سياسی

بی‌نزاکتی اجتماعی بریکمونت و جانستون: خطای معرفی اسرائیل به عنوان مقصر در سیاست خارجی آمریکا در سوریه


منبع: مارکسیسم-لنینیسم امروز
نویسنده: استفن گووانس

تارنگاشت عدالت

در مقاله‌ای به نام «مردم در برابر گوریل ۸٠٠ پوندی» در کانترپانچ (counterpunch.org) جین بریکمونت و دیانا جانستون می‌گویند: که «منافع مادی یا اقتصادی واقعی ایالات متحده برای رفتن به جنگ [علیه سوریه] را… دشوار بتوان یافت»؛ این‌که سیاست خارجی ایالات متحده بر دغدغه‌های اخلاقی قرار ندارد؛ و این‌که پایه واقعی برای جنگ- با نادیده گرفتن دو توضیح پیشین- نتیجتاً باید فشار از جانب اسرائیل باشد.

آن‌ها توضیحات قانع نکنندۀ «بسیاری» از دوستان مارکسیست خود را که به قول آن‌ها: «اصرار دارند که محرکۀ هر جنگ منافع اقتصادی است» و این‌که: «تازه‌ترین جنگی که قرار است به راه انداخته شود به علت سرمایه‌داران بزرگ بدی است که می‌خواهند گاز سوریه را استثمار کنند، یا از قلمرو سوریه برای خطوط انتقال گاز استفاده کنند… یا اقتصاد سوریه را به روی سرمایه‌گذاران خارجی باز نمایند»، رد می‌کنند.

آن‌ها به جای این مترسک مارکسیستی (که دوستان آن‌ها معتقدند هر جنگی ناشی از منافع اقتصادی است) این نظر را ارایه می‌دهند که تازه‌ترین جنگی که قرار است به راه انداخته شود به علت صهیونیست‌‌های بزرگ بدی است (که با باور به این‌که وجود یک قدرت دیگر در منطقه، یعنی ایران، یک تهدید حیاتی برای اسرائیل به حساب می‌آید، خود را به وحشت انداخته‌اند.» آن‌ها می‌گویند، این نظر نادرست است، اما به نظر می‌رسد تاریخ «اقیانوسی از حماقت انسانی» است. سیاست‌های دولت‌ها اغلب بی‌معنی است (البته برای بریکمونت و جانستون)، زیرا سیاست‌گذاران در تشخیص منافع واقعی خود اشتباه می‌کنند، یا مجبور می‌شوند علیه آن عمل کنند.

استدلال بریکمونت و جانستون برای فشار اسرائیل به عنوان پایه سیاست ایالات متحده نسبت به سوریه به نحو شگفت‌انگیزی ضعیف است. این بر داستان بامزه‌ای تکيه می‌کند، که می‌گوید: «یک دوست آمریکایی که واشنگتن را خوب می‌شناسد اخیراً به ما گفت «همه» خوب می‌دانند تا آنجا که به حرکت جنگی علیه سوریه مربوط می‌شود این اسرائیل است که سیاست خارجی ایالات متحده را هدایت می‌کند.» البته، نظر یک دوست بی‌نام تنها می‌تواند شاهدی بر نظر او باشد، و شگفت‌انگیز که تحلیل‌گرانی در سطح بریکمونت و جانستون بحث خود را با یک ادعا که «همه می‌دانند» شروع می‌کنند.

این دو نفر بدون آن‌که ذره‌ای به استدلال خود اضافه کنند این‌طور ادامه می‌دهند که «جیمز آبورزک سناتور پیشین از ایالت داکوتای جنوبی» همین نظر را دارد. خوب که چی؟

سپس، آن‌ها عناوین روزنامه‌ها را نقل می‌کنند که می‌گویند اسرائیل و حامیان آن از جنگ علیه سوریه پشتیایانی می‌کنند، و با این گزارش نیویورک تایمز خاتمه می‌دهند که «مقامات دولتی گفتند آیپک (AIPAC)، گروه لابی متنفذ هوادار اسرائیل، الساعه مشغول اعمال فشار برای اقدام نظامی علیه دولت آقای اسد است، آن‌ها می‌ترسند اگر سوریه به خاطر استفاده از سلاح‌های شیمیایی از عقوبت آمریکا فرار کند، ایران ممکن است جرأت پیدا کند در آینده به اسرائیل حمله کند.»

گروه‌های لابی دیگری نیز برای نفوذ بر سیاست ایالات متحده کار می‌کنند، اما ما این را مدرکی دال بر این نمی‌دانیم که آن‌ها سیاست ایالات متحده را دیکته می‌کنند.

به علاوه، به نظر می‌رسد که به رغم ترغیب از جانب اسرائیل، حمله به سوریه دیگر قریب‌الوقوع نیست، که به نظر می‌رسد تز بریکمونت و جانستون را کاملاً باطل می‌کند. من می‌توانم در اینجا به بحث خود خاتمه بدهم. استدلال این دو قادر به ایستادگی در مقابل فاکت‌ها نیست، و لازم نیست چیز دیگری گفته شود. اما، اجازه بدهید بحث را دنبال کنیم تا نشان بدهیم چرا استدلال‌های آن‌ها نادرست است و به نقد آن‌ها از نظر «مارکسیستی» پاسخ بدهیم.

بحث آن‌ها به طور خلاصه این است:
● برخی‌ها در واشنگتن می‌گویند سیاست ایالات متحده براساس فشار از جانب اسرائیل قرار دارد.
● عناوین روزنامه‌ها تأیید می‌کنند که اسرائیل خواهان آن است که ایالات متحده علیه سوریه جنگ به راه بیاندازد.
● «کمیتۀ روابط عمومی آمریکا-اسرائیل» (AIPAC) برای اقدام نظامی فشار می‌آورد.

چه آش بی‌ملاتی!

این دو نفر در قسمت دوم بحث خود رد دو توضیح بدیل برای این‌که چرا ایالات متحده می‌خواهد علیه سوریه جنگ به راه بیاندازد را در مقابل خود قرار می‌دهند. هدف [آن‌ها] این است که نشان داده شود این توضیحات نمی‌توانند مانند بحث «اسراییل به واشنگتن می‌گوید چه کار کن» آن‌ها به طور قانع کننده‌ای سیاست ایالات متحده را بیان کنند.

چون من با این موافقم که سیاست خارجی ایالات متحده بر دغدغه اخلاقی قرار ندارد، بر نقد نقطه‌نظر مارکسیستی (یا چیزی که آن‌ها از آن نمایش می‌دهند) تمرکز خواهم نمود، و سپس نشان خواهم داد که نقد مارکسیستی برای توضیح داده‌ها از فرضیه «اسرائیلی‌ها شو را اداره می‌کنند» آن‌ها بهتر است، فرضیه‌ای که همان‌طور که گفته شد لحظه‌ای باطل شد که واشنگتن تصمیم گرفت به جای پرتاپ موشک‌های کروز به سمت دمشق با نقشه‌ای که با میانجی‌گری روسیه برای نابود ‌کردن سلاح‌های شیمایی سوریه تهیه شده بود، موافقت نماید.

بریکمونت و جانستون برای سرنگون کردن مترسک مارکسیستی خود می‌گویند: «کسانی که فکر می‌کنند سرمایه‌داران به خاطر سودجویی جنگ می‌خواهند باید مدتی ناظر بر هیأت مدیره یک شرکت بزرگ باشند: شرکت‌ها به ثبات نیاز دارند، نه هرج‌ومرج، و جنگ‌های اخیر فقط هرج‌ومرج همراه داشته اند.»

این درست است که شرکت‌ها به ثبات نیاز دارند. همان‌طور که دولت‌ها به صلح و کارگران به چک حقوق نیاز دارند، اما دولت‌ها به جنگ خواهند رفت و کارگران اعتصاب خواهند کرد، اگر نتوانند آن‌طور که می‌خواهند صلح یا چک حقوق داشته باشند. همین‌طور، شرکت‌ها به کارگران اجازه ورود نخواهند داد- و خود را از هضم آرام سود محروم خواهند کرد- اگر فکر کنند با این‌کار می‌توانند به شرایط بهتری برسند. شرکت‌ها پیش‌تر و مهم‌تر از هر چیز به سود نیاز دارند- و آن‌ها تنها موقعی به ثبات نیاز دارند که به هدف اصلی آن‌ها یعنی کسب سود، خدمت کند.

در ارایه بحث خود علیه نظری که می‌گوید محرک سیاست ایالات متحده نسبت به سوریه منافع اقتصادی است، بریکمونت و جانستون اشاره می‌کنند: «جنگ‌ها برای همه نوع دلایل غیراقتصادی، مانند مذهب یا انتقام‌گیری، یا صرفاً برای نمایش قدرت، به راه افتاده اند.» و در واقع، به دلایل غیراقتصادی یا علاوه بر دلایل اقتصادی، جنگ‌ها به راه افتاده اند. اما ما دربارۀ همه جنگ‌ها بحث نمی‌کنیم. بحث ما دربارۀ جنگ‌هایی است که ایالات متحده به راه انداخته است، و به ویژه دربارۀ تهدید سوریه به جنگ از جانب واشنگتن است. روشن است که واشنگتن هیج دلیل مذهبی برای به راه انداختن جنگ علیه سوریه ندارد، و مشکل بتوان دلیلی برای انتقام‌گیری نشان داد.

در ارتباط با جنگ برای نمایش قدرت، می‌توان گفت که منافع اقتصادی اغلب در پشت اهداف غیراقتصادی پنهان می‌شوند. هدف یک نمایش قدرت چه می‌تواند باشد؟ رضایت روانی از انجام آن، یا کسب برخی مزایای مادی، یا هر دو؟ برای این‌که چرا هم دلایل اقتصادی و هم دلایل غیراقتصادی نمی‌توانند در تصمیم برای به راه انداختن جنگ دخیل باشند، دلیلی وجود ندارد. نمایش قدرت می‌تواند برای مرعوب کردن یک کشور به تسلیم در برابر شرایط مساعد برای سرمایه‌گذاران در کشور نخست، و در عین‌حال برای رضایت رهبران کشوری باشد که قدرت خود را به نمایش گذاشته است.

و هدف از به کارگیری جنگ چیست؟ من می‌گویم حکومت ایالات متحده قدرت را نه برای به کار گرفتن قدرت، بلکه برای حفاظت یا پیشبرد منافع شهروندانی که بر سیاست حکومتی مسلط اند، به کار می‌گیرد.

یک توضیح مارکسیستی اصیل از سیاست خارجی ایالات متحده نسبت سوریه- و نه مترسکی که بریکمونت و جانستون ساخته اند- می‌تواند دربرگیرنده نکات زیر باشد:

الف- سیاست خارجی ایالات متحده به طور نامتناسب توسط طبقه‌ای از صاحبان دارایی‌های مولد شکل می‌گیرد که از کنترل خود بر منابع اقتصادی برای شکل دادن به تصمیماتی که دولت‌ها می‌گیرند و قرار ‌دادن نمایندگان خود در مناصب کلیدی در حکومت استفاده می‌کنند. «آیپک» ممکن است لابی نیرومندی باشد، اما نفوذ آن در مقایسه با اتاق‌های فکر، بنیادها و گروه‌های لابی که منافع مشترک طبقه حاکمۀ مالک را نمایندگی می‌کنند، رنگ می‌بازد و در مقابل هیمالیای فرار و ضربت سرمایه، و فشار رسانه‌های فراگیر، شرکت‌هایی که می‌توانند برای اعمال نفوذ بر دولت درگیر شوند تپه‌ای بیش نیست.

ب- سیاست خارجی ایالات متحده نهایتاً هدف حفاظت و پیشبرد منافع سودآور طبقه‌ای را دنبال می‌کند که بر سیاست حکومت مسلط است.

ج- حکومت ایالات متحده برای پیشبرد منافع سیاست خارجی طبقه حاکمۀ کشور صفی از ابزار، از جمله کمک خارجی، ارتقای «دمکراسی»، جنگ اقنصادی، انزوای دیپلماتیک، ایجاد ستون پنجم، تهدیدات مداخله نظامی و جنگ را در اختیار دارد.

د- حکومت ایالات متحده سعی خواهد کرد برای شکل دادن به محیط سیاست‌گذاری در کشورهای خارجی از هر یک از این ابزار به تنهایی یا ترکیبی استفاده کند.

ه- کشورهایی که هدف افراطی‌ترین این ابزارها (جنگ اقتصادی و مداخله نظامی) قرار می‌گیرند سه خصوصیت مشترک دارند:
١- آن‌ها منافع سودجویانه ایالات متحده را از یک یا چند طريق محدود می‌کنند: محدود کردن سرمایه‌گذاری خارجی؛ دنبال کردن سیاست‌های حمایت از صنعت نوزاد؛ اعمال مالکیت عمومی؛ یارانه به بنگاه‌های داخلی؛ برخورد متفاوت به بنگاه‌ها و سرمایه‌گذاران خارجی؛ مصادرۀ دارایی‌های مولد.
٢- کشور شبیه کره جنوبی نیست، که اجازه یافت برای ساختن اقتصاد خود جهت رقابت کردن علیه یک کشور کمونیستی رقیب این سیاست‌ها را دنبال کند؛
٣- خطر تلافی‌جویانه کشور علیه ایالات متحده و متحدین آن، هیچ یا ناچیز است.

سوریه در کجای این می‌گنجد؟١ دولت سوریه تمایل به توسعه اقتصادی مستقل و خودگردان را نشان می‌دهد. این در مالکیت دولتی بر صنايع مهم، یازانه به بنگاه‌های داخلی، کنترل بر سرمایه‌گذاری خارجی، و یارانه به اقلام اساسی ابراز می‌شود. این اقدامات فرصت‌های سودجویانه برای شرکت‌ها، بانک‌ها و سرمایه‌گذاران آمریکایی را محدود می‌کنند.

وزارت امور خارجه ایالات متحده شکایت می‌کند که سوریه «در پیوستن به اقتصاد جهانی به طور فزاینده به هم پیوسته قصور» کرده است، که بدین معنی است که در واگذار کردن بنگاه‌های دولتی خود به سرمایه‌گذاران خصوصی، از جمله به منافع مالی وال‌استریت، قصور کرده است. وزارت امور خارجه ایالات متحده گله‌ می‌کند است که «دلایل ایدئولوژیک» هم‌چنان مانع از آنند که دولت اسد اقتصاد سوریه را آزاد کند. در نتیجۀ وسواس ایدئولوژیک بعثی‌ها به سوسیالیسم، «خصوصی‌سازی بنگاه‌های دولتی هنوز گسترده نیست.» اقتصاد «عمدتاً تحت کنترل دولت قرار دارد.»

وال‌استریت ژورنال و بنیاد میراث (Heritage Foundation) به همان اندازه ناخوشنودند. «بشار، پسر حافط الاسد، که در سال ٢٠٠٠ جای او را گرفت، در انجام وعده‌ها برای اصلاح اقتصاد سوسیالیستی سوریه قصور کرده است.» به علاوه،
«دولت بر عرصه‌های اقتصادی بسیاری تسلط دارد، و یک دولت عموماً سرکوبگر، بخش خصوصی را به حاشیه می‌راند و مانع توسعه پایدار بنگاه‌ها یا صنایع جدید می‌شود. اصلاحات پولی شدیداً به علت کنترل قیمت‌ها و دخالت دولت معیوب شده اند.»[…]

«محیط تجاری سرکوبگر، زیر بار سنگین مداخله دولت، هم‌چنان مانع فعالیت کارآفرینی شده و رکود اقتصادی را طولانی‌تر می‌کند. مقررات کارگری انعطاف ناپذیرند، و بازار کار از مداخله و کنترل دولت رنج می‌برد. کنترل غیرتعرفه‌ای شدید، آزادی تجارت را محدود می‌کند. بورکراسی سنگین، مداخله مستقیم دولت، و بی‌ثباتی سیاسی مانع سرمایه‌گذاری خصوصی است. گرچه تعداد بانک‌های خصوصی از زمان آغار کار آن‌ها در ٢٠٠۴ پیوسته افزایش یافته است، اما دخالت دولت در بخش مالی هنوز گسترده است.»

پژوهش کشوری کتابخانه کنگره ایالات متحده دربارۀ سوریه به «ساختار سوسیالیستی دولت و اقتصاد» اشاره و خاطرنشان می‌کند که «دولت به کنترل صنایع استراتژیک ادامه می‌دهد»، و می‌گوید که «بسیاری از شهروندان به مسکن عمومی یارانه‌ای دسترسی دارند و بسیاری از اقلام اساسی یارانه شدید دریافت می‌کنند» و این‌که «اعضای ارشد رژیم» آزاد‌سازی اقتصاد را «سرکوب کرده اند.»

هر کشور دیگری را که اکنون در فهرست تهاجم تغییر رژیمی واشنگتن قرار دارد يا اخیراً در آن بوده است، بررسی کنید: کوبا، زیمبابوه، کره شمالی، لیبی، عراق، ایران و ونزوئلا. همه سیاست‌هایی را دنبال می‌کنند، یا دنبال می‌کردند که دشمن اقتصاد آزاد ایالات متحده هست یا بود. برخورد نه کاملاً مثبت کشورهای هدف نسبت به اقتصاد آزاد ایالات متحده را می‌توان سریعاً با دنبال کردن «کتاب فاکت‌های سیا» یا «شاخص آزادی اقتصادی» وال‌استریت ژورنال/بنیاد میراث دریافت. در واقع، اگر یک گوریل ۸٠٠ پاوندی در اتاق باشد، این سیاست‌های اقتصادی کشورهایی است که ایالات متحده آن‌ها را هدف تغییر رژیم قرار داده است. مشکل این است، که گوریل برای همه به جز سیاست‌گذاران و سیاست‌سازان نامریی است. اکثر چپ‌گراها کم‌ترین ایده‌ای در بارۀ وجود آن ندارند و نتیجتاً در جاهای اشتباه به دنبال توضیحات برای سیاست خارجی ایالات متحده می‌گردند.

اما کشورهایی که هدف تغییر رژیم نیستند چه؟ آیا آن‌ها سیاست‌هایی را دنبال می‌کنند که با اقتصاد آزاد ایالات متحده سازگار است؟ یک مثال عالی این کشورها برمه است.٢ فقط سه سال پیش، این کشور از نظر منابع غنی، ناسیونالیسم اقتصادی را دنبال می‌کرد و تحت تحریم‌های اقتصادی تنبیهی ایالات متحده و انزوای دیپلماتیک قرار داشت. اکنون واشنگتن تحریم‌های خود را بر برمه لغو کرده است و نخستین سفیر خود را در عرض ٢٣ تعیین کرده است.

چرا؟

دولت آمریکا می‌گوید این به علت تغییرات سیاسی ژرفی است که برمه طی یک سال گذشته انجام داده است، از جمله آزاد کردن آنگ سان سوکی از حصر خانگی، که اکنون در پارلمان برمه می‌نشیند. اما دلیل واقعی بیش‌تر مرتبط با رویگردانی حاکمان نظامی کشور از ناسیونالیسم اقتصادی و گشودن کامل درهای اقتصاد خود به روی مالکیت توسط خارجی‌ها است.

هیلری کلینتون وزیر امور خارجه ایالات متحده در حالی‌که تخفیف تحریم‌ها را اعلام می‌کرد، مستقیماً به قلب موضوع رفت، پس از اشارات الزامی دربارۀ سفر برمه در جاده دمکراسی گفت: «امروز ما به سرمایه‌داران آمریکایی می‌گوییم: در برمه سرمایه‌گذاری کنید.»

زمانی که ارتش با یک کودتا در سال ١۹۶٢ به قدرت رسید، اکثر صنایع را ملی کرد و بخش عمده اقتصاد را تحت کنترل دولت قرار داد، که تا سه سال پیش تحت کنترل دولت باقی ماند. آب، برق، تلفن، گاز در مالکیت دولت بود و دولت درمان و آموزش رایگان را تأمین می‌کرد. بیمارستان و مدرسه خصوصی وجود نداشت. مالکیت زمین و شرکت‌های محلی محدود به شهروندان کشور بود. شرکت‌ها ملزم بودند کارگران برمه‌ای استخدام کنند. و بانک مرکزی به دولت پاسخگو بود.

اما سه سال پیش، دولت برمه فروش ساختمان‌های دولت، تأسیسات بندری آن، هواپیمای ملی آن، معادن، مزارع، شبکه توزیع سوخت، نوشابه‌سازی، دخاینات و کارخانه‌های تولید دوچرخه را آغاز کرد. درهای نظام‌های درمانی و آموزشی کشور کاملاً باز شد، و سرمایه‌گذاران خصوصی به داخل دعوت شدند. قانون جدیدی تدوین شد که به بانک مرکزی استقلال بیش‌تری می‌داد، به جای پاسخگویی مستقیم به دولت، آن را به هدف‌های خودش برای کنترل تورم پاسخگو می‌کرد. علاوه بر این‌ها، قانون سرمایه‌گذاری خارجی به تصویب رسید که به خارجی‌ها اجازه می‌دهد شرکت‌ها و اراضی محلی را کنترل کنند، به شرکت‌های ارتباطات راه دور و بانک‌های خارجی اجازه ورود داد، خروج ١٠٠ درصد سود را قانونی کرد، و سرمایه‌گذاران خارجی را برای پنج سال از پرداخت مالیات معاف کرد. به علاوه، شرکت‌های خارجی اجازه دارند کارگران ماهر وارد کنند، و ملزم به استحدم کارگران بومی نیستند.

با علامت دادن‌های برمه دربارۀ تمایل خود به واگذار کردن اقتصاد خویش به سرمایه‌گذاران خارجی، پرزیدنت اوباما هیلری کلینتون را برای ملاقات با رهبران برمه اعزام کرد، نخستین وزیر امور ‌خارجه ایالات متحده که طی پنجاه سال به برمه می‌رفت. کمی بعد، ویلیام هیگ به برمه رفت، نخستین وزیر امور ‌خارجه بریتانیا که از سال ١۹۵۵ به برمه می‌رفت. دیگر وزرای خارجی شتابان راهی دیدار با خونتای نظامی کشور شدند، و از جانب شرکت‌ها، سرمایه‌گذاران، و بانک‌های خود خواهان ایجاد روابط با دولتی شدند که اکنون دوست سرمایه‌گذاری خارجی است.

مثال دیگر از این دسته کشورها، بحرین است. دولت بحرین بر پایه رهبری موروثی خاندان الخلیفه قرار دارد، با این وجود واشنگتن هیچ تلاش جدی برای ارتقای دمکراسی در کشور نمی‌کند و به هیچ‌ اقدامی که رهبری موروثی را بی‌اعتبار کند، دست نمی‌زند- گرچه هم‌زمان موروثی بودن رهبری در کره شمالی را محکوم می‌کند. واشنگتن از حمایت از معترضین «هوادار دمکراسی» در بحرین- شبیه کاری که در سوریه می‌کند- اجتناب می‌نماید، و چشم خود را بر سرکوب خشن معترضین توسط دولت بحرین بسته است. بخشی از توضیح برای این‌که چرا سیاست خارجی ایالات متحده با بحرین مهربانانه و با سوریه خشن برخورد می‌کند این است که بحرین رؤیای خیس نئولیبرال‌ها است، سیاست‌هایی را دنبال می‌کند که مستقیماً از میلتون فریدمن آمده اند، در حالی‌که سوریه بسیار نزدیک‌تر به قطب مخالف است. بحرین هم‌چنین میزبان ناوگان پنجم ایالات متحده است.

به علاوه، باید اشاره کنیم که خصومت ایالات متحده نسبت به سوریه، و هدف بردن تغییر رژیم به دمشق مقدم بر فشار «آیپک» بر واشنگتن برای بمباران سوریه است. آیا اگر «آیپک» وجود نداشت، سیاست ایالات متحده نسبت به سوریه متفاوت می‌بود؟ مشکل بتوان گفت متفاوت می‌بود. بریکمونت و جانستون فکر می‌کنند که سیاست واشنگتن نسبت به سوریه بی‌معنی است، و این‌که مشکل بتوان منافع اصیل، مادی یا اقتصادی را برای ایالات متحده در جنگ با سوریه یافت. این ممکن است به این دلیل باشد که آن‌ها به اندازه کافی دقیق نگشته اند.

روشن است که سیاست ایالات متحده در چهارچوب یک تحلیل مارکسیستی کاملاً معنی می‌دهد. با توجه به رفتار شنیع اسرائیل، مقصر معرفی کردن صهیونیست‌ها برای جوانب نفرت‌انگیز سیاست خارجی ایالات متحده ممکن است از نظر احساسی راضی کننده باشد، اما دشوار بتوان آن را تحلیل خوبی دانست.

١- بحث سیاست اقتصادی سوریه برگرفته از «بستر قیام سوریه» نوشتۀ استفن گووانس، «چپ چیست؟»، ١٠ فوریه ٢٠١٢.
http://gowans.wordpress.com/2012/02/10/syrias-uprising-in-context/
٢- بحث سیاست اقتصادی برمه برگرفته از «برمه از لیبی درس می‌گیرد»، نوشتۀ استفن گووانس، «چپ چیست؟» ٢٠ مه ٢٠١٢.
http://gowans.wordpress.com/2012/05/20/myanmar-learns-the-lesson-of-libya/

————————————————–
http://mltoday.com/wrongly-blaming-israel-for-us-policy-on-syria
«مردم در برابر گوریل ۸٠٠ پوندی»
http://www.counterpunch.org/2013/09/13/the-people-against-the-800-pound-gorilla/