سياسی

علف هاي زهرآگين – نويسنده سپيده

20130921-093014.jpg
.


علف های زهرگین
در تارنما ها چندی است که  با گروههائي با عناوین مختلف «کارگری» روبرو میشویم که سبب شده اند که از هر مقاله ای که سر تیتر آن لغت کارگر دارد پرهیز کرد. در زیر تحلیلی در مورد یکی از آنهاست که هنوز مرکبش خشک نشده است. این« نشر کارگری “ما”- شهریور ۱۳۹۲»،آدرس مقاله:
این مقاله یکی از آنان است که چنین افرادی هر بار، با نامی دیگر خود نمایی میکنند! این نشر«کارگری» در میز گرد خود “ما” به نتایج زیرین میرسد: این آقایان(از نامها چنین برمی آید) در میز گرد خود «ما» میگویید:«…وظیفه‌ی روشنفکران متعهد به طبقه‌ی کارگردر حوزه‌ی ترجمه و نشر است که آگاهی و دانش‌های لازم و تجارب دوره‌های گذشته‌ی ایران و جوامع دیگر را در رابطه با سازمانگری و ایجاد تشکل‌های گوناگون کارگری در اختیار پیشروان و روشنفکران ارگانیک طبقه‌ی کارگر بگذارند…» این همان هرچیز گفتن و هیچ چیز نگفتن است!
چرا این یاران ِ «طرفدار ِ» کارگر، میز گردهای «کارگری»، انجمن ها و کانون های دفاع از «کارگر»…تا جمله ی زیرین : کارگران باید با حزبِ خود، با بردن این حرفهای گنده، که در شاهدِ بالا زده شده است را، بمیان کارگران، آنهم نه کارگران آگاه، بلکه بدنه ی کارگران، برده و آنان را به مبارزه ی سیاسی بکشاند را میشنوند، اول حالشان بهم میخورد و دست و پای خود را روبه قبله کرده و وامصیبتا راه میاندازند و قسم آیه راه میاندازند که ما هم همین را میخواهیم! ولی اینان هرگز حاظر به قبول این مسولیت نیستند و هر چند باری باز و باز هم سنگ کارگران آگاه را بسینه میزنند و صفحه ها سیاه میکنند! کار بجایی کشیده است که هر نوشه ای از هر روزنامه ای را میشود خواند، بجزآنیکه نام کارگر در سر تیتر مقاله ی خود دارد! کارگرها و آنهم نه کارگرهای نا «آگاه» حتی همین «کاگرهای آگاه»، هم از رویش رد شده و آنرا زیر پا لگد مینمایند.
شما  در میز گرد خود«ما» میگویید:…«در این محیط‌ها[کارخانه ها] هرکس حرف‌ها و مطالبات کارگران را خصوصا در مجامع اعتراضی بیان کند معمولا خیلی زود می‌تواند به عنوان نماینده آن‌ها انتخاب شود. اما این نمایندگی به معنی قبول تمام افکار، حرف‌ها و روش‌های او نیست. یعتی اولا او نماینده فکری و ارگانیک کارگران نیست و ثانیا این نمایندگی تعهد متقابل ندارد…»
شگفتا! کارگران نماینده انتخاب میکنند ولی نماینده ی فکری و ارگانیک آنان نیست، چرا؟ شاید شما بگویید: «زیرا با – رای ِ ولایت کارگری ما- (توبخوان ولایت فقیهی ما) نبوده است»! شما ها خجالت نمیکشید چنین مطالبي را بخورد دیگران میدهید! کارگران ایران بشما فقط میخندند و میگویند بگذار این َولی ها، هر چه میتوانند، فرياد بکشند! ما از این دست مبارزان «کارگری»، که فرسنگها عقب تر از ما میباشند، زیاد داشته ایم.
«شگفتا! شما ها در میز گرد خود«ما» میگویید، شاهد:…«[کارگران] او را جلو انداخته، خودشان را کنار کشیده و فقط از دستاوردهای او استفاده می‌کنند». این اتهام را حتی سرمایه داران، تاکنون جرات نداشته اند که به کارگران نسبت دهند. شما ها تا کجا سقوط کرده اید. نکند که تنه تان به تنه ی منصور حکمتی ها، ترتسکیست ها و استادان دانشگاه «هاروارد و برکلی…»، این پرورش دهنده و شکل دهنده ی عناصر رهبری و تبلیغی سرمایه،‌ مانند هربرت مارکوزه، الیوا نورث … خورده است؟.
شما میزگرد «ما» و تمام شرکت کنندگان میز گردتان، که همگی زیر یک فرمان قرار دارید، آهسته آهسته، پس از روده درازی زیادی و قر قر کردن های زیاد، به هدف و سناریوی اصلی خود میرسید. شاهد: «... برادر منصور اسالو رئیس سابق هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد هم بوده است. اما ایشان در هیچ عرصه‌ای از مسایل صنفی و کارگری فعال نبوده‌اند و زندانی بودن ایشان هم هیچ گونه ارتباطی با مبارزه‌ی سیاسی، سندیکایی و یا پیگیری مسایل صنفی و کارگری نداشته است. این که چرا مرگ ایشان به عنوان شهادت یک رزمندۀ طبقه کارگر معرفی می‌شود سئوالی است بسیار پرسیدنی!…»! تمام صغرا کبرا چیدن های ارتجاعی شما فقط بالا آوردن این گنَد میباشد! که میتواند از حنجره شکنجه گران رژیم بیرون آمده باشد. آنها همیشه خود را کارگر دوست دانسته و میگویند: «ما کارگری را نکشتیم، فقط برادر اسالو را کشته ایم، شاید آنهم بجرم قاچاق مواد و یا زنای محسنه و یا مفسد فی الارض! غصه سرمایه داری ایران را که با عصای حزب توده و مشتقاتش همچون اکثریتی ها راه میرود را نخورید . آنها عنوان های زیادی برای جنایت هایشان علیه کارگران در انبان دارند …»! طبقه ی کارگر ایران، دارای سابقه بسیار شفاف و پیشرفته بوده است و در جلسات رفیق لنین و استالین شرکت داشته و در دهه ی بیست و حتی ۳۰ حماسه ها آفریده است! نفت را کارگرانِ ِ صنعت نفت باعث سریع ِ ملی شدن ِ آن شدند، دکتر محمد مصدق رهبر زبر دست ملی ایزان، از عصایی که انداخته بود و به ٫اژدهایی ملی٬ توسط حزب توده ی آنزمان تبدیل گردیده بود ترس داشت و بخصوص تحت رهبری حزب توده ی گذشته ایران که شما ٫ هرزه گویان ِ سرمایه، سنگ جلوپای کارگران ایران٬ حتی از نام بردن این کارگران و حزبی که اورا رهبری میکرد وحشت دارید. و بعد از صغرا کبراهای زیادی به برادر اسالو میرسید. شما نه تنها خواهان آزادی و حتی رفاه نسبی کارگران نیستید، بلکه با زهر خود سعی در نفاق اندازی در آن دارید! کارگران ایران عاقل تر از آنند که به دام شما شیادان سرمایه داری، با لعاب «کارگری» بیافتند! همان پشت میز گرد خود«ما» و دیگر کانون های «کارگری» و کمک به «کارگرانِ» خود بمایند! راه حزب توده ی ایران ِ در نه غلطیده به گنداب رویزیونیسم، بدست فرزندانش ادامه دارد!
کور شود آن کس که نبیند!
 

۱ دیدگاه

  1. ا. م. شیری says

    ربابه و سپیده گرامی با درود! در مورد فیسبوک، علاوه بر همصدائی با نظر شما، من بر این باورم که این شبکه یکی از طرحهای سازمان سیا است که عمدتا برای جمع آوری اطلاعات، شناسائی رابطه ها، شناخت روحیات و خصوصیات افراد راه اندازی شده است. متاسفانه، من از چند سال پیش صفحه ای برای خودم باز کردم. یعنی بدامی که سیا گسترده است، افتادم. با این درک، در شبکه فیسبوک تقریبا فعال نیستم و فقط از طریق وبلاگ شخصی مطالبم را به اشتراک میگذارم. البته این کار را مدتها از طریق همین «مجله هفته» می کردم. اما در این اواخر چنین کاری ممکن نیست.

    دوست داشتن

  2. آره. حق با شما ست.
    فیسبوک جولانگاه بلامنازع طبقات بالا و یا افراد عمدتا بی شعور و علاف است.
    فیسبوک ولی امکان تبادل نظر را فراهم می اورد.
    بدون انکه عکس و اسم و رسمی لازم باشد.
    ضمنا آئینه جامعه و جهان است.
    ولی حق با شما ست.
    با بهترین آرزوها.

    دوست داشتن

  3. سپیده says

    رفیق خوب من ربابه،
    خوشبختانه نه، زیرا در گذشته خانم های «مترقی» یا لااقل خواهان نرفتن به سربازی در اسرائیل، خود را عامدا به مذهبیون عقب مانده ی کلیمی که از خانم خمینی هم بیشتر خود را بسته بندی میکنند، چسبانده بودند، و در نتیجه از سربازی رفتن معاف میشدند. روزی خبر آمد که یادم نیست چند ده هزار نفر بودند، که بسربازی خوانده شدند! زیرا در فیس بوک های خود، خود را، با آرایش ها و لباسها و گفتارشان(از نظر یهودا سوسول بازیهایشان)، لو داده بودند.
    از آنزمان، با اینکه خودم زمانی از طایفه ی بنی رایانه بودم(مشتق از طایفه ی بنی هندل)، این کار را نکردم. و اسنودن هم بمن گفت حق داشتی رفیق. وانگهی من کل هستی ریالی ام را(اندوخته بازنشستکی) درایران از دست دادم.
    ولی اگرهم داشتم مانند صفحات روزنامه های روت مرگن قدیم با پیکره چهار کارگر، شاید بگویید حد اقل (دو کارگر و دو روشنفکر کارگری) بنظر میرسید و یا بهتر بگویم ارگان (کار آیندهArbeit Zukunft) مرکب از کارگران سندیکاهای آلمان(بیشتر ایگه متال و وردی) و نشریه الکتریکی اینفو که اکنون شماره ی ۱۱۵ آن بیرون داده شد و من درمیان افراد اکوپای بعنوان سکوی جهش از آن استفاده میکنم و در شبکه های آن پخش مینمایم،‌ بنظر میرسید.
    شاید هم نوه نتیجه هارا مامور رنگ آمیزی و طرح چند ورق آن میکردم. تا زنده تراز بعضی سایت ها بنظر آید.
    بهر صورت مبارزه طبقاتی یک خط مستقیم و از قبل طرح ریخته نیست و احتیاج به ابتکار، ابتکار وباز هم ابتکار دارد. من در آینده قصد دارم که همیشه یک نسخه از این اینفو را برای مجله محترم هفته هم ارسال دارم. شما میتوانید مستقنما از آنجا تهیه فرمایید و یا از طریق ایمیل از خودم دریافت دارید.
    حتی چندی پیش یک مقاله در باره یک کشتی چینی با مقداری اعداد و ارقام فنی آزار دهنده، برای خوانندگان مجله ی هفته ترجمه کردم. امید است که بکار رفته باشد.
    از کنجکاوی شما نسبت به یک رفیق قدیمی خرسندم و سلامت و پیروزی طبقاتی برایتان آرزو دارم.
    سپیده سرخ(منتج از شفق سرخ)

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.