويکردي ذات‌گرايانه دارد و بعدها پايه‌اي براي نظريه‌هاي ساختارگرايانه مي‌شود. اسپينوزا فاقد تئوري سوژه – به آن مفهومي که در سنت ايده‌آليسم برجسته و مفهوم‌پردازي مي‌شود- است و به يک معنا او به جاي تأکيد بر نقش سوژه، بر ساختار تمرکز دارد.

همين فقدان تئوري سوژه، اي‌بسا بتواند با پيش کشيدن مقوله «سياست رهايي‌بخش» که نخستين بار از سوي کانت صورت‌بندي شد و مشخصاً بر «سوژه آزاديخواه» تاکيد داشت، جايگاه کانت را در مقام «فيلسوف گسست از مونارشي» و چهره فيصله‌بخش بر اين مفهوم، از اسپينوزا برجسته‌تر کند. به عبارت ديگر، در اين‌جا تاکيد بر «سياست»، همان نکته‌اي‌ست که کانت را با وجود تأخر تاريخياش بر اسپينوزا، برجسته مي‌کند. آنچه که خوانش نوين از «سياست رهايي‌بخش» بر آن تأکيد دارد، بي‌شک بر مفهوم «رخداد» و «سوژه» به‌مثابه‌ي ابزار تحول بنيادين به‌سمت رهايي استوار است. اين درحالي‌ست که در خوانش سياسي از اسپينوزا، سوژه، در مقام موجود منقاد که تحت انقياد ساختارهاي اجتماعي قرار دارد تعريف مي‌شود و فاقد هر نوع سويه رهايي‌بخش است.

در پايان بايد بر اين نکته تاکيد کرد که اگرچه اسپينوزا و انقلاب فرانسه به‌عنوان دو بزنگاه پيش و پس از کانت، به سرآمدن عصر حکومت‌هاي تک‌سالارانه را به‌شکلي هستي‌شناختي- منطقي و ماترياليستي-انقلابي به‌رخ مي‌کشند، اما اين کانت است که در خوانش غير تقويمي تاريخ، بزنگاه فيصله بخش اين مفهوم/ساختار تلقي مي‌شود و اين وضعيت ممتاز کانت از آن حيث است که او خواسته يا ناخواسته از طريق برساختن مفهوم سوژه مدرن در دستگاه فکري خود، راه را براي حرکت تاريخي بشر در مسير «رخداد» و نه «ساختارهاي تزلزل‌ناپذير» هموار کرده است. [17]

پانويس‌ها:

[1] – تز يازدهم ، اشاره‌اي است به تز يازدهم از تزهايي در باب فويرباخ.

[2] – genealogy

[3] – archeology

[4] – chronos

[5] – kairos

[6] – به اعتقاد نويسنده، اين شکل از خوانش تاريخ بي‌شک مديون آموزه‌هاي والتر بنيامين و ميشل فوکو است هرچند که ممکن است ديگراني نيز چينين متدلوژ‌ي‌اي را مطرح کرده باشند.

[7] – در اين‌جا بايد تاکيد شود که ما با دو مفهوم از تغيير سروکار داريم. يکي مراد مارکس از مفهوم تغيير در تز يازدهم که ناظر به‌تغيير شرايط مادي جوامع بشري‌ست ( مثل انقلاب فرانسه) و ديگري تغيير در معناي عام کلمه که ساحت ذهن را نيز نشانه مي‌گيرد (انقلاب سوبژکتيو فلاسفه هم عصر انقلاب فرانسه در آلمان). به اين اعتبار، وجه استفاده ايهامي از اين واژه بايد مورد توجه خوانندگان باشد.

[8] – conjuncture

[9] – Phanomenologie des Geistes

[10] – بماند که منطق دروني هريک از اين دوره‌ها، مجموعه‌اي از نظريه‌ها، نزاع‌هاي عيني و ذهني، مناسبات اجتماعي، الگوهاي حيات سياسي و … را در نام خود مفروض داشته، به‌طوري که تکوين ديالکتيکي آن‌ها، امروزه هر نوع تلاش براي ساده‌سازي مفهومي آن‌ها را غيرممکن کرده است.

[11] – Kant, Stephan Korner ,p 19

[12] – Less Than Nothing: Hegel and the Shadow of Dialectical Materialism , Slavoj ?i?ek , pp196-8

[13]- Deus sive Natura

[14] – Tractatus Theologico-Politicus

[15] – Tractatus Politicus

[16] – Philosophical Strategies: Althusser and Spinoza, Peter D. Thomas , p 96

[17]- ادعاي طرح‌شده در اين مقاله، بي‌شک مي‌تواند از سوي سنت‌هاي نئومارکسيستي‌ يا پسامارکسيستي که ‌در تقابل با ايده‌آليسم آلماني بناشده‌اند ( سنت آلتوسري، باليباري يا دلوزي‌) از اين زاويه که «سياست اسپينوزايي» به‌مراتب سويه‌هايي رهايي‌بخش‌تر از قرائت‌هاي کانتي از سياست دارد، به‌نقد کشيده شود. نقدي که نويسنده مشتاقانه خواهان مواجهه با آن است.