سرتیتر

اشکال قدرت سیاسی طبقه کارگر

مجموعه ای از نظرات مارکس و انگلس درباره دیکتاتوری پرولتاریا 

اشکال قدرت سیاسی طبقه کارگر
کارل مارکس و فردریش انگلس – از کتاب « مانیفست حزب کمونیست »
کوتاه شده … نخستین گام انقلاب کارگری عبارت است از برکشیدن پرولتاریا به مقام طبقه فرمانروا و به چنگ آوردن دمکراسی.
پرولتاریا از فرمانروایی سیاسی خویش برای آن استفاده خواهد کرد که تمام سرمایه را گام به گام از چنگ بورژوازی برون کشد، تمام افزارهای تولید را در دست دولت یعنی پرولتاریای متشکل شده به صورت طبقه فرمانروا متمرکز سازد و مجموع نیروهای مولده را با سرعتی هر چه بیشتر افزایش دهد ..

هنگامی که در سیر تکامل، تمایزات طبقاتی از بین برود و تمام تولید در دست انسانهای همیار تمرکز یابد، قدرت عامه خصلت سیاسی خود را از دست می دهد. قدرت سیاسی به معنی حقیقی آن عبارت است از اعمال قهر متشکل یک طبقه برای سرکوب طبقه دیگر. وقتی پرولتاریا در جریان پیکار علیه بورژوازی الزاماً به صورت یک طبقه متحد می گردد و از طریق انقلاب خود را به طبقه فرمانروا مبدل می سازد و در مقام طبقه فرمانروا مناسبات تولیدی کهنه را با توسل به قهر از میان می برد، آن وقت با برانداختن این مناسبات تولیدی، شرایط وجود تضاد طبقاتی و بطور کلی طبقات و بدینسان فرمانروایی خویش به عنوان یک طبقه را نیز از میان می برد.

جای جامعه کهنه بورژوایی با طبقات و تضادهای طبقاتی آن را جامعه ای می گیرد که در آن رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همگان است.
دسامبر ۱۸۴۷ – ژانویه ۱۸۴۸ کارل مارکس – از نامه به ژوزف وایده مه یر در نیویورکلندن، ۵ مارس سال ۱۸۵۲
کوتاه شده … و اما درباره خود باید بگویم که نه کشف وجود طبقات در جامعه امروزین خدمت من است و نه کشف مبارزه طبقات با یکدیگر. مورخین بورژوا مدتها قبل از من چگونگی گسترش تاریخی این مبارزه میان طبقات و اقتصاددانان بورژوا تشریح اقتصادی طبقات را بیان کرده بودند. کار تازه ای که من انجام داده ام ، اثبات نکات زیرین است :
۱وجود طبقات فقط به مراحل معینی از رشد تاریخی تولید مربوط می شود.
۲مبارزه طبقاتی الزاماً به دیکتاتوری پرولتاریا می انجامد.
۳خود این دیکتاتوری فقط گذاری است به سوی نابودی هر گونه طبقه و به سوی جامعه فارق از طبقات. کارل مارکس – از سخنرانی در جشن هفتمین سالگرد « جمعیت بین المللی کارگران » کوتاه شده … آخرین و بزرگترین جنبشی که تاکنون انجام گرفته ، جنبش کمون است و در این زمینه که کمون یک قدرت سیاسی بود که طبقه کارگر به چنگ آورد، دو نظر متفاوت نمی تواند وجود داشته باشد. کمون نمی توانست شکل تازه ای از فرمانروایی طبقاتی ایجاد کند. وقتی ما شرایط موجود ستمگری را از طریق واگذاری تمام وسایل کار به تولید کنندگان نابود کنیم و بدین وسیله هر فرد قادر به کار را واداریم تا برای تأمین معاش خود کار کند، آنگاه یگانه مبنای فرمانروایی طبقاتی و ستمگری را از میان خواهیم برد. ولی پیش از تحقق چنین تحولی، دیکتاتوری پرولتاریا لازم است و نخستین شرط این دیکتاتوری هم ارتش پرولتاریاست. طبقه کارگر حق رهایی خود را باید در عرصه پیکار به دست آورد. وظیفه انترناسیونال عبارت است از متشکل و متحد ساختن نیروهای طبقه کارگر برای پیکار فرازنده.
۲۵ سپتابر سال ۱۸۷۱ در لندن

کارل مارکس – از رساله تلخیصی از کتاب باکونین تحت عنوان « دولت و آنارشی »

کوتاه شده … فرمانروایی طبقاتی کارگران بر آن قشرهای متعلق به جهان کهنه که علیه این طبقه مبارزه می کنند، تا زمانی که پایه های اقتصادی وجود طبقات از میان نرفته است، ناگزیر ادامه خواهد یافت …
۱۸۷۴ – آغاز سال ۱۸۷۵

فردریش انگلس – از مقاله « به مناسبت درگذشت کارل مارکس »

کوتاه شده … مارکس و من از سال ۱۸۴۵ به بعد در این نظر بوده ایم که یکی از نتایج نهائی انقلاب پرولتری فرازنده، زوال تدریجی آن سازمان سیاسی است که عنوان دولت بر خود دارد. هدف عمده این سازمان همیشه این بوده است که ستمگری اقتصادی اقلیت دارای امتیازات خاص را بر اکثریت زحمتکش با تکیه بر نیروی مسلح، تأمین کند. با از میان رفتن این اقلیت دارای امتیازات خاص ضرورت استفاده از نیروی مسلح برای ستمگری و ضرورت قدرت دولتی نیز از میان می رود. ولی در عین حال ما همیشه بر این نظر بوده ایم که طبقه کارگر برای نیل بدین هدف و دیگر هدف های به مراتب مهم تر انقلاب اجتماعی فرازنده، پیش از هر چیز باید از قدرت سیاسی متشکل دولت برخوردار باشد و به کمک این قدرت مقاومت طبقه سرمایه دار را درهم شکند و جامعه را بر بنیاد تازه سازمان دهد …
آنارشیست ها مطلب را وارونه مطرح می کنند یعنی می گویند که انقلاب پرولتری باید از انحلال سازمان سیاسی دولت آغاز شود. ولی یگانه سازمانی که پرولتاریا پس از احراز پیروزی، آن را به صورت آماده خواهد یافت، همان دولت است. البته این دولت پیش از آن که بتواند وظایف جدید خود را انجام دهد، به تغییرات بسیار مهم نیاز خواهد داشت. ولی منهدم ساختن آن در چنان لحظه ای در حکم منهدم ساختن یگانه سلاحی است که پرولتاریای پیروزمند به وسیله آن می تواند دشمنان سرمایه دار خود را درهم کوبد و به آن انقلاب اقتصادی تحقق بخشد که بدون آن تمام پیروزیش ناگزیر به شکست تازه و به کشتار بزرگی از کارگران نظیر کشتار پس از کمون پاریس، خواهد انجامید …
۱۲ مه سال ۱۸۸۳

لنین – از رساله « درباره کاریکاتور مارکسیسم »

کوتاه شده … دیکتاتوری پرولتاریا یعنی دیکتاتوری یگانه طبقه تا پایان انقلابی، برای سرنگون کردن بورژوازی و دفع اقدامات ضد انقلابی آن ضرورت دارد.
مسئله دیکتاتوری پرولتاریا دارای چنان اهمیتی است که هر کس آن را نفی کند یا فقط در حرف قبول داشته باشد، نمی تواند عضو حزب سوسیال دمکرات باشد. ولی یک نکته را نمی توان نفی کرد و آن این که در برخی موارد، بر سبیل استثناء ، مثلا در مورد کشور کوچک که همسایه بزرگش انقلاب اجتماعی انجام داده باشد، ممکن است بورژوازی، چنانچه به بی حاصل بودن مقاومت خویش یقین کند و حفظ سرهای خود را بر آن ترجیح دهد، قدرت حاکمه را بطور مسالمت آمیز تسلیم کند. البته این احتمال خیلی بیشتر است که در کشورهای کوچک نیز سوسیالیسم بدون جنگ داخلی تحقق نپذیرد و به همین جهت یگانه برنامه سوسیال دمکراسی بین المللی باید قبول چنین جنگی باشد، اگر چه در آرمان ما جایی برای اعمال قهر بر انسانها وجود ندارد …
اوت – اکتبر سال ۱۹۱۶

marxengelslenin.jpg لنین – از کتاب « دولت و انقلاب »

کوتاه شده … کنه آموزش مارکس را درباره دولت فقط کسی دریافته است که فهمیده باشد دیکتاتوری یک طبقه نه تنها برای هر گونه جامعه طبقاتی به طور اعم و نه تنها برای پرولتاریا که بورژوازی را سرنگون ساخته باشد، بلکه برای یک دوران تاریخی کامل یعنی دوران میان سرمایه داری و استقرار « جامعه فارق از طبقات » یعنی کمونیسم ، نیز ضرور خواهد بود. اشکال دولتهای بورژوایی بسیار متنوع ، ولی ماهیت آنها یکی است : این دولتها هر شکلی داشته باشند، در آخرین تحلیل همه دیکتاتوری بورژوازی هستند. گذار از سرمایه داری به کمونیسم البته نمی تواند با وفور و تنوع عظیم اشکال سیاسی همراه نباشد ولی ماهیت آنها الزاماً یکی خواهد بود: دیکتاتوری پرولتاریا …
… دمکراسی با تبعیت اقلیت از اکثریت یکی نیست. دمکراسی عبارت است از دولتی که تبعیت اقلیت را از اکثریت می پذیرد یعنی سازمانی است برای اعمال قهر منظم یک طبقه بر طبقه دیگر و بخشی از اهالی بر بخش دیگر.
هدف نهائی ما برافتادن دولت یعنی برافتادن هر گونه اعمال قهر متشکل و منظم و بطور کلی هر گونه اعمال قهر بر انسانهاست. ما در انتظار فرارسیدن آنچنان نظام اجتماعی نیستیم که در آن اصل تبعیت اقلیت از اکثریت مراعات نگردد. ولی ما ضمن کوشش در راه استقرار سوسیالیسم ، یقین داریم که سوسیالیسم در جریان رشد خود به کمونیسم خواهد رسید و آنگاه اصولا هر گونه نیاز به اعمال قهر بر انسان ها و به فرمانبری یک انسان از انسان دیگر و بخشی از اهالی از بخش دیگر، از میان خواهد رفت زیرا انسانها عادت خواهند کرد که بدون اعمال قهر و بدون فرمانبری شرایط ابتدائی لازم برای زندگی اجتماعی را مراعات کنند …
اوت – سپتامبر سال ۱۹۱۷

لنین – از نامه به کارگران آمریکایی

کوتاه شده … انقلاب به کامیابی نخواهد رسید مگر آنکه مقاومت استثمارگران را درهم کوبد. وقتی ما کارگران و دهقانان زحمتکش قدرت دولتی را به دست آوردیم ، درهم شکستن مقاومت استثمارگران، وظیفه مان بود و ما افتخار می کنیم که این وظیفه را انجام داده و انجام می دهیم. ما متأسفیم که آن را با استحکام و قاطعیت کافی انجام نمی دهیم.
ما می دانیم که بورژوازی در همه کشورها ناگزیر علیه انقلاب سوسیالیستی به مقاومت شدید برمی خیزد و این مقاومت هم روند با گسترش این انقلاب گسترش خواهد پذیرفت. پرولتاریا این مقاومت را درهم خواهد شکست و در پویه پیکار علیه بورژوازی مقاومتگر به آمادگی قطعی برای احراز پیروزی و اداره حکومت خواهد رسید …
۲۰ اوت سال ۱۹۱۸

لنین – از کتاب « انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد »

کوتاه شده … ولی با این همه عنوان کتاب کائوتسکی دیکتاتوری پرولتاریا است. این که کنه آموزش مارکس در همین است، مطلبی است بر همه معلوم. کائوتسکی نیز پس از تمام پرگویی هایی که به مطلب ربطی ندارد، خود را مجبور دید سخنان مارکس را درباره دیکتاتوری پرولتاریا نقل کند.
و اما کائوتسکی « مارکسیست » این عمل را چطور انجام داده؟ این دیگر یک کمدی تمام عیار است! گوش کنید :
« این نظریه [که کائوتسکی آن را تحقیر دمکراسی اعلام می کند] بر یک کلمه از گفته های مارکس تکیه دارد » – این چیزی است که عیناً در صفحه ۲۰ نوشته شده است و در صفحه ۶۰ این مطلب حتی بدین صورت تکرار شده است که « کلمه کوچک [عیناً همینطور نوشته شده!! Des wortchens ] دیکتاتوری پرولتاریا را که مارکس یک بار در سال ۱۸۷۵ ضمن یک نامه به کار برده است، به موقع به یاد آوردند ».
و این است آن « کلمه کوچک » مارکس :
« میان جامعه سرمایه داری و جامعه کمونیستی دوران تحول انقلابی اولی به دومی قرار دارد. دوران گذار سیاسی، مطابق با همین دوران است که در آن دولت چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد. »
اولا این سخنان مشهور مارکس را که تلخیصی از سراسر آموزش انقلابی اوست « یک کلمه » و حتی « کلمه کوچک » نامیدن معنایش تمسخر مارکسیسم و نفی کامل آن است. فراموش نکنیم که کائوتسکی آثار مارکس را تقریباً از بر می داند و چنان که از مجموع آثار کائوتسکی برمی آید، در میز تحریر او یا در مغزش، کشوهای چندی وجود دارند که در آنها تمام نوشته های مارکس را با مواظبت تمام طوری تقسیم بندی کرده است که به راحتی بتواند برای نقل قول از آنها استفاده کند. کائوتسکی نمی تواند نداند که هم مارکس و هم انگلس، هم در نامه ها و هم در آثار به چاپ رسیده خود بارها، هم پیش از کمون و هم به خصوص پس از آن، از دیکتاتوری پرولتاریا سخن گفته اند. کائوتسکی نمی تواند نداند که فرمول « دیکتاتوری پرولتاریا » چیز دیگری نیست جز بیان از لحاظ تاریخی مشخص تر و از نظر علمی دقیق تر همان وظیفه ای که پرولتاریا برای « درهم شکستن » ماشین دولتی بورژوایی به عهده دارد و هم مارکس و هم انگلس از سال ۱۸۵۲ تا سال ۱۸۹۱ یعنی در طول چهل سال با توجه به تجارب ناشی از انقلاب های سال ۱۸۴۸ و از آن هم بیشتر انقلاب سال ۱۸۷۱، درباره آن [وظیفه] سخن گفته اند …
… دیکتاتوری قدرتی است که مستقیماً بر اعمال قهر تکیه دارد و به هیچ قانونی وابسته نیست.
دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا قدرتی است که از راه اعمال قهر پرولتاریا بر بورژوازی فراچنگ آمده است و به وسیله این اعمال قهر حفظ می شود و به هیچ قانونی وابسته نیست …
… کسانی که بر ما حکومت می کنند (به « رتق و فتق » امور کشور ما مشغولند) دیوانسالاران بورژوا، پارلمان نشین های بورژوا و دادرسان بورژوا هستند. این یک حقیقت ساده، واضح و مسلمی است که ده ها و صدها میلیون تن از افراد طبقه ستمزده در تمام کشورهای بورژوایی و از آن جمله در دمکراتیک ترین کشورها، آن را از روی تجربه زندگی خود می دانند و همه روزه احساس و لمس می کنند.
ولی در روسیه دستگاه دیوانسالاری را پاک درهم کوبیده اند و سنگ بر سنگ آن نگذاشته اند، تمام دادرسان قدیمی را بیرون ریخته اند، بساط پارلمان را برچیده اند و خود کارگران و دهقانان یک ارگان نمایندگی بس دسترس پذیرتر دریافت داشته اند، شوراهای خود را جایگزین دیوانسالاران کرده اند، و به بیان دیگر شوراهای خود را بالای سر دیوانسالاران گذاشته اند و شوراهای خود را انتخاب کننده دادرسان کرده اند. همین یک واقعیت کافی است برای آن که تمام طبقات ستمزده بپذیرند که حکومت شوروی یعنی این شکل معین دیکتاتوری پرولتاریا میلیون بار دمکراتیک تر از دمکراتیک ترین جمهوری بورژوایی است.
این حقیقت را که برای هر کارگر مفهوم و واضح است، کائوتسکی نمی فهمد، زیرا « فراموش کرده » و اصولا این فکر « از سرش افتاده است » که از خود بپرسد : دمکراسی برای چه طبقه ای؟ او از دیدگاه دمکراسی « خالص » (یعنی چه نوع : بدون طبقات یا برون طبقات؟) داوری می کند …
… میان کائوتسکی و مارکس – انگلس تفاوت از زمین تا آسمان است، همان تفاوتی که میان یک لیبرال و یک انقلابی پرولتری وجود دارد. دمکراسی خالص و یا صرفاً « دمکراسی » که کائوتسکی از آن دم می زند، فقط واگوی همان « دولت آزاد خلق » یعنی جفنگ خالص است. کائوتسکی با علم یک احمق علامه دور از عمل یا با سادگی یک دختربچه ده ساله می پرسد : وقتی اکثریت هست ، دیگر دیکتاتوری برای چه لازم است؟ و مارکس و انگلس توضیح می دهند :
- برای اینکه مقاومت بورژوازی درهم شکسته شود،
برای اینکه اتوریته خلق مسلح در قبال بورژوازی حفظ شود،
برای اینکه هراس در دل مرتجعین افکنده شود،
برای اینکه پرولتاریا بتواند دشمنان خود را قهراً درهم کوبد،
کائوتسکی این توضیحات سرش نمی شود. او چنان عاشق دمکراسی «خالص» است که سرشت بورژوایی آن را درنمی یابد و «با پیگیری» بر سر حرف خود ایستاده است و می گوید اکثریت، وقتی اکثریت است، دیگر « درهم شکستن مقاومت » اقلیت برایش لازم نیست، «سرکوبی قهرآمیز» اقلیت برایش لازم نیست و کافی است سرکوبی را در موارد نقض دمکراسی به کار برد. کائوتسکی که عاشق دمکراسی «خالص» است سهواً همان اشتباه کوچکی را مرتکب می شود که همه دمکرات های بورژوا همیشه مرتکب می شوند، بدین معنی که برابری صوری را (که در محیط سرمایه داری سراپا دروغین و سالوسانه است) واقعی می گیرد! مطلب بی اهمیتی است!
استثمارگر نمی تواند با استثمارشونده برابر باشد. این حقیقت هر قدر هم که برای کائوتسکی نامطبوع باشد، محتوی اساسی سوسیالیسم را تشکیل می دهد.
حقیقت دیگر: تا زمانی که هر گونه امکان استثمار یک طبقه توسط طبقه دیگر به کلی از میان نرود، برابری واقعی و عملی نمی تواند وجود داشته باشد.
استثمارگران را می توان با یک قیام کامیابانه در پایتخت یا با شورش نیروهای مسلح فوراً درهم شکست. ولی جز در موارد بسیار نادر و استثنائی، نمی توان است
مارگران را فوراً نابود ساخت
. در یک کشور بالنسبه بزرگ نمی توان از همه ملاکان و سرمایه داران فوراً سلب مالکیت کرد. وانگهی تنها سلب مالکیت، به عنوان یک اقدام حقوقی یا سیاسی، به هیچ وجه مسئله را حل نمی کند، زیرا ملاکان و سرمایه داران را باید عملا برکنار ساخت و شیوه دیگر، شیوه کارگری را برای رهبری امور کارخانه ها و املاک جایگزین آنها کرد. میان استثمارگران که طی نسل های متوالی هم از نظر معلومات، هم از نظر زندگی غرق ثروت و هم از نظر ورزیدگی و مهارت ممتاز بوده اند، و استثمارشوندگان که انبوه آنان حتی در پیشرفته ترین و دمکراتیک ترین جمهوری های بورژوایی توسری خورده، تاریک، بی سواد، ترسیده و جدا و پراکنده مانده اند، برابری نمی تواند وجود داشته باشد. استثمارگران پس از انقلاب تا مدتی طولانی یک سلسله از برتری های عملی عظیم خود را ناگزیر حفظ می کنند : پول در دست آنها باقی می ماند (پول را فوراً نمی شود نابود کرد)، بخشی از اموال منقول آنها که میزان آن اغلب قابل ملاحظه است در دستشان باقی می ماند، ارتباط های آنها، ورزیدگی و مهارت آنها در زمینه سازماندهی و رهبری امور، وقوف آنان بر تمام « رموز رهبری » (عادات، شیوه ها، وسایل و امکانات)، معلومات عالی تر و تماس نزدیک آنها با کادر عالی فنی (که به شیوه بورژوایی زندگی و فکر می کنند) باقی می ماند، ورزیدگی و مهارت به مراتب بیشتر آنها در امور نظامی (که امر بسیار مهمی است) و غیره و غیره باقی می ماند.
وقتی استثمارگران فقط در یک کشور شکست خورده اند – که البته مورد طبیعی و عادیش همین است، زیرا انقلاب همزمان در یک سلسله از کشورها استثنائی کمیاب است – باز هم از استثمارشوندگان نیرومندترند، زیرا ارتباط های بین المللی استثمارگران خیلی زیاد است. این که بخشی از استثمارشوندگان از میان کم رشدترین توده دهقانان میانه حال و پیشه وران و غیره به دنبال استثمارگران می روند و این خاصیت را بالقوه در خود نهان دارند، مطلبی است که تاکنون همه انقلابها و از آن جمله کمون (زیرا در میان نیروهای مسلح ورسای از پرولترها هم بودند، ولی کائوتسکی علامه آن را « فراموش » کرده است)، صحت آن را ثابت کرده است …
… این حقیقت تاریخی این است که در هر انقلاب بنیادی قاعده عمومی عبارت است از مقاومت طولانی، سرسخت و تا پای جان استثمارگران که سالیانی دراز برتری های عملی زیادی را در قیاس با استثمارشوندگان برای خود حفظ می کنند. استثمارگران هیچ گاه – مگر در خوش خیالی های کائوتسکی ساده لوح خوش بیان – بدون آزمودن برتری خود در عرصه نبرد نهایی و تا پای جان، در عرصه نبردهایی چند، تن به تبعیت از تصمیم اکثریت نخواهند داد.
گذار از سرمای
ه داری به کمونیسم یک دوران تاریخی کامل را دربر می گیرد
. تا زمانی که این دوران به سر نرسیده، امید بازگشت به قدرت، ناگزیر برای استثمارگران باقی است و این امید نیز تلاش هایی برای بازگرداندن قدرت را موجب می شود. استثمارگران سرنگون شده که انتظار سرنگونی خود را نداشتند و آن را باور نمی کردند و حتی فکرش را هم به خاطر خطور نمی دادند، پس از تحمل نخستین شکست جدی نیز برای بازگرداندن «بهشت» از دست داده، برای خاطر خانواده های خود که چنان زندگی خوشی داشتند و حالا مشتی «رجاله بی سر و پا» آنها را به ورشکستگی و فقر (یا به کارهای « ساده و معمولی ») محکوم کرده اند، با انرژی ده چندان و با خشمی دیوانه وار و کینه ای صد چندان به نبرد برمی خیزند و از پی استثمارگران سرمایه دار نیز توده گسترده ای از خرده بورژوازی به راه می افتد که چنان که تجربه تاریخی ده ها ساله همه کشورها نشان می دهد متزلزل و دو دل است، امروز دنبال پرولتاریا می رود و فردا از دشواریهای انقلاب می رمد، در قبال نخستین شکست یا نیمه شکست کارگران به حال سراسیمگی می افتد، تعادل عصبی را از دست می دهد، دیوانه وار به خود می پیچد، نق می زند و از اردوگاهی به اردوگاه دیگر می گریزد … به کردار منشویک ها و سوسیالیست رولوسیونرهای ما.
و با وجود چنین وضعی، در دوران یک جنگ شدید و حیات و ممات، هنگامی که تاریخ مسئله بودن و نبودن امتیازات صدها و هزارها ساله را در دستور روز قرار داده است، از اکثریت و اقلیت، از دمکراسی خالص، از لازم نبودن دیکتاتوری، از برابری استثمارگران با استثمارشوندگان دم می زنند!! …
اکتبر – ۱۰ نوامبر سال ۱۹۱۸

لنین – از پیام « شادباش به کارگران مجارستان »

کوتاه شده … انقلاب پرولتری مجارستان حتی نابینایان را یاری کرد تا چشم بینا پیدا کنند. گذار به دیکتاتوری پرولتاریا در مجارستان به شکلی کاملا متفاوت با روسیه انجام گرفت : دولت بورژوایی داوطلبانه استعفا داد و وحدت طبقه کارگر، وحدت سوسیالیسم بر پایه برنامه کمونیستی به سرعت احیاء شد. با این امر ماهیت حکومت شوراها اکنون با روشنی بیشتری هویدا می شود و نشان می دهد که امروزه حکومت مورد پشتیبانی زحمتکشان و در رأس آنها پرولتاریا، در هیچ نقطه ای از جهان، حکومت دیگری جز حکومت شوراها، جز دیکتاتوری پرولتاریا نمی تواند باشد.
این دیکتاتوری کاربرد یک شیوه قهر بی امان، سریع و قاطع را برای درهم شکستن مقاومت استثمارگران یعنی سرمایه داران، ملاکان و چاپلوسان خدمتگزار آنان ایجاب می کند. هر کس این مطلب را نفهمیده باشد، انقلابی نیست و او را باید از مقام رهبری یا رایزنی برای پرولتاریا کنار زد.
ولی این فقط اعمال قهر و بطور عمده اعمال قهر نیست که ماهیت دیکتاتوری پرولتاریا را تشکیل می دهد. ماهیت عمده آن تشکل و انضباط پرولتاریا ، گردان پیشرو زحمتکشان، پیشاهنگ و یگانه رهبر آنان است. هدف پرولتاریا عبارت است از ایجاد سوسیالیسم ، برانداختن تقسیم جامعه به طبقات، تبدیل تمام اعضای جامعه به افراد زحمتکش و از بین بردن پایه هر گونه استثمار فرد از فرد. این هدف را نمی توان فوراً تحقق بخشید، تحقق آن به یک دوران بس طولانی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم نیاز دارد، هم بدان جهت که تجدید سازمان تولیدی کاری است دشوار، هم بدان جهت که برای ایجاد تحول بنیادی در کلیه شئون زندگی وقت لازم است و هم بدان جهت که غلبه بر نیروی عظیم عادت به شیوه خرده بورژوایی و بورژوایی اداره امور فقط در رهگذر یک مبارزه طولانی و سرسخت میسر خواهد بود. به همین جهت نیز مارکس از یک دوران کامل دیکتاتوری پرولتاریا سخن می گوید و آن را دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم می نامد.
در سراسر این دوران گذار، در برابر این تحول مقاومت نشان داده می شود : هم از جانب سرمایه داران، هم از جانب جمع کثیر چاپلوسان خدمتگزار آنان در میان روشنفکران بورژوا که مقاومتشان آگاهانه است و هم از جانب توده عظیمی از زحمتکشان و از آن جمله دهقانان که سخت در بند عادات و سنن خرده بورژوایی اسیرند و مقاومتشان غالباً غیرآگاهانه است. تزلزل و نوسان در این قشرها ناگزیر است. دهقان بمثابه یک زحمتکش به سوی سوسیالیسم گرایش دارد و دیکتاتوری کارگران را به دیکتاتوری بورژوازی ترجیح می دهد. دهقان بمثابه فروشنده گندم به سوی بورژوازی، به سوی بازرگانی آزاد یعنی به سوی سرمایه داری کهنه « عادی » و « سنتی » واپس می گراید.
برای آن که پرولتاریا بتواند دهقان و بطور کلی همه قشرهای خرده بورژوا را به پیروی از خود وادارد، دیکتاتوری پرولتاریا یعنی قدرت حاکمه ی
طبقه لازم است، نیروی تشکل و انضباط آن لازم است، قدرت متمرکز آن که تمام دستاوردهای فرهنگ، دانش و تکنیک سرمایه داری را در اختیار داشته باشد لازم است، قرابت پرولتری آن با روحیه هر فرد زحمتکش و اعتبار و حیثیت آن در انظار زحمتکشانی که از روستا یا از تولید کوچک هستند و در حالت تفرقه به سر می برند و از لحاظ رشد و استواری سیاسی در سطح پایین تری قرار دارند، لازم است
. اینجا با جمله پردازی درباره « دمکراسی » بطور کلی، درباره « وحدت » یا « وحدت دمکراسی کار » ، درباره « برابری » تمام « افراد جبهه کار » و هکذا و قس علیهذا ، با این جمله پردازی که سوسیال شوینیست ها و کائوتسکیست های داغ خرده بورژوایی خورده تمایل فراوان بدان نشان می دهند، کاری از پیش نخواهد رفت. جمله پردازی فقط جلوی چشم ها پرده دود می کشد، اذهان را کور می کند و بلاهت دیرین، خمود و کهنه پرستی خاص سرمایه داری و پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی را قوت می دهد.
برانداختن طبقات مستلزم مبارزه طبقاتی طولانی و دشوار و سرسختی است که پس از سرنگونی حکومت سرمایه داران، پس از فروپاشی دولت بورژوایی و پس از استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نیز از میان نمی رود (برخلاف تصور ساده پنداران سوسیالیسم قدیمی و سوسیال دمکراسی قدیمی)، بلکه فقط اشکال دیگری به خود می گیرد و از جهات بسیاری حادتر هم می شود.
پرولتاریا به نیروی مبارزه طبقاتی علیه مقاومت بورژوازی و علیه خمود و کهنه پرستی، علیه تزلزل و نوسان خرده بورژوازی می تواند از قدرت حاکمه خود دفاع کند، نفوذ سازمان آفرین خود را تقویت بخشد، به « بی طرف » ساختن قشرهایی که می ترسند از بورژوازی دور شوند و یا با ترس و لرز بسیار از پی پرولتاریا گام برمی دارند، دست یابد و انضباط نوین، انضباط رفیقانه زحمتکشان، پیوند استوار آنان را با پرولتاریا ، اتحاد صفوف آنها را پیرامون پرولتاریا ، آری این انضباط نوین را که بنیاد روابط اجتماعی است به جای انضباط فئودالی قرون وسطایی، به جای انضباط گرسنگی، به جای انضباط بردگی مزدی « آزاد » خاص نظام سرمایه داری، برقرار سازد.
برای برانداختن طبقات، دوران دیکتاتوری یک طبقه و آن هم طبقه ای از طبقات ستمزده لازم است که قادر است نه تنها استثمارگران را سرنگون سازد و نه تنها مقاومت آنان را با قاطعیت تمام درهم شکند، بلکه از نظر فکری نیز با تمام ایدئولوژی بورژوا دمکراتیک، با تمام جمله پردازی خرده بورژوایی درباره آزادی و برابری بطور کلی، هر گونه رابطه ای را قطع کند (در واقع این جمله پردازی، همانگونه که مارکس مدتها پیش ثابت کرده است معنایش « آزادی و برابری » صاحبان کالا، « آزادی و برابری » سرمایه دار و کارگر است) …
۲۷ مه سال ۱۹۱۹

لنین – از مقاله « انتخابات مجلس مؤسسان و دیکتاتوری پرولتاریا »

کوتاه شده … سه شرط پیروزی بلشویسم … :
۱) اکثریت قاطع در میان پرولتاریا؛
۲) پشتیبانی تقریباً نیمی از ارتش؛
۳) برتری قاطع نیرو در لحظه دارای اهمیت قاطع در مراکز دارای اهمیت قاطع یعنی در دو پایتخت* و در جبهه های نزدیک به مرکز ارتش؛
ولی این سه شرط ، چنانچه بلشویک ها نمی توانستند اکثریت توده های زحمتکش غیرپرولتر را به سوی خود جلب کنند و آنها را از چنگ سوسیالیست رولوسیونرها و دیگر احزاب خرده بورژوا برون کشند، فقط می توانست پیروزی بسیار کوتاه و ناپایداری را تأمین کند.
اصل مطلب درست در همین جاست. علت عمده پی نبردن « سوسیالیست » های (بخوان دمکرات های خرده بورژوای) انترناسیونال دوم به مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا ، پی نبردن بدین نکته است که وجود قدرت دولتی در دست یک طبقه یعنی پرولتاریا می تواند و باید به سلاحی برای جلب توده های زحمتکش غیر پرولتر به سوی پرولتاریا و برون کشیدن این توده ها از چنگ بورژوازی و احزاب خرده بورژوا بدل گردد.
آقایان « سوسیالیست » های انترناسیونال دوم که از پیش داوری های خرده بورژوایی اشباعند و عمده ترین نکته آموزش مارکس درباره دولت را از یاد برده اند، دستگاه قدرت دولتی را جزو مقدسات، یک نوع بت یا منتجه آراء رسمی و اساس « دمکراسی پیگیر » (یا مهملات دیگری از این دست) می شمارند. آنها نمی بینند که دستگاه قدرت دولتی فقط سلاحی است که طبقات گوناگون می توانند و باید آن را برای نیل به مقاصد طبقاتی خویش به کار برند (و باید بتوانند به کار برند).
بورژوازی قدرت دولتی را به عنوان سلاح طبقه سرمایه دار علیه پرولتاریا و تمام زحمتکشان به کار برده است. در دمکراتیک ترین جمهوری های بورژوایی نیز همیشه حال بر این منوال بوده است. فقط کسانی که به مارکسیسم خیانت کرده اند، این مطلب را « از یاد برده اند ».
پرولتاریا باید (پس از گرد آوردن « مشت های کوبنده » سیاسی و نظامی به حد کافی نیرومند) بورژوازی را سرنگون سازد و قدرت دولتی را از چنگش بیرون کشد و این سلاح را برای تحقق هدف های طبقاتی خودش به کار اندازد.
و اما هدف های طبقاتی پرولتاریا کدامند؟
درهم شکستن مقاومت بورژوازی.
« بی طرف » ساختن دهقانان و حتی الامکان جلب آنها – و در هر حالت اکثریت بخش زحمتکش و غیراستثمارگر آنها – به سوی خویش.
سازمان دادن تولید بزرگ مکانیزه در کارخانه ها و بطور کلی در مؤسسات تولیدی ضبط شده از بورژوازی.
سازمان دادن سوسیالیسم بر روی ویرانه های سرمایه داری.
۱۶ دسامبر سال ۱۹۱۹

* پس از انقلاب اکتبر، تا مدتی مسکو و پطروگراد (بعدها لنینگراد)، هر دو پایتخت نامیده می شدند. – م.

لنین – از « تزهای مربوط به وظایف اساسی کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی »

…
۲) پیروزی سوسیالیسم (که مرحله اول کمونیسم است) بر سرمایه داری مستلزم آن است که پرولتاریا یعنی یگانه طبقه واقعاً انقلابی سه وظیفه زیرین را تحقق بخشد :
اولا ) سرنگون ساختن استثمارگران و در درجه اول بورژوازی بمثابه عمده نماینده اقتصادی و سیاسی آنان؛ درهم کوبیدن کامل آنان؛ درهم شکستن مقاومت آنان ؛ از بین بردن امکان هر گونه تلاش آنان برای احیای ستم سرمایه و بردگی مزدی.
ثانیاً ) جلب پرولتاریا و آن هم نه فقط تمام پرولتاریا یا اکثریت قاطع آن، بلکه همچنین جلب تمام توده زحمتکش – تمام آماج استثمار سرمایه – به سوی پیشاهنگ انقلابی پرولتاریا یعنی حزب کمونیست آن و روشن کردن افکار، سازمان دادن، تربیت کردن و با انضباط کردن آنان در جریان خود مبارزه کاملا جسورانه و قاطع علیه استثمارگران و بیرون کشیدن این اکثریت قاطع اهالی (که در تمام کشورهای سرمایه داری اکثریت قاطع هستند) از بند وابستگی به بورژوازی و ایجاد اعتماد به نقش رهبری کننده پرولتاریا و پیشاهنگ انقلابی پرولتاریا در آنان بر پایه تجربه عملی.
ثالثاً ) بی طرف ساختن یا بی زیان ساختن نوسانات ناگزیری که طبقه صاحبان واحدهای اقتصادی کوچک در عرصه های کشاورزی و صنعت و بازرگانی و نیز قشر روشنفکران و کارمندان و غیره متعلق بدین طبقه ، میان بورژوازی و پرولتاریا، میان دمکراسی بورژوایی و حکومت شوروی از خود نشان می دهند. با آن که این طبقه و این قشر اقلیت اهالی را تشکیل می دهند، ولی تعداد آنها تقریباً در تمام کشورهای پیشرفته زیاد است. دو وظیفه اول و دوم مستقلند یعنی هر کدام شیوه عمل خاصی را در رابطه با استثمارگران و استثمارشوندگان ایجاب می کند. وظیفه سوم از دو وظیفه اول ناشی می شود و فقط درآمیزی ماهرانه و به موقع و توأم با نرمش شیوه های نوع اول و دوم را بر حسب چگونگی وضع مشخص هر یک از موارد نوسانات ایجاب می کند …
۶) مبارزه طبقاتی پرولتاریا علیه بورژوازی با تصرف قدرت سیاسی به دست پرولتاریا پایان نمی یابد، بلکه برعکس این مبارزه را به خصوص گسترده و حاد و بی امان می سازد. همه گروهها و احزاب و اعضای جنبش کارگری که کلا یا جزئاً در موضع رفرمیسم و « سانتر » و غیره قرار دارند، در اثر تشدید مبارزه، ناگزیر یا هواخواه بورژوازی می شوند یا در زمره متزلزلین قرار می گیرند و یا (از همه خطرناک تر) به زمره دوستان نامطمئن پرولتاریای پیروزمند می پیوندند. بدین جهت فراهم آوردن زمینه برای دیکتاتوری پرولتاریا علاوه بر تشدید مبارزه علیه گرایش های رفرمیستی و «سانتریستی
»
ایجاد تغییراتی را نیز در خصلت این مبارزه ایجاب می کند. ضمناً مبارزه به توضیح خطا بودن این گرایش ها محدود نمی شود بلکه افشاء مستمر و قاطع هر یک از اعضای جنبش کارگری را نیز که چنین گرایش هایی از خود نشان می دهند ایجاب می کند زیرا در غیر این صورت پرولتاریا نمی تواند بفهمد که با چه کسانی به قاطع ترین مبارزه علیه بورژوازی مشغول است. این مبارزه چنان است که در هر لحظه می تواند سلاح انتقاد را به انتقاد مسلحانه بدل کند و بطوری که تجربه نشان داده است آن را تبدیل هم می کند. هر گونه ناپیگیری یا ضعف در افشای کسانی که موضع رفرمیستی یا «سانتریستی» اتخاذ می کنند، در حکم افزایش مستقیم خطر سرنگونی قدرت حاکمه پرولتاریا به دست بورژوازی است که فردا برای ضد انقلاب از همان چیزی استفاده می کند که امروز در نظر افراد کوته نگر فقط «اختلاف نظر تئوریک» می نماید …

ژوئن – ژوئیه سال ۱۹۲۰