نظری, سرتیتر

بازگشت مبارزۀ طبقاتی – مصاحبه با دومه نیکو لوسوردو توسط پائولو ارکولانی

گاهنامۀ هنر و مبارزه

مرکز مطالعات جهانی سازی، 21 مارس 2013

Le blog de Domenico Losurdo

دومه نیکو لوسوردو 

ترجمه توسط حمید محوی

دومینیکو لوسوردو یکی از پژوهشگران ایتالیائی در فلسفه است که نوشته هایش بیش از همه به زبان های دیگر در جهان ترجمه شده است. تمام کتاب های او در انتشارات انگلیسی، آمریکائی، آلمانی، فرانسوی، اسپانیائی، پرتقالی، چینی، ژاپنی و یونانی منتشر شده است. بی گمان در این جا چند زبان را از قلم انداخته ایم. «تایمز مالی» و «فرانکفورتر آلمان زیتونگ» چندین صفحه به او اختصاص داده اند. استقبالی که با آنچه در کشور خودش به او اختصاص داده اند در پیوند تنگاتنگ قرار می گیرد، یعنی سکوت عمدی و پیشبینی شده. با این وجود، چنین مواردیدر صورتی که به تجدید چاپ کارهای او تکیه کنیم، می توانیم بگوئیم که روی فروش آثار او تأثیری نداشته است.

آخرین کار او در انتشارات «لاترزا» منتشر شده است :

La lotta di classe. Una storia politica e filosofica

«مبارزۀ طبقاتی، تاریخ سیاسی و فلسفی»(388 صفحه)، بنیاد «کریتیکا لیبرال» (1) در این مورد با او در خانۀ کتابخانۀ شهر اوربینو مصاحبه داشته است.

 

پائولو ارکولانی : پروفسور لوسوردو در مورد طرح این کتاب دربارۀ مبارزۀ طبقاتی، بینشی که غالبا مرگ آن را اعلام کرده اند، اگر ممکن است برای ما توضیح دهید.

دومینیکو لوسوردو : در انکشاف بحران اقتصادی، نگارش نقد پیرامون موضوع «بازگشت مبارزۀ طبقاتی» نیز بیش از پیش رواج داشته است. ولی باید بپرسیم که آیا این موضوع در چشم انداز ما ناپدید شده بود؟ در واقع، روشنفکران و باشندگان جهان سیاست که سقوط نظریۀ مارکسیستی و مبارزۀ طبقاتی را اعلام می کردند، دچار اشتباه مضاعفی بودند.

در سال های 50، رالف دارندورف(2) بر این باور بود که در حال «هم سطح سازی تفاوت های اجتماعی» هستیم و حتی«تفاوت های» ناچیز حاصل توفیق ماهرانه بوده است. ولی تنها کافی است که ما حتی بین کلاس نشریات ایالات متحده در نزدیکترین هایشان  به چنین نظریاتی، بخوانیم و ببینیم که در این کشوری که به عنوان الگوی غرب مطرح می باشد، مناطق و بخش هائی از جامعه قویا در فقر فرو رفته و چنین وضعیتی به شکل ارثی از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.

دومین اشتباه، که دارای خصوصیت کاملا تاریخی می باشد، از اشتباه پیشین نیز وخیم تر است. سال های گسترش انقلاب ضد استعماری در ویتنام، کوبا، و در جهان سوم، هم زمان بود با مبارزات سیاه پوستان برای پایان بخشیدن به حاکمیت قدرت سفید و نظام تبعیض گرا و ستم نژادی در ایالات متحده، یعنی ستمی که هنوز روی دوششان سنگینی می کرد. نظریه پردازان مدافع ابطال مبارزۀ طبقاتی دچار نابینائی شده بودند و مبارزاتی را که زیر چشمانشان جریان داشت نمی دیدند.

پائولو ارکولانی : اگر درست فهمیده باشیم، شما مفهوم «مبارزۀ طبقاتی» را در گسترده ترین مفاهیم آن در نظر می گیرید، و بر این اساس مشکلات و مسائل متعددی را در چشم انداز مفهوم شناختی آن ضمیمه می کنید؟

دومینیکو لوسوردو : بله البته، مارکس و انگلس نه تنها توجه ما را به بهره کشی در چهارچوب کشور خاصی جلب می کنند، بلکه در عین حال بهره کشی را به مفهوم «بهره کشی یک ملت از ملت دیگر» نیز گسترش می دهند. در مورد دوم نیز ما با مبارزۀ طبقاتی روبرو هستیم. در ایرلند، کشوری که دهقانان دائما توسط استعمارگران انگلیسی خلع مالکیت می شدند، «مسئلۀ اجتماعی» شکل «مسئلۀ ملی» بخود می گرفت، و مبارزۀ رهائی بخش ملی برای مردم ایرلند نه تنها مبارزۀ طبقاتی بود، بلکه مبارزۀ طبقاتی با اهمیت خاص : به این معنا که در مورد سرزمین های استعمار شده مارکس می گوید که «بربریت درون بودی تمدن بورژوازی» به شکل عریان و در تمام کراهت ذاتی اش تبلور پیدا کرده و آشکار می گردد.

پائولو ارکولانی : آیا می توانید بیشتر دربارۀ چگونگی برداشت تاریخی-فلسفی نامتعارف خودتان در رابطه با مقولات سنتی توضیح دهید؟

دومینیکو لوسوردو : سرنوشت فرهنگ قرن نوزدهم چنین بود که به سه موضوع بحث برانگیز از دیدگاه  نظریه پرداختی پاسخ بگوید. ابتدا، چگونه حرکت اجتناب ناپذیر غرب را توضیح دهیم که با انکشاف استعماری تمام کرۀ زمین را به زانو درآورد و حتی کشورهائی با تمدن قدیمی مانند چین را سرنگون ساخت؟

غرب طی مدتی که فتوحاتش را در سطح بین المللی گسترش می داد، به دلیل قیام توده های مردم متوجه تهدید داخلی شد که برای نخستین بار به شکل اسفناکی در صحنۀ تاریخ رخنه می کرد. پس، دلایل این پدیدۀ نوظهور و  نگران کننده کدام است؟ سومین موضوع، غرب در کشورهای مختلف، چهار چوب متفاوتی داشت. اگر در انگلستان و در ایالات متحده شاهد گسترش تدریجی و مسالمت آمیز با شعار آزادی نظام یافته هستیم، ولی در فرانسه اوضاع کاملا متفاوت است : در فرانسه، پس از انقلاب، ضد انقلاب و ضد انقلاب نیز به نوبت خود با انقلاب دیگری بر کنار شد، از سال 1789، رژیم های سیاسی بسیار متفاوتی (سلطنت مطلق، سلطنت مشروطه، رژیم وحشت ژاکوبین، دیکتاتوری نظامی ناپلئونی، امپراتوری، جمهوری دموکراتیک، بناپارتیسم) یکی پس از دیگری جایگزین شدند بی آن که هرگز آزادی نظام یافته تحقق پذیرد.

پس باید پرسید که چه مصیبتی روی دوش فرانسه سنگینی می کرده است؟ فرهنگ حاکم  طی قرن نوزدهم در پاسخ به این سه موضوع مشکل آمیز و نظریه پرداختی، کمابیش به «طبیعت» مراجعه می کند. بر این اساس است که دیزرائیلی(3) از نژاد حرف می زند و آن را به عنوان «کلید تاریخ» معرفی می کند، او  می گوید «حقیقتی فراتر از نژاد وجود ندارد» و آنچه که نژاد را تعریف می کند «تنها به یک عنصر بستگی دارد، و آن هم خون است»، گوبینو(4) نیز به همین اصل طبیعی باور داشت. بر این اساس بود که فتوحات غرب، نژاد سفید، برتری نژاد آریا، شورش «این بربرها» و «وحشی ها» را که کارگران بودند توضیح می دادند، و علاوه بر این اظهار نگرانی می کردند که کشوری مانند فرانسه به دلیل اختلاط نژادی در معرض فروپاشی قرار گرفته است. در گذشته، مفهوم طبیعت بار معنائی سبکتری داشت. از دیدگاه توکوویل(5)؛ هیچ تردیدی وجود نداشت : چیرگی «نژاد اروپائی» بر «تمام نژادهای دیگر» یک امر الهی یا تقدیر الهی و فراگیر است. در انگلستان و ایالات متحده این روند به شکل منظم تری جریان داشت و  گواه بر مفهوم اخلاقی بود. اعتقاد به تقدیر الهی از دیدگاه عملی نزد آنگلوساکسون ها نسبت به فرانسوی ها از استحکام بیشتری برخوردار بود. فرانسوی ها با دیوانگی انقلابی دست به گریبان بودند، یعنی با «نوعی ویروس جدید و ناشناخته». وادی نژادی به مفهوم بسته (که خیلی مورد توجه گوبینو و دیزرائیلی بود) را می بینیم که توسط وادی قومی_نژادی و وادی پسیکوپاتولوژی جایگزین می شود.

اعتقاد به «طبیعت» کمابیش تخیلی و ترک زمینۀ تاریخ یک امر کلی بنظر می رسید. در نتیجه در پی مبارزه علیه چنین بینشی بود که مارکس و انگلس نظریۀ مبارزۀ طبقاتی خود را بنیانگذاری کردند.

روند پیروز مندانۀ غرب نه از طریق هیرارشی نژادی قابل توضیح بود و نه از طریق تقدیر الهی، بلکه حاصل انکشاف بورژوازی صنعتی و تمایلاتش مبنی بر ایجاد «بازار جهانی» و بهره کشی و به هم ریختن ساخت و سامان جوامع و کشورهای ضعیف و  عقب مانده بود.

بازیگران اصلی قیام های مردمی در غرب نه بربر بودند و نه دیوانه، بلکه پرولتر هائی بودند که در ادامۀ انکشافات صنعتی، جمعیت بیش از پیش فزاینده تری را تشکیل داده و آگاهی بیشتری نسبت به وضعیت خودشان پیدا کرده بودند.

در کشوری مانند ایالات متحدۀ آمریکا مبارزۀ طبقاتی بین بورژوازی و پرولتاریا از شدت کمتری برخوردار بود، ولی تنها به این علت که خلع مالکیت و انتقال بومیان اجازه می داد که بخش قابل ملاحظه ای از پرولتاریا به مالک زمین تبدیل شوند، در حالی که برده های سیاه کنترل بسیار سختی را روی «طبقۀ خطرناک» ممکن ساخته بود.

ولی هیچ یک از این موارد ارتباطی به مفهوم اخلاقی و کارآیند برتر آمریکائی ها نداشت، همان گونه که جنگ داخلی بسیار خونبار بین سال های 1861-1865 نشان داد، یعنی وقتی که بورژوازی صنعتی شمال و آریستوکراسی ارضی جنوب علیه یکدیگر می جنگیدند، در مرحلۀ پایانی جنگ، برده ها در ارتش اتحادیۀ شمال علیه اربابان قدیمی خود بسیج شده بودند.

برای درک روند تاریخی باید به تاریخ و مبارزۀ طبقاتی بازگشت، و باید دید که چگونه «مبارزۀ طبقاتی در شکل های متعدد و متنوع تبلور یافته، و در پیوند با یکدیگر در شکل های خاص، ترکیب همواره متفاوتی در شرایط تاریخی متفاوت به وجود آورده است.

پائولو ارکولانی : بنظر می رسد که گفتمان شما پیش از همه از یک برداشت جدید از میراث مارکس و انگلس حرکت می کند؟

دومینیکو لوسوردو : خوانش من از مارکس و انگلس می تواند موجب شگفتی شود، ولی مانیفست حزب کمونیست را بخوانیم : «تاریخ هر جامعه ای تا امروز تنها در متن تاریخ مبارزۀ طبقاتی تشکل یافته»، و این مبارزات نیز در «اشکال مختلف» تبلور یافته اند.

کاربرد جمع (اشکال مختلف) نشان می دهد که مبارزه بین پرولتاریا و بورژوازی یا بین کارگر مزدبگیر و طبقۀ مالک تنها یکی از اشکال مبارزۀ طبقاتی است. در نتیجه مبارزۀ طبقاتی، می تواند مبارزۀ یک ملت علیه بهره کشی و ستم استعماری نیز باشد. بی آن که نکته سنجی انگلس را فراموش کنیم که مشخصا تأکید می کند که : «نخستین ستم طبقاتی مرتبط است به ستم جنس زن توسط جنس مرد »، زیرا در چهار چوب خانوادۀ سنتی «زن در جایگاه پرولتاریا» قرار داد.

در نتیجه ما با سه مبارزۀ طبقاتی بزرگ روبرو هستیم : استثمار شدگان و ستم دیدگان فراخوانده شده اند تا قاطعانه تقسیم کار و مناسبات بهره کشی و ستم را متحول سازند، با آگاهی به امر که چنین مناسباتی در سطح بین المللی، در سطح یک کشور منفرد و در چهار چوب خانواده نیز وجود دارد.

پائولو ارکولانی : این بحث خیلی گسترده بنظر می رسد، ولی پیش از همه به ما اجازه می دهد تا  برداشت جدیدی از گذشته داشته باشیم.

دومینیکو لوسوردو : تنها به همین شکل است که می توانیم قرن گذشته را درک کنیم. امروز، یکی از تاریخ شناسان خیلی موفق و سرشناس، نیال فرگوسن(6)، نوشته است که طی بحران بزرگ تاریخی در نخستین نیمۀ قرن بیستم، «مبارزۀ طبقاتی» و «مخاصمۀ بین پرولتاریا و بورژوازی» نقش بسیار ناچیزی داشته است، و «اختلافات قومی» خیلی مهمتر بوده است.

با این تفاوت که در این نوع استدلالات، به جهان بینی نازیسم متوقف می شویم که جنگ در شرق را به مثابه «جنگ بزرگ نژادی» تلقی می کرد. ولی اهداف واقعی این جنگ کدام بود؟ در کتاب «گفتمان سرّی» هانریش هیملر(7) به ر وشنی توضیح داده است : «اگر ما اردوگاه های کار را با برده ها پر نکنیم – در این قطعه می توانم چیزهائی را به شکل کاملا روشن بخوانم – کارگر-برده که شهرهای ما را می سازند، دهکده های را می سازند، در مزارع کار می کنند، بی آن که نگران از دست رفته ها باشیم»، برنامۀ استعمار و آلمانی سازی سرزمین های فتح شده در اروپای شرقی نمی تواند تحقق بیابد. مبارزۀ تمامی یک ملت یا ملت ها برای اجتناب از سرنوشت برده که نژاد اربابان فرضی و کارفرمایان طرح ریزی کرده اند، مشخصا یک مبارزۀ طبقاتی است!

رویداد مشابهی در آسیا به وقوع پیوست، و امپراتوری طلوع خورشید – ژاپن –  از رایش سوم تقلید کرد و سنت استعماری را به شکل افراطی به کار بست. مبارزۀ طبقاتی ملت هائی که برای گریز از سرنوشت برده مبارزه می کردند، تحلیل خود را نزد مائو زدونگ پیدا کرد که در نوامبر 1938 گفت «هویت مبارزۀ ملی با مبارزۀ طبقاتی» که در کشورهایی که توسط امپریالیسم ژاپن اشغال شده به پا خاسته است. در ایرلند نیز به همین شکل بود، و با مارکس است تا بگوید که «مسئلۀ اجتماعی» به شکل عینی به مثابه «مسئلۀ ملّی» مطرح می شود، بر این اساس در چین آن دوران «مبارزۀ طبقاتی» به شکل «مبارزۀ ملی» تبلور می یابد.

پائولو ارکولانی : تعبیر شما یک تعبیر کاملا نامتعارف است که می تواند، همان گونه که پیش از این نیز روی داده است، منتقدان سختگیر به انضمام منتقدان چپ، و علاوه بر همه جهان لیبرال را علیه خود بسیج کند.

دومینیکو لوسوردو : متأسفانه حتی در طیف «چپ» افراطی این بینش را به شکل پراکنده می بینیم که مبارزۀ طبقاتی را به شکل انحصاری به تقابل پرولتاریا و بورژوازی، بین کارگر مزدبگیر و طبقۀ مالک تعبیر می کنند. در این جا به شکل منفی تأثیرات فیلسوف بزرگی مانند سمیون وی را احساس می کنیم که مبارزۀ طبقاتی را به شکل «مبارزۀ آنهائی که فرمانبرداری می کنند و آنهائی که فرمان می دهند» تلقی می کرد. این دیدگاه هیچ ارتباطی به مارکس و انگلس ندارد. ابتدا، از نگاه آنها، مبارزۀ طبقاتی می تواند از سوی آنهائی که بهره کشی و ستم می کنند هدایت شود. حتی اگر بخواهیم روی مبارزۀ رهائی بخش متمرکز شویم، این مبارزه کاملا می تواند از بالا ساماندهی شود، یعنی توسط «آنهائی که فرمان می دهند».

در این مورد می توانیم جنگ داخلی در ایالات متحده را به عنوان مثال مطرح کنیم. در رزمگاه نه تنها قدرت ها، ثروتمندان و فقرا با یکدیگر رویاروئی می کردند، بلکه دو ارتش منظم با یکدیگر می جنگیدند. و با این وجود، از همان آغاز، مارکس جنوبی ها را قهرمان مدافع کار برده و شمالی ها را قهرمان کمابیش آگاه کار «آزاد» نامید. به شکل کاملا غیر قابل پیشبینی، مبارزۀ طبقاتی برای آزاد سازی کار در یک ارتش منظم، دیسیپلینه و با قدرت تسلیحاتی نیرومند عینیت یافت. سال 1867، وقتی کتاب سرمایه را منتشر کرد، مارکس جنگ داخلی ایالات متحده  را به عنوان «تنها رویداد بزرگ تاریخی دوران ما»، با فرمولاسیونی که یادآورد تعریف قیام کارگری طی ژوئن 1848 بود، «بزرگترین رویداد در تاریخ جنگ های داخلی اروپا»، معرفی کرد. مبارزۀ طبقاتی، همین مبارزۀ طبقاتی رهائی بخش، می تواند در متنوع ترین اشکال تبلور یابد.

پس از انقلاب اکتبر، لنین دائما تکرار می کرد که : «مبارزه طبقاتی ادامه دارد، و تنها شکل آن تغییر کرده است». تعهد به انکشاف نیروهای مولد با بهبود بخشیدن به شرایط زیست توده های مردم، گسترش پایگاه اجتماعی برای پذیرش قدرت شوروی و تقویت قدرت جاذبه در رابطه با پرولتاریای غرب و ملت های استعمار زده، تمام این موارد اشکال نوین مبارزۀ طبقاتی در روسیۀ شوروی بود .

پائولو ارکولانی : چگونه می توانیم این تحقیر شگفت انگیزی که مشخصا جبهۀ چپ نسبت به مبارزۀ طبقاتی روا می دارد را توضیح دهیم، در حالی  که بخش مهمی از حرکت تاریخی آن بر اساس همین نظریه ساماندهی شده است؟

دومینیکو لوسوردو : چپ حتی در جبهۀ رادیکال از درک نظریۀ مبارزۀ طبقاتی نزد مارکس و انگلس عاجز است، زیرا تحت تأثیر پوپولیسم می باشد. پوپولیسم در اینجا از طریق دو شکل به هم پیوسته تجلی می کند. ابتدا، چهره پردازی فقرا، فروتنان، به عنوان تنها پاسداران اصیل ارزش های اخلاقی و معنوی و تنها بازیگران ممکن در مبارزۀ طبقاتی واقعا رهائی بخش است. چنین بینشی، مقدما در مانیفست حزب کمونیست مورد تمسخر قرار گرفته است، که «روزه داری عمومی» و «برابر طلبی مبتذل» را به باد انتقاد می گیرد و اضافه می کند : «هیچ کاری ساده تر از بزک کردن سوسیالیسم روزه دار مسیحی نیست».

به گفتۀ مارکس و انگلس چنین بینشی وجه مشخصۀ «نخستین تلاش های پرولتاریا» است. در واقع، نخستین شکل پوپولیسم با شدت تمام در روسیه وقتی پیدایش یافت که بسیاری از کارگران، که حتی در حزب بولشویک ثبت نام کرده بودند، سیاست نوین اقتصادی(8) را به عنوان خیانت به آرمان های سوسیالیستی محکوم کردند. نمونۀ این روندها و منازعات در چین رویداد یعنی وقتی که موضوع جدال آفرین چهره پردازی بینوا باوری و نگرش سوسیالیسم به عنوان تقسیم «برابر جویانۀ» فقر مطرح گردید (تقسیم فقر به شکل برابر…)، دنگ چیائوپینگ برای تحقق بخشیدن به «شکوفائی جمعی» گام به گام فراخوان صادر کرد (و حتی از طریق شرایط متعدد). در این چهار چوب است که باید شعار «ثروتمند شدن افتخار آمیز است!» را باید در نظر بگیریم، که رسوائی بزرگی به ویژه در چپ غربی به بار آورد.

دومین شکل پوپولیسم بارزترین شکل بیان و ابتکار آمیز خود را دوباره نزد سیمون وی می بینیم، او در سال های 30 رویاروئی یکپارچه ای در سطح جهانی به شکل تخیلی متصور می شود، و راه حل قاطعانه ای را، یک بار برای همیشه، مطرح می کند : منازعه می بایستی بین «مجموع کارفرمایان علیه مجموع کارگران» روی دهد، یعنی «جنگ توسط مجموعه دستگاه های دولتی و مراکز فرماندهی علیه مجموع افراد سالم و در سن و سالی که بتوانند اسلحه بدست گیرند»، و باز هم یعنی جنگ بین مجموعه فرماندهان علیه مجموع سربازان! در چنین چشم اندازی مسئلۀ تحلیل اشکال مبارزۀ طبقاتی حذف می شود، در حالی که هر بار در تنوع شرایط ملی و در تنوع شرایط نظام اجتماعی تفاوتهائی را نشان می دهد. ولی همه جا یک تضاد در حالت ناب مطرح می شود : تضاد بین ثروت و فقر، قوی و ضعیف، قدرتمندان و بی نوایان.

در روزگار ما، به روشنی تأثیر دائمی این شکل از پوپولیسم را به ویژه در چپ غربی می بینیم.

وقتی در کتاب خیلی مشهور «امپراتوری» نوشتۀ هارت و نگری (9) نظریۀ آنها را می خوانیم، فورا چشم اندازی که خیلی برای سیمون وی اهمیت داشت برایمان تداعی می شود. نظریۀ آنها بر این اساس است که در جهان امروز بورژوازی به شکل بنیادی در سطح جهانی متحد شده و در رویاروئی با «توده ها»ئی به سر می برد که خود آنها نیز به دلیل ناپدید شدن حصارهای  دولت- ملت با یکدیگر متحد شده اند.

پائولو ارکولانی : بازخوانی و بازسازی مسئله توسط شما آیا کلید درک دوران حاضر را نیز در اختیار ما می گذارد؟

دومینیکو لوسوردو : البته! سه شکل بنیادی مرتبط به مبارزۀ طبقاتی که مورد تحلیل مارکس و انگلس قرار گرفته، همواره عمل می کند. در کشورهای سرمایه داری پیشرفته بحران اقتصادی، مرکزیت اجتماعی، بیکاری فزاینده و فقر شکننده، از بین بردن خدمات اجتماعی، تمام این موارد تقابل بین کار مزدبگیر و  برگزیدگان صاحب امتیاز _ بیش از پیش قلیل _ را تشدید می سازد.

این وضعیت برخی از دست آوردهای اجتماعی زنان را به خطر می انداخته و مبارزات رهائی بخش نیز به ویژه در کشورهائی که هنوز به مرحلۀ مدرنیته نرسیده اند را با مشکلات خاصی روبرو می سازد.

در مورد جهان سوم، مبارزۀ طبقاتی هم چنان به شکل گسترده ادامه داشته و به عنوان مبارزۀ ملی تجلی می کند. چنین موضوعی فورا در رابطه با مردم فلسطین به روشنی نشان می دهد که حقوق ملی با اشغال نظامی و گروه مهاجران پایمال شده است. ولی ابعاد ملی در متن مبارزۀ طبقاتی در کشورهائی که از حاکمیت استعماری آزاد شده اند، از بین نرفته است. این کشورها مجبور هستند علیه دو نوع نابرابری مبارزه کنند : از یک سو باید شکاف اجتماعی خودشان را تقلیل دهند، و از سوی دیگر باید فاصلۀ خودشان را با کشورهای پیشرفته جبران کنند.

کشورهائی که، به ویژه در آفریقا، ضرورت دوم را ندیده گرفته اند و پی نبردند که در انقلاب ضد استعماری در مرحله ای خاص باید از سطح نظامی به سطح اقتصادی عبور کنند، این کشورها هیچ استقلال اقتصادی واقعی نداشته و در معرض تجاوز یا بی ثباتی هستند که از خارج تشویق و یا هدایت می شود.

در نتیجه با سه شکل از مبارزۀ طبقاتی رهائی بخش روبروهستیم، که همآهنگی از پیش تعیین شده ای بین آنها وجود ندارد : چگونه آنها را در رابطۀ مفصلی با وضعیت های مختلف ملی و بین المللی قرار دهیم تا در یک روند رهائی بخش یگانه منسجم شود، این مشکلی است که چپ اصیل باید با آن رویاروئی کند.

1)     Critica liberale

2)     Ralf Dahrendorf

3)     Disraeli

4)     Gobineau

5)     Tocqueville

6)     Niall Ferguson

7)     Heinrich Himmler Discours secrets

8)     La Nouvelle politique économique (NEP)

سیاست نوین اقتصادی. سیاست اقتصادی است که از سال 1921 در روسیه، تا حدودی لیبرالیسم اقتصادی را مجاز می دانست. سیاست اقتصادی نوین که برای تقویت کشور که از سال 1921 از جنگ جهانی اول، یک انقلاب، جنگ داخلی و قحطی و گرسنگی بیرون آمده بود ایجاد شد. تصمیمی بود به جبر شرایط آن دوران باز می گشت، و «عقب نشینی استراتژیک» در ساختمان سوسیالیستی  در تأخیر اقتصادی روسیه قابل توجیه بود. لنین می گوید : «ما هنوز به اندازۀ کافی متمدن نیستیم که بتوانیم مستقیما به سوسیالیسم برسیم…(لنین، کمتر بهتر ، بهتر، 1923)

9)     Hardt et Negri, Empire

 

 

منبع :

http://www.mondialisation.ca/le-retour-de-la-lutte-de-classe/5327902