نظری

سیری در «سؤالات» استراتژیکی بهروز خلیق

behroozkhaligh20132310منتشر شده در تارنمای دایره المعارف روشنگری برای مطالعه دیگر مطالب لطفاً کلیک کنید

‪ ‬مقدم بر بحث پیرامون مارکسیسم، سرمایه‏داری و سوسیالیسم، ضروری است که نگاه ما نسبت به نظریه ها و پارادایم‏ ها (الگوها، مدل ها و دستگاه های نظری) در حوزه طبیعت، جامعه و تاریخ مشخص شود.

تصور ما بر این بود که در حوزه تاریخ، جامعه و اندیشه همانند علوم طبیعی، قوانین معینی حاکم است که از عامیت و جامعیت برخوردار می‏باشد. ما معتقد بودیم که کارل مارکس در این حوزه‏ها، مشابه کاری را پیش برده است که نیوتن در حوزه علوم طبیعی انجام داده بود. یعنی او قوانین تاریخ، جامعه و اندیشه را کشف کرده است. قوانینی که از عامیت، حتمیت و جامعیت برخوردار بوده و در تمام جوامع بشری صادق است و لذا ما باید آنها را فراگرفته و در شرایط مشخص ایران به کار بندیم.

سرچشمه :اخبار روز

میم حجری 

جناب بهروز خلیق مقاله مفصلی در سایت اخبار روز منتشر کرده اند که قابل تأمل است.

ما فرازهائی از این مقاله را مورد تأمل قرار می دهیم تا هم با جهان بینی ایشان و سازمان شان آشنا شویم و هم اگر نظر دیگری داشتیم، مطرح سازیم:

1

مقدم بر بحث پیرامون مارکسیسم، سرمایه‏داری و سوسیالیسم، ضروری است که نگاه ما نسبت به نظریه ها و پارادایم‏ ها (الگوها، مدل ها و دستگاه های نظری) در حوزه طبیعت، جامعه و تاریخ مشخص شود.

از همین حکم اول مقدمه می توان دریافت که هدف نویسنده محترم بحث پیرامون مارکسیسم، سرمایه داری و سوسیالیسم است.

ولی ایشان ترجیح می دهند که قبلا نگاه خود را «نسبت به  نظریه ها و پارادیم ها در حوزه طبیعت و جامعه» مشخص کنند.

منظور از مفهوم «مشخص کردن نگاه نسبت به نظریه ها و پارادیم ها»چیست و چرا باید پیشاپیش و مقدم بر بحث اصلی صورت گیرد؟  

2

مارکسیسم، سرمایه داری و سوسیالیسم  مفاهیم فلسفی اند.

اگر کسی بخواهد راجع به مقوله ای و یا مفهومی بحث کند قاعدتا باید از بررسی سیر و سرگذشت آن مفهوم و یا مقوله  شروع به کار کند.

هر  روشنگر صادق و حقیقت جوئی و نه هر عوام واره و عوامفریبی همیشه چنین کرده است و دایرة المعارف روشنگری نمونه بارزی در این زمینه است.

اتفاقا همین سه مقوله در همین تارنمای دایرة المعارف روشنگری  از سیر تا پیاز توضیح داده شده اند.

سؤال انگیز ولی این است که چرا نویسنده محترم راه دیگری را پیش می گیرند؟

3

تصور ما بر این بود که در حوزه تاریخ، جامعه و اندیشه همانند علوم طبیعی، قوانین معینی حاکم است که از عامیت و جامعیت برخوردار می‏باشد.

مگر قرار نبود که از «نظریه ها و پارادیم ها»شروع کنیم؟

پس چرا از«تصورات ما»  شروع می کنیم و ضمنا منظور از «ما»چیست؟

  

4

تصور ما بر این بود که در حوزه تاریخ، جامعه و اندیشه همانند علوم طبیعی، قوانین معینی حاکم است که از عامیت و جامعیت برخوردار می‏باشد.

از این حکم نویسنده محترم اولا می توان بروشنی دریافت که قبلا به قانونمندی عینی پدیده ها و روندهای طبیعی، اجتماعی و تفکر باور داشته اند و اکنون دیگر باور ندارند.

ثانیا قبلا به خصلت عام قوانین طبیعی، اجتماعی و فکری باور داشته اند و اکنون دیگر باور ندارند.

5

خیلی خوب.

اما قانون به چه معنی است؟

« قانون به پیوند  عینی، ضرور، عام و ماهوی موجود میان چیزها، واقعیات امور، روندها و غیره طبیعت، جامعه و تفکر اطلاق می شود که مشخصه اش ثبات نسبی و تکرار تحت شرایط یکسان و واحد است.

قوانین علمی انعکاس فکری قوانین عینی مؤثر در ضمیر انسانی اند.

قانونمندی یعنی جریان روندها و یا حالات بر اساس قوانین ذاتی شان

این تعریف دایرة المعارفی قانون است.

این اما به چه معنی است؟

6

این اولا بدان معنی است که قانون به پیوند عینی اطلاق می شود و نه ذهنی

یعنی بی اعتنا به تصورات حریف و همگنان حریف وجود دارد.

حتی بی اعتنا به بود و نبود بشریت وجود دارد.

اینکه آب در صد درجه سانتیگراد در فشار جو می جوشد و در صفر درجه سانتیگراد یخ می بندد، یک قانون عینی است.

این قانون نه تنها برای تصورات حریف، بلکه برای بود و نبود بشریت بطور کلی تره حتی خرد نمی کند.

7

این ثانیا بدان معنی است که قانون به پیوند ضرور و نه تصادفی میان چیزها، پدیده ها و روندها اطلاق می شود.

یعنی قانونمندی چیزها، پدیده ها و روندها بر ضرورت عینی، بر جبر عینی، مثلا بر جبر طبیعی و یا اجتماعی مبتنی است و نه بر تصادفی.

به عنوان مثال، جوشیدن آب در صد درجه سانتیگراد در فشار جو بالضروره صورت می گیرد و نه تصادفا.

به همین دلیل است که تحت همین شرایط همه جا و همیشه تکرار می شود.

قانون یعنی همین.

در غیر این صورت، دیگر نمی شد نام قانون بدان داد.

8

این ثالثا بدان معنی است که قانون به پیوند عام و نه خاص و یا منفرد اطلاق می شود.

یعنی عامیت در ذات قانون است.

قانون باید عام باشد و گرنه نمی تواند نام قانون به دوش کشد.

جوشیدن آب فقط اینجا در صد درجه سانتیگراد و در فشار جو صورت نمی گیرد، بلکه در هر جا و هر وقت تحت همین شرایط تحقق می یابد.

تصورات حریف نسبت به عامیت قوانین طبیعی و اجتماعی تغییری در عامیت قوانین یاد شده نمی دهد.

هر قانونی اصولا باید عام باشد و گرنه ول معطل است و نمی تواند قانون نام گیرد.

9

این رابعا بدان معنی است که قانون به پیوند ماهوی و نه نمودین و صوری و ظاهری میان چیزها، پدیده ها و روندها اطلاق می شود.

یعنی قوانین با ماهیت چیزها، پدیده ها و روندها در رابطه اند و نه با فرم نمودین آنها.

این ماهیت آب است، این ساختار مولکولی آب است که جوشیدن آن در شرایط عینی یاد شده را ایجاب می کند و نه رنگ و بو و طعم و صفات ظاهری آب.

یعنی قوانین با ماهیات چیزها، پدیده ها و روندها در رابطه اند و برای نمود و ظاهر آنها تره خرد نمی کنند.

10

همه این خصوصیات همه قوانین حاکی از این است که  تصورات «ما» کمترین تغییری در قانونیت قوانین طبیعی و اجتماعی و فکری نمی دهند.

11

ما معتقد بودیم که کارل مارکس در این حوزه‏ ها، مشابه کاری را پیش برده است که نیوتن در حوزه علوم طبیعی انجام داده بود.

نیوتون چگونه به کشف قانون جاذبه زمین نایل آمده است؟

او ظاهرا سیبی را دیده که از درخت پایین افتاده و از خود پرسیده که چرا بالا نرفته و پایین افتاده است؟

این به چه معنی است؟

این بدان معنی است که تجربه بر تئوری تقدم دارد.

این بدان معنی است که در دیالک تیک پراتیک و تئوری، نقش تعیین کننده از آن  پراتیک (عمل، تجربه، آزمون، آزمایش و الی آخر)  است.

مارکس هم در این زمینه کمترین فرقی با علمای علوم طبیعی نداشته است.

12

مارکس اما بمراتب برتر و ژرف بین تر از هر عالم علوم طبیعی بوده است.

مارکس ـ از حریف چه پنهان ـ  فیلسوفی دانشمند بوده است و یا دانشمندی فیلسوف.

آنچه مارکس در روند کار خویش به مثابه اسلوب بررسی چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندها  توسعه داده و به خدمت گرفته، چیزی است که همه علمای علوم طبیعی و اجتماعی و غیره حتی تصورش را هنوز هم نمی توانند بکنند.

شکی نیست که مارکسیسم ـ لنینیسم دستاوردهای علمی را برای تدقیق احکام خود همیشه به خدمت می گیرد، ولی متد و اسلوب دیالک تیکی ـ ماتریالیستی غول آسای صرفنظرناپذیری را در اختیار علمای همه علوم قرار می دهد که بدون آن نمی توان به چاه تحلیل علمی اندر شد و سالم و سلامت بیرون آمد.  

13

یعنی او قوانین تاریخ، جامعه و اندیشه را کشف کرده است.

شکی نیست که مارکس و انگلس کاشف قوانین جامعه بشری بوده اند.

مارکس و انگلس اما قبل از کشف قانونی، مؤسس ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی و تئوری شناخت مارکسیستی بوده اند.

و درست به دلیل در اختیار داشتن این گنیجنه غول آسا قادر به تحلیل جامعه سرمایه داری و غیره گشته اند.

کاشف قوانین اجتماعی جا زدن مارکس مدح شبیه به  ذم است.

14

قوانینی که از عامیت، حتمیت و جامعیت برخوردار بوده و در تمام جوامع بشری صادق است و لذا ما باید آنها را فراگرفته و در شرایط مشخص ایران به کار بندیم.

از همین حکم نویسنده محترم می توان نه تنها به فقر فلسفی ایشان، بلکه به ناتوانی فکری ترحم انگیز ایشان پی برد:

الف

قوانینی که از عامیت، حتمیت و جامعیت برخوردار بوده و در تمام جوامع بشری صادق است.  

کی و کجا کسی ادعا کرده که همه قوانین مکشوفه از سوی مارکس در همه جوامع بشری صادقند؟

مثال اول

مارکس کاشف تئوری اضافه ارزش است.

این تئوری فقط در جامعه سرمایه داری صادق است و نه در جامعه فئودالی و یا برده داری.

 مثال دوم

مارکس و انگلس کاشف این قانون بوده اند که مبارزه طبقاتی پرولتاریا به دیکتاتوری ‫پرولتاریا ‬منجر می شود.

این قانون بر اساس تجارب خونین کمون پاریس و غیره تدوین شده است.

یعنی براساس تجارب پرولتاریا.

کی و کجا کسی ادعا کرده که این قانون در همه جوامع بشری مصداق دارد؟

مثال سوم

تنها تزی که شامل حال همه جوامع بشری می شود، تز موسوم به «درک ماتریالیستی تاریخ»است.

تزی غول آسا ست که همتراز با کشف آتش است.

فقط کسی می تواند به عظمت و ارج و ارزش بی همتای این کشف مارکس پی ببرد که آن را درک و هضم کرده باشد و در تحلیل مسائل فردی و اجتماعی خرد و کلان  بکار گرفته باشد.

ب

شالوده این تز را دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی از سوئی و دیالک تیک زیربنا و روبنای ایدئولوژیکی از سوی دیگر تشکیل می دهد.

ت

ضمنا همه دیالک تیک های عینی مدون در ماتریالیسم دیالک تیکی شمول عام دارند و در همه عرصه های هستی بطور کلی مصداق دارند:

مثلا دیالک تیک فرم و محتوا، نمود و بود، کمیت و کیفیت، پیوست و گسست و الی آخر.

15

قوانینی که از عامیت، حتمیت و جامعیت برخوردار بوده و در تمام جوامع بشری صادق است و لذا ما باید آنها را فراگرفته و در شرایط مشخص ایران به کار بندیم.

خوب.

چه ایرادی دارد؟

اگر آموزش و رعایت قانون جوشیدن آب در صد درجه با فشار جو ضرر و زیانی به کسی نزده، چراباید آموزش و رعایت قوانین مکشوفه از سوی مارکس و یا هر کس دیگر خطائی تلقی شود؟

ضمنا چه آلترناتیو و بدیلی برای به اصطلاح قوانین مکشوفه از سوی مارکس وجود دارد؟

باید ببینیم.‬

1

در برنامه و اساسنامه احزاب کمونیست چنین عبارتی نوشته می شد:

«جهان بینی ما مارکسیسم ـ لنینیسم، یگانه جهان بینی علمی و انقلابی دوران ما است.

حزب ما برنامه، خط مشی سیاسی و سازمانی خود را برپایه انطباق خلاق این جهان بینی بر شرایط مشخص جامعه ما تدوین می کند«.

نویسنده محترم این مقاله دو جمله از برنامه حزب توده را رونویسی می کنند و بدون کمترین دغدغه خاطر به حساب همه احزاب کمونیست می گذارند.

این اما به چه معنی است؟ 

2

این بدان معنی است که بزعم ایشان، اردوگاه سوسیالیستی پادگانی است و حزب کمونیست شوروی هر چه بر زبان می راند، بقیه احزاب کمونیست مو به مو در برنامه خود تکرارش می کنند.

از این رو، فقط کافی است که برنامه حزب توده را ورق زنیم و هر چه دل مان خواست، از آن رونویسی کنیم و به حساب همه احزاب کمونیست جهان بگذاریم.

ترفند بدی نیست.

اما عیب و ایراد این دو جمله در برنامه حزب توده چیست؟

2

جهان بینی ما مارکسیسم ـ لنینیسم، یگانه جهان بینی علمی و انقلابی دوران ما است.

در اینکه مارکسیسم ـ لنینیسم،  جهان بینی حزب توده بوده، می توان تردید کرد.

برای تبدیل این تردید به یقین باید میراث معنوی حزب توده را مورد تحلیل دیالک تیکی قرار داد.

اگر جهان بینی حزب توده واقعا مارکسیسم ـ لنینیسم بوده باشد، باید ارتکاب اینهمه خطای فاحش چه بسا مکرر بعید باشد.

ما در حزب توده هنوز کسی نیافته ایم که مارکسیسم ـ لنینیسم را به معنی واقعی کلمه درک و هضم کرده باشد.

ولی همان حزب توده فلسفه فقیر بلحاظ نظری بهتر از همه شخصیت ها و سازمان های دیگر ایران بوده است و داشتن حداقل چنین حزبی در شرایط کنونی آرزوی هر طرفدار منافع طبقه کارگر و توده است.

اکنون بدشواری می توان حتی یک نفر از طراز سران سابق حزب توده پیدا کرد.

3

 جهان بینی ما مارکسیسم ـ لنینیسم، یگانه جهان بینی علمی و انقلابی دوران ما است.

این نظر حزب توده راجع به مارکسیسم ـ لنینیسم نظر فی نفسه غلطی نیست، ولی نظر نادقیقی است:

مارکسیسم ـ لنینیسم نه تنها جهان بینی علمی و انقلابی دوران کنونی، یعنی دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، بلکه جهان بینی علمی و انقلابی تمامت تاریخ بشری است.

مارکسیسم ـ لنینیسم جهان بینی علمی و انقلابی همه دوران های تاکنونی و آتی تاریخ است.

مارکسیسم ـ لنینیسم جهان بینی بی بدیل و بی نظیر و بی همتائی است.

مارکسیسم ـ لنینیسم بهترین نعمت معنوی است که نصیب بشریت شده است و بدون کمترین تردید برای همیشه بهترین یار و مددکار بشریت شرافتمند و انقلابی خواهد بود.

قدر مارکسیسم ـ لنینیسم را فقط کسانی می دانند که لبی از سرچشمه های حیاتبخش آن تر کرده باشند.

لنین به این حقیقت امر وقوفی بی چون و چرا داشت و با صراحتی به روشنی آفتاب بر زبان می راند.

به قول شاعر روشنگر  آذربایجان:

قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری!

4

حزب ما برنامه، خط مشی سیاسی و سازمانی خود را برپایه انطباق خلاق این جهان بینی بر شرایط مشخص جامعه ما تدوین می کند.

خوب این ادعای حزب توده به چه معنی بوده است؟

بنظر نویسنده این مقاله، این جمله احتمالا به معنی زیر بوده است:

«کارل مارکس …  قوانین تاریخ، جامعه و اندیشه را کشف کرده است.

ما باید آنها را فراگرفته و در شرایط مشخص ایران به کار بندیم

(بهروز خلیق. بخش اول این تلحیل)  

اکنون سؤال این است که  مارکس کیست؟

مارکسیسم ـ لنینیسم چیست؟

چگونه می توان مشتی قانون را فراگرفت و در شرایط مشخص ایران بکار بست؟

و یا چگونه می توان مارکسیسم ـ لنینیسم کذائی را خلاقانه بر شرایط مشخص جامعه انطباق داد؟

5

مارکس  بنظر نویسنده این مقاله کاشف قوانین جامعه بشری است.

این بدان معنی است که بنظر ایشان، میراث مارکس از مشتی  قانون تشکیل می یابد و مارکسیسم نامیده می شود.

بدین طریق می توان مارکسیسم را قانون نامه محسوب داشت.

ولی هر کودک کودکستانی می داند که اصلا و ابدا از این خبرها نیست.

مارکسیسم ـ قبل از همه ـ جهان بینی است، یعنی فلسفه است، یعنی ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی و تئوری شناخت است.

یگانه ی سه پایه است.

مراجعه کنید به ماتریالیسم دیالک تیکی، ماتریالیسم تاریخی، تئوری شناخت  در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

6

وظیفه طبقه کارگر و ـ قبل از همه ـ حزب طبقه کارگر نه ازبر کردن مشتی قانون، بلکه از آن خود کردن تئوری و متد شناخت جامعه و جهان است.

از آن خود کردن یعنی تمرین و آموزش نطری و عملی و درک و هضم آن و نه ازبر کردن طوطی وش مشتی جملات مرده و بدرد نخور.

7

انطباق خلاق هم خود مشکل دیگری است.

شاید به همین دلیل هم بوده که حزب توده مرتب از چاله در آمده  و به چاه افتاده است:

شاید منظور حزب توده هم ازبر کردن مشتی جمله بی جان از کلاسیک های مارکسیسم ـ لنینیسم و جست و جوی چیزی متناسب و دمخور با آن جملات قصار در عالم خارج بوده است.

بی دلیل نبوده که کیانوری برای توضیح ضد انقلاب فوندامنتالیستی به هجدهم برومر رجوع کرده بود تا آیات بدرد بخوری از آن بیابد و تمام اشتباهات خطیر خود و امثال خود را توجیه کند.

جهان بینی افرادی از این دست حتی ماتریالیستی نیست، چه برسد به اینکه مارکسیستی ـ لنینیستی باشد.

8

کسی که از ذهن شروع به حرکت می کند تا به عین برسد، کسی که از روح به راه می افتد تا به ماده برسد، کسی که از شعور به راه می افتد تا به وجود برسد، در بهترین حالت سوبژکتیویست است و در بدترین حالت ایدئالیست.

چنین کسی کمترین فرقی با آخوندهای یهودی و ارمنی و سنی و شیعه  ندارد.

همین ادعای پیشاپیش حزب توده که  «‬جهان بینی ما مارکسیسم ـ لنینیسم است»، نشانه روشن عدم درک مارکسیسم ـ لنینیسم است.

مارکسیسم ـ لنینیسم مذهب و دین نیست که با بر زبان راندن جزم «لا اله الا الله»متدین شوی.

مارکسیسم ـ لنینیسم علم است و باید بسان هر علم، در روند مشقت بار و عرقریزی تمرین شود و فراگرفته شود.

1

اما در این زمینه سئوالات متعددی مطرح است.

 

در کدام زمینه برای بعضی ها سؤالات دردسر زائی مطرح شده است؟

در این زمینه که ‬در برنامه حزب توده نوشته شده که  «جهان بینی ما مارکسیسم ـ لنینیسم، یگانه جهان بینی علمی و انقلابی دوران ما است.

حزب ما برنامه، خط  مشی سیاسی و سازمانی خود را برپایه انطباق خلاق این جهان  بینی بر شرایط مشخص جامعه ما تدوین می کند؟»

اینکه فقط ادعای بی ضرر و زیانی است.

در جامعه بشری هر روزه هزاران نفر هزاران ادعا بر زبان می رانند، بی آنکه کسی را به زحمت اندازند.

شاید بعضی ها به نحوی از انحاء حق داشته باشند.

باید ببینیم که سؤالات مورد نظر از چه قرار اند.

شاید بتوانیم به تقصیرات حزب توده پی ببریم که بعضی ها را در منگنه سؤالات سرگیجه آور گرفتار ساخته است.

2

اما در این زمینه سئوالات متعددی مطرح است که ما در گذشته از کنار آن ها می گذشتیم.

واقعا؟

یعنی همین سؤالات فعلی سابقا هم مطرح بوده اند و بعضی ها از کنارشان گذشته اند؟

راستی چرا؟

چرا پس از شکست سوسیالیسم و جشن و پایکوبی امپریالیسم سؤالات ته نشین شده در اعماق دل دو باره اکتیف شده اند؟

کس چه می داند.

بهتر است که به سؤالات بعضی ها نظری بیاندازیم:

3

آیا قوانین و نظریه‏ها در علوم طبیعی از جامعیت برخوردارند و یا اینکه در محدوه معین عملکرد دارند؟

بعضی ها که علامه واره با افاده فروشی تام و تمام وارد صحنه شده اند و کلی مطلب از «علمای» وابسته به «ایدئولوژی امپریالیسم»رونویسی کرده اند، بی آنکه از منبع و مأخذی نامی حتی ببرند، اکنون با اولین سؤال خود، دست خود را رو می کنند.

‫  ‬بعضی ها ظاهرا نه از علم خبر دارند و نه از فلسفه.

علوم طبیعی یعنی علومی از قبیل فیزیک و شیمی و بیولوژی و غیره.

موضوع هر علم چیست؟   

4

آیا قوانین و نظریه‏ها در علوم طبیعی از جامعیت برخوردارند و یا اینکه در محدوه معین عملکرد دارند؟

هر علم ـ چه از جنس علوم طبیعی و چه از جنس علوم انسانی ـ عرصه معینی از واقعیت عینی را مورد بررسی قرار می دهد:

همان انگلسی که بعضی ها اسم کتابش را شنیده اند، همه این مسائل را 150 سال قبل حتی المقدور  توضیح داده است.

5

شیمیچیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای شیمیائی را در طبیعت مورد بررسی قرار می دهد.

فیزیک چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای فیزیکی را.

بیولوژی چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای زیستی را.

روانشناسی چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای روانی را.

و الی آخر.

6

آیا قوانین و نظریه‏ها در علوم طبیعی از جامعیت برخوردارند و یا اینکه در محدوه معین عملکرد دارند؟

قوانین و تئوری های هر کدام از علوم طبیعی و یا انسانی در عرصه مربوط به خود اعتبار عام دارند.

به عنوان مثال، قانون دیالک تیکی اکسیداسیون و احیا در شیمی در عرصه مربوطه قانونی عام است و همه جا معتبر و مؤثر:

7

آهن دیرآشنا هم در طبیعت بی جان و هم در طبیعت جاندار اکسید می شود.

یعنی اتم های آهن به اکسید آهن تبدیل می شوند و همه می بینند که آهن رنگ عوض می کند و می گویند که ظرف آهنی زنگ زده است.

همین اتم های آهن در شکم هر موجود زنده نیز اکسید می شوند و در استخوان بندی اندام موجود زنده فونکسیونی به عهده می گیرند.

قانون دیالک تیکی اکسیداسیون و احیا بر داد و ستد الکترون مبتنی است.

اتم آهن الکترون از دست می دهد، بار مثبت پیدا می کند و پس از ترکیب با اتم احیا شده ی اکسیژن،اکسید می شود.

حالا بعضی ها می پرسند، آیا قانون دیالک تیکی اکسیداسیون و احیا در محدوده های دیگر نیز صادق است و یا نه؟

خوب.

منظور از این سؤال بی سر و پا چیست؟‬ 

8

اگر منظور بعضی ها این باشد که آیا می توان بر پایه قانون یاد شده، روندهای روانی و یا اجتماعی را هم توضیح داد، باید گفت که نه.

برای توضیح چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای هر عرصهاز واقعیت عینی لایتناهی به ساز و برگ معرفتی خاص عرصه مربوطه نیاز هست.

از بعضی ها چه پنهان که علوم از هر نوع وسیله و ساز و برگ شناخت چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای عینی هستند.

9

هر وسیله ایساختاری دارد و متناسب با آن ساختار، فونکسیونی:

دیالک تیک ساختار و فونکسیون

         

مراجعه کنید به  دیالک تیک ساختار و فونکسیون در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

10

با چرخ خیاطی نه می توان آشپزی کرد و نه می توان زمین را شخم و شیار زد.

ساختار چرخ خیاطی برای آشپزی و شخم زمین نامناسب است.

ساختار چرخ خیاطی فقط مناسب فونکسیون معینی به نام دوخت و دوز است.

با توسل  به ساز و برگ معرفتی (تئوری و اسلوب و یا متد)  فیزیک و یا شیمی نمی توان روندهای زیستی را و یا اجتماعی و روانی و غیره را توضیح داد.

11

البته میان همه عرصه های واقعیت عینی و لاجرم میان علوم مختلف مربوطه پیوند عینی برقرار است:

هستی مادی از وحدت مادی برخوردار است.

برای توضیح برخی از روندهای زیستی به شیمی و یا فیزیک و یا بیوشیمی و بیوفیزیک نیاز هست.

از این رو در آکادمی ها و صنایع مختلف میان علمای رشته های مختلف همکاری همه جانبه صورت می گیرد.

12

همانطور که در هر خانه و کارخانه تقسیم کار وجود دارد، در عرصه شناخت هستی نیز تقسیم کار برقرار شده است:

هر کدام از علوم عرصه مربوط به خود را مورد بررسی قرار می دهد و حتی خود رفته رفته تخصصی می گردد تا بهتر و دقیقتر در موضوع شناخت مربوطه نفوذ کند:

این بدان معنی است که هر عرصه را نخست به زیرعرصه ها تقسیم می کند و بعد برای هر زیرعرصهعلم خاص آن را توسعه می دهد:

به این ترتیب است که شیمی به شیمی معدنی، آلی، نظری، فیزیکی، اکولوژیکی (محیط زیستی) و غیره تخصصی می شود.

مراجعه کنید به علم، علوم طبیعی، علوم ریاضی، علوم طبیعی ـ ریاضی  در تارنمای دایرة المعارف روشنگری     ‬

سؤال دوم

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

از همین سؤال نویسنده می توان به سطح بسیار نازل و یا حتی به بی خبری مطلق ایشان از فلسفه بالاعم و دیالک تیک بالاخص پی برد.

ایشان ظاهرا معنی مقوله «عام» را نمی دانند.

عام به چه معنی است؟

1

عام عبارت است از وجه مشترک اوبژکتیف (عینی) گروهی از اشیاء، خواص، روابط و روندهای منفرد واقعی و اوبژکتیف و یا تصاویر سوبژکتیف آنها.

مثلا وجه مشترک کلیه کارگران این است که آنها فاقد مالکیت بر وسایل تولید اند و از این رو، ناچار به فروش نیروی کار خود به صاحبان وسایل تولید اند.

این وجه مشترک همه کارگرها یک عام است که کارگران منفرد را به کارگر ـ به مفهوم عام آن ـ بدل می سازد.

3

 آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

این سؤال نویسنده محترم ضمنا حاکی از بی خبری مطلق ایشان از دیالک تیک عینی هستی است:

ایشان از دیالک تیک عینی منفرد ـ خاص ـ عام بکلی بی خبر مانده اند، دیالک تیکی که در اثر دو جلدی نیک آئین توضیح داده شده است و دانستنش برای هر چپگرائی از نان شب واجب تر است.

عام ایزوله و مجزا و تنها وجود ندارد.

مثال:

درخت یک مفهوم عام است که در برگیرنده همه انواع و اقسام درختان است.

مفهوم درخت یک مفهوم عام است.

مفهوم انتزاعی درخت فقط در کله آدم ها وجود دارد.

ولی منشاء عینی دارد و گرنه نمی توانست پدید آید.

بشر درختان مختلف را دیده، جنبه های خاص و منفرد آنها را کنار نهاده و جنبه مشترک آنها را عمده کرده و به مفهوم درخت رسیده است که با شنیدنش هزاران درخت به مخیله  آدمی خطور می کند.

4

برای شناخت درخت باید از کله پا بیرون نهاد و از مفهوم انتزاعی (مجردو کلی درخت به سرو و سپیدار و صنوبر و غیره مشخص رسید.

بدین طریق دیالک تیک سرو و درخت و یا دیالک تیک منفرد و عام تشکیل می گردد:

وقتی از عینیت دیالک تیک سخن می رود، منظور همین است:

دیالک تیک عینی سرو و درخت، سپیدار و درخت و الی آخر در آئینه ضمیر آدمی منعکس می شود و به شکل دیالک تیک ذهنی سرو و درخت در می آید و پس از انجام عمل انتزاع (تجرید) دیالک تیک منفرد و عام تشکیل می گردد.

    

قوانین دیالک تیکی قوانین من درآوردی نیستند، بلکه منشاء عینی دارند.

5

حال نویسنده محترم می تواند سرو را در نظر گیرد:

مفهوم سرو نیز به نوبه خود مفهوم عامی است.

چون در همین مفهوم سرو صدها نوع مختلف سرو تجرید یافته اند.

بدین طریق است که به مفهوم خاص می رسیم:

مفهوم سرو در برابر مفهوم درخت، منفردی بیش نیست.

اما همان مفهوم سرو در برابر انواع مختلف سرو، مفهوم عامی است.

مفهوم خاص همزمان حاوی عام و منفرد است:

هم عام است و هم منفرد.

بسته به سیستم مختصات منفرد و یا عام تلقی می شود.

به همین دلیل است که در فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی از دیالک تیک منفرد ـ خاص ـ عام سخن می رود.

6

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

حالا به بطلان این سؤال بهتر می توان پی برد.

به قول نیک آئین هر دیالک تیکی یک قانون است.

ذره ذره هستی در همه فرم های آن اعم از طبیعت، جامعه و تفکر بر اساس دیالک تیک عینی قوام یافته است.

همان اتم غیر قابل مشاهده جولانگاه دیالک تیک پروتون و الکترون، با بارهای مثبت و منفی است.

وقتی هر ذره هستی حتی بر قوانین دیالک تیکی مبتنی است، اگر خیلی ساده همان دیالک تیک پروتون و الکترون، اکسیداسیون و احیا، جذب و دفع و الی آخر را مورد انتزاع قرار دهیم به قوانین عام نمی رسیم؟

درست به همان سان که از انتزاع سرو و سپیدار و صنوبر و غیره به مفهوم عام درخت رسیده بودیم؟   

7

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

علاوه بر همه این حقایق امور، اگر هستی قانونمند نبود، آیا شناخت بشری می توانست حتی گامی به جلو نهد؟

کسی که از کتب علمی این و آن بطور مکانیکی رونویسی می کند و برای اعوان و انصار بی سواد خود پوز می دهد، کمترین اطلاعی از عالم علوم طبیعی حتی ندارد.

اگر چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای طبیعی و اجتماعی و فکری فاقد قانونمندی های عینی باشند، تولید بطور کلی مختل و محال می گردد.

آنگاه حتی نمی توان به تهیه نان شب نایل آمد.

چون پیش شرط تبدیل گندم به نان، درک و رعایت اکید قانونمندی های عینی مربوطه است:

به همین دلیل است که به خمیر، خمیرمایه (میکروارگانیسم موسوم به هفه)  تزریق می شود تا مواد قندی تجزیه شوند و ببرکت تولید گاز کربنیک خمیر ور آید و پختن نان و کلوچه امکان پذیر گردد.

1

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

اصولا و قاعدتا پذیرش قانونمندی های عینی در طبیعت و جامعه و تفکر برای  بورژوازی واپسین الزامی است.

برای اینکه انکار قانونمندی های عینی نه به نفعش است و نه امکان پذیر است.

به نفعش نیست، چون انکار قانونمندی های عینی، قابل شناخت بودن چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای طبیعی و اجتماعی و فکری را از رده خارج می سازد و طبقه حاکمه را دچار هزار و یک مشکل لاینحل می کند:

چگونه می توان ادعا کرد که چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای هستی فاقد قانونمندی عینی اند و در عین حال به پژوهش سازمان یافته در واقعیت عینی فراخواند و به پیش بینی حوادث طبیعی و اجتماعی و فکری و روانی و غیره هر کرد و کاری مبادرت ورزید؟  

جامعه مدرن سرمایه داری تا آخرین ذره اش سازمان یافته است و تحت کنترل همه جانبه طبقه حاکمه قرار دارد تا بتواند مهار و هدایت شود.

2

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

پیش شرط پیش بینی چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای هستی پذیرش بی چون و چرای اصل قابل شناخت بودن آنها ست.

به عنوان مثال، اگر قانون تبخیر آب در صد درجه سانتیگراد با فشار جو، برسمیت شناخته نشود، دیگر نمی توان با اطمینان خاطر آب را جوشاند و مثلا قطار بخار را به راه انداخت.

دیگر نمی توان با توجه به قوانین اجتماعی و اقتصادی مثلا قانون عرضه و تقاضا و غیره، پدیده های اجتماعی و اقتصادی را درک، کنترل، مهار و هدایت کرد.

انکار قانونمندی های عینی در هستی، تمامت تولید و توزیع و انتقال و حتی ترافیک حیاتی جامعه سرمایه داری را مختل می سازد.

از این رو کله معلقی زده می شود و اعلام می شود که چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای طبیعی بلحاظ عینی  قانونمند  اند، ولی این قانونمندی نه عام بلکه خاص است.

یعنی درعالم  اجزاء اعتبار دارد و نه در کل.

این عملا به معنی وداع با کل و کل اندیشی است.

 

3

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

بدین طریق طرز تفکر متافیزیکی مطلقا باطل موسوم به فراگمنتاسیون پا به عرصه می نهد:

اکنون دیگر هیچ چیز در کلیت آن بررسی نمی شود.

برای اینکه عامیت قانونمندی های عینی پیشاپیش انکار شده است:

هر مسئله بطور مجزا و ایزوله به مثابه فراگمنتی (جزئیمورد بررسی قرار می گیرد و به پیوند کلی چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای طبیعی و اجتماعی و فکری اعتنائی نمی شود.

البته از این حربه می توان برای سلب اعتبار از ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی استفاده درخور کرد، ولی نمی توان بدان جامه عمل پوشاند.

در حرف و به زور چماق می توان به این دروغ بی پایه و یاوه تمکین کرد، ولی نمی توان عملی اش ساخت.

حتی کله شق ترین صاحب نظران امپریالیستی نمی توانند عامیت قانونمندی های عینی را در عمل و نظر نادیده بگیرند.

به همین دلیل است که هر توطئه ای را با توجه به زنجیره علی (علت و معلولی) ناشی از آن حتی الامکان در نظر می گیرند و به بحث می کشند

4

اما در این زمینه سئوالات متعددی مطرح است که ما در گذشته از کنار آن ها می گذشتیم:

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

سؤال اکنون این است که چرا قبلا عامیت قانونمندی عینی روندهای طبیعی، اجتماعی و فکری درجا و دربست و بدون سؤال و جواب بطور مکانیکی پذیرفته می شد، ولی با تغییر جهت وزش باد، دیگر نمی توان از کنار آن گذشت؟

آنچه سؤال معصومانه، ساده و پیش پا افتاده ای جلوه می کند، ناگفته های تعیین کننده ای در بطن خود نهان کرده است:

5

در همین انکار عامیت قانونمندی های عینی رفرمیسم و گرایش ضد انقلاب اجتماعی کمین کرده است:

برای اینکه عام همیشه با کل دست در دست می آید و می رود.

دیالک تیک منفرد ـ خاص ـ عام با دیالک تیک جزء و کل خویشاوند است.

انکار عامیت قانونمندی ها به معنی انکار کلیت آنها نیز است.

کلیت اما همیشه حاوی حقیقت عینی است:

حقیقت نه در اجزاء چیزها، بلکه در کل آنها ست و حقیقت طلبان در سراسر تاریخ، کل اندیشان بوده اند:

به قول هگل:

«کل حقیقی است.

حقیقی کل است.»  

6

انکار عامیت و کلیت قانونمندی های عینی هستی بهترین وسیله برای عوامفریبی و شاید هم خودفریبی است.

کسی که عامیت قانونمندی های عینی را انکار کند، پا از گلیم مسائل سطحی و جزئی و فرعی جامعه بیرون نمی  نهد.

بدین طریق می توان از همه چیز حرف زد، به جز از تحول ماهوی جامعه و مناسبات طبقاتی حاکم.

بدین طریق می توان مردم را امروز به دنبال این مهره طبقه حاکمه فرستاد و فردا به دنبال مهره دیگر آن.

7

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

همانطور که در بحث پیشین اشاره شد، همه قوانین همه علوم طبیعی در حوزه مربوط به خود، یعنی در عرصه معینی از واقعیت عینی لایتناهی خصلت عام دارند:

هر قانون علمی اصولا خصلت عام دارد.

به عنوان مثال، قانون اکسیداسیون و احیا بر دیالک تیک داد و ستد الکترون مبتنی است و در همه عرصه های طبیعت جامد و جاندار اعتبار دارد و مؤثر است.

این قانون علمی ـ طبیعی حتما نباید در جامعه صادق باشد.

برای جامعه قوانین عینی عام دیگر مربوط بدان وجود دارند.

جامعه اما به چه معنی است؟

8

آیا بر طبیعت، تاریخ، جامعه و اندیشه قوانین عامی حاکم است؟

جامعه در معنی بنیادی اش عبارت است از کلیت سیستمی از مناسبات عملی میان انسان ها که در مرحله تاریخی مشخص بر پایه سطح توسعه معین نیروهای مولده مادی برقرار می شود و بخش بنیادی آن (یعنی ساختار اقتصادی آن) را سیستم مناسبات تولیدی مادی مربوطه تشکیل می دهد.

مفهوم جامعه به این معنی با مفهوم فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی (مفهوم بنیادی ماتریالیسم تاریخی) یکسان است.

جامعه هرگز بصورت انتزاعی وجود ندارد.

جامعه فقط بصورت فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی تاریخی معین وجود دارد.

مفهوم جامعه یک مسئله فلسفی ـ سوسیولوژیکی عام است.

هر تعریف از جامعه ماهیتا خصلت فلسفی دارد و طرح فلسفی ـ سوسیولوژیکی معینی را مطرح می سازد.

9

مناسبات اجتماعی‬ که انسان ها در عرصه ها و شرایط مختلف حیات اجتماعی خویش برقرار می سازند، بی نهایت متفاوتند، ولی می توان آنها را به دو طبقه بزرگ تقسیم بندی کرد:

1

مناسبات اجتماعی مادی‬ که ماهیتا با مناسبات تولیدی انطباق دارند.

2

مناسبات ایدئولوژیکی که از ایدئولوژی، دولت، احزاب و غیره تشکیل می یابد.

ماتریالیسم تاریخی‬ مناسبات تولیدی و طبقاتی را بمثابه مناسبات مادی اولیه، بنیادی و تعیین کننده از انبوه متنوع روابط اجتماعی متمایز می سازد که ضرورتا از مرحله توسعه معین نیروهای مولده نشأت می گیرند.

مراجعه کنید به نیروهای مولده، مناسبات تولیدی در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

مناسبات تولیدی و طبقاتی‬ ساختار اقتصادی مادی هر جامعه ای را تشکیل می دهند و بر روی آنها ست که سرانجام فرم های مشخص همه بقیه روابط اجتماعی زیر قوام می یابند:

‫‪ ‬‬

1

نهادهای دولتی معین

 

2

ساختار سیاسی و حقوقی معین

‫‪ ‬‬

3

ایدئولوژی معین.

بدین طریق جامعه ای در مرحله توسعه تاریخی معینی با خصلت خاص خود که ناشی از مناسبات تولیدی و طبقاتی موجود است، تشکیل می شود:

فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی‬ معین.

فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی‬ ارگانیسمی را تشکیل می دهد که در پیدایش خود، در فونکسیون خود، در گذار خود به فرم عالی تر و در تبدیل خود به ارگانیسم اجتماعی دیگر از قانونمندی های معینی پیروی می کند.

این ارگانیسم (فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی) واقعیتی را که جدا از افراد انسانی و جدا از کردوکار حیاتی آنان باشد، تشکیل نمی دهد.

مراجعه کنید به ارگانیسم‬ در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

10

مفهوم جامعه‬ ـ قبل از همه ـ انعکاس پیوندهای سیستمی ماهوی، تعیین کننده و اجتماعی است که در رفتار عملی افراد تشکیل می شوند و خود را در آن تحقق می بخشند.  

از سوی دیگر این مفهوم جامعه انعکاس این واقعیت است که روابط یاد شده که انسانها وارد آنها می شوند و جامعه مربوطه را تشکیل می دهند، نه بنا بر امیال و علایق انسان ها پدید می آیند و نه بنا بر یک قرارداد داوطلبانه.

بلکه انسانها در تولید و بازتولید اجتماعی حیات اجتماعی خویش وارد مناسبات معین، ضرور و مستقل از امیال و علایق خویش می شوند، یعنی وارد مناسبات تولیدی می شوند، مناسباتی که جایگاه (موقعیت) عینی معین طبقات و اقشار را نسبت به هم تعیین می کنند و شالوده بقیه عناصر حیات اجتماعی را تشکیل می دهند.

مفهوم جامعه‬ از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی بالاخره فاتحه تصور از انسان انتزاعی و طبیعت ابدی و ماورای تاریخی او را می خواند.

مفهوم جامعه‬ از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی انسان تاریخی ـ مشخص را معرفی می کند، انسانی را که در جامعه معینی عمل می کند و با تشکیل و تحول عملی مناسبات اجتماعی، کردوکار حیاتی و شیوه زندگی خود را  و همراه با آن خویشتن خویش را، استعدادها، توانائی ها و منافع خود را تشکیل و تحول می بخشد.

این مفهوم جامعه ـ در عین حال ـ با توضیح و تشریح اهمیت پراتیک روند مادی تولید و بازتولید و اهمیت مبارزه طبقاتی و انقلاب اجتماعی، ماهیت و نقش پراتیک تاریخی ـ مشخص را روشن می سازد.

مفهوم جامعه‬ از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی یک مفهوم علمی است.

اما در واقع این مفهوم جامعه از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی از پراتیک میلیون ها باره حیات اجتماعی و از شرایط قابل اثبات تجربی و علمی آغاز به حرکت می کند و کلیه روابط فی مابین مورد نظر آن  اصولا قابل امتحان در کوره پراتیک اند.

این مفهوم جامعه واقعیت اجتماعی رئالی را تعریف می کند که از امیال و علایق سوبژکتیف این و آن مستقل است، دارای شاخص های عینی است، بطور علمی قابل درک و قابل آزمون و آزمایش است و لذا دقیقا تعیین و تعریف شده است.

ببرکت این مفهوم جامعه بطلان کلیه گمانورزی های متافیزیکی راجع به چند و چون «جامعه» بطور کلی اثبات می شود.

چرا که تفکر مبتنی بر آن فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی معین، پیوند سیستمی آن و گرایشات توسعه و تکامل آن را در مد نظر دارد.‬

سؤال سوم

آیا در حوزه تاریخ و جامعه، کشف قوانین مطرح است یا پارادایم‏سازی و نظریه ‌پردازی توسط انسان؟

1

قبل از تأمل روی این سؤال عوامفریبانه طبقه حاکمه باید از خود پرسید که فرق طبیعت با جامعه چیست؟

اگر بر طبیعت و جامعه جبر عینی حاکم است، اگر چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای طبیعی و اجتماعی بطور عینی قانونمند اند، فرق آندو چیست؟

مرزبندی مارکسیسم ـ لنینیسم (بلشویسم) با سوسیال ـ دموکراتیسم  درست همین جا ست.

2

مارکسیسم ـ لنینیسم اثبات می کند که روندهای اجتماعی ـ  بر خلاف روندهای طبیعی ـ سوبژکت مند (فاعل مند) اند.

برای وقوع زلزله و توفان و آتشفشان بود و نبود انسان یکسان است.

ولی برای انجام هر کاری در جامعه، برای وقوع هر تغییر و تحول بزرگ و یا کوچک در جامعه به شرکت فعال بنی بشر نیاز بی چون و چرا هست.

‫ ‬به عبارت دقیقتر، در جامعه بشری اوتوماتیسمی حاکم نیست.

اما مارکسیسم ـ لنینیسم این تفاوت روندهای طبیعی با روندهای اجتماعی را چگونه توضیح تئوریکی (نظری) می دهد؟

3

مارکسیسم ـ لنینیسم برای توضیح چند و چون روندهای اجتماعی دیالک تیک جبر و اختیار (دیالک تیک ضرورت و آزادی) و دیالک تیک اوبژکت ـ سوبژکت را به خدمت می گیرد:

روندهای اجتماعی بسان روندهای طبیعی جبری (ضرور) اند.

به همان سان که زلزله بنا بر قوانین و قانونمندی های عینی طبیعی صورت می گیرد، به همان سان نیز انقلاب اجتماعی، گذار از فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی کهنه به نو و متعالی بنابر قوانین و قانونمندی های عینی جامعه بشری صورت می گیرد.

در جامعه اما بدون شرکت فعال انسان اجتماعی آب حتی از آب تکان نمی خورد.

در مقوله اختیار (آزادی) و سوبژکت همین نقش بنی بشر تبیین می یابد.

4

انسان جزئی از طبیعت است، محصول طبیعت است و به همین دلیل تحت سیطره همان قوانینی قرار دارد که دیگر موجودات زنده تحت سیطره شان قرار دارند.

انسان ـ به مثابه محصول طبیعت ـ اما در عین حال، قادر به شناخت قوانین عینی طبیعت و بدین وسیله و بر طبق این قوانین، قادر به نفوذ در طبیعت است.

انسان قادر به تبدیل جبر به اختیار است.

در دیالک تیک جبر و اختیار، نقش تعیین کننده از آن جبر است و اختیار (آزادی) انسانی به اندازه شناخت او از قوانین عینی است.  

اما همین اختیار (آزادی) و سوبژکت وارگی (فاعلیت، سوبژکتیویته)  که وجه ممیزه خاص انسان است، تبیین بیواسطه خود را کجا پیدا می کند؟

5

این وجه ممیزه خاص انسانی تبیین خود را در تعین (مراجعه کنید به دترمینیسم) دوگانه انسان بمثابه هوموفابر و هوموانتلکتوس از سوئی و بمثابه هومودمیرگوس و هوموسمیوتیکوس‪ ‬از سوی دیگر پیدا می کند:

یعنی بمثابه موجودی روحمند، خودپو، خلاق و خودآگاه.

الف

هوموفابر‬ یعنی اینکه انسان استعداد و توانائی ساختن ابزار و وسایل فنی برای غلبه بر طبیعت و بارآورسازی آن را دارد.

ب

هوموانتلکتوس‬ یعنی اینکه انسان استعداد و توانائی استفاده از تفکر برای کسب معارف و نگرش را دارد.

ت

هومودمیرگوس‬ یعنی اینکه انسان موجودی خلاق است.

پ

هوموسمیوتیکوس ‬یعنی اینکه انسان علامتگذار و هنرمند است.   

انسان تنها موجود طبیعی است که خلاقیت طبیعی خود را در چارچوب فرماسیون های اجتماعی ـ اقتصادی از آن خود می کند و این روند مادی را بلحاظ فکری، یعنی هوشمندانه در روندی معرفتی (شناختی) منعکس می سازد.

6

ضرورت و یا جبر، عبارت است از نوعی پیوند میان ابژکت ها، روندها، سیستم ها و غیره ی جهان مادی و یا شعور، که تحت شرایط مورد نظر، بروشنی تعیین شده و فقط بدان گونه می تواند باشد و نه بگونه ای دیگر.

ضرورت‬ خصلت عینی دارد، یعنی وجودش، مستقل از ذهنیت و شعور انسانی است.

ضرورت منطقی‬ بیانگر پیوند منطقی روشن میان مفاهیم، احکام و غیره است.

یعنی انعکاس ضرورت عینی در آئینه ضمیر آدمیان است.

مراجعه کنید به ‬دیالک تیک جبر و اختیار (ضرورت و آزادیدر تارنمای دایرة المعارف روشنگری

7

آیا در حوزه تاریخ و جامعه، کشف قوانین مطرح است یا پارادایم‏سازی و نظریه ‌پردازی توسط انسان؟

سوسیال ـ دموکراتیسم (رفرمیسم)  در تحلیل نهائی در دیالک تیک جبر و اختیار جبر را مطلق می کند و اختیار انسانی را و بدین طریق سوبژکت وارگی و فاعلیت انسانی را نفی می کند:

بزعم سوسیال ـ دموکراتیسم جامعه به خودی خود و بطور اوتوماتیک از فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی کهنه به فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی نو می گذرد.

به همان سان که زلزله بطور اوتوماتیک بنا بر قوانین و قانونمندی های عینی طبیعی صورت می گیرد.

نتیجه نهائی این می شود که انقلاب زاید است.

بدین طریق ضرورت روشنگری انقلابی و علمی، تشکل، بسیج  و رهبری توده ها برای ایفای نقش خویش به مثابه سوبژکت تاریخ انکار می شود.

می توان گفت که سوسیال ـ دموکراتیسم (رفرمیسم) دیالک تیک جبر و اختیار را به شکل دیالک تیک واره همه چیز و هیچ بسط و تعمیم می دهد و برای انسان نقشی جز تماشا قائل نمی شود.  

8

پرودون ـ مؤسس آنارشیسم

روی دیگر این انحراف را آنارشیسم نمایندگی می کند:

آنارشیسم بر خلاف رفرمیسم در دیالک تیک جبر و اختیار، اختیار (آزادی) را مطلق می کند و جبر را منکر می شود:

بدین طریق وولونترایسم (اراده گرائی) تبلیغ می شود:

انسان در قاموس آنارشیسم، مختار مطلق است:

قادر به انجام هر کاری است.

فقط باید اراده کند.

حق با گئورگ لوکاچ است، وقتی که می گوید:

«هر انحرافی و هر خیانتی با زیر پا نهادن دیالک تیک آغاز می شود.» (نقل به مضمون)      ‬ 

9

آیا در حوزه تاریخ و جامعه، کشف قوانین مطرح است یا پارادایم‏سازی و نظریه ‌پردازی توسط انسان؟

کسی که این سؤال را مطرح می کند یا ابله باید باشد و یا عوامفریب.

چون پیش شرط تشکیل و تدوین تئوری در زمینه هر چیز و هر پدیده و روند، شناخت آن چیز، پدیده و روند است.

و شناخت معنائی جز کشف قوانین و قانونمندی های عینی حاکم بر آن چیز، پدیده و روند ندارد.

اول باید آب را در جاهای مختلف بجوشانیم و دمای جوش آب را اندازه بگیریم (پراتیک، کار، عمل، آزمون و آزمایش)، بعد متوجه شویم که آب تحت فشار جو همه جا در صد درجه سانتیگراد می جوشد (شناخت قانون عینی جوشیدن آب)، بعد پارادیم و یا تئوری مربوطه را فرمولبندی کنیم و تحویل خلایق دهیم:

آب تحت فشار جو در صد درجه سانتیگراد می جوشد.     

همین روند و روال در مورد هر مسئله بزرگ و کوچک طبیعی و اجتماعی نیز مصداق دارد.

‪ سؤال چهارم

آیا تاریخ و جامعه از قوانین معینی پیروی می‏کنند؟

این سؤال نویسنده محترم را با سؤال قبلی ایشان مقایسه می کنیم:

سؤال سوم

آیا در حوزه تاریخ و جامعه، کشف قوانین مطرح است یا پارادایم‏سازی و نظریه ‌پردازی توسط انسان؟

روشن ترین نشانه ی پریشان اندیشی شاید همین باشد:

کسی که سؤال قبلی (سوم) را طرح می کند، جامعه را عملا تحت حاکمیت قوانین عینی قرار می دهد.

وگرنه طرح این سؤال که «‬ آیا در حوزه تاریخ و جامعه، کشف قوانین مطرح است؟» بی اساس خواهد بود.

چون پیش شرط  کشف چیزی، وجود پیشاپیش آن چیز است.

این خطای فکری نویسنده محترم اما به چه معنی است؟

1

این بدان معنی است که نویسنده محترم فرق کشف با اختراع را نمی دانند.

شاید منظور ایشان از مفهوم «کشف قوانین جامعه» در واقع «اختراع قوانین کذائی جامعه»بوده است.

به احتمال قوی هم همین بوده است.

اکنون این سؤال پیش می آید که منظور ایشان از مفهوم «‬پارادایم‏سازی و نظریه ‌پردازی توسط انسان»چیست؟

2

«‬پارادایم‏سازی و نظریه ‌پردازی توسط انسان»بزعم پوپر و اعوان و انصارش ظاهرا به معنی اختراع دلبخواهی  مفاهیم و نظریه ها ست.

در آن صورت دیگر کسی کاری به چیزها، پدیده ها، سیستم ها و روندهای عینی نخواهد داشت.

هر کس به میل خود به اختراع یاوه و یا به قول نویسنده این مطلب «پارادیم» خواهد  پرداخت.   

فقط باید وقت داشت و جهانی را تصور کرد که هر کس به نوبه خود به اختراع دلبخواهی پارادیم های خود مشغول است.

در آن صورت به تعداد سکنه جهان حقیقت خواهیم داشت و جهان به عرصه ای بمراتب بدتر از طویله و جنگل بدل خواهد شد.

3

آیا تاریخ و جامعه از قوانین معینی پیروی می‏کنند؟

جامعه بخشی از طبیعت است.

جامعه بخش انسانی شده طبیعت است.

جامعه طبیعت دست ساخت انسان است.

جامعه طبیعت دوم است.

جامعه تجسم دیالک تیک طبیعت و انسان است.

جامعه از قوانین معینی پیروی نمی کند.

جامعه در ذره ذره اش، در سلول به سلولش قانونمند است.

4

همانطور که هر عمارتی زیربنا و روبنا دارد، جامعه هم حاوی زیربنا و روبنای خاص خویش است:

زیربنای جامعه را مناسبات تولیدی تشکیل می دهد.

کسی نمی تواند جامعه ای پیدا کند که فاقد مناسبات تولیدی باشد.

مناسبات تولیدی مناسبات و روابطی اند که میان اعضای جامعه برقرار شده اند تا مایحاج اولیه مردم تولید شود.

مهمترین عنصر این مناسبات را فرم مالکیت بر وسایل تولید تشکیل می دهد.

مراجعه کنید به ‬مناسبات تولیدی در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

5

آیا تاریخ و جامعه از قوانین معینی پیروی می‏کنند؟

برای کسب یقین‬ در زمینه قانونمندی جامعه بشری، فقط کافی است که همین زیربنا عوض شود.

یعنی فرم مالکیت بر وسایل اساسی تولید (صنایع، معادن، کارخانجات، بانک ها، املاک، مستغلات و غیره) عوض شود.

در آن صورت جامعه زیر و زبر خواهد شد.

در آن صورت روبنای جامعه رنگ دیگری خواهد گرفت:

بشریت مثلا از قرون وسطی فئودالی به عصر جدید خواهد گذشت.

در آن صورت دولت و قضاوت و حقوق و اخلاق و غیره دستخوش تحول بنیادی خواهند گشت.

مثلا معیارهای ارزشی فئودالی (امتیازات مبتنی بر اصل و نسب، برتری خونی و تباری اشرافیت فئودالی و سلسله مراتب مربوطه در جامعه و تفکر و غیره) بی اعتبار خواهند گشت.    

6

آیا تاریخ و جامعه از قوانین معینی پیروی می‏کنند؟

خود این زیربنا (مناسبات تولیدی) نه فی نفسه و ایزوله، بلکه مثل هر چیز دیگر با جفت دیالک تیکی ناگسستنی خود وجود دارد و تحول می یابد.

جفت دیالک تیکی مناسبات تولیدی‬ را نیروهای مولده تشکیل می دهد که از انسان های مولد، وسایل تولید، علم، مواد خام و غیره  تشکیل می یابد.

رابطه مناسبات تولیدی با نیروهای مولده،رابطه فرم با محتوا ست.

با توسعه نیروهای مولده(با توسعه تجربه و دانش مردم، توسعه وسایل تولید، توسعه و تکمیل استخراج مواد خام و غیره) مناسبات تولیدی به مثابه فرم و قالب نیروهای مولده نیز باید دیر یا زود عوض شود و گرنه جامعه دچار بحران می گردد.

همه بحران های اساسی در همه دوران ها (خواه دوران اشتراکی آغازین، خواه دوران برده داری، خواه دوران فئودالی و خواه دوران سرمایه داری)از همین دیالک تیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی نشئت می گیرند.

توسعه و تکامل و تکثیر محتوا (نیروهای مولده)انفجار فرم (مناسبات تولیدی) را و تحول آن را الزامی می سازد.

درست به همان سان که رشد جسمی کودک جر خوردن البسه او را و خرید البسه گشادتر را الزامی می سازد.

آری.

جامعه بشری (تاریخ) قانونمند است و نه خر تو خر و آنارشی.          

6

آیا می‏توان در علوم اجتماعی از قوانین جامع و فراگیر صحبت کرد و یا اینکه در علوم اجتماعی پارادایم‏هائی مطرح است که برای تبیین پدیده‏های اجتماعی توسط نظریه‏پردازان ارائه می‏شوند؟

مسائل بنیادی جامعه بشری موضوع فلسفه تاریخ است که ماتریالیسم تاریخی نام دارد.

ماتریالیسم تاریخی بسط و تعمیم ماتریالیسم دیالک تیکی در عرصه جامعه (تاریخ) است.

به عنوان مثال، دیالک تیک جزء و کل در ماتریالیسم دیالک تیکی در عرصه جامعه به شکل دیالک تیک فرد و جامعه، شخصیت و تاریخ، عنصر ـ ساختار ـ سیستم در ماتریالیسم تاریخی بسط و تعمیم می یابد.

علوم اجتماعی هر کدام عرصه معینی از جامعه را موضوع پژوهش خود قرار می دهند و در حیطه خاص خود قوانین و قانونمندی های عینی معینی را کشف می کنند.

کسی (به غیر از عوامفریبان)  به دلخواه و میل خود «پارادیم» نمی سازد:

این قوانین عینی جامعه و طبیعت اند که در روند کار و ببرکت کار در آئینه ضمیر انسان ها منعکس می شوند و به تشکیل  مفاهیم، مقوله ها، قوانین و غیره منجر می گردند.

منشاء مفهوم درخت‬ نه کله خالی انسان ها، بلکه وجود عینی سرو و سپیدار و صنوبر و غیره است.

قانون ماهیتا وقتی می تواند قانون باشد که جامع و فراگیرباشد و گرنه همه چیز می تواند باشد، مگر قانون.

مراجعه کنید به علوم اجتماعی در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

http://hadgarie.blogspot.de/2013/03/1_14.html

http://hadgarie.blogspot.de/2013/04/2.html

سؤال ششم

آیا می‏توان در علوم اجتماعی از قوانین جامع و فراگیر صحبت کرد و یا اینکه در علوم اجتماعی پارادایم‏هائی مطرح است که برای تبیین پدیده‏های اجتماعی توسط نظریه‏پردازان ارائه می‏شوند؟

آیا ما تنها با یک پارادایم و نظریه برای تبیین تاریخ و جامعه روبرو هستیم و یا با پارادایم های متعدد؟

1

اگر کسی به محتوای این دو سؤال توجه کند، دست طراح سؤالات رو می شود:

سؤال این بود که  «‬ آیا می‏توان در علوم اجتماعی از قوانین جامع و فراگیر صحبت کرد و یا پارادایم‏هائی مطرح است که برای تبیین پدیده‏های اجتماعی توسط نظریه‏پردازان ارائه می‏شوند؟»

این سؤال می تواند حداقل دو جواب داشته باشد:

جواب اول می تواند این باشد که در علوم اجتماعی بنی بشر با قوانین عینی سر و کار دارد.

جواب دوم می تواند این باشد که در علوم اجتماعی بنی بشر با پارادیم های دلبخواهی این و آن سر و کار دارد.

2

‫ ‬ما در بخش قبلی این سؤال از سر تا پا غلط را تحلیل کرده ایم.

نویسنده مطلب اما جواب دوم را به عنوان تنها جواب ممکنه تلقی می کنند و به خورد خواننده می دهند.

چرا و به چه دلیل ما به این نتیجه می ریم؟

3

به این دلیل که بلافاصله می پرسند:

آیا ما تنها با یک پارادایم و نظریه برای تبیین تاریخ و جامعه روبرو هستیم و یا با پارادایم های متعدد؟

طراح این سؤال یا باید فردی حواس پرت و عوام واره باشد و یا خدعه گر و عوام فریب:

چون عملا قوانین عینی منعکس گشته در علوم اجتماعی را از لوح خاطر خواننده پاک می کنند و به جای قوانین عینی، پارادیم های کذائی را می نشانند.

و حتی بدتر:

برای ایز گم کردن، ویراژ می دهند و می پرسند که با یک پارادیم در علوم اجتماعی کذائی سر و کار داریم یا با پارادیم های بیشمار؟

عوام فریبی همین است، دیگر.

خواننده ناتوان از خوداندیشی تا به خود بیاید، طرف زهر ایدئولوژیکی طبقه حاکمه را به حلقش ریخته و به او باورانده که از قوانین عینی خبری نیست.

علوم اجتماعی مجموعه ای از پارادیم های دلبخواهی است.

اگر کسی با زنش دعوا کرده باشد، پارادیم متناسب با حال و روز خود را و اگر آشتی کرده باشد، پارادیم دیگری را در علوم اجتماعی وارد خواهد کرد.

4

آیا ما تنها با یک پارادایم و نظریه برای تبیین تاریخ و جامعه روبرو هستیم و یا با پارادایم های متعدد؟

نویسنده احتمالا قیاس به نفس می کنند و خیال می کنند که هنر بزرگ علمای علوم اجتماعی نیز همان هنر بزرگ رهبران عظیم الشأن است.

یعنی کرد و کاری در حد نظرسازی از طریق نظر بازی است.

اگر هواداران فدائیان فئودالی برای پوز دادن پیش مادر بزرگ شان عکس چگوارا بر سینه نصب کنند و هارت و پورتی از مارکسیسم ـ لنینیسم بر زبان رانند.

آنگاه رهبران عظیم الشأن ترجمه های تحت اللفظی از مارکس و انگلس و لنین را ورق خواهند زد و چند جمله گسیخته غلط غلوط ازبر خواهند کرد و تحویل هواداران طرفدار «مارکسیسم ـ لنینیسم» خواهند داد.

ولی اگر مارکسیسم ـ لنینیسم دمده شده باشد، آنگاه باید پارادیم های پوپر و فوکویاما و غیره را ازبر کرد و تحویل شان داد.

5

سؤال هفتم

اگر با پارادایم‏های متعدد روبرو هستیم، آیا فقط یکی از پارادایم‏ها بیان تمام حقیقت و تبیین کننده تمام وجوه یک پدیده است (فراپارادایم)؟

وقتی فاتحه بلندی بر قوانین عینی جامعه خوانده شود و علوم اجتماعی عرصه بلامنازع پارادیم های دلبخواهی این و آن باشد، بر حقیقت عینی نیز همان می رود که به قول کلیله و دمنه بر باخه رفته است.

اکنون که خواننده خرفت و کودن متقاعد شده که علوم اجتماعی به مجموعه ای از پارادیم ها گفته می شود، پس باید بسان دموکرات فئودالی تمامعیاری برابرحقوقی فرمالی را هم وارد قبیله پارادیم ها ساخت:

یعنی بظاهر تبر بر ریشه فراپارادیم فرود آورد و در واقع قوانین عینی جامعه و انعکاس علمی آنها در ماتریالیسم تاریخی را قلع و قمع کرد.

6

اگر با پارادایم‏های متعدد روبرو هستیم، آیا فقط یکی از پارادایم‏ها بیان تمام حقیقت و تبیین کننده تمام وجوه یک پدیده است (فراپارادایم)؟

بی کمترین تردید می توان گفت که حضرت خلیق معنی حقیقت را نمی دانند.

و گرنه نمی پرسیدند که آیا پارادیم های متعدد بیان تمام حقیقت اند و یا بیان وجوهی از یک پدیده؟

ندانستن اما عیب نیست.

عیب این است که مجتهدین مطلوب حضرت خلیق هم نمی دانند که حقیقت به چه معنی است.

حقیقت انعکاس درست واقعیت عینی در آئینه ضمیر آدمی را می گویند:

اگر در عالم واقع در فشار جو، آب در 100 درجه سانتیگراد می جوشد، انعکاس درست این قانون عینی در آئینه ضمیر آدمی حقیقت خواهد بود و در حکم و یا قانون «در فشار جو، آب در 100 درجه سانتیگراد می جوشد» تبیین خواهد یافت.

حقیقت جوشیدن آب یعنی تصویر برابر با اصل!

7

اگر با پارادایم‏های متعدد روبرو هستیم، آیا فقط یکی از پارادایم‏ها بیان تمام حقیقت و تبیین کننده تمام وجوه یک پدیده است (فراپارادایم)؟

اگر انعکاس واقعیت عینی در آئینه ضمیر آدمی مثلا در علوم اجتماعی و یا در ماتریالیسم تاریخی درست نباشد، ما با باطل و یاوه و جفنگ و دروغ روبرو می شویم.

نویسنده محترم با ترفند پارادیم بازی قصد دارند که عینیت حقیقت را انکار کنند و تعدد حقایق را به خواننده بقیولانند.

وقتی کسی فاتحه ای بلند بر قوانین عینی جامعه خوانده باشد، باید هم به همین نتیجه کج و کوله برسد:

هر کس به میل خود راجع به جامعه پارادیم خود را در تنور سوزان کله خالی خویش بپزد و ضمنا وجه معینی از پدیده مورد بحث را در نظر گیرد و نه کلیت آن را.

امیر نیک آئین

آنگاه دیگر حقیقتی وجود نخواهد داشت:

به قول نیک آئین در تاریکی شب هر کس جائی از فیل را لمس خواهد کرد و پارادیم خاص خود را از فیل خواهد داد و حقیقت فیل بر کسی فاش نخواهد شد.

دلیل این ورشکستگی معرفتی را هگل پیشاپیش گفته است:

حقیقت با کلیت در رابطه تعیین کننده ای قرار دارد.

کسی که در وجود پدیده ها یعنی در جزئیات به دنبال حقیقت می گردد، آب در هاون می کوبد

8

اگر با پارادایم‏های متعدد روبرو هستیم، آیا فقط یکی از پارادایم‏ها بیان تمام حقیقت و تبیین کننده تمام وجوه یک پدیده است (فراپارادایم)؟

‫ ضمنا حقیقت را نمی توان در عالم پدیده ها جست و یافت.

پدیده ها فقط فرم نمودین چیزها را، به قول قدمای قرون وسطی ظاهر چیزها را نشان بنی بشر می دهند و نه ماهیت آنها را و نه باطن آنها را.

حقیقت چیزها اما در ماهیت و ذات و باطن چیزها ست.

و گرنه هر گنجشکی را می توان رنگ زد و به عنوان بلبل به خلایق قالب کرد.

پدیده، آغازگاه حرکت به سوی ماهیت است و حقیقت در اعماق چیزها، در ظلمات آشیان دارد.

شاید آب حیاتی که اسکندر به دنبالش می گشت و نمی یافت حقیقت پا در غل و زنجیر محبوس در اعماق و ماهیت و ذات چیزها بوده است.

برای کشف حقیقت عینی در هر صورت باید از پله های  مفاهیم پایین رفت و به اعماق راه یافت.

و  مفاهیم تصاویر واقعیت عینی در روند کار و ببرکت کار عرقریز اند.‬

سؤال هفتم

اگر با پارادایم‏های متعدد روبرو هستیم، آیا فقط یکی از پارادایم‏ها بیان تمام حقیقت و تبیین کننده تمام وجوه یک پدیده است (فراپارادایم)؟

در زر ورق همین به اصلاح «سؤالات» حضرت خلیق، ترفند ایدئولوژیکی سنجیده و حساب شده ای بسته بندی شده است.

به چرخش چشمی جهان بینی ها و قوانین علمی غیر قابل انکار تا درجه پارادیم هائی تنزل می یابند و با تیر واحدی چندین هدف مختلف در آن واحد زده می شود:

1

‫ اولا همه جهان بینی ها همتراز جا زده می شوند.

2

ثانیا عامیت و اعتبار همه جائی جهان بینی علمی مورد نظر حضرت خلیق، یعنی  (مارکسیسم ـ لنینیسم)  نفی به اصطلاح «منطفی ـ علمی» می شود و سلب می شود.

3

ثالثا هر حکم و قانونی در صورت غیر قابل انکار بودن، نسبی تلقی شود و توان توضیح وجه معینی از پدیده ای بوسیله آن، برسمیت شناخته شود و قال قضیه کنده می شود.

4

در هر صورت نتیجه نهائی پیشاپیش گرفته شده این می شود که چون هیچ فراپارادیمی اعتبار عام ندارد،پس جهان بینی معتبر، علمی و انقلابی هم کشک است.

خواهیم دید که حضرت خلیق به «سؤالات» خود چه جواب هائی کشف کرده اند.

سؤال هشتم

یا اینکه این و یا آن پارادایم وجوهی از پدیده‏ را تبیین می‏کنند و به برخی مسائل پاسخ می‏دهند؟

نسبیت بزرگ با همین سؤال در رگ جهان بینی تزریق می شود:

1

هر پارادیمی به برخی مسائل پاسخ می دهد.

اگر پاسخ پارادیمی هم به نفع خلیق و شرکاء نبود، می شود همان پاسخ را هم بطور دیپلوماتیک نسبی تلقی کرد و ضمن برسمیت شناسی سطحی و کشکی اعتبار آن در وجهی از پدیده ای، زنده به گورش ساخت.

2

جهان در آئینه ضمیر خلیق و شرکاء تا درجه عرصه پارادیم سازی دلبخواهی فرد فرد سکنه آن تنزل می یابد و تحریف می شود.

3

وقتی کسی با  مفاهیم استاندارد استدلال نکند، مشکلی در خودفریبی و عوام فریبی نخواهد داشت.

4

چنین کسی وقتی دچار مشکل می گردد که «کلنجار مفهومی»(هگل)طلب شود.

5

اگر به جای پارادیم کذائی خلیق و شرکاء، جهان بینی را و یا قوانین علمی را بگذاریم، مسئله از ریشه فرق خواهد کرد.

آنگاه دیگر نمی توان گفت که هر کس جهان بینی خاص خود را می بافد و همه جهان بینی ها همترازند و فاقد عامیت و اعتبار عام اند.

چون جهان بینی که نمی تواند فردی قلمداد شود.

هر جهان بینی طبیعتا مهر طبقه اجتماعی معینی را بر پیشانی خود دارد.

سؤال نهم

آیا پارادایم‏ها از جامعیت و حتمیت برخوردارند و یا در حوزه معین قادر به تبیین پدیده های اجتماعی هستند؟

فرمولبندی تق و لقاین سؤال توخالی و بی محتوا تماشائی است:

1

کسی که با این پیش شرط، خواننده بخت برگشته را به چاله ها و چاه های «سؤالات» خویش رهنمون می شود که هر کس پارادیم دلبخواهی خود را می بافد، پارادیم ها خاص اند و نه عام و چیزهائی در حد یاوه اند، اکنون راجع به جامعیت و حتمیت پارادیم های کذائی می پرسد.

2

آیا پارادایم‏ها از جامعیت و حتمیت برخوردارند و یا در حوزه معین قادر به تبیین پدیده های اجتماعی هستند؟

تماشائی تر اما بند واپسین این سؤال واپسین است:

احتمالا نویسنده این مطلب معنی دقیق واژه«تبیین»را هم نمی دانند:

تبیین یعنی آشکار شدن.

اگر نویسنده محترم آن را به همین معنی بکار برده باشند، باید گفت که پدیده فی نفسه آشکار و عیان است و ترجمه دیگر واژه ی پدیده، نمود است.

اگر واژه تبیین را به معنی توضیح بکار برده باشند، و سؤال شان این باشد که «‬ آیا پارادایم‏ها در حوزه معین قادر به تبیین پدیده های اجتماعی هستند؟»، باید گفت که هر یاوه و خرافه ای حتی قادر به توضیح پدیده ها ست، مسئله فقط  درجه حقیقت آن توضیح است