سياسی

لَسَرْ تا وَه پا سیا بَرْگِمِهْ !بی دوس قِرْچَهْ قِرْچْ ریشِیْ جَرْگُمِهْ !(ازسر تا به پا، سیاه بر تن کرده ام)(در فراق دوست، ریشه جانم در آتش است)

rouhanieddam_2013_29_10لَسَرْ تا وَه پا سیا بَرْگِمِهْ !

بی دوس قِرْچَهْ قِرْچْ ریشِیْ جَرْگُمِهْ !

(ازسر تا به پا، سیاه بر تن کرده ام)

(در فراق دوست، ریشه جانم در آتش است)

علی سالکی

«در قفلِ در کلیدی چرخید»، این ابتدای شعر «ساعتِ اعدام» است، می دانید که از کیست؟ از کسی ست که روش اش این است :«اصلاح طلبان آنقدر سفیه و دریوزه اند که از کیهانِ شریعتمداری هم پست ترند». از «الف. بامداد» است. او شعر می نویسد، یعنی او، افتخارنامه یِ انسانِ عصر را، تفسیر می کند.

«در قفلِ در کلیدی چرخید» ، این اما چیزی دیگر است، نوشته ای است بر روی پلاکاردی – به تاریخ 25 خرداد 92 شمسی – رای دهنده ای، سرخوش وُ نیش باز، از انتخابِ کلید دارِ اعظم، شاهنشاه کلیدداران، ذوالمفتاح کبیر، شیخِ اجل، قابض الارواح (قبضه کننده ی روح انسان)، روحانی حسن، کاغذی را بر دستانش بالا می کشد : در قفلِ در کلیدی چرخید!

برده داران آمریکا، در جنگ داخلی آمریکا، شعارِ «یامرگ یاآزادی» سر می دادند، اما از دهان متعفن خود، خواستار آزادی هر چه بیشتر ظلم و زور بر برده گان  بوده اند، فریاد می کردند: «یامرگ یاآزادی!»

نه شعر شاملو قبضه شده است، نه شعار «یامرگ یاآزادی!»، فقط باید «مشخص» بود و کلام را «مشخص» به میان کشاند: کدام کلید؟ در کدام قفل؟ – کدام آزادی؟ و برای چه کسی؟ – کدام دموکراسی؟ و برای چه کسی؟

شاهنشاه کلیدداران، قابض الارواح، ذوالمفتاح کبیر، برعکسِ مهروزِ جبارِ پیشین(احمدی نژاد)، که اجازه ی ورود به محبسِ اوین و نظارت برآنرا نداشت، دندانه های کلیدش شایسته بر اوین و ارومیه و سلماس و رجایی می چرخد. نه! این مکان ها، جای جایی از شهرما نیستند، ایزوله گاه هایی هستند که زندان نام می نهندش. در قفلِ در کلیدی چرخید، قابض الارواح سر رسید، قسمتی از شعرِ «الف.بامداد» به دندان کشید، قسمتی از گوشت حبیب اللهِ طوفانکار را در چنگال، بر روحِ احسان فتاحیان و کمانگر فرزاد، پای فشرد و بر کرسیِ خود رقصید!. اما هنوز «الف. بامداد» می نویسد، یعنی او دست می نهد به جراحاتِ شهر پیر، یعنی او قصه می کند به شب، از صبح دلپذیر.

قابض الارواح سر رسید، به بلوچستان سر کشید، به کردستان زبانه ی زهرداری کشید، اما کردستان به کردی اش سرود سر می دهد : روسم!(رستم)!. بلوچستانی جواب سر می‌دهد: ای جانِ من!، کردستانی، بلوچستانی را به بغل می کشد. کردستانی شیفته ی کارستانِ خویش است : «که رستم یلی بود در سیستان، که من کردمش رستم داستان!»، بلوچستانی جان می گیرد، راه ز بیراهه تشخیص می دهد : «که باهوز* یلی بود ز کردستان، که طوفنده سازد خود این داستان!»…

رستم فدای رخش گلگونت شوم!، کردستانی به کردی اش می خواند، بلوچستانی گوش میدهد، ترجمه می کند، یاد خویش اش می اندازد و نیرویش، کِیف می کند، جِیش(سپاه) خویش به راه می اندازد، نه جیشِ عدلِ علی وار!. آری جیشِ کارگران و زحمتکشان!

وَ یاد او روﮊَه، تا ج وَ زال سَنیْ

(به یاد  آن روزی که تاج را ازدستِ  زال گرفتی)

گِلیمْ پوشْ کِردی، پوسِ بورْ کَنی

(لباسی مانند گلیم پوشیدی و پوست ببر را درآوردی )

فِدایْ ناوِدْ بامْ صاحِبْ زورُ و رَخْشْ، بورِ بیَنْدیش شیرِ دِلْ نَلَخْشْ روسَم

(ای صاحب زور و رخش!، شیرِ شجاع و ببرِ نترس، فدای اسمت شود رستم!)

پوسِ بورِ رَزْمْ بپوشَ نَوَرْ

(لباس رزم را که از جنسِ پوست ببر است بپوش!)

ران بِنْیَهْ رِکاوْ رَخْشِ تَکاوَر

(پایت را در رکاب رخش تکاور بگذار! )

اَشْکَبوسْ راگِیْ مِیدانْ کَرْدَنْ بَر

(اشکبوس راه میدان را در پیش گرفت)

وَسوزْ مَپِرْ سُ هَوایْ پیلَهْ تَنْ

(با تمام وجود همرزم خود را جستجو می کند)

روسم!

روسم!

روسَمْ، وِه رِزِهْ نَخاوْ!

وِه رِزِهْ نَخاوْ کِیْ وَخْتِ خاوَهْ

(رستم بلند شو نخواب! اکنون کی وقت خوابیدن است)

وِه رِزِهْ نَخاوْ کِیْ وَخْتِ خاوَهْ

(رستم بلند شو نخواب! اکنون کی وقت خوابیدن است)
وَخْتِ دارُ وداینْ اَفراسیاوَه ن

(وقت به دار کشیدن افراسیاب است!)…

سِپاهیْ بورِزجانْ کََردی سَرْ نگونْ

(سپاه برازجان را سرنگون کردی )

زنون جادو قَلْتانی وَ خون

(زنونِ جادوگر را در خون غلتاندی)

سیه خورشه زَنگی شای تَرْزین سُوار وِه شُو وسپاسانش کَردی تارُ ومار

(شبانه، سپاهِ خورشه زنگی را که سوارکارِ زبردستی بود، تار ومار کردی )

لَسَرْ تا وَه پا سیا بَرْگِمِهْ (از سر تا به پا، سیاه بر تن کرده ام)

لَسَرْ تا وَه پا سیا بَرْگِمِهْ (ازسر تا به پا، سیاه بر تن کرده ام)

بی دوس قِرْچَهْ قِرْچْ ریشِیْ جَرْگُمِهْ

(در فراق دوست، ریشه جانم در آتش است)

لَهْ تاوِ دوریتْ دِل بی قَرا ره ن

(دلم به خاطر دوریت بیقراره)

بینایی دیدِ م جَهْ خَفَهْ تْ تارِه ن

(از غم دوریت چشمانم تار شده)

روسَم وَه فدای رَخْشِ گُلْگونِتْ(رستم فدای رخش گلگونت شوم)

رستم! در فراقِ دوست، ریشه ی جانم در آتش است!….

در قفل درها کلیدها می چرخند، شاهنشاه کلیدداران، ذوالمفتاح کبیر سرک می کشد، در را باز می کند، بر لبان اعدامی لبخندی می رقصد، اما می دانید که؟ وارطان سخن نمی گوید، کلیددار به دارش می کشد، کارگری می بیند، بیکارش می کند، بیگاری وار استثمارش می کند، به توبره ی سرمایه دارش جاری می کند، در قفل درها کلیدها می چرخند، کردستانی بلوچستانی را به بغل می کشد، از دیو و دد ملول می شوند و رستمِ داستان آرزو می کنند، دست در دست، به طالش می روند و طبرستان، به خوزستان و خراسان، از آنجا نیز یَل هایی طلب می کنند، حبیب الله طوفان کار، سرود ای رفیقان(هوال) می خواند: «من کارگرم من رنجبرم، آنکه به دل اش ترس دارد، از کاروان انقلاب جا می ماند»، کلیددار سرک می کشد، توده ی ستمدیده و کارگر، خویش را می یابد، خویش را در خود به بغل می کشد، کلید را از کلید دار می ستاند، کلید دار تقلا میکند، کردستانی و بلوچستانی، طبرستانی و خراسانی، خوزستانی و بختیاری، سرودِ ای رفیقان سر می دهند : «ما کارگریم، ما رنجبریم!…» کلید دار دست اش از کلید کوتاه، کلیددار دست اش بر زمین می خزد و پوزه اش بر خاک….

*باهوباز : طوفان، حبیب الله گلپری پور به این نام معروف بود.