سرتیتر

کودک کارتن خواب – سیری در کاریکاتوری از دخشید قدرتی پور

کاریکاتوری از کودکان خیابانی  (کودک کارتن خواب) 

سرچشمه:  صفحه فیس بوک 

احمد قدرتی پور

تحلیلی از شین میم شین

دایره المعارف روشنگری

این اولین اثر از دخشید قدرتی پور است که ما تصادفا، ولی خوشبختانه می بینیم.

درد ما این است که با هنر کاریکاتور تازگی ها آشنا شده ایم و کمترین توشه ای از کاریکاتورآگاهی در سر نداریم.

ولی چه باک.

حریفی را می شناسیم که از همه چیز خبر دارند و تنها چیزی که ندارند، تنگ چشمی است.

پیران قوم ما بر این باور ابلهانه بوده اند که «رزق و روزی جغد را خدای رزاق و روزی رسان هر صبحدم دم در لانه اش می گذارد

دیری است، می دانیم که جماعت جغد مولدند و نه طفیلی و انگل تا بیگانه ای از هر نوع، رزق شان را دم در لانه شان نهد.

جماعت جغد در روند توسعه و تکامل نوع خویش، استراتژی های شکار شگفت انگیزی توسعه داده اند تا رزق خود را خود تولید کنند و وابسته و محتاج احسان این و آن نباشند.

حکایت ما در زمینه کاریکاتور اما شباهت غریبی به حکایت جغد در پندار پیران قوم ما دارد.

اصل اندیشه به خداواره ای بخشنده تعلق دارد و ما حمال ایده و اندیشه ایشانیم و بس.

از حریف محتوای این کاریکاتور را هم پرسیدیم.

ایشان بلافاصله جواب دادند که کودکی در کارتن مندرسی خوابیده و غرق رؤیا ست.

تنها چیزی که به ذهن کرخت مان نرسیده بود، همین بود.

1

دخشید در این اثر زیبا، همان کاری را می کنند که هر مولدی در روند تولید و هر کارگری در روند کار می کند.

دخشید ـ به قول هگل رسول بزرگ دیالک تیک ـ به تجسم (جسمیت بخشی) روح مبادرت می ورزند.

دخشید در این اثر، پدیده ها و روندهای روحی را به اعجاز قلم جامه مادی می پوشانند.

روندهای درونی نامرئی را برونی و مرئی می کنند.

تخیل و آرزو و رؤیا را ببرکت قلم جامه واقعی ـ عینی می پوشانند.

2

وقتی فرید می نویسند:

«چندین دیالکتیک را در این اثر می توان همزمان تصور کرد»، منظورشان بی تردید همین است.

این اثر دخشید و نه تنها این اثر ایشان، انعکاس استه تیکی دیالک تیک عینی است.

اگر هراکلیت ـ پدر پیر دیالک تیک ـ به جای ما می بود، بی کمترین تردید و تأملی می گفت:

دخشید راهی را دوبار طی کرده اند:

رفته اند و برگشته اند.

این کاریکاتور اما بنظر ما، در روندی بمراتب پیچیده تر و بیشتر از رفت و برگشت راهی واحد تکوین یافته است.

چرا و به چه دلیل ما چنین تصور می کنیم؟

3

برای اینکه قبل از تولید و تشکیل این اثر، کودکی بوده که در گوشه خیابان در کنار بشکه های زباله، در کارتن مندرسی خفته بود.

کودک کارتن خواب را ما اوبژکت شناخت می نامیم.

شاید هزاران نفر دست بر دماغ و دهن از کنار زباله های متعفن گذشته اند و اوبژکت شناخت را در همسایگی موش ها و گربه ها و سگ ها و سوسک ها ندیده اند.

چرا که دیدن، خود حدیث دیگری است.

برتولت برشت ـ جانشین بلافصل مارکس ـ   پیشاپیش گفته است که نگریستن و حتی «زل زدن را هرگز نباید با دیدن عوضی گرفت

4

وجود اوبژکت شناخت اما بلافاصله سوبژکت شناخت را الزامی می سازد.

چون اوبژکت شناخت تنها زمانی می تواند اوبژکت تلقی شود که در سوبژکت شناخت انعکاس یابد.

حریفی خیرخواه می گفت:

چرا واژه های خارجی بکار می برید، در حالیکه از دیرباز واژه های عین و ذهن رواج داشته اند و جا افتاده اند.

حق با حریف است، ولی واژه «ذهن» ـ بنظر ما ـ ظرفی بغایت تنگ  برای مفهوم و مقوله «سوبژکت» است.

سوبژکت علاوه بر ذهن آدمی، معانی بیشتر و وسیعتر دارد.

سوبژکت تاریخ به عنوان مثال یکی از مقولات اساسی مارکسیسم ـ لنینیسم است.

اگر کسی از ذهن تاریخ سخن گوید، قبل از همه، خودش از شنیدن گفته خودش، از خنده روده بر خواهد شد.

·      سوبژکت می تواند انسان کنشگر، انسان شناسنده، طبقه، توده و ضمنا ضمیر و ذهن فردی، طبقاتی، توده ای و الی آخر باشد.

5

کودک کارتن خواب به مثابه اوبژکت شناخت در آئینه ضمیر دخشید به مثابه سوبژکت شناخت منعکس شده است.

یکی از دیالک تیک های مورد نظر فرید، بدین طریق تشکیل شده است:

دیالک تیک اوبژکت و سوبژکت که از شناخت افزارهای غول آسای مارکسیسم ـ لنینیسم است.

در عرصه تئوری شناخت، نقش تعیین کننده در دیالک تیک اوبژکت ـ سوبژکت، از آن اوبژکت شناخت (کودک) است.

اگرچه سوبژکت شناخت (دخشید) نقش چشمگیری در روند شناخت به عهده می گیرد.

ولی چرا باید نقش تعیین کننده از آن کودک باشد و نه دخشید؟

6

دلیلش این است که محتوای شناخت در اوبژکت شناخت (کودک کارتن خواب)است و نه سوبژکت شناخت (دخشید)

سیبیت سیب در خود سیب است و نه در چیننده و بوینده و خورنده و شناسنده سیب.

الف

اولین دور انعکاس عبارت است از انعکاس اوبژکت شناخت (کودک) در آیئنه ضمیر سوبژکت شناخت (دخشید)

بار اولی که به قول هراکلیت، راه شناخت کودک طی می شود.

این انعکاس هنوز انعکاسی کال و فقیر و تصادفی است.

شاید در آئینه ضمیر خیلی ها نیز همین انعکاس تصادفی صورت گرفته است.

ب

دخشید ببرکت این انعکاس به شناخت حسی کودک نایل آمده است.

شناخت حسی هر چیز از اهمیت شالوده ای چشمگیری برخوردار است، ولی هنوز شناخت به معنی واقعی کلمه نیست.

چرا و به چه دلیل ما با یقین مندی ئی از این دست، به قول حریفی حکم صادر می کنیم؟

ت

دلیل ما این است که هر چیز باید در چارچوبی دیالک تیکی قرار گیرد تا چیزی تلقی شود.

شناخت حسی نیز تنها زمانی شناخت نامیده می شود که با جفت دیالک تیکی خود، یعنی با شناخت عقلی همبستر شود.

مراجعه کنید به دیالک تیک حسی و عقلی در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

پ

دخشید احتمالا پس از بارها دیدن کودکان کارتن خواب (شناخت تجربی) از مرحله حسی شناخت به مرحله عقلی شناخت و از مرحله تجربی شناخت به مرحله نظری شناخت فرا رفته اند و این اثر ایشان نتیجه نهائی همین کش و قوس دیالک تیکی میان اوبژکت و سوبژکت شناخت بوده است.

منظور فرید از چندین دیالک تیک بیشک همین نیز بوده است:

دیالک تیک تجربی ـ نظری.

 مراجعه کنید به دیالک تیک تجربی ـ نظری (امپیریکی ـ تئوریکی)  در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

آنچه در این کاریکاتور تجسم می یابد، کودک بی پناهی است که در کارتن مندرسی ـ بسان زباله ای حقیر و بی ارج و ارزش ـ  در کنار دیگر زباله ها خوابیده و غرق رؤیا ست.

دیدن کودکی کارتن خواب در جهان بی قلب و بی عاطفه و احساس، خود، هنر بزرگی است.

این اما هنوز دیدنی خام و کال و ناقص است.

این اما هنوز دیدنی منفعل و بی واکنش نظری و عملی است.

این بیشتر به تماشا شبیه است.

شاید هزاران نفر در عالم واقع و یا در جهان مجازی ـ مثلا در سینما، تلویزیون، مطبوعات، اینترنت، اخبار و غیره ـ همین پدیده را مشاهده کرده باشند و تأثیرات آنی و یا بعدی متفاوتی از آن برداشته باشند و بنا بر پایگاه طبقاتی و سطح شعور خود، راه حل های متفاوت برای پایان دادن به این فاجعه برای خود و یا برای دیگران بر زبان آورده باشند.

شناخت درد، خود مقدمه تلاش نظری و یا عملی برای پایان دادن به درد است.

هنرمند هم به مثابه عضوی از اعضای جامعه واکنش خاص خود را نسبت به این پدیده نشان داده است.

1

هنرمند همانطور که در بخش پیشین اشاره شد، پس از شناخت اوبژکت شناخت (کودک کارتن خواب) به تصویر ذهنی و تصور سوبژکتیف از کودک دست یافته است.

تصور و تصویر سوبژکتیف هنرمند انعکاس بغرنج و دیالک تیکی اوبژکت شناخت (کودک) در آئینه ضمیر سوبژکت شناخت (هنرمند) است.

وقتی فرید از دیالک تیک های متعدد سخن می گویند، منظورشان همین است:

الف

ایشان اولا دیالک تیک اوبژکت ـ سوبژکت را به شکل دیالک تیک کودک و هنرمند بسط و تعمیم می دهند.

ب

ثانیا دیالک تیک اوبژکتیف ـ سوبژکتیف را به شکل دیالک تیک کودک کارتن خواب واقعی و عینی ـ تصور و تصویر حاصله از آن در آئینه ضمیر هنرمند بسط و تعمیم می دهند.

به عبارت ساده تر ما با دیالک تیک کودک و تصویر کودک در فرم تصور و احساس و عاطفه و اندیشه هنرمند سر و کار داریم.

2

می توان گفت که کودک کارتن خواب ببرکت دیده شدن از سوی هنرمند دوگانه شده است:

الف

کودک کارتن خواب اکنون بیش از کودک کارتن خواب واقعی و عینی است.

اکنون علاوه بر کودک کارتن خواب، تصور و تصویر حاصله از آن در آئینه ضمیر هنرمند نیز وجود دارد.

اوبژکت شناخت (کودک) اکنون تکثیر شده است.

ب

اکنون می توان گفت که دیالک تیک ماده و روح و یا دیالک تیک وجود و شعور به شکل کودک و تصور و تصویر کودک بسط و تعمیم یافته است.

 ت

به زبان هگل می توان گفت که ماده (کودک) به مقام روح و شعور (تصور و تصویر هنرمند از آن) ارتقا یافته است.

به عبارت دیگر، ماده از پله های مفاهیم، پله پله بالا رفته است و به مرتبه روح رسیده است.

ماده به ایده، به روح استحاله یافته است:

کودک به تصور و تصویر سوبژکتیف بدل شده است:

گذار ماده به روح،.

گذار وجود به شعور.

3

هنرمند اما بر خلاف افراد عادی، دیالک تیک تشکیل یافته را به حال خود رها نمی کند.

منظور؟

 الف

هنرمند به زبان هراکلیت، راه رفته را با انرژی دو چندان برمی گردد:

تصور و تصویر حاصله از کودک کارتن خواب را دو باره از خطه روح به عالم واقع برمی گرداند.

هنرمند به روح مادیت مجدد می بخشد.

تصور و تصویر سوبژکتیف از کودک را جامه اوبژکتیف می پوشاند:

ایده و اندیشه را مادیت می بخشد، شیئیت می بخشد.

ب

ایده به زبان هگل، از پله های مفاهیم پله پله پایین می آید و به ماده مرئی و ملموس استحاله می یابد:

فرود ایده و اندیشه (تصور و تصویر) از عالم روح به عالم ماده.

ت

تجسم مجدد روح!

برون آئی ایده از کله و جسمیت یابی مجدد آن بر روی کاغذ.

مسیح هم نخست از عالم روح به عالم ماده، از عالم الهیت به عالم انسانیت فرود آمده بود و پس از تصلیب از عالم ماده به عالم روح، از عالم انسانی به عالم الهی برمی گردد:

راه واحدی را به قول هراکلیت دو بار طی می کند:

از عالم روح به عالم ماده می آید و از عالم ماده دوباره به عالم روح برمی گردد.

4

هنرمند تصور و تصویر کودک کارتن خواب را ببرکت قلم ترسیم می کند:

هنرمند کودک کارتن خواب را بازتولید می کند.

یعنی کاریکاتوری از آن رسم می کند.

5

کاریکاتور کودک اما چیزی بیش از کودک پیشین است.

حریفی گفته بود که کوه فلان پس از نقاشی شدن بوسیله نقاشی، بمراتب زیباتر بنظر می رسد.

چرا و به چه دلیل؟

الف

دلیلش این است که تابلوی نقاشی از کوه مورد نظر، چیزی بمراتب فراتر و بیشتر از آن کوه است:

تابلوی نقاشی مورد نظر علاوه بر طبیعت اول (کوه)، طبیعت دوم (نقاش و تصورات و عواطف و احساسات او) نیز است:

تابلوی نقاشی دیالک تیک ماده و روح است!

دیالک تیک کوه و نقاش است.

ب

کاریکاتور کودک نیز دیالک تیک کودک و کاریکاتوریست است:

دیالک تیک ماده و روح است.

به عبارت دیگر دیالک تیک دیالک تیک ماده  و روح اول(کودک) و دیالک تیک ماده و روح دوم(کاریکاتوریست) است، دیالک تیک دیالک تیک  است.

زیبائی دو چندان این کاریکاتور نیز به همین دلیل است.

6

استثنائیت خارق العاده این اثر هنری و شکوه شگفت انگیزآن، اما در کردوکاری دیگر است.

کدام کردوکار دیگر؟

الف

غنای معنوی این کاریکاتور و تفاوت چشمگیر آن با کاریکاتورهای دیگر، در این است که دخشید گام به عالم تو در توی روح کودک کارتن خواب می نهد و علاوه بر وجود آن، شعور آن را، علاوه بر پیکر کودک، روح آن را نیز بازتولید می کند، «کاریکاتوریزه» ـ به معنی مثبت آن ـ می کند.

این اما به چه معنی است؟ 

ب

این بدان معنی است که دخشید پا از خطه جسم کودک فراتر می نهد و وارد عالم روح او می شود.

یکی دیگر از دیالک تیک های مورد اشاره فرید همین جا ست:

دخشید از خطه رئال وارد عالم ایدئال می شود:

از عالم رئال وارد عالم رؤیا می شود.

همانطور که ذکرش گذشت، این کاریکاتورر تجسم دیالک تیک رئال و ایدئال است.

تجسم دیالک تیک کودک کارتن خواب و رؤیا و خیال و ایدئال او ست.

تجسم دیالک تیک ماده و روح است، وجود و شعور است.

چرا و به چه دلیل ما از دیالک تیک رئال و ایدئال سخن می گوییم؟

1

اولین دلیل ما در خود کاریکاتور به چشم می خورد:

کارتنی که کودک در درون آن خوابیده، بلحاظ کیفی با کارتنی که در عالم خواب می بیند، تفاوت دارد.

کارتن ایدئال (خیالی) بمراتب تمیزتر و زیباتر از کارتن رئال (واقعی) است.

2

دلیل دوم این است که کودک کارتن خواب در عالم رئال با کودک کارتن خواب در عالم ایدئال، هم بلحاظ مادی و اوبژکتیف  و هم بلحاظ روحی و سوبژکتیف، با کودک ایدئال تفاوت دارد.

به عبارت دیگر، هم لباس و ریخت و قیافه کودک ایدئال (رؤیا) و هم وضع و حال روحی و روانی سرشار از آرامش و امنیت و اطمینان آن، با کودک رئال تفاوت دارد.

همین ریزه کاری های معنامند نشانگر آن است که هنرمند چه سرمایه فکری و عاطفی عظیمی در این اثر خویش مصرف کرده است.

3

اکنون این سؤال پیش می آید که چرا کودک، خواب کارتن تر و تمیزی را می بیند و نه خواب تختخواب تر و تمیزی را.

پاسخ این پرسش را نیز فرید در توضیح موجز و مختصر خویش داده اند:

«افق دید انسانها ـ فی نفسه ـ نمی تواند فراتر از شرایط عینی زندگی آنها باشد و حداقل خود با یک پا بر زمین داغ واقعییت عینی می چسبد

منظور فرید بلحاظ فلسفی از چه قرار است؟

4

منظور فرید همان است که مارکس در جائی بطنز گفته است:

روح و شعور (رؤیا و خواب کودک) در هر حال سایه ماده و وجود را (سایه شرایط واقعی زیست را) بالای سر خود دارد.

روح مطلقا جدا از ماده، شعور مطلقا بی اعتنا به وجود، شعور اجتماعی مطلقا مستقل از وجود اجتماعی وجود ندارد.

بالای سر شعور ـ همیشه و همه جا ـ وجود حی و حاضر است و مشغول امر و نهی بی امان.

تخیل و رؤیای کودک ـ به قول فرید ـ علیرغم رهائی از سیطره قوانین زمینی، «حداقل با یک پایش بر روی زمین داغ واقعییت عینی چسبیده شده است

به همین دلیل است که کودک نه خواب هتلی و تخت تر و تمیزی، بلکه خواب کارتن تر و تمیزی را می بیند.

اگر خود کودک کارتن خواب، همین کاریکاتور را کشیده بود، احتمالا کارتن خواب و رؤیا در این حد ایدئال و کمال نمی بود.

فرق آثار ماکسیم گورکی با آثار نویسندگان دیگر از این بابت هم است.

گورکی کودک کارتن خوابی بوده که از کارتن خواب خویش کاریکاتور کشیده است.

اما منظور فرید از مفهوم «فی نفسه»چیست؟

فرید

«افق و دید انسانها ـ فی نفسه ـ نمی تواند فراتر از شرایط عینی زندگی آنها رفته و حداقل خود با یک پایش بر روی زمین داغ واقعییت عینی چسبیده شده است

احتمالا منظور ایشان این است که اگر شعور کودک، شعور تجربی خودپو بوده باشد، اگر کودک بطرق مختلف با تخت خواب های دیگر آشنا نشده باشد، خواب و رؤیا و ایدئالش کم و بیش کپیه زندگی رئالش خواهد بود.

این اما به چه معنی است؟

5

فرید با این مفهوم «فی نفسه» از ضرورت نفوذ آگاهی در میان کارتن خواب ها (توده های مولد و زحمتکش) سخن می گویند.

اگر مدل ایدئال زیست در ذهن توده ها تشکیل نشود، کسی نفی دیالک تیکی وضع موجود را به مخیله خود خطور نخواهد داد.

بدون آگاهی انقلابی جنبش انقلابی، بدون جنبش انقلابی، انقلابی و شیوه زیست بهتر نوینی میسر نمی شود.

برای روشنگری، برای بردن آگاهی به میان توده ها بدیلی وجود ندارد.

روشنگری انقلابی باید برغم طعنه ها، فحاشی ها، تحقیرها و توهین ها توسعه، تداوم و تعمیق یابد.

حدیث روشنگری حدیث کاروان پیشرفت است و عوعوی غریزی سگ های سرمایه.

6

اما خود این کاریکاتور فی نفسه از حقیقت امر خارائین سرسختی پرده برمی دارد:

کودک کارتن خواب علیرغم خفت و خواب در زباله ها، با زباله تفاوت و تضاد ماهوی دارد:

انسان است و به تسلیحات تفکر و تخیل مسلح!

انسان است و رؤیا دارد!

7

حتی فراتراز داشتن تفکر و تخیل و رؤیا، امید در دل و ایدئال در سر دارد، ایدئالی که از مرزهای رئال فراتر می رود و آینده بهتری را نوید می دهد.

به قول احمد:

«انسان زاده ی شرایط عینی جامعه خویش است، شرایطی که باید تغییر یابد تا انسان در شرایط زیستی نوینی، به ارزش ها و معیارهای نوینی دست یابد و پیش شرط اساسی آن آگاهی و خودآگاهی ـ به معنی طبقاتی آن ـ است

مادر و فرزند

اثری از رضا اولیا

8

افسر در پایان، علاوه بر اثر هنری، خود هنرمند را و نگرانی های او را به توضیح می نشیند:

«مادر (هنرمند) مانند همه مادران، فکرش نگران کودکان کارتن خوابی است که در این دنیای از خود بیگانه و به خود شیفته، فراوانند و جز با تلاش بی امان خلق های رسته از بند سامان نمی یابند

پایان‬

افسر نادرشاهی

«مادر (هنرمند) مانند همه مادران، فکرش نگران کودکان کارتن خوابی است که در این دنیای از خود بیگانه و به خود شیفته، فراوانند و جز با تلاش بی امان خلق های رسته از بند سامان نمی یابند

اگر فاجعه از این قرار است که افسر تشریح می کنند، اگر کاریکاتور دخشید نمایش هنری ـ استه تیکی ذلت تمام ارضی مشخص و ملموس کودکان جهان از خودبیگانه است، دلیلش چیست؟

کارتن خوابی کودکان جهان در مقایسه با فرم های گونه گون ذلت فراگیر، تازه چیزی نیست.

حریفی از پاوپریسم معنوی حاکم بر جهان زیر سلطه سرمایه  سخن می گفت.

پاوپریسم را شاید بتوان به «بی همه چیزی»  ترجمه کرد.

به نهایت فقر و ذلت مادی، فکری، روحی، روانی و فرهنگی.

اکنون این سؤال پیش می آید که چرا جامعه بشری ضمن حیف و میل میلیاردها دلار باید این چنین به سرنوشت نسل فردا بی اعتنا باشد؟

دلیل این خودستیزی بی بند و بار بی پروا چیست؟

 1

احمد قدرتی پور

این بیانگر تراژدی ای است انسانی و نشان می دهد که بی عدالتی پیش و بیش از هر چیز فاجعه ای در ذهن .

 این جا ست مارکسیسم حقانیت خود را در نفی از خود بیگانگی به اثبات می رساند.

احمد این ذلت اجتماعی را که تیشه بر ریشه جامعه بشری می زند، بدرستی «تراژدی انسانی» محسوب می دارند.

در تراژدی وارگی (تراژدیت) این فاجعه شکی نیست.

مسئله اما پی بردن به ریشه های درد است، اگر سودای غلبه بر آن در سر باشد.

2

احمد این پدیده تراژیک را نشانه بارز بی عدالتی می دانند و حق هم دارند.

چون در مقیاس ملی، ثروت ملی در این مدت سی سال به طرز بی برگشتی چپاول و حیف و میل شده است.

ثروتی که اصولا می بایستی برای آینده این جامعه جهنمین سرمایه گذاری شود و پایه های بهزیستی نسل های بعدی پی ریزی گردد.

3

احمد به احتمال قوی از انعکاس بی عدالتی عینی در ذهن سخن می گویند:

این اثر هنری ژرفکاو نیز ـ در تحلیل نهائی ـ انعکاس واقعیت عینی ملموس در آئینه ضمیر هنرمند توده ها ست.

همین واقعیت عینی اجتماعی اما در آئینه ضمیر هنرمندان فئودالی و یا بورژوائی هرگز به این طریق و با این غنا و ژرفا و محتوا منعکس نمی شود و نمی تواند منعکس شود:

دیالک تیک وجود اجتماعی ـ شعور اجتماعی همین است و نه چیزی دیگر.

4

وقتی از هفتصد خوان سر بر کشیده بر سر راه انعکاس عین در ذهن (اوبژکت در سوبژکت) سخن می رود، منظور همین است.

شاعره نیچه ئیستی اخیرا در گوشه کافه ای در فرنگ به مریدش می گفت که تصمیم دارد، شعری از جنس «آرش کمانگیر»بسراید.

مریدش نیز ـ عرقریزان ـ هندوانه پشت هندوانه زیر بغلش می چپاند.

شاعری نیمه فئودال ـ نیمه بورژوا حتی آرش کمانگیرش را سروده است.

مشکلش فقط این است که خواننده ندارد.

درد بی درمان حضرات این است که نمی دانند که آرش کمانگیر سیاوش نه تراوش محض ذهن خلاق او، بلکه انعکاس انتزاعی آرش های واقعا موجود در آئینه ضمیر شاعری سرتاپا آرش بوده است:

دیالک تیک اوبژکت و سوبژکتی از خمیره ی خروشان آرش بوده است.

اینجا ست که می توان از رشگ انگیزی توده های مولد و زحمتکش سخن گفت:

از رشگ انگیزی کسانی که اگر نان به سفره ندارند، در عوض نمایندگان زلال بی بدیلی دارند، الماس گونه انسان هائی که طبقات غیر پرولتری حتی به خواب هم نمی توانند، ببینند.

5

احمد

این جا ست که مارکسیسم حقانیت خود را در نفی از خود بیگانگی به اثبات می رساند.

احمد هم بسان افسر، البته هر کدام بنا بر تحلیل خاص خود، از مفهوم «از خود بیگانگی» استفاده می کنند.

افسر از جهان از خود بیگانه سخن می گویند و احمد از غلبه بر «از خود بیگانگی» بطور کلی.

اما منظور از جهان از خود بیگانه و از خود بیگانگی بطور کلی چیست؟

6

بیگانگی به رابطه اجتماعی و یا به وضع کلی تاریخی ـ اجتماعی اطلاق می شود که در آن، روابط میان انسان‪ ‬ها بمثابه مناسباتی میان اشیاء و چیزها جلوه گر می شوند و فراوده های حاصل از کردوکار مادی و معنوی انسان ها، مناسبات اجتماعی، نهادها، مؤسسات و ایدئولوژی ها در مقابل انسان ها بمثابه قدرت های بیگانه و مسلط برآنها قد علم می کنند.

فرم های بیگانگی

این امر تاریخی ـ اجتماعی ـ قبل از همه ـ در فرم های زیر بروز می کند:

1

در فرم بیگانگی اقتصادی

برای مثال، کالا پرستی

2

در فرم بیگانگی سیاسی

 3

در فرم بیگانگی ایدئولوژیکی

 4

در فرم بیگانگی مذهبی

مراجعه کنید به مذهب، فتیشیسم در تارنمای دایرة المعارف روشنگری

7

منظور افسر از «جهان از خود بیگانه»، به احتمال قوی جهانی است که سکنه آن  ایندیویدوئالیزه شده اند، اتمیزه (اتم واره) شده اند و پیوند نوعی میان شان بر باد رفته است.

دیگر کسی ککش هم حتی نمی گزد، وقتی فلوجه به خمپاره های رادیواکتیو بسته می شود، وقتی میلیون ها زن عراقی، افغانی، ایرانی، لیبیائی، سوری، اروپائی ـ شرقی در بدر می شوند تا در دیار غربت از طریق فروش جسم و روح خویش امرار معاش کنند.

کارتن خوابی که هنوز چیزی نیست.

درد بی درمان نه یکی، نه دوتا، بلکه لاتحد و لا تحسی است.

اگر سکنه چنین جهانی را نتوان از خود بیگانه، از نوع خویشتن بیگانه نامید، چه باید نامید؟

ولی هر چیزی علتی دارد.

علت این گسست نوعی میان سکنه جامعه و جهان ما چیست؟

افسر نادرشاهی

«مادر (هنرمند) مانند همه مادران، فکرش نگران کودکان کارتن خوابی است که در این دنیای از خود بیگانه و به خود شیفته، فراوانند و جز با تلاش بی امان خلق های رسته از بند سامان نمی یابند

اکنون این سؤال پیش می آید که منظور افسر از «جهان به خودشیفته» چیست؟

احتمال آن می رود که ایشان از خودبیگانگی بشری را با خودشیفتگی بشری در پیوند می بینند.

آیا حق با ایشان است؟

علاوه بر این، خودشیفتگی چه ربطی به محتوای این اثر دخشید دارد؟

1

در بخش پیشین حدس ما بر آن بود که منظور افسر از «جهان از خود بیگانه»، به احتمال قوی جهانی است که سکنه آن  ایندیویدوئالیزه شده اند، اتمیزه (اتم واره) شده اند و احساس پیوند نوعی میان شان بر باد رفته است.

برای انسان تنها، بی کس و یار و به حال خود رها شده و بی پناه، قاعدتا چاره ای جز آن نمی ماند که پیله ای دور خویش بتند و حول خود بچرخد و نتیجه نهائی این روند و روال چیزی جز خودشیفتگی نخواهد بود.

2

پیوند منطقی خودشیفتگی با اثر دخشید نیز همین جا ست:

انسان خودشیفته دیگر توان تشخیص و تمیز فاجعه را ندارد، حتی اگر هر روزه شاهد مستقیم و غیرمستقیم آن در فرم های مختلف باشد.

انسان خودشیفته می تواند هر روز از کنار پدیده های حاکی از ذلت فراگیر بگذرد، بی آنکه چیزی غیرعادی و تکاندهنده کشف کند.

انسان خودشیفته می تواند هر روزه دهها عکس از کودکان زباله دانی ها بر دیوار فیس بوک خود نصب کند و به زمین و زمان دشنام دهد، بی آنکه کمترین خبری از ذلت خویش و از ریشه های مادی ذلت داشته باشد.

خودشیفته اما در عین حال به قول افسر از خودبیگانه است.

چرا و به چه دلیل افسر در نهایت صراحت، از دیالک تیک بیگانگی و خودشیفتگی سخن می گویند؟

به عبارت دیگر، انسان از خودبیگانه چگونه می تواند خودشیفته باشد؟

3

دیالک تیک عینی هستی یعنی همین:

آنچه که در کله آدمی، یعنی در عالم تفکر، غیر منطقی و مردود است، در عالم واقع امری طبیعی و جاری است.

قضیه خودبیگانگی و خودشیفتگی نیز از همین قرار است.

انسان ازخودبیگانه، انسانی خودبین است، خودستا ست، از خودراضی است، ولی بی خبر از خویشتن خویش است، از خودبیگانه است.

اما چگونه می توان چنین پدیده عجیب و غریبی را توضیح داد؟

خودشیفته چگونه می تواند از نعمت خودشناسی محروم باشد؟

4

دلیل این تناقض ظاهری و منطقی در دیالک تیکیت هستی اجتماعی است، در خصلت دیالک تیکی ـ عینی پدیده ها و روندهای اجتماعی طبیعی و اجتماعی است.

فرد نه به تنهائی، بلکه در دیالک تیک فرد و جامعه وجود دارد، به همان سان که جزء در دیالک تیک جزء و کل، به همان سان که قطره در دیالک تیک قطره و دریا.

به همین دلیل نیز بیگانگی با خویشتن با بیگانگی با جامعه و همبود خویش دست در دست می رود.

به همین دلیل نیز فرد جامعه بیگانه خودبیگانه است و فرد خودبیگانه جامعه بیگانه.

اما چرا؟

چگونه می توان به کشف این دیالک تیک جامعه بیگانگی و خودبیگانگی پی برد؟

5

دلیل این دیالک تیک این است که شناخت انسانی نه در جا و قائم بذات، بلکه در دیالک تیک اوبژکت ـ سوبژکت تشکیل می شود:

انسان تنها در پرتو کنش و واکنش با دیگر اعضا، پدیده ها و روندهای طبیعت و جامعه به شناخت طبیعت و جامعه و خویشتن نایل می آید:

طبیعت شناسی و جامعه شناسی همیشه با خودشناسی دست در دست می رود:

دگرشناسی با خودشناسی توأم است.

بنابرین، فرد اتمیزه و ایندیویدوئالیزه گشته فاقد خودشناسی و جامعه شناسی راستین است.

کلاوس هولتس کامپ ـ پروفسور زنده یاد روان شناسی در دانشگاه آزاد برلین ـ برای تفهیم روند و روال شناخت مثال ملموسی می زند:

دهقان با فرود آوردن تبر بر تنه درخت، در آن واحد به شناخت عوامل زیر نایل می آید:

به شناخت تنه درخت، به شناخت پوکی، سفتی و سختی آن و غیره.

به شناخت تبر، به مناسب و نامناسب بودن طول دسته تبر، به تیزی و کندی تیغه تبر

به شناخت نحوه فرود آوردن تبر بر تنه

به شناخت لیاقت عملی، فکری و معرفتی خویش.

به کشف صحت و سقم تصورات پیشین خویش از تنه و تبر و کردوکار خویش.

به تصحیح دسته و تیغه تبر و نحوه فرود آوردن تبر بر تنه

می توان گفت که انسان در روند کار، در روند کنش و واکنش با طبیعت و جامعه به خودشناسی، طبیعت شناسی و جامعه شناسی دست می یابد.

به همین دلیل است که انسان خودشیفته و اتمیزه گشته نه از خود خبر دارد و نه از طبیعت و جامعه و جهان.

به همین دلیل است که افسر از دیالک تیک از خود بیگانگی و خودشیفتگی سخن می گویند.

حق هم دارند:

انسان از خودبیگانه ی خودشیفته قادر به تشخیص ذلت فردی و اجتماعی و مورد تأمل قرار دادن آن، جستن راه غلبه بر آن و پایان دادن بدان نیست.

افسر نادرشاهی

«مادر (هنرمند) مانند همه مادران، فکرش نگران کودکان کارتن خوابی است که در این دنیای از خود بیگانه و به خود شیفته، فراوانند و جز با تلاش بی امان خلق های رسته از بند سامان نمی یابند

افسر پس از تشخیص درد، بلافاصله به تجویز درمان کمر می بندند:

دیالک تیک تئوری و پراتیک، اندیشه و عمل، شناخت درد و درمان درد همین است.

توانا بود، هرکه دانا بود!

پیش شرط توانائی، دانائی است!

پیش شرط درمان درد، شناخت پیشاپیش درد است:

سامان یابی کودکان بی پناه و بی سرپناه ـ به مثابه درد ـ در سایه تلاش بی امان خلق های رسته از بند ـ به مثابه درمان ـ صورت می گیرد!

ما با افسر اخیرا آشنا شده ایم و از جهان بینی ایشان کمترین اطلاعی نداریم.

این راه حل ایشان در هر صورت برای ما تازگی دارد و تأمل انگیز و آموزنده است.

برخورد تصادفی به گنجینه ای آنهم در خرابه ای به این می گویند.

از بنی بشر ـ بی اعتنا به تعلقات ملی و طبقاتی شان ـ در این روزگار جهل و جنون هر راه حلی می توان شنید، به غیر از آنچه که افسر در نهایت فروتنی و بی ادعائی عرضه می کنند.

افسر

سامان یابی کودکان بی پناه و بی سرپناه در اثر تلاش بی امان خلق های رسته از بند!

این یعنی رهائی از بیچارگی توده ای ببرکت تلاش بی امان توده های رسته از بند.

خودویژگی راه حل نادر افسر نادرشاهی در کجا ست؟

افسر قبل از هر چیز با صراحت تمام سوبژکت (فاعل) رهائی بخش را به نام می نامند:

خلق های رسته از بند!

آدم از حیرت نمی داند که چه باید بکند.

در راه حل افسر ـ تا چشم کار می کند ـ از نسخه های کلیشه ای، تکراری، بی محتوا، عوامفریب و مد روز کمترین اثری نیست.

1

اکنون بشریت در آستانه جشن کریسمس قرار دارد و بهترین زمان برای شنیدن راه حل های «رهائی بخش» کلیسائی از رسانه های متنوع تمام ارضی است.

شب و روز مردم را به صدقه و احسان و رأفت و ازخودگذشتگی فرامی خوانند تا کودکی بی صاحب در گوشه ای از جهان بی صاحب بتواند وعده ای غذا  بخورد، داروئی برای کاهش درد بدست آورد، لبخندی بر لبانش بشکفد.

عجیب است که در رهنمود افسر اصلا و ابدا از این خبرها نیست.

سامان یابی کودکان بی پناه و بی سرپناه در اثر تلاش بی امان خلق های رسته از بند!

در روزگاری که هر ننه مرده ای دم از حقوق بشر می زند و بمباران اتمی ممالک بی اعتنا به حقوق بشر را امضا می کند و یا حتی در صحاری نوادا و غیره آموزش رزم پارتیزانی برای صدور حقوق بشر بر کشور بی سامان خویش می بیند، افسر حتی اشاره ای به رعایت قانون حمایت از کودکان نمی کنند، که یکی از اجزای بیشمار حقوق بشر کذائی است.

حتما حضرات به استهزا خواهند گفت:

این دیگر کیست که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد!

چگونه می توان به جای التماس دعا بر درگاه خدایان قدر قدرت تمام ارضی، به خلق های رسته از بند امید بست، خلق هائی که هشت شان گرو نه شان است و خود در غل و زنجیر بردگی نوین رنج می برند!

3 

سامان یابی کودکان بی پناه و بی سرپناه در اثر تلاش بی امان خلق های رسته از بند!

خیلی از چپ های خوشخیال خیراندیش ترجیح خواهند داد که از بودجه نظامی برداشته شود و مرحمی برای زخم کودکان بی پناه و بی سرپناه نهاده شود.

یا بخشی از درآمد حاصل از فروش نفت و گاز به کودکان اختصاص داده شود.

حریفی اخیرا از ثروت زیر زمینی کلان پنهان در زیر خاک کردستان و سیستان و بلوچستان سخن ها داشت و شکوه از آن داشت که چرا چپاول دار و ندار ملی  برای رهائی توده های کرد و بلوچ از فقر و ذلت صورت نمی گیرد؟

طرف بیشک فکر می کرد که دولت ها با کمبود پول مواجه اند که کودکان مردم در زباله می لولند و در کارتن می خوابند.

افسر ظاهرا به تنها چیزی که اعتنا ندارند، همین نسخه های عوامفریبانه و عوامانه دیرآشنا ست.

4

سامان یابی کودکان بی پناه و بی سرپناه در اثر تلاش بی امان خلق های رسته از بند!

اکنون این سؤال پیش می آید که چرا افسر سوبژکت رهائی بخش را نه طبقه حاکمه قدرتمند و ثروتمند ملی و بین المللی، بلکه طبقات اجتماعی محکوم (خلق های عمدتا تهیدست)  تصور می کنند؟

از همین سؤال می توان به محتوای فکری غنی نهفته در راه حل افسر اندکی پی برد.

سیطره طبقه حاکمه ملی و بین المللی، بنظر افسر، خود علت اصلی همین ذلت فراگیر تمام ارضی است.

طبقه حاکمه ملی و بین المللی نه سوبژکت رهائی بخش، بلکه سد و مانع اصلی بر سر راه رهایش اجتماعی بشری است.

به همین دلیل است که افسر درمان درد را در نفی سلطه طبقه حاکمه درمی یابند و نشان می دهند.

اکنون حریفی حتما خواهد گفت:

در راه حل افسر از طبقه حاکمه ملی و یا بین المللی حتی حرفی به میان نیامده است.

چگونه شما به اندیشه نفی طبقه حاکمه می رسید؟

5

سامان یابی کودکان بی پناه و بی سرپناه در اثر تلاش بی امان خلق های رسته از بند!

دلیل ما این است که افسر سوبژکت رهائی بخش را نه خلق های جهان، بلکه خلق های رسته از بند جهان تصور می کنند.

این بدان معنی است که غلبه بر معضلات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و غیره تمام ارضی در پیوند ارگانیک با روند رهایش توده ای است.

به زبان فلسفی حل تضادهای خرد و کلان در همه عرصه های حیات بشری از گردنه حل تضاد اصلی، یعنی تضاد کار و سرمایه، تضاد خلق و امپریالیسم می گذرد.

در راه حل افسر، رهائی بشریت از فقر و ذلت با غلبه بشریت بر امپریالیسم دست در دست می رود.

سوبژکت رهائی بخش، بنظر افسر، خلق های رها از بند امپریالیسم اند.

پیش شرط غلبه بر ذلت فراگیر تمام ارضی گسستن بندهای گونه گون از دست و پای خلق ها ست.

ناجیان بشریت، نافیان سیطره امپریالیسم اند، خلق های رها از بندند!

می توان گفت که افسر راه حل عرضه شده ی مد روز از سوی محافل راست و چپ نما را وارونه می کنند و نشان خلایق می دهند:

ملجأ امید توده ها نه امپریالیسم، بلکه خلق های رها از بند امپریالیسم است!

رهایش اجتماعی از میدان نبرد ضد امپریالیستی می گذرد، نه از سازش و تسلیم وخواهش و کرنش به بارگاه امپریالیسم!

پایان

۱ دیدگاه

  1. خیلی ممنون از خواندن تحلیل دست و پا شکسته ما

    1
    از شما چه پنهان که ما از کاریکاتور چیزی نمی فهمیم، از بقیه چیزها هم به همین سان.
    فرق ما با بقیه شاید پر روئی ما باشد که دست خودمان نیست.
    اخیرا با چند کاریکاتور آشنا شدیم و حریف کاریکاتورآگاهی برداشت های شان را ارزانی مان داشتند.
    ولی نمی خواستند که اسم شان بر زبان آید.
    بدین طریق ما به عنوان قلمزن، شدیم مؤلف این تحلیل ها.

    2
    فرم فرمولبندی بنظر ما باید با محتوای مطلب سازگار باشد و گرنه انتقال اندیشه لطمه می بیند.
    ساده نگاری ممکن است به ساده سازی بدل شود.
    خواننده باید برای درک مطلبی که می خواند، زحمت بکشد و رشد کند.
    جویدن لقمه اندیشه و گذاشتن ان در دهن خواننده به افتادن دندان های او منجر می شود.
    این در طبیعت ارگانیسم و اندام است که اعضای فاقد فونکسیون را تغذیه نکند و از هستی ساقط سازد.
    مغز هم همین طور.
    مغز هم اگر به کار گرفته نشود، به گورستان گرانبهاترین سلول ها بدل می شود و گچ می بندد.

    3
    استفاده از واژه های استاندارد و چه بسا لاتینی و غیره عمدی است تا مفاهیم معرفی شوند و در تحلیل مسائل به خدمت گرفته شوند تا زبان مشترک برای تفهیم و تفاهم بتدریج تشکیل شود و توسعه یابد.

    4
    مارکسیسم خوشبختانه بشدت رشد کرده و از ژرژ پولیتسر و تاریخ حزب کمونیست شوروی فرسنگ ها فاصله گرفته است.
    دفاع از ایدئولوژی طبقه کارگر نیز بمراتب بغرنجتر و دشوارتر شده است.
    دیگر نمی توان با ساز و برگ سابق به مبارزه ایدئولوژیکی پرداخت و شکست نخورد.

    5
    حق با شما ست که سوبژکت می تواند حزب کمونیست و یا هر حزب دیگر هم باشد.
    سوبژکت اما در دیالک تیک سوبژکت ـ اوبژکت مطرح می شود و بسته به اینکه این شناخت افزار در عرصه جامعه و یا تئوری شناخت مورد استفاده قرار گیرد، نقش تعیین کننده در دیالک تیک یاد شده عوض می شود.

    6
    سوبژکت معانی متعددی دارد.
    سوبژکت تاریخ یکی از مقولات مارکسیستی است.
    سوبژکت تاریخ بی اعتنا به فرماسیون های اجتماعی توده های زحمتکش بوده اند.
    محدود کردن محتوای مقوله سوبژکت به حزب کمونیست، به معنی فقیرتر کردن محتوای این مقوله خواهد بود.

    7
    صفت «جانشین بلافصل مارکس» به برشت را مدیون جامعه شناس مارکسیست موسوم به لئو کوفلر هستیم.
    برتولت برشت را ما هنوز خوب نمی شناسیم.
    او مبلغ مارکسیسم زنده و شاداب بود.
    یادش به یاد باد
    میراث برشت هنوز ترجمه و تحلیل نشده اند.

    8
    فلسفه هگل هم موضوع بررسی علمای مارکسیست معاصر است و کارهای عظیمی در این زمینه انجام می شود.
    با امتنان مجدد

    دوست داشتن

  2. شین میم شین عزیز،
    راه درستی را انتخاب کرده‌ای، امیداست که جوانان بیشتری، بتوانند با ایده‌های خود،‌ بخصوص ابتکارات خود راه تبلیغ را، که از فقری عمومی در تمام زندگی سیاسی طبقه کارگر« کمتر» ولی زحمتکشان «بیشتر» بدان دچار است، نجات بخشند. چنانچه به تبلیغات ما «اپوزسیون مترقی» آنهم اگر بتوانیم باشیم، نظری افکنده شود، بلافاصله این فقر ظاهر میشود.
    غرض از این نوشته این میباشد، زحمتی که کشیده می‌شود تکمیل تر گردد واین نوشته بعنوان «فضله فروشی» ناخوانده نماند!
    «برتولت برشت ـ جانشین بلافصل مارکس» مارکس کلاسیکری است که در علوم اقتصاد، اقتصاد سیاسی، جامعه شناسی، تاریخ شناسی با تمام اتفاقات حاشیه ای، ریاضیات، فیزیک… دارای نوآوری هایی میباشد که تاکنون بشر بدان دسترسی نداشته است. لااقل بصورت جامع و بهم ارتباط داده شده، نداشته است.
    برتولت برشت، شاعر و نویسنده و تاترنویس برجسته که «تاج سر» در قله تمام نویسندگان عصر گذشته و حال قرار داشته و دارد. باشدکه شاید روزی دخشیدی بتواند در کنارش رکاب زند! کار برشت و مارکس از اساس بایکدیگر فرق میکند، در جایی که علم مارکس بتنهایی کار را جلو نمیبرد، این کار افرادی همچون برشت ها میباشد که آنرا برای توده ها مفهوم نمایند، بخصوص در زمان انواع «اینترتین منت ها» برنامه‌های ارزان سرگرم کننده و شوهای تلویزیونی که برای تحمیق ساخته می‌شود و جوانان مارا از محیط خود کاملاً جدا کرده اند!
    «سوبژکت می تواند انسان کنشگر، انسان شناسنده، طبقه، توده و ضمنا ضمیر و ذهن فردی، طبقاتی، توده ای و الی آخر باشد.»
    من با کتابی بنام ژرژ پلیتسر در جوانی با دنیای مبارزه در سایه حزب توده ایران آشنا شدم. با کتاب تاریخ حزب بلشویک شوروی، توانستم پیاده شدن اصول آنرا که کارگران در دانشگاه کارگری «سوربون؟» پاریس از ژرژ فرامیگرفتند، در عمل دوباره باز یافتم. و از این همه دقت و درستی دروس ژرژ، در شگفت شدم.
    اگر اشتباه نکنم، نیروهای ذهنی دراین کتاب به حزب طبقه کارگر، گفته میشد! در اروپا هم، از نیروهای سوبیکتیف همان حزب کمونیست که حزب طبقه کارگر است گفته و فهمیده میشود. ولی ذهن و سوبیکت همان انعکاس و اثر ماده در مغز انسانی میباشد ‌‌‌‌‌و نه «خود انسان کنشگر»! اتفاقاً در اینجاست که مارکس دروس پروفسور خود را در سنین ۱۸ سالگی رد کرد و فلسفه آلمانی را دوباره درست روی پا نشاند. فرق دیالکتیک مارکس و پروفسورش، هگل این بود که این روح ( شناخت، فکر، ذهن…) نیست که تکامل مییابد و در نتیجه ماده که کره زمین است تکامل مییابد، بلکه برعکس این ماده است که تکامل یافته و از سطحی پایین به بالا تکامل پیدا کرده و شناخت از آن (روح آن) در مغز انسانی تکامل مییابد.

    بصورت جانبی معتقدم: هرچقدر هم روان تر نوشته شود و از لغاتی ساده‌تر که میتواند دقییقا منظور را برساند واز لغاتی را که جا افتاده و فهم آن ساده تراست استفاده شود، انسان زو د تر بمقصد میرسد.
    کتاب کاپیتال چندین بار بفارسی ترجمه شده است ولی هنوز که هنوز است، ترجمه اول از همه اصیل‌تر است بخاطر اینکه از لغاتی بس ساده و عامه فهم در آن استفاده شده است، بدون اینکه از داده‌های مارکس به آلمانی چیزی کسری داشته باشد.
    خاکی همه آزادگان سپیده

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.