سرتیتر

برایِ روشنیِ خفیه گاه!

علی سالکی

تشنه ی آن نبودم،

که تو را در خاک گـَردانم،

اما آن قدر دور شدی

که بهرِ توقف ات،

آرزویم،

همه̊ مرگت باشد!!.

مرا یک دم به اسیری گرفتی،

هر دم، سر به دیوارِ تو ‎می کوفتم،

باید رها می شدم!

تو چرخ می زدی،

دایره، دایره،

دور می شدی!

و همچو من،

به هر طرف اسیری،

جویای فلسفه اش

جویای وجودش

در بَرِ هزاران̊ اسیرِ دیگر!

و تا این چنین،

گلو به بندِ تو

از وجودِ دورِ منحوس ات

رج به رج

بر هر نفس،

گره از خفقانی،

بس̊ کهن̊ خورده است؛

عاقبت ات آن است

که بازگردی،

و باز آرایی خود را،

چرا که در صفِ ما

خفیه نویسان در نوشته ها!

خفیه گویان در سخن ها!

خفیه رُوآن در روش ها!

منتظر و مهیا،

به پایگاه های روشنِ خفیه گاه،

رازِ روزِ واپسین تو را،

این چنین فاش،

وِردِ زبان خواهند داشت:

– «بورژوازی» به هنگامِ مرگ وُ احتضار

تنها نخواهد ماند!

حاملان و دست اندرکارانِ انقلاب،

تمامِِ کارگران

ـ که دیگر تنها

بر وقوعِ مرگِ آن، کارگرند ـ

او را تنها نمی گذارند!

تا به آن هنگام

که در نهان و آشکار

دست وُ پای

از سرنوشتِ انسان، بــَرکـَـنَد!

3/10/91

۱ دیدگاه

  1. با سپاس از شاعر گرامی
    شعر ژرف تأمل انگیزی است.
    بورژوازی به همان سان نفی دیالک تیکی می شود که اشراف برده دار و فئودال نفی دیالک تیکی شده اند:
    بورژوازی سلب مالکیت می شود و ثررت مادی و معنوی جامعه و جهان در دست سلب مالکیت شدگان دیرین، یعنی مولدان حقیقی آنها متمرکز می شود.
    عمر شاعر و هواداران رهایش نهائی دراز باد!

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.