نظری

ویروس لیبرال و کپی های بی رنگ و لعاب آن

20131005-145417.jpg

ویروس لیبرال و کپی های بی رنگ و لعاب آن
امرالله نصراللهی
شهرهایی پناه جسته/ درون باروها و برج ها/ دخترک هایی آراسته/ به زیورها و عشوه گری ها!/ شرف سربازی به ما فرمان می دهد/ که برآن ها یورش ببریم/ زخمش اگر بسیار است،/به توفیقش می ارزد. (فاوست، یوهان ولفگانگ فون گوته- ترجمه ی م.ا.به آزین)
اگر حقیقت را دوست داریم و به واقعیت نیز می نگریم، بیایید خود را نفریبیم. پس چنانچه بخواهیم معنای لیبرالیزم را بفهمیم و بر خصلت محافظه انگار او دست یابیم و چهره ی به ظاهر اومانیستی اما ضد بشری اش را به تماشا بنشینیم،تراژدی فاوست گوته جزو بهترین های دنیای ادبیات و نیز ادبیات متعهد خواهد بود. نگاه تراژیک گوته از عمق فهم و تحلیل او از جهان مدرن حکایت می کند. این که به کدامین قیمت، تخریب و ویرانی را همان ساختن، بنا کردن و آبادانی بنامیم؟ این سان حق با ولفگانگ گوته بود تا تراژدی فاوست را بنویسد و از همان نخست به ما هشدار دهد. هشداری تکان دهنده، بیداری بخش و خواب ستیز.
1-کسانی بر این گمانند که در این شرایط حساس، هرگونه سخن گفتنی و نقدی بر لیبرالیزم آن هم در شکل و قامت محافظه کارانه ی آن، گناهی است نابخشودنی. گویا، اگر خاطره ی جمعی ما ایرانی ها در دهلیزهای تو در توی تاریخ همه ی ذهن و روان خویش را از تفکری نجات بخش و آخر زمانی(مسیانیستی، آپوکالیپتیک) انباشته بوده، اکنون نیز همچون «فاوست» گوته، قصد دارد روح جمعی اش را به «مفیستوفلس» بفروشد تا از قِبَل ویرانی خویش به آبادانی، ساختن و بنا کردن دست یابد و رشد و توسعه ی خویش را با عمل گرایی تاریخی اش به همراه آورد، تا ملتی خوشبخت گردد. پس من نیز هم چون شما سعی می کنم به این سراب ایمان آورم و همانند شما به اصل گفت و گو با قواعد های گونه گون بازی در این جهان مدرن معتقد شوم. و بر این نیت پای فشارم که «یورگن هابرماس» می خواست از این پدیده ی نیک و شگرف، جهانی سرشار از تفاهم بسازد و برخلاف «لیوتار» فقط گفت و گو نکند بدون آن که نتیجه ای را به انتظار نشسته باشد، بل گفت و گو کند تا به تفاهم برسد. بی تردید آن سان که این فیلسوف نئومارکسیست فرانکفورتی گفت پایه های این گفت و گو می بایست بر «کنش ارتباطی» خرد مدرن استوار باشد و نه «کنش ابزاری» آن. ما نیز دست در دستان این نقاد «حوزه ی عمومی» می نهیم و پا به پای او راه می رویم تا دو طرز نگاه گاه متفاوت و گاه همسان را همچون دوئلی پشت میز مذاکره ای بنشانیم تا به تفاهم رسیم.
2- یک گفتمان چنین است: تنها نژاد خاصی را بر می تابد و آن نژاد آنگلوساکسون و یا آنگلوامریکن است، به تفسیری خودمدارانه از مذهب معتقد است تا توجیه گر سرمایه داری موجود باشد، به «برخورد فرهنگ ها» یقین دارد، محافظه کاری را به مثابه ی اصل بقای خویش می انگارد، تنها بازار را عامل به وجود آورنده ی دموکراسی می داند، جهانی شدن را به شکلی تک انگارانه (مونیستیک)  به رنگ جهانی سازی خویش در می آورد، نه به لیبرالیزم که به «ویروس لیبرالیزم»باور دارد، بر «اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی» سیاست می بافد، به جنگ دائمی روی می آورد و نیز به آمریکایی کردن جهان هم، «اخلاق پروتستان» را برای دوام «روح سرمایه داری»توجیه می کند، ماکس وبر را بر کارل مارکس ارجح می دارد، «راه سوم» می نگارد تا جهان فکری چپ ها را نیز تحت الشعاع قرار داده باشد، گاه خود را قاضی دعوی دو مکتب فکری مصالحه ناپذیر می بیند تا نه «چپ»، نه «راست» بل تنها «فراسوی چپ و راست» را پیروز این محکمه دانسته باشد، پسامدرنیزم- شبه ایدئولوژی وابسته به جهان سرمایه داری- را به مثابه ی دامی می گسترد تا چپ انقلابی را خلع سلاح کند، به سلطه، ایمانی خلل ناپذیر دارد و به نام دفاع از دموکراسی هر جغرافیایی را به مکان انباشت ثروت و سود بدل می کند. این ذات و بن و هستی یک لیبرالیسم محافظه کار سرمایه انگارانه است.
3- گفتمان دیگر چنین است: تنها طبقه ای خاص را بر می تابد، به روشنفکر اعتنایی نمی کند، از دین ایدئولوژیک سخن می گوید، «پایان تاریخ» را پیروزی مذهبی خویش می انگارد و «آخرین انسان» را همان مستضعفان و یا محرومان می داند، از استبداد شرقی پیروی می کند و خود او نیز باز تولیدی خاص از همین گونه استبداد است، به «شیوه ی تولید آسیایی» خویش معتقد می ماند، آزادی ستیز است و لیک اندیشه و عمل خود را عین دموکراسی می پندارد، معتقد است حقوق بشر را تنها اوست که رعایت می کند، از «نظام مراقبت و تنبیه» به دور است!، پس چیزی به نام زندان ندارد و کسانی تحت عنوان زندانیان سیاسی هم!، فقه را پاسخگوی تمامی نیازهای بشری می پندارد و نیازی به «بسط» این «قبض» نمی بیند، پای هر کنوانسیونی را به امضا می نشیند و خود هرجا ضرورتی حس کند، همین کنوانسیون های امضا شده را دور می زند، چراغ نجات را تنها در دستان خویش می پندارد و خود را خلیفه الله فی الارضین تصور می کند. این نیز ذات و بن و هستی یک مکتب دین مدار محافظه انگار است با اقتصاد سیاسی ای که می توان آن را گونه ای بورژوازی کمپرادور (سرمایه داری وابسته) دانست.
4- با این توضیح که همه ی شما و ما نیز نسبت بدان آگاهیم، بیایید به اصل گفت و گوی فیلسوف فرانکفورت باز گردیم، تا ببینیم آیا تز گفت و گوی او در جهان سیاس سیال امروز رخ خواهد داد؟ و یا غیر، مجبوریم به این مثل مشهور ادب فارسی رجعت کنیم که: شتر در خواب بیند پنبه دانه/ گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه.
بله، جهان مدرن پر است از قوانین متنوع و متلون تا بدان جا که آن را می توان جهان اقتدار قوانین نام نهاد. قوانینی که همه گام به گام از قِبَل»تجدد و تشخص» نگاشته شدند و پای به عرصه ی قلمرو عمومی نهادند تا زندگی ها را سرشار از امنیت و آرامش سازندو فرد را به سعادت این جهانی برسانند. اما هرچه زمان بیشتر و بیشتر می گذرد تنها یک اصل برایمان باقی می ماند و آن همان است که فیلسوف آلمانی، یعنی آرتورشوپنهاور، در عصر سیطره ی فلسفه ی هگل گفت» جهان همچون خواست و بازنمود» و یا جهان همچون اراده، قدرت و بازنمود. به زبانی دیگر همان «زندگی ، جنگ و دیگر هیچ» (تعبیر اوریانا فالاچی). پس اگر ذات جهان بل ذات انسان چنین است؛ این همه قوانین برای چه و برای که به وجود آمده اند؟ چرا ژان ژاک روسو خود را به زحمت انداخت و «قرارداد اجتماعی» نگاشت؟ چرا جان لاک نامه ای در باب تساهل نوشت؟ چرا اصحاب دایره المعارف روشنگری با «بیست دهان» سخن گفتند؟ و چرا کانت، مدرنیته را خروج آدمی از نابالغی دانست؟ این سان باید گفت قوانین مدرن تا بدانجا نیک اند که صورت بندی دانش معطوف به قدرت را تن آورده نسازند، از مکتب فکری خاصی پیروی ننمایند، از انسان نوعی فارغ از رنگ، نژاد، طبقه و جغرافیا حمایت کنند و بنی آدم را اعضای یک پیکر بدانند. بله، ما هرچند هم با آرتور شوپنهاور هم داستان باشیم اما تدوین قوانین مدرن را برای تلطیف همین جهانی می خواهیم که شوپنهاور آن را همچون خواست و قدرت تصور می کرد. پس ایمان داریم نه روسو به خطا رفت و نه جان لاک سر از بیراهه درآورد. نه اصحاب روشنگری به اشتباه دچار آمدند و نه کانت تعریفی خطا از ماهیت مدرنیته به دست داد. آن ها آورندگان اندیشه ی خطا نبودند. خطا آنجا رخ داد که به گفته ی سمیر امین نطفه های لیبرالیسم به وسیله ی نژاد آنگلوساکسون به سرزمین آمریکا پای نهاد ودر آنجا با تفسیری خاص از مذهب (پروتستانیزم) دست دوستی داد  تا لیبرالیسم توجیه گر سرمایه داری استثمارگرانه و انحصاری باشد. این سان هرچند بخواهیم در زمینه ی دیالوگ با یورگن هابرماس هم عقیده باشیم اما خوی و خصلت ویروس لیبرالیسم محافظه کارو سرمایه داری ما را برآن خواهد داشت تا هرگونه واقع نگری در لحظه و پیشگویی فلسفی- تاریخی را به کناری نهیم. ویروسی که تنها به نیت از پای درانداختن حریف، حمله و عمل می کند و هرگز نه به اصل گفت و گو معتقد و نه بهایی برای آن قائل است. این سان با خصوصیاتی که از این مکتب سیاسی- اقتصادی برشمردیم بی تردید نقطه ی مقابل آن نیز خود کپی ای بی رنگ و لعاب از آن به شمار خواهد آمد. و حال آنکه پرسش ما هنوز به قوت خود باقی خواهد ماند که: با وجو د سیطره ی ویروس لیبرال و کپی های بی رنگ و لعاب آن در این جهان رها شده ی مدرن گفت و گو آیا امکان پذیر است؟
 
 
4
 

۱ دیدگاه

  1. به نظر من امروزه طبقه‌ی کارگر حامل پرچم لیبرالیسم نیست. (علیرضا)

    خیلی ممنون.
    از علی رضای ارجمند چه پنهان که امروزه طبقه کارگر ـ بلحاظ عینی ـ پرچم همه وظایف بورژوائی انقلاب اجتماعی را به دوش می کشد که بورژوازی از دیرباز ناتوان از انجام آنها ست.
    از مسئله ملی گرفته تا مسئله برابرحقوقی زنان و دموکراسی فرمال بورژوائی و دفاع از محیط زیست و پیشرفت اجتماعی و غیره
    این بدان معنی نیست که وظیفه طبقه کارگر در این وظایف خلاصه می شود.
    این بدان معنی است که دایره وظایف طبقه کارگر وسیعتر شده است و درست به همین دلیل زیر پرچم طبقه کارگر، اقشار و طبقات اجتماعی دموکراتیک و ضد سرمایه داری انحصاری گرد می آیند.
    طبقه اجتماعی دیگری به پیگیری و قاطعیت طبقه کارگر وجود ندارد.
    دیگر بورژوازی حتی حرفی از شعارهای آغازین خویش «برابری و برادری» نمی زند و علنا تئوری های سوسیال ـ داروینیستی، پراگماتیستی، اینسترومنتالیستی، و اگر لازم داشت و حریفی در برابر نیافت، نیچه ئیستی، راسیستی و فاشیستی وغیره را نمایندگی و تبلیغ می کند.

    « چه‌گونه طبقه‌ی کارگر می‌تواند حامل پرچم لیبرالیسم باشد، یعنی پرچم‌دار ایدئولوژی‌ای باشد که نه تنها دیر زمانی است “به گور سپرده شده است”، بل‌که زیربنای اقتصادی آن، سرمایه‌داری رقابت آزاد، نیز به سرمایه‌داری انحصاری استحاله یافته است؟» (علیرضا)

    علیرضای ارجمند معنی مفهوم «زیربنای اقتصادی» را نمی دانند.
    مقوله زیربنا و روبنای ایدئولوژیکی به احتمال قوی در مجله هفته تحت عنوان دیالک تیک زیربنا و روبنای ایدئولوژیکی توضیح داده شده است.
    اولا زیربنا و یا ساختار هر جامعه یعنی مناسبات تولیدی حاکم در آن جامعه.
    گذار از سرمایه داری رقابت آزاد به انحصاری به معنی تحول ماهوی جامعه نیست.
    جامعه ماهیتا همان جامعه سرمایه داری می ماند.
    ثانیا خیلی از زیربناها متلاشی می شوند، مثلا زیربنای فئودالی و یا حتی برده داری، ولی عناصر روبنائی آنها مثلا مذهب و غیره هزاران سال عمر می کنند.
    به همین دلیل است که از استقلال نسبی روبنا نسبت به زیربنا سخن می رود.
    ثالثا نفی در روند توسعه اجتماعی و حتی طبیعی و فکری، نفی دیالک تیکی است و نه نفی مکانیکی:
    جنبه های مثبت کهنه را نو جذب می کند، تا توسعه دهد.
    پرولتاریا همه دستاوردهای مادی و معنوی مثبت و حیاتمند بورژوازی را حفط می کند و توسعه می دهد.
    پرولتاریا دیالک تیکی می اندیشد و میانه خوبی با نفی مکانیکی ندارد.

    نفی دیالک تیکی از گردنه دیالک تیک پیوست و گسست می گذرد.
    در مقوله پیوست همه عناصر مثبت کهنه گرد می آیند که باید حفظ شوند، تعمیق شوند و توسعه داده شوند.
    در مقوله گسست همه عناصر منفی، مزاحم و میرنده کهنه گرد می آیند که به چالش کشیده می شوند، نقد و حذف می شوند.
    رابعا عوامفریبی اوپورتونیستی ممنوع.
    اگر کسی با نویسنده مطلبی اختلاف نظر دارد، به کس دیگر مربوط نیست تا از آب گلالوده ماهی بگیرد.
    چالش فکری که بازار خرید و فروش گاو و گوساله نیست تا چک و چانه زده شود:
    هرکس بزعم خود ـ درست و یا غلط ـ ابراز نظر صادقانه و رک و راست و پوست کنده می کند تا به کشف حتی الامکان حقیقت عینی کمک کند.
    بنظر مسعود بهبودی نئولیبرالیسم مفهومی برای عوام فریبی است که صنایع ایدئولوژیکی امپریالیسم مد کرده اند تا با تیر واحدی به هزار هدف بزنند:
    یکی از این اهداف همین است که شما نمایندگی می کنید.
    نتیجه همین شده که کسی کاری به نظام اجتماعی سرمایه داری ندارد.
    همه به نئولیبرالیسم می تازند تا اگر توده پی آلترناتیوی گشت به همان سرمایه داری به اصطلاح غیرنئولیبرالی (لیبرالی)، به قول بعضی از احزاب چپنما، سرمایه داری اهلی پناه برند.
    ضمنا لیبرالیستی بودن کذائی بورژوازی به خورد خلایق داده می شود.
    و خیلی سموم ایدئولوژیکی دیگر در کپسول شیرین همین مفهوم نئولیبرالیسم.

    دوست داشتن

  2. Name علي رضا says

    آقاي مسعود بهبودي
    قصد من از كامنتي كه گذاشته‌ام نه تاييد و نه رد نظرات نويسنده بود. احتمالن اگر با نگاه ناييد يا رد نظرات نويسنده به نوشته برخورد مي‌كردم، يقينن مواردي مي‌يافتم كه مورد تاييد من نبود.
    من صرفن از اين جهت كامنت خود را آوردم كه به نظرم برخورد شما با نوشته از يك شيوه‌ي درست برخورد نظري تبعيت نمي‌كرد. شما نويسنده را به علت خطايي كه نكرده بود مورد عتاب قرار داده و او را به بي‌سوادي متصف كرده بوديد. و اين، به‌باور من، به دو لحاظ نادرست بود:‌ اول اين كه اين شيوه‌ي برخورد، دست كم از طرف «عقلاي» گروه‌بندي‌هاي نظري، ناسالم است و دوم مدعاي شما از بنياد نادرست بود ـ كه متاسفانه شما در هيچ يك از دو كامنت بعدي‌تان به آن اذعان نكرديد.
    و اما در مورد دو كامنت بعدي شما بايد بگويم كه به‌جز يك مورد ـ كه آن هم اگر ناشي از فرمول‌بندي عجولانه كه ويژه‌گي كامنت‌گذاري است نباشد ـ كاملن با نظر شما موافق‌ام.
    شما نوشته‌ايد كه»ضمنن امروزه حامل پرچم ليبرالسم نه بورژوازي، بلكه طبقه‌ي كارگر است.» به نظر من امروزه طبقه‌ي كارگر حامل پرچم ليبراليسم نيست. و چرا؟ براي پاسخ به اين چرائي، من با اشاره به سه گزاره از شما و توضيحاتي اندك در باره‌ي آن‌ها، پاسخ اين چرائي را از نوشته‌ي شما استنتاج مي‌كنم. شما نوشته‌ايد كه، «گذار جامعه سرمایه داری از فاز (مرحله) رقابت آزاد به فاز انحصاری (مونوپول) بلحاظ ایدئولوژیکی از روی جنازه لیبرالیسم صورت می گیرد.» و باز بر اين واقعيت تاكيد دوباره مي‌كنيد كه، «ليبراليسم…پرچم ايدئولوژيكي سرمايه‌داري آغازين است.»شما به‌درستي براي روبناي ايدئولوژيك ليبراليسم زيربناي سرمايه‌داري مبتني بر رقابت آزاد را مطرح مي‌كنيد. حال سوالي كه اين‌جا پيش مي‌آيد اين است كه در دنياي انتگره‌ي امروز كه سرمايه‌داري انحصاري در اقصا نقاط اين كره‌ي خاكي حاكم است چه‌گونه طبقه‌ي كارگر مي‌تواند حامل پرچم ليبراليسم باشد، يعني پرچم‌دار ايدئولوژي‌اي باشد كه نه تنها دير زماني است «به گور سپرده شده است»، بل‌كه زيربناي اقتصادي آن، سرمايه‌داري رقابت آزاد، نيز به سرمايه‌داري انحصاري استحاله يافته است؟ شما باز در گزاره‌ي ديگري نوشته‌ايد كه،»سرمایه داری اما چه سرمایه داری مبتنی بر رقابت آزاد[سرمايه‌داري آغازين] و چه سرمایه داری انحصاری بیانگر و تجسم مناسبات تولیدی معینی[مناسبات توليدي مبتني بر استثمار كار توسط سرمايه] است.» از مجموع سه گزاره‌ي بالا منطقن به اين نتيجه مي‌رسيم كه: ليبراليسم پرچم ايدئولوژيك آن مناسبات توليدي است كه، چه در شكل رقابت آزاد و چه در شكل انحصاري، اساس‌اش استثمار كار توسط سرمايه است. از اين‌روي باز منطقن به اين نتيجه مي‌رسيم كه طبقه‌ي كارگر نمي‌تواند پرچم‌دار آن ايدئولوژي‌اي باشد كه توجيه‌گر ايدئولوژيك استثمار كار توسط سرمايه باشد.
    اما، آموزه‌هاي ليبراليسم در عصر بورژوازي انقلابي مدافع آزادي‌هاي بورژوائي (دموكراتيك) بود. و برخي از اين آزادي‌ها توسط بورژوازي متحقق شد، كه به‌هر حال دست‌آوردي تاريخي بود. جوامع پيراموني براي گذار از برزخي كه در آن گرفتارند، و براي بركشيدن خود به سوسياليسم، و همين‌طور در دوران طولاني گذار از سرمايه‌دار به سوسياليسم(از فرداي انقلاب سوسياليستي تا تحقق آن ـ فاز نخست كمونيسم) به اين «دست‌آورد تاريخي، آزادي‌هاي دموكراتيك» نياز دارند. در اين‌جا تمامي اين بحث را مي‌توان به اين خلاصه كرد كه: حامل اين «دست‌آوردهاي دموكرتيك تاريخي، در عصر گنديده‌گي سرمايه‌داري، در جوامع پيراموني كيست؟ اگر مي‌شد كه كه ليبراليسم را به آزادي‌هاي دموكراتيك تقليل داد، آن وقت مي‌توانستم با گزاره‌ي شما به اين صورت موافق باشم كه: «امروزه حامل پرچم «آزادي‌هاي دموكرانيك نه بورژوازي، بلكه طبقه‌ي كارگر است.» لنين در اين زمينه مي‌گفت، بورژوازي (روسيه)نالايق‌تر، كوته‌بين‌تر، و به‌لحاظ تاريخي عقب‌مانده‌تر از آن است كه بتواند بار اين وظايف دموكراتيك را، كه زماني بورژوازي انقلابي بر دوش كشيد، بدوش بكشد. آن چه كه لنين در مورد سرمايه‌داري روسيه گفت در مورد سرمايه‌داري در جامعه‌ي ما كه اساسن بر بنياد نياز امپرياليسم شكل گرفت واقعيتي بسيار ملموس‌تر است. از اين روي، فقط اين طبقه‌ي كارگر است كه امروز ناگزير است در جريان مبارزه‌اش براي يك انقلاب سوسياليستي بار تحقق اين وظايف تاريخي به‌تعويق افتاده را نيز بدوش كشد.

    دوست داشتن

  3. مسعود بهبودی
    «لیبرالیسم» و «لیبرالیسم توجیه گر سرمایه داری استثمارگرانه و انحصاری»

    1
    اولا اصطلاح سرمایه داری استثمارگرانه بلحاظ دستور زبانی نادرست است:
    افزودن پسوند «انه» از صفت، قید می سازد:
    عجول (صفت)
    عجولانه (قید)

    2
    صفت به توصیف اسم مکلف است.
    ولی قید به توصیف فعل.

    3
    مثال:
    حسن عجول دست از پا نمی شناخت.
    عجول صفت است و به توصیف حسن (اسم) می پردازد.

    4
    حسن عجولانه در رفت.
    عجولانه قید است و به توصیف طرز در رفتن حسن می پردازد.

    5
    به همین دلیل مفهوم «سرمایه داری استثمارگرانه» نادرست است.
    به عوض آن می توان سرمایه دار استثمارگر و یا نظام سرمایه داری مبتنی بر استثمار بکار برد.

    6
    ثانیا مفهوم «لیبرالیسم» یک مفهوم فلسفی است و تعریف استاندارد دارد.

    7
    «لیبرالیسم» همیشه توجیه گر سرمایه داری بوده است و سرمایه داری همیشه از روز ازل مبتنی بر استثمار بوده است.
    از این رو، مفهوم «لیبرالیسم توجیه گر سرمایه داری استثمارگرانه و انحصاری» اگر آگاهانه فرمولبندی شده باشد، حاوی نوعی عوامفریبی است.
    این بدان معنی است که سرمایه داری رقابت آزاد (ماقبل انحصاری) سرمایه داری مبتنی بر استثمار نبوده است.

    8
    «لیبرالیسم توجیه گر سرمایه داری استثمارگرانه و انحصاری»

    لیبرالیسم، مکتبی فلسفی است.
    پرچم ایدئولوژیکی بورژوازی انقلابی آغازین است.
    به زبان فلسفی به حوزه روح و یا شعور تعلق دارد.

    9
    سرمایه داری اما چه سرمایه داری مبتنی بر رقابت آزاد و چه سرمایه داری انحصاری بیانگر و تجسم مناسبات تولیدی معینی است.
    به زبان فلسفی به عرصه ماده و وجود تعلق دارد.

    10
    گذار جامعه سرمایه داری از فاز (مرحله) رقابت آزاد به فاز انحصاری (مونوپول) بلحاظ ایدئولوژیکی از روی جنازه لیبرالیسم صورت می گیرد .

    11
    بورژوازی در روند گذار از سرمایه داری رقابت آزاد به سرمایه داری انحصاری (امپریالیسم) همه دستاوردهای فکری وفرهنگی و اخلاقی و هنری و غیره خود را به گور می سپارد و همه آنچه را که بورژوازی آغازین به خون دل درهم کوبیده بود، دوباره از گورهای تاریخی بدر می کشد، تر و تمیز می کند و از نو رواج می دهد.
    هر روز در متروپول ها یا مذهب جدیدی اختراع می شود و یا از گورهای تاریخی بدر کشیده و مد می شود.
    و از هر مذهب دهها فرقه تشکیل، تبلیغ و توسعه داده می شود.
    مذهب اما یکی از آماج های ایدئولوژیکی اصلی نبرد بورژوائی آغازین بوده است.
    کانت تبر بر ریشه کلیسا و مذهب و تئولوژی فرود آورده بود.

    12
    «لیبرالیسم توجیه گر سرمایه داری استثمارگرانه و انحصاری»

    از این رو، لیبرالیسم هم مثل بقیه دستاوردهای بورژوائی آغازین به گور سپرده می شود و دیگر نمی ماند تا توجیه گر سرمایه داری انحصاری گندنده و متعفن باشد.
    بورژوای واپسین و یا معاصر خصم آشتی ناپذیر لیبرالیسم است و به جای آن مکاتب جدیدی را مد کرده است:
    پراگماتیسم به عنوان مثال یکی از آنها ست.
    این مکاتب فلسفی فلسفه امپریالیستی نیز در مجله هفته یا منتشر شده اند و یا در حال انتشارند.

    13
    استحاله بورژوازی از بورژوازی آغازین به واپسین و معاصر نیز این روزها در مجله هفته طی سلسله مقالاتی تحت عنوان «دایرة المعارف فلسفه بورژوائی واپسین» توضیح داده می شود.

    پایان

    دوست داشتن

  4. آره.
    اشکال بینشی وزین سمیر امین و یا نویسنده و حضرت علی رضا هم در همین استنباط کج و معوج از لیبرالیسم است.
    در مجله هفته در زمینه لیبرالیسم از دومه نیکو لوسوردو مطالب وزینی منتشر شده است و میان برداشت مارکس و نمایندگان بورژوازی جامعه سرمایه داری رقابت آزاد ـ حتی ـ از این مفهوم بروشنی مرزبندی کرده است. (اگر درست به خاطرمان باشد.)
    ضمنا امروزه حامل پرچم لیبرالیسم نه بورژوازی (واپسین و از سر تا پا ارتجاعی و ضد لیبرالیستی)، بلکه طبقه کارگر است.
    بورژوازی دیری است که شعارهای آغازین خود را به گور سپرده و حسابی بتون ریزی کرده و هر روز سگانش را به ادرار بر سنگ گورش فرمان می دهد:
    اگر علیرضا در افاضات سران سرمایه به واژه برابری و یا برادری برخورد کردند، خلایق را بهتر است فوری خبر کنند.
    این حکم از مقاله ایرادات نظری جدی دیگر هم دارد که باید تحلیل شوند.

    دوست داشتن

  5. علي رضا says

    من تصور مي‌كنم بد نباشد كه آقاي مسعود بهبودي يك بار ديگر مقاله را، اين بار به‌دقت، بخوانند تا متوجه شوند كه نويسنده بين «ليبراليسم» و «لیبرالیسم توجیه گر سرمایه داری استثمارگرانه و انحصاری» فرق قائل شده است. براي اين كه چيزي به يك مكان ثانوي برسد لازم است كه پيشاپيش موجوديت داشته باشد. اگر ليبراليسمي را كه، براي مثال، در عقايد استوارت ميل بازتاب مي‌يابد «ليبراليسم»‌ بخوانيم، در اين صورت، در مقاله‌ي فوق، بين «لیبرالیسم توجیه گر سرمایه داری استثمارگرانه و انحصاری»، كه ماحصل ملغمه‌اي از «ليبرالسم»‌ و «تفسيري خاص از پروتستانيسم» است، با «ليبراليسم» از پيش موجود فاصله‌اي مشهود وجود دارد.

    دوست داشتن

  6. من فقط این حکم نویسنده را ورد تدمل قرار می دهم:
    «خطا آنجا رخ داد که به گفته ی سمیر امین نطفه های لیبرالیسم به وسیله ی نژاد آنگلوساکسون به سرزمین آمریکا پای نهاد ودر آنجا با تفسیری خاص از مذهب (پروتستانیزم) دست دوستی داد تا لیبرالیسم توجیه گر سرمایه داری استثمارگرانه و انحصاری باشد.»

    کسی که این حکم را صادر می کند از سیر و سرگذشت توسعه جامعه بشری کمترین خبر را حتی ندارد.
    لیبرالیسم در نبرد انقلابی بورژوازی آغازین بر ضد نکبت فئودالیسم و روحانیت تولد می یابد و نه با پا گذاشتن کسی به جائی.
    لیبرالیسم در شعار سه جزئی آزادی ـ برابری ـ برادری بر پرچم سرخ انقلابات بورژوائی نقش می بندد و توده های مردم را به یورش به عرش فرامی خواند.
    این پرچم انقلابی را روبسپیر ها و غول های فلسفه کلاسیک بورژوائی به دوش می کشند.
    سواد چیز بی ضرر و ضروروی است و بهتر است که بعضی ها لبی از آن تر کنند و بعد به منبر روند و عوامفریبی کنند.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.