سرتیتر

«دفاع اخلاقی از بی اخلاقی»

akhlagemawaanhaمحسن یوسفی اردکانی

فرهنگ، امید، مردم، واقعگرایی،… و حالا حمله با «اخلاق» به مارکسیسم و مارکسیست‌ها و پردازندگان به تضاد کار و سرمایه. با نظریات سطحی روشنفکر مآبانه باید چگونه برخورد کرد؟ باید بساط مارکسیسم را از مسائل روزمره و روزانه جمع کرد و در برج عاج آکادمی نشست و به بازی با تزها پرداخت و گه گاه از آن بالا خطابه‌ای رو به سوی مردم پائین دست گفت یا به دیدگاه لوکاچ درباره لنین توجه کرد؟ «لنین به مفهموم جهان-تاریخیش  تنها تئوریسین همتراز مارکس است که تا کنون به وسیله جنبش طبقاتی پرولتاریا به وجود آمده است» چرا؟ چون… «زیرا لنین در تمام عمر خود حتی یک تصمیم عملی ساده نیز اتخاد نکرد که نتیجه‌ی با معنا و منطقی دیدگاه تئوریک او _ یعنی مارکسیسم_ نباشد… تحصیل عینی شرایط عینی از طریق برخورد مستقیم با تمامی مسائل روزمره و روزانه پرولتاریا از طریق اصول بنیادی مارکسیسم که این عمل به معنی تعالی تمامی تئوری های اصیل، یعنی نقطه شکوفائی تئوری در عمل است». بی شک این بهترین تعریف و تببین از  «مارکسیسم-لنینیسم» است که توسط تیزبینِ ظریف اندیشی چون لوکاچ بیان شده است.

بر مبنای همین تعریف ما نیز در این زمان که مارکسیسم زیر ضربِ پیروان «سوسياليسم و کمونيسم انتقادى-تخيلى»، پیروان «سوسياليسم محافظه کار يا بورژوايى»، «شاعران» و «سکسولوژیست‌ها»، «ژورنالیست‌های اصلاح طلب»، «فیلسوفکان تببین کننده جهان»، «خیرین طبقه متوسط» و «اساتید آکادمی‌های قانونی» قرار گرفته است و به واسطه مجوزهای قانونی از سرمایه داری نظامی حاکم بر ایران شخصیت‌های علنی گروه‌های فوق الذکر به حمله قانونی به مارکسیست‌های غیر علنی و مارکسیسم غیر قانونی از طرف سرمایه‌داری نظامی حاکم برا ایران می‌پردازند؛ از ورود تا فرق سر در مسائل روزمره و همه مسائل روزانه برای تحصیل و تبلیغ «تحلیل مشخص مارکسیستی از شرایط مشخص عینی» حاضر، ترس و واهمه‌ای نداریم. جائی که اپورتونیست‌ها و رویزیونیست‌ها تجمع کرده‌اند همانجا باید سنگر بست و همانجا را باید میدان نبرد کرد.

بی شک اولین واکنش کسانی که مورد بررسی این نوشته هستند این خواهد بود: «می بینید این همه بی اخلاقی را؟»، «می بینید ادبیات خشن و حیوانی این مارکسیست‌های رادیکال را؟»، «می بینید وحشیگری این مارکسیست‌های عقب مانده را؟»… ! تعحبی ندارد، این روزها «اخلاق» تازه‌ترین کالای فرهنگی «چپ نو» در ایران است.

اخلاق آنها و اخلاق ما

نقش تبلیغات «فارسی‌وان» گونه‌ی کالای جدید را جوانکی نامتعادل ایفا می‌کند که از طریق مطلب نویسی در روزنامه‌های شبهه اصلاحاتی نان می‌خورد. او مطابق خط و مشی خود در انتخابات ریاست جمهوری چند سال اخیر که به سن قانونی او قد داده است در ستادهای خاتمی و موسوی و رفسنجانی و روحانی فعالیت کرده است و بنا به دلایلی نام انتقادات قانونی درون ساختار جمهوری اسلامی را سوسیالیسم و مارکسیسم گذاشته است. امروزه عرصه کنش و جامعه هدف فعالان سیاسی طبقه متوسط _یعنی فیس بوک_ تبدیل به تابلو‌های اعلانات نئولیبرال‌های خارج ایران، اصلاح طلبان داخل ایران، چپ فرهنگی‌ها و دیگر کسانی شده است که منتقدان نظریات این جوان را به «بی اخلاقی» متهم می‌کنند. برای همین لازم است نگاهی به نوشته «اخلاقی» این روزنامه‌نگار و نوشته منتقدان خط فکری آنان بپردازیم تا مشخص شود چه تفاوتی میان اخلاق ما و اخلاق آنهاست.

فواد شمس در مقاله‌ای بر روی سایت اخبار روز (http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=54058) اینگونه این نقد اخلاقی خود را درباره تحریم کنندگان انتخابات، مارکسیست‌ها و چپهای غیر هفکر با خود شروع می‌کند:

1:  «بگذارید همین ابتدا تکلیف را مشخص کنم. در این نوشته روی سخنم با آن چپی نیست که «رای دهندگان» را خائن به انقلاب می‌داند. آن چپی که در خیالات خود در پشت فیس‌بوک سیگاری دود می‌کند و خویشتن را در کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده تفنگ‌به‌دوش می‌بیند، یا هنوز در گوگل‌مپ دنبال روستاهای استراتژیکی است که از آن شهر را محاصره کند. قماشی متفاوت‌‌تر از چپ هم هستند که آن‌ها هم «رای دهندگان» را چون جبهه انقلاب را ترک کردند، خائن می‌پندارند؛ انگار که در خیابان‌های تهران دو گزینه وجود داشت یک طرف «باریکاد»ها برپا بوده است و کمون نازی‌آباد و جوادی، کمون میدان منیریه و خیابان ولیعصر، کمون امیر‌آباد و یوسف‌آباد را مردم برپا کرده بودند و از میدان انقلاب تا آزادی را سنگر بسته بودند و جانانه مبارزه می‌کردند و رای‌دهندگان ناگهان خائنانه پشت مردم را خالی کردند! نه روی سخن با این عزیزان هم نیست. حتی با آن نوباوگانی هم که خیال می‌کنند در تهران می‌۶٨ پاریس جریان داشت و رای‌دهندگان حکایت خیانت حزب کمونیست فرانسه را بازآفرینی کردند هم سخنی ندارم. برای این‌دست از عزیزان صرفا ساعات خوشی باید آرزو کرد هرچند وقت یه بار هم در حد یک کامنت فیس‌بوکی باهاشان باید شوخی کرد. با این دوستان سخن جدی نمی‌توان گفت».

2: «نیروهای چپ خصوصا احزاب و سازمان‌های باسابقه، مشخصا «حزب توده ایران» و «سازمان فداییان خلق- اکثریت» و «سازمان راه کارگر» انگار برای تحریم انتخابات با سلطنت‌طلب‌ها و «مجاهدین خلق» مسابقه گذاشته بودند. هر کسی زودتر بیانیه تحریم بدهد برنده است؟»

3: «آقای تابان (و دیگر چپ‌های منتقد حضور در انتخابات) هم همراه با رضا پهلوی، مسعود رجوی و بازماندگان مرحوم منصور حکمت گول بازی رژیم را نخورده‌اند.»

4: این روزها «اخبار روز» و «نشریه کار»، رقابت جدی‌ای دارد با رسانه‌هایی همچون «خودنویس» و «تلویزیون مجاهدین خلق»(سیمای آزادی) در افشاگری عوامل «رژیم» خصوصا «آخوند روحانی».

5: «در این میان بخشی از چپ هم به حاشیه رانده شد. این چپ، از این پس، نه در کنار جنبش سبز و نه در کنار نیروهای جدی داخل کشور که در کنار سلطنت‌طلبان و مجاهدین خلق و انواع و اقسام مائوئیست‌ها و جریانات «حکمتیست» ( که برای خودشان دنیایی هم دارند)! تداعی می‌شود.»

6: «بخشی دیگر از چپ هم در داخل کشور تبدیل به نیرویی شده که صرفا کارش حمله هیستریک به رای دهندگان است؛ آن هم در فضایی مجازی.»

7: «همان‌‌طور که بدون تعارف شروع کردم این‌جا هم بدون تعارف می‌گویم که حاکمیت جمهوری اسلامی حتی جناح‌های اصلاح‌طلب آن و حتی بخش عمده‌ای از جنبش سبز هم دلش می‌خواهد چپ همینی باشد که هست؛ یک نیروی حاشیه‌ای بی‌تاثیر در جامعه و پرت از معادلات جاری سیاسی که صرفا ژست خیلی رادیکال بگیرد و با دست خود، خودش را از تمامی بازی‌ها حذف کند. چنین چپ، ایده‌آل تمام دشمنان و رقبای سیاسیش است. متاسفانه بخشی از چپ نه‌تنها این نقش را بازی کرد که به دیگر نیروهای چپی هم که نخواستند در سناریوی تحریم حاضر باشند، حمله می‌کند». (منبع)

اگر فکر می‌کنید عبارات بالا بخشی گزینش شده و هدفدار از نوشته فواد شمس است در اشتباه هستید. عبارات بالا به علاوه چند فحش و خط و نشان دیگر تقریبا کلیت نوشته این روزنامه‌نگار اصلاح طلب است. با نگاه به منبع این عبارات شکی در این ادعا باقی نخواهد ماند.

من و همفکرانم نیز نه در جواب این نوشته اما در پاسخ به هجمه‌ای که جبهه‌ای متحد از نایاکی‌ها، اعضای موسسات قانونی فرهنگی و دیگر فرصت طلبها و تجدید نظر کنندگان در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی به راه انداخته بودند مقاله‌ای نگاشتیم که در آن پاسخی به نظریات اصلاح طلبانه و غیر مارکسیستی خط فکری مشترک آنها دادیم. این مقاله در آدرس…. روی سایت اخبار روز موجود است.

حال «واکنش اخلاقی» کسانی که امروز با سلاح اخلاق به جنگ با مارکسیسم آمده اند نسبت به نقد ما نیازمند توجه و بررسی آن بسیار مفید است:

دفاع اخلاقی از چه نوع اخلاقی؟

در زیر به نقل نمونه‌هائی از نقد معلمان اخلاق می‌پردازیم.

الف: شاکر حسینی در مطلب کوتاهی با عنوان «چپ سلفي!» نوشته است:

1: «به عنوان يك فعال چپ هم مي توان با تاكيد بر قطعيت علمي «تضاد كار- سرمايه» ، از شناخت موانع اصلي توسعه و تكامل جامعه در هر دورة تاريخي معين ، بازماند و پرسشگران را به «متون مقدس مردان مقدس » احاله كرد ! مگر در «متن هاي مقدس » نيامده است كه تمام مصائب و مشكلات ، پس از تعيين تكليف «تضاد كار- سرمايه» ، از جامعه ريشه كن خواهد شد و در بهشتي خواهيم زيست كه در جوي هايش شير و عسل جاري ست !؟ «چپ سلفي» چنين رويكردي به جهان دارد!»

2: « «چپ» ي كه «آرمانگرايي» سوسياليستي را با » ايده اليسم» فلسفي ممزوج كرده و دستگاهي ساخته كه كارش چپاندن جهان عيني بر آن ذهينت آرماني ست! «چپ سلفي» چنين رويكردي به جهان دارد!»

3: «»چپ سلفي» غافل است كه همين دستگاه «تفسير – تغيير جهان «، موانع توسعه و تكامل جوامع پيشامدرن يا در حال گذار را نيز ، عقلايي‌تر از ديگر دستگاه‌ها مي شناسد و مي‌شناساند. اينجا هم نكته ي اصلي ، اجتناب از تحميل آرمان و آرزو بر واقعيت هاي عيني است كه مشخصه‌ي بارز آن » عقب ماندگي » است . مظاهر عقب ماندگي هم عبارتند از فقر و گرسنگي ، بي سوادي و خرافه و بيماري ، منازعات قومي و نژادي ، هرج و مرج سياسي و بي قانوني و …»

***

ب: شاعری به نام علی ثباتی که در موسسه فرهنگی-قانونی رخداد جلسات شعرخوانی برپا می‌کند با شیر کردن لینک مقاله ما در صفحه فیس بوک خویش، نقد اخلاقی خود را به بی اخلاقی ما اینگونه بر اسب خیال سوار کرده است:

« این یادداشت آمیزه‌ای است از فحاشی و نقادی و نثار فؤاد شمس که هرکاری کردم نتوانستم درست‌حسابی این‌جا خلاصه‌اش کنم و مطلب هی به زیاده‌نویسی می‌کشید. لُب‌ِلبابِ این نوشته آن‌ست که فؤاد شمس یک چپِ اخته‌ی نمونه‌وارست که به خاطر لایف‌استایل منحط و منافعی که دارد آب در آسیاب بورژوازی و نیروهای ارتجاعی می‌ریزد، راحت، سرکوب می‌شود، راحت‌تر تطمیع می‌شود، و درنتیجه افکار عمومی را از نیروهای راستین انقلابی و مارکسیتی منحرف می‌کند، مسیر انقلاب طبقاتی را کُند و کم‌اثر می‌کند و قیام متحدالشکل و قاطعانه‌ی طبقه‌ی کارگر علیه بورژوازی و حاکمیت ایران را از راه‌ اصلی منحرف کرده محدود به فیس‌بوک‌بازی و هویت‌طلبی و عیش‌ونوش و عرق‌خوری و پارتی‌روی و کارهایی از این دست می‌کند. چپی که دریک‌کلام اساس وجودش با چراغ‌سبر حاکمیت و برای بی‌اثرکردن و کم‌رنگ‌ساختن گفتمانی مارکسیست‌لنینیستی راستین و انقلابی مجال تنفس و عرضه‌اندام یافته‌ست، خلاصه‌ی کلام: این چپ نورسته‌ی خرده‌بورژوامسلک با مارکسیسم راستین منافات ذاتی دارد.
اما حرف بنده(شاعر): در یکی از قبایل بومی استرالیا وقتی افراد قبیله به شکار می‌روند و صیدی را باموفقت شکار کرده به قبیله برمی‌گردند تازه رئیس قبیله براشان شروع می‌کند به دعا و ورد خواندن که در شکارش که پیش‌رو دارند موفق شوند، یعنی برعکس می‌شود. اول شکار می‌کنند بعد برای توفیق در شکار دست به دعا می‌روند. این مصداقی ناب از وارونگی علت و معلول است. یعنی معلول جای علت و علت جای معلول می‌نشیند.

حالا حکایت این یادداشت و این استدلال‌هاست که بالاتر قید شد. این‌جا علت و معلول جابه‌جا شده‌اند. یعنی، برخلاف مدعای نویسندگان که چپ جدید هم‌چون مانعی بر سر رشد و توسعه‌ی مارکسیسم انقلابی برآمد، باید گفت که بی‌اثرشدن و ناتوانی از کنش‌گری و سازمان‌دهی و تغییر آرایش نیروهای طیف یادشده‌ی مارکسیستی بود که باعث شد بدیل‌ها یا آلترناتیوهایی برای بازسازی گفتمان چپ سر بر کنند. این‌ها با این یادداشت‌شان همان کار رئیس قبیله را به‌هنگام شکار کرده‌اند، یعنی جای علت‌ و معلول را با هم برعکس کرده‌اند. گفتند چپی نو سربرآورده که مانع رشد مارکسیسم انقلابی و رخدادن انقلاب راستین طبقاتی شده‌ست، درصورتی‌که به‌وضوح هرچه تمام‌تر و بر اساس یکایک مصادیق عینی‌ای که پیش‌رو داریم، عدم‌تحقق آن مارکسیسم راستین و آن انقلاب طبقاتی باعث شده‌ست که چپ با اشکالی متفاوت از نظریه و عمل سر بر کند.

به‌هرحال، فواد شمس برخلاف ادعای سرتاسر تروریستی و پوچ این مقاله هم دانشجوی اخراجی‌ست، هم زندان رفته و بازجویی پس‌داده‌ست، هم بارها تحت فشار و مصائب و سختی‌های امنیتی و تحمیلی بوده، هم زندگی‌اش تهی‌دستانه‌تر و بی‌بساط تر از آنی‌ست که قاذورات مفتی مثل «لایف‌استایل» بهش بچسبد. بله، فؤاد شمس به‌نظر من هزاران عیب و ایراد دارد که یکی‌شان هم در مقاله‌ی یادشده عنوان نشده‌ست، و البته هزاران عیب‌وایراد هم ندارد که همه‌شان به‌دقت در این مقاله آمده.

وای از وقتی که چپ‌ها به‌خاطر مشارکت مردم در انتخابات، له یا علیه آن، شتاب‌زده عمل می‌کنند و به‌جای بازسازی خودشان و اتخاذ راه‌بردهای عملی و رسیدن به اجماع هژمونیک، عین گرگ‌های هار هم‌دیگر را پاره‌پاره می‌کنند.» (اشتباهات تایپی و نگارشی متعلق به اصل متن است.)

اما این شاعر جوان در کامنتی در جای دیگر نشان داده است که علاقه‌ای به خواندن متون سیاسی و مباحث مارکسیستی ندارد و واکنش احساسی او ناشی از غلیان احساسات لطیف شاعرانه بوده است چرا که می‌نویسد متن فواد شمس را نخوانده است و در جریان بحث نیست! علی ثبانی در این کامنت نوشته است: «درباره‌ی فواد نمی‌دانم، اگر فواد در مطالب‌اش جایی کسانی را متهم به عقب‌ماندگی فکری یا باختن در بازی سیاست و غیره کرده باشد، خودش هم بازتولیدگر همین وضعیت اشتباهی‌ست که معتقدیم الان دامن اقلیتی‌اش را گرفته. یعنی این‌که رای‌دهنده موضعی فرادستی نسبت‌به رای‌نداده اتخاذ کرده باشد و این‌ها. هرچند در مطلب اخیر فواد دست‌کم یک طعنه به چریک‌های فیس‌بوکی بود که خیلی ساده نباید از آم گذشت و نباید واقعیت پس‌پشت آن را در وضعیتی که چپ در نزاع‌های خسته‌کننده‌ی بی‌سروته اغلب هویتی دارد از تو می‌پوسد به هیچ گرفت. اما، اگر فواد چنین نکرده باشد و ادبیات او پیش و پس از انتخابات موضعی فرادستانه نسبت‌به اغیار اتخاذ نکرده باشد یقیناً کین‌توزی نسبت به او قابل توجیه نیست. هرچند، ادبیات هیستریک پرفحش کین‌توزانه چاشنی سفره‌های همه‌روزه‌ی رفقای متعدد و متخلف از اورتودوکس تا رخدادی ما شده‌ست و خب فحاشی به فواد هم مستثنا نیست. مسئله ریشه‌ای است و برمی‌گردد به گرایش‌های پراتیک و رفتاری و پروپاگاندیستی خود چپ در کلیت تاریخی‌ آن و در وضعیت فعلی‌اش که تا نتوانیم بسنده تحلیل و صورت‌بندی‌اش کنیم راهی برای برون‌رفت از این رفتارخای خودزنانه نخواهیم داشت.

اما درباره‌ی اقلیت، نظرم را قبلا گفته‌ام، عیار واقعی حق طنز است. طالبان اقلیتی بود که در نبود همین حق طنز سروری یافت و هر اقلیتی که به طنز کشیده شدن را تاب نیاورد موجودیتی خطرناک خواهد یافت».

یکبار دیگر به کامنت این شاعر جوان دقت بفرمائید. مهم نیست چه نقدی از جانب چه کسانی و چرا نوشته شده است؛ چون هر کس به «رخدادی‌ها» و «فواد شمس» نقدی وارد کند حرف‌هایش الزاما «ادبیات هیستریک پرفحش کین‌توزانه» است که از طرف «ارتدوکس‌های» وحشی بیان می‌شود. در این جا لازم است  برای کسانی که با این واژه آشنایی ندارد توضیحی کوتاه داده شود: «ارتودوکس» به هیولاهائی زشت و ترسناکی که  شاید در فیلم ارباب حلقه‌ها مشاهده کرده‌ باشید ربطی ندارد. توضیح درباره این واژه و جهل مرکبی که چپ فرهنگی نبست به این واژه در آن قرار گرفته است در مقاله‌ای که به زودی توسط یک پژوهشگر اقتصاد سیاسی روی همین سایت درج می‌شود به صوت مفصل شرح داده خواهد شد.

***

ج: فردی به نام نصیری نیز در یک مطلب عمومی نوشته است: «در چند هفته اخیر بعد از انتخابات 92 مباحث مختلفی در مورد شرکت در انتخابات و عدم شرکت روی داده است. متاسفانه در میان برخی از نوشته های فیس بوک و مقالات برخوردهای شخصی و غیر اخلاقی دیده شده است. این فضا هم در میان نیرو های ملی گرا، لیبرال و چپ دیده شده است که به افرادی که رای داده اند انواع حملات را کرده اند.
یک نمونه مشخص در این جا حملاتی است که این روزها به «فواد شمس» شده است. نکته قابل ذکر آن است که عده ای خودشان را در قامت چریک های فیس بوکی می‌دانند و خصم های نهان خود را ناگهان عیان کرده اند و باید تا پای کشتن طرف مقابل به وی هجوم بیاورند. این جا است که وظیفه نیرو های سیاسی فعالان مدنی است که وارد میدان شوند و از موضع دفاع از اخلاقیات و انسایت بحث کنند. خطاب من به دوستان فواداست. کسانی که خودشان را هم موضع با وی می‌دانند آنان باید موضع شفاف تر و دقیق تری بگیرند. حتی اگر به موضع فواد شمس هم نقد دارند. باید بگویند و مرزبندی خود را با چریک های فیس بوکی روشن کنند.
این چند روز برخود هایی که صورت گرفته نشان داد که افراد و گروه های شناسنامه دار و باسابقه حتی اگر اختلاف نظر هم داشته اند با منطق درست اختلاف نظر خود را سیاسی بیان کرده اند حتی یکی ازدوستان چپ در گفتگویی با من تاکید کرد اختلافی که با فواد شمس داریم در سطح سیاسی است نه در مسائل فردی و اتهام پراکنی. روی سخن من اکنون با همه کنش گران فعال سیاسی است(بازه یی از دوستان فواد تا همه لیبرالها و ملی گرایان و ….). که نباید در این فضا سکوت پیشه کنند و از موضع گیری بهراسند. باید سخن بگویند اگر نقدی هم به فواد دارند آشکار و روشن بیان کنند.نقدی سوالی مطرح شده است.اگر اینطور باشد که هست باید در هر نقد و گفتگویی را بست. دراین میان نکته مهم آن است که نیرو های عقلانی از هر گرایشی در مرزبندی با نیرو های افراطی در کنار هم باشند.آنوقت می‌شود گفت؛ اکنون شاهد یک جبهه بندی جدید هستیم.»

***

د: نمونه‌های بسیار دیگری نیز از اظهارات و واکنش‌های این طیف وجود دارد که چون مشت نمونه خلوار است از تکرار آن‌ها خودداری می‌شود.

اخلاق مارکسیستی در برابر اخلاق سرمایه‌داری

پیروان «سوسياليسم و کمونيسم انتقادى-تخيلى»، پیروان «سوسياليسم محافظه کار يا بورژوايى»، «شاعران» و «سکسولوژیست‌ها»، «ژورنالیست‌های اصلاح طلب»، «فیلسوف‌کان تببین کننده جهان» و «خیرین طبقه متوسط» و «اساتید آکادمی‌های قانونی»، اصلاح طلبان، نئولیبرال‌هایی که برای اخذ پناهندگی آمریکا در نامه به اوباما خواستار تحریم بیشتر ایران شدند همگی تلاش دارند تا تعریفی واحد از «رادیکالیسم» ارائه دهند. در این تعریف، مارکسیست‌ها، مارکسیست-لنینیست‌‌ها و چپ‌هایی که مخالف شرکت در انتخابات بودند و نیروهای رادیکال افرادی «متوهم»، «خشن»، «بی سواد»، «ارتدوکس»، «چپ خلقی» و «سوسیالیست‌های جهان سومی»، «چریک فیس بوکی»، «معتقد به مبارزه مسلحانه»، «بی عمل»، «اینترنت زده»، «بیمار روانی»، «لمپن» و غیره هستند. البته صفت جدیدی نیز به اضافه شده است: «بی اخلاق»!

نظرات متفاوتی درباره دستگاه اندیشه مارکس/انگلس وجود دارد. عده‌ای مارکس را فیسلوفی نا اخلاقگرا و عده دیگری مارکس را فیلسوفی اخلاقگرا می‌دانند. نظرات هر یک نیز دارای منطق مخصوص به خود بوده و قابل مطالعه و تعمق است. کسانی که مارکس را نا اخلاقگرا می‌نامند مارکس را یکی از بزرگترین فیلسوفان دوران مدرنیته می‌دانند که بزرگترین‌ نقدها را به مدرنیته وارد کرده است. آ«ها مارکس را در کنار نیچه اخلاق ناباوری می‌دانند که در مقابل اخلاقیات برآمده از ایده‌آلیسم پیش از خود ایستاده‌‌اند. اخلاقیاتی که از افلاطون تا ماکیاولی چهره‌های مطرح خود را دارشته است.

در مقابل این نظر وجود دارد که وقتی مارکس از اساس نظریه خود را بر «از خود بیگانگی» استوار می‌کند و به مبانی اخلاقیات برآمده از سیستم‌های قائل به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید حمله می کند، بی شک در حال ارائه اخلاق مد نظر دستگاه اندیشه خود در مقابل اخلاق سرمایه‌داری است. هر کجا که صحبت از «باید»ها و «نباید»ها به میان می‌آید پای یک دستگاه اخلاقی در میان است. صحبت بر سر این است که اخلاق ساخته شده توسط کارل مارکس چه تفاوتی با اخلاق سرمایه داری که آنرا زیر نقد سنگین خود قرار می‌دهد وجود دارد؟ اولین قدم در این بررسی آن است که مشخص شود ریشه این دو دستگاه اخلاقی از چه نوع روابطی منشا می‌گیرد و سپس این نکته مهم است که این اخلاق تامین کننده منافع چه کسانی است؟

مارکس/انگلس – بحث اخلاق در مانیفست کمونیست

مارکس و انگلس درباره اخلاق در متن مانیفست کمونیست می‌گویند: «در اوضاع و احوال زندگى پرولتاريا، ديگر شرايط جامعه کهن نابود شده است. پرولتار مايملکى ندارد؛ مناسبات وى با زن و فرزند با مناسبات خانواده‌هاى بورژوازى هيچگونه وجه مشترکى ندارد، کار نوين صنعتى و شيوه نوين اسارت در زير يوغ سرمايه، که خواه در انگلستان و فرانسه و خواه در آمريکا و آلمان يکنواخت است، هر گونه جنبه ملى را از پرولتاريا زدوده است. قانون، «اخلاق»، مذهب، براى وى چيزى نيست جز خرافات بورژوازى که در پس آنها منافع بورژوازى پنهان شده است.»

در همان متن مانیفست آنها اخلاق را در رابطه پیکار طبقات جامعه بررسی می‌کنند و می‌گویند: «هنگامى که دنياى قديم در دست زوال بود مذاهب کهن مغلوب مذهب مسيح شدند. هنگامى که در قرن ١٨ عقايد مسيحى در زير ضربات افکار تجدد طلبانه نابود ميشد، جامعه فئودال با بورژوازى که در آن ايام انقلابى بود در کار پيکارى مرگبار بود. ايده‌هاى مربوط به آزادى وجدان و مذهب، فقط مظهر سلطه آزادى رقابت در عرصه «وجدانيات» بود.

به ما خواهند گفت: ولى ايده‌هاى مذهبى و «اخلاقى» و فلسفى و سياسى و حقوقى و غيره قطعا در مسير تکامل تاريخى تبدلات و تطوراتى يافته‌اند. اما خود مذهب و «اخلاق» و فلسفه و سياست و حقوق در جريان اين تبدل و تطور محفوظ مانده است.

بعلاوه حقايق جاويدانى نظير آزادى، عدالت و غيره وجود دارد که براى کليه مراحل تکامل اجتماعى مشترک است. و حال آنکه کمونيسم، بجاى آنکه بدل تازه‌اى بياورد، حقايق جاويدان مذهب و «اخلاق» را از ميان مي برد و بدينسان با سراسر سير تکامل تاريخى که تاکنون وجود داشته مخالف است».

اين اتهام سرانجام به کجا منجر ميشود؟ تاريخ کليه جوامعى که تاکنون وجود داشته، در مسير تناقضات طبقاتى، که طى ادوار مختلف اشکال گوناگونى بخود گرفته سير کرده است.

ولى اين تناقضات هر شکلى که بخود گرفته باشند، باز استثمار شدن بخشى از جامعه بوسيله بخش ديگر حقيقتى است که براى کليه قرون گذشته عموميت دارد. … انقلاب کمونيستى قطعى‌ترين شکل گسستن رشته‌هاى پيوند با مناسبات مالکيتى است که ماتَرَک گذشته است؛ شگفت آور نيست اگر اين انقلاب در جريان تکامل خود با ايده‌هايى که ماتَرَک گذشته است به قطعى‌ترين شکلى قطع رابطه کند».

مارکس در جای دیگر  هنگام پی‌ریزی شالوده نقد غیر مذهبی ، مذهب را تایید اخلاقی جهان وارونه می‌خواند و می‌گوید: «این انسان است که مذهب را می‌آفریند و مذهب نیست که انسان را می‌آفریند. و در واقع مذهب خود آگاهی و عاطفه انسانی که یا هنوز خود را نیافته و یا آنکه تا کنون خود را دوباره گم کرده است. البته انسان، موجودی انتزاعی نیست که خارج از جهان لمیده باشد. انسان در رابط با جهان بشر، حکومت و جامعه است. این حکومت و این جامعه است که مذهب (یعنی ) جهان آگاهی وارونه را می‌سازد. زیرا که جهان وارونه است و مذهب، تئوری عمومی این جهان است، خلاصه ای از دائرالمعارف آنست، شکل عامه پسند منطق آنست، شور و حرارت آنست، تائید اخلاقی آنست، مکمل تشریفاتی آنست، بنیان کلی و تسلی و تو جیه آنست. مذهب تحقق آفسانه ای ذات انسانی است زیرا سرشت بشری دارای واقعیت حقیقی نیست. بنا براین مبارزه علیه مذهب، مبارزه مستقیم علیه آن جهانیست که عطر معنوی ان، مذهب می‌باشد» .

نگاه طبقاتی انگلس به اخلاق

انگلس نیز  اخلاقیات را در رابطه بین طبقات جامعه تفسیر می‌کند و می‌نویسد: « «اخلاقيات» تابع تحولات اجتماعی است!جامعه سرمايه داری خشن و همه چيزش برای فروش است،از اين رو پايبندي اش به «اخلاقيات» تا جايی است که جلوی سودش را نگيرد». او همچنین در رویکرد مارتیالیستی-تاریخی خود در بررسی نقش»قهر» به نقد رویکرد اخلاقی در نظریات دورینگی می‌پردازد می‌نویسد: «اعمال قهر در تاريخ نقش ديگری نيز ايفا می‌کند که نقش انقلابی است، اين که اعمال قهر ، طبق گفته مارکس، در هر جامعه کهنه ای که ابستن نو باشد نقش ماما را ايفا ميکند، اين که اعمال قهر افزاريست که جنبش اجتماعی به کمک آن راه خود را هموار ميساز دو اشکال سياسی متحجر و مرده را در هم می‌شکند، درباره اين نکات عموما کلمه‌ای هم در کتاب آقای دورينگ پيدا نميشود. او فقط با آه و ناله چنين پيش آمدی را ممکن ميشمارد که برای برنداختن نظام اقتصادی استثمارگر شايد هم اعمال قهر لازم آيد، البته با کمال تأسف! زيرا هر گونه قهر کسانی را که بدان متوسل مي‌شوند، به گفته ايشان به «انحطاط اخلاقی» دچار ميسازد. و اين سخن با وجود آن اعتلای اخلاقی و فکری مسلکی بلند پايه ای که هر انقلاب پيروزمندانه ای به ارمغان اورده است، عنوان مي‌شود! اين سخن در آلمان يعنی در کشوری عنوان ميشود که تصادم قهر آميز، تصادمی که شايد حتی به خلق تحميل هم شود لااقل اين مزيت را خواهد داشت که روحيه چاکرمنشی را که سبب اهانت های دوران جنگ سی ساله در ضمير و روان ملی رسوخ کرده است از ميان خواهد برد. آن وقت اين شيوه تفکر رهبانی،ظلمانی،پژمان و ناتوان جرأت دارد خود را به انقلابی ترين حزبی که در تاريخ بی نظير است عرضه دارد؟»

انگلس در بررسی خانواده و مالکیت خصوصی نیز با ورود به مسئله نگاه جامعه سرمایه داری به زن، به نقد اخلاق در نظام کالائی می‌پردازد و می‌نویسد: «…سه شکل اصلي ازدواج داريم که کمابيش با سه مرحله‌ي عمده‌ي تکامل انساني هم‌خواني دارند. براي توحش، ازدواج گروهي. براي بربريت، ازدواج يارگيري و براي تمدن، تک همسري همراه با زنا و روسپي‌گري. در مرحله‌ي بالايي بربريت، ميان ازدواج يارگيري و تک همسري، فرمان‌روايي مرد بر برده‌هاي زن و چند همسري، خود را جا داده است. … زنان بيش از پيش از آزادي جنسي گروهي محروم مي‌شوند، مردان نمي‌شوند. در واقع ازدواج گروهي تا امروز هم براي مردان وجود دارد. آن‌چه براي يک زن جنايت به شمار مي‌آيد و سخت‌ترين پي‌آمد قانوني و اجتماعي را در بر دارد، درباره‌ي مردان کاري افتخارآميز به شمار مي‌آيد و دست بالا «لکه‌ي اخلاقي کم‌رنگي» است که او با لذت پذيراي آن است. هر اندازه هيتيريسمِ سنتي کهن، در زمان ما با توليد کالايي سرمايه‌داري تغيير کرده و هر اندازه بيش‌تر در برابري با آن به روسپي‌گري آشکار مبدل مي‌شود، به همان اندازه نيز اثرهاي آن فسادانگيزتر مي‌شود. و اين مردان را بيش از زنان به فساد مي‌غلتاند، در ميان زنان، روسپي‌گري تنها آن بي‌نواياني را که در دام آن مي‌افتند خوار مي‌کند؛ و حتا خواري اين‌ها نيز تا آن اندازه که اغلب گمان مي‌رود نيست. ولي از ديگرسو، اين پديده تنزل تمامي جهانِ مردانه است. به همين روال در نه‌دهم موارد، يک دوران طولاني نامزدي در عمل آموزش‌گاهي مقدماتي براي بي‌وفايي در زناشويي است.»

لنین، دشمن شماره یک اپورتونیست‌ها و رویزیونیست‌ها

نظر لنین درباره اخلاق بیش از همه مورد خشم «چپ نو»ئی‌‌ها و طبقه حاکم در شیوه تولید سرمایه داری است. لنین معتقد است: «انسانها در سیاست همیشه قربانیان ساده دلِ فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود و تا زمانی که نیاموزند منافع طبقاتی این یا آن گروه را در پشت «عبارتهای اخلاقی»، مذهبی، سیاسی و اجتماعی و وعده های آنها جستجو کنند، قربانی خواهند شد». به این ترتیب این «تئوریسن همتراز مارکس«، اخلاق را یکی از «ابزار» و حربه‌های سیادت طبقه سرمایه دار بر طبقه کارگران و زحمتکشان می‌خواند.

اخلاق‌ از نظر لنين‌، ارتباط ارگانیکی با طبقه اجتماعي‌ دارد. او اخلاق را‌ يك‌ خصلت‌ طبقاتي‌ می‌داند. لنین در جای جای آثار خود بر این نکته تاکید دارد و اخلاق مارکسیستی و اخلاق پرولتری را نقطه مقابل اخلاق سرمایه‌داران و اخلاق رایج در جامعه سرمایه‌داری می‌گذارد. می‌گوید: «درست‌ همان‌ چيزي‌ را كه‌ براي‌ پرولتاريا وحشتناك‌ است‌، برای ليبرال‌ها، خير، بركت‌، سود، تقوا، و حتي‌ احتمالاً مقدس‌ است». به واقع بعد از «سود» و «پول» چه چیزی برای سرمایه‌داران و اجزای خودآگاه و ناخودآگاه بازتولید کننده این نظام در بین خرده بورژوازی و طبقه متوسط، مقدس تر از اخلاق است؟ آیا جز این است که وظیفه اصلی دولت، مذهب، خانواده، آموزش و پرورش، آکادمی‌ها و رسانه ها در جامعه سرمایه داری ترویج اخلاق سرمایه داری است؟

لنین اخلاق کمونیستی را نه اخلاقی فردی که اخلاق گروهی پرولتاریا می‌داند. او اخلاق را از منافعی کهم مبارزه طبقاتی حول آن جریان دارد نشات گرفته می‌داند و می‌گوید: «اخلاق كمونيستي‌ اخلاقي‌ است‌ كه‌ در خدمت‌ اين‌ مبارزه‌ قرار دارد؛ به گونه‌اي‌ كه‌ رنجبران‌ را عليه‌ استثمار متحد مي‌كند». پایه و محور چنین اخلاقی(اخلاق کمونیستی) مبارزه طبقاتی است؛ مبارزه‌ای برای تحکیم و تکامل کمونیسم. لنین در بررسی مفهوم اخلاق با رجوع به آثار مارکس به خصوص در «نقد برنامه گوتا» نقش اخلاق کمونیستی را در دوران درهم کوبیدن دموکراسی طبقه سرمایه‌دار و برقراری دموکراسی طبقه کارگر پر رنگ می‌کند: «براي‌ كمونيست‌‌‌ها، تمامي‌ موازين‌ اخلاقي‌، در همين‌ انضباط‌ يك‌‌پارچه‌، مشترك و آگاهانه مبارزه دسته‌جمعي‌، عليه‌ استثمارگران‌، خلاصه مي‌شود»، «اخلاق كمونيستي‌ يعني‌ اخلاقي‌ كه‌ به‌ مبارزه‌ در راه اتحاد زحمت‌كشان‌، عليه‌ هر گونه‌ استثمار و عليه‌ هر گونه‌ مالكيت‌ خصوصي‌، خدمت‌ كند».

نظر آلوتسر درباره اخلاق و جایگاه آن

آلتوسر در مقاله «لنین  و فلسفه» اخلاق سرمایه‌داری را در ردیف مذهب و فلسفه (در معنای مخالف تز یازدهم) قرار می‌دهد. آنرا ایدئولوژی می‌خواند و ایدئولوژی را در برابر ایدئولوژی قرار می‌دهد. آلتوسر در این مقاله می‌نویسد:

«یازدهمین تز دربارهٔ فوئر باخ می‌گفت : «فلاسفه کاری نکرده‌اند جز تعبیر جهان ولی مسئله عبارتست از تغییر آن.» … ایدئولوژی آلمانی نسخ فلسفه را بر مبنای یک تئوری فلسفه به‌مثابهٔ اضغاث و احلام و فریفتاری یا، برای اینکه تمام مطلب را ادا نماییم، فلسفه به ‌مثابهٔ «رویا» قرار می‌دهد، رویایی که از آن چیزی ساخته ‌شده که من آن‌ را بقایای روزانهٔ تاریخ واقعی انسان‌های حقیقی می‌نامم، بقایایی که مبلس به‌وجودی صرفاً تخیّلی بوده و در بطن آن همه‌چیز نظمی بازگونه دارد. «فلسفه همچون مذهب و اخلاق، فقط ایدئولوژی می‌تواند باشد«. فلسفهٔ تاریخ ندارد و آنچه به‌نظر می‌آید در آن جریان دارد، در حقیقت بیرون از آن می‌گذرد…»

نظر دکتر تقی ارانی درباره اخلاق:

دکتر تقی ارانی که اولین آموزگار مارکسیسم به ایرانیان است درباره اخلاق ساده و مفید اما با بیانی قدرتمند می‌نویسد: «حالات‌ اخلاقي ‌اموري‌ مادي‌ و محصول اجتماع‌ هستند. اما آنچه‌ در هستي‌ اجتماع‌ نقش‌ اصلي‌ و بنيادي‌ دارد، دستگاه توليد و كار است‌. در واقع‌، هيئت‌ اجتماع‌ يك‌ دستگاه‌ كار است‌؛ ولي‌ اين‌ هيئت‌ توليد و كار و جنبة بنيادي جامعه‌، يك‌ سلسله‌ تظاهرات‌ و نمودهاي‌ ثانوي‌ مانند علم‌، هنر و نيز اخلاق‌ دارد. روابط‌ توليد و كار در اجتماع، مولد اخلاق‌ هستند. ميان‌ اين‌ دو مرتبه‌ از جامعه‌، تعامل‌ و حالت‌ كنش‌ و واكنش‌ وجود دارد. زيربنا و روبنا در همديگر تأثير متقابل‌ دارند و اين‌ يك‌ امر دائمي‌ است‌ و سبب‌ تغييرهايي مي‌شود.

از طرف‌ ديگر، بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ جامعه‌ داراي طبقات‌ است‌. جامعه‌ يك‌ سيستم‌ طبقاتي‌ با منافع‌ خاص‌ طبقاتي‌ است. در اين‌ شرايط‌، جامعه‌ تحت‌ سلطه طبقه غالب‌ و حاكم‌ است‌ و از اين‌رو اخلاق‌ و غیره نيز محصول‌ همان‌ طبقه‌ و در جهت منافع آن طبقه‌ است‌. پس‌ اخلاق‌ پديده‌اي‌ است‌ كه‌ كاملاً تحت‌ تأثير طبقات‌ است‌. از اين‌رو، مطلق‌ نيست؛ بلكه نسبي‌ است‌… اخلاق‌ و قواعد اخلاقي‌ هنگامي‌ اطلاق‌ پيدا مي‌كنند كه‌ طبقات اجتماعي‌ نباشند. در اين‌ حالت‌ اخلاق‌ براي‌ حفظ‌ منافع‌ طبقاتي‌ نيست‌«.

آلن بدیو و اخلاق

حتی آلن بدیو نیز «رویاپردازی» روشنفکران طبقه متوسط را در باب اخلاق به سخره می‌گیرد و می‌نویسد: «سیاست دوستی»! به نظر من عبارتی تهی از معناست. من براین باورم که از «همدیگر را دوست داشته باشید» می‌توان نوعی «اخلاق» استخراج کرد؛ لیکن سیاست، هرگز! در سیاست، در بدو امر، مردمانی وجود دارند که همدیگر را دوست ندارند. این امری غیرقابل صرف نظر و تقلیل ناپذیر است. نمی‌توانیم از خودمان بخواهیم همدیگر را دوست داشته باشیم.
سعید سلطانپور و رویکرد تاریخی با اخلاق

این هنرمند مارکسیست اخلاق را امری اجتماعی می‌داند و بر بُعد امید بخشی آن تاکید می‌کند. سعید سلطانپور در نقد اثر صادق هدایت اشاره به مادیگرائی نهیلیستی هدایت و مادیگرائی تاریخی مارکسیسم می‌کند و می‌نویسد: «هدايت بشكل غالب معتقد به نوعي مادي گرايي نيهليستي ست . به اين خاطر در چشمديد هدايت هنرمنداني ارج مي يافتند، كه بيانگر هنري انحطاط فرهنگي بورژوايي، چه آگاه و چه ناآگاه بوده اند . هدايت در آثارش به نفي متافيزيك مي رسد . اما با نفي متافيزيك به «اخلاق اجتماعي اميدبخش»ي نمي رسيده . و يا اينكه به مادي گرايي تاريخي در مفهوم عملي اش نزديك نمي شده . هدايت حتي هنرمنداني را در ايران پاس مي داشته، و از آنان متأثر مي شده، كه از جانب بورژوازي غربي، مهر تاييد خورده بودند . البته بورژوازي غربي وجوهي از انديشه ي آنان را تاييد مي كردند كه از جنبه هاي بالنده يي برخوردار نبوده اند . مثل خيام . عصيان خيام بر عليه خام انديشي قشري زمانه، كه بوسيله ي قدرتمندان، انسان را براي دست يابي به سعادت، به جهان باقي حوالت مي دادند و از لذت هاي مادي اين جهاني بر حذرشان مي داشتند . اين عصيان كه در زمان خود بسيار مترقي بود، در چشمديد منتقدين بورژوايي خيام يا اصلا مورد اعتنا قرار نمي گرفته، يا اينكه كمتر مورد اعتنا قرار مي گرفته . بيشتر نااميدي ويأس و زندگي اپيكوري و لذت طلبانه اشعار خيام، كه در پوسته ي ظاهري اشعارش جريان داشته، مورد بررسي منتقدين بورژوا قرار مي گرفته…»

امروزه یکی از تبعات فعالیت آکادمی‌های چپ فرهنگی در ایران رواج خودکشی است. رسیدن به پوچیگرایی ناشی از بی‌عملی و تشدید فشار  روابط اخلاقی و اجتماعی بر بُعد خودآگاه انسان‌‌هایی که از موضع نقد به فردگرائی لیبرالی در همان رابطه‌ای قرار گرفته‌‌اند که به ظاهر قصد شکستن آن را دارند بسار خرد کننده و طاقت فرسا است. هویت اجتماعی یک فرد که در طول یه بازه زمانی برای او تاریخی شده است به ناگاه توسط خود فرد زیر سوال می رود. چنین فردی در زیر فشار خلاء هویت خود شناسه‌‌های لازم برای  ایجاد ارتباط با محیط اطراف خود را از دست می دهد. پیامد چنین رخدادی غلبه وجشتناک‌ترین ترس ممکن بر فردی است که دیگر اجتماعی نیست چرا که شناسه‌های هویت اجتماعی خود را از دست داده و کاملاً معلق است. خودکشی تصمیمی برای پایان دادن به این ترس خواهد بود.

در مراحل اول درک این تناقض معمولا افراط در لذت جوئی‌ها و تشدید انباشت کالاهای روانی مرسوم در سبک زندگی سرمایه‌داری، به عنوان مخدر رفع این ترس _که در ابتدا هنوز با تمام قدرت ظاهر نشده و به صورت تلنگرهایی در تنهائی به فرد شوک‌های خفیف وارد می کند_ انتخاب می شود اما به دلیل روابط طبقاتی و سلسله مراتب حاکم بر آکادمی‌های چپ فرهنگی معمولاً فشار بر پائین‌ترین طبقه تمرکز پیدا می کند _چراکه شهم بیشتر انباشت در بالای هرم آکادمی قرار می گیرد_ و در یک لحظه فردی را که در ظاهر همخوانی کامل با اخلاق و سبک زندگی حاکم بر این آکادمی دارد را قربانی می کند. بنابراین هیچ عجیب نیست که فردی که مدتی قبل در نکوهش خودکشی مقاله‌ نوشته باشد به ناگاه خود تصمیم به خودکشی بگیرد. (از کسانی که مخاطب مستقیم این نقد هستند درخواست می کنم فارغ از هیجان سیاسی اندکی از زاویه اشاره شده در بالا به موضوع خودکشی‌ها نگاه کنند. شاید که راه حلی هر چند موقت برای جلوگیری از تکرار این وقایع تلخ بیابند.)

 

انگلس و بازخورد  بیرونی کمون‌های سوسیالیستی

انگلس در بررسی کمون‌های سوسیالیستی  به نامه مردی که از «اخلاق» کمونیست‌ها نوشته است اشاره می کند و آنرا چنین بازگو می‌کند: «مردی نوشته است: …در ابتدا که شنيدم آنها به اين منطقه مي‌آيند همه‌مان خيلى نگران شديم. ولى اکنون دريافته‌ايم که آنها همسايگان بسيار خوبى هستند. سرمشق اخلاقيات خوبى براى مردم ما شده‌اند، بسيارى از افراد فقير ما را شاغل کرده‌اند. از آنجايى که هيچگاه سعى نکرده‌اند که عقايدشان را به ما تحميل کنند هيچ دليلى براى آنکه از دسشان ناراضى باشيم نداريم. همه آنان رفتار محترمانه و با فرهنگ دارند و هيچکس در اين حوالى جرأت ندارد نسبت به اخلاقيات آنان ايرادى بگيرد. گزارشگر ما روايات مشابهى را از ديگران شنيد و سپس خود به هارمونى رفت. يکبار ديگر پس از گذر از زمين‌هايى که بد کشت شده بودند، او به يک مزرعه شلغم ميرسد که بنحو بسيار خوبى کشت شده بود و محصول آن فراوان و عالى بود. وى به دوستش که خود يک کشاورز محلى با زمين اجاره‌اى بود ميگويد: اگر اين شلغم‌ها کار سوسياليست‌ها هستند آينده آنها درخشان است».

حتی این فرد نیز با نگاه طبقاتی و نگاه حاصل از منافع مادی خود به امر اخلاق نگاه می‌کند اما سوسیالیست‌های محافظه کار، «چپ‌های نو» و آکادمیسین‌های طبقه متوسط با وجود منابع عظیم و ارزشمند مارکسیستی اصرار دارند که اخلاقیات برآمده از روابط اجتماعی شیوه تولید سرمایه‌داری را همچون شریعتی جامد به خورد دیگران بدهند و شگفت انگیزتر آنکه اصرار دارند این شریعت جامد را به نام مارکسیسم و سوسیالیسم به خورد دیگران بدهند.

کارل مارکس و نقد یک رویاپردازی اخلاقی

کارل مارکس  در نوشته‌ای پیرامون «اعتصاب» به نقدِ تلاش اخلاقی کسانی می‌پردازد که قصد دارند منافع آشتی ناپذیر طبقات را با یکدیگر آشتی بدهند. در این نقد او گوئی خطاب به چپ‌های طبقه متوسط ایران گوشزد می‌کند که از سرسری خواندن آثارش پرهیز کنند! عبارت «تاریخ تمام جوامع تا کنون موجود تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است» شاید در حلقه‌های مطالعاتی جمعی از روشنفکران طبقه متوسط به بالای جامعه ایران خوانده شود اما چون مانیفست از زاویه نگاه منافع طبقه کارگر و زحمتکشان به جهان می‌نگرد برای کسانی که تضاد کار و سرمایه را مخدوش شده و به حاشیه رفته می‌دانند تنها یک سطر، یک شعار و یک عبارت کهنه شده است. از همین رو این افراد سعی می کنند منافع طبقه کارگران و زحمتکشان ایران را با دیدگاه نئولیبرالی باند جدید حاکم بر دولت آشتی بدهند.

مشخص نیست این افراد چطور اصرار به همراهی طبقات فرودست جامعه با لایه‌ای از سرمایه‌داری ایران را دارند که برنامه‌های نئولیبرالی به مراتب تندتری از لایه پیشین را به اجرا خواهد گذاشت و چگونه با شروع به کار دولت جدید رای خود را به این تیم اقتصادی و سرمایه‌داران پشت سر آنها را توجیه خواهند کرد. این افراد حق دارند که درک نکنند «کمون­های قرون وسطا بر بستر اعتصاب­ها و تشکل­های سرف­ها رشد کردند، و همین کمون­ها بودند که به نوبه­ی خود پیدایش بورژوازی حاکم کنونی را رقم زدند». پیگیری منافع طبقات فرودست جامعه ایران نیز تنها از دل مبارزه طبقاتی با سیستم حاکم و مشت آهنین این سیستم _یعنی دولت_ منجر به نتیجه و ایجاد تغییر خواهد شد. این روشنفکران نمی‌خواهند چنین واقعیت تاریخی مشخصی را درک کنند و البته مارکس تاکید دارد که این نفهمیدن، پیامدهای اخلاقی و سیاسی مخصوص به خود را دارد.

مارکس می‌نویسد: «گروهی از نوع دوستان و حتی سوسیالیست­ها وجود دارند که اعتصاب را برای منافع «خودِ کارگر» بسیار مضر می­دانند، و هدف اصلی­شان پیداکردن روشی برای تضمین دستمزد میانگین دائم برای کارگران است. گذشته از این واقعیت که چرخه­های صنعتی و مراحل گوناگون آنها وجود چنین دستمزد میانگینی را منتفی می­سازد، من، درست برخلاف این دیدگاه، بر این نظرم که افزایش و کاهش متناوب دستمزدها، و کشمکش­های مداوم بین کارفرمایان و کارگران که از آن سرچشمه می­گیرد، در سازمان کنونی صنعت، وسیله­­ای است ضروری برای حفظ روحیه­ی طبقات کارگر، متحدکردن آنان در یک تشکل بزرگ برای مقابله با دست­درازی طبقه­ی حاکم و جلوگیری از تبدیل کارگران به ابزارهای بی­تفاوت، بی­فکر و کمابیش خورده­ و خوابیده­ی تولید. در جامعه­ای که بر تضاد آشتی­ناپذیر طبقات بنا شده است، اگر می­خواهیم در عمل و در حرف از بردگی جلوگیری کنیم، باید وجود جنگ را بپذیریم. برای آن که درک درستی از اعتصاب و تشکل­های کارگری داشته باشیم، نباید بگذاریم که اهمیت ظاهری نتایج اقتصادی آنها چشم ما را بر روی پیامدهای اخلاقی و سیاسی­شان ببندد. بدون مراحل متناوب بزرگ رکود، رونق، هیجان­زدگیِ بیش از حد، بحران و فقر و فلاکت، که صنعت بزرگ آنها را به صورت چرخه­های بازگردنده در­می­نوردد، و همراه با آن بالا و پایین رفتنِ دستمزدها، و نیز نبرد پیوسته­ی کارفرمایان و کارگران که رابطه­ی تنگاتنگی با این تغییرات دستمزد و سود دارد…»

اخلاق کدام طبقه درباره منافع چه کسی؟

مارکس در کتاب «مزد، بها، سود و دستمزد» به ملموس کردن اخلاق سرمایه‌داری می‌پردازد و می‌گوید: « از سوي ديگر، دهقان سرف را بنگريم که مي‌توان گفت تا ديروز در سراسر خاور اروپا وجود داشت. اين دهقان مثلا ٣ روز براي خودش برروي مزرعه‌ى خودش و يا مزرعه‌اى که به او واگذار شده بود کار مي‌كرد و در طي ٣ روز بقيه به کار اجباري و رايگان برروي ملک ارباب مي‌پرداخت. پس در اين جا بخش پرداخته‌ى کار از حيث زمان و مکان به طور آشکار از بخش نپرداخته جدا بود و ليبرال‌هاى ما چون اجبار انسان به کار رايگان را غير طبيعي مي‌شمردند اخلاقاً سخت برآشفته مي‌شدند.

اما در واقع، خواه انسان ٣ روز در هفته براي خودش و بر روي مزرعه‌ى خودش و ٣ روز رايگان در ملک ارباب کار کند، و خواه در کارخانه و کارگاه 6 ساعت در روز براي خودش و 6 ساعت براي کارفرما کار کند، هردو يکسان است، اگرچه در حالت دوم، بخش پرداخته‌ى کار بدون تمايز با بخش نپرداخته‌ى کار در مي‌آميزد و ماهيت تمام اين معامله در اثر اين‌که قرارداد وجود دارد و در پايان هفته، پَرداخت صورت مي‌گيرد، به کلي در پرده مي‌ماند. در يک مورد، کار نَپرداخته کار داوطلبانه به نظر مي‌رسد و در مورد ديگر کار اجباري. تمام تفاوت در اين است». مارکس باز هم در اینجا تاکید می‌کند که اخلاق مفهومی کاملا طبقاتی است و بدون در نظر گرفتن منافع طبقه استفاده کننده از یک دستگاه اخلاقی در تاریخ همه جوامع تا کنون موجود، به قول لنین چیزی بیش از یک «قربانی خود فریفته» نخواهیم بود.

مارکس در شاهکار عظیم خود یعنی گروندریسه که به دست همکار توانای خود انگلس در اختیار مارکسیست‌ها قرار گرفت می‌گوید: «از اين‌رو اقتصاد سياسي علي‌رغم ظاهر دنيوي و لاابالي‌اش، علم‌الاخلاقي واقعي و با اخلاق‌ترين علم‌هاست.» مارکس در سرتاسر گروندریسه و کاپیتال در ده‌‌ها بحث متفاوت، اخلاق را در دل اقتصاد سیاسی مورد بررسی قرار می‌دهد. نگارنده برای تکمیل جزوه‌ای دیگر ماه‌هاست که در حال فیش برداری از این دو اثر سترگ مارکس است و توانایی این را دارد که گزیده‌ای از آنان را ارائه دهد اما هم ترس از خستگی خواننده وجود دارد و هم ترس از به پایان نرسیدن این نوشته؛ چراکه در این دو اثر در زمینه های گوناگونی به صورت مستمر اخلاق سرمایه‌داری را مورد نقد قرار می‌دهد.

اینجانب در کمال صراحت اعتراف می‌کنم که به دلیل پایان نیافتن کار، ترس از این دارم که به خصوص وارد مباحث مطرح شده از سوی کارل مارکس در گروندریسه شده و آنچنان که در شان این اثر و تلاش شگفت انگیر انگلس در جمع آوری این یادداشتها است موفق به جمع کردن بحث نشوم. «… پس در نظام اعتباري، پول نيست كه از بين مي‌رود، بشر است كه از بين مي‌رود، و تبديل به پول مي‌شود. به عبارت ديگر پول جزيي از ذات بشر مي‌گردد. فرديت و اخلاق بشري تبديل به كالاي خريدني و گوهر پول مي‌شوند. اين‌جا ديگر فلز يا اسكناس نيست كه ماده و جسم جوهر نفساني پول را تشكيل مي‌دهند، پاي هستي آدمي، گوشت و خون او، فضايل اخلاقي و حسن شهرت اجتماعي او در ميان است، به همين دليل در داخل نظام مسخ كننده‌ي پول هر پيشرفتي در واقع نوعي انحطاط و تباهي است». بررسی آرای مارکس در زمینه «اخلاق» در گروندریسه نیاز به کار و تلاشی فراوانی دارد که نگارنده هنوز خود را آماده انجام آن نمی‌بیند.

بی اخلاقی (اخلاق سرمایه داری) را کدام طرف منازعه آغاز کرده است؟

نقد بی رحمانه‌ای که این روزها به سمت رویزیونیست ها و اپورتونیست‌ها نشانه گرفته شده است در جواب خشونتی است که پیش از این برای به حاشیه راندن مارکسیت‌ها و مارکسیسم صورت گرفته است و همچنان ادامه دارد. پیروان «سوسياليسم و کمونيسم انتقادى-تخيلى»، پیروان «سوسياليسم محافظه کار يا بورژوايى»، «شاعران» و «سکسولوژیست‌ها»، «ژورنالیست‌های اصلاح طلب»، «فیلسوف‌کان تببین کننده جهان» و «خیرین طبقه متوسط» و «اساتید آکادمی‌های قانونی»، اصلاح طلبان، روشنفکران دینی و نئولیبرال‌ها وقتی علیه دشمن مشترک خود یعنی مارکسیست‌ها وارد عمل شده‌‌اند در کنار آن به دیگر اعضای نحله خود که مخالف شرکت در انتخابات بوده‌‌اند نیز رحم نکرده و سعی در «خفه کردن» همه مخالفان و منتقدان خود دارند. ادعای آنکه ما در ابتدا نسبت به آنها خشونت اعمال کرده‌ایم درست به خنده‌داری آن بود که مجریان و مهمانان رسانه‌های آمریکایی و انگلیسی و سایت‌های خبری‌ای که با حمایت مالی این کشورها اداره می‌شوند؛ مردم ایران (معترضان حاضر در خیابان) پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 را نسبت به  «افتادن در دام خشونت» امر به معروف و نهی از منکر می‌کردند. این واعظان اخلاق خود را به جهالت می‌زدند و نمی‌خواستند ببینند و بفهمند که خشونت پیش از آن از سوی حکومت اعمال شده است و معرتضان با قرار گرفتن در معرض این خشونت در حال نشان دادن واکنش هستند.

بازندگان نا امید پیش از برگزاری انتخابات اخیر به محض اعلام پیروزی حسن روحانی توسط حکومت و تایید آن توسط شورای نگهبان تبدیل به چماقداران مدعی شده‌اند و مخالفان شرکت در انتخابات را «بی عملان افسرده» و «نا امید» خواندند و به تخریب و تحریک آنان پرداختند. جای تعجب نیست که شادمانان از پیروزی یک «عضو روحانیت مبارز» برای تبرئه خود نمایش قربانی بی اخلاقی بودن را بازی می‌کنند تا با کسب سرمایه‌ی نمادین از جایگاه «قربانی بی اخلاقی بودن» از پاسخگوئی از تبعات کنش سیاسی خود فرار کنند.

از دل همین نقاب مظلوم نمائی است که به عنوان نمونه فردی به اسم حسام سلامت که از تدفین کنندگان مارکس و مارکسیسم در قبرستان آکادمی است در یک تقسیم وظیفه آشکار از فضای ایجاد شده توسط فواد شمس استفاده کرده و در هنگامی که همه نگاه‌ها به جنجال سازی اوست می‌نویسد: «یک نکته درباره‌ی انتخابات اخیر از روز هم روشن‌تر است و آن اینکه بازآراییِ صف‌بندی نیروهای سیاسی به صِرف شرکت‌کردن یا نکردن در انتخابات مطلقاً بی‌مبنا است. اساساً میان نیروهایی که در هر یک از دو طرف بازی ایستاده‌اند لزوماً هیچ ائتلاف یا اشتراک استراتژیکی در کار نیست و همنشینی نیروهای هر یک از طرفین بیش از هر چیز امری است زاده‌ی تصادف و تاریخ. از این حیث، بسیاری از نیروهایی که به واسطه‌ی محوریت‌یافتن دوگانه‌ی مشارکت/تحریم در جبهه‌ی مقابلِ هم قرار گرفته‌اند بعضاً با یکدیگر سنخیت و قرابت بیشتری دارند تا با بسیاری از نیروهایی که هم‌اینک با آنها در یک جبهه ایستاده‌اند. بالاگرفتنِ تنش میان این نیروها صرفاً به واسطه‌ی اینکه آن در انتخابات شرکت کرده است و این نه، امکان قرابت و همکاری در آینده‌ی نزدیک بر سر اشتراکات و توافقاتِ اصولی را اگر نه ناممکن که دست‌کم بسیار دشوار می‌کند. صد البته که رسیدن به جمع‌بندی‌های متفاوت از شرکت‌کردن یا نکردن در انتخابات از چیزی کمتر از تفاوتِ احتمالاً بنیادین در فهم وضعیت و وجودِ اختلافات عمیق در مبانی و مفروضات حکایت نمی‌کند اما حتی همین هم پیشاپیش امکان همکاری نیروهای دو طرف بر سر مسائل مشخص را منتفی نمی‌کند. فاصله‌گیری خصم‌‌آلود طرفین از هم اما از اساس این امکان را نابود می‌کند و این عملاً معادلِ تضعیفِ «جبهه‌ی مردمی»ای است که می‌تواند از اتصال و اشتراک نیروهای منتقد وضع موجود ساخته شود.»

پیام نوشته او مشخص است:

یک:  صف بندی «مشارکت/تحریم» گرچه ناشی از اختلاف «احیانا بنیادین» در «فهم وضعیت» است اما همچنان امکان آشتی منافع مد نظر دو طبقه متفاوت وجود دارد.

دو: لزوماً هیچ ائتلاف یا اشتراک استراتژیکی در صف بندی «مشارکت/تحریم» وجود ندارد. (یعنی آرایش حاد سیاسی-اجتماعی شکل کرفته ناشی از یک رخداد تصادفی است و ربطب به منافع گروهی و طبقانی ندارد.)

سه: بازآراییِ صف‌بندی نیروهای سیاسی به صِرف شرکت‌کردن یا نکردن در انتخابات مطلقاً بی‌مبنا است. (یعنی او قائل به یک کنش اجتماعی-سیاسی است که «نتیجه‌ی با معنا و منطقی دیدگاه تئوریک» یک فرد یا گروه نیست و این یعنی نفی ابتدائی‌ترین مبانی اندیشه مارکسیستی).

چهار: بسیاری از نیروهایی که به واسطه‌ی محوریت‌یافتن دوگانه‌ی مشارکت/تحریم در جبهه‌ی مقابلِ هم قرار گرفته‌اند بعضاً با یکدیگر سنخیت و قرابت بیشتری دارند تا با بسیاری از نیروهایی که هم‌اینک با آنها در یک جبهه ایستاده‌اند. (یعنی یعنی نفی تاثیر متقابل انسان و اجتماع از طریق پراکسیس)

پنج: فاصله‌گیری خصم‌‌آلود طرفین از هم اما از اساس این امکان را نابود می‌کند و این عملاً معادلِ تضعیفِ «جبهه‌ی مردمی» است. (این یعنی انتزاعی به نام «مردم» واقعیتی است در برابر توهمی مارکسیستی به نام طبقه)

شش: «جبهه‌ی مردمی»ای است که می‌تواند از اتصال و اشتراک نیروهای منتقد وضع موجود ساخته شود. (این یعنی صرف انتقاد از وضع موجود می تواند جایگزین منافع طبقاتی در ائتلاف‌ها و اتحاد‌ها گردد.)

حسام سلامت تلاش دارد تا پرونده «انتخابات ریاست جمهوری 1392» را هر چه سریعتر ببندد و آنرا مختومه کند. این طرفداران حسن روحانی در حالی که هنوز نمی‌دانند چه شده است و چه اتفاقی افتاده است مخالفان خود را به «در شوک» بودن متهم می‌کنند و آنها را «عقب ماندگان» از مردم می‌دانند! هیچ تحلیلی طبقاتی مشخصی از وضعیت موجود برای ارائه دادن ندارند و با امید به «تمدید مجور» آکادمی خود همه مسائل دیگر را به رخدادهای تصادفی آینده موکول کرده‌‌‌اند. این افراد از تاریخ و رویکردهای تاریخی فراری هستند و به همین علت در سطحی کودکانه و کمیک در حال تکرار همه اشتباهاتی هستند که در گذشته‌ای نه چندان دور اتفاق افتاده است و هزینه های هولناکی نیز به جای گذاشته است. کمتر از 26 سال قبل، چپ‌هایی شریک در بازی قدرت در سرکوب نیروهای مارکسیست در ایران، خود نیز در لیست قربانیان قدرت قرار گرفتند و پرونده سه نسل از مارکسیست‌های پرورش یافته ایرانی با شکست و در خون بسته شد.

در كانون‌ اخلاق‌ كمونيستي‌، طبقه کارگر و زحمتکشان و منافع‌ آنها قرار دارد.در حوزه‌ پراتيك‌ انقلابي‌ و عمل‌ ماركسيستي‌ بايد بر مبناي‌ اصول‌ اخلاقي‌  این طبقه عمل‌ كرد. روشنفکران طبقه متوسط  بر مبنای اخلاق بر آمده از منافع طبقات بالای جامعه و با حربه مظلوم نمائی به عنوان قربانی بی اخلاقی نیروهای مارکسیست و سایر نیروهای رادیکال اجتماع شاید بتواند مدتی دهان مخالفان را ببندند و احساسات عناصر سیاسی متعلق به طبقه متوسط به بالای جامعه را ببندد اما با ارائه اولین تحلیل مشخص پیرامون این موضوع مشخص و سرازیر شدن سوالات متعدد مربوط به آن تمام خدایان صلب و دیر جنب به یکباره دود می‌شوند و به هوا می‌روند. اخلاق مخالفان مارکسیسم و مارکسیست‌ها کاملاً سرمایه‌دارانه است. الغای ترس از در «اقلیت» بودن. ترس از در اقلیت بودن در برابر آنانکه به مجوزهای حکومتی و رسانه‌های سرمایه‌داری دسترسی دارند. این اخلاقی ماکیاولیستی است: اگر با ما نباشی علیه ما هستی و کسی که علیه ماست تحقیر و تخریب خواهد شد بنابراین به آغوش اکثریت(قدرت) باز گردید.

***

محسن یوسفی اردکانی
Mohsen.ardakanii@gmail.com

 

 

منایع:

منابع: کاپیتال – مارکس
گروندریسه جلد1و2 – مارکس

دستنوشته های اقتصادی و فلسفی – مارکس

منشا خانواده و مالکیت خصوصی – انگلس
نقش قهر در تاریخ – انگلس
مانیفست کمونیست – مارکس و انگلس
دولت و انقلاب – لنین
لنین و فلسفه –  آلتوسر

پاره ای از آثار و مقالات – تقی ارانی

كراتووا، الگاناتانونا – اخلاق‌ و انسان‌ از ديدگاه‌ لنين –  پرويز شهرياري
سیری در فلسفه و فلسفه تاریخ – ناصر زرافشان

ماترياليسم‌ و امپيريوكريتيسيسم‌ _ لنین

تاملی در وحدت اندیشه لنین – لوکاچ

مزد، بها، سود و دستمزد – مارکس

۱ دیدگاه

  1. برایم بسیار جالب است که آقای ثباتی اکنون این چنین از اخلاق دفاع میکند. چون تا جایی که به یاد دارم نقش ایشان در مؤسسه رخداد تازه این بوده است که در جلسات و کلاسهای مؤسسه پشت سر حاضران مخالف خوان بنشیند و با دلقک بازی و مسخرگی، ادای آنهایی را که به تزهای سخنرانان معظم نقد دارند، در بیاورد. البته لابد اسم اینکارشان بی اخلاقی نیست. اسمش «نبرد هژمونیک» بر سر جلب توجه مخاطبان است
    ایشان جک جالبی نیز درباره ی شکار ایراد فرموده اند. باید به یادشان آورد وضعیت سیاسی همان «قاز شکار» نیست. گمان نمیکنم کسی که در مورد نقش تاریخی «اپورتونیسم» و ضربات آن بر پیکر جنبش مردمی، خود را به نفهمی میزند، اصلا با توضیحات شما در مورد ارتودکسی چیزی دستگیرش شود.

    لایک

    • البته ایشان در این روزها به شدت در حال دفاع اخلاقی از بی اخلاقی دوستان و همفکران خودشان هستند.
      فحاشی، تمسخر، جواب های بی ادبانه و صحبت کردن از موضع متوهمانه از بالاف همه اینها در کامنتهای فیس بوک ایشان موج می زند.

      متاسفانه این توهم در این ریشه ای است. وقتی جایگاه سیاسی افراد نه از فکر و عمل و سبقه و تجربه که از روابط دوستانه و عاطفی و نسبی و سببی ریشه می گیرد این افراد همیشه وجود خواهند داشت.
      داماد باقی
      دختر عرب سرخی
      دوست دختر فعال سیاسی
      عضو موسسه رخداد
      پسر شاه سابق ایران
      فالگیر جریان انحرافی دولت

      آنچه درون کوزه ایشان است به خوبی از سخنان هیستریک ایشان بر روی صفحه فیس بوک و کامنتهایی که می نوسد در حال تراوش است.

      لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.