نظری

بعد از توسعه مداری و جهانی سازی ، دیگر چه؟


 بعد از توسعه مداری و جهانی سازی ، دیگر چه؟

امانوئل والرشتاین 

از مجموعه چهره هاي ماه 

ترجمه ی مجید ابراهیم پور

در حقیقت، این دیدگاه جهان پان اروپایی در عصر استعماری بود که توسعه اقتصادی سایر نقاط جهان را تحت الشعاع قرار می داد. توسعه به مجموعه ای از فعالیت های منسجم و به هم پیوسته اتخاذ شده توسط جوامع اروپایی، برای بهره کشی و سودبردن از منابع جوامع غیراروپایی، اطلاق می شد. در این دیدگاه ، فرضیه های متعددی وجود دارد: جوامع غیراروپایی توانایی یا شاید اراده «توسعه» منابع خود را بدون دخالت جوامع اروپایی ندارند.

در سال [1]1900، برای آماده سازی نمایشگاهی دانشگاهی درپاریس ، وزارت مستعمرات فرانسه از معاون خدمات جغرافیایی اش به نام کمی گای (Camille Guy) درخواست کرد تا یک کتاب با عنوان «مستعمرات فرانسه:ارزشمند شدن دامنه استعماری ما[2]» (Les colonies françaises :la mise en valeur de notre domaine coloniale) تدوین کند،که معنی لغوی mise en valeur «ارزشمند شدن» است.البته در لغت نامه ها این عبارت به عنوان «توسعه»(development) ترجمه شده است. در آن زمان،هنگامی که صحبت از مفاهیم اقتصادی در مستعمرات می شود ، اصطلاح مذکور بیشتر از لغت فرانسوی «développement.»استفاده می شود.اگر برای درک بیشتر اصطلاح مذکور به Les Usuels de Robert: Dictionnaire des Expressions et Locutions figurées (1979) رجوع نماییم،درمی یابیم که این اصطلاح در معنای «استثمار کردن و سود بردن از» به کار می رود.

در حقیقت، این دیدگاه جهان پان اروپایی در عصر استعماری بود که توسعه اقتصادی سایر نقاط جهان را تحت الشعاع قرار می داد. توسعه به مجموعه ای از فعالیت های منسجم و به هم پیوسته اتخاذ شده توسط جوامع اروپایی، برای بهره کشی و سودبردن از منابع جوامع غیراروپایی، اطلاق می شد. در این دیدگاه ، فرضیه های متعددی وجود دارد: جوامع غیراروپایی توانایی یا شاید اراده «توسعه» منابع خود را بدون دخالت جوامع اروپایی ندارند.اما این توسعه باعث فراهم شدن کالاهای معنوی و مادی در جهان شد. بنابراین بهره کشی از منابع جوامع غیراروپایی ، مالیات سیاسی و معنوی جوامع اروپایی است. با این استدلال، نتیجتا، تا زمانی که منافع غیرمستقیم این فرآیند نصیب جوامعی که منابع آن ها استثمار شده ،می شود ، جوامع اروپایی ، که منابع آن ها را استثمار می کنند ، از آن کشورها منفعت می برند.

این استدلال یقینا مسایل هزینه زندگی و سلامت جوامع محلی ناشی از این استثمار را به کلی نادیده می گرفت. یک برآورد ساده این بود که ، این هزینه ها به عنوان «غنائم جنگی» در «عملیات متمدن کردن» توسط جوامع اروپایی ، لازم و اجتناب ناپذیر بود.

ادبیات این گفتمان بعد از سال 1945 شروع به تغییر کرد.اول به دلیل قدرت گرفتن جنبش ها و حس های ضداستثماری در آسیا و آفریقا و تفکر جدیدی از حضور جمعی در آمریکای لاتین بود.این زمانی است که «توسعه» به عنوان یک مفهومی برای باور کردن این موضوع بود که این امکان برای کشورهای جنوب وجود دارد که به جای این که توسط کشورهای شمال » توسعه داده شوند» خودشان کشورشان را «توسعه دهند.»فرضیه جدید این بود که کشورهای جنوب ، با اتخاذ سیاست های مناسب ، روزی در آینده ، می توانند مانند کشورهای شمال در ظاهر مدرن و ثروتمند شوند.

در دوره بعد از سال 1945 ، صاحب نظران آمریکای لاتین ، این ایدئولوژی جدید را «desarollismo» یا توسعه مداری نامیدند. ایدئولوژی توسعه مداری فرم های متنوعی به خود گرفت. شوروی سابق ، آن را سازماندهی سوسیالیسم به عنوان آخرین قدم در راه رسیدن به کمونیسم نامید.ایالات متحده آن را «توسعه اقتصادی» نامید. ایدئولوگ های کشورهای جنوب این دو مفهوم را به صورت رفت و برگشتی و متغیر ، در دوره های مختلف ، استفاده می کردند.در میان این اجماع در سراسر جهان،تمام کشورهای شمال – قدرت های ایالات متحده،اتحاد جماهیر شوروی(و متحذان اروپای شرقی اش)،مستعمرات اروپای غربی(که حالا مستعمرات گذشته شده اند.) و کشورهای شمال اروپا و کانادا- ارائه » کمک » و مشاوره در مورد این توسعه مورد اجماع را، پیشنهاد دادند.کمیسیون اقتصادی آمریکای لاتین (CEPAL) گفتمان جدیدی با مفهوم «هسته – پیرامونی» را گسترش داد که در درجه اول برنامه «صنعتی سازی وارداتی» را به کار گرفت. بسیاری از آمریکای لاتینی های رادیکال و سایر روشنفکران ، گفتمانی در خصوص «وابستگی» را گسترش دادند که بیان می کردبرای قرارگرفتن کشورهای وابسته در مسیر صحیح توسعه، می بایست بر تا پیروزی کامل به مبارزات ادامه داد.

واژگان شاید باهم تفاوت داشته باشند اما در یک چیز توافق داشتند که «توسعه حقیقتا امکان پذیر است اگر فقط ….».

هنگامی که سازمان ملل متحد دهه 1970 را دهه توسعه اعلام کرد ، روند و هدف عملا شفاف به نظر می رسید.اگرچه همان طوری که می دانیم ، دهه 1970 به دهه بسیار بدی برای بسیاری از کشورهای جنوب تبدیل شد.این دهه، دهه افزایش پی در پی قیمت نفت توسط اوپک و رکود تورمی در کشورهای شمال نیز بود.افزایش هزینه های واردات برای کشورهای جنوب همراه با کاهش شدید ارزش صادرات خود ، به دلیل رکود اقتصاد جهانی ، مشکلات مالی حادی را در تک تک این کشورها  به استثناء کشورهای صادرکننده نفت به وجود آورد.(مشتمل بر کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی)

کشورهای صادرکننده نفت مازاد مالی بسیار زیادی کسب کردند و بخش بزرگی از این مازاد مالی را در بانک های ایالات متحده و آلمان ذخیره کردند  و این دو کشور به دنبال روش های سودآور برای این سرمایه مازاد رفتند.دادن وام به سایر کشورها یکی از این روش ها بود که باعث ایجاد مشکلات عدیده مالی شد.این وام ها ، که به طور جدی توسط خود بانک ها رواج داده می شد، دو مشکل را حل کرد: یافتن روشی برای سودآوری سرمایه مازاد سپرده شده در بانک های شمال و حل مشکل نقدینگی کشورهای جنوب.اما افسوس که این وام ها منجر به پرداخت سود فزاینده ، در سال 1980 ، و گرفتار شدن کشورهای جنوب در مشکلات مالی بیشتری به جهت بازپرداخت این وام ها شد.بنابراین جهان خود را ناگهان در بحران مالی یافت.ابتدا در لهستان در سال 1980 و مکزیک در سال 1982 و سپس در سایر نقاط جهان.

پیدا کردن متهم این جریان بسیار ساده بود.انگشت اشاره همه به سمت توسعه مداری بود که یک دهه پیش آن را ستوده بودند.صنعتی سازی وارداتی در حال حاضر به عنوان حمایت دولتی از تولیدات داخلی کم ارزش تلقی می شد.دولت به عنوان تغذیه کننده بوروکراسی بادکرده،واسازی شد و کمک مالی به عنوان ریختن پول به خزانه ،البته نه قطره قطره ، تلقی میشد. ساختار نیمه دولتی ،نتوانست خود را به عنوان یک نهاد مستقل ارتقاء دهد و به عنوان سدی کشنده جلوی کارآفرینی مثمر قرار گرفت. لذا تصمیم گرفته شد که وام دادن به کشورهای در بحران به شرطی سودمند خواهد بود که این کشورها هزینه های سربارشان را روی نیازهای اساسی مانند آموزش و سلامت قطع کنند.لذا اعلام کردند که شرکت های دولتی عملا ناکارآمد هستند و به سرعت می بایست خصوصی سازی صورت گیرد.چرا که خصوصی سازی بسیار پاسخده خواهد بود و بازار حداکثر کارآمدی را خواهد داشت.البته حداقل این اجماعی بود که در نشست واشنگتن صورت گرفت.

فرضیه های علمی مانند مد گذرا هستند و معمولا یک یا دو دهه عمر می کنند.توسعه به طور ناگهانی از دستورکار خارج شد و جهانی سازی در پی آن وارد شد.اساتید دانشگاه ها ، مدیران ، ناشران کتاب و مقالات روزنامه نگاران همه رنگ بوی آن را به خود گرفتند.مطمئنا راه علاج تغییر کرده بود.در حال حاضر ، راه حرکت به جلو دیگر واردات نبود بلکه صادرات فعالیت های مولد معین بود.سقوط نه تنها با صنایع ملی شده بلکه با کنترل انتقال سرمایه و صعود شفاف و بدون مانع سرمایه تعریف شد.به جای رژیم های تکحزبی ، حکومت مطرح شد.(یک کلمه جدید ، پر زرق و برق و بسیار مرموز اگرچه بی معنی) علاوه بر همه این ها بیایید 5 بار در روز به سوی مکه بایستیم و فریاد الله اکبر برآوریم – هیچ بدیل دیگری وجود ندارد.

تعصبات جدید ناشی از به زوال رفتن رویای توسعه مداری، در دهه 1980 ریشه گرفت.آن ها در دهه 1990 در رویای «اقتصاد جدیدی» غرق شده بودند که آمریکا و آسیای شرقی جهان را به سمت آن ، که شکوه اقتصادی خود بود، هدایت می کردند.اما افسوس که این درخشش شروع به لکه دار شدن کرد.بحران ارزی در شرق و جنوب شرقی آسیا در سال 1997 (که در برزیل و سوریه اشاعه پیدا کرد.)، نزول بانک تجارت جهانی از سیاتل تا کانکون،محو شدن داووس و رشد چشمگیر پورتوالگره،القاعده و ماجرای 11 سپتامبر پس از شکست بوش در عراق و بحران حساب های جاری ایالات متحده – همه و همه ، منجر به از بین رفتن سریعتر جهانی سازی نسبت به توسعه مداری شد.بعد از آن این پرسش مطرح می شود که بعد از توسعه مداری و جهانی سازی چیست؟

بهتر است زیاد نسبت به محو شدن تئوری ها بدبین نباشیم. تمام چالش ها از سال 1945 تاکنون در واقع یک تلاش بلندمدت برای پذیرش این واقعیت است که نظام جهانی نه چندقطبی شده ، بلکه چند قطبی شونده است و این واقعیت برای نهادهای اخلاقی و سیاسی غیرقابل تحمل است.برای کشورهای جنوب ، به نظر می رسید چیزی حیاتی تر از بهبود وضعیت خود ، خصوصا در بعد اقتصادی ، نیست.علاوه بر این ، تمام مردم جنوب باید بدانند که مردمی دیگر در کشورهای دیگری وجود دارند که بسیار بهتر از آن ها زندگی می کنند.همانطور که کشورهای شمال باور داشتند که «توده های مشتاق به زندگی آزاد» خطر درازمدتی را برای نظم جهانی و موفقیت آنان به همراه دارد و هر کاری در هرجایی برای خاموش کردن این موقعیت های خطرناک می بایست انجام شود.

بنابراین ، تحلیل های روشنگرانه و تلاش های سیاسی منتج شده از چالش های توسعه و جهانی سازی ، بسیار جدی و محترم بودند،اگر چه در گذشته در بسیاری جهات کاملا گمراه کننده بود.حال اولین سوالی که باید مطرح شود این است که آیا برای هر جایی از جهان امکان رسیدن به استاندارد زندگی(و شاید همچنین در نهادهای سیاسی و فرهنگی) دانمارک وجود دارد؟ پرسش دوم این است که ، اگر خیر، آیا در حال حاضر ممکن است نظام جهانی به این روند عدم تعادل و تساوی کم یا زیاد ادامه دهد؟ و پرسش سوم این است که اگر خیر ، چه بدیل دیگری قابل عرضه است؟

یک

آیا برای هر جایی از جهان امکان رسیدن به استاندارد زندگی(و شاید همچنین در نهادهای سیاسی و فرهنگی) دانمارک وجود دارد؟

شکی نیست که دانمارک (و بسیاری از کشورهای OECD) یک زندگی کاملا معقول و مناسب برای بخش قابل توجهی از جمعیت خود ، فراهم می کنند. بر مبنای معیارهای استاندارد درآمدزایی در خود این کشورها ، منحنی جینی بسیاری از آن ها رقم های پایینی را نشان می دهند اما طبق استانداردهای جهانی از بسیاری از کشورهای دیگر به طور معناداری بالاتر هستند.[3]مردم فقیر بسیاری در این کشورها هستند اما نسبت به کشورهای جنوب به مراتب کمتر است.یقینا،مردم این کشورهای فقیر آرزوی این را دارند که به اندازه مردم دانمارک غنی باشند.در چند سال گذشته ،رسانه های اقتصادی جهان خبرهای بسیاری از رشد قابل توجه چین – کشوری که قبلا به عنوان یکی از فقیرترین کشورها بود- به همراه گمانه زنی هایی در خصوص چیستی و چگونگی ادامه این نرخ رشد پخش می کردند و چین از نظر سرانه تولید ناخالص داخلی تبدیل به یک کشور ثروتمند شد.

با فرض عدم پذیرش این واقعیت که بسیاری از کشورهای دیگری که جهش رشد قابل توجهی را در طول 20 تا 30 سال نشان دادند، بعد از آن نرخ رشد نزولی داشته اند،مانند اتحاد جماهیر شوروی و یوگوسلاوی.و همچنین این واقعیت که کشورهایی وجود داشته اند که در گذشته نسبت به حال تولید ناخالص داخلی بهتری داشته اند بیایید فرض کنیم که رشد اقتصادی چین همچنان برای بیست سال آینده ادامه خواهد داشت و تولید ناخالص داخلی چین، اگر نه از دانمارک ، حداقل از پرتغال و حتی ایتالیا بیشتر خواهد بود.اجازه دهید حتی بپذیریم که برای 50 درصد از جمعیت آن ، به میزان قابل توجهی ، این رشد ناگهانی در درآمد واقعی شان تاثیر داشته است.

آیا باورکردنی خواهد بود که همه چیز را دائمی بپنداریم و تظاهر کنیم که حداقل هرکس در شرایط استاندارد زندگی امروز باقی بماند؟ کجاست آن ارزش اضافی که به 50 درصد از جمعیت چین این امکان را می دهد که به اندازه 50 درصد از جمعیت مردم ایتالیا مصرف کنند زمانی که مابقی جهان حداقل بسیار بیشتر از اکنون مصرف می کنند؟ آیا همه این ها قرار است از به اصطلاح بهره وری بیشتر تولید جهانی (یا چین) به وجود بیاید؟ بسیار واضح است که کارگران ماهر اوهایو و روهروالی اینگونه فکر نمی کنند.آن ها فکر می کنند که برای مصرف بها خواهند داد همانگونه که در حال حاضر به وسیله کاهش استانداردهای زندگی بهای آن را می پردازند.آیا آن ها اشتباه می کنند؟ آیا در دهه گذشته این اتفاق نمی افتاده است؟

اولین گواه این موضوع تمام تاریخ اقتصاد جهانی سرمایه داری است.در طول 500 سال از شکل گیری آن تا کنون ، فاصله بین فرادست و فرودست،هسته و حاشیه هیچگاه کم نشد بلکه همیشه بیشتر هم شد.در شرایط فعلی آن چیزی را که ما را به سمت این دیدگاه هدایت می کند که این الگو ادامه نخواهد یافت،چیست؟ البته در طول این 500 سال شکی نیست که برخی از کشورها در نظام جهانی جایگاه نسبی خود را در توزیع ثروت بهبود داده اند.بنابراین می توان این ادعا را کرد که این کشورها از بسیاری از جهات «توسعه یافته» بودند. اما این نیز صادق است که بسیاری از کشورها در رتبه بندی نسبی توزیع ثروت پایین تر از قبل هستند.اگرچه داده های آماری ما در پایین ترین کیفیت تنها برای 75 تا 100 سال اخیر است، اما مطالعات تطبیقی ما حاکی از آن است که توزیع سه گانه ثروت در نظام جهانی، در بسیاری از کشورها، باعث رشد بسیار کمی از یک رده به رده بالاتر شده است. [4]

دومین گواه این موضوع این است که سطح بالای سود و به تبع آن احتمال انباشت ارزش اضافی ، به طور مستقیم با میزان انحصار فعالیت های تولیدی مرتبط است[5].آنچه که ما در طول 50 سال اخیر به عنوان توسعه می نامیم اساسا عبارت است از توانایی بسیاری از کشورها به برپا کردن کار تولیدی که سود بیشتری را مدنظر قرار دهد. برای رسیدن به موفقیت برای انجام این کار ،آن ها درجه انحصار تولید دربعضی از حوزه های خاص را کاهش و در نتیجه میزان سودآوری آن را کاهش دادند.الگوی تاریخی از صنایع به اصطلاح پیشرو – از پارچه گرفته تا فولاد و خودرو و الکترونیک و تکنولوژی و کامپیوتر – گواه روشنی از این موضوع است. صنعت داروسازی ایالات متحده در حال حاضر ، در کشمکش برای مقابله با این کاهش سودآوری بالقوه است.آیا بوئینگ و ایرباس می توانند سطح سودآوری خود را در مواجهه با صنایع ساخت و ساز هواپیما سازی چینی در 20 تا 30 سال آینده حفظ کنند؟

بنابراین در هر دو روند یک تفکر حاکم است. در هر دو صورت ، کشورهای به اصطلاح در حال توسعه همواره در حال افول توسط بسیاری از روندهای مخرب – جنگ داخلی، طاعون و جنگ – هستند. و  بنابراین مراکز انباشت سرمایه موجود در اوج باقی خواهند ماند و قطبی شدن بسیار شدیدتر ادامه خواهد داشت. در سناریوی دیگر کشورهای در حال توسعه به بازتولید بسیاری از فرآیندهای تولیدی اصلی متمرکز روی می آورند که در این مورد چه قطبی شدن معکوس شود (که البته بعید است.) و چه به همین روال ادامه یابد، توانایی انباشت ارزش اضافی در اقتصاد جهان به عنوان یک کل ، به شدت کاهش خواهد یافت و علت وجودی اقتصاد سرمایه داری جهانی تضعیف خواهد شد.در هیچ یک از این سناریوها،هیچ کشوری تبدیل به دانمارک نمی شود.

من استدلال می کنم که دلیل وجود حس خصمانه نسبت به توسعه اقتصادی و منافع مثبت جهانی سازی این است که حس حضور در یک کوچه بن بست در افراد بیشتری به وجود آمده است – دانشمندان،سیاست مداران و بالاتر از همه کارگران – این طور به نظر می رسد که خوش بینی های دهه 1950 و 1960 که زمانی در دهه 1990 احیاء شد،دیگر وجود ندارد.

من شخصا معتقدم که در چارچوب یک اقتصاد سرمایه داری جهانی هیچ راهی وجود ندارد که ما را به توزیع عادلانه ثروت در جهان نزدیک کند و یا حداقل به آن سطح از عدالت که زندگی هر شخص به زندگی ساکنان دانمارک برسد.به عبارت دیگر ، دلخوش بودن به پیشرفت های فناوری برای افزایش این مفهوم گریزان ، بهره وری ، بیهوده است.

دو

اگر خیر، آیا در حال حاضر ممکن است نظام جهانی به این عدم تعادل و تساوی کم یا زیاد ادامه دهد؟

من نسبت به این موضوع تردید دارم. اما ما باید در مواجهه با این موضوع محتاط باشیم، از آن جایی که پیش بینی های تغییرات ساختاری دراماتیکی که غالبا در دو قرن اخیر ساخته شده اند به دلیل نادیده گرفتن بسیاری از عوامل حیاتی در تحلیل هایشان، در میان مدت نادرست بوده اند.

تبیین عمده تغییرات ساختاری ادعا شده ، نارضایتی از استثمار و سرکوب بوده است. با وخیم شدن اوضاع مردم فرودست ، این مردم در گروه های بزرگ به شورش هدایت شده اند. این چیزی است که اغلب به عنوان انقلاب از آن یاد می شود. من استدلال هایی را که تقریبا برای هرکسی که به طور جدی در بررسی تاریخ نظام جهانی مدرن مطالعه می کند،آشناست، ارائه نمی کنم.

قرن بیستم ، علاوه بر چیزهای دیگر، برهه ای از سلسله قیام های ملی و جنبش های اجتماعی بود که مفاهیم انقلابی خود را مطرح کردند و قدرت دولتی را در فرم های مختلف به دست آوردند. نقطه اوج این جنبش ها در دوره 1945 تا 1970 بود ، دوره دقیقا شکوفایی توسعه گرایی ، که اعتقاد برخی از این جنبش ها بود. اما همانطوری که می دانیم ، دوره 1970 تا 2000 زمان سقوط بسیاری از این جنبش ها یا حداقل زمان تجدیدنظرهای بنیادین در سیاست های این جنبش ها بود.این دوره شکوفا شدن جهانی شدن بود که منطق این جنبش ها را – کسانی که هنوز در قدرت بودند یا کسانی که به دنبال نقشی مخالف در پارلمان می گشتند.- مورد قبول می دانست، بنابراین ما دوره تفوق را پس از دوره سرخوردگی داشتیم.

برخی از اعضای این جنبش ها آن چه را که فکر میکردند واقعیت جدید است سرلوحه کار خود قرار می دادند و دیگران از جنبش بیرون می رفتند- چه ترک غیرفعال و چه پیوستن فعال به دشمن سابق – . در دهه 1980 تا نیمه دهه 1990 ،جنبش های ضد ساختاری در سراسر جهان در شرایط بدی بودند. با این حال در سال 1995 ، درخشندگی زودگذر نئولیبرالیسم شروع به جامه عوض کردن کرد و تحقیقات جهانی برای راهبردهای ضدسیستمی جدید به دنبال آن به وجود آمد.حرکتی از چیاپاس به سیاتل و پورتوالگره موجب ظهور یک نوع جدید از جنبش ضدسیستمی که این روزها به آن سیاست «دگرجهانی شدن» Altermondialism می گویند ، شد. من آن را روح پورتوالگره می نامم و فکر میکنم که به عنوان یک عنصر مهم در مبارزات سیاسی 25 تا 50 سال آینده خواهد بود. من به این موضوع در مبحث بدیل های واقعی کنونی بازخواهم گشت.

اگرچه من باور ندارم عامل اصلی فروپاشی ساختاری اقتصاد جهانی سرمایه داری، وجود شکل های جدید جنبش انقلابی است. فروپاشی این نظام به دلیل شورش های مردمی نیست بلکه در وهله نخست به دلیل تقاط ضعف طبقه حاکم در حفظ منافع خود است. به عبارت دیگر تنها زمانی فشار از پایین می تواند موثر باشد که نظام در ساختار منطقی خود دچار ضعف باشد.

برد اصلی سرمایه داری به عنوان یک نظام ، ماهیت دوگانه بودن آن است: از یک طرف ، توانایی انباشت بی پایان سرمایه را ضمانت می کند و از طرف دیگر در جایگاه ساختار سیاسی ای قرار داده شده است که این را ممکن می سازد و انباشت بی پایان سرمایه را بدون هیچ گونه زوالی و همچنین بدون نارضایتی «طبقه خطرناک» ، ضمانت  می نماید.ضعف اساسی سرمایه داری به عنوان یک نظام تاریخی ، این است که موفقیت منجر به شکست می شود.(آن چیزی که شومپیتر به ما آموخت اتفاق افتاده است.)بنابراین امروزه هم ، توانایی انباشت بی پایان سرمایه و هم ، ساختار سیاسی ای که طبقات خطرناک را محدود می کند ، سقوط کرده است.

موفقیت سرمایه داری در حصول اطمینان برای انباشت سرمایه ناشی از توانایی آن برای جلوگیری از افزایش بیش از حد سه هزینه اولیه تولید – هرینه های نیروی کار هزینه های مواد اولیه و مالیت ها- بوده است.اگر چه این نظام این کار را از طریق مکانیسمی که خود را به شدت در طول تاریخ فرسوده می کرد ، انجام داده است.این نظام در حال حاضر به جایی رسیده است که هزینه های زیادی را برای ساختن محصولی که منبع مناسبی برای انباشت سرمایه باشد ، صرف می کند. طبقه سرمایه دار به عنوان یک جایگزین، به تجارت های پرریسک مالی روی آورده است. اما تجارت های مالی ذاتا یک مکانیسم گذرا است چرا که به گردش درونی پولی خود وابسته است که در میانه راه توسط خود این تجارت تضعیف می شود.اجازه دهید تا هر یک را تشریح نمایم.

هزینه نیروی کار تابعی است از مبارزه بی پایان طبقاتی. آن چه که کارگران به نفع خود در اختیار دارند: تمرکز تولید( به دلایل بهره وری) و در نتیجه توانایی های خود برای ساماندهی خودشان در محیط کار و عرصه سیاسی در طول زمان که برای تحت فشار قرار دادن کارفرمایان خود در جهت افزایش دستمزدشان است.گواه این امر ضدحمله کارفرمایان از طریق جذب یک سری از کارگران در مقابل گروه معترض است. اما در چارچوب های داخلی یک کشور یا یک منطقه محلی ،  تا زمانی که ساز و کار سیاسی (قانونی یا عرفی) در جهت سرکوب آن چه که کارگران می توانند برتری های خود را بروز دهند وجود دارد ، محدودیت های فراوانی برای موفقیت این کار وجود دارد.

تا زمانی که ما در فاز یک دور کندراتیف هستیم ، کارفرمایان در مواجه با خواسته های کارگران مبارز ، تا زمانی که توقف کار موجب اسیب های جدی بشود ، ترجیح می دهند دستمزها را تا حدودی افزایش دهند اما به محض این که وارد فاز دو دور کندراتیف شدیم این موضوع برای کارفرمایان ضروری می شود که شرایط سخت را تحمل نمایند و در مقابل افزایش دستمزدها مقاومت کنند. این مقاومت تا زمانی که رقابت های قیمتی در بازار به وجود آید ، ادامه می یابد . در این زمان است که کارفرمایان به جا به جایی روی می آورند – «کارخانه فراری»- و کارخانه های خود را به مناطقی که نرخ دستمزد پایین تری دارد منتقل می کنند. اما دلیل وجود این نرخ های پایین دستمزد چیست؟ پاسخ این سوال نسبتا ساده است – وجود توده عظیم کارگران روستایی در آن شهرها که با هر دستمزدی ، که البته نشانگر درآمد خالص خانوار است ، حاضر به کار هستند. بنابراین زمانی که در یک مکان از اقتصاد جهانی ، به عنوان یک کل ، دستمزد نوسان پیدا می کند در مکان های دیگری از آن به وسیله ظهور گروه های جدیدی از کارگران که برای همان کار دستمزد کمتری می گیرند ، جبران می شود.این به معنی ثابت نگه داشتن دوره بهره وری است.

مشکل این موضوع ، تکرار منظم چالش کارفرما/کارگری است به طوری که بعد از 25 تا 50 سال کارگران در مکان جدید کارخانه قادر به غلبه بر گم گشتگی شهری و جهل سیاسی خود می شوند و همان مسیر مبارزه طبقاتی را ، که کارگران قبلی در مکان قبلی کارخانه انجام داده اند ، ادامه می دهند. لذا آن مکان هم مانند سایر مکان های دارای نیروی کار با دستمزد پایین به محلی فقیر تر یا حداقل به محلی با شرایط قبلی خود تبدیل می شود. دیر یا زود کارفرمایان به فرار دوباره به مکان دیگری نیازمند می شوند. این سیاست تغییر جغرافیایی به مکان هایی که نیروی کار ارزان در آن وجود دارد ، در طول قرن ها به خوبی کار می کرد ، اما پاشنه آشیل این فرآیند این است که به مرور زمان دیگرمکانی برای نقل و انتقال وجود نخواهد داشت.به این دلیل است که مفهوم روستازدایی در جهان زاده شد ، که از سال 1945 با شتاب در جریان است.نسبت جمعیت شهری جهان بین سال های 1950 تا 2000 از 30 درصد به 50 درصد افزایش یافته است.[6]اقتصاد جهان سرمایه داری در طول 25 سال آتی به شدت از این مکان ها ، برای انتقال کارخانه ها ، خالی می شود همانطوری که در حال حاضر بسیار کمتر از قبل شده اند. همچنین با روش های نوین ارتباطی،مدت زمان لازم برای نیروی کار در مکان های جدید ، جهت یادگیری روش های سازماندهی به شدت کاهش می یابد و از این رو توانایی کارفرمایان برای ثابت نگه داشتن میزان دستمزد به شدت محدود می شود.

هزینه مواد اولیه وابسته به این است که چه درصدی از این هزینه را می بایست کارفرمایان بپردازند.چرا که کارفرمایان تا حدی که بتوانند مواد اولیه را مجانی دریافت کنند ، هزینه های مربوط به آن پایین باقی خواهد ماند.مکانیسم اصلی که کارفرمایان را در طول قرن ها ، قادر به سرباز زدن از هزینه کردن برای مواد اولیه می کند ، این است که این هزینه ها از سایر عوامل تولید پرداخت شود.این مکانیسم به نام برون پراکنی هزینه ها تعریف می شود.سه هزینه اصلی که تاکنون برون پراکنی شده است عبارتند از: سم زدایی (پاکسازی محل های دپوی زباله) ، بازسازی منابع اولیه و زیرساخت ها.

کنترل سم زدایی در شروع بسیار آسان است.دپوی زباله در جایی اتفاق می افتد که عمومی و خالی است.این کار هزینه ای ندارد.اما هزینه ها معمولا ناگهانی نیست بلکه به تدریج بروز می کند.ادامه این روند به تدریج تبدیل به مشکل عمومی می شود.-چه برای تک تک افراد و چه برای گروهی به عنوان دولت- زمانی که اقدام به پاک سازی آن محل می شود به ندرت هزینه آن توسط کسی که زباله ها را در آن جا دفن میکند ، پرداخت می شود. در دوران قبل از مدرن ، حاکمان ، زمانی که محل فاضلاب پر می شد ، به قلعه های مختلفی نقل مکان می کردند.در اقتصاد جهانی سرمایه داری ، تولیدکنندگان نیز کمابیش مانند آن پادشاهان رفتار می کنند.لذا مشکل زباله مشخصا به مشکل کارخانه های فراری و سطح دستمزد برمی گردد.ما در حال به اتمام رساندن محل دپوی زباله های خود هستیم.علاوه بر این، هزینه فزاینده سم زدایی برای ما ملموس تر می شود یا حداقل ما ، به دلیل پیشرفت های علمی ، به آن آگاه تر هستیم.از این روجهان به دنبال تصفیه زباله است و این موضوع از دغدغه های اصلی محیط ریستی است و به عنوان دغدغه پایه سوال اینجاست که ، چه کسی برای آن می بایست هزینه کند.فشارهای زیادی وجود دارد که استفاده کننده از منابع ، که زباله های سمی تولید می کند ، مسئول پرداخت این هزینه است.این موضوع درون افکنی هزینه ها نامیده می شود.دولت این درون افکنی هزینه ها را به گردن تولیدکنندگان انداخت و هزینه های کلی تولید به شدت افزایش پیدا کرد.

مساله تجدید منابع اولیه نیز اساسا مشابه موضوع قبلی بود.زمانی که جنگل ها تخریب می شوند ، خودشان از طریق فرآیندهای طبیعی تجدید و احیاء می شوند اما این فرآیند بسیار به کندی صورت می پذیرد.(به دلیل افزایش تولیدجهانی) جنگل ها به سرعت از بین می روند و لذا احیاء جنگل ها از طریق فرآیندهای طبیعی در زمان اندک،ناممکن به نظر می رسد.بنابراین در اینجا دغدغه دیگر زیست محیطی مطرح می شود.هم دولت و هم کنش گران اجتماعی ، به تولیدکنندگان فشار می آورند که یا سرعت تخریب جنگل ها را کنترل کنند یا در احیاء آن ها سرمایه گزاری کنند. دولت این درون افکنی هزینه ها را به گردن تولیدکنندگان انداخت و هزینه های کلی تولید مجددا به شدت افزایش پیدا کرد.

همچنین این موضوع در مورد زیرساخت نیز به شدت صادق است.زیرساخت ها ، حداقل در تعریف ، هزینه کردن در مواردی است که به یک تولیدکننده مشخص مربوط نمی شود.برای مثال ساخت جاده های عمومی که برای حمل و نقل کالاها است.اما این منطق که هزینه ها نمی توانند معطوف به یک تولیدکننده شوند ، به این معنی نیست که این هزینه ها معطوف به چند تولیدکننده نباشد.علاوه بر این در طول سال ها هزینه های این زیرساخت ها به شدت ، تصاعدی ، بالا رفته است. و یک بار دیگر ، دولت این درون افکنی هزینه ها را به گردن تولیدکنندگان انداخت و هزینه های کلی تولید مجددا به شدت افزایش پیدا کرد.

سومین رکن هزینه تولید ، مالیات است.مقایسه ای تطبیقی از سطح کل مالیات در جهان ، یا در یکجای مشخص از جهان ، با جهان یک قرن پیش ، نشان می دهد که امروزه علی رغم نوسان در نرخ رشدها ، افراد مالیات بیشتری می پردازند. چه منطقی برای این موضوع در جریان است؟ در دولت ها ، سه هزینه عمده وجود دارد – هزینه امنیت عمومی (پلیس،نیروی دفاعی و …) ، هزینه های رفاه عمومی و هزینه های مدیریتی(که از همه مهم تر آن هزینه های جمع آوری مالیات ها است.)- چرا این هزینه های دولت به شدت افزایش پیدا می کند؟

هزینه های امنیتی به دلیل پیشرفت تکنولوژی افزایش می یابد. ابزارهای نیروهای امنیتی هر روز گران تر می شوند گذشته از این ها ، امنیت مانند بازی ای است که هر دو طرف همواره تلاش می کنند تا قوی تر از حریف باشند.این مانند یک مزایده بی پایان است که قیمت همین طور افزایش می یابد.شاید اگر ما یک کشتار جمعی از طریق بمب هسته ای داشته باشیم و افرادی که جان سالم به در برده اند به تیر و کمان بازگردند، این هزینه ها کاهش یابد.اما به این دلیل که این موضوع بعید به نظر می رسد من راهی برای کاهش این هزینه ها نمی یابم.

به علاوه ، هزینه های رفاه عمومی به شدت افزایش پیدا می کند و هیچ چیزی سرعت افزایش آن را ، تا زمانی که همه افراد از این هزینه ها منتفع می شوند ،نمی تواند کاهش دهد.این هزینه ها به سه دلیل افزایش می یابند.اول این که سیاست های اقتصاد جهان سرمایه داری ، به طبقات سلطه فشار می آورند تا امتیازهایی به طبقات خطرناک اعطاء نمایند – که این طبقات خطرناک سه نیاز عمده دارند:آموزش،بهداشت و ضمانت درآمد پایدار – وانگهی سطح این خواسته ها به شدت افزایش پیدا کرده و در سطح جهان گسترده شده است.به علاوه ، مردم ، به دلیل استفاده از این رفاه عمومی ، بیشتر عمر می کنند و از این رو هزینه های عمومی ناشی از افزایش جمعیتی منتفع از این رفاه ، افزایش پیدا می کند.دلیل دوم، پیشرفت های تکنولوژی در آموزش و بهداشت، هزینه تامین ابزارهای مورد نیاز آن را افزایش می دهد.و بالاخره دلیل سوم منافع بی پایانی است که ، تولیدکنندگان این حوزه ، از دولت طلب می کنند.

رفاه تبدیل به یک حق شده است و به ندرت می توان مشاهده کرد که دولتی بتواند این هزینه ها را تقلیل دهد.اما یقینا این هزینه ها را باید کسی تقبل کند و در نهایت تولیدکنندگان مسئول پرداخت آن می شوند، چه به طور مستقیم و چه از طریق نیروی کار خود که خواستار دستمزد بیشتر برای برخورداری از این رفاه است.

ما اطلاعات دقیقی در خصوص افزایش شدید این هزینه ها نداریم ، اما (با توجه به اطلاعات موجود) این موضوع قابل تامل است.از سوی دیگر ما نمی توانیم افزایش قیمت فروش کالاهای جهانی را با افزایش هزینه های تولیدی مطابقت دهیم، چرا که بخش عظیمی از تولید جهانی از حالت انحصاری خارج شده و رقابت جهانی آن افزایش پیدا کرده است.بنابراین هزینه های تولید سریعتر از قیمت فروش کالا افزایش پیدا کرده است و این به معنی کاهش بازگشت سرمایه است که به عنوان مشکلات انباشت سرمایه از طریق تولید تعبیر می شود.این کاهش در طول سی سال بسیار مشهود بوده است، که این مساله به علت میل سوداگرانه ای است که دنیای سرمایه داری را از سال 1970 در برگرفته و هیچ نشانی از فروکش کردن آن نیست.اما حباب ها می ترکند و هیچ حبابی نمی تواند تا بینهایت بزرگ شود.

مطمئنا در آن زمان سرمایه داران به شدت و به صورت گروهی مقاومت می کنند.این همان چیزی است که جهانی شدن نئولیبرالی به آن می پردازد. – تلاش گسنرده سیاسی برای عقب راندن هزینه های دستمزد ، برای مقابله با درون افکنی هزینه ها و بی شک کاهش سطح مالیات ، همانطوری که قبلا هم اتفاق می افتاد مانند ضدحمله در برابر افزایش هزینه ها که البته فقط تا حدی موفق بوده است.حتی بعد از تمام کاهش هزینه ها در ارتجاعی ترین رژیم ها ، هزینه تولید در دهه اول قرن بیست و یکم به طور قابل توجهی بیشتر از این هزینه ها در سال 1945 بود.من فکر میکنم این روند به عنوان اثر چرخ دنده ای – دوگام به جلو و یک گام به عقب – سرانجام به حداکثر منحنی رشد خود می رسد.

زمانی که ساختارهای اساسی اقتصادی نظام اقتصاد جهانی به سر حد منحنی رشدی برسند که انباشت سرمایه را با مشکل مواجه کند، آنگاه ساختارهای سیاسی که طبقات خطرناک را مهار می کنند،با مشکل اساسی مواجه می شوند.

دوره توسعه مداری ، سال های 1945 تا 1970 ، همچنین دوره پیروزی های جنبش های ضدسیستمی بودکه در قالب شکل های مختلف در همه جا به قدرت رسیده بودند.بزرگ ترین وعده آن ها رویای تحقق توسعه مداری بود.زمانی که شکست خورد، حمایت از پیروان خود را قطع کرد.جنبش های که چه نام خود را کمونیست یا سوسیال دموکرات و چه جنبش آزاذی بخش بنامند، تقریبا در همه جا از قدرت ساقط شدند.دوره جهانی شدن ، بین سال های 1970 تا 2000 ، دوره سرخوردگی عمیق جنبش های ضدسیستمی بود.آن ها از بالا به پایین سقوط کردند و بعید به نظر می رسید که دوباره بتوانند وفاداری عمیق توده ها را به خود جذب کنند. آن ها ممکن است که در انتخابات ، بیشتر از سایر گروه ها حمایت شوند اما آن ایمان قلبی ای که مردم به آینده طلایی آن ها داشتند ، دیگر وجود نخواهد داشت.

افول این جنبش ها – به اصطلاح چپ قدیم – یک نقطه مثبت برای ملایم کردن اقتصاد جهانی سرمایه داری نیست.تا زمانی که این جنبش ها در اهداف خود ضدسیستمی بودند ، ساختارهایی را می ریختند که انگیزه رادیکال خودانگیخته پیروان خود را کنترل کنند.آن ها برای فعالیت های خاصی تجهیز می کردند، ولی پیروان خود را خلع سلاح می کردند، به خصوص زمانی که در دولت بودند ، بر منافع بلند مدت در جهت مخالفت با اغتشاشات نامحدود ، پافشاری می کردند.

سقوط و افول این جنبش ها نشان دهنده فروپاشی عوامل محدودکننده طبقات خطرناکی است که دوباره خطرناک می شوند.اشاعه انارشیسیسم در قرن بیست و یکم بازتاب روشن تغییر این موضع است.

اقتصاد جهانی سرمایه داری تا کنون به این اندازه ، ساختار متزلزلی نداشته است و در برابر جریان های سریع،ناگهانی و مخرب به این اندازه آسیب پذیر نبوده است.

سه

اگر خیر ، چه بدیل دیگری قابل عرضه است؟

این موضوع برای هیچ کشور جنوبی راحت نیست که بگوید ، نظام جهانی کنونی دچار بحران ساختاری شده است و این که ما در حال گذار از این نظام به نظام های جهانی دیگری در طول 20 تا 50 سال آینده هستیم.آن ها می خواهند بدانند که در حقیقت چه اتفاقی می افتد و آیا آن ها می توانند یا می بایست کاری برای ارتقاء جامعه خود ، در حال حاضر ، انجام دهند یا خیر. مردم در واقع به اجبار، گرایش به زندگی کردن در زمان حال دارند. از طرف دیگر ، دانستن این موضوع خیلی مهم است که ، به منظور کارآمدتر شدن فعالیت های ما ، زمان حال چه محدودیت هایی دارد.به این معنی که آن ها راه مشخصی برای اهداف خردی را که ما دنبال می کنیم ، می خواهند.بنابراین اجازه دهید سناریو 25 تا 50 سال آینده و اثرات آنی ای که بر زمان حال دارد را برای شما توضیح دهم.

سناریو 25 تا 50 سال آینده دو رو دارد.از یک طرف، فروپاشی نظام تاریخی موجود ما ، به احتمال زیاد به دلیل تمام شواهدی است که قبلا بیان کردم.از طرف دیگر آن چه جایگزین نطام موجود خواهد شد کاملا نامشخص و ذاتا غیرقابل پیش بینی است.اگرچه همه ما می توانیم ورودی هایی برای این خروجی نامشخص داشته باشیم.

ذاتا نامشخص است چرا که ما هر زمان که در یک دوراهی نظام مند قرار می گیریم ، هیچ راهی برای شفاف سازی مسیری که همه ما به آن جهت برویم ، وجود ندارد.این ویژگی پیچیدگی علوم است.[7]

از سوی دیگر ، دقیقا به این دلیل که این دوره ، دوره گذار است، نظام موجود در آن بسیار نامتعادل است و هرج و مرج و تغییرات شدید در همه حوزه ها مشاهده می شود.همچنین تمایل برای بازگشت به تعادل گذشته بسیار ضعیف شده است. این بدان معناست که ما در دوره «آزادی اراده» هستیم و در نتیجه اعمال ما ، فردی یا گروهی ، تاثیر شدید و مستقیم بر انتخاب آینده ای که جهان با آن مواجه می شود، دارد. به یک معنا، برای ارتباط این موضوع به بحث ما، ما می گوییم که هدف «توسعه»ای که کشورها و دانشمندان مختلف در 50 سال اخیر تا کنون دنبال کرده اند، در 25 تا 50 سال آینده بسیار غیرواقعی تر از زمان حال خواهد بود. اما با این وجود یقینا برای خروجی نامعین هیچ ضمانتی وجود ندارد.

در حال حاضر ،در عرصه ژئوپلتیک گسترده تر، سه شکاف اصلی وجود دارد.اول، یک مبارزه سه جانبه میان ایالات متحده ، اروپای غربی و ژاپن و شرق آسیا ، به عنوان منبع اصلی انباشت سرمایه در اقتصاد جهانی سرمایه داری. دوم، مبارزه بلندمدت میان کشورهای شمال و جنوب برای توزیع مازاد جهانی و سوم مبارزه جدیدی است که حول محور بحران ساختار اقتصاد جهانی سرمایه داری می چرخد و روی دو بدیل متمرکز است، که جهان را در فرآیند تکمیل گذار به یک نظام جدید ، چندپاره می کند.

دو چالش اول در چارچوب نظام جهانی مدرن با سابقه هستند.سه گانه مذکور (ایالات متحده ، اروپای غربی و ژاپن و شرق آسیا) در تلاش برای سازماندهی نظام تولید و مالی جهانی نقشی برابر ایفاء می کنند.اما مانند بسیاری از مبارزات سه جانبه ، فشارهای زیادی وجود دارد که این توزیع سه جانبه به یک زوج کاهش یابد که به نظر می رسد در دهه آتی این موضوع رخ دهد. اینجانب دلیل های بسیاری دارم که این جفت به احتمال زیاد ، ایالات متحده و ژاپن/شرق آسیا در برابر غرب اروپا/روسیه است.[8]اما من تا زمانی که برای مبارزه دوم(مبارزه بلندمدت میان کشورهای شمال و جنوب برای توزیع مازاد جهانی) برای غلبه بر قطبی شدن جهان در نظام موجود ،که اجازه می دهد آن چه که ما توسعه می نامیم در سراسر دنیا پخش شود،نگران هستم ، این دلایل را بازگو نمی کنم.

مبارزه دوم ، که میان شمال و جنوب است ، یقینا روی مسائل توسعه در طول 50 سال اخیر متمرکز شده است.در واقع تفاوت بزرگ میان دوراه توسعه مداری و عصر جهانی سازی ، وابسته به قدرت دوطرف بوده است. زمانی که دردوران اول جنوب تصور میکرد که جایگاه خود را ، اگرچه بسیار کم ، ارتقاء می دهد ، این عصر جهانی سازی بود که باعث عقب راندن پیروزمندانه آن ها توسط شمال شد.اما عقب راندن مجدد شمال با بحران کنونی در سازمان تجارت جهانی و چنددستگی سخنگویان شمال در نشست واشنگتن بسیار ملموس شده است.من فکر میکنم این موضوع به دلیل مخالفت های آشکار چهره هایی نظیر جوزف استیگلیتز (Joseph Stiglitz) ، جفری ساچز (Jeffrey Sachs) و جورج سوروس (George Soros) در میان سایر اشخاص دیگر و نرمش های قابل توجه صندوق بین المللی پول در دوره بعد از سال 2000 بوده است. من انتظار ندارم در این درگیری آرامشی برقرار شود.

مبارزه سوم است که وضعیت جدیدی از آشفتگی ناشی از بحران ساختاری نظام جهانی موجود و دوپارگی متعاقب آن را، بازتاب می دهد.این همان دوگانگی ای است که قبلا به آن اشاره کردم.(میان روح داوس و روح پورتوالگره).چیزی که در این جا مهم است این است که مناقشه این نیست که ما طرفدار سرمایه داری به عنوان یک نظام جهانی هستیم یا خیر ، بلکه مناقشه بر سر آنچه که باید جاگزین آن در نظام کنونی شود ،است. دو بدیل ممکن هیچکدام ، نام واقعی و خروجی های باجزئیات ندارند.آن چه که در این پرسش مطرح است این است که آیا اصولا سیستم جایگزین ، سلسله مراتبی و چندقطبی خواهد بود (مانند سیستم موجود یا بدتر از آن) یا عدالت محور و دموکراتیک خواهد بود.  

خطوط بازیگران واقعی سیاسی،هنوز نامشخص است.جبهه روح داووس بین کسانی که چشم اندازشان نسبت به آینده با نهادسازی و خشونت مداوم راهبردی پیوند خورده و کسانی که تاکید می کنند که این چشم انداز نمی تواند منجر به یک نظام قابل دفاع شود ، تقسیم شده است.در حال حاضر یک اردوگاه دوپاره به وجود آمده است.سویه روح پورتوالگره مشکلات دیگری دارد.آن ها صرفا اتحاد سست سیاسی جنبش های مختلف جهان را که امروزه صرفا در نشست اجتماعی جهانی (WSF) محدود شده است،تشکیل می دهند.در مجموع آن ها هنوز استراتژی شفافی ندارند ، اما دارای پشتیبانی مردمی هستند و درمورد آن چه که با آن مخالف هستند موضعی شفاف دارند.

سوال این است که آن هایی که از روح پورتوالگره حمایت می کنند برای تحقق این «دنیای دیگر» که امکانپذیر بودن آن را ادعا میکنند،چه کاری باید انجام دهند؟ این سوال، دو سوال را در خود مستتر دارد:آن چیزی که می بایست آن دولت هایی که چشم اندازهای مشترک دارند و سرانجام به آن اتفاق نظر دارند،انجام دهند چیست؟ و جنبش های چندگانه چیست؟ دولت ها به مسائل کوتاه مدت رسیدگی می کنند و جنبش ها می توانند به مسائل کوتاه و میان مدت رسیدگی کنند.هر دو نوع مسائل بر روند تغییرات بلندمدت تاثیر میگذارند.مسائل کوتاه مدت سریعا بر زندگی روزانه ما تاثیر می گذارد.یک راهبرد سیاسی هوشمندانه می بایست در تمامی جبهه ها به یک اندازه پیشروی کند.

بزرگترین مساله کوتاه مدت ادامه روند جهانی سازان نئولیبرال برای دستیابی به گسترش یک جانبه مرزهای بازار آزاد در جنوب است نه در شمال.این موضوع قلب تپنده بحث های مداوم در چارچوب سازمان تجارت جهانی و همه بحث های دوجانبه ای است که مهم ترین آن ها توسط ایالات متحده آمریکا  و در درجه دوم توسط اتحادیه اروپا مطرح می شود. – خلق «قراردادهای تجارت آزاد» چندجانبه نظیر NAFTA,CAFTA و غیره.- در واقع پافشاری ایالات متحده برای تحقق چنین چیزی صرفا برای ضمانت کردن انحصارات خود (که اصطلاحا به آن مالکیت هوشمندانه اطلاق می شود.) و دسترسی موسسات مالی خود به دریافت امتیازات تعرفه ای روی کالاهای صنعتی کم ارزش و کشاورزیی که در کشورهای جنوب تولید می شود، است.

حمله به سازمان تجارت جهانی توسط ائتلافی از قدرت های میانی جنوب – برزیل،هند،آفریقای جنوبی و …- که خواسته ساده ای را دنبال می کردند:تجارت آزادی که هر دو طرف برد کنند،متوقف شد.آن ها می گویند اگر شمال از ما بخواهد که ما مرزهایمان را رو به آن ها باز کنیم ، شمال نیز می بایست مرزهایش را رو به ما باز کند.اما کشورهای شمال به دو دلیل اساسا نمی توانند با این موضوع توافق کنند. این موضوع منجر به افزایش قابل ملاحظه بیکاری و کم شدن درآمد در کشورهای شمال می شود ، که قبول این موضوع به طور سیاسی، برای دولت هایی که در معرض رقابت انتخاباتی هستند،غیرممکن است. از طرفی این موضوع برای کشورهای شمال شفاف نیست که کدامیک بیشتر سود می برند و کمتر ضرر می کنند. علاوه بر همه این ها ، کشورهای شمال با یکدیگر در مورد مناقشات تعرفه/یارانه با یکدیگر اختلاف نظر دارند و ساختار پیشنهادی جنوب ، موقعیت سیاسی آن ها را ، از بعد اقتصادی، تضعیف خواهد کرد.چرا که نسبت به دیدگاه های کشورهای شمال ، اختلافات جدی دارد.

از این موضوع دو نتیجه می توان گرفت. این یک نزاع سیاسی محکوم به توقف است.و این که برای کشورهای جنوب از لحاظ سیاسی خیلی مهم است که بر مواضع خود باقی بمانند. این تنها مهم ترین اقدامی است که این دولت ها برای پیشبرد یا ثابت نگه داشتن رشد استانداردهای زندگی درکشورشان، می توانند به کار گیرند.این کشورها به قیل و قال های تعصبات نئولیبرالی با شک و تردید پاسخ می دهند ، که این شک و تردید موجه است.

یقینا این دولت ها می بایست در قدرت باقی بمانند و بزرگترین تهدید برای آن ها دخالت خارجی در سیاست داخلی است.آن چه که کشورهای بزرگ جنوب در حال حاضر به آن عمل می کنند ، که در دو دهه آتی سرعت عمل خود را افزایش خواهند داد ، تلاش در جهت عضویت در سازمان منع گسترش سلاح های هسته ای است.این عمل باعث خنثی شدن تهدیدهای نظامی و در نتیجه کم شدن تهدیدهای سیاسی خارجی می شود. چیزدیگری که می توان از این کشورها انتظار داشت، توزیع رفاه اجتماعی در درون کشور است که البته می تواند شامل پروژه های توسعه ای کوچک باشد(مانند حفر چاه). اما آن چه که نمی توان از این کشورها انتظار داشت این است که سیاست هایشان ، در طول 10 تا 20 تا 30 سال آینده ، بخواهند آن ها را به سمت دانمارک برساند.این موضوع محقق نخواهد شد و صرفا انحراف از سیاست گزاری های هوشمندانه است. نقش دولت مترقی دردرجه اول این است که این اطمینان را به جامعه بدهند که جهان و کشورشان در دهه های پیش رو بدتر نخواهد شد.

این کار جنبش هایی است که می توان فراتر از دولت ها انجام داد، اگرچه جنبش ها نیاز دارند که دولت های مترقی را در حداقل قدرت قرار دهند و در نقدهای سطحی چپ گرا در مورد فقدان دستآوردهایی که اساسا غیر قابل انتظار است،درگیر نشوند.در این جا ما باید به عنصر مهمی که اغلب از نظرها پنهان می ماند اشاره کنیم. دو گسست ژئوپلیتیکی اول ، جغرافیایی است: اختلاف های میان کشورهای سه گانه شمالی و اختلاف های شمال و جنوب. اما اختلاف میان روح داووس و روح پورتوالگره ، جغرافیایی نیست.زمانی که این اختلاف را جنبش ها به دست بگیرند،راه میان بری برای کل جهان باز می شود.این یک مبارزه طبقاتی و مبارزه اخلاقی است نه مبارزه جغرافیایی.

درمیان مدت آنچه که جنبش ها می توانند به بهترین نحو انجام دهند ، این است که ناکالاگونگی (Decommodification) را هر جا که می توانند اعمال کنند و گسترش دهند. هیچکس در مورد چگونگی این موضوع اطلاعی ندارد و بسیار کسب تجربه برای یافتن روش های رسیدن به آن لازم است ، که این کسب تجربه ها در حال انجام است. ما باید به یاد داشته باشیم که با وجود یک محیط کاملا خصمانه ، که فشارهای نظام مندی برای تضعیف چنین تلاش هایی می کنند و به راحتی مشارکت کنندگان را به فساد می کشانند ، این تجربه ها در حال انجام است. اما ناکالاگونگی نه تنها از توسعه های نئولیبرالی جلوگیری میکند بلکه پایه هایی را برای فرهنگ سیاسی بدیلی فراهم می آورد.

مطمئنا ، تئوری پردازان سرمایه داری ، ناکالاگونگی را مسخره می کنند که این موصوع توهم است، مخالف برخی مفاهیم نظری روانشناسی اجتماعی است ، این که فاقد کارآیی است و این که منجر به کاهش رشد اقتصادی و در نتیجه ایجاد فقر می شود.تمام این ها اشتباه است.تنها می بایست به دو نهاد اصلی دنیای مدرن –دانشگاه ها و بیمارستان ها – نگاه بیاندازیم تا پی ببریم ، حداقل در 20 سال گذشته ، هیچ کس تردیدی نداشت که این نهادها می بایست به عنوان نهادهای غیرانتفاعی ، بدون سهامدار و سود ، کار کنند. جدا استدلال این موضوع بسیار دشوار خواهدبود که بگوییم صرفا به همین دلیل آن ها ناکارآمد بوده اند ، به پیشرفت های فن آوری بی توجه بوده اند، قادر به جذب کارکنان مسئول و سالم نبودند ، یا توانایی انجام خدمات اساسی را که برای آن ها ساخته شده بودند ، نداشتند.

ما نمی دانیم این قواعد کلی اگر درکالاهای بزرگ مقیاس نظیر تولیدات فولادی ، یا کوچک مقیاس نظیر تولیدات صنعتی دیگر به کارگرفته شود چگونه عمل خواهند کرد.اما در مقابل رد این موضوع به راحتی مقابله می شود. در زمانی که کار تولیدی به دلیل رشد اقتصادی ای که اقتصاد جهانی سرمایه داری فراهم کرده است،در حال سوددهی بیشتر نسبت به گذشته است،صحبت از این موضوعات حماقت است.اعمال فرم های متنوعی از توسعه در طول این راه نه تنها توانایی پاسخدهی به مشکلات کشورهای جنوب را دارد بلکه برای مناطق صنعتی رو به زوال رفته شمال نیز قابلیت دارد.

در هر صورت ، آن چه که من به آن پافشاری می کنم ، این است که مساله این نیست که چه جادویی معضل فوری نظام جهانی ما را حل می کند بلکه ساختارهایی است که ما می بایست برای بدیل نظام جهانی ایجاد نماییم.به این نکته اشاره کنم که به طور جدی ، ما اول از همه باید با شفافیت توسعه تاریخی نظام کنونی خود و معضلات ساختاری آن را تا به امروز درک نماییم و ذهن هایمان را به بدیل های رادیکال برای آینده باز نماییم. ما می بایست تمام این کارها را نه صرفا آکادمیک بلکه به صورت عملی ، از طریق زندگی در حال و درگیرشدن با نیازهای کوتاه مدت مردم به اندازه تحولات بلندمدت آن ها ، انجام دهیم. بنابراین ما می بایست هم تدافعی و هم تهاجمی مبارزه کنیم و اگر ما این را به خوبی انجام دهیم ، ممکن است،فقط ممکن است ، به زندگی بسیاری از جوانان که مخاطبانمان هستند سود و منفعت اعطا نماییم.

[1]  این مطلب در کنفرانس «چالش های توسعه در قرن بیست و یک» در دانشگاه کرنل در تاریخ اول اکتبر 2004 ارائه شد.

[2] جلد سوم کتاب مستعمرات فرانسه،نمایشگاه دانشگاهی 1900،ناشر معاونت خدمات جغرافیایی وزارت مستعمرات فرانسه ، پاریس : Augustin Challamel ، 1900

[3] به عنوان مثال رجوع کنید به : Anthony Atkinson, Lee Rainwater & Timothy Smeeding, «Income Distribution in

European Countries,» in A. B. Atkinson, ed., Incomes and the Welfare State: Essays on Britain and Europe, Cambridge: Cambridge Univ. Press.

[4] The classic article is that by Giovanni Arrighi & Jessica Drangel, «The Stratification of the World-Economy: An Exploration of the Semiperipheral Zone,» Review, X, i, Summer 1986, 9-74. Arrighi is currently updating this argument in a forthcoming article.

[5] اگرچه این یک تحلیل منطقی است اما به ندرت در تحلیل های اقتصاددانان مطرح لحاظ می شود.

[6] Deane Neubauer, «Mixed Blessings of the Megacities,» Yale Global Online, Sept. 24, 2004.

<http://yaleglobal.yale.edu/display.article?id=4573>

[7] Ilya Prigogine, in collaboration with Isabelle Stengers, The End of Certainty: Time, Chaos, and the New

Laws of Nature, New York: Free Press, 1997.

[8]به عنوان مثال ببینید «Japan and the Future Trajectory of the World-System: Lessons from History?»

in Geopolitics and Geoculture, Cambridge: Cambridge Univ. Press, 1991, 36-48.