گوناگون

سوگ نوشته ای برای پرویز مشکاتیان – سهراب اضطراب وطن

سهراب اضطراب وطنparviz

سوگ نوشته ای برای پرویز مشکاتیان

نوشته: امرالله نصراللهي

ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود

وز این دیار دور فراموشی ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب

با خاک تیره روز هم آغوشی ات نبود

در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند

زین نغمه هیچ گاه فراموشی ات نبود

ای سوگوار صبح نشابور سُرمه گون

عطری چنین سزای سیه پوشی ات نبود

جان جانان و عزیز مهربان،

نخست به شما سلام می گویم. پس سلام از سر بغضم را پذیرا باش. این روزها دلم سخت گرفته است و این «پادشاه فصل ها، پاییز،» گویی آرام و قرار از من ربوده است. همیشه وقتی از راه می رسد، برگ ریزانش با من داستان ها دارد.آن گونه که با تو داشت. داستان خوب، داستان بد. ماجرای خوب، ماجرای بد. حکایت بی قراری های من و دربدری های تو، دل نگرانی های من و اضطراب های تاب فرسای تو، بی خانمانی های من و وطن اندیشی های تو، چشم انتظاری های طاقت فرسای من و نیامدن های غم آلود تو. چه داستان های غریبی و چه فصل غم آگینی عزیز. دستان سنتوری ات از این فصل، چه قطعه های نابی آفرید. چه برگ های لرزان و نالانی که مضراب های سنتوری ات به وجد آورد. از غم نجات شان داد و لحظاتی در سماع سماوات غرق شان نمود. چه سروهای بالنده ی بلند، که توشان جانی دوباره بخشیدی و سرسبزی، ارمغان تو بود برای جان های بی رمق شان.» چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود / چه دارها که از تو گشت سربلند/ زهی شکوه قامت بلند عشق/که استوار ماند در هجوم هر گزند» تو از مهر غم آلوده و چهره تکیده، افق ها ساختی، روشنا بخش و بلند. و «مژده ی بهارت» ، بهاری بود در خزان نیامدن ها و نومیدی های پرگزند. «دود عودت» سربر آسمان ها نهاد، تا اوج ها کمان کشید و پیر بی قرار بلخ را به عطر و عطار بزرگ نشابورش رساند و «پله پله تا ملاقات خدا» عروج داد. وقتی «بر آستان جانان» سر نهادی، آن گونه «گلبانگ سربلندی» سردادی که رند یک لاقبای شیراز، حافظ ، هم به غزل دُروارش نازید، عشوه کرد و راهی زد تا «آهی بر ساز آن توان زد». و «بیداد»ت که بیداد زمانه را نشانه گرفت و رنگ ریای روزگار را افشا نمود. بر جامعه ات نهیب زد و نوستالوژی غریبش را فریاد کرد.

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

مقامت، صبر بود و صبرت، تلخ. «کنج صبوری»ات، گنج حضور تو بود در وادی جان و «صبح مشتاقان»ت، صُبوحی بود»در وقت صَباح» برای مشتاقان. «سرو آزاد»، تو بودی آن هم در زمانه ی پر زبون و شگون.

پس، جان عشّاق، برخیز. «نغمه سرکن/که جهان تشنه ی آواز تو بینم». برخیز و بسُرای که «سرودن است بودن». تو سرایت در اینجاست، آنجا چه می کنی. بی تو وطن ، چه حال های پریشانی دارد. براستی با «ایران مهین» چه نرد عشق باخته ای؟ که در غم هجرانت «دردا و دریغا» سر می دهد و دمادم تصنیف سوگ می خواند. برخیز، بر «گنبد مینا»یت فراز گیر، به پرواز درآی. «لحظه ی دیدار» ات را به تعویق نینداز. که اینجا هستند کسانی که در آشفته بازار بی سامانی و پریشانی موسیقی این سرزمین، به دست های سنتوری ات خو کرده اند. درنگ مکن که هنوز هم بر فرازی و دیگران در فرود. خوب به یاد دارم آن روز کلاس درس را که آن بزرگ نی نواز سترگ دیار خراسانت، استاد محمد علی کیانی نژاد، چگونه از بزرگی های تو یاد کرد. پس زنده بادا او که در زمانه ی نبودنت هم تو را ستود و حسادت ها و عقده ها و کینه های ناشایست دیگران را پاسخی به شایست داد. برخیز ، «ای سوگوار صبح نشابور سُرمه گون»، جامه ی سوگ بدر. نازان و بالان به درآی. بر سنتور جان فزایت دستی زن. «ای یوسف خوش نام ما»، «ای درشکسته جام ما»، «ای نور ما ، ای سور ما ، ای دولت منصور ما» ، به یاری مان بشتاب. » آه، بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند » برخیز و ساز کن نغمه هایی چون «بیداد» و آن «ترانه ی یادباد» را. برخزان خزان زده، «خزان» بساز. آن تصنیف «گلعذار» را و آن قطعه ی «آوای سماع» را. دستان «دستان» سازت را نیرو ده تا ساز کند ؛

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

«مست و خراب» در تصنیف «ناکجا آباد» ات خانه گزین تا «زتو با تو رازها گویم»

عزیز سنتوری ما،

«بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت»آری، یاران و هم قطارانت گوشه گرفتند و حسودانت به عرصه آمدند تا دسته ی نخست، خون دل خورند و دسته ی دوم که حسودانند، بد آیند و بد گویند. به راستی موسیقی بعد از تو دیگر نشنیدنی است. نه اثری، نه قطعه ای، نه شاهکاری. هر چه هست برخلاف «بیداد» ات ، بیداد است و بیداد بر موسیقی این دیار. موسیقی بعد از تو نه جاودانه زیسته و نه در اوج مانده است. این روزها هر چه می شنویم تاریخ مصرفش در ثانیه ای هم نمی گنجد. باور کنید استاد، اغراق نمی کنم. هرکس برای خود دفتری دارد و دستکی، حلقه ای دارد و حقّه ای. یکی «این» را بد آید و دیگری «آن» را. یکی «این» را بد گوید و دیگری «آن» را. پس همه، همه کاری می کنند و کاری نمی کنند.آنان همه چیزی و همه کسی هستند جز تو، ای سهراب اضطراب وطن.