سياسی

بحران‌های سه گانۀ جمهوری

Fatemeh-Sadeghi
فاطمه صادقی
 انقلاب ۵۷ دارد ما را ترک می کند. آیا ما هم می توانیم آن را ترک کنیم؟ آیا این گسست آسان است؟ 

آیا دولت‌های بعد از انقلاب و نظام جمهوری اسلامی به طور کلی به آرمان‌های انقلاب ۵۷ وفادار بوده اند؟ این پرسش به طرق مختلف و به دفعات پاسخ گرفته است. کافی است به عملکرد حکومت‌ها و دولتمردان و وضعیت فعلی جامعه و حکومت بنگریم تا پاسخ را بیابیم. فکر می کنم بسیاری از موافقین و مخالفین انقلاب دستکم در این مورد اشتراک نظر دارند که انقلاب ایران در نظر و عمل شکست خورده است.
این واقعه امروز گرفتار دو رویکرد غالب شده است: برخی با عنایت به آنچه پس از انقلاب حادث شد، سعی دارند هر چه زودتر آن را به فراموشی بسپارند. برای آنها به کابوسی بدل شده است. عده‌ای دیگر آن را در موزه گذاشته و به خزانه‌ای برای مصرف نمادین بدل کرده اند؛ هیولایی پشت شیشه که به موجودات فضایی فیلم‌های هالیوودی بی‌شباهت نیست. غولی بی‌هوش برای نمایش ویترینی در وقت لزوم که هر از چند گاه بنا به ارادۀ از ما بهتران با حرکتی مصنوعی دست و پایی تکان می دهد.
هر قصه‌ای غولی دارد. گاه این غول‌ها قهرمانانی افسانه‌ای اند و گاه اشباح و موجوداتی هراس انگیز. انقلابات غول‌های تاریخ و سیاست اند. ما غول را صدا کردیم. وقتی کاری را که می خواستیم به انجام رساند، تلاش کردیم آن را دوباره به درون بطری برگردانیم. اما غول‌ها به سادگی نمی روند. انقلابات دو بار می کُشند: نخست زمانی که می آیند و دوم زمانی که می روند، اما بار دوم، حتی شاید در مقیاسی مهیب تر و دردناک تر.
انقلاب ۵۷ بر سه آرمان مهم جمهوریت، عدالت، و معنویت اتکا داشت و نیروی خود را از آنها گرفت. آینده‌ای را وعده داد که در آن این سه آرمان بتوانند محقق شوند. بر سر این آرمان‌ها چه آمد و نسبت ما با آنها چیست؟ اینطور که پیداست هر سۀ این آرمان‌ها امروزه به بحران، به زخمی عمیق، کشنده و مهلک بدل شده اند که حیات جمعی و آیندۀ همۀ ما را تهدید می کنند. انقلاب ۵۷ دارد ما را ترک می کند. آیا ما هم می توانیم آن را ترک کنیم؟ آیا این گسست آسان است؟ چه وضعیتی را پدید آورده و ما را در کجای تاریخمان رها کرده؟
بحران جمهوریت

کافی است به میدان انقلاب پا بگذارید و یکبار به آنچه دارد بر سر این میدان و خیابان‌های منتهی به آن می آید، دقیق شوید. میدان انقلاب همواره آئینۀ تمام عیار همۀ آنچیزی است که در دیگر عرصه‌های زندگی ایرن بعد از انقلاب می گذرد.
میدان انقلاب حوادث زیادی را به خود دیده است. تا همین چند سال پیش در وسط میدان بنای یادبودی قرار داشت که دورش را با تصاویری از مردم، کارگران، و زنان انقلاب منقوش کرده بودند. در سال‌های اخیر آن بنا محو شد و جایش را به طرحی شیشه‌ای داد که ربطش با آن فضا/مکان روشن نیست. دیگر اثری از واقعۀ ۵۷ در آن دیده نمی شود. خیابان‌های اطراف نیز به همین نحو دستخوش تصرف و تسخیر فضایی/ مکانی و خاطره زدایی در مقیاسی عظیم شده اند. این سو و آن سوی میدان را ناشران کتاب‌های درسی تسخیر کرده اند. همین تسخیر فضایی/مکانی را در جاهای دیگر شهر و مناطق دیگر کشور هم می توان دید. خاطره زدایی عامدانه‌ای در کار است که می خواهد با تصرف فضا، تاریخ را به تسخیر خود در آورد.
انقلاب ۵۷ بر آرمان جمهوریت یعنی پذیرش مداخلۀ تعیین کنندۀ مردم در سیاست به عنوان امری مشروعیت بخش اتکا داشت. حضور مردم در آن نه تنها تعیین کننده بود، بلکه شرط لازم حیاتش بود. اگر بسیج مردمی نبود، انقلاب در همان روزهای نخست در برابر تهاجم دشمن شکست می خورد. این مردم برگزیدۀ خدا که انقلاب بر دوش آنها استوار بود، امروز کجایند؟
موضوع هر حاکمیتی مردم اند، اما در ایران امروز هم حاکمیت و هم موضوع آن تقریباً به کلی فراموش شده و همۀ منازعات حول اسباب و لوازم حاکمیت و حکومت دور می زند. به همین منوال هر از گاه تدابیری برای طفره رفتن از جمهوریت اندیشیده می شود. گاهی حکومت با روی آوردن به طبقۀ متوسط و همسازی موقتی با آن تلاش کرده معضل جمهوریت را رفع کند. زمانی دیگر مردم عبارت شدند از گروه‌های خاص و برگزیده که با کمک رانت‌های بادآورده فربه شدند تا حافظ نظام باشند. در مقاطعی دیگر تلاش شد تا یک بار برای همیشه موضوع جمهور با ساقط کردن انتخابات حل و فصل شود. زمانی دیگر سعی بر این بود که با طرح نظام پارلمانی معضل جمهوریت حل و فصل شود. با وجود همۀ این تلاش‌ها انتخابات ۹۲ نشان داد که جمهوریت همچنان رکن این نظام است و رهایی از آن به سادگی ممکن نیست. دلیل آن ساده است: نظامی که مشروعیت خود را از مردم و از انقلابی می گیرد که مردم در آن همه کاره بوده اند، فقط زمانی می تواند شر مردم را از سر خود کم کند که نسبت خود را با آرمان جمهوریت روشن کند. یا با آن خداحافظی کند و از مصرف نمادین آن دست بکشد یا اقتضائاتش را بپذیرد.
جمهوریت و مردم امروز به بحران بدل شده اند. زیرا نه فقط حکومت بلکه جامعۀ پس از انقلاب نیز نتوانسته با آن کنار بیاید. جمهور کیست؟ آیا شامل همۀ مردم می شود یا فقط شامل نخبگان، دانایان، فرهیختگان، اساتید، روشنفکران، بوروکرات ها، تکنوکرات های، طبقۀ متوسط، سرمایه داران، بسیجی ها، نظامیان، یا اصولگرایان؟
نظام جمهوری اسلامی نیز همچون بسیاری از حاکمیت‌های دیگر تاکنون نتوانسته به تناقض مفهوم حاکمیت پاسخ درستی بدهد و از آن طفره رفته است. رابطۀ میان مردم و حاکمیت در ایران بعد از انقلاب به تدریج به دیالکتیک ارباب و بنده شبیه تر شد. اما بر خلاف آنچه در بدو امر تصور می شود، این بنده نیست که محتاج ارباب است، بلکه این ارباب است که محتاج بنده است. زیرا اگر بنده نباشد، ارباب گرفتار بحران هویت می شود. تصور کنید شرایطی پیش بیاید که همۀ مردم بتوانند خاک ایران را ترک کنند. در این صورت حکومت چگونه امکانپذیر خواهد کرد؟ اگر محکومی وجود نداشته باشد، حاکم به بحران هویت گرفتار خواهد شد. اگر دانشجویی نباشد، استاد بی‌فایده خواهد بود. اگر زن نباشد، سلطۀ مردانه ساقط می شود. اگر مستولا نباشد، استیلا از حیز انتفاع ساقط می شود.
رشته‌های علوم سیاسی نیز به جای پرداختن به این پرسش‌ها اندیشه‌ها و ایدئولوژی هایی را ترویج می کنند که جمهوریت را هدف گرفته و برای ساقط کردن آن به تلاش‌های به اصطلاح «علمی» می پردازند. برای نمونه یکی از رهیافت‌های بسیار مورد علاقۀ اساتید حوزه و دانشگاه و دانشجویان فلسفه، علوم سیاسی و اجتماعی، رهیافت‌های نخبه گرا است که در آن فرض بر این است که سیاست کار عده‌ای نخبۀ حرفه‌ای است و دیگران نباید در سیاست و امر حکومت دخالت کنند. در این رهیافت مردم در واقع عبارتند از توده، عوام، بی‌سروپاها، ناپختگان، آدم‌های احساساتی، نفهم و جز اینها. شواهد بسیاری وجود دارد حاکی از اینکه بخش اعظم فلسفه که اساتیدش هنوز خواب حکومت الفلاسفه را می بینند، علوم سیاسی و علوم اجتماعی در ایران امروز دست در دست فقه ارتدوکس حاکم بر حوزه‌های علمیه در صدد تأمین مبانی نظری و حتی عملی استیلا، اقتدارطلبی اند. همۀ آنها گفته و ناگفته مردم را زائده‌ای انگلی بر پیکرۀ اجتماع می دانند. این یعنی بر خلاف آنچه برخی تصور می کنند، فقاهت ارتدوکس دیگر شاخه‌ای از الاهیات نیست، بلکه به طور روزافزون به قلمروی کاملاً عرفی تبدیل شده که کارش مشروعیت بخشیدن به اقتدار است. لذا از نظر غایت و کارکرد تفاوت چندانی میان فلسفه، علوم سیاسی نخبه گرا و اقتدار طلب و فقه ارتدوکس وجود ندارد. یکی می خواهد مشروعیت حکومت روحانیون را توجیه کند و دیگری مشروعیت حکومت نخبگان، فلاسفه، مدیران، و خلاصه برگزیدگان را. نه تنها بسیاری از فقها، بلکه بسیاری از اساتید دانشگاه، روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان، تکنوکرات ها، سیاسیون و نظامیان از مردم سالاری عمیقاً متنفر اند.
پرسشی که بسیاری از این «علوم» از پاسخ به آن طفره می روند، این است که آیا سیاست فقط تیول عده‌ای خاص است یا بقیه هم حق دارند در آن مشارکت کنند. این‌ها چه کسانی اند؟ آیا این سرزمین مایملک عده‌ای برگزیده است؟ آیا همگان در آن به طور معمول از حق زندگی برخوردارند یا فقط عده‌ای خاص این حق را دارند؟ این حق از کجا می آید و چه کسی آن را عطا کرده؟
بحران جمهوریت فقط به حوزه‌های سیاست و علم محدود نمی شود. همین روند در مدیریت شهری نیز به خوبی قابل مشاهده است. شهردار تهران، خاطره زدای اعظم، از یکسو با زدن پل و بزرگراه و تخریب مناطق تاریخی و فروختن تراکم به قیمت‌های گزاف (که لابد مخارج پر هزینۀ تبلیغات سیاسی‌اش را تأمین می کنند) چنان عمل می کند که گویی شهر، تیول او است که به هر کس که بخواهد آن را می فروشد و از سوی دیگر با زدودن خاطره از شهر و تبدیل آن به برهوتی از آهن و سیمان قصد دارد آن را به مکانی بی‌خاطره بدل کند و از این رهگذر شهر و تاریخ آن را به سیطرۀ خود در آورد.
فقدان روزافزون فضاهای عمومی در ایران نشان دیگری از وجود بحران جمهوریت است. فضاهای عمومی پیشتر رایگان مثل پارک ها، تالارها، دانشگاه‌ها و جز اینها از گذشته به مراتب کمتر شده اند. اگر کسی بخواهد از فضای عمومی بهره مند شود، باید پول بدهد. این یعنی فقط عده‌ای خاص می توانند از فضای عمومی بهره مند شود.
معضل جمهوریت از کجا آغاز شد؟ نخستین نشانه‌های این معضل را می شود حتی در تدوین قانون اساسی پیگیری کرد. این پرسش که چه کسانی از صلاحیت تصمیم گیری در امور سیاسی برخوردارند، در مباحثات و مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی بارز است.
اگر در سال‌های نخست انقلاب غشای نازکی مردم را از حاکمان سوا می کرد، با پایان عصر کاریزما، آن غشای نازک جای خود را به پرده‌ای ضخیم داد که ظاهراً قرار نبود از پس آن چیزی بر مردم هویدا باشد.
تحولات سیاسی دورۀ پس از جنگ بحران جمهوریت را بیش از پیش آشکار کرد. البته انتخابات به عنوان مهمترین رکن جمهوریت برقرار بود، اما در این دوره دو حرکت آغاز شد که هر دو اسقاط جمهوریت را هدف گرفته بودند: حرکت نخست معطوف به اتکای روزافزون حکومت به طبقۀ متوسط سرمایه دار به عنوان کسانی بود که بقای رژیم در گرو یارگیری از آنها بود، و دومی حرکتی در راستایی متفاوت که اتکای روزافزون به گروه‌های برگزیده‌ای از جامعه به ویژه نظامیان را مد نظر داشت. هر دوی این حرکت‌ها نشان از آن داشت که حاکمیت به صورت ناگفته به این نتیجه رسیده است که امکان تداوم نظام بر مبنای جمهوریتی که همۀ اقشار مردم را در برگیرد، وجود ندارد. بلکه حفظ و بقای آن در گرو یارگیری و فربه کردن گروه‌های برگزیده به ضرر تمامیت مردم است. این چرخش آشکار با تجدید نظر در اصولی از قانون اساسی در ۱۳۶۸ همراه بود که اختیارات بیشتری برای حاکمیت در نظر می گرفت. وداع با اصل جمهوریت و نخستین نشانه‌های بروز بحران را می شود در این دوره پیگیری کرد.
بحران جمهوریت به جامعه نیز سرریز کرد. در تفاهمی ناگفته اما به قدر کافی روشن، بخش‌های زیادی از مردم، وضعیت جدید را درک کردند که حاکی از این بودکه در تنازع بقا به حال خود رها شده اند. از آن پس مسابقه‌ای نفسگیر آغاز شد. بسیاری از مخالفت‌ها از جمله شورش‌های نان در شهرهای گوناگون سرکوب شدند. در همین راستا روشنفکران ارگانیکی که راه حل نجات ایران را در اقتصاد بازار می جستند و سیاست و حکومت را در واقع علم مدیریت تلقی می کردند، به خدمت گرفته شدند تا با کنار گذاشتن تدریجی آرمان‌های ۵۷ زمینه‌های نظری و توجیهات لازم را برای ورود صاحبان ثروت یعنی همان طبقه‌ای که بقای نظام دیگر در گرو آنها بود، فراهم کنند.
تحولات سیاسی و اقتصادی پس از این دوره منازعه‌ای حول اصل جمهوریت و عدالت بود. میلیونها نفر از کسانی که شرایط جدید را درک کرده و از حذف مردم نگران بودند، با شرکت در انتخابات ۲ خرداد ۷۶ حضور خود و امکان ناپذیر بودن حذف جمهوریت را یادآور شدند. دولت اصلاحات برآمده از انتخابات که میان پتک و سندان گیر کرده بود، تلاش داشت اصل جمهوریت را تا حدی احیا کند. اما دست آخر از حل معضل جمهوریت باز ماند؛ نه فقط به دلیل مانع تراشی‌های اقتدارگرایان، بلکه به این دلیل که گفتار اصلاحات نیز در ذات خود گرفتار تناقض در اصل جمهوریت بود. اصلاح طلبی نتوانست به این پرسش پاسخ روشنی بدهد که آیا مردم فقط عقبه و سیاهی لشگر نظام را تشکیل می دهند یا اینکه می توانند در امر حکومت مشارکت کنند. مهمتر اینکه در گفتار اصلاحات نسبت میان عدالت و جمهوریت در نهایت نامشخص ماند. در تفکر برخی از اصلاح طلبان به ویژه بدنۀ احزابی همچون کارگزاران، عدالت اصلی تلقی شد که باید به فوریت کنار گذاشته می شد تا بقای نظام تضمین شود. به نظر این عده رهیافت دولت اصلاحات در زمینۀ اقتصادی می بایست از شیوۀ داروینی دورۀ سازندگی پیروی کند. بقای اصلح در اولویت بود. در تلقی عده‌ای دیگر از اصلاح طلبان عدالت اهمیت داشت، البته آنقدرها کارآیی نداشت. شاید به این دلیل که عدالت طلبان اصلاح طلب برای پاسخ به این معضل در طیفی از نظریه‌های متناقض سردرگم مانده بودند. نهایتاً گفتار اصلاحات در اثر این کشمکش درونی دوپاره شد. حل بحران جمهوریت بدون حل بحران عدالت شدنی نبود و نیست. لذا کنارگذاشتن یکی از آنها به نفع دیگری، به بحران در هر دو می انجامید.
ظهور دولت نهم را باید در گرو همین تنش توضیح داد. بسیج مجدد اقتدارگرایی در واقع تلاش معکوسی برای حل و فصل نهایی معضل جمهوریت بود که با روکردن برگ شبهه دار عدالت و مهرورزی به جای جمهوریت میسر شد. اما پس از گذشت ۴ سال از عمر این دولت، زخم جمهوریت از نو دهان باز کرد. این زخم خود را در منازعۀ ۸۸، و سپس در انتخابات ۹۲ نشان داد. این بار نیز بسیاری از مردم تلاش کردند با شرکت در انتخابات یادآور شوند که حذف آنها ممکن نیست. اما سایۀ بحران جمهوریت همچنان بر سر تحولات آینده سنگینی می کند.
بحران عدالت

ایران جامعه‌ای عمیقاً نابرابر است. این نابرابری‌ها از دیرباز در اندیشه و عمل سیاسی توجیه می شدند. برای بسیاری این نابرابری‌ها چنان عادی است که اصلاً آنها را نمی بینند یا عین عدل می دانند. برای مثال انوشیروان ساسانی که جنبش عدالتخواهانۀ مزدک را به شدت سرکوب کرد، به «انوشیروان دادگر» شهره شد. معادل پهلوی برای کلمۀ عدالت همان «داد» یا «دات» است که در واقع با کلمۀ دادن هم خانواده است. اما «داد» در اصل به معنای آن چیزی بود که از قبل داده شده و لذا در این نظام دادگر به کسی گفته می شد که آنچه را که از قبل به کسی داده شده، به او بازگرداند. کسی است که به نظم ابدی مستقری اعتقاد دارد که بر اساس آن سهم هر کسی از پیش مقدر شده. این نحوۀ تفکر که هنوز هم بر اذهان ما سیطره دارد، با عدالت سخت مغایر است. بر خلاف داد، عدل به میزان راجع است و عدالت در واقع با وزن کشی مربوط است که امری بشری است؛ یعنی متضمن حل و فصل آدمیان است.
آرمان‌های عدالتخواهانه در طول تاریخ ایران نیز با دادگری در معنای پیش گفته سخت در تخاصم بوده اند. تعارض میان داد و عدل، از مسائل لاینحلی است که (همچون معضل حاکمیت و جمهوریت) در اندیشۀ سیاسی ایرانی پاسخ نگرفته است. برای بسیاری از ایرانیان کاملاً عادی است که هر کس هر قدر پول بدهد آش می خورد. معتقد اند روزیِ هر کس در آسمانها تعیین شده و هیچکس نمی تواند قسمت دیگری را بخورد. اینکه آب را در قوطی بفروشند، و حتی هوا هم کالایی باشد قابل خرید و فروش که تنها عده‌ای توانگر از پس خرید آن بر می آیند معضل به حساب نمی آید. برای بسیاری عادی است که جنگل ها، رودخانه ها، دریاها، کوه‌ها و محیط زیست در ازای پرداخت پول به ملک خصوصی تبدیل شوند. البته گاهی برخی از این شکایت می کنند که چرا محیط زیست کثیف است، اما هرگز به دلایل آن نمی اندیشند. در سال‌های اخیر در خانه‌های بسیاری از طبقات متوسط دستگاههای تصفیۀ آب و هوا به جزء لاینفک لوازم خانگی بدل شده اند. همۀ اینها نشان دهندۀ آن است که ما ایرانیان درک چندانی از عدالت نداریم و آن را همچون عهد عتیق قضا و قدری می بینیم.
اما واقعیت این است که در عصر خصوصی سازی روزافزون، دیگر نمی شود اینطور پنداشت که روزی هر کس در آسمانها تعیین شده و کسی نمی تواند قسمت دیگری را بخورد. نه تنها روزی، بلکه هوا، آب، خاک و محیط زیست به طور روزافزون در حال بدل شدن به املاک خصوصی است. بحران عدالت روزبروز ابعاد وسیعتری به خود می گیرد؛ زیرا غارت و چپاول امروز ابعاد بی‌سابقه‌ای به خود گرفته است. در جامعۀ ما همه چیز قابل خرید و فروش شده: از شیر مرغ تا روح آدمیزاد.
بدتر اینکه اینکه سخن گفتن در مورد عدالت به ویژه در میان روشنفکران به اصطلاح مترقی که بخش اعظمی از آنها مصرف کنندۀ پس مانده‌های شبکه‌های ماهواره‌ای اند، عقب ماندگی فکری و «بیماری چپروی» تلقی می شود. این فقط نظام جمهوری اسلامی نیست که در ترویج این آرا می کوشد. بخش‌های زیادی از طبقۀ متوسط، حوزه‌های علمیه و خلاصه همۀ دستگاه‌های تبلیغ ایدئولوژیِ فرادستی در این کنسرت شرکت دارند و ساز خود را می زنند. ساده زیستی و دوری از تجمل که زمانی افتخار به حساب می آمد، به ناگهان کنار گذاشته شد، اما هرگز معلوم نشد چرا. آیا آن ساده زیستی آرمانی و ساده لوحانه بود یا مسابقه‌ای که امروز شاهد آنیم؟
عدالت نیز همچون جمهوریت از ایده‌ها و آرمان‌های اصلی انقلاب ۵۷ بود که به تدریج کنار گذاشته شد. علائم بروز این بحران را در همه جا می شود دید. قدیم تر‌ها می شد سبدی برداشت و به همراه غذایی مختصر در کنار رودخانه یا دریا اطراق کرد. اما امروز همۀ جاده‌های شمال ایران، کناره‌های دریای خزر و جنگل‌ها به تصرف ویلاسازان، انبوه سازان، خرده مالکان و خرده فروش‌ها در آمده و مابقی مناطق نیز به زباله دانی بزرگ بدل شده. در همۀ جاده‌ها حتی بیابان‌ها تا چشم کار می کند، کیسه نایلون و ظروف پلاستیکی یک بار مصرف و زباله پراکنده شده است. رودخانه‌ها به فاضلاب و دریاها و دریاچه‌ها به تل هایی از لجن و زباله بدل شده اند. جنگل‌ها در حال نابودی اند. بناهای تاریخی در معرض تخریب قرار دارند تا به جای آنها برج و پاساژ ساخته شود. جنگل‌ها روز بروز در معرض نابودی و آتش سوزی عامدانه اند تا به زمین‌های قابل معامله بدل شوند. دقت زیادی لازم نیست تا آدم دریابد که در تهران و دیگر شهرهای بزرگ هر روز به جای زمین ورزشی، مکان تفریح عمومی، فرهنگسرا و سینما و کتابفروشی، فقط مرکز خرید و پاساژ است که قارچ وار رشد می کند و مورد استقبال طبقۀ متوسط شیفتۀ کالاهای نو قرار می گیرد. بطری‌های پلاستیکی آب که امروز به بخشی از مایحتاج روزانۀ ما بدل شده، نابودی تدریجی و کامل محیط زیست را در پی دارند. اتوموبیل هایی که این روزها داشتنشان به نماد تفاخر طبقاتی بدل شده، سوختی را مصرف می کنند که برای محیط زیست همگانی زیانبار است.
در کنار این‌ها باید از انبوه زائران فرودستی یاد کرد که به دلیل گران شدن تفریح و سرگرمی، ترجیح می دهند تا به زیارت عتبات و جاهایی مثل قم و جمکران و حتی تماشای صحنه‌های اعدام بروند. دلیلش این نیست که مذهبی تر از قبل شده اند. دلیلش این است که تفریح و سفر بدل به کالاهای گرانی شده اند که فقط عدۀ خاصی از آن برخوردارند. بسیاری که قدرت خرید آنها را ندارند، ترجیح می دهند برای تفریح به جاهایی مثل قم و شاه عبدالعظیم سفر کنند تا بتوانند بی‌آنکه پول زیادی خرج کنند، در کنار خیابان چادر بزنند، گاز پیک نیکی بگذارند و املتی درست کنند و فرزندانشان بتوانند در فضای آزاد بازی کنند. در مقابل، بسیاری از منتقدان به جای اینکه انگشت را به سمت وضعیتی نشانه بروند که باعث همۀ این‌ها می شود، افرادی را نشانه می روند که روز به روز فقیر تر می شوند و آن‌ها را متعصب، ابله و پیاده نظام دولت تلقی می کنند.
بر خلاف بسیاری از طبقات متوسط بالا که هر یک در آپارتمانی زندگی می کنند و تفریحات آخر هفته را در ویلاهای شمال یا بیرون شهر می گذرانند، زندگی آپارتمانی در خانه‌های تنگ و کوچک و فاقد امکانات اقشار فرودست، آنها را از حتی ساده‌ترین تفریحات محروم کرده است. این در حالی است که با گران شدن روافزون کالاهایی مثل گوشت و لبنیات، بسیاری از این اقشار این کالاها را به همراه آموزش، کتاب، مراقبت‌های پزشکی، تحصیل، و بسیاری دیگر از سبد مصرفی خود حذف کرده اند.
در واقع این زندگی به غایت مصرفی طبقۀ متوسط است که امروزه به بار گرانی بر دوش دیگر طبقات به ویژه فرودستان تبدیل شده است، نه برعکس. اگر طبقۀ متوسط فقط با وضعیت سیاسی مشکل دارد، برای دیگر اقشار هم وضعیت سیاسی و هم خود وضع زندگی طبقۀ متوسط به معضل بدل شده است.
نه تنها این معضلات بلکه چشم فروبستن به نابودی محیط زیست و چپاول آن، کالایی شدن آب، زمین، خاک و هوا به همراه گران شدن روزافزون آموزش، بهداشت، تفریح، فضاهای عمومی و جز اینها نشان دهندۀ آن است که فاجعه بسیار عمیق است، زیرا حتی درک چندانی از آن وجود ندارد. لذا بر خلاف بحران جمهوریت که تا حدی درک شده، بحران عدالت که در تاروپود جامعه تنیده هنوز تا حد زیادی درک ناشده باقی مانده است. این بحران دقیقاً به دلیل اینکه به رسمیت شناخته نشده، روز بروز ما را بیشتر به محاصرۀ خود در می آورد. در نهایت به نظر می رسد بحران عدالت که بحران محیط زیست، فقر آموزشی، بهداشتی، و تفریحی تنها از پیامدهای آن اند، عمیقترین و جدی‌ترین بحرانی است که جامعۀ ایران امروز با آن دست به گریبان است. طبعاً در جایی که معضل عدالت حل نشود، معضل جمهوریت نیز حل نخواهد شد.
بحران عدالت همزمان با بحران جمهوریت ظهور کرد و از آن جدایی ناپذیر است. آرمان عدالت که در نظام جمهوری اسلامی معوق ماند، در دولت‌های بعد از جنگ تقریباً به کلی کنار گذاشته شد. کار بدانجا رسید که عدالت جنسیتی که یکی از آرمان‌های انقلاب بود، در تریبون‌های رسمی مورد انکار قرار گرفت. در این دوره زنان رسماً به کنیزک هایی برای تلذذ جنسی مردان تقلیل یافتند. این روند در دولت‌های نهم و دهم به اوج رسید
انتخابات ۱۳۸۴ اهمیت موضوع عدالت را به رخ همه کشید. هرچند با آگاهی امروز مشخص شده که رتوریک مهرورزی در واقع اسم رمزی برای غارت در مقیاس کلان بود، اما ظهور دولت نهم با گفتار عدالت میسر شد و در واقع نشان از این داشت که جامعه در مورد عدالت با پرسش‌های جدی مواجه است. این رتوریک چند هدف عمده را تعقیب می کرد: نخست حل و فصل جمهوریت و حذف هر چه بیشتر آن، دوم، غصب تمام عیار قدرت سیاسی و بیرون راندن همۀ رقبا، و سوم، تصرف هر چه بیشتر منابع اقتصادی. بسیاری از رأی دهندگان طبقه متوسطی که در مرحلۀ دوم انتخابات ریاست جمهوری ۸۴ میان دو لبۀ تیغ (از یکسو هاشمی رفسنجانی که پیشتر امتحان خود را پس داده بود و از سوی دیگر احمدی نژاد که ژست عدالت طلبی به نفع فرودستان را در پیش گرفته بود) گرفتار بودند، از شرکت در آن خودداری کردند. اما برای فرودستان از دورۀ جنگ به بعد، شرکت در انتخابات به ریختن تاس در خانه‌های جدید می ماند. از آنجا که خانه‌های قبلی آزمون شده اند، رأی دادن به هر کاندیدای جدیدی در واقع ریختن تاس به امید بخت و اقبال است. یک روز این کاندیدا خاتمی است، روز دیگر احمدی نژاد، زمانی دیگر موسوی و وقتی دیگر روحانی. بر اساس این روند می شود پیش بینی کرد که چنانچه معضل عدالت در دولت فعلی حل نشود، چهار سال دیگر کاندیدای مورد نظر طبقات فرودست، نه روحانی، بلکه کسی است که فاقد سابقۀ شناخته شده باشد.
همچنانکه پیشتر گفته شد، از دورۀ پس از جنگ اتحاد نسبی و موقتی‌ای میان دولت و طبقات متوسط که به اصلی‌ترین ستون‌های حفظ نظام بدل شدند، پدید آمد. با اینکه بخش اعظم این طبقات از انقلاب ۵۷ و آرمان‌هایش رویگردان شده اند، اما به واسطۀ روی خوش نشان دادن دولت‌های پس از جنگ به طبقات متوسط و بالا، دوستی شکننده‌ای میان این دو پدید آمده است که در پی آن این طبقات از نمایندگی نسبی سیاسی در طبقۀ حاکم برخوردار شده اند. لذا دولت‌های پس از جنگ تا زمانی که بتوانند این نمایندگی نسبی را حفظ کنند، از حمایت طبقات متوسط برخوردار خواهند بود. در واقع وضع دولت‌های بعد از جنگ مَثَل کسی را می ماند که به دلیل ناتوانی از اجابت بدهی‌ها و قرض‌های خود ناچار از دوستی با فردی شده است که در واقع او را به قرض و رهن بیشتر گرفتار می کند. اما نهایتاً زمان پرداخت بدهی‌ها دیر یا زود فرا خواهد رسید. اما این دوستی موقتی است؛ زیرا از قبل بر پایه هایی لرزان استوار شده است که هر دو طرف به خوبی به آن واقف اند. زمانی که بحران به اوج برسد، طبقۀ متوسط این دوست مقروض را تنها خواهد گذاشت. زیرا سوای همه چیز بحران جمهوریت پابرجاست و آنتاگونیسم پنهانی حاصل از آن اگر مجالی بیابد، سر باز خواهد کرد.
انتخابات ۸۴ نیز در ادامۀ روند قبلی، مُهر تأئید دیگری بر وداع با آرمان‌های ۵۷ بود. دولت مهرورز نه تنها انقلاب ۵۷ بلکه حتی جنگ و دیگر دارایی‌های عمومی را به خزانۀ مصرف و تصرف تمام عیار مادی و معنایی تبدیل کرد. قرار ناگفته‌ای که از پایان جنگ آغاز شده بود، برای همه مفهوم بود؛ از جمله برای رئیس دولت و یارانش. حال که قرار است همه ببَرند، چرا ما نبَریم؟ نشان دادن برگ عدالت نیز در واقع با هدف بسیج فرودستانی صورت گرفت که پشتوانۀ مشروعیت بخش لازم برای اقدامات بعدی را فراهم می آوردند. اما تا خرداد ۸۸ دیگر کمتر اثری از مهرورزی پیدا بود. لذا همان فرودستانی که در ۸۴ به احمدی نژاد رأی دادند، از او روی برتافتند. این اتحاد موقت با طبقات فرادست، منازعۀ ۸۸ را رقم زد.
در واقع دولت مهرورز نه تنها از عدالت سوء استفاده کرد، بلکه بر ابعاد بحران افزود. در هیچ دولتی به اندازۀ دولت‌های نهم و دهم نابرابری‌های طبقاتی و اقتصادی، جنسیتی، قومیتی، و مذهبی عیان نشدند. لایحۀ جواز چند همسری مردان تنها یکی از صدها رانتی بودکه به نورچشمی‌ها وعدۀ تحقق بهشت زمینی را می داد. با چرخش قدرت، دست متصرفان در همۀ زمینه‌ها برای در اختیار گرفتن ذخایر و دارایی‌های ملی از محیط زیست و بناهای تاریخی گرفته تا بورس‌های تحصیلی، وام ها، بنادر، کالاها، و واردات و صادرات باز ماند.
رویدادهای ده سال اخیر نشان دادند که معضل عدالت در کنار معضل جمهوریت گریبانگیر جامعه است. از اینرو به نظر می رسد کسانی که پیروزی روحانی را پیروزی طبقۀ متوسط و بلاموضوع شدن مسألۀ عدالت تلقی می کنند، در اشتباه اند. حل معضل عدالت نیز همچون معضل جمهوریت تنها با روشن کردن نسبت ما با این آرمان ممکن است. تا زمانی که این رابطه نا روشن است، بحران تداوم خواهد داشت.
اما بحران عدالت از وجه دیگری برخوردار است که آن را از بحران جمهوریت مجزا می کند. اگر بحران جمهوریت عمدتاً به آنتاگونیسم میان نظام و مردم منجر شده، بحران عدالت به تخاصمی دوگانه منجر شده است: از یکسو تخاصم با نظامی که عمدتاً نمایندۀ فرداستان است، و از سوی دیگر با طبقات بالا.
نزد کسانی که این بحران را نمی بینند یا آن را دستکم می گیرند، راه حل در اندیشه‌ها و راهکارهای نولیبرال است. اما این راه حل‌ها در واقع خود در دل این بحران جا دارند و دلیلی بر وجود آن اند. واقعیت این است که بحران محیط زیست در واقع ریشه در همان راه حل‌های نولیبرالی دارد که از دورۀ پس از جنگ به بعد تجویز شد و در دولت‌های نهم و دهم با سرعت و شدت تمام ادامه یافت.
می توان گفت ظهور دولت مهرورز سوت پایان وداع با ۵۷ را به صدا در آورد. ایران امروز به زمین برهوتی می ماند که از زلزله یا سانحۀ طبیعی مهیبی بیرون آمده باشد.
بحران معنا: استقرار اصل شر

بحران دیگری که عمیقاً با دو نوع یادشدۀ قبل در هم تنیده است، بحران معنا است. آن را استقرار شر نامیدم تا منظورم را روشن تر بیان کنم.
قدما از سر تسامح اعتقاد داشتند که شر فقدان خیر است. اما امروزه شر به اصلی مستقر بدل شده. آنجا ایستاده و خود را تمام قد بر ما آشکار می کند. استقرار شر خطر تسلیم شدن به آن را در پی دارد. اینکه در جامعۀ امروز، اتخاذ تصمیمات اخلاقی روبروز دشوارتر شده و قلمرو وجدان کوچکتر و کوچتر شده است، از مظاهر این استقرار است. وضعیت برای بسیاری از افراد این است: «آن شری را که نمی خواهم مرتکب می شوم.»
شر زمانی از خیر تمیزناپذیر می شود که چوب حراج به مقدسات زده شود. دروغ، فریب، سرگشتگی، بی‌معنایی، مناسبات ناپایدار، خیانت و جز اینها که به اموری عادی در جامعه بدل شده اند، از مظاهر بحران معنا هستند. واقعیت این است که در جامعۀ امروز ایران، معنویت رنگ باخته و نمود چندانی ندارد. از اینرو ملاک چندانی برای تمیز خیر از شر باقی نمانده. دروغ و فریب به راحتی جای راستی و درستی را می گیرند و خود را خیر جلوه می دهند. به تسخیر در آمدن معنویت برای حفظ قدرت راه را بر هر نوع معنویتی بسته است. این روند با سرکوب همۀ معنویت‌های جایگزین (از جمله نواندیشی دینی) همراه شده است که با درک بحران در صدد ارائۀ پاسخ هایی به آن بر آمده اند. در اینجا بنا ندارم محتوای این معنویت‌های جایگزین را تحلیل کنم. منظورم آن است که روند فعلی نشان از بحرانی فراگیر دارد.
وقتی شر مستقر می شود، اسطوره‌ها و مراجع تاریخی لال می شوند و از سخن گفتن باز می مانند. بگذارید با مثالی منظورم را روشن کنم: مراجع سیاسی و تاریخ گویای احوال و حالات مردمان اند. هر دورۀ تاریخی با ارجاع به دوره‌های تاریخی گذشته یا افراد و قهرمانان اسطوره‌ای خود را مشروع می کند. اگر این مراجع تاریخی را از دورۀ پس از جنگ به این سو از نظر بگذرانیم، به نتایج جالبی می رسیم:
گفتار دولت سازندگی، تا حدی با ارجاع به امیرکبیر به عنوان قهرمان تاریخی ایران نو خود را مشروعیت می داد، دولت اصلاحات با ارجاع به مشروطه، و نهایتاً دولت‌های نهم و دهم با ارجاع به دورۀ شهید رجایی و دورۀ جنگ آغاز کردند ولی دست آخر سر از «مکتب ایرانی» در آوردند. این نوسان عجیب و غریب و پرتناقض که از دولت‌های پس از جنگ به اینسو ادامه دارد خود گویای بحران است. جالب اینکه در میان این ارجاعات تاریخی انقلاب ۵۷ سهم زیادی ندارد. دولت روحانی نه به انقلاب ارجاع می دهد، نه به پیش از انقلاب و نه به پس از انقلاب. می شود مثال‌های دیگری را بر این فصل مشبع افزود. در واقع همۀ مراجع معنوی مستعمل و فرسوده شده و قدرت اقناع کنندگی خود را از دست داده اند.
بحران معنا با دو بحران یاد شده در پیوند است. هم از آنها تغذیه می شود و هم بر آنها اثر می گذارد. برای بسیاری از نسل‌های امروزی معنویت نه راه گریز، بلکه زخمی است گشوده و درمان ناپذیر. نهاد روحانیت که در واقع زمانی متولی امر معنوی بود، امروز به طور فزاینده‌ای رو به عرفی شدن دارد. همچنانکه پیشتر ذکر شد، فقه حوزه‌ای است که این روند عرفی شدن را به خوبی نشان می دهد. در عین حال این نهاد از مزایایی از جمله تکفیر برخوردار است که با وجود عرفی شدن فزاینده از آن دست نمی کشد این امر معنویت را با مخاطرۀ بیشتری مواجه می کند.

جامعۀ امروز ما هنوز از درک ابعاد این بحران تا حد زیادی قاصر است و بالطبع قادر به تجویز راه حل هایی برای آن نیست…
***
جمهوری اسلامی در دوره‌ای از حیات خود به سر می برد که ترجیح می دهم آن را عصر «بیم و امید» بنامم. بحران هایی که امروز ما را به محاصره در آورده اند، ممکن است در نهایت به حیات جمعی و فردی ما خاتمه دهند. اما این امکان هم هست که بتوان برای رفع بعضی از آنها چاره‌ای اندیشید. فقط تحولات آینده مشخص می کند که آیا این عصر عصر بیم بود یا امید. آنچه در آن تردیدی نیست این است که انقلاب ۵۷ دارد ما را ترک می کند.

 

۱ دیدگاه

  1. سپیده says

    جفپا لطفا روی مساله اشتیاف مغزی ِتان بمانید.
    در ثانی وقتی صحبتی مابین دونفر آنهم در سطحی که شما از فهمش عاجزید، لطفا پابرهنه پادر میانی ننمایید. این جواب فقط در دیدگاه رفیقمان حسن نوشته شد!
    شما از مارکس هم شاهد های لاافل از مفهوم بریده شده بدون ذکر کتاب و زبان و صفحه در آینده خودداری فرمایید. که این رسم میان رفقا نیست.
    لااقل میتوانید آنرا نسبی و به حافظه ی خود نسبت دهید. در غیر اینصورت ما هم مانند رنگین کمان، نویسان در خواهیم آمد.
    شما لطف بفرمایید و دیدگاه سپیده – مهر ۳۰م, ۱۳۹۲ در ۱۴:۳۵
    را که بشاهد های بریده از مقاله ی خانم صادفی را آورده است را جواب بدهید که بیشتر هم بشما و هم بخوانندگان کمک مینماید.
    قوی باشید و روی قواعدی قبول شده که برای نوشتن در مکانهایی که دردسترس همه میباشد را رعایت فرمایید. منهم میبایستی حرف خود را تعدیل میکردم.
    بامید جوابی که در رابطه ی مسایل مطرح شده در دیدگاه ۱۴:۳۵ دییقه دیروزی
    با سپاس از قبل

    دوست داشتن

  2. خطاب به سپیده عزیز
    خیلی ممنون
    ضمن شرمندگی از عدم دقت و سوء تفاهم
    راستش را بخواهید به هنگام هماندیشی با جفپای عزیز اصلا منظور شما نبوده اید.
    مفهوم غریزه طبقاتی کارگران را مارکس در نامه به ابراهام لینکن بکار می برد.
    غریزه بنظر حریفی مادر عقل است:
    دیالک تیک غریزه و عقل.
    در این دیالک تیک نقش تعیین کننده از آن غریزه است.
    غریزه نه تنها قدیمی و مقدم بر عقل و تعیین کننده است، بلکه صرفنظرناپذیر است.
    اگر غریزه لحظه ای از کار افتد موجود زنده می میرد.
    غریزه حتی به هنگام خواب بیدار است تا روند تنفس و هضم و جذب مختل نشود.
    غریزه می تواند اگر لازم داشت، عقل را دهن بند زند و یکه تاز میدان شود. سعدی هم می دانست. تشنه سوخته به پیل دمان ایستاده در سر چشمه نمی اندیشد. چون کارخانه عقل تشنه سوخته تعطیل است و او تابع فرمان غریزه حفظ نفس است.
    حق با مارکس بوده است.
    طبقات اجتماعی و نه تنها طبقه کارگر علاوه بر غریزه طبقاتی، گنجینه ای از شناخت تجربی خارائین در اختیار دارند.
    با پوزش مجدد از سوء تفاهم

    دوست داشتن

  3. برای سپیده،

    لطف کنید از منبر شعار‌های آبدوغ خیاری، آن هم به عنوان سخنگوی خود خوانده «ما کارگران» و «ما ۹۵% مردم»

    ، پاین بیائید. دیگر اشکی – البته از خنده!- در چشمها نمانده، لطفا بیش از این پیاز خورد نکنید. احساسات رقیق و بند تنبانی شما کار دستتان خواهد داد، تا اینجا همین خود حتا قابلیت خواندن نوشته کوتاه و ساده منرا از شما سلب کرده. وقتی‌ که شورتان تسلیم مغزتان شد، دوباره بحث می‌کنیم. موفق باشید.

    دوست داشتن

  4. Nameسپیده says

    P { margin-bottom: 2.12mm; }

    شما در آخرین دیدگاه خود مینگارید:

    …«پر قدرت رهایی و…. ما را دو رژیم مثله کردند، اشتباه کردیم و هنوز خواهیم کرد. خود زنی، نو نهال نحیف چپ ۱۰ سال اخیر را هم به نبودی خواهد کشاند.

    اولا برای ما کارگران، نابودی این نونهال چپی که شلاقش همان جراحتی را در بدن ما تولید میکند که شلاق سرمایه، کاملا بی تفاوت بوده و خواستار نابودی هر دو هستیم.

    در ثانی« دودهه مثله شدن» را ما ممکن نگرداندیم، همکاری شما رویزیونیست ها با شاه و سپس، پس از انقلاب «توده ای چماقدار پیوندتان مبارک»، ها بودند که بایستی بمردم ایران پاسخ گوباشند!

    ثالثا، جفت پا باید بداند:

    اگر ما مردم ِ ۹۵ درصدی، تمام زوایای زندگی سیاسی جامعه ی خود را نمی فهمیم و بدنبال انتخابات رفتیم*)، همانا شما برج عاج نشین ها – که خاک بچشم ما میپاشید و ۳۵ سال است که دروغ تحویل ما دادید و هنوز هم میدهید، مسول آن هستید.

    چرا گناه خود را به گردن ما مینویسید؟ آیا اینقدر کسری آورده اید؟ خانمها آقایان، ما کارگران خواهان آنیم که شما، ما را سیاسی نمایید و اعتراضات مارا، جهتی سیاسی بدان دهید و نگذارید که در چهاچوب صنار اضافه حقوق، آنهم حقوقی که اگر پرداخت شود، فقط محدود بماند.

    دروغ نگویید که «اگر معنویات جاری در جامعه اگر راه غلطی نرفته بود»، وضع درست بود. کور شود هر که نداند: سرمایه داری از سالهای ۱۸۰۰ تا کنون همیشه دچار بحران بوده و خواهد بود و جنگهای خانمانسور را جهت از بین بردن سرریز تولید براه انداخته و خواهد انداخت!

    شما مینگارید:..«… نتیجه‌ای جز “اتمیزه” شدن چپ ایران که زمانی‌ تنها موتور پر قدرت رهایی و…»

    پس مارکس مجنون بود که برای مفهوم ارزش دست بچنین تحقیق عمیقی زد و «شما خواهید گفت مته به خشخاش گذاشت»! چرا مارکس در برنامه ی گوتا این چنین روشن، از مساله ی عدم توان سرمایه داری در جهت برآورده کردن کمترین نیازمندیهای طبقه کارگرسخن میگوید و تنها راه حل را سرنگون کردن وی و تصاحب وسایل تولیدی میداند!

    نویسنده در تمام تحلیل های خود وضع موجود را بخوبی و با توانایی با زبان لعنتی«ازپ» بخوبی نشان میدهد ولی وی بهمین جا که میرسد، به وظیفه خود ادامه نمیدهد و بقهقرای ِ زمانِ ِ انقلاب شکوهمند بهمن ۵۷ رجعت مینماید. او با تحلیل های خود که در خیلی از موارد، هم میتوان درستی آنرا تایید کرد، بسنده میکند و قادر به دریافت آن نیست که نظام سرمایه داری در بهترین موقعیت خود چنین است. او نمیگوید که این نظام، نظامی سرمایه داری است او هنوز فکر میکند، رفسنجانی یک آیت الله است! او تمام بزرگ عمامه داران همچون طبسی را که ملیاردها موقوفات را بجیب زده است یک ملا میداند و نه یک سرمایه دار!

    او با آموزش خود بما به غلط میفهماند، که اگر همان چند سال اول انقلاب«چرا ما به جمهوری اسلامی رای میدهیم» دوباره زنده شود تمام مشکلات، «بخصوص محیط زیست» برای این خانم حل شده تلقی میشود.

    غافل از اینکه در ژاپن این سرمایه داری پیشرفته ی امپریالیستی، سومین قدرت اقتصادی – تولیدی جهان، از ایران خیلی بد تر است. هم اکنون گوشت مصرفی طبقات مرفه مقدار چند صد برابری مرز قابل قبول آلودگی هسته ای که مورد قبول خود سرمایه داری است را پشت سر گذاشته است. مدتی نخواهد گذشت که فوکوشیما قربانیان چند صد ملیونی در منطقه در اثر آلودگی و مسمومیت محیط زیست بوجود خواهد آورد.

    حرفهای نویسنده را شما در تمام روزنامه های ایران میتوانید بخوبی بازیابید(البته تیکه تیکه)! آنچه نمییابید، زیر سوال بردن خود نظام است که آنهم باید اعتراف کرد، که گاهی روزنامه های ایرانی (بخصوص اقتصادی) خیلی فراتر از خانم نویسنده رفته و در تحلیل های خود از بن بست های اقتصاد سرمایه داری که میتواند به نابودی نظام منجرگردد، سخن میگویند !

    ساده زیستی و دوری از تجمل که زمانی افتخار به حساب می آمد، به ناگهان کنار گذاشته شد، اما هرگز معلوم نشد چرا. آیا آن ساده زیستی آرمانی و ساده لوحانه بود یا مسابقه‌ای که امروز شاهد آنیم؟

    شما ترس دارید اعتراف کنید که اینها امراض علاج ناپذیر ِ مادرزادی نظام سرمایه داری میباشد!

    رأی دادن به هر کاندیدای جدیدی در واقع ریختن تاس به امید بخت و اقبال است. یک روز این کاندیدا خاتمی است، روز دیگر احمدی نژاد، زمانی دیگر موسوی و وقتی دیگر روحانی. بر اساس این روند می شود پیش بینی کرد که چنانچه معضل عدالت در دولت فعلی حل نشود، چهار سال دیگر کاندیدای مورد نظر طبقات فرودست، نه روحانی، بلکه کسی است که فاقد سابقۀ شناخته شده باشد.

    اینهم از شِگِردهای سرمایه داریِ دانشگاه هارواردی میباشد! آیا در آمریکا، انگلیس، آلمان، فرانسه، روسیه، چین… وضع بدین منوال نیست؟ چرا باید خاک بچشمان مردم ریخت که در نطام سرمایه داری موجود در ایران میتوان بدون واژگون کردن آن، بدست حزب طبقه ی کارگر، مردم قادرند مالکیت بر وسایل تولید را از چنگ سرمایه داران بدرآورند که همان چیزی است که نویسنده آرزویش بوده و بحران های سه گانه ی خودش را مقصر نرسیدن بدان میداند و نه خود نظام را!

    با وجودیکه در آلمان حزب « دکاپ» شروع به اعتراف به عواقب رویزیونیستی بودنش در سالهای گذشته را نموده است که بشارت دوران نوینی را میدهد. من ترجمه ی این گرد هم آیی در برلین بکمک دکاپ را بزودی ترجمه از طریق مجله محترم هفته در اختیار خوانندگان قرار خوادهم داد. تا بدانید که رویزیونیسم در هرپنج قاره، این خسارت ها را، جهت تضعیف کارگران زده است و چرا بدون انتقاد از آن و فقط خواستار اصلاح «رفرم» بودن و برگشت به ۳۶ سال پیش را آرزو مینماید تا ارزش های گذشته دوباره زنده گردد!

    *) که دروغ محض است، زیرا هر کسی در ایران میداند که از صندوق های رای آن بیرون خواهد آمد که از قبل، سرمایه داری ایران برنامه اش را ریخته است! اگر قبول ندارید به تحدیدات امام زمان قبل از انتخابات رجوع نمایید، به رجزخانی احمدی نژاد بر علیه کهروبی و موسوی در سال ۸۸ رجوع نمایید

    دوست داشتن

  5. درود بر رفیق فرهیخته « جفپا »!
    ظاهرا، انتظار داشتید که حقیر حداقل با الفبای مارکسیسم آشنائی داشته باشم. خیلی ممنون از این حسن ظن شما. اما مثل اینکه مایوس تان کرده ام… از این بابت متاسفم. بقول معروف: چه کند بینوا همین دارد.
    حال ایراد من در مورد ادعای غلط انداز این جناب « خلیق »! که شما، بنظر من بدرستی، باو لقب « چپول » داده اید. بگذریم.
    گفتم که: جناب « خلیق »! نگرش احمقانه و آخوندی خویش در باره موضوع اقتصاد سیاسی را به مارکس منتسب می کند… از اقتصادی حرف می زند که مال خر است.
    پس هیچ غریب نیست که این اخته حرم خمینی معدوم جفنگ « تمایل نرخ سود به تنزل براثر رقابت را »! به حساب مارکس متریالیست می گذارد.
    حق با شماست. سخن برسر یکی از مهمترین کشفیات اقتصادی مارکس إست. کشف مارکس و نه نظر مارکس. تردید ندارم که شما بهتر از من می دانید که کشف یک چیز وجود قبلی چیز مکشوف را مفروض می دارد. باید باشد تا کشف شود. حال آنکه نظر، غلط یا درست، یک تعبیر ذهنی است، صحت و سقم اش باید در پراتیک اثبات شود…
    مارکس متریالیست: شاهد رشد فنی تولید، یعنی همان استعمال ماشین آلات پیشرفته در فرآیند تولید، شاهد تاثیر این تحول بر روی ترکیب ارگانیک سرمایه بسود سرمایه ثابت، خاصه بحش پایدار آن، شاهد افزایش سهم سرمایه ثابت از سوئی و کاهش سهم سرمایه متغیر = مزد در یک دور اقتصادی، با تعقیب حرکت سرمایه در فرآیند واقعی تولید اجتماعی بود که متوجه تنزل نرخ سود سرمایه شد. نشان داد که چطور نرخ سود سرمایه با افزایش و کاهش سرمایه متغیر نوسان پیدا می کند، رابطه معکوس میان نرخ سود سرمایه و سهم سرمایه متغیر در فرآیند واقعی تولید را کشف کرد. سخن برسر یک مقوله اقتصادی است که در فرآیند تولید رقم می خورد، مقوله ای که مقدم بر رقابت سرمایه ها در بازار… است.
    من فکر می کنم که شما متوجه این نکته ظریف نشدید، تقدم و تاخر میان تولید و مبادله را تشخیص ندادید… قسمت دوم مطلب حقیر در همین راستاست:
    مردک نمی فهمد که تنزل نرخ سود در جریان واقعی تولید، در روند ارزش افزائی مستقیم سرمایه در قالب کالا: حاوی ارزش مصرف = کار لازم اجتماعی + ارزش مبادله = کار مجانی کارگر رقم می خورد. نتیجه رشد فنی تولید، افزایش بار آوری کار براثر استعمال ماشین آلات پیشرفته در تولید اجتماعی است…
    از شما چه پنهان که مارکس خیلی پیشرفته از آن بود که مدعی « تنزل نرخ سود براثر رقابت »! شده باشد. بیخود نبود که گفتم: جناب « خلیق »! از اقتصادی حرف می زند که مال خر است. اما مثل اینکه شما درک دقیق تری از چگونگی تنزل نرخ سود سرمایه دارید. حقیر یک حمال حمال زاده ام، اگر زیادی خوردم بدل نگیرید…

    دوست داشتن

  6. سپیده says

    P { margin-bottom: 2.12mm; direction: ltr; color: rgb(0, 0, 0); widows: 2; orphans: 2; }

    شما مینگارید:

    …« ولی‌ جامعه امروز نتنها در ایران بلکه همه جا اکثرا کم و بیش “مذهب محور” اند. بنا بر این وقتی‌ چنین مردمی از این موضع به دشمن مشترک – مثلا استبداد حاکم، بی‌ عدالتی، …- با ریسک زندگی‌ و موقعیت خود در درون دستگاه حاکم به حد عقل سرپیچی مدنی روی می‌آورند، …»

    اتفاقا تمام هم و غم تمام رویزیونیستها از نوع برنشتینی تا خروشچف برژنفی ِ آن بر تز«بورژوازی مترفی را « رَم» ندهید! میباشد.

    …«منصفانه و از نظر سیاسی خردمندانه نیست، که مورد مواخذه و افترا واقع شوند. بلاخص چون میدانیم که بخش بزرگ استثمار شوندگان ایران- حتا بخشی از کارگران شهر نشین- حتا از نظر آگاهی‌ طبقاتی از بسیاری جهات از همین خانم “سنتی‌” تر هستند.»…

    نه جفت پای عزیز سخت در اشتباهید. باور بفرمایید که این برچسب های طبقاتی که متعلق به لومپن پرولتاریا میباشد بما کارگران و زحمتکشان نمی چسبد!

    لطفا ما را با کارگران یقه سفید(حزب اللهی،…) و بخش خانمهای سنتی، که ما آنانرا سارالله های مدرن (کوبیسم)، نام داده ایم و حتی بعضی از آنان لباس ریاست دانشکده ای را هم در دانشگاه بتن دارند را مایه ی ننگ طبقه خودمان، یعنی زحمتکشان میدانیم.

    هرچند که زهرا خانم(خانم رئیسی از شهر نو) در جلوی دانشگاه دستش را بعنوان سند که کارگر است و بحق بدست کارگری هم میخورد، به همه نشان میداد!

    …«از طرف دیگر شما حتا کمونیستهای توده‌ای را به فحش میبندید. سوای همه انتقاد و پلمیک، …»…

    نا گفته نماند، من کوچکتر از آنم، که کمونیستهای توده ای را بفحش ببندم. من در تمام نوشته هایم از کمونیستهای حزب توده ی ایران، برخلاف ادعای شما دفاع کرده ام! حتی کمتر کسی به چنین دفاعیاتی در مجله محترم هفته که روزی در آن خواندم «حالا که خودمانیم ما هفته ای ها، همگی خود از حزب توده هستیم» و آنهم بدون ِ هرگونه «اما» برخورد، کرده باشم.

    من کوچکتر از آنم که به اشخاصی همچون رفیق احسان طبری، دانشمند بزرگ ما کارگران در سالهای ۳۰ احانتی روا دارم. من از خوانندگان و شاهد آورندگان آثار ایشان هستم.

    ولی، هر زحمتکشی را از احسان طبری مرتد و رویزیونیست برژنفی، بر حذرمیدارم، زیرا بشکند آن قلم که ۹۵ درصد جامعه را سرپیچی نماید! اینجا دیگر احسان رفیق نیست او دشمن است او،- قبل و بعد از زندان داوطلبانه به صف مقابل کوچ کرده بود و با توپ و تانک و راکت ما را بمباران مینمود! آری، او از هر راکتی برای جامعه، بخصوص روندگان راه مبارزه با استثمار فرد از فرد، خطرناک تر گردیده بود که را ه وی را خدا مراد فولادی، با سبکی دیگر اکنون دنبال مینماید.

    منتها شما، مشتی خیانت کارِ خود فروخته که در رکاب سرمایه داری: آنهم شارلاتان ترین و کورترین و فاشیست (بعنوان صفت) ترین آنها یعنی سرمایه تجاری مانند رفسنجانی ها طبسی ها آقازادگان، سران سپاه، سران اداره ی اطلاعات… قدم برمیدارند و به نفی گذشته ی حزب توده و تمام آرمانهای اعضایی که برای آن جان خود را فدا کرده اند، را کمونیست میخوانید. ننگ بر این آدمان پارکاب و چکمه لیس سرمایه دارن ِ کنونی ایران.

    …«که تحت این شرایط شما با کدام نیروی مردمی و توسط کدام سازمان یا اتحاد قصد براندازی هیولای ولایت فقیه رادارید؟ از شما چه پنهان، ما زحمتکشان بدنبال بر انداختن خردرجال ولایت فقیه نیستیم، تا یک جانی دیگری از نسل حاکم ِ سالهای ۶۷ و یا فرزندان خلف آنها، یا جبهه ی ملی و دیگر پادوان بر کار، دوباره و دوباره، باز هم با ابزار خصوصی سازی، بانک جهانی و صندوق بین اللملی پول، سفره ما ۹۵ درصدی ها، ثروت های زیر و رو زمینی ما، را غارت نموده و فرزندانمان را به شیوخ عرب بقروشد. و شخصی مانند قره گوزلو ها را بر مسند ادارات بنشاند! ..«چرا این حق را برای خانم نویسنده قائل نیستید؟ بد تر از…» خوشبختانه ما دارای پیشگامان و آموزگاران بزرگی هستیم که دنیا بوجود آنان افتخار دارد و حتی دشمن طبقاتی ِ ما یعنی سرمایه داران، مانیفست مارا(اعلامیه حزب کمونیست) و کتاب کاپیتال را که « دونکیشوت حقیری» چون بهروز خلیق در آن تضاد کشف میکند را بعنوان «ارث فرهنگی بشریت» پذیرفته است. و متخصصینش را جهت زنده ماندنِ خود، مجبور به فراگرفتن آن مینماید و از آنان میخواهد که طوری مردم را ارشاد نمایند که از کنار راه حل های آن گذر کنند( دوباره، وسایل کار دزدیده شده ی خود را بمالکیت خود در آورند) و مردم را براه راست که همان تحمل زندگی تحقیر آمیز میباشد، ارشاد نمایند. این روشنفکران، سعی در شفای امراض مادرزادی نظام سرمایه داری کرده و سعی در خنثی کردن ِ خشم ِ ما زحمتکشان ازنظر روانی مینمایند! …« اینگونه اتهامات فقط و فقط موقعی بجاست که *****”متهم”(!!) عامدانه و با نیّت سؤ***** عمل کند. نداشتن ایدئولوژی شما یا ختی تحلیلی غلط …..نه جرم است نه عوام فریبی و نه “رویزینیسم”…. جفت پای عزیز، برای ما بردگان بی تفاوت است که شلاقی که پشتمان را مجروح مینماید، دانسته است و یا ندانسته، آیا نویسنده با حماقت خود این کار را مینماید و یا از روی دوستی خاله خرسه؟ نتیجه اش یکیست! آنهم با نوشته ای (دقت بفرمایید) که کار تبلیغی و ترویجی مینماید! یا اینکه شما منظور دارید که:

    برای ما سوختگان باید، « حرم و دیر یکیست، شکنجه و تحقیر با سفره ای رنگین و خودرویی ۲۵۰۰ سی سی »لامبرتی« که دولت روحانی جدیدا آنرا ترخیص کرده است هردو یکیست». اینجاست که ما به چنین نویسنده ای خواهیم گفت «خودتی آقا و یا خانم»!

    یکی از خواص رویزیونیستها هم همین است که کارگران و زحمتکشان ایران را، با لومپن پرولتاریا، یکی جا میزنند و اجازه میخواهند که بدانان حق داده شود که ساعتها وقت دیگران را بکیرند و بیهوده های «هاروارد»ی، همشهری، کیهان لندنی… را بخورد خوانندگان یک مجله بدهند!

    وای بحال کسی که مچشان را بگیرد. بخصوص« بهروز خلیقِ» کتاب نویس، که پس از ۱۵۰ سال موفق به کشف «اضافه تولید و نرخ نزولی سود و تضاد آنها» گردیده است و میخواهد مارکس را نفهم جا بزند، را رسوا نماید. آنوقت است که این کار بخشودنی نیست.

    آری من بشما جفت پای عزیز حق میدهم اگر من به دنبال چنین هدفی بودم، این خانم نویسنده را همچون لباس شخصی ها روی چشمم میگذاشتم بخصوص زرادخانه ایشان همان« بهروز خلیق» را!

    باز هم نا گفته نماند: در اجتماع، مرزها همیشه پررنگ نیستند وغالبا در زمان هایِ پیش انقلاب، مرزها خیلی سریع عوض میشوند(بعلت همان ناف که از آن تغذیه مینمایند) و همیشه یک تعداد بسیار، بسیار و باز هم بسیار کمی از طبقات مختلف میتوانند در یکدیکر تداخل نمایند! که ما آنانرا بعلت کمیت بسیار کم آن، عمدا از نظر میاندازیم، زیرا هیچ وزنی در اجتماع ندارند.(بجز آوانگارد)

    در جهان کنونی دو دسته از مردم وجود دارند:

    آنانیکه استثمار انسان از انسان را محترم میشمارند که تمام طبقات حاکمه ی جهان کنونی بدون استثنا را شامل میشود و:

    دسته دیگر ۹۵ در صدی ها هستند، که جانشان از این استثمار بلب رسیده و مرگ را در مبارزه با گروه فوق را استقبال میکنند، زیرا هیچ راه سومی برایشان باقی نمانده است.

    در خاتمه هیچ کسی در جهان مارکسیست تر از خود مارکس نمیتواند باشد، حتی فریدریش انگلس هم با وجود اینکه از مارکس جدا ناپذیراست،( گفته میشود: جلد ینجم از مارکس- انگلس) نمیتواند مانند خودِ مارکس مارکسیست باشد. زیرا با تمام همکاری ها و رزم مشترک، پهنه ی مطالعات و حضور شخصی او در اجتماع و تماس با افراد، با مارکس فرق داشته است.

    جفت پای عزیز ما،- گویا یک خط در میان هم میخواند. من از لومپن ها سخن نگفتم . من از ۹۵ در صد کشور ایران که بفقرشدید دچارند، سخن گفته بودم. حال شما از پنج درصد جامعه که با طرقی مشکوک ناف خود را در بودجه دولتی دارند را برخ مامیکشید. این چنین افراد باید خجالت کشند که به ما مردم ایران این چنین لجن پراکنی مینمایند.

    شاه هم تا دم آخر، یک میلیون یعنی یک سی ششم مردم کشور مارا که نافشان به بودجه کشور اتصال داشت را جمع مینمود و در مقابل تظاهرات اعتراضی ما بخیابانها می آورد. همین امام زمان هم قادر بود چند صدهزار نفر از این نوع جانوران را با اتوبوس و غذای مجانی، بر ضد تظاهراتِ ما، سازماندهی کند.

    این خانم چقدر از قافله باید عقب باشد که دست بنوشتن در مجله محترم هفته برای این چنین اشخاص ِ ۵ درصدی بزند تا نود و پنج درصدی ها هم بنوبه خود خفه خون بگیرند.

    در ثانی مذهب لولای چرخ یک مشت سرمایه دار شارلاتان مار خورده افعی ریده ی کنونی میباشد که با امام زمان نماز میخوانند و از آن بعنوان ابزاری جهت خرکردن توده ها استفاده میکنند، حال میخواهند مارا مجبور نمایند که سربفرمان آن باشیم.

    گویا شما نمیخواهید بفهمید که مردم ۹۵ درصدی، با تمام اعتقادات مذهبی و یا غیر مذهبی خود، اعتراضشان بابت نبودن کار و یا کارهاییکه باید از جیبشان رویش بگذارند تا فردا بتوانند دوباره بسر کار بروند، میباشد. این خانم گویا در قله ی قاف زندگی میکند و از زندگی ۹۵ درصدی این کشور اطلاعی ندارد!

    دوست داشتن

    • بجای یک جواب به سپیده*:

      «انتقاد اشتیاق مغز نیست، مغز اشتیاق است» (ک. مارکس)

      چندین دهه ذکر مصیبت، ابراز انزجار متقابل چپها از هم و از حاکمیت با هم اما جدا از هم، مو از ماست کشیدن مارکسیستی، …. نتیجه‌ای جز «اتمیزه» شدن چپ ایران که زمانی‌ تنها موتور پر قدرت رهایی و بارقهٔ امید برای تمام منطقه بود، نداشته است. ما را دو رژیم مثله کردند، اشتباه کردیم و هنوز خواهیم کرد. خود زنی، نو نهال نحیف چپ ۱۰ سال اخیر را هم به نبودی خواهد کشاند. درست در زمانی‌ که پر قدرت‌ترین و پرشمار‌ترین طبقه مزدکارن تاریخ ایران بر اثر بحران جسورانه، اما متاسفانه «بی‌ کله» به میدان آمده و با تاکتیک‌های ساده ولی‌ فقیه به نئو لیبرالیسم هار روحانی‌ دل‌ خوش می‌کند، ما در برجهای عاج خود مشغول «مارکس‌بازی» هستیم ……. آیا واقعاً ۷۳% که در » انتخابات» شرکت کردند «لومپن» هستند؟ اگر جواب شما مثبت است، آن «انقلابیون» ۹۵ دسدی شما کجان هستند، در کره مریخ؟ بگمان من آنها «اشتیاق مغز» شما هستند.

      **چه باید کرد** بحثی‌ که با رادیکالیسم لفظی از آن فرار می‌کنیم، تعیین کننده است. نه «ملا نقاط‌بازی»

      چفی ضد سرمای داری بر خلاف دیگر جریانت، فقط و فقط با اتکا به اکثریت قاطع شهروندان قادر به تحولات (اولوسیون) و انقلاب (رولوسیون) هستند. از بدو انقلاب تا امروز این نیرو‌ها در غصب و بازیچه ایدئولوژی‌های «ملاتاریات» هستند. بدون حضور کم و بیش آزاد چپیها در ایران، دسترسی‌ و سازماندهی این نیروها سرگرمی «اشتیاق مغز» ی بیش نیست. به این دلیل من حمایت موضع ی از بخشهای انتقادی بخشی از مذهب‌محوران را، جهت وصول به فعالیت سیاسی در ایران توصیه می‌کنم …..

      دوست داشتن

  7. انتقادات جفپا بظاهر منطقی اند.
    در بحث با هر کس باید برخورد عینی داشت:
    یعنی نظرات او را بی اعتنا ـ حتی ـ به خود صاحب نظر به نقد کشید، جنبه های مثبت و حقیقی آنها را تأیید کرد و جنبه های منفی و باطل آنها را نقد و رد نمود.
    اگر بحث در فیسبوک می بود، می شد با جفپا بهتر مبادله فکری کرد.
    اما بخش کامنت مجله هفته جای سؤال و جواب نیست.

    خوب بنظر جفپا چرا ایرانی ها به هنگام بحث حمله می برند و یا حتی صاحب نظر را می کوبند؟
    بنظر من به چندین دلیل زیر:
    اولا به این دلیل که فلسفه فقیرند و اندیشیدن به معنی واقعی کلمه بلد نیستند.

    چون توان استدلال تجربی و نظری (منطقی) ندارند، آنچه را که ببرکت شم طبقاتی خود استنباط می کنند، بر زبان می آورند.
    ثانیا به این دلیل که ائمه اطهار هم چنین کرده اند و به احتمال قوی در آن شرایط زمانی ـ مکانی حق داشته اند.
    آنچه فراموش می شود این است که نه خود حریفان جزو آل عبا هستند و نه مخالفان جزو مرتدین سابق و نه شرایط زمانی و مکانی همان شرایط سابق اند.
    ثالثا به این دلیل حمله سوبژکتیف (حمله به صاحب نظر) صورت می گیرد که قبلا نقد عینی شده، ولی صاحب نظر وقعی به نقد عینی ننهاده و به کرد و کار خود ادامه داده است.
    در این مورد نقد نظری به پله عالی تر و مستقیم تر افشاگری ارتقا می یابد و سوبژکت نظر به خمپاره نقد بسته می شود.
    و شاید به دلایل دیگر.

    اما برخی از ایرادات بینشی خود جفپا:

    ولی‌ جامعه امروز نه تنها در ایران بلکه همه جا اکثرا کم و بیش “مذهب محور” اند.

    جامعه مذهب محور نداریم.
    جامعه بر اساس فرماسیون اجتماعی ـ اقتصادی حاکم تعریف می شود:
    جامعه فئودالی و یا امپریالیستی و یا سرمایه داری و غیره

    مذهب یکی از عناصر روبنائی است و مهر فئودالی ـ برده داری بر پیشانی دارد.
    بورژوازی واپسین اما بر خط فلسفی بورژوائی آغازین خود پشت کرده و به آشتی با کلیسا و مسجد مبادرت ورزیده و لذا برای تحمیق توده به مذهب و خرافات رنگارنگ توسل جسته است.
    مذهب وسیعا تبلیغ می شود تا شعور توده تخریب و مانی پولیزه شود.
    به همین دلیل هم است که بعضی ها به جای به نام نامیدن چیزها از «محور مذهب» سخن گویند.

    بنا بر این وقتی‌ چنین مردمی از این موضع به دشمن مشترک – مثلا استبداد حاکم، بی‌ عدالتی ـ با ریسک زندگی‌ و موقعیت خود در درون دستگاه حاکم به حد عقل سرپیچی مدنی روی می‌آورند، منصفانه و از نظر سیاسی خردمندانه نیست، که مورد مؤاخذه و افترا واقع شوند.

    این نظر جفپا حاوی عنصری بشدت مخرب، خطرناک و جدی است که باید بطرز رادیکالی نقد شود:
    این نظر را امروزه بعضی از مدعیان بی خبر از همه چیز بطور مکانیکی اشاعه می دهند:
    «تفاوت در اندیشه ـ وحدت در عمل»

    بظاهر خیلی «منصفانه و خیلی خیلی خردمندانه» است.
    ولی در واقع به معنی توصیه اوپورتوینستی آتش بس در مبارزه ایدئولوژیکی است و نوعی خیانت به امر رهایش اجتماعی است.
    بدون مبارزه ایدئولوژیکی اما نه هواداران شعور طبقاتی کسب می کنند، نه طبقه و توده به شناخت خیر از شر و طرفداران خیر از شر نایل می آیند و نه بدون در افتادن با جناحی از طبقه حاکمه و نمایندگان طبقات مختلف امکان شناخت ماهوی آنها پدید می آید تا به هنگام تصمیمگیری سیاسی حول شعارهای معینی پیمان اتحاد معینی بسته شود.
    وقتی از ماستمالیسم سخن می رود، منظور همین هم است.
    ماستمالیسم دیالک تیکی از خودفریبی و عوامفریبی است.
    جنبش انقلابی ایران و نه فقط ایران از این شیوه تفکر و کار بشدت عقب مانده و قرون وسطائی لطمات مهیبی خورده است و به همین دلیل هم بوده که به این روز افتاده است.
    بقیه ایرادات را خود جفپا می توانند کشف کنند.
    البته اگر بیدار شوند و بینا.
    ضمنا مارکس از سر تا پا مارکسیست بود و خود به همراهی انگلس و دیگر یارانش مؤسس مارکسیسم بود.
    علاوه بر این پیش شرط کمونیست بودن، مارکسیست بودن است.
    کمونیست بیگانه با مارکسیسم فقط در حرف کمونیست است و نه در عمل

    دوست داشتن

    • Nameسپیده says

      P { margin-bottom: 2.12mm; }

      رفیق گرانمایه حسن،

       

      چقدر زیباست که نقدی را مینویسی و آنرا روانه میکنی سپس نقدی از حسن گرانقدر روی تارنما ظاهر میشود، پس از خواندن درمی یابی که چقدر هردو بهم شبیه اند و چقدر خوب و بجا و قابل فهم، حسن – علمی، دیلکتیک را در مورد «مطلب» بکار گرفته است.

      رفیق مبارز! در مورد انتقاد شما «چشم سعی میکنم بیاموزم». غرض رسیدن به هدف است نه خنک شدن لحظه ای حقیرانه ی من. بدین خاطر بشما حق میدهم. من هر چند بار سعی خود را میکنم.

      ولی درد زیاد است! پنجاه و اندی سال دربدری، … که گفتن ندارد، و شما شاهد عیان خرابکاری عناصری هستید که در کنار شما شمشیر میزده اند و بنا گاه پشت به ایده های خود کرده و به تبلیغ « حزب تمام خلقی» و … افتادند. هر چند بار که با چنین پشت کردگان به ایده ی والای کمونیستی مواجه میشوم، این پنجاه سال را در جلوی چشم خود دارم. ولی باز هم حق باشماست، باید جلوی هر نوع، خسارتی را گرفت!

      ولی شما در یک مورد بکجراه میروید، که وظیفه دارم، آنرا اظهار دارم:«…، آنچه را که ببرکت شم طبقاتی خود استنباط می کنند، بر زبان می آورند.»

      نه این شم طبقاتی نیست، این عضویت درحزبی پربها که با درس های مستمر و تنظیم شده ی خود، ما را با رفقای کلاسیکر طبقه ی کارگر آشنا کرد و وظایف نیروهای ذهنی انقلاب را همچون مادری بس مهربان بما آموزش داد. او ابتدا با رمان «گرگ دریا» شروع کرد و سپس «خرمگس» و با پاشنه آهنین، مرحله اول را بپایان رسایند. مرحله ی بعدی ژرژ پلیتسر، دیالکتیک رفیق گرامی، تقی ارانی در روزنامه ی دنیا، و آهسته آهسته آثار آموزگاران کبیر طبقه کارگر(کلاسیکر ها) را بما آموزش داد. این مادر مهربان حزب توده ی ایران بود که من از طریق برادر وکیلی پس از تیربارانش، افتخار آشنایی با این حزب توانا را در دبستان دانش واقع در خیابان ری، پیدا کردم. سپاس بیکران و ابدی من!

      آگاهی سیاسی طبقه کارگر هرگز از طریق غریزه و حتی شم طبقاتی بدست نمی آید. این مادر مهربان نه تنها لازم بلکه ضروری میباشد و در گفتمانها و مبادلات اینترنتی « کامنت نویسی ها» هم بدست نمی آید.

      این است که این پس وامانده های رویزیونیست، جیره خواران سرمایه داری، هرچند یکبار، که داغ مرا تازه مینمایند. دچار اشتباه میشوم و از اینجاست که در خدمت زحمتکشان قرار ندارم.

      این حقیر آرزوی موفقیت شما، در آموزش این علم طبقه ی کارگر به جوانان دختر و پسر، آنهم بصورتی منسجم و با نقشه، را دارم. تا باشد که همانطور که «مارکوس ولف» کمونیست آلمان شرقی، در تلویزیون کانال دوم آلمان اظهار داشت: «ما اشتباه کردیم و شکست خوردیم، ولی فرزندانمان، این راه را ادامه داده ولی اینبار پیروز میشویم(نقل به معنی)»

      تندرست و پیروز باشید

      دوست داشتن

  8. درود بر رفیق « سپیده »!
    جناب « خلیج »! نگرش احمقانه و آخوندی خویش در باره موضوع اقتصاد سیاسی را به مارکس منتسب می کند… از اقتصادی حرف می زند که مال خر است. پس هیچ غریب نیست که این اخته حرم خمینی معدوم جفنگ « تمایل نرخ سود به تنزل براثر رقابت را »! به حساب مارکس متریالیست می گذارد. مردک نمی فهمد که تنزل نرخ سود در جریان واقعی تولید، ارزش افزائی مستقیم سرمایه در قالب کالا: حاوی ارزش مصرف = کار لازم اجتماعی + ارزش مبادله = کار مجانی کارگر رقم می خورد. نتیجه رشد فنی تولید، افزایش بار آوری کار براثر استعمال ماشین آلات پیشرفته در تولید اجتماعی است. در غیر اینصورت، قانون اقتصادی عرضه و تقاضا، بانی رقابت سرمایه ها در بازار… اصلا بی معنی می شد.

    دوست داشتن

    • «خسروی»:

      «. پس هیچ غریب نیست که این اخته حرم خمینی معدوم جفنگ « تمایل نرخ
      سود به تنزل براثر رقابت را »! به حساب مارکس متریالیست می گذارد. »

      آنچه شما «جفنگ» می‌دانید *مهمترین* کشف مارکس است، که خلیق به درستی‌ آن «شک» دارد، و به همین خاطر من در کامنت قبلی‌ نوشته خلیق را به عنوان نمونه » تهوع آور رویزینیسم چپ یا چپول» نام بردم. از شما انتظار داشتم حد اقل به الفبای مارکسیسم آشنای داشته باشید. امیدوارم توهین تلقی‌ نکنید.

      دوست داشتن

  9. سپیده says

    بسیار سپاس از اینکه خواهش مرا بر آورده کردید.

    شما حق دارید، انتقاد من بر خانم نویسنده همان چیزی است که شما بدان اشاره میکنید. ولی نه بعنوان پیروی از ایدئولوژی من که برای خیلی ها اصولا بخاطر شناختی شخصی که از من ندارند، از صدای مرغ همسایه هم، برایشان بی ارزش تر است.
    موضوع مهم در این است که ما حدود سیصد خط روده درازی مینماییم و خواننده را با خیال راحت به خواب زمستانی دعوت نموده تا در حیطه ی سرمایه داری جمهوری اسلامی ایران بدنبال « در رو» سرگردان بماند!
    نویسنده «بحران جمهوریت، بحران هویت، بحران محیط زیست، بحران عدالت، بحران معنا…» نام برده است و حداکثر سعی در مرحم گذاری روی زخم را دارد.
    من از بحران معنا شروع میکنم که اثباتش از همه ی آنهای دیگر(لااقل فهمش برای جفت پای های وطنی عزیزمان) مشکل تر است.
    …«واقعیت این است که در جامعه امروز ایران، معنویت رنگ باخته و نمود چندانی ندارد. از اینرو ملاک چندانی برای تمیز خیر از شر باقی نمانده. دروغ و فریب به راحتی جای راستی و درستی را می گیرند و خود را خیر جلوه می دهند…»
    هنوز حقوق ِ ماهیانه ی این نویسنده ی محترم را ۱۲ ماه و یا حتی ۲ ماه هم، عقب نیانداخته اند.
    و اصولا در جامعه ی نود درصدی ایران حضور ندارند. ایشان قادر بدرک این نیستند که چنین افرادی نه به دین فکر میکنند و نه به اخلاقیات کنونی جامعه که آیا خریدِ نان «بیو» اگر یک تومان بیشتر باشد، بچه هایش احتمالا سلامت تر میشوند! او حتی مشکل دارد با نان مسموم شکم بچه هایش را سیر کند! از اخلاقیاتِ جامعه ی کنونی که هیچ، حتی اعتقادات هزاران ساله ی از پدر مادر، بارث برده، را هم فراموش مینماید!
    تضاد کنونی مانند دره ی عمیق فقر و ثروت است که روز بروز عمیق تر شده و انسانهای زیادی را نابود کرده و مینماید که با بیصدایی کامل از بیخ گوش چنین نویسندگانی میگذرد.
    منتها این نویسندگان خسته نمیشوند که اضهار نمایند:«…خود را خیر جلوه می دهند. به تسخیر در آمدن معنویت برای حفظ قدرت راه را بر هر نوع معنویتی بسته است. (تکیه ازمن میباشد)
    بزبان عامه فهم یعنی «اگر معنویت طبقه ی حاکمه، « راه را» بر معنویات دیگری نبندد، آنگاه همه چیز درست میشود و کارگران باز هم با شکمی خالی و با بهای کار پرداخت نشده دایما برسرکار حاضر میشوند و سرمایه داران کنونی هم ارزش اضافه را خیلی بی دردسر بجیب زده و به کارگران خواهند گفت. دیدید نفهم ها، «تا نباشد چوب تر،‌ فرمان نبرد گاو و خر»! آنوقت خانمی هم، داوطلبانه با روسری و با پزی استاد دانشگاهی و شاید هم« امام زمانی» بشما،- بشیوه ی خانم «زهرا روحی»**) به کارگران «نیچه فروشی» ومانند کارگزاران ِ « میز گرد«ما» ای ها»، ***) هم برای کارگران، شکنجه گران و قاتلین «اسالو عضو سندیکای کارگران شرکت واحد، زندانی و مقتول زندان اوین» را تبرئه خواهناهد کرد!
    امیدوارم که مساله برای جفت پای عزیزمان روشن شده باشد، اگر نه، باز هم ۳۰۰ خط را به تحلیل خواهم کشید،‌ زیرا جفت پای ای که من در خاطر دارم، ا دارای نکات مثبت زیادی بود.
    در مورد رویزیونیسم هم، جفت پا از کنار مساله گذشته است، آنهم بهمان علت بالا که نویسنده بدان مبتلا میباشد.
    رویزیونیسم دربحث های سیاسی ِ ایران ماتم زده ی کنونی ما، فقط و فقط شامل حزب طبقه کارگری که با یک شعار ساده ی «آخوند خوب یا ملا لعنت به هردو تا شون» توانست کسانیکه کله شان بوی قرمه سبزی سفره ی سفارت انگلیس را میداد، رسوا و بی حیثیت نماید و در انتخابات از حیز انتفاع بیاندازد. که تا زمان دجال سرمایه داری اسلامی ایران، میان مردم ایران به چوب دوسر گهی تبدیل گردیدند«کاشانی ها و فلسفی ها…».
    من فکر نمیکنم که ما وظیفه داشته باشیم که در مجله ی سیاسی محترم هفته دست به روشن گری رویزیونیسمِ‌ نوع اصلاح طلبان در مقابل احمدی نژاد«امام زمان» بزنیم، که در کجا تجدید نظر« رویزیون» کرده اند. گور پدر هر دوتای آنان! همانکاریکه جبهه ملی در آلمان در جلسات دانشگاهی دست به عوام فریبی میزند و از «حجتیه به تفکیکی ها» و از حضرات « آیت خدا عظمای» غنچه ای به« آیت خدا عظمای» بهشتی و یا شریعتی…، میپردازد و حزب توده ی رویزیونیستی، که هم از آخور میخورد و هم از توبره، برایشان «گوشهای شنوا» دست و پا میکند! لعنت به هردوتاشون!

    *) (در شمال شهرهای بزرگ ایران تعداد مغازه های بیو بیشتر از غیر بیو با قیمتهای نجومی میباشند)
    **)http://www.hafteh.de/?p=33785
    به دو دیدگاه از «ربابه» و سپیده رجوع نمایید!
    ***)http://www.hafteh.de/?p=48896

    و اما در مورد سایتی را که جف پا معرفی کرده است، خیلی دم خروس بیرون است:
    در آنجا آمده است:
    در نظرات مارکس ابهامات، تناقضات و ناروشنائی فراوان وجود دارد. به عنوان نمونه:
    ـ مارکس در برخی نوشته‌هایش می‌گوید که تمایل نرخ سود به تنزل بر اثر رقابت موجب فروپاشی سرمایه‌داری خواهد شد و در برخی دیگر اضافه تولید. بالاخره مارکس مشخص نمی‌کند که آیا تمایل نرخ سود به تنزل بر اثر رقابت موجب فروپاشی سرمایه‌داری خواهد شد یا اضافه تولید؟
    احمقی که نتواند بفهمد که: «تمایل نرخ سود به نزول چرا به سرریز تولید منجر میشود و یا حتی شده است»، همانا بهتر است که اسمش در مجله ی محترم هفته آورده نشود! این حضرت آقای آیت الله باید همانا در روزنامه ی «جمهوری سرمایه داری اسلامی» همانند پیش مسلکان خود که به طاعون رویزیونیسم خروشچف- برژنفی مبتلا شده بودند یعنی احسان طبری و کیانوری، در قبال مزدی اندک قلم بزند! ننگتان باد!
    حتی این مزدور، « بهروز خلیق» بدون ذکر صفحه وکدام کتاب، همان شباهت به پارس… خیابان « شانزه لیزه» ایرا دارد!

    دوست داشتن

    • برای سپیده، *******مارکس مارکسیست نبود*********

      متاسفانه از کنار مسائل مطروحه من بی‌ اعتنا می‌گذارید و مسائلی‌ مطرح می‌کنید که سوای صحت یا ثقم آنها مورد بحث من نبودند. «معنویت» نویسنده اصلان برای ماتریالیست‌ها مثل خدا و الخ مطرح نیست. ولی‌ جامعه امروز نتنها در ایران بلکه همه جا اکثرا کم و بیش «مذهب محور» اند. بنا بر این وقتی‌ چنین مردمی از این موضع به دشمن مشترک – مثلا استبداد حاکم، بی‌ عدالتی، …- با ریسک زندگی‌ و موقعیت خود در درون دستگاه حاکم به حد عقل سرپیچی مدنی روی می‌آورند، منصفانه و از نظر سیاسی خردمندانه نیست، که مورد مؤاخذه و افترا واقع شوند. بلاخص چون میدانیم که بخش بزرگ استثمار شوندگان ایران- حتا بخشی از کارگران شهر نشین- حتا از نظر آگاهی‌ طبقاتی از بسیاری جهات از همین خانم «سنتی‌» تر هستند. عکسهای تماشچیان اکثرا تهیدست مراسم اعدام را دیدید؟ از طرف دیگر شما حتا کمونیستهای توده‌ای را به فحش میبندید. سوای همه انتقاد و پلمیک، آیا لحظه‌ا‌ی فکر کرده‌اید، که تحت این شرایط شما با کدام نیروی مردمی و توسط کدام سازمان یا اتحاد قصد براندازی هیولای ولایت فقیه را دارید؟ بنا را بر این بگذاریم که فقط و فقط شما محقید. آیا شما هینگونه به دنیا آمدید، یا یاد گرفتید،؟ چرا این حق را برای خانم نویسنده قائل نیستید؟ بد تر از همه پخش برچسبهای نظیر ، عوام فریب، رویزینیست، مزدور …. بجای انتقاد سازنده. اینگونه اتهامات فقط و فقط موقعی بجاست که *****»متهم»(!!) عامدانه و با نیّت سؤ***** عمل کند. نداشتن ایدئولوژی شما یا ختی تحلیلی غلط …..نه جرم است نه عوام فریبی و نه «رویزینیسم»….

      مارکس مارکسیست نبود، اما کمونیست

      دوست داشتن

  10. ماستمالی کنیم و خوش باشیم
    که در طریقت ما کافری است سنجیدن

    جفپا بهتر است که به تعریف مارکسیستی ـ لنینیستی از مفهوم فلسفی رویزیونیسم در مجله هفته نظری بیاندازند و بعد رهنمود 28 مردادی صادر کنند.
    تا خلایق به یاد رطبخور مناع رطبخواری نیافتند.
    ضمنا اندکی تأمل بفرمایند که نتیجه ماستمالی های این چیننی چه بوده است؟
    من این مطلب خانم فاطمه صادقی را نخوانده ام.
    ولی ظاهرا در اکثر سایت های ماستمالیستی سنتی و مدرن منتشر شده است.
    خوب جفپای عزیز شما که انتشار مطلبی ده صفحه ای را مفید می پندارید، چرا از کامنت یک صفحه ای سپیده ـ بی اعتنا به صحت و سقم محتوای آن ـ برآشفته گشته اید و شعار «بحث پس از مرگ شیخ» می دهید؟
    هماندیشی اصیل و نه فرمایشی همین است، دیگر.
    هر کس صادقانه از حقیقت مورد نظر خود دفاع می کند تا نهایتا به کشف و یا کتمان حقیقت عینی کمکی کرده باشد.
    با کامنت سپیده ها که آسمان به زمین نمی آید.
    ضمنا کاش یکصدم صداقت سپیده ها در من و امثال من یافت می شد.

    دوست داشتن

    • سپیده در مورد خانم نویسنده:

      «…که شما لغت رتوریک را برایش انتخاب کرده اید، بداند، تحمیق کننده و عوام فریب محض میباشد.»

      حسن در مورد سپیده:

      » هماندیشی اصیل و نه فرمایشی همین است، دیگر.»

      هم‌اندیشی اصیل اگر این است، افترا بندی خصمانه را باید گرامی داشت!!!!!!!!!

      دوست داشتن

  11. سپیده says

    درود بر جف پای عزیز،
    لااقل یکبار برای من
    عزیز بوده اید و خیلی خوشحال میشوم که جف پایی خود را مانند نقدِ
    قبلی خود، ثابت نمایید و مارکس ایست ویا غیر مارکسیستی ِ جملات بالا را بیان
    فرمایید.
    من معتقد به آموزندگی دایمی بشری هستم و با گوشی باز منظر نقد شما
    میباشم!
    با سپاسی از پیش
    سپیده

    دوست داشتن

    • ایراد شما به خانم نویسنده این است که چرا او برای انتقادش از ایدئولوژی شما پیروی نمیکند. بزبان ساده تر: به ماهی‌ ایراد میگیرید، که چرا پرواز نمیکند. در صورتی که اکثار پرندگان هم همپرواز شما نیستند. اتهام «رویزینیسم» و «گول خوردگی» آنهم از مدل «حزب توده» آنهم بنویسندی که ادعای کمونیست بودن را ندارد شاهد این مدعا است. از این گذشته شما از مقوله بسیار جدی «رویزینیسم» بمثابه فحش استفاده می‌کنید که به این صورت حتا در مورد حزب توده هم صحیح نیست. رویزنیسم به معنی اخص و علمی آن، تغییر فکت اثبات شده علمی یا کاربردی با عمد و هدفمند …می‌باشد. مورد ساده آن کتمان کودتای ۲۸ مرداد سیا از طرف سلطنت طلبان با وجود این که امپریالیزم آمریکا خود به آن مقر است. نمونه «چپ» جا بهتر بگویم «چپول» آن را در این نوشته تهوع آور میبینید:
      http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=55924
      هنتور که مشاهده می‌کنید غیر چپ‌های منتقد «سگشان» به این چپول‌ها شرافت دارد. بهتر نیست بجای خودزنی جریان‌های مارکسیست روی اشتباهت تاکتیکی یا عملی‌ یا بد فهمی‌ ایدئولوژیک، نیروی خود را صرف اتحاد بین چپها و بعد از آن مثلا با امسال خانم نویسنده و در افشای «رویزینیسم» ساختاری پادوان رفسنجانی‌ و سرمایهای فراملتی کنیم؟

      دوست داشتن

  12. Nameسپیده says

    با درود،

    در ایران زنان دارای دیدی باز، صریح، مستقیم، بخصوص جدی و ریشه ای نسبت به مسائل دور و بر خود دارند. اگر مشکل زبان ِ «ازوپ» بخاطر «دموکلاس» را که خانم فاطمه ی صادقی، با آن آموزش میدهند را هم رعایت کنیم؛‌ باز هم ایشان از نقطه ای و با پیش قبول کرد هایی، شروع میکنند که کاملا با واقعیاتِ جامعه ی ایران ما تفاوت دارند و در نتیجه تمام نتایج ایشان هم از حیز ارزش میافتند.

    سرکار خانم صادقی، انقلاب شکوهمند ۲۲ بهمن ۵۷ نه هیدیه ای آسمانی بود و نه بناگهان در روزی آفتابی بر ایران ماتم زده ی ما سایه انداخت!

    این انقلاب شکوهمند، نتیجه ی حکومت دست نشانده ی پهلوی ها و فروش ارزش اضافه ایران(چه منابع زیرو رو زمینی و چه استثمار نیروی کار)، به امپریالیستها بسرکردگی آمریکا که با امضای سند کاپیتولاتسیون(مستعمره گی) تاج گذاری شد، بوده است.

    این بدین معنی است که نیروی محرکه ی انقلاب همان حرکت مشروطیت بود که بدست حیدرخان عموقلی(حیدر برقی) سامان داده شد و با انقلاب تنباکو پا به عرصه ی وجود گذاشت.

    این انقلاب قبل از همه انقلاب دموکراتیک ایران بود که جنین مادی آن در ۵۰۰ سال قبل درصنایع متمرکز ایران ( مانوفاکتور های مثلا کاشان) بسته شده و رشد یافته بود که توسط غزنوی ها و افشارها و قاجارها، بکمک استعمار کهن عقب انداخته شده و توسط… و پهلوی ها سربریده شد وبا امضای کاپیتولاتسیون، بار دیگر با دامنه ای بس بزرگ سرباز کرد و توانست، پهلوی ها را از اریکه قدرت بزیر آورد.

    بیخود نبود که شاه بکورش گفت:« کورش بیدار شو که مارا خواب برده// امپریالیزم آمریکا ایران را خورده// مرا هم مثل آب اماله آورد ه، ُبرده

    آری انقلاب مشروطیت توانست تمام پهنه ی ایران را از وجود زالوهای خونخوار امپریالیزم پاک نماید. ولی میوه ی انقلاب را مشتی ملاک بزرگ و سرمایه داران بزرگ و کوچک و بازاریان نامحترم، سرقت کردند و باز هم مشروطیت را سربریدند!

    بیخود نبود خمینی روز فردای انقلاب هنوز بمردم ایران، هنوز انقلاب را بمردم ایران تبریک نگفته بود(ردیف های پایین تر همه شب قبل عرض اندام کرده بودند.) دستور داد که اسلحه ها را به مساجد برگردانند.

    حکومت، آنهم نه جمهوری، از همان اوان ابتدا حقوق معوق ساواکی هارا پرداخت نمود، ( تهرانی را هم نمیخواستند دستی بوی زده شود، که خشم مردم، وی را بجوخه ی اعدام سپرد)؛ زنان والای ایرانی را با « یا روسری یا توسری» و سپس بزیر ساطور زنان مطوبه ی «شهر نو» که سوزانده نشده بودند، بامید بهشت رفتن؛ که میان آنان زهرا خانم جلوی دانشگاه که اکنون حتی بمقام استاد دانشگاهی رسیده است(اگر اشتباه نکنم)، زاده شد، یعنی زنان زهراللهی و ساراللهی، را بجانشان انداختند!

    آری سرمایه داری با مساعدت جبهه ی ملی ایران تحت رهبری بختیار نوکر بی اختیار و سپس بازرگان و حزب توده ی رویزیونیستِ خروشچفبرژنفی شروع به راه رفتن کرد و پست هایی را بدانان(حتی رییس جمهوری) ارزانی داشتند!

    با شروع جنگ که خمینی آنرا لبیک گفت، نه تنها جمهوریت سربریده شد، بلکه روی تمام حقوق اولیه ی انسانی و حقوق بشری بطور کلی خط بطلان، کشیده شد که در سال ۶۷ تاج گذاری گردید.

    «با عضویت در بانک جهانی و صندوق بین المللی پول» جا افتاده است. باید چنین میبود:

    تا اینجا سرمایه داری ایران با پای خود راه میرفت و استحاله ی ارزش اضافه را بتنهایی بجیب میریخت. تا اینکه همانطور هم که شما اشاره کردید، چند عمامه دار بزرگ به الیگارش مالی تبدیل شده و با سماجت خاص قانون خصوصی سازی و اصل متمم ۴۴ قانون اساسی را از مجلس رد کردند تا بتوانند، «با عضویت در بانک جهانی و صندوق بین المللی پول» این دزدی های نجومی خود را برای استحاله ی ارزش اضافه ی کارگران کشورهای دیگر، بکار اندازند.

    از اینجا بود که سرمایه داری ایران خود،- شمشیر دولبه ای بر خود فرو کرد که هر گونه حرکتی برایش دردآور بوده و هست.

    تمام تقسیم بندی های بحرانی که شما اعم از «بحران جمهوریت، بحران هویت، بحران محیط زیست، بحران عدالت، بحران معنا» نام برده اید، ذات ماهوی سرمایه داری میباشد.

    شما هم «کنیز و یابو را دیده اید ولی کدو را ندیده ایدمولانا» و یا زبانم لال تنه ی شما هم به تنه ی حزب توده ایهای رویزیونیست خورده است.

    زیرا همه این بحران های نامبرده، در جامعه ای غیر سرمایه داری (پساسرمایه داری و مذهبی، دیکتاتور…) دارای راه حل های خود بوده ولی نظام سرمایه داری راه حلش، فقط و فقط، از بین بردن استثمار انسان از انسان آنهم از طریق مالکیت اجتماعی بر وسایل تولیدی میباشد و هیچگونه راه فراری از آن میسرنیست.

    هرکسی که از علت ماهوی یعنی مادرزادی که جزئی جدا ناپذیر و خصلت طبیعی نظام سرمایه داری میباشد که مولد ِ این بحران ها است سخن نگوید و یا مسبب این علت ها را، معنویات و خواست انسانی که شما لغت رتوریک را برایش انتخاب کرده اید، بداند، تحمیق کننده و عوام فریب محض میباشد.

    شما اگر از سرمایه داران و سرمایه داری رویای دیگری دارید سخت در اشتباهید!

    با درود های هم پیوستگی

    سپیده

    دوست داشتن

    • نوشته شما بر خلاف قصد شما نقد نیست، بلکه جوک سطحی. تا وقتی‌ «marxist»‌های ما مثل شما می‌اندیشند، جای تعجب نیست که مشتی حاجی آقای قرون وسطا آای سفاک و چپاولگر سیادت میکنند.

      دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.