سرتیتر

اندیشه ضد دیالکتیکی درعرصه سیاسی!

اخیرا علی جوادی، رهبر حزب اتحاد کمونیسم کارگری سابق که حزبش در حزب کمونیسم کارگری ـ حکمتیست، ادغام شد، طی مقاله ای تحت عنوان «ستم ملی، راه حل های ارتجاعی» (www.hekmatist.org، 22مارس 2013)، به بازگو کردن نظرمنصورحکمت راجع به مسئله ملت پرداخته و یک جانبه گری را درنفی وجود ملت ولی پذیرش ستم ملی !! تکرارکرد.

انگیزه ی وی از نوشتن این مقاله افشای حرکت «جریانات قوم پرست در بروکسل علیه اعدامها در خوزستان» بود، که تحت عنوان «وحدت ملل غیرفارس در رویاروئی با سیاستهای لجام گسیخته دولت مرکزی ایران»» گردهم آمده بودند و «بحث حادی که پیرامون این جریانات و جریانات ملی اسلامی و ناسیونالیست پروغربی شده است. یک طرف بر ملیت و قوم پرستی و فدرالیسم و هویت قومی تاکید می کند، دیگری برتمامیت ارضی و ملت مقابله با تجزیه طلبی. آنچه دراین میان غائب است یک راه حل انسانی و کمونیستی به یک معضل و مساله تاریخ یعنی ستم ملی است «(به نقل از این مقاله)

ازدیدکمونیستها ستم ملی یکی از اشکال ستمهائی است که نظامهای مختلف بورژوائی درجهان و درایران به خاطرحفظ سلطه شان دائما به کارمی برند و مبارزه برای ازبین بردن این ستم که اساسا نیز برتوده های کارگر و زحمت کش هر ملتی واردمی شود توسط کمونیستها محکوم شناخته شده و از «حق ملل درتعیین سرنوشت خویش تا جدائی و تشکیل دولت ملی» و درعین حال از شناسائی این حق به مثابه احترام به خواست ملی اکثریت آن ملت و نه تجویز جدائی به هرقیمت توسط بورژوازی آن، درمقابل اتحاد آزادانه و برابر و احترام متقابل ملیتها درزنده گی مشترک باهم در160 سال اخیردفاع شده و محدودیتهای تاریخی این شعار نیز بیان گشته است. مقولاتی مثل قوم پرستی، فدرالیسم، تمامیت ارضی، شووینیسم ملت تحت ستم و شووینیسم عظمت طلبانه ی ملت حاکم و بالاخره دخالت امپریالیستها درامورکشورها و ازجمله درعَلَم کردن مسئله ملی برای گسترش نفوذشان درمیان ملیتهای تحت ستم، مردود شناخته شده است.

تاکید می کنیم که به ویژه بعد از فروپاشی کشورهای رویزیونیستی، امپریالیستها که در سرکوب ملل تحت ستم، تحمیل استعمار کهن و نو لحظه ای غافل نمانده اند، باعوض کردن چهره ی کریه استعمارطلبانه ی خود، در لفافه ی دفاع از «حق ملل» بیش از پیش وارد صحنه شده اند تا به بهانه ی دفاع از «آزادی» ملی، ملل تحت ستم را به زیر انقیاد سرمایه جهانی بکشانند و مبارزه ی حق طلبانه ی آنها را منحرف نمایند.

بنابراین کمونیستها موظفند ضمن محکوم کردن هرنوع اعدام و ازجمله اعدام نیروهای سیاسی وابسته به ملل تحت ستم درایران و درخوزستان و دفاع از حق پایمال شده ی عربهای ساکن ایران درتعیین سرنوشت خویش، نشان دهند که شووینیستهای عرب که یک سر درآخور مرتجع ترین دولت جهان درعربستان وسر دیگر شان در ساخت و پاخت با امپریالیستهای خون خوار قرار دارد، مدافع راستین کارگران وزحمت کشان عرب خوزستان جهت رهائی شان از ستم ملی و از استثمارطبقاتی نیستند.

اما، علی جوادی به جای تحلیل و توضیح همه جانبه ی این واقعیتهای عیان و موضع کمونیستها درقبال آنها، دیالکتیک وارونه ای را درنفی موجودیت ملی به کار می گیرد تا نشان دهد که «حکمتیستی» جدی است و دستورالعملهای رهبر فقید خود را بدون کم و کاست به اجرا درمی آورد!! وی می نویسد:

«واقعیت این است که مقوله ملت و یا ملیت مقولاتی اسطوره ای و اساطیری و غیرقابل تعیین است.»(تکیه از من است)

اولین سوئالی که مطرح می شود این است که اگرمقوله ملت اسطوره ای یعنی سخن پریشان و بی هوده ای است که رهبر وی ـ منصورحکمت ـ کشف کرده و او افتخاربیان آن را دارد، چرا مقاله ای برای رفع ستم ملی می نویسد؟ مگر می توان بر موضوعی اسطوره ای و به اعتقادایشان ناموجود تا بدان حد ستم واردشود و باید به آن پرداخت که درسراسرجهان شاهدآن هستیم. آموزگاران بزرگ پرولتاریا هم تا بدان حد ساده لوح بودند که این مقوله ی به این ساده گی را نفهمیده و کورکورانه از «حق ملل درتعیین سرنوشت خویش» دفاع کرده اند!، و ذهنی گرایانه در جفائی که بر سیمرغ روا شده مقاله نوشته و ستم وارده بر سیمرغ را محکوم نموده اند؟! اگرستم ملی و ملت موجوداند و مشکل درتعریف ملت نهفته است، شما حداقل به خود آن قدرزحمت بدهید که اسمی جدید برای آن بتراشید، پایه های مادی و خصوصیتهای آن را بیان کنید و راه حل برای ازبین بردن آن چه که تحت عنوان ملت تحت ستم شناخته شده است، ارائه بدهید! پایه های مادی ستم ملی درچیست؟ جز دروجود ملت تحت ستم!

دراین جا می بینیم که مسئله برسر نقداثباتی این موضوع نیست، بلکه برسر نقد سلبی یک جانبه آن تعریفی است که توسط کمونیستها دراین زمینه مورد توافق قرارگرفته است.

مگرجز این است که تجمع گروههای انسانی درتاریخ به گونه ای پیش رفته که برای سالهای طولانی جماعتها در زیستن مشترک بر اساس زبان مشترک، سرزمین مشترک، مناسبات اقتصادی و بازارمشترک، فرهنگ و آداب و رسوم واحد و داشتن ارتباطات اندک با مردمان مناطق مختلف جهان شکل گرفته اند و طبعا با رشد جامعه جهانی این خصوصیتها اکنون کم رنگ تر شده اند. مع الوصف، هیچ کدام ازاین خصوصیتها به تنهائی نمی تواند معرف یک ملت باشد، درست به همان ساده گی که یک درخت را نمی توان بدون گفتن این که دارای ریشه، ساقه، شاخه، برگ، گل و میوه است! و با بیان این که مثلا علفها هم ریشه دارند، پس ریشه نمی تواند معرفی برای درخت باشد، نفی نمود. در دوران رشد تولیدکالائی، بورژوازی هر تجمع انسانی درمحدوده ای ازجهان کوشید تا با استفاده از وضعیت عینی و مادی موجود، ازطریق ایجاد دولت ـ ملت واحد و حتا ازطریق جذب ملل دیگر درکشور در درون ملت حاکم در مرزهای مشخص و حاکمیت بربازارداخلی، ملت واحدی را در سرزمینی که بعضا نیز شامل ملتهای اولیه دوران فئودالی می شد، تشکیل دهد. دراین تلاش بورژوازی همه جا موفق نشد و ملیتهای موجود درشرایط مساعد گسترش حرکت آزادی خواهانه درخواست حق تعیین سرنوشت خویش نمودند. چون که مشخصات این گروههای اولیه انسانی با تعریفی که دربالاکردیم به قدری انسجام یافته بود که این تلاش بورژوازی درایجاد ملتی واحد درکشوری کثیرالملٌه به ساده گی صورت نگرفت.

علی جوادی می نویسد:

ـ«ملت بخشی از مردم نیست که زبان واحدی تکلم میکنند. مردم انگلیس و آمریکا و بخشهای وسیعی از هندوستان و یا مستعمرات سابق انگلیس به زبان واحدی تکلم می کنند«.

ـ «اشتراک درسرزمینهائی که مورد زیست بوده اند نیز کمکی به حل مساله و ارائه تعریفی عینی ازمقوله ملت نمی کنند. درطول تاریخ مردم منتسب به ملتهای مختلف درسرزمینهای مشترکی زند گی کرده اند

ـ «اقتصاد مشترک و پیوندهای اقتصادی نیز چاره سازنیست و نمی تواند مبنایی برای تفکیک و بخش بخش کردن انسانها به «ملتها و یا ملیتها«ی متفاوت باشد. تا آنجا که به نظام سرمایه داری و مقولاتی ازجمله اقتصادمشترک و بازار اقتصادی واحدبرمی گردد، این مفاهیم بدون وجود دولت واحد قابل تبیین نیست و چنانچه ملتی توانسته باشد دولت واحد و خودی را شکل داده باشد، آنوقت ارجاع به مقوله خود ملت ازپیش زائد و غیرلازم است و نمیتواند مبنای تبیین ملت واقع گرددجهانی شدن سرمایه باید زمینه های وجودملت را نیز بنابه تعریف خودناسیونالیستها ازبین ببرد

ـ «تاریخ و روحیات مشترک و یا کاراکتر فرهنگی واخلاقی مشترک نیز بجای کمک به حل مساله برعکس کار ایدئولوگهای ناسیونالیست را مشکل تر میکننداین مقولات به شدت ذهنی و دلبخواهی هستند

ـ «پروسه تعریف مقوله ملت یک پروسه علمی و متکی به علوم دقیقه نیست. یک تلاش سیاسی و ایدئولوژیک استخلق یک ملت نه طبیعت و تکامل طبیعی انسانها ناسیونالیسم و جریانات ناسیونالیستی استهویت ملیهمانند هویت مذهبی تماما خرافی و ضدعلمی است«.(همان جا)

علی جوادی دیالکتیک ماتریالیستی را خونسردانه به سُخره گرفته است. چرا؟

استدلالهای وی درجداکردن خصوصیتهای تاریخی ملت و ندیدن تاثیر مجموعه ی آنها درساختاریک ملت به قدری افتادن دریک جانبه گری و سفسطه است که استدلالهاهیچ سروته ای ندارند. اگرکسی ادعامی کرد که داشتن زبان مشترک کافی برای شناسائی گروهی از انسانها به مثابه ملت است، حق بود که نمونه انگلیسی حرف زدن درچندین کشور مثال آورده می شد در رد این خصوصیت ملی.

یا اگر اشتراک درسرزمین را به بهانه زندگی کردن ملتهای مختلف دریک سرزمین به عنوان تنها مشخصه ملی بیان می شد. حق باعلی جوادی بود. اما، درحالی که اگر ملتی صدها سال درسرزمین یک ملت دیگر زندگی کند وزبان و آداب و رسوم وفرهنگ و مناسبات اقتصادی خودرا حفظ نماید به سان اقلیتهای ملی باقی می ماند و گرنه درطول تاریخ در ملت اصلی ادغام می شد. نمونه اش نیز اروپائیانی که به آمریکا رفتند و آمریکائی شدند وارمنی هائی که به ایران آورده شدند ولی هویت خود را به مثابه یک اقلیت ملی حفظ کردند. ولی هیچ کدام از این استثناها تبدیل به قاعده کلی درمورد تعریف ملت نمی شود.

درگذشته و با توجه به حاکمیت مناسبات فئودالی و بسته بودن بازارهای خرید و فروش، اجبارا صرف نظر از استثمار و ستم فئودالی، داد و ستد تولیدات به صورتی محدود و دردایره ای محدود صورت می گرفتند و حتا دولتهای فئودالی نیزمحدوده های جغرافیائی را زیرنظرداشتند و جنگهای متعددی را نیز درقلمرو دیگر برپامی داشتند و غارت می کردند و برده برای خود می گرفتند و غیره و درنتیجه اقتصاد درمحدوده ای جغرافیائی اساسا جریان یافته و روابط و مناسبات انسانها باهم را تاحدی تعیین و وابسته به هم می کرد. با رشد مناسبات سرمایه داری، بازارهای ملی رونق بیشتری یافت و بورژوازی کوشید تا درآن محدوده سلطه ی خود را بربازار تامین و تحکیم کند. اقتصادهای ملی ضرورتا درهمه جا یک سان رشدنکرد، به طوری که دربرخی ملتهای اولیه یا قومها گله داری رایج بود و در برخی دیگر کشاورزی و ناگفته پیداست که هرکدام ازاین تولیدات ملی مناسبات ویژه ای را پدید می آورد نظیرمناسبات ایلی و ییلاق و قشلاق کردن دام داران و یا پرداختن به کشاورزی و رشد روستا و شهرنشینی.

ازسوی دیگربا ایجاد دولت مرکزی درکشوری، مشکل ملی تا به حال اساسا به صورتی اصولی و با احترام به خواست ملیتهای ساکن آن کشورحل نشده است که کشورایران نمونه ای است برای اثبات آن. رضاشاه پهلوی باقلدری کوشید تا ملت یک پارچه ای را از ساکنان ایران با تکیه به زبان فارسی به وجودآورد. ولی دولت ایران دراین کار ناکام ماند مبارزات ملی کمافی السابق درایران ادامه یافت. این کاری است که بورژوازی درکشورهای کثیرالملٌه برای ایجاد بازار همگون و یک نواخت جهت تامین سود و حاکمیت اش پیوسته خواستارآن بوده و دراین راه بعضا تا بدانجا پیش رفته است که اقوامی نظیر سرخ پوستان را درقاره آمریکا تا آنجا که توانسته قلع و قمع نموده و با صادرات انسان از اروپا و آفریقا و آسیا ملت آمریکا را طی قرنها حاکمیت به وجودآورده و برخی ملل کوچک را نیز دردرون ملت بزرگ با تکیه به زور ادغام کرده است. بورژوازی تا آن جا که بتواند این کار را درسطحی جهانی نیز دنبال خواهد کرد. کمونیستها با این حرکت بنیادا مخالف نیستند. آنچه که کمونیستها می گویند این است که این امر باید با احترام به حق انتخاب ملل و احترام به خواستهای ملی آنان و تدریجا با گسترش ارتباطات و ادغام ملل به صورتی طبیعی دریک دیگر تحقق یابد و نه با زور که دیدیم درایران، رضاشاه قلدرحتا درحد کشیدن روسریها با زور از سرزنان، حق انتخاب و آگاهی را از زنان درمورد کنارگذاشتن روسری بازستاند، مقاومت ایجادکرد و نهایتا این سیاست اعمال شده ازبالا با شکست مواجه شد.

آداب و رسوم و فرهنگ نیز طی قرنها زنده گی مشترک درمحدوده ای جغرافیائی، با تولیدات ویژه ورشد مناسبات روبنائی در عرصه ی فرهنگ، هنر، موسیقی و غیره مربوط به ملتها به قدری عیان است که به آسانی می توان با مختصرمعاشرت با افرادی از مناطق مختلف جهان، ملیت آنان را تشخیص داد و یا با زیستن درمیان این ملیتها تفاوت آنان با ملیتهای دیگر را بازشناخت.

این هویتهای ملی برخلاف ادعای جوادی خرافی نیستند. از ذهن برنمی خیزند. پدیده ی موجود وقابل لمس را ذهنی، خرافی و غیرعلمی معرفی کردن نشان افتادن کامل وی در شیوه تفکر ایده آلیستی تا حد متافیزیکی است. جوادی باید بهتراز هرکسی بداند که علم رشته های مختلفی دارد و علوم اجتماعی، علوم دقیقه نیستند، ریاضیات نیستند و به این خاطر نمی توان قلم بطلان به روی علوم اجتماعی کشید و گفت که آنهاعلمی نیستند. چنین باوری به نفی کمونیسم به مثابه تئوری علمی پرولتاریا در تغییرجهان می رسد چون که جزئی از علوم دقیقه نیست و این خواست طبقات غیرپرولتری است درنفی این تئوری علمی و انقلابی. درحالی که هرچه جهان به پیش می رود صحت احکام کمونیسم علمی واضح و واضحتر می گردند. و باید گفت که امروز برخی از نیروهای چپ دراین مورد پای شان دردفاع از کمونیسم علمی به شدت می لنگد و رویزیونیسم راست و چپ را شیوه تفکر خود ساخته اند.

اگربه تاریخ 200 سال اخیرجهان نظری بیاندازیم از یک سو می بینیم که قبل از رشد مناسبات بورژوائی و حاکم شدنش، دردوران حاکمیت مناسبات فئودالی جنگهای زیادی برای تسخیر سرزمینهای دیگران و یا وادارکردن آنها به دادن خراج امری رایج بود که این امر دشمنی بین مردمان مناطق مورد هجوم قرارگرفته و مردمان کشورمهاجم به وجودمی آورد(نمونه دشمنی ایرانیان با اعراب پس ازاشغال ایران توسط آنان، دشمنی کلیه ملتهای اروپائی با زردپوستان به خاطر حمله مغولها و غیره). اما این تهاجمات درعصر سرمایه داری انحصاری ـ امپریالیسم ـ که کشورهای ضعیف جهان دربرابر تهاجمات ارتشهای امپریالیستی تبدیل به مستعمره شدند و هم اکنون نیز استعمارکهن درشکل استعمارنوین ذخایرملل ضعیف جهان و ثمره نیروی کارارزان آنان را غارت می کند نیز ادامه می یابد.

امروز با نفوذهرچه بیشتر مناسبات سرمایه داری در اقصا نقاط جهان و ادغام سرمایه ها در حدی که حدود 500 شرکت فراملی و چند 10 بانک معظم جهان نقشی مخرب در استثمار و ستم برمردم جهان دارند، ناسیونالیسم اعم از سکولار، مذهبی، لیبرال، قومی و امثالهم در حرکت جهان به پیش، بیش از پیش رنگ باخته و با ضعیف بودنش سر به آستان سرمایه های بزرگ انحصاری و امپریالیسم نهاده است. دراین شرایط جدید تاریخی کلیه ی وظایف انقلابی نظیر تحقق دموکراسی، آزادی ملل، آزادی زنان، ممانعت از دخالت دین در دولت و امورآموزشی، پایان دادن به مناسبات عقب مانده و ارتجاعی فئودالی، تنها و تنها تحت رهبری طبقه کارگر به سرانجام می رسد.

بنابراین مبارزه با ناسیونالیسم و شووینیسم عظمت طلبانه ملت بزرگ و کوچک و هدایت این مبارزه توسط طبقه کارگر به هیچ وجه به معنای نفی وجود ملل تحت ستم نیست. بایدگفت که پرولتاریا بدون حل این معضلات دموکراتیک ابتدائی درحرکتش به سوی جهانی آزاد از استثمار و ستم و انواع تبعیضهای ملی، نژادی، جنسی، مذهبی، فرهنگی و غیره و استقرار سوسیالیسم و کمونیسم موفقیت به دست نیاورده واین بازمانده گان جهان طبقاتی آلوده به انواع ویرووس طبقاتی درپیش روی آن اخلال به وجود خواهند آورد که فروپاشی شوروی پس ازحاکمیت رویزیونیستها از 1956 به بعد و رشد بورژوازی ملل ساکن شوروی نمونه ای است برای اثبات این واقعیت.

بدین ترتیب، ما کمونیستها باید ضمن داشتن دید استراتژیک در ازبین بردن انواع اختلافات و جدائی ها و تمایزات درجامعه جهانی بشر، درعرصه ی تاکتیکهای مبارزاتی برای پیش روی نیز راه درست را تشخیص داده و هنوزگام اول را برنداشته ایم به پرواز کردن نپردازیم چون که تحقق دیدی استراتژیک از طریق انجام حرکتهای تاکتیکی درست ممکن می گردد، به قول معروف استراتژی خوردن و سیرشدن از طریق لقمه به لقمه غذا خوردن ممکن می گردد. ماجراجویانه به فکربلعیدن یک باره ی غذا نباشیم که با چنین کاری لقمه بزرگ درگلویمان گیر کرده و ممکن است دچار خفه گی شویم. دنیای تیره و تاری را هم نظیر جوادی دربرابرخود ترسیم نکنیم که با پذیرش وجود ملت، گویا روی«برقراری شکاف سراسری و رودر روئی جامعه برمبنای هویت قومی وملی» صحه گذاشته و حقوق شهروندی را زیرپا می گذاریم ، بلکه این معضلات اجتماعی تحت رهبر طبقه کارگر به بهترین شکل و زودترین فرصت و کمترین شکاف و رو در روئی راه حل خواهندیافت. فراربه جلو به مثابه ایده ئولوژی خرده بورژوائی حاکی از نوعی آنارشیسم و بی خردی است و نه اصولیت درپیشبرد مبارزه طبقاتی! این واقعیت را حتا متفکران دوران فئودالی چنین فرموله کرده اند:

سعدی به روزگاران، دردی نشسته بردل ـ کزدل برون نیاید الا به روزگاران !

ک.ابراهیم ـ 13 فروردین 1392

۱ دیدگاه

  1. درود به كاك ابراهيم
    شباهت اين نوشته با آن‌چه مي توانست توسط من نوشته شود ـ البته به‌غير از يك مورد كه آن هم نيامدنش كم‌ترين لطمه‌اي به اصل موضوع نمي‌زد و من هم از بازگو كردن‌اش امتناع مي‌كنم تا ذهن خواننده‌ي را از كشف آن باز ندارم ـ يادآور باوري شد كه يادآوري‌اش مرا از خود شرم‌سار مي‌‌سازد.
    در آن ايام ـ كه كساني كه مي‌توانند مخاطب فرضي من باشند يا متولد نشده بودند و يا خاطرات روشني از آن ندارند ـ حول و حوش انقلاب، اكتريت ما نادانسته، و البته‌ي اقليتي دانسته، به چيزي آلوده بوديم كه آن زمان نامي نداشت، پيش‌فرضي بود قاطع، كه چونان معياري همه‌گاني، هميشه‌گي و هر‌زماني درخدمت شناخت ما از كساني قرار مي‌گرفت، كه علي‌القاعده، بنا به دنيايي كه در پي آن بوديم، بايد با هزاران رشته‌ي عاطفي با آنان در پيود مي بوديم. اين معيار ساده بود، آن‌چنان كه هر يك از ما، بي كم‌وكاست، مي‌توانستيم آن را تا اعماق وجودمان خودي كنيم ـ » هر كس كه با ما نيست بر ما است».
    آن زمان كاك ابراهيم با گروهي كار مي‌كرد كه، بنا به معيار بالا، براي من از كفر ابليس بدتر بود، او «رنجبراني» بود. و همين بس تا من آن هزاران رشته‌ي عاطفي را يك‌جا پاره كنم، اين زهر آن‌چنان كاري بود كه نه تنها ديگر هيچ رشته‌اي من را به او وصل نمي‌كرد بلكه هشدار به ديگران در دوري از اين «كفرمسجل» رسالت من بود. و تازه من نه از اعضا و هواران حزب توده بودم و نه هيچ قرابتي با اكتريت داشتم كه در غير اين صورت خون «رنجبراني» مباح بود و وظيفه‌ي سازماني‌ام لو دادن آنان به «اولين كميته». البته ناگفته نماند كه در اشاعه‌ي اين مرض مسري «رنجبراني» مستثنا كه نبود هيچ كه خود از كباده‌كشان اين گود بود.
    شايد من با ابراز شرم از داوري نادرست گذاشته‌ام بتوانم هنوز از جذبه‌ي آن هزاران رشته‌ي عاطفي، كه بدون آن كمونيسم كه هيچ كه حتا هيچ دنياي به‌تري در افق نخواهد بود، ذوق و شوقي در خود احساس كنم، اما لطمه‌اي كه اين روابط ـ روابط دكان‌داران سياسي و نه توده‌ها و هواداران سازمان‌ها و احزاب چپ ـ بر طبقه‌ي كارگر و جنبش كمونيستي وارد كردند با هيچ انتقاد و انتقاد از خودي جبران‌پذير نيست. آن‌ها براي فروش كالاي سياسي خود جلوي آگاهي و رشد هواداران و اعضاي رده‌ي زير رهبري را نسبت به آن‌چه در ديگر گروها و سازمان‌ها مي‌گذشت، در واقع نسبت به دست‌آوردهاي سياسي و تئوريك كل جنبش، با بر چسب به ديگران سد مي‌كردند و خود را يك‌گانه مرجع درست و بر حق معرفي مي‌نمودند.
    اگر به خواهم آن چه را كه سعي كرده‌ام بگويم جمع‌بندي كنم بايد بگويم كه هيچ دشمني براي جنبش كمونيستي مخرب‌تر از سكتاريسم نيست.
    با احترام

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.