سياسی

اقتصاد سیاسی مسلحانه ( سودای جهانسالاری امپریالیسم آمریکا ) ششم

اقتصاد سیاسی مسلحانه( سودای جهانسالاری امپریالیسم آمریکا ششم

مطالب قبلي:

اقتصاد سیاسی مسلحانه سودای جهانسالاری امپریالیسم آمریکا اول

اقتصاد سیاسی مسلحانه سودای جهانسالاری امپریالیسم آمریکا دوم

اقتصاد سیاسی مسلحانه سودای جهانسالاری امپریالیسم آمریکا سوم

اقتصاد سیاسی مسلحانه سودای جهانسالاری امپریالیسم آمریکا چهارم

 

منشاء مادی

سودای جهانسالاری امپریالیسم آمریکا با تمرکز سرمایه تنزیلی، اعتبارات حدس و گمانی، محاسبات ارزی و مالی و تجاری جهان در یک جغرافیای معلوم سیاسی، در یک کشور واحد، گسترش فزآینده معاملات فرضی و محرمانه، حساب های بادکنکی، جعلی و بدون پشتوانه… با تسلط انحصاری دلار بر تولید و بازرگانی جهان بستگی تام دارد. سخن برسر یک گرایش پولی – تروریستی بسود الیگارشی مالی است، که بدنبال سقوط اقتصادی، بی اعتباری سیاسی، ایضا شکست نظامی اروپای نازی در جنگ دوم جهانی رقم خورد، در آستانه انتقال مرکز ثقل توطئه های بین المللی از اروپای غربی به آمریکای شمالی شکل گرفت. نوعی اقتصاد سیاسی مسلحانه برای سیادت بر تمام منابع طبیعی، همه ذخائر مواد خام و انرژی، جهت کنترل انحصاری تولید و بازرگانی جهان، که حضور خود را با قتل عام و کشتار جمعی، صدور مرگ و نیستی، با ریختن بمب های تازه ساز اتمی برسر صدها هزار غیر نظامی در دو شهر پر جمعیت هیروشیما و ناکازاکی برخ کشید. گواینکه ارتش پادشاهی ژاپن تسلیم شده بود…    

رشد « مسالمت آمیز »!  

منظورم از این عنوان رشد اقتصادی، ارتقا سرانه تولید در جهان سرمایه داری، ارزش افزائی سرمایه در قالب کالا، حاوی ارزش مصرف = کار لازم اجتماعی یا مزد + ارزش مبادله = کار مجانی یا اضافه ارزش در لوای دولتمداری بورژوآزی است – یک شگرد فنی و غلط انداز برای افزایش غلظت بهره کشی از کارگران در فرآیند تولید اجتماعی: که سوای اهمیت اقتصادی… مهر طبقاتی نسبتا روشنی دارد، نشان می دهد که سرمایه داری مسالمت نمی شناسد، در ذات خود ستیزه جوست. می رساند که چطور تخم و ترکه اسکندر مقدونی… اینبار با دوشیدن کارگران خودی، پرولتاریای صنعتی در سرزمین پایگاه پروار شدند، دولت های مدرن اروپا بفکر صدور « آزادی »! نوعی معاملات زوری، قراردادهای تحمیلی و مخرب و باز دارنده افتادند، در پس مذاکرات خررنگ کن… بپای رقابت های حذفی و مسلحانه برسر بازار فروش، منابع مواد خام و انرژی در مناطق دور و نزدیک رفتند.

معذالک، رشد « مسالمت آمیز »! در میانه سده نوزدهم میلادی، گامی به پیش بود، حکایت از رشد فنی تولید، استعمال ماشین آلات مدرن برای تولید کالا، پیشرفت صنعت و بازرگانی در اروپای غربی و آمریکای شمالی داشت، نشان می داد که رژیم کارمزدی مستقر از مراحل مقدماتی تکامل گذشته، نیروی های مولد مادی را مهار کرده، سرمایه داری بر مکانیسم ارزش آفرینی جامعه تسلط دارد، بقول مارکس، براساس قوانین خاص خود پا بر جا بود، سرمایه سازی می کرد.  

انکار کشف مارکس: الف ) کارمزدی ذاتی سرمایه است. ب ) انگیزه تولید در لوای رژیم کارمزدی نه ارزش مصرف، بلکه ایجاد ارزش مبادله است ( منشاء اضافه ارزش ) حقایق جاری را تغییر نمی دهد. تردستی که نیست. چون در غیر اینصورت، سرمایه نمی توانست نقش اقتصادی قائم به ذات داشته باشد – ایضا سرمایه سازی کند. برابری صوری کارگر و سرمایه دار، هنگام مبادله کار و سرمایه، قوانین اقتصاد سرمایه داری را نقض نمی کند، نافی حق مالکیت خصوصی بر وسائل تولید نیست، جلوی تمرکز عمودی ثروت و توسعه عرضی فقر را نمی گیرد. برعکس، به سرمایه داران خرد و کلان اجازه می دهد تا بیاری اهرم قدرت سیاسی – یعنی از راه های « قانونی »! الزامات سرمایه را دنبال کنند، راحت کارگران را بدوشند: هم با افزایش زمان مطلق کار روزانه – اشاعه استثمار. وهم با کاهش زمان کار لازم اجتماعی – تشدید استثمار.          

گریز پای « راکد »!  

سخن برسر یک نظام تولیدی منحصر بفرد ( تولید کالائی در عالی ترین شکل آن )، با ویژگی های آشکار و نهان، خصلت های ذاتی، تضادهای ساختاری، قوانین قابل فهم است. با پس رفت قهری اقتصاد طبیعی در قبال اقتصاد پولی، کشاورزی در برابر تولید کارگاهی… بدنبال یک انقلاب صعنتی در اروپای بحری پا گرفت، در انگلستان و فرانسه، هلند و بلژیک… در آلمان و آمریکای شمالی مستقر شد، چون با خصلت پویای نیروی مولد مادی هماهنگی داشت. سرمایه داری بدون مبادله کار و سرمایه برای ایجاد اضافه ارزش، رقابت سرمایه های متعدد برسر بازار فروش، مواد خام و انرژی، مستقل از نوسانات پی در پی بازار: محرک بحران های نوبتی، پولی و مالی و تجاری و صنعتی، اصلا جفنگ، حرف مفت است.    

تاریخ تا کنونی گواهی می دهد که دنیای « آزاد »! تابع الزامات سرمایه است. خودکامگی ذاتی پول را دنبال می کند، بضرب استثمار و استعمار: دوشیدن کارگران از راه « قانونی »! چاپیدن خلق ها و ملت ها در مناطق دور و نزدیک، مصادره دارائی و اموال دیگران در شرایط  « اضطراری »! پا بر جاست.  

ناگفته نماند که سرمایه در ذات خود گریز پاست، بدنبال نیروی کار ارزان، مواد خام و انرژی، بدنبال بازار فروش، سود و سود حداکثر… گاهی در این و زمانی در آن منطقه مساعد در جغرافیای جهان تمرکز می یابد. پس غریب نیست که سرمایه داری رشدی موزون، آرام و یکسان و همزمان در تمام مناطق ندارد. پیشرفتگی و پس ماندگی کشورها در جهان سرمایه داری لازم و ملزوم یکدیگرند. بهمین دلیل بود که پشم لردیسم و بناپارتسیم ریخت، انگلستان و فرانسه دچار پس رفت شدند، تا اینکه آلمان بنجل فروش پیشرفت کرد، صنعت بزرگ در آمریکای شمالی رونق گرفت… بقول مارکس، تسلط امپراتوری انگلیس بر تولید و بازرگانی جهان را از اعتبار انداخت.

رقابت آزاد  

چگونگی پیشرفت اقتصاد پولی، مکانیسم تولید برای فروش در اروپای غربی و آمریکای شمالی در مد نظر است. گذار از تولید دستی به ماشینی، از صنعت کاربر به سرمایه خور… تا میانه سده نوزدهم میلادی به درازا کشید. بسیاری از پا در آمدند – آسیا به یغما رفت، آفریقا به بردگی کشیده شد، آمریکای جنوبی سوخت، بکلی ویران شد، خلق های « وحشی »! تمام امکانات طبیعی و تاریخی خود را از دست دادند تا « متمدن ها »! انگلستان و فرانسه، هلند و بلژیک و اطریش و آلمان… تا اروپای غربی و آمریکای شمالی صنعتی شدند.

با افزایش قهری سهم سرمایه ثابت = ماشین آلات و مواد خام از سوئی و کاهش سهم سرمایه متغیر = مزد در تولید از طرف دیگر… ادغام سرمایه های منفرد و فامیلی در سطح ملی کلی سرعت گرفت، شرکت های سهامی رقم خوردند، بنگاههای تولیدی و بازرگانی بزرگ، بانک های اعتباری و نهادهای مالی مستقل، کمپانیهای تجاری و صنعتی غول آسا بوجود آمدند.

رشد فنی تولید، یعنی استعمال ماشین آلات پیشرفته در تولید اجتماعی بی سابقه بود، سرمایه داری را بسمت تشدید استثمار کارگران در متروپل ها، افزایش غلظت بهره کشی در سرزمین پایگاه سوق داد. این رشد تولیدی عظیم، رونق صنعت و تجارت، برپائی صنعت بزرگ و ماشینی… همراه با اشاعه تولید انبوه و توسعه بازرگانی فرامرزی، تمرکز نیروی زنده کار در واحدهای تولیدی خرد و کلان، بسیج میلیونی کارگران در جهان سرمایه داری، در اروپای غربی و آمریکای شمالی را هم باعث شد، تولد پرولتاریای صنعتی در لوای دولتمداری بورژوآزی را بدنبال داشت. بقول مارکس، سرمایه داری کورکن خود هم را آفرید.  

تمرکز فقر و ثروت  

زیست اسف بار، فقر و تنگدستی دائم، معیشت غم انگیز… بی حقوقی مطلق کارگران، زن و مرد و کودکان خردسال، نتیجه قابل رویت مدیریت بورژوآزی در دوران رقابت آزاد را نشان می داد. در این ارتباط، سوای اعتراضات مکتوب مسئولان امور اداری و امدادی و درمانی وقت، گزارشات رسمی و پارلمانی کوتاه و بلند… مارکس و انگلس نیز، بعنوان شاهدان عینی، کارهای زیادی دارند، این نمایندگان شعور جمعی و تاریخی نیروی زنده کار در قبال سرمایه، در افشاگری، حمایت از کارگران، دفاع از پرولتاریای صنعتی، از مبارزات جاری طبقه مولد و مترقی در قبال ارتجاع، سنگ تمام گذاشتند – بنظر من اثر انقلابی و رسوا کننده انگلس در باره « وضعیت طبقه کارگر در انگلستان »، مقالات گزنده مارکس در باره فقر و تنگدستی و بی حقوقی کارگران در انگلستان و فرانسه و آلمان… تمام کارگران و در همه کشورها را در بر می گیرند، مرز جغرافیائی نمی شناسند، امروز هزار مرتبه بیشتر دیروز اعتبار دارند. طبقه کارگر را با تضادهای « نامرئی »! با علت تمزکز عمودی ثروت و توسعه عرضی فقر در جهان سرمایه داری آشنا می کنند، طریق حل تضادهای اقتصادی و اجتماعی در لوای دولتمداری بورژوآزی را بدست می دهند.  

همبستگی طبقاتی

جدال کارگران در قبال کارفرمایان برای خوراک و پوشاک و مسکن، برای بقا، که درست مثل برده ها در عهد کهن، سده ها منقضی، در آغل های دربسته بنام « کارخانه »! جان می کندند، ارزش ایجاد می کردند، بعد از ساعت های متوالی، 12 تا 16 ساعت، و یا حتی در بسیاری موارد تا 18 ساعت کار طاقت فرسای روزانه، مجبور بودند در لانه های تنگ و تاریک، در زاغه ها، در بیغوله های کثیف و نمناک، غیر بهداشتی و بیماری زا بنام « مسکن »! بخوابند… یک واکنش غریزی در قبال رژیم کارمزدی بود. همبستگی طبقاتی میان کارگران بمرور شکل گرفت…        

کار طولانی و فرساینده در زیر یک سقف موسوم به « کارخانه »! زیست زوری و برده وار، یکنواخت و نا مطبوع، فقر کشنده، درد یکسان، رنج مستمر و مشترک… نوعی همدلی طبقاتی ایجاد کرد – کارگران پی بردند که واکنش غریزی در قبال دشمن حریص بیفایده است، پرولتاریای صنعتی به تجربه دریافت که جدال انفرادی و استیصالی در برابر کارفرمایان متحد بجائی نمی رسد.

جنبش کارگری

رفته رفته کارگران بیدار و هوشیار شدند، عاقبت بخود آمدند… بقول برشت – نمایشنامه نویس نامدار آلمانی: تصمیم گرفتند که از زندگی بد بیشتر از مرگ بترسند… کارگران انگلیسی از خط قرمز حکومت بورژوآ – اشرافی گذشتند، کارگران فرانسوی با استبداد در افتادند، کارگران آلمانی با حکومت پلیسی و اختناق، با مالکان و اربابان و سرمایه داران سرشاخ شدند…

مبارزه کارگران افکار عمومی را متوجه خود کرد، مطالبات کارگری برسر زبان ها افتاد، اعتصابات متحد، اعتراضات جمعی ثمر دادند، به نتیجه رسیدند، جنبش کارگری بوجود آمد، پرولتاریای صنعتی سازمان گرفت، کلی نیرومند شد، در یک مبارزه متحد و جانانه و آشکار اتحادیه های سراسری خود را به بورژوآزی تحمیل کرد…  

پایان یک دوره

سرانجام تولید انبوه، متکی بر ابزار کهنه، وسائل مستعمل، که بیشتر با افزایش زمان کار روزانه کارگر– اشاعه استثمار صورت می گرفت، دچار مشکلات چند گانه ای شد. خست بورژوآزی « بالنده »! جلوی نو آوری های فنی را می گرفت، تغییر وسائل کهنه تولید را اجازه نمی داد. سرمایه داران حریص و کودن کاری با افزایش سوانح غم انگیز در کارخانه ها نداشتند، ضایعات انسانی را بر نمی تافتند… ولی طولی نکشید که این بازی اقتصادی احمقانه: با 12 تا 18 ساعت کار روزانه رمق کارگران کشید. سرعت و میزان فرسودگی ماشین آلات موجود را بالا برد. بازارهای فروش را پر کرد…  

تعبیر مارکس در باره اینکه « سرمایه داری کشورها را با کالای ارزان بتوپ می بندد »! نه یک انتزاع دلبخواهی، بدون پشتوانه مادی و تاریخی، که مشاهدات یک متفکر کمونیست، کارگر فضول و انقلابی و آگاه را بدست می دهد، به پراتیک جاری رژیم کارمزدی، نظام سرمایه داری، یعنی به صدور کالای انبوه در دوران رقابت آزاد اشاره دارد. ولی صدور انبوه کالا، با اشاره چشم و ابرو، با یک بشکن، مقدور نیست، وجود صنعت بزرگ برای تولید انبوه، بازار بین المللی، رونق سوداگری، بانک و بانکداری، نوعی اقتصاد اعتباری، توسعه تجارت محلی و بازرگانی فرامرزی را مفروض می دارد.    

سوابق تاریخی  

انقلاب صنعتی در انگلستان، که بمرور اروپای غربی و آمریکای شمالی را در بر گرفت، با رشد صنایع ذغال سنگ، صنایع ذوب آهن و فلز، نساجی و راه آهن ملازمه داشت. پیشرفت علوم بطور کلی و علوم طبیعی بطریق اولی، اکتشافات و اختراعات بسیاری را بدنبال آورد – صنعت ذوب فلزات، ماشین آلات صنعتی، ماشین بخار در صنایع حمل و نقل زمینی و دریائی. داده ها تغییر کرد، تولید از دستی به ماشینی تحول یافت، کارخانه های عظیم بر پا شدند، نیروی بخار بکار افتاد، شبکه های سراسری راه آهن، انواع کانال های قابل کشتیرانی، جاده های اصلی و فرعی، دریا نوردی با کشتی های بزرگ و بخاری، حامل انبوهی کالا برای مقاصد دور دست…

تولید پاره های آهن در انگلستان، در فاصله سال های 1720 تا 1839 میلادی، از 25000 تن در سال به 1,347,000 افزایش یافت. بسال 1764 میلادی، انگلستان به تنهائی 4,000,000 پوند پنبه تولید و صادر می کرد. بسال 1833 میلادی، این مقدار به 300,000,000 پوند رسید… بطوریکه انگلستان تا میانه سده نوزدهم میلادی، قسمت اعظم محصولات کارخانه ای را می ساخت، تبدل به « کارخانه دنیا »! شده بود.

( دایرالمعارف بریتانیکا، مجلد 12، نیویورک، 1950 میلادی – نقل از ویلیام فاستر )

اسناد و مدارک رسمی نشان می دهند که فرانسه، در عرصه اکتشافات و اختراعات، دست کمی از انگلستان نداشت. ولی با کمبود ذغال سنگ برای سوخت صنایع روبرو بود و بلحاظ تولیدی بپای رقیب انگلیسی خود نمی رسید. بمرور هلند و بلژیک و لوگزامبورگ… هر یک بطریقی، به مراکز صنعتی تبدیل شدند. روند صنعتی شدن آلمان، بدلیل پراکندگی سیاسی در داخل + ماجراجوئی های برون مرزی مکرر، تا میانه سده نوزدهم میلادی بدرازا کشید. رفته رفته تاثیر انقلاب صنعتی در آمریکای شمالی هم نمایان شد، ولی مثل آلمان، بخاطر انواع کشمکش های فرساینده داخلی + دخالت آشکار و بازدارنده لردیسم و بناپارتیسم در امور قاره… رشد صنعتی کندی داشت.  

استعمار « نوین »!  

بنظر من استعمار یک شگرد سیاسی در خدمت سروران پشت پرده است، اهداف مشخص و معلومی را دنبال می کند. در ورای مناسبات اقتصادی و اجتماعی متداول، تقسیم کار و شیوه مرسوم تولید و مبادله در یک جهان مفروض، اصلا قابل تعریف نیست. استعمار « نوین »! فقط یک نامگذاری است. حقیر از این نامگذاری، شگرد بورژوآزی در دوران انحصارات را ادراک می کنم. زمانی بکار گرفته شد که جهان سرمایه داری با بحرانی همه جانبه و ساختاری، با محدودیت بازار فروش، کاهش مواد خام و انرژی، با درد بی درمان تنزل نرخ سود روبرو گشت، نمی توانست اشتغال ایجاد کند، مبادله کار و سرمایه برای ایجاد اضافه ارزش را سازمان دهد… انحصارات رقیب، مالی و صنعتی، به یک بازار گشائی زوری، تجاوز و اشغالگری، نوعی گریز استعماری تمام عیار برای چاپیدن کشورهای دور دست، مصادره دارائی و اموال دیگران محتاج بودند…    

سرمایه داری، بعنوان یک نظام اقتصادی و اجتماعی، بدلیل تجمع یک سلسله فاکتورهای تاریخی در اروپای غربی، در این منطقه مساعد از جغرافیای جهان رقم خورد. گرچه مارکس شاهد بازآفرینی امروز آن نیست… اما با درک مبانی اقتصاد سیاسی سرمایه داری، جهت حرکت عمومی سرمایه را با استادی ترسیم کرد. سرمایه و از همان آغاز، عنصری بومی، محدود به یک جغرافیای خاص نبود.  

بازآفرینی سرمایه و سرمایه داری، امروز مثل دیروز، با تولید انبوه، بازار فروش برای قالب کردن کالای مصرفی بستگی تام دارد. سطح نازل تولید و مبادله در مراحل آغازین، هیچ مغایرتی با ظرفیت محدود بازار داخلی نداشت، بازآفرینی سرمایه در همان دایره « ملی »! مقدور می شد. تا اینکه با رشد فنی تولید بیاری ماشین آلات پیشرفته، افزایش بار آوری کار در انگلستان و فرانسه، در آلمان و آمریکای شمال، حجم کالای قالب کردنی بقدری فزونی گرفت که بازآفرینی سرمایه را، در سطح ملی که هیچ، حتی در سطح بین المللی، بکلی مختل کرد. غرب بدنبال بازار فروش بود و نه رقیب تولید کننده…

عصر امپریالیسم  

اگر اشتباه نکنم، مارکس اولین کسی بود که اصطلاح امپریالیسم را بکار برد تا نشان دهد که چطور تسلط انحصاری یک کشور واحد، انگلستان در سده نوزدهم، بر تولید و بازرگانی جهان، جلوی پیشرفت بقیه کشورها را می گیرد، تکامل اقتصادی و اجتماعی در دیگر مناطق را اجازه نمی دهد…

مارکس متریالیست: شاهد گسترش شیوه سرمایه داری تولید و مبادله، رونق صنعت و تجارت و بازرگانی فرامرزی، گسترش رشد کمی و کیفی نسبتا نیرومند طبقه کارگر + مبارزه آگاهانه و سازمانیافته پرولتاریای صنعتی در قبال لردیسم و بناپارتیسم، برعلیه برده فروشی انگلستان و فرانسه در آمریکا… انتظار نداشت که امپریالیسم جهان سرمایه داری را مهار کند.

رویدادی که بعدها، در اواخر سده نوزدهم میلادی، بدنبال تمرکز تولید، اشاعه سوداگری پول، بانک و بانکداری، ادغام سرمایه های مالی و صنعتی، بدنبال تسلط اقتصاد اعتباری، سیادت نهادهای مالی بر مکانیسم ارزش آفرینی، استقلال تمام عیار سرمایه تنزیلی در قبال تولید اجتماعی رخداد…  

رضا خسروی