گوناگون

تحلیلی بر شعر «دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام» از سیاوش کسرائی

20131004-150541.jpg

تحلیلی از شین میم شین
به قعر شب سفری می کنیم، در تابوت

هوا بد است
تنفس شدید
جنبش کم
و بوی سوختگی، بوی آتشی خاموش
و شیهه های سمندی که دور می گردد
میان پچ پچ اوراد و الوداع و امان
نشسته شهر زبان بسته ـ باز ـ در تب سرد
و راه بسته نماید ز رخنه تابوت

*****

به قعر شب سفری می کنیم، با کندی
چه می کنیم ؟
کجاییم ؟
شهر مأمن کو؟

شهاب شب زده ای در مدار تاریکی
هجوم از چپ و از راست، دام در هر راه
عبور وحشت ماهی در آب های سیاه

*****

بگو به دوست:
ـ اگر حال ما بپرسد دوست ـ
«نمی کشند کسی را، نمی زنند به دار
دگر به جوخه ی آتش نمی دهند طعام
نمی زنند کسی را به سینه، غنچه خون
شهید در وطن ما کبود می میرد!»

بگو که سرکشی ـ اینجا، کنون ـ ندارد سر
بگو که عاشقی ـ اینجا، کنون ـ ندارد قلب
بگو، بگو:
«به سفر می رویم بی سردار!»

بگو، بگو :
« به سفر می رویم بی سر و قلب!»

*****

بگو به دوست که دارد اگر سر یاری
خشونتی برساند، به گردش تبری
هوا کم است، هوایی، شکاف روزنه ای

*****
رفیق همنفس !
اینک نفس، که بی دم تو
نشاید از بن این سینه، بر شود نفسی

نه مرده ایم، گواه:
این دل تپیده به خشم

نه مانده ایم، نشان :
ناخن شکسته به خون

بخوان تلاش تن ما، تو از جراحت جان
نهفته جسم نحیف امید در آغوش
به قعر شب سفری می کنیم چون تابوت
1
به قعر شب سفری می کنیم، در تابوت
هوا بد است
تنفس شدید
جنبش کم
و بوی سوختگی، بوی آتشی خاموش
و شیهه های سمندی که دور می گردد.
میان پچ پچ اوراد و الوداع و امان
نشسته شهر زبان بسته ـ باز ـ در تب سرد
و راه بسته نماید ز رخنه تابوت

1
سخن از سفری است:
سفری شگفت، نه بر زین سمند.
سمند ـ بی سوار و شیهه کشان ـ دور می گردد.
سفر در تابوت صورت می گیرد.

2
سفر زنده ای مرده در تابوت.
زنده ی مرده ای که می اندیشد، می شنود، می بیند، می بوید.

3

سفر مرده ی زنده ای در تابوت که به هوا برای تنفس نیاز مبرم دارد و هوا بد است و بوی آتش کشته و خون و سوختگی دارد.

4

سفر از میدانی است، که زیر سم اسبان دشمن است و دشمن از پا افتادگان را در میان «پچ پچ اوراد و الوداع و امان»، ضمن سرکوب و ضرب و شتم به اسارت می گیرد.

5
جهان ـ تنها ـ از رخنه ی تابوت دیده می شود.
به همین دلیل، امید کم است و راه بسته، شهر لال و الکن و زبان بسته!

6
مقصد سفر در تابوت، قهقرا و قعر شب است.
سفر در تابوت به اعماق ظلمانی شب است.

2
به قعر شب سفری می کنیم، با کندی
چه می کنیم ؟
کجاییم ؟
شهر مأمن کو ؟
شهاب شب زده ای در مدار تاریکی
هجوم از چپ و از راست، دام در هر راه
عبوروحشت ماهی در آب های سیاه

1

سفر کند است و مرده ی زنده از چند و چون کردوکار خویش و از کجائی بود خویش بی خبر است.
سفر در تابوت جز این هم نمی تواند باشد.

2

از شهر مأمن، از امنیت و سلامت و امان خبری نیست:
شهاب شبزده ای در مدار تاریکی سقوط می کند تا فرو بمیرد.

3

هجوم از چهارسو و دام در هر راه، شرایط گذار ماهی وحشت زده ای را در آب های سیاه به خاطر خسته خطور می دهد.
اوضاع از این قرار است.
3
بگو به دوست :
ـ اگر حال ما بپرسد دوست ـ
«نمی کشند کسی را، نمی زنند به دار
دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام
نمی زنند کسی را به سینه، غنچه خون
شهید در وطن ما کبود می میرد!»

1

مرده ی زنده که در تابوت به قعر و قهقرای شب سفر می کند، پیامی دارد.

2

پیامی برای دوست، برای دوستی که دوستی اش پس از شکست، خود سؤال بزرگی است.

3

برای دوستی که چه بسا، حالی از او نخواهد پرسید.

اما محتوای پیام مرده ی زنده از چه قرار است؟

4

پیام در واقع، گزارشی است از طرز رفتار خصم.
گزارشی است از دگرگشت طرز رفتار خصم با سپاه مغلوب:

الف

اکنون دیگر کسی را نمی کشند، به دارش نمی زنند.

ب

اکنون دیگر کسی را به تیرک تیرباران نمی بندند، آبش ـ حتی ـ نمی دهند، به رگبارش نمی بندند، تا بر سینه اش غنچه گل خون بشکفد.

ت

شهید اکنون از سوی هموطن بی وطن ـ در وطن ـ زیر زجر و شکنجه و آزار، کبود می میرد.

5

چرا که دیگر دادگاه و قانون و پرس و جوئی ـ حتی ـ در کار نیست.

6
چرا که دیگر جامعه ای ـ حتی ـ در کار نیست.

7

چرا که در وطن، انتقام کور و کینه کور حکمران همه میدان ها ست.

8

این نهایت سقوط جامعه ای به قعر و قهقرای بربریت است.

چرا که شیوه رفتار با مخالف، آئینه ماهیت و شخصیت هر کس و هر رژیم و نظامی است.
4
بگو که سرکشی ـ اینجا، کنون ـ ندارد سر
بگو که عاشقی ـ اینجا، کنون ـ ندارد قلب
بگو، بگو:
«به سفر می رویم بی سردار!»

· این است، نتیجه شکست سپاه کار:
سرکشان بی سر اند و بی سردار و عاشقان بی قلب.

1

اینجا سخن از روند و روالی مهیب تر از سرکوب است.

2

اینجا مخالفین را سرکوب نمی کنند، بلکه گردن می زنند.

3

شاعر در این بند شعر، سر را به دو معنی به کار می برد:

الف
سر به معنی کله

ب
سر به معنی سردار و رهنما و رهبر.

4

از این رو ست که از سفری بی سردار سخن می گوید.

5

سپاه کار ـ به هر دلیلی ـ سرداران خود را فدا کرده است.

6

این بدترین خطائی است که سپاهی می تواند مرتکب شود.

7

این مهیب ترین مصیبتی است که می تواند بر سر هر سپاه مغلوب بیاید.
چون جایگزین کردن سردار کار ساده و سهلی نیست.
چون برای تربیت سردار دهه ها و شاید سده ها کار مستمر نظری و عملی لازم است.

8
سرگرد عطارد
روزبه ها و سیامک ها، مبشری ها و عطاردها محصولات یکشبه نیستند و چه بسا بی آلترناتیوند.

دستکم گرفتن سوبژکت در دیالک تیک اوبژکت ـ سوبژکت و کم بها دادن به رهبر در دیالک تیک تشکیلات و رهبر خطای جبران ناپذیر خطیری است.

9

اینجا می توان به بی خبری شرم انگیز سپاه کار از دیالک تیک عینی و ماتریالیسم تاریخی پی برد:
بی خبری شرم انگیز از دیالک تیک شخصیت و تاریخ، از دیالک تیک قهرمان و توده، از دیالک تیک سر لشکر و لشکر، از دیالک تیک سردار و سپاه، از دیالک تیک رهبر و تشکیلات که همه از دم بسط و تعمیم دیالک تیک جزء و کل اند.

10

اگرچه در دیالک تیک جزء و کل (شخصیت و توده) نقش تعیین کننده از آن کل (توده) است، ولی جزء (شخصیت) هیچکاره و هیچ واره نیست و چه بسا نقش بی همتائی ایفا می کند.

اصولا در هیچ دیالک تیکی قطب هیچکاره و هیچ واره وجود ندارد.

این حقیقت امر را باید هزاران بار خاطرنشان شد تا فراموش نشود:
انگل و علاف و هیچکاره و هیچ واره را به قلمرو دیالک تیک راه نمی دهند.

11

حتی شیخ شیراز به این حقیقت امر وقوفی بی چون و چرا داشته است:

سعدی
سپه را نگهبانی شهریار
به از جنگ در حلقه کارزار

سعدی در این بیت، دیالک تیک شخصیت و توده، شخصیت و تاریخ (پلخانوف) را به شکل دیالک تیک شهریار و سپاه، رهبر و لشکر بسط و تعمیم می دهد، تفسیری ماتریالیستی ـ تاریخی از آن به دست می دهد و حفاظت از رهبر (شهریار) را بر غارت و حتی بر کارزار برتر می شمارد.

12

آنچه در این بیت سعدی، چنین ساده برگزار می شود، یکی از بغرنج ترین مسائل فلسفه تاریخ بوده است.

13

دیالک تیک خودپوی سعدی به دیالک تیک مارکس و انگلس شباهت غریبی دارد:

الف

سپاه باید فرمانده اش را مثل مردمک چشمش حراست و حفظ کند.

ب

سپاه نباید فرمانده سپاه را به هنگام خطر تنها گذارد، تا به اسارت دشمن در آید.

ت

سپاه بی فرمانده، به پشیزی حتی نمی ارزد، همان طور که فرمانده بی سپاه، کاری از پیش نمی برد.

پ

توجه اکید به دیالک تیک جزء وکل (سردار و سپاه) ضرورت بی چون و چرا و مبرم دارد.

ث

نبرد ظفرمند از تنگه تنگ دیالک تیک لشکر و رهبر، توده و قهرمان، طبقه و حزب، تشکیلات و رهبر می گذرد.

14

این اشتباه مهیبی است که سپاه کار بارها و بارها مرتکب شده است:
فدا کردن سرسری سرداران!
فدا کردن سرسری سرداران و مرثیه سر دادن برای سرداران بی سر!
فداکردن سرسری سرداران و دست پشیمانی ـ فردا در تبعید و تفرقه و تنهائی ـ به دندان گزیدن:

هوشنگ ابتهاج (سایه)
در این سرای بیکسی، اگر سری در آمدی
هزار کاروان دل، ز هر دری در آمدی
«بگو که عاشقی ـ اینجا، کنون ـ ندارد قلب!»

1

·دلیل این هشدار شاعر این است که عاشقان را قلب از سینه بدر می کشند و خوراک ددان درنده می کنند.

2

·این چیزی جز بربریت بی برو برگرد و قساوت گسترده و بی حد و مرز نیست.

3

·این چیزی جز فرود آوردن تیشه بر ریشه های زیبائی نیست.
·این چیزی جز بر انداختن ابدی عشق به همنوع نیست.

4
·چه بهائی توده ها برای آزادی باید بپردازند!

5

·این اما بیانگر چند و چون جامعه ای است که دیگر جامعه نیست.
·این بیانگر جهنمی انسان ستیز، انسانیت ستیز، همبستگی ستیز، عشق به همنوع ستیز، زیبائی ستیز است.

6

·این بیانگر جامعه ای بدتر از جنگل است، چرا که جنگل حداقل «قانون جنگل» را دارد!

7

·اکنون چنین ددانی از حقوق شهروندی سخن می گویند، هر خطای حکومت پرولتاریا در 80 سال قبل را تحت لفافه توتالیتاریسم، زیر ذره بین طبقاتی خویش می نهند و به عوامفریبی همه جانبه دست می زنند.

5
بگو، بگو :
« به سفر می رویم بی سر و قلب!»

·این نتیجه غم انگیز شکستی فجیع است:
·نه قلبی، نه سری و نه سرداری!
·سفر بی قلب و بی سر و بی سردار، آنهم به قهقرای قعر شب!
·در همین بند کوتاه شعر از عمق فاجعه پرده برداشته می شود.

6
بگو به دوست که دارد اگر سر یاری
خشونتی برساند، به گردش تبری
هوا کم است، هوایی، شکاف روزنه ای

·مرده ی زنده دراز کشیده در تابوت، اکنون پس از شرح اوضاع و احوال، استمداد می طلبد.

1

·طلب استمداد از دوستی که می تواند ره خویش گیرد و به دوست نیندیشد.

2

·از این رو ست که استمداد فرم شرطی به خود می گیرد:
·«که دارد اگر سر یاری»

3

·واژه « یاری» اینجا به دو معنی بکار گرفته می شود:

الف

·مفهوم «که دارد اگر سر یاری»، می تواند به معنی وفاداری به امر مشترک، به «پیمان یاری» به قول هوشنگ ابتهاج تفسیر شود، به پافشردن بر ایدئولوژی در قاموس ما.

ب

·مفهوم «که دارد اگر سر یاری»، می تواند اما به معنی مدد رسانی به یار در حال خفقان در تابوت تفسیر شود.

4

·محتوای استمداد اما از وحشت و شدت و حدت استبداد خبر می دهد، از ژرفای ترور، وحشت و اختناق!

5

·دوست باید با خشونت تبری شکافی در تابوت پدید آورد و راهی باز کند به چشمه زلال زندگی بخش هوا.

6

·این به معنی مبارزه زنده ها به خاطر مرده های زنده ی محبوس در تابوت است.
·این شاید بیان استه تیکی ـ تئوریکی دیالک تیک مبارزه در زندان و مبارزه در خیابان باشد.

7
رفیق همنفس!
اینک نفس، که بی دم تو
نشاید از بن این سینه، بر شود نفسی

·مرده ی زنده ی مسافر در تابوت ـ اکنون ـ پیامی به رفیق همنفس دارد.
·زندگی او تنها به شرط همنفسی یاران تضمین خواهد شد.
·تنها به شرط خیزش مجدد، به شرط سازماندهی سپاه پراکنده کار و شروع نبردی دیگر.
·اما معضل غم انگیز و دست و پا گیر سپاه کار در نبود سردار است.
·در به رایگان باختن سرداران بالقوه و بالفعل است.
·و این زمان لازم خواهد داشت و بسیار دردناک خواهد بود.

8
نه مرده ایم، گواه:
این دل تپیده به خشم
نه مانده ایم، نشان:
ناخن شکسته به خون

·شاعر در این بند شعر، علیرغم اسارت در تابوت و علیرغم سفر به قعر شب، یعنی به زجرگاه و زندان و غربت و تنهائی، به اثبات تجربی ـ عینی زنده بودن خویش می پردازد تا به دوست یقین خاطر دهد:
·او برای اثبات حیاتمندی، به تپش خشمگین دل اشاره می کند و برای اثبات تداوم رزم به مبارزه ـ حتی ـ در تابوت، به چنگ زدن بر دیواره تابوت و نهایتا داشتن ناخن شکسته به خون.

·زنده آنانند که دلی تپنده دارند، احساس و عاطفه و شعور و اراده دارند و می رزمند.
·زندگی از معبر دیالک تیک دل و خشم می گذرد!

9
بخوان تلاش تن ما، تو از جراحت جان
نهفته جسم نحیف امید در آغوش.
به قعر شب سفری می کنیم چون تابوت
·همنفس باید تلاش تن را در پیوند با جراحات جان دریابد.

·سیاوش اکنون دیالک تیک فرم و محتوا را به سه شکل مختلف بسط و تعمیم می دهد:

الف
·به شکل دیالک تیک تن و جان

ب
·به شکل دیالک تیک تابوت و مسافر

ت

·به شکل دیالک تیک آغوش و امید

·سیاوش در بند واپسین این شعر، ضمنا از پاسداری بی خلل مبارز اسیر از امید گزارش می دهد.
·پاسداری از امید حتی در تابوت.
·پاسداری از امید حتی در سفری ـ چه بسا بی برگشت ـ به قهقرای ظلمات قیرگون شب.

·امید اما پس از شکست و در روند سفر در تابوت، طبیعتا نحیف و ضعیف و بی رمق است.
·ولی چه باک که مبارز انقلابی حتی امید نحیف را بسان عزیزی در آغوش می فشارد و عملا می پرورد تا تقویت شود و نیرو گیرد.
·امید تنها یار وفاداری است که همدم مادام العمر بنی بشر است.