سياسی

بی تفاوتی ایده ئولوژیک ـ سیاسی درلفافه تفاوت گذاریهای موجود!

20130923-224119.jpg
.

بی تفاوتی ایده ئولوژیک ـ سیاسی
درلفافه تفاوت گذاریهای موجود!
 
اگردر70سال پیش درایران بی تفاوتی سیاسی و فقدان هشیاری ایده ئولوژیکی دراتخاذ حرکتی آگاهانه و علمی درجنبش چپ خود را بروز داد، چنین بی تفاوتی به خصوص درمیان روشن فکران محصول موقعیت اجتماعی و امکاناتی بود که برای زنده گی کردن درشرایط به مراتب مناسب تری نسبت به کارگران و بخش عظیمی از زحمت کشان داشتند. دیکتاتوری حاکمان امانی به کارگران و زحمت کشان جهت دفاع آزادانه ازحقوق پایمال شده شان نمی داد. این بی تفاوتی درپرتو ایده ئولوژی باری به هرجهت خرده بورژوائی ودرپیش گرفتن سیاستهای اپورتونیستی و رفرمیستی به ساده گی توجیه پذیر شد. درحالی که مبارزه طبقاتی پرولتاریا بدون مسلح بودن به تئوری کمونیسم علمی، بدون داشتن استراتژی و تاکتکهای درست منطبق با وضعیت عینی مبارزه طبقاتی، بدون سازماندهی نیروهای آگاه جنبش کارگری درتشکیلاتی که قادر به مقاومت دربرابر حملات ددمنشانه ی طبقات حاکم باشد، بدون به کارگیری سبک کارپرولتری، بدون پیوندفشرده داشتن با طبقه کارگر و توده های زحمت کش و بدون مبارزه بی امان با طبقه حاکم، قادربه پیش روی نیست. اما این بی تفاوتی دردوران معاصر عمده تا ازسطح ایده ئولوژیک ـ سیاسی به سطح تشکیلات گریزی و تفاوت گذاریهای افراطی نیز رسیده و حتا به سطح «کمونیستهای علنی»غیرتشکیلاتی! و رشد فردگرائی آن هم به نام «کمونیسم» ارتقاء یافته است.
داشتن دیدگاه وفعالیت سیاسی بدون فعالیت تشکیلاتی فقط درسطح حرف زدن و یا ثبت درتاریخ باقی می ماند، چون که قادر به ایجاد تغییر درحد همان ادعاهای سیاسی هم نیست، درحد تفسیر و اغلب نیز سطحی بروز کرده و بی اثردرسطح جامعه می ماند. اما همین فعالیت می تواند به ایجاد اغتشاش فکری درجامعه دامن بزند که نتیجه اش رشد فرقه های مختلف گشته که چنان گرفتار تله ی خودساخته شده اند که قادر به گام گذاشتن جدی به پیش نمی شوند. این وضع را حافظ شیرین سخن در صدهاسال پیش چنین به نظم درآورده است: «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذربنه ــــ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.»
لنین درتوضیح وتغییر این روند درسالهای سیاه دیکتاتوری خونین استولوپینی بعداز شکست انقلاب بورژوا ـ دموکراتیک 1905ـ 1907روسیه، نوشت :
«سالهای ارتجاع (1907ـ 1910). تزاریسم پیروزشد. همه احزاب انقلابی و اپوزیسیون درهم شکسته شدند. انحطاط، فساداخلاق، انشعاب، تفرقه، ارتداد و پورنوگرافی جای گزین سیاست گردید. کشش به سوی ایده آلیسم فلسفی شدت یافت؛ عرفان پرده ای برای پوشش روحیات ضدانقلابی گردید. ولی درعین حال همین شکست بزرگ به احزاب انقلابی و طبقه انقلابی درس حقیقی و سودمندترین درسها، یعنی درس دیالکتیک تاریخی، درس استنباط و توانائی فن مبارزه سیاسی را یاد داد. دوستان در روزهای بدبختی شناخته می شوند. ارتشهای شکست خورده خوب درس می گیرند…
احزاب انقلابی باید معلومات خودرا تکمیل کنند. آنها طرز تعرض را آموختند. حال می بایست بدین نکته پی ببرند که این علم باید با علم دیگری تکمیل گردد و آن این که چه گونه باید صحیح تر عقب نشینی کرد.بلشویکها ازهمه منظم تر عقب نشینی کردند.» (لنین ـ آثارمنتخب دریک جلد، بیماری کودکی «چپ روی» درکمونیسم ، ص 737)
درایران گرچه درمیان اپوزیسیون ضدرژیم چنان جوٌی حاکم است که ظاهرا بی تفاوتی سیاسی دربین نیست و همه درصحنه نظردهی و حتا فعالیت متشکل، روزمره فعال هستند. ولی این حضور پراکنده درکنارصحنه بیشتراز آن که درخدمت جنبش کارگری و توده ای درسطح عملی قراربگیرد، فقط  درحد حرف و ادعا و گروهی گری باقی مانده و انحطاطی که لنین درآن زمان درجنبش چپ شاهدبود درایران امروز نیزبه روشنی به چشم می خورد. چرا؟
کلیه چپها درسطوح مختلفی ازشکست انقلاب بهمن 1357 درسهای لازم را نگرفتند، به ویژه کمونیستها قادربه درک نقش نیروی مادی سازمان یافته درتغییر اوضاع نشدند. وحدت و ایجاد حزب با اتوریته صاحب خط مشی ایده ئولوژیک ـ سیاسی درست و صاحب اعتبار و نفوذ درمیان طبقه کارگر و روشن فکران کمونیست را درعمل به دورانداختند. لذا «درس دیالکتیک تاریخی»، «درس استنباط و توانائی فن مبارزه سیاسی» فرا گرفته نشد و بلبشوئی که هم اکنون درمیان نیروهای چپ شاهد آن هستیم نشان می دهد که ازتجارب شکست سخت، خوب نیاموخته ایم.
بیان خشک و خالی این امر و پذیرش آشفته گی تاسف بار کنونی جنبش چپ نیز، ضمن این که کافی برای احترام گذاشتن به واقعیات به کرٌات روی داده در جنبش چپ ایران نیست، شناخت ما را نیز از علل بروز چنین وضعی عمق نمی بخشد. اگر دقیقتر به جمع بندی لنین که دربالا آمده توجه کنیم در روسیه وجود حزب بلشویک که پیوندی فشرده با طبقه کارگر داشت، ضمن این که سخت ترین سرکوب را به خود دید، ولی دارای چنان کیفیت تئوریکی و عملی بود که با وجود ازدست دادن 90% ازنیروهای تشکیلاتی اش درمنطقه مهم کارگری سان پطرزبورگ، توانست سربلند ازاین شکست درس گرفته پیوندش با طبقه کارگر روسیه ازهم نگسسته و مجددا خودرا سازمان داده و با اتخاذ تاکتیکهای درست، مبارزه طبقاتی پرولتری را بی وقفه به پیش ببرد و با انحلال طلبان روشن فکر نظیر منشویکها و تروتسکیستها و آتزوویستها مبارزه کرده و درآستانه ی شروع جنگ جهانی اول تبدیل به نیروی انقلابی با اتوریته ای درروسیه بشود که کشوری بزرگ با ملیتهای متنوع و رشد اقتصادی بسیار ناموزون و عقب مانده به خصوص در مناطق آسیائی روسیه بود و این حزب انقلابی کارگری و کمونیستی توانست تاکتیکهای مناسب پیش روی جنبش کارگران و دهقانان را ماهرانه به اجرا درآورد.
تاریخ جنبش چپ درایران درسطحی دیگر و درشرایط دیگری درمقایسه با تشکیل و فعالیت حزب توده ایران تکرارشد: درسالهای 1310 ـ 1320 حزب کمونیست ایران درزیرضربات رژیم سلطنتی مستبد رضا شاه ازهم پاشید. اما درشرایط مناسبی که پس از شهریور 1320 و سرنگونی آن رژیم به دست نیروهای اشغالگر متفقین و آزادی نسبی ناشی از ضعف بقایای نظام سلطنتی بوجودآمده بود ، رهبری حزب توده ایران با محکم به دست نگرفتن آموزشهای کمونیسم علمی  و توسل به التقاط گری ایده ئولوژیک ـ سیاسی، گرچه درشرایط مساعد آن روز قادر به گسترش سریع حزب گشت، اما این حزب که به صورت حزبی دموکرات و ضدامپریالیست پا به عرصه ی وجودگذاشته بود با سازش کمونیستهائی با نیروهای غیرکمونیست، سوسیال دموکرات و حتا عناصر وابسته به امپریالیستها ! علارغم نفوذ قابل ملاحظه اش درمیان طبقه کارگر، طی 12 سال موجودیت اش درایران، یا سیاستهای اپورتونیستی نظیرشرکت درکابینه قوام السلطنه را (آن هم سه چهارماهه) درپیش گرفت و یا با وجود آگاهی رهبری آن به بروز قریب الوقوع کودتا و اعلام این که «کودتارا به ضدکودتا تبدیل خواهدکرد»، پس ازکودتای امپریالیستی 28 مرداد 1332، و پاسیوماندن دربرابر آن، آن هم به دلیل امتناع دکترمصدق ازمقاومت دربرابرکودتاگران، این تشکیلات چنان ضربه ای خورد وبهترین کادرهای کمونیستی که در این حزب فعالیت می کردند جان باختند که نهایتا تاحدازهم پاشیده گی پیش رفت. رهبری این حزب نه تنها قادرنشد اشتباهاتش رابرطرف کند، بلکه پس از غلبه رویزیونیسم مدرن دررهبری حزب کمونیست شوروی درهمان سالهای بعدازکودتا، رهبری این حزب نیز به دامن این رویزیونیسم درغلتید. اگر ازبدو تشکیل حزب توده ایران کمونیستها بر سرمواضع اصولی پافشاری کرده و حزبی جبهه ای نمی ساختند، جنبش کارگری و توده ای سرنوشت دیگری جز شکست را می توانست ازسربگذراند. اتخاذ این سیاست لاقیدانه دربرابر دیگر طبقات اجتماعی باعث شد که سرنوشت حزب توده را ایده ئولوژی خرده بورژوائی رقم بزند. این دیدگاه التقاطی دررهبری این حزب قبل از بهمن 1357 با طرح شعاری تحت عنوان «ایجادجبهه ضد سلطنتی» و»شاه بایدبرود» ، بدون صحبت از جای گزینی دولت جدید به رهبری طبقه کارگر، لاقیدی ازخودنشان داد و امروز نیز جناحی از بقایای این حزب آن راتکرارمی کند. بدون این که جنبه طبقاتی حزب رهبری کننده درهرجبهه واحدی درنظرگرفته شود:
«ما معتقدیم که بدون ایجاد جبهه ای واحد از همه نیروهای مخالف استبداد و مدافع صلح ٫ آزادی ٫ حقوق بشر و عدالت اجتماعی امکان پیشبرد هدفمان وجود ندارد.» (صدای مردم ـ صلح، آزادی، عدالت اجتماعی، درباره ما، اول بهمن 1391)
اما از این ضربه خوردنها جنبش چپ درسهای لازم را نگرفت. جنبش چپ چه پیش و چه پس از انقلاب 1357 قادرنشد با ارزیابی درست طبقاتی و بدون رهاکردن آن یک لحظه درتحلیلهایش ازاوضاع درمقابله با رژیم سرمایه داری متکی بر اسلام که ازعقب مانده ترین ایده ئولوژی متافیزیکی پیروی می کرد و با تصویب ولایت فقیه عملا جای رژیم سلطنتی کم و بیش سکولارزمینی را  با رژیم سلطنتی ولایت فقیه آسمانی تحت نام بی مسمای جمهوری اسلامی درخدمت نظام سرمایه داری عوض کرده بود، مبارزه ای اصولی و قاطعی را براساس استراتژی و تاکتیکهای کمونیستی پیش ببرد. چون که رهبری و بدنه ی تشکلهای این جنبش چپ را افراد برخاسته از خرده بورژوازی و روشن فکر تشکیل می دادند که نه مجهز به کمونیسم علمی بودند و نه درک درستی از به کاربستن ماتریالیسم دیالکتیکی درپیشبرد وظایف ایده ئولوژیک، سیاسی، تشکیلاتی و سبک کاری پرولتاریائی داشتند.
اکنون بعداز گذشت 35 سال از بروز انقلاب و حاکمیت نظام ولایت فقیه، تداوم سرکوبهای قرون وسطائی رژیم، مقاومت و مبارزه ی پی گیر کارگران، زنان، دانش جویان، معلمان، پرستاران و غیره با نظام حاکم، جنبش چپ هنوز در لاقیدی ایده ئولوژیک ـ سیاسی، قادر به تغییری رادیکال در پراتیک 35 ساله اش نشده، انشعاب درتشکلها جای وحدت اصولی را گرفته، فردگرائی جلو جمع گرائی قدعلم کرده و تشکلهای چپ تلاش می کنند تحت عنوان «اصول گرائی» ذهنی ـ فرقه گرائی، حتا جنبش کارگری و زحمت کشان را به تفرقه بکشانند.
فراموش نکنیم که اگردرگذشته عدول ازکمونیسم علمی عمده تا تحت گرایشات راست روانه اپورتونیستی ونهایتا آویزان شدن به مهملات رویزیونیستی راست مدرن بود، امروز این عدول به علاوه ازطریق گرایشات اپورتونیستی چپ با مهملات رویزیونیستی چپ نیز پیش برده می شود که ماحصل آن محکم به دست نگرفتن اصول کمونیسم علمی است که میدان پرورشی اش دخالت شیوه تفکر خرده بورژوائی درجنبش کارگری آگاه و کمونیستی به صورت راست و چپ می باشد.
عدول از اصول کمونیسم علمی، نفی گرائی در مورد گذشته نزدیک به 100 سال جنبش کمونیستی جهانی، تن ندادن به فعالیت کمونیستی زیریک پرچم و یک تشکیلات، دستمایه قراردان نظرات تروتسکیستی و شبه تروتسکیستی و لیبرالی، نشان از تاثیرات دیدگاه طبقاتی غیرپرولتری دارد که معرف طیف وسیع خرده بورژوازی درایران است. غلبه بر این عامل شدیدا دست و پاگیر دررشد جنبش انقلابی و کمونیستی کارگران و زحمت کشان به میزان زیادی درگرو حضورهرچه بیشتر کارگران کمونیست درعرصه ی مبارزه طبقاتی کارگران برای ایجاد حزب کمونیست راستین رهبر جنبش کارگری است. خوش بختانه رشد جنبش کارگری شرایط را برای چنین دخالتی که حق مسلم کارگران پیشرواست مساعدساخته است. دراین راستا مبارزه با بی تفاوتی کنونی و کرختی حاکم برجنبش چپ وظیفه ی کلیه ی کمونیستهائی است که دراین جنبش مجدانه برای ایجاد حزب کمونیست تلاش می کنند. بدون چنین تلاشی، جنبش چپ فرقه گرا از جنبش آگاه کارگری عقب افتاده و حتا به مثابه ترمزی دربرابر حرکت پیش رونده ی آن قرارخواهدگرفت. فراموش نکنیم که «دایه بهترازمادر» به ندرت وجوددارد و حزب کمونیست حزب پیشروان طبقه کارگر است و نه حزب پیشروان روشنفکری!
 
ک.ابراهیم ـ 15 شهریور 1392