سياسی

بکارت

942776_571511602870792_1603243919_n

مادرم درد سینه اش را

به چکاوک ها می گفت

و چکاوک ها

پای هر ساقه ی گندم

می گریستند.

نفس های شور گندم

در زلال چشمانش

درد آخرین زایمان می شد

نان چقدر سخت است

و هر زایمان زیباست.

پدرم راز خوشه های گندم را

در بکارت دخترش می بیند

پدرم با چکمه های خونین

میان کشتزارها پرسه می زند

پدرم با داس ها و خنجر ها

لبان مادرم و گندم را

درو می کند.

مادرم با چکاوک ها می نشیند

پدرم میان تاس ها و دانه های تسبیح

خواهرم را می بازد.

«علی رسولی«