نظری

فوندامنتالیسم چیست؟ – قسمت چهارم

domenico_losoudro_2013_04دومه نیکو لوسوردو

برگردان یدالله سلطان پور

منتشر شده در تارنمای وزین «دایره المعارف روشنگری»

دومه نیکو لوسوردو

پروفسور فلسفه در دانشگاه (اوربینو)

او در همکاری با (هاینتس هولتس) به انتشار مجلهً (توپوس)

ـ خدمات بین المللی به تئوری دیالک تیکی ـ را بعهده دارد.

او مولف کتب بیشماری است، از آنجمله اند:

امانویل کانت ـ آزادی، حقوق و انقلاب (1987)

هگل و ارثیهً آلمانی، فلسفه و مسایل ملی انقلاب و ارتجاع (1981)

هگل و بیسمارک. انقلاب 48 و بحران فرهنگ آلمانی (1993)

اجتماع، مرگ، هایدگر و ایدئولوژی جنگ (1995)


آرنولد توینبی (1889 ـ 1975)

مورخ فرهنگ، فیلسوف تاریخ، سیاستمدار انگلیسی

از مبلغان تئوری حرکت دایره وار

«سنت یهودی ـ مسیحی ـ یونانی ـ غربی» بر ضد اسلام؟

ریختن هویت تحریف شده غرب در قالب تداوم هیرارشی ئی که به گذشته ای دور و اسطوره ای می رسد و قرار دادن مانیگرانه آن در مقابل فرهنگ ها و هویت های دیگر، بوسیله اقدام ایدئولوژیکی فشرده و مستقل دیگری صورت می گیرد.

ما بار دیگر نظری بر مقوله «روح یهودی و غربی» می افکنیم.

حتی اگر ما دو موصوف نگرانی انگیز را نادیده بگیریم، تغییری در این واقعیت امر پدید نمی آید که این دو صفت یهودی و غربی تپانده شده در قالب بی عیب و نقص واحد دارای روندهای تاریخی بغرنج و تضادمندی بوده اند.

اینجا ـ قبل از همه ـ یک حقیقت امر ماکروسکوپیکی نادیده گرفته می شود:

هیتلر و ناسیونال ـ سوسیالیسم وقتی که ریشه کنی یهودیان را آغاز کردند، احساسات لگام گسیخته غربی ئی را مورد سوء استفاده قرار دادند، که از خاور نزدیک ریشه می گرفت و از این رو، مهر شرقی بر چهره داشته و لذا ـ از این نقطه نظر ـ با توجه به سنت آنتی سمیتیستی دیرین مورد تردید قرار گرفته و محکوم شده است.

سوگند خوردن بر این سنت ـ ضمنا ـ مقوله تمدن یهودی ـ مسیحی را دچار مشکلاتی می سازد، که به نوبه خود بطور اپریوری (ماورای تجربی) و با نادیده گرفتن تعقیب چندین قرنی یهودیان و رو در روئی های سخت میان دو فرهنگ صورت گرفته، رو در روئی هائی که با برچیدن گتوها پایان نیافته است.

تأثیرات بعدی آن را ـ به قول یکی از منتقدین یهودی فوندامنتالیسم یهودی ـ تا همین امروز می توان دید.

او گزارش می دهد که در 23 ماه مارس سال 1980 «صدها جلد انجیل در اورشلیم رسما طی مراسمی به کام شعله های آتش سپرده می شود، آنهم به دستور یاد له اخیم، یکی از سازمان های مذهبی که با پول وزارت امور مذهبی اسرائیل تأمین می شود

ظاهرا حضرات فرمان تورات را مبنی بر سوزاندن حتی الامکان علنی انجیل مو به مو به مورد اجرا می گذارند.

از سوی دیگر منادیان تز جهان یهودی ـ مسیحی بر ضد اسلام در نظر نمی گیرند که در طول قرن ها تعقیب آنتی سمیتیستی یهودیان در غرب مسیحی، موقعیت یهودیان در جهان اسلام و خاور نزدیک بمراتب بهتر بوده است.

وجود فرهنگ یهودی بزرگ با زبان عربی، تأییدی بر این حقیقت امر است.

حتی سنت مسیحی ـ غربی حاوی خطوط مسئله ساز و دردسرزائی است، آنهم نه فقط به دلیل منشاء جغرافیائی مسیحیت.

در چشم نیچه، مونوته ئیسم (یکتاپرستی) ـ بطور کلی ـ چیزی از شرق در بردارد که با نیایش خدای قدر قدرت و کامل تفاوت غول آسای آن، تفاوت های موجود میان انسان ها را از دیده ها پنهان می سازد و یا از اعتبار می اندازد.

ایده برابری که در غرب غالب آمده و غرب بدان چنان مباهات می کند که آن را به والاترین ایده خود ارتقا داده و از آن برای رسالت خود بهره می گیرد، ریشه در یک دین شرقی دارد، که تسلیم و کرنش عام انسان ها در مقابل خدای مطلق در کانون تعالیمش قرار دارد.

(البته همه انسان ها ـ بمثابه بنده ـ در مقابل بنده دار آسمانی برابرند و نه به عنوان انسان های خودمختار آزاد. مترجم)

رواج یهودیت و مسیحیت در حیطه یونان و روم، پیروزی مسیحیت بر پولی ته ئیسم (چند خداپرستی) و بر جهانی که نابرابری انسان ها و بردگی بربرها (اقوام به اصطلاح وحشی. مترجم) را امری عادی و طبیعی تلقی می کرد، همه و همه در چشم نیچه به معنی پیروزی شرق بر غرب جلوه می کنند.

نیچه در کتاب خود تحت عنوان «نظرات نامناسب با زمان»مسیحیت را ـ به تحقیر ـ بمثابه «یک تکه ساده از جهان باستان شرق»می داند.

نیچه در کتاب دیگرش تحت عنوان «علم شاد» می نویسد:

خدای سنت یهودی ـ مسیحی که در گناه و در کوچکترین تخطی از هنجارهائی که او خودسرانه وضع کرده است، توهین به اعلیحضرت را می بیند، «سراپا شرقی»است.

درک خطی از زمان و انتظار نجات کم و بیش مسیحائی که در آنتیک (جهان باستان کلاسیک) میان برده ها، نوکرها و خاکسترنشینان از هر نوع رواج می یابد و بعدها بطرز مخربی در سنت انقلابی اثر می گذارد، مهر و نشان جهان شرق را بر چهره دارد.

اندیشه های نیچه از این قبیل را می شد با تغییر فرم در قالب جمله قصار زیرین ریخت:

شکست روم در عرصه فرهنگ با شکست غرب هایده نیکی (بی ایمان به ادیان آسمانی)، پولی ته ئیستی (چند خداپرستی) و اشرافی یکی است.

نیچهشجره یهودی ـ مسیحی را ضد شجره یونانی ـ رومی تلقی می کند.

این دو شجره و یا این دو اسطوره شجرتی را اکنون ـ بی دغدغه خاطری ـ به هم می پیوندند، آنهم با چشم پوشی بر مسئله غول آسائی به نام مبارزه چندین قرنی میان مسیحیت و آنتیک.

این جریان اما تاریخ درازی پشت سر دارد.

اروپای قرن هفدهم و هجدهم جنگ بر ضد دولت عثمانی را نیز به عنوان جنگ بر ضد استبداد اقوام وحشی (بربرها) و شرقی تفسیر می کند و به همان سان نیز جنگ ها و کشمکش ها میان یونان قدیم و ایران را و میان روم و بربرها را.

دیگر کسی برده داری پر رونق در یونان و روم را ـ حتی ـ به خاطر نمی آورد.

دیگر سخنی ـ حتی ـ از تجارت برده که در آن زمان در دست اسپانیائی ها و انگلیسی ها تمرکز داشت، بر زبان رانده نمی شود.

اروپا و غرب اکنون می توانند خود را جزیره بی نظیر آزادی قلمداد کنند و بر خود ببالند.

اروپا و غرب هم میراث جهان یونانی ـ رومی را و هم میراث جماعات جهانی مسیحیت را به حساب خود می گذارند، تا جنگ بر ضد مستبدین اصلاح ناپذیر شرق و کشتار مردم آن سامان را توجیه کنند، جنگی که ظاهرا از جنگ میان یونان و ایران باستان شروع می شود و به جنگ اروپائی ها و مسیحی ها بر ضد اسلام می رسد.

هویت سازی غرب و سنت و یا روح «یهودی ـ مسیحی ـ یونانی ـ غربی» همان مشخصاتی را از خود نشان می دهد که هر میتولوژی فوندامنتالیستی از خود نشان می دهد.

(میتولوژی به مجموعه اساطیر، قصص، روایات، اشعار و ضرب المثل ها و اندرزها و غیره باستانی هر خلق اطلاق می شود. مترجم)

اگرچه این اسطوره شجرتی در در سطح تاریخ در اشکال متفاوت و متضاد، مسئله زا بنظر می رسد، ولی برای درک خودآگاهی غرب از اهمیت تقریبا بزرگی برخوردار است.

توینبی فوندامنتالیسم آمریکائی را در اوایل قرن بیستم به شرح زیر وصف می کند:

«میان پروتستان های انگلیسی، هنوز هم فوندامنتالیست هائی یافت می شوند که خود را جزو قوم برگزیده تلقی می کنند، آنهم دقیقا بدان معنی که در تورات آمده است.

این اسرائیل بریتانیائی سرشار از ایمان، منشاء خود را به ده نسل از بین رفته منسوب می دانند

اما آیا غرب رفتاری غیر از این دارد؟

این مورخ بزرگ انگلیسی می نویسد که غرب (بویژه پروتانیست ها) در جریان گسترش مستعمراتی از زمان کشف و تسخیر و اشغال آمریکا، خود را به عنوان قوم برگزیده تورات تعریف می کنند و بومیان آمریکا (و اهالی دیگر مستعمرات را) کنعانی ها نام می دهند که باید ریشه کن شوند، تا برای قوم برگزیده جا باز شود، قومی که از انوار الهی سرشار است و آورنده تمدن اصیل تلقی می شود.

(پروتانیسم به فرقه کالوینیستی سختگیری در انگلستان قرون 16 و 17 اطلاق می شود.

کنعانی ها به سکنه کنعان اطلاق می شود.

کنعان منطقه سوری ـ فلسطینی بوده که سکنه اش در قرن 13 قبل از میلاد با ورود اسرائیلی ها مواجه می شوند. مترجم)

مفهوم «احساسات نژادی غرب» که توینبی بر زبان می آورد، باید در چنین عرصه ای نشو و نما یافته باشد.

حداقل در این روزگار، چنین نحوه بیانی نادقیق از کار در می آید.

موضع تقدیر و مباهات غربی ها، اکنون دیگر نه «نژاد»، بلکه «روح غربی» و «انسان غربی» است، آنهم با توسل به مقوله ای که ما در تعالیم و مواعظ یکی از معروفترین فوندامنتالیست های اسلامی ـ البته با معیارهای ارزشی دیگر ـ باز می یابیم.

به عبارت دقیقتر، اکنون باید از فوندامنتالیسم غرب سخن گفت.

جالب این است که مورخی از این گرایش و یا خطر اخطار می دهد که قصد ارائه تصویر کلی از توسعه تمدن ها دارد و لذا نسبت به شعور غلط فوندامنتالیسم نادان و از خودراضی، اندکی مصونیت دارد.

حزب لگا نرد (اتحاد شمال) ایتالیا

یکی از سه حزب بزرگ ایتالیا، که خواهان تجزیه شمال مرفه از جنوب فقیر است.

لگا نرد یک جریان فوندامنتالیستی است.

در زمینه تحلیل مشخص از فوندامنتالیسم مشخص ـ بخش اول

دومه نیکو لوسوردو

برگردان یدالله سلطان پور

ریزه برودت ـ پژوهشگر آلمانی ـ که فوندامنتالیسم شیعی ایرانی را در مقابل فوندامنتالیسم پروتستانی آمریکائی قرار می دهد، فوندامنتالیسم را چنین تعریف می کند:

«فوندامنتالیسم عبارت است از ناتیویسم مذهبی که مدعی داشتن اعتبار جهانی است

(ناتیویسم عبارت است از پافشاری مصرانه بر عناصر معینی از فرهنگ خویش، به بهانه تهدید آنها از سوی فرهنگ برتر بیگانه. مترجم)

اگر چه این تعریف درک کاملی از ماهیت فوندامنتالیسم غرب عرضه می کند، ولی با این حال، حاوی دو خطا و یا دو عیب است.

در این تعریف گفته نمی شود که این پدیده مشکوک حتما باید فرم مذهبی بی چون و چرا داشته باشد و یا آماج های جهانگیر(یونیورسال) داشته باشد.

چنین آماج هائی در قیام بوکسبازها و در جنبش تویتومانی که در جریان جنگ های ضد ناپلئونی توسعه می یابد، وجود ندارند، ولی نه فقط در فوندامنتالیسم اسلامی، بلکه همچنین در فوندامنتالیسم پروتستانی بدون چون و چرا وجود داشته اند و در فوندامنتالیسم «مسیحی ـ غربی» و یا «یهودی ـ غربی»که ادامه فوندامنتالیسم پروتستانی اند، نیز وجود دارند.

فوندامنتالیسم لگانرد ایتالیا در این میان، موردی استثنائی است.

ما اینجا با زیرفوندامنتالیسمی سر و کار داریم که خود را با فوندامنتالیسمی سازگار می سازد که آماج های جهانگیر (یونیورسال) دارد:

لگا نرد با از آن خود کردن عشق شورانگیز غرب ـ غرب بمثابه یگانه مرکز تمدن جهان ـ بساط کلتی ـ پادانیائی اسطوره ای خود را در این فضای نورانی مقدس پهن می کند و بدین طریق، حساب خود را از بربرهای(اقوام وحشی) ایتالیای جنوبی جدا می کند که از تمدن خالی از عیب بی چون و چرای ایتالیای شمالی و غرب فاصله ای بعید دارند.

فنومنولوژی بغرنج و چند جانبه فوندامنتالیسم ها را نباید از نظر دور داشت.

فوندامنتالیسم ها می توانند بلحاظ تیپولوژی و معنای تاریخی و سیاسی مشخص خود با یکدیگر تفاوت داشته باشند.

همیشه باید توجه داشت که آنها تا چه حدی فرهنگ معینی را و یا تضاد با فرهنگ های دیگر را به مثابهامری طبیعی(ناتورالیسم) تلقی می کنند.

اگر روندتوضیح ناتورالیستی به نقطه اوج خود برسد، فوندامنتالیسم آنگاه به راسیسم حقیقی مبدل خواهد شد.

آنگاه پاکسازی فرهنگی به پاکسازی قومی بدل خواهد شد و یا می تواند بدل شود.

(در گزارش هائی که از زندان های ایران و شیوه رفتار سربازان اسرائیل در غزه و فلسطین می رسد، واژه «پاکسازی»بکرات شنیده می شود. مترجم )

فونکسیون تاریخی و سیاسی جنبش های فوندامنتالیستی نیز بسته به متون مقدس که مورد استناد قرار می گیرند و منشاء قلمداد می شوند، با هم فرق دارند.

حتی در سنت فرهنگی و مذهبی واحدی می توان تفاوت هائی را مشاهده کرد:

انسانیت زدائی و چه بسا قلع و قمع و ریشه کنی سکنه کنعان را هم می توان با استناد به یهودیت حضرت موسی توجیه کرد و مشروع قلمداد نمود و هم با استناد بر متون بابلی بعد از تبعید قوم اسرائیل و هم با استناد به تورات.

(کنعان منطقه سوری ـ فلسطینی بوده که در قرن 13 قبل از میلاد با ورود اسرائیلی ها مواجه می شود. مترجم)

در فوندامنتالیسم یهودی فرقه هائی وجود دارند که همچنان بر تفاوت های ماهوی و کیفی میان یهودی ها و گوجیم ها پافشاری می کنند و هم فرقه هائی وجود دارند که سودای انسانیت زدائی خلق فلسطین را در سر می پرورند:

درست به همین دلیل است که لایبوویتس ـ نویسنده نامدار اسرائیل ـ آنها را به عنوان وابستگان به جنبش «یهودی ـ نازیستی»محکوم می کند.

البته ما با راسیسم آشکار در خارج از حیطه فوندامنتالیسم ـ به معنی واقعی کلمه ـ روبرو می شویم.

امروز وقتی از فوندامنتالیسم سخن می رود، متأسفانه تقریبا همیشه، اسلام و جنبش هائی مورد نظر قرار می گیرند که چه بسا بطور در هم و برهم و گاهی حتی بربرمنشانه در پی کسب استقلال ملی و یا احراز هویت از بین رفته خود در طول قرن ها هستند.

I

ارزیابی تاریخی و سیاسی فوندامنتالیسم

چگونه می توان فوندامنتالیسم را بلحاظ تاریخی و سیاسی ارزیابی کرد؟

بار دیگر به جنبش های مبارزاتی بر می گردیم که در آلمان و اسپانیا بر ضد ناپلئون تشکیل می شوند.

1

هگل

حتی خود هگل که هر فرانسوی ستیزی و آلمانی ستائی را (و بدین طریق، هر گرایش فوندامنتالیستی را) بشدت محکوم می کند، سرانجام خصلت مترقی و اجتناب ناپذیر خیزش ضد فرانسوی را برسمیت می شناسد.

2

مارکس

مارکس اشاره می کند که در دوره ناپلئونی«کلیه جنگ های استقلال که بر ضد فرانسه شعله ور می شوند، مهر مشترک احیائی را بر چهره دارند که همبستر ارتجاع است

از آنجا که این جنبش ها باید استقلال ملی را در مبارزه بر ضد کشور روشنگری و انقلاب بدست آورند، ناگزیر بدان سو رانده می شوند که در فرهنگ روشنگرانه و انقلابی وارده از فرانسه، وسیله ضد ملی و سلب هویت می بینند، وسیله ای که در خدمت سیاست گسترش طلب و ستم ملی است.

یعنی آنها بدان سو تمایل می یابند که مبارزه بر ضد مهاجمین را با مبارزه بر ضد روشنگری و انقلاب فرانسه یکسان تلقی می کنند.

بدین معنی، احیا(روند رئال رهائی از سیطره و اشغال بیگانه) با ارتجاع(ایدئولوژی در هم بر هم و مبهم که این روند را همراهی می کند و نشانه واپسگرائی و عقبگردهای بیشتر است) گره می خورد.

3

انگلس

انگلس ـ ظاهرا ـ حتی گام فراتر می نهد و در جنگ های ضد ناپلئونی خلق آلمان شروع انقلاب دموکراتیک بورژوائی را می بیند.

4

لنین

جالب است که لنین به هنگام عقد قرارداد صلح برست ـ لیتوفسک ، مبارزه روسیه شوروی جوان بر ضد تجاوز امپریالیسم هوهنسولرن آلمان را با مبارزه پروس(که در سابق زیر حکومت هوهنسولرن قرار داشت) بر ضد تجاوز و اشغال ناپلئونی مقایسه می کند.

لنین ناپلئون را به مثابه «راهزنی از قماش هونسولرن تلقی می کند

(قرارداد صلح برست ـ لیتوفسک در جنگ جهانی اول در سال 1918 میان روسیه شوروی و قوای متحدین (آلمان، اطریش ـ مجارستان و بعدها ترکیه عثمانی و بلغارستان) منعقد می شود و بخش های مهمی از خاک روسیه شوروی به تصرف امپریالیسم آلمان در می آید.

بلشویک ها در شرایط دشوار پس از پیروزی مجبور به امضای آن می شوند و بدان نام «صلح راهزنانه»می دهند. مترجم)

هگل و مارکس و انگلس و لنین مخالف سرسخت ایدئولوژی فوندامنتالیستی ئی هستند که جنگ های ضد ناپلئونی زیر لوای آن صورت می گیرند.

این اما مانع آن نمی شود که جنبش هائی را که بیانگر دفاع از رهائی و استقلال ملی اند، زیر علامت سؤال قرار دهند.

اثبات شورمندانه معنی مشخصیت تاریخی خارائین را می توان در جنبش های ملی ایرلند و لهستان شاهد بود، اگرچه پلاتفرم ایدئولوژیکی آنها ارتجاعی بوده است:

شاخص آندو به خدمت گرفتن کاتولیسیسم(یعنی ایدئولوژی رستاوراسیون و ارتجاع، حداقل در نیمه اول قرن نوزدهم) و یکسان قلمداد کردن بیواسطه شعور ملی و شعور مذهبی است.

همین یکسان قلمداد کردن بیواسطهشعور ملی و شعور مذهبییکی از صفاتحرکات فوندامنتالیستیاست.

(پلاتفرم به موضعی اطلاق می شود که مبدأ تأملات، نیات، اعمال، آماجگذاری های سیاسی و غیره قرار می گیرد.

رستاوراسیون عبارت است از احیاء مجدد مناسبات اجتماعی و سیاسی ئی که بوسیله انقلاب سرنگون شده اند. مترجم)

آیا امروز باید برخورد دیگری به فوندامنتالیسم اسلامی و جنبش های همانند داشت؟

قبل از همه باید خاطرنشان شد که قیام های سپوی (هند)، مهدی (سودان) و بوکسبازها (چین)که در غرب بطور سطحی و به تحقیر به مثابه بیانگر بیگانه ستیزی صرف و خصومت با مدرنیته قلمداد می شوند، در کشورهائی که این قیام ها رخ داده اند، کم و بیش بمثابه انقلابات ملی و یا به عنوان اولین فرم های تشکیل نامطمئن و خشن انقلاب ملی تلقی می شوند.

در این رابطه می توان از ارزیابی مثبت مائوتسه تونک راجع به قیام بوکسبازها نام برد که او به عنوان «جنگ عادلانه»بر ضد امپریالیسم طبقه بندی می کند.

لنین نیز حاضر نمی شود که این قیام را با کلیشه «صلیبیون»دیروز و امروز غرب ناشی از «نادانی چینی های وحشی»، «خصومت نژاد زرد با نژاد سفید» و یا «کین توزی چینی ها بر ضد فرهنگ و تمدن اروپائی»تفسیر کند.

آیا اکنون باید انقلابی بزرگ روس را نیز نماینده فوندامنتالیسم ضد غربی قلمداد کرد؟

لنین، این خواننده مستمر آثار هگل و مارکس چه سر و کاری می تواند با اسلاویسم داشته باشد؟

(اسلاوها اقوامی اند که در اروپای شرقی، جنوب شرقی و مرکزی سکونت دارند. مترجم)

لنین کسانی را که «غرب مالپرست را فاسد قلمداد می کنند»و مدعی اند که «نور از شرق عرفانی و مذهبی تشعشع می یابد»به بحث می کشد و مورد تمسخر قرار می دهد.

محکوم کردن تند و تیز سیاست عملی متروپول های کاپیتالیستی مبنی بر چپاول، تجاوز و ژنوسید (کشتار گروه های ملی، نژادی و مذهبی دیگر) هرگز به معنی تجلیل از جهانی نیست که با مدرنیته کاپیتالیستی و غربی تماسی ندارد.

لنین بی آنکه سنت فرهنگی اروپا را بطور کلی زیر پا نهد، استعمار و امپریالیسم را به نام «روح اروپائی» و «فرهنگ اروپائی»محکوم می کند، روح و فرهنگی که در مستعمرات نفوذ می کند و خلق های مستعمرات با الهام از «ایده های آزادی»به مبارزه بر ضد ستمگر خویش برمی خیزند.

در درک لنینجائی برای موضعگیری مبتنی بر هویت ایستای همیشه همان فارغ از «گردش دایره وار تفکر»وجود ندارد.

لنینپس از تسخیر قدرت نیز ضمن فراخواندن انقلابیون غربی به سپردن آموزش اکتبر به خاطر و استفاده خلاق از آن، انقلابیون و خلق روسیه را نیز به استفاده از «بهترین مدل های غربی»و تغییر آنها و غلبه بر آنها دعوت می کند.

انتقاد تند و تیز از هر فرم فوندامنتالیسم به معنی انکار و نادیده گرفتن گرایش قابل قبولی نیست که فوندامنتالیسم ـ هر چند بطور مخدوش ـ نمایندگی می کند.

به معنی صرفنظر از تحلیل مشخص از فوندامنتالیسم مشخص نیست.

حتی سردمداران جنگ صلیبی بر ضد اسلام از این تحلیل مشخص از فوندامنتالیسم مشخص صرفنظر نمی کنند:

حداقل می توان به یقین گفت که ایالات متحده آمریکا روی کار آمدن طالبان در افغانستان را با سمپاتی دنبال کرد.

طالبانجنبش اوبسکورانیستی خارق العاده ای است که ضمنا به قبول هژمونی آمریکائی ـ غربی تمایل دارد.

(اوبسکورانیسم به گرایشی اطلاق می شود که آگاهانه انسان ها را در جهل و نادانی نگه می دارد، مانع تفکر مستقل آنها می شود و باور به چیزهای ماورای طبیعی را تبلیغ و به انسان ها حقنه می کند. مترجم)

قیام مهدی (1881 ـ 1899)

قیامی تحت رهبری اسلامی ـ سیاسی محمد احمد که خود را مهدی نام داده بود،

بر ضد سلطه انگلیسی ـ مصری.

اولین قیام ملل آفریقا علیه استعمار.

پس از پیروزی، خلافت عمدورمان را در سودان تشکیل داد

و پس از 15 سال با حمله قوای دولتی انگلیسی ـ مصری نابود گردید.

تحلیل مشخص از فوندامنتالیسم مشخص ـ جهان عرب

دومه نیکو لوسوردو

برگردان یدالله سلطان پور

اکنون به بررسی جهان عرب در دهه های اخیر می پردازیم.

روند زیر یوغ کشیدن جهان عرب از سوی غرب بعد از جنگ جهانی اول شروع می شود.

درست در همان سال هائی که تحت تأثیر انقلاب کبیر اکتبر روند استعمارستیزی در مقیاس جهانی توسعه می یابد.

این همزمانی نامیمون احساس تحقیر ملی اعراب را تشدید می کند.

اگر قبل از همه توجه کنیم که اعراب بعد از جنگ جهانی دوم شاهد تشکیل دولتی می شوند که بسرعت سیطره خود را برقرار می سازد و خود را بخش مهمی از غرب می داند و با کشور سردمدار غرب که ضمنا هژمونی جهانی را در دست دارد، رابطه تنگاتنگ دارد.

اگرچه پاسخ فوندامنتالیستی بدان مخدوش، کورکورانه و چه بسا بربرمنش جلوه می کند، ولی به اندازه ای که در نگاه اول بنظر می رسد، ایراسیونال (خردستیز)نیست.

در اواخر قرن نوزدهم، در 12 سپتامبر 1881 روزنامه تایمز وضع مصر و خاور نزدیک را به شرح زیر جمعبندی می کند:

«ما باید به یاد داشته باشیم که در مصر تنها مؤسسه ای که در دست مصری ها ست، ارتش است.

کلیه مؤسسات دیگر در دست فرانسه و انگلستان قرار دارند، بوسیله آنها کنترل می شوند و تغییر ماهیت یافته اند

روزنامه انگلیسی (تایمز)فراموش می کند که مذهب را به ارتش اضافه کند که درست در همان سال ها، نیروی محرکه نیرومندی برای جنبش های رهائی بخش مهمی از قبیل قیام مهدی در سودان بوده است.

تاریخ خاورمیانه و نزدیک، بعد از جنگ جهانی دوم،تاریخ مقاومت است، مقاومت در برابر هژمونی قدرت های غربی.

رهبری این مقاومتمیان ارتش(که گاهی تحت تأثیر اتحاد شوروی و مارکسیسم قرار دارد) و مذهب دست به دست می شود.

پاسخ به فوندامنتالیسم اسلامی ـ بی تردید ـ نمی تواند با جنگ صلیبی تحت لوای «روح یهودی ـ مسیحی ـ غربی»داده شود.

این جنگ صلیبی به شعله ورتر شدن فوندامنتالیسم منجر خواهد شد و بدان مشروعیت خواهد بخشید.

هدف باید بازسازی موضعی باشد که بتواند انتقاد از غرب را با برسمیت شناسی دستاوردهای آن پیوند دهد.

تضعیف و یا تخریب چنین موضعی منجر بدان خواهد شد که در این روزگار جنبش های مقاومت بر ضد سیاست هژمونی طلب و سلطه جوی غرب هر چه بیشتر فرم جنگ میان مذاهب و تمدن ها به خود گیرند.

اگر تعادل میان انتقاد از غرب و قبول دستاوردهای آن از بین برود، تنها چیزی که باقی خواهد ماند، جهاد مقدس غرب بر ضد جهاد مقدس اسلام خواهد بود.

بخش اول

این مطلب که برای اولین بار در سال 1997 به زبان ایتالیائی منتشر شده، شیوه برخورد با مقوله «فوندامنتالیسم»را به بحث می کشد.

مقوله «فوندامنتالیسم»هرگز نباید بطور دگماتیکی و بلحاظ سیاسی مبتذل بکار برده شود و به عنوان سرکوفتی همواره و تنها بر ضد دشمنان غرب و بویژه اسلام مورد استفاده قرار گیرد.

دو سال پس از انتشار این مطلب، جنگ بر ضد یوگوسلاوی شعله ور شد.

جالب توجه است که برای توجیه و یا حتی تجلیل از این جنگ چه ترفندها و تحمیق ها که به کار گرفته نشد.

با اینکه همه به این حقیقت امر واقف بودند که یوگوسلاوی ـ بمثابه یک کشور مستقل ـ به هیچ کشوری تجاوز نکرده و بمباران این کشور نه تنها با حقوق ملل و مقررات سازمان ملل متحد، بلکه علاوه بر آن، حتی با موازین و مقررات خود ناتو در تضاد قرار دارد.

این اما در مقایسه با ضرورت احترام به حقوق بشر و پیروی از هنجارهای مقدس اخلاقی عام، ارزش و اهمیت درجه دوم پیدا می کند.

ما اینجا اصلا قصد بررسی خصلت ابزار واره اتهاماتی را که به بلگراد نسبت داده می شوند، نداریم.

جالب اما بررسی ساختار منطقیایدئولوژی جنگاست که در این مورد از سوی غرب مورد استفاده قرار می گیرد:

ایدئولوژی جنگ غرب میان هنجارهای حقوق مثبت(حقوق رایج در غرب) و هنجارهای اخلاقی مقدس و خدشه ناپذیر حد و مرز روشن می کشد.

اگر دو عرصه هنجاری یاد شده با یکدیگر در تضاد قرار گیرند، آنگاه قوانین مثبت، یعنی قوانین وضع شده بوسیله انسان ها بی اعتبار تلقی می شوند.

این تقدم قائل شدن بهمقدسات در مقابل دنیویاتدر اعلامیه های رسمیرؤسای جمهور آمریکا با جلال و جبروت تمام برجسته می شوند و با اطمینان خاطر شعار همیشگی بر زبان جاری می شود:

خدا پشت و پناه آمریکا باد!

ما اینجا با ایدئولوژی و رفتاری سر و کار پیدا می کنیم که اغلب ـ با تحقیر و تنفر ـ به فوندامنتالیسم اسلامی نسبت داده می شود:

تنها فرقی که هست، این است که اینجا به جای آیت الله تهران،آیت الله واشنگتن است که خودسرانه فتوا صادر می کند که چه کسی گناهکار و مجرم است و چه کسی هنجارهای دنیوی را زیر پا می نهد.

حوادث غم انگیزی که امروزه رخ می دهند، مسئله را بمراتب روشنتر نشان می دهند.

حداقل در یک مورد میان بوش و بن لادن وحدت نظر وجود دارد و آن عبارت است از جنگ خیر بر ضد شر و خدا ـ بنا بر تعریف ـ چاره ای جز طرفداری از خیر ندارد.

این چیزی جز جنگ مقدس نیست.

این چیزی جز جهاد نیست.

بررسی ما نشان می دهد که این موتیو به چه میزانی در سنت سیاسی غرب زنده است.

اما با توجه به حوادث اخیر بهتر است که چند کلمه در این زمینه گفته شود.

مسئله اینجا اصلا و ابدا جنگ های صلیبی نیست.

ما به تاریخ مدرن نظری می افکنیم و با بیکن شروع می کنیم.

فرانسیس بیکن(1561 ـ 1626)

فیلسوف و دولتمرد انگلیسی

مؤسس امپیریسم

بیکن در انگلستان قرن هفدهم که هنوز لیبرال نیست، ولی به «آزادی انگلیسی» خاص خویش مفتخر است، گفت و گوئی را در زمینه جنگ مقدس(جهاد) بر ضد کفار و اقوام وحشی مطرح می کند که آخر سر کفار و اقوام وحشی به مثابه جانوران وحشی تلقی می شوند و لذا سزاوار شلیک بر جمجمه شان و ریشه کن کردن شان هستند.

آرنولد توینبی (1889 ـ 1975)

مورخ فرهنگ، فیلسوف تاریخ، سیاستمدار انگلیسی

از مبلغان تئوری حرکت دایره وار

موتیف جنگ مقدس (جهاد) که انجامش به عهده قوم برگزیده گذاشته شده در تاریخ گسترش طلبی استعماری غرب نقش مهمی بازی کرده است.

ما رشته کلام را در این زمینه به دست آرنولد توینبی ـ سیاستمدار و مورخ بزرگ انگلیس ـ می دهیم:

«مسیح بریتانیائی اروپانژاد و اروپا زاد که در در آن سوی دریاها به میان اقوام غیر اروپائی نژاد کوچ کرده بود، خود را سرانجام در اسرائیل باز شناخته، به مشیت الهی گردن نهاده و اسباب انجام مشیت الهی گشته و سرزمین مقدس را به تصرف خویش در آورده است.

مسیح در مسیر خویش به اقوام غیر اروپائی، یعنی به سکنه کنعان نیز برخورده، ولی به آنان التفاتی نکرده و آنها را به دست قوم برگزیده داده تا یا به زیر یوغ کشند و یا از ریشه بر کنند.

استعمارگران پروتستان انگلیسی زبان نیز در جهان نو با بومیان آمریکای شمالی به همین سان رفتار کرده اند و آنها را بسان گاوان وحشی در سراسر قاره تعقیب و قلع و قمع کرده و از ریشه برانداخته اند

موتیف جنگ مقدس(جهاد) قبل از همه ایالات متحده آمریکا را در مراحل ارتقای خویش به مقام تنها ابر قدرت جهان، گاه در فرم مذهبی آشکار و گه در فرم های لائیک سطحی همراهی کرده است.

واشینگتن در سال 1898، جنگ خود را بر ضد اسپانیا به این بهانه آغاز کرد که اسپانیا حقوق کوبا را مبنی بر دستیابی به آزادی و استقلال ملی بی رحمانه زیر پا می نهد.

اسپانیا در جزیره ای «چنین نزدیک به مرزهای کشور ما» به اقداماتی دست می زند که «احساسات اخلاقی ملت ایالات متحده آمریکا» را جریحه دار می سازد و چنین کاری «لکه ننگی بر دامن تمدن مسیحیت است

در این سند خارق العاده با استناد غیرمستقیم به دکترین مونرو وبا اعلام جنگ صلیبی به نام دموکراسی، اخلاق و مذهب تلاش می شود تا کشوری مثل اسپانیا که تا مغز استخوان کاتولیک است، ملحد و منافق قلمداد شود و زمینه برای صدور فتوا جهت حمله ایالات متحده آماده شود و آمریکا بتواند به اجرای نقش ابر قدرت امپریالیستی نایل آید.

درست 15 سال بعد، ورود ایالات متحده آمریکا به میدان جنگ جهانی اول که عللش منافع مادی بی چون و چرا بوده است، از سوی سردمداران سیاسی آن کشور به عنوان جنگ صلیبی صد در صد مقدس اعلام می شود و از سوی اکثریت مردم نیز چنین احساس می شود.

توماس وودرو ویلسون(1856 ـ 1924)

28 امین رئیس جمهور آمریکا (1913 ـ 1921)

از سیاستمداران حزب دموکرات

ویلسون با لحنی سرشار از شور و شوق و ایمان اعلام می کند:

«لحظه موعود فرا رسیده است.

تقدیر چنین بوده است.

ما نه به دلیل نقشه و نیت خویش، بلکه به فرمان خدا ست که وارد این جنگ می شویم.

این خدا ست که ما را به این جنگ سوق می دهد

«وقتی که انسان ها سلاح به دست می گیرند تا انسان های دیگر را آزاد سازند، در نبرد آنان چیزی مقدس وجود دارد

بعضی اوقات آیاتی تلاوت می شوند که در جنگ های صلیبی قرون وسطی تلاوت می شدند:

«شمشیرها برق خواهند زد.

آن سان که انگار نور الهی تشعشع می یابد

در هر حال، برای کسی شکی باقی نمی ماند که سربازان آمریکائی به مثابه «صلیبیون»به قصد انجام «یک عمل ماورای طبیعی»به جنگ و کشتار می پردازند.

با ایدئولوژی مشابهی، بعدها رونالد ریگانجنگ صلیبی ظفرنمون خود را بر ضد «خطه شر»آغاز می کند.

بنا بر تعریف، جنگی که قوم برگزیده در ان شرکت می ورزد، فقط می تواند جنگ مقدس(جهاد) باشد و بس.

به زبان جورج بوش،«ملت ما برگزیده خدا ست.

رسالت الهی ملت ما این است که مدل و سرمشقی برای جهان باشد

هانا آرندت (1906 ـ 1975)

نویسنده و استاد دانشگاه آلمانی ـ آمریکائی

مؤلف کتب و مقالات بیشمار

فیلسوف سیاسی

عملیات انتحاری، جهاد و فوندامنتالیسم بخش نهائی

دومه نیکو لوسوردو

برگردان یدالله سلطان پور

بخش دوم

همانطور که در قصول گذشته مشاهده شد، گرایش خاص فوندامنتالیسم عبارت است از سر هم بندی کردن سنت های همیشه همان متضاد بدون کوچکترین پیوند با یکدیگر:

به اسلام عیب گرفته می شود که در روابط بین المللی نیز میان سیاست و مذهب فرق نمی گذارد.

انگار نه انگار که قرآن موضوع جنگ مقدس(جهاد) را از تورات به ارث برده است.

انگار نه انگار که متون مقدس امروزه کماکان در تاریخ نقش مهمی بازی می کنند.

فوندامنتالیسم غرب امروزه در لشکرکشی خویش دلیل دیگری را در جنگ مقئس بر ضد اسلام از توبره بیرون می کشد و ادعا می کند که تئوری و پراتیک کسانی که دست به عملیات انتحاری می زنند، تنها در سنت فرهنگی و مذهبی نهفته است.

آنگاه ، نتیجه می گیرند که اسلام بطور مادر زادی عاجز از درک ارزش حیات انسانی و وجود فردی است.

لازم به توضیح نیست که چنین ادعائی از جهل فوندامنتالیسم غربی نسبت به تاریخ بشری حکایت می کند.

و گرنه همه کسانی که سینما می روند، می بایستی خلبانان ژاپنی را در اواخر جنگ جهانی دوم به یاد داشته باشند، که خود را با هواپیمای بمب افکن خویش به کشتی های آمریکائی می زدند.

قیام تای پینگ (1850 ـ 1864)

یکی از خونین ترین قیام ها در تاریخ چین.

پرتلفات ترین جنگ داخلی در تاریخ بشریت.

تعداد مقتولین آن به 20 میلیون نفر بالغ بوده است.

برای اینکه در شرق دور مانده باشیم، برمی گردیم به چین در اواسط قرن نوزدهم.

وقتی که قیام تایپینگ سرکوب شد، صدها هزار نفر از مبارزان مرگ داوطلبانه را به تسلیم ترجیح دادند.

آیا غرب همیشه مخالف اعمال و عملیاتی از این قبیل بوده است؟

امروزه هم اسرائیل و هم سنت یهودی در مجموع بمثابه جزء انتگراتیو (همپیوند) غرب تلقی می شود.

دو فصل غم انگیز بویژه مهم در تاریخ قوم یهود در این رابطه قابل یادآوری اند:

ارتش روم پس از با خاک یکسان کردن اورشلیم در سال 74 میلادی، پس از محاصره درازمدت به تصرف آخرین شهر یهودی نشین به نام مساده پرداخت.

زلوت ها(یهودیان افراطی) تصمیم قطعی گرفتند که بر ضد دشمن بمراتب قدرتمند تا آخرین نفس بجنگند و سرانجام به جای تسلیم دست به خودکشی بزنند.

حدود صد سال بعد اولین جنگ صلیبی شروع شد.

این جنگ نه تنها برای جهان اسلام مرگ و زوال به همراه آورد و ضمنا در طی همین جنگ اولین نسل مقدم به عملیات انتحاری زاده شد، بلکه علاوه بر آن، شهرهای یهودی نشین آلمان نیز مورد حمله قرار گرفتند:

یهودیان نه تنها به خودکشی دسته جمعی دست زدند، بلکه علاوه بر آن کودکان خردسال خود را نیز کشتند تا پس از اسارت تغییر دین ندهند و مسیحی نشوند.

عملیات انتحاری حتی برای قوم یهود تازگی ندارد:

در سال 1944 هانا آرندت به جر و بحث با گروه های صهیونیستی می پردازد که سودای تشکیل واحدهای انتحاری بوده اند، به امید اینکه تشکیل دولت یهودی را تسریع کنند.

چنین چیزی شگفت آور نیست.

تورات سیمسون را ارج می نهد که توانسته ستون های معبد را در هم شکند که در داخل شان، تعداد بیشماری از فیلیست ها مخفی شده بودند.

(فیلیست ها قومی بودند که در قرن دوازدهم قبل از میلاد در مناطق ساحلی فلسطین سکونت داشتند. مترجم)

کتابریشتر واپسینسخنانقهرمانان فیلیسترا نقل می کند:

«خدایا مرا از یاد مبر و به من قوت قلب عطا کن!

روح من با فیلیست ها می میرد

محل وقوع این حوادث درست همان منطقه ای است که امروزه عملیات انتحاری از سوی گروه های اسلامی رادیکال انجام می گیرند.

تنها فرقی که هست، این است که آن زمان، سیمسون در یک مبارزه رهائی بخش ملی بر ضد فیلیست ها شرکت داشت و امروزه فلسطینی ها به مبارزه رهائی بخش ملی بر ضد اسرائیل برخاسته اند.

عملیات انتحاری ـ در همه فرم های آن ـ در نتیجه ناکامی و نومیدی و احساس ناتوانی در مقابل خصم قدر قدرت صورت می گیرند.

قبل از همه، گروه های ملی و اجتماعی که از دیرباز بطرز بی رحمانه ای تحت ستم و سرکوب قرار داشته اند، به چنین عملیاتی دست می یازند.

خلبانان انتحاری ژاپنی جزء معینی از جنگ امپریالیسم ژاپن بودند که به تبهکاری ها و جنایات وحشت انگیز بیشماری دست زده بود.

اما نباید فراموش کرد که آنها در اواخر جنگ جهانی دوم وارد صحنه شدند، یعنی بعد از نبرد در خلیج لیته در 25 اکتبر 1944:

ژاپن در آن هنگام به چارمیخ کشیده شده بود.

زیرا قوای هوائی و دریائی اش در هم شکسته بود و شهرهای آن یکی پس از دیگری بوسیله ارتش آمریکا با خاک یکسان می شدند، وضعی که حدود یک سال بعد در نابودی هیروشیما و ناکازاکی به اوج خود رسید.

این ادعا که عملیات انتحاری خاص اسلام است، یکی از افسانه های فوندامنتالیسم غرب است و بس.

امروزه، نومیدتر از خلق فلسطین، خلقی در جهان وجود ندارد که تراژدی اش در دهه های متمادی با بی تفاوتی «همبود بین المللی» مواجه بوده است.

اگر ما قصد بررسی عملیات و رفتارها را داریم، شکی نیست که باید نقش سنن فرهنگی و مذهبی را نیز در نظر بگیریم و هرگز آن را فراموش نکنیم.

اما قبل از همه باید از شرایط، اوضاع و عوامل اوبژکتیف (عینی) آغاز به کار کنیم.

بخش سوم

در فصول پیشین دیدیم که شیوه سخن گفتن بوش و بن لادن فرق چندانی با هم ندارند.

بن لادن اما رئیس جمهور کشوری نیست و فقط رهبر سازمان «شخصی»خویش است.

هرکس که امروز اوضاع بین المللی را بدون پیشداوری تحلیل کند، آخر سر به این نتیجه می رسد که ایالات متحده تنها دولتی است که در رفتار بین المللی اش ایدئولوژی جنگ مقدس(جهاد) را به خدمت می گیرد.

بوش هم همانند رؤسای جمهور قبلی آمریکا علنا از «جنگ صلیبی» بر ضد «شر»سخن می گوید.

او چه بسا ـ بی آنکه خود بداند ـ زبان صلیبیون قرون وسطی را بکار می برد.

آدم به یاد برنارد فون کلر مقدس می افتد که می گفت:

اگر مجاهد صلیبی مسلمانی را می کشد، آدم نمی کشد، بلکه عمله شر را می کشد:

او نه انسان به معنی واقعی کلمه را، بلکه تجسم مبتذل «شر»را از بین می برد.

هر تحلیلی از فوندامنتالیسم، که به نحوی از انحاء، به تأیید جنگ صلیبی غرب به اصطلاح «لائیک» و «متمدن»بر ضد اسلام به اصطلاح «وحشی» و «روحانی»برخیزد، بلحاظ منطقی و تاریخی یاوه است و بلحاظ سیاسی فاجعه بار.

پایان