سرتیتر

فرقی نمی کند زیرآوار بمیریم یا توی خانه‌مان از گرسنگی!

«به کارگران معدن طبس و همه‌ی کارگران معدن همه‌ی تاریخ، که در جای‌جای گیتی، در زیر خروارها آوار مدفون شدند

«کارگران معدن، همیشه‌ی تاریخ، به دلیل شرایط سختِ کاری و پرخطر بودنِ نوعِ کارشان و رعایت نشدن اصول ایمنی از سوی کارفرمایان و تجهیز معدن (حکم منطق سود که در سرمایه‌داران تشخص می‌یابد)، در معرض بیش‌ترین آسیب‌های کاری قرار داشته و از سوی دیگر به دلیل همین شرایط سخت و اتحادِ حاصلِ از هم‌کاری، از رزمنده‌ترین قشرهای کارگران بوده و هستند. برای آشنایی با جنبش‌های کارگری در قرن 18 و 19 و نقش معدن‌کاران در آن می‌توانید به کتاب «تکامل و پیدایش طبقه‌ی کارگر، از آغاز تا 1917»، نوشته جلال سامانی، مراجعه کنید. در تمامی موارد، این جنبشِ کارگرانِ معدن، به شدت از سوی ساز و برگ سرکوب دولت‌های بورژواها سرکوب شده و درست‌تر، معدن‌چیان قتل و عام شدند، درست به همان‌گونه که در آفریقای جنوبیِ سال 2012 شاهد بودیم

منبع سایت حکومتی الف

(روز پنجشنبه در طبس عزای عمومی اعلام شده بود. مردم این شهر در این روز پیکر ۸ تن از معدن‌کاران زغال سنگ را تشییع و به خاک سپردند. به همین مناسبت، بخشی از زندگی‌نامه دیگر نوشت «ون سان ون گوک» نقاش شهیر هلندی تقدیم‌تان می‌شود. در این نوشته، شرحی از بازدید ونسان از یکی از معادن زغال سنگ بلژیک را می خوانیم که مربوط می شود به روزهایی که او در نقش روحانی منطقه مزبور از طرف کلیسا مأموریت یافته بود.)

آب از سقف غارها چکه می‌کرد. تنها روشنی درون معدن، از چند چراغ کوچک بود که برای آن‌که نفت کم مصرف شود، فتیله آن‌ها را پایین می کشیدند. هوای آن‌جا راکد بود. هوا غلیظ و آمیخته به غبار زغال بود. گرمای طبیعی قعر زمین، آن‌جا را چون حمامی کرده بود و رشته‌های عرق سیاه از تن کارگران جاری می‌شد.
ونسان دید که در غارهای نزدیک‌تر، کارگران می‌توانند ایستاده کار کنند، ولی هر چه در راه‌رو بیشتر به جلو می‌‍رفتند، غارها کوچک‌تر و تنگ‌تر می شد، به طوری که دیگر معدن‌کاران می‌بایست بر روی زمین دراز بکشند و چنگ‌های خود را به کار اندازند. هر چه به جلو می رفت، گرمای تن معدن‌کاران حرارت غارها را بالا می‌برد و غبار زغال هوا را غلیظ‌تر می کرد، تا بدآن‌جایی که مردان به جای هوا، غبار داغ و سیاهی را تنفس می‌کردند.
ژاک به ونسان گفت: «این اشخاص دو فرانک و نیم در روز، مزد می‌‎گیرند. آن هم به شرط این‌که مفتّشی که برای تقتیش می‌آید، خوبی کار آن‌ها را تصدیق نماید. پنج سال پیش، ۳ فرانک مزد می‌گرفتند، ولی مزدها سال به سال تقلیل پیدا کرد

ژاک تیرک‌هایی را که میان معدن‌کاران و مرگ، قایم بود را معاینه کرد. سپس رو به کلنگ‌داران کرد و گفت: «تیرک شما خوب نیست. سست شده و زیر فشار سقف خمیده

یکی از کلنگ‌داران که سردسته بود، چنان سریع چند دشنام بر لب راند که ونسان درست نتوانست حرف‌های او را دریابد. مرد فریادزنان گفت: «هر وقت تیرک نو خریدند، ما این را درست می‌کنیم. اگر ما وقت‌مان را صرف درست کردن تیرک بکنیم، پس کی زغال بیرون بیاوریم؟ فرقی نمی‌کند که ما این‌جا زیر آوار بمیریم یا توی خانه مان از گرسنگی

پشت آخرین غار، سوراخی در زمین بود. در آن‌جا نردبان یا طنابی برای پایین رفتن وجود نداشت. جابه‌جا، تخته‌های چوب قرار داده بودند که خاک فرو نریزد و معدن‌کاران پایین را در زیر خود مدفون نکند. ژاک چراغ ونسان را گرفت و آن را به کمر خود آویخت. دم به دم تکرار می‌کرد: «یواش آقای ونسان! یواش! مبادا پا روی سر من بگزارید. اگر پا بگزارید، مرا پرت خواهید کرد پایین

پنج گز دیگر فرو خزیدند، در تیرگی، قدم به قدم پشت سر هم می‌رفتند و دستشان در جستوجوی تیرَک بود و در دو سوی چاه، به کثافت و گل می‌آمیخت که آن‌ها را از فرو افتادن در شکم مغاک باز دارد. در طبقه‌ی بعدی، رگه‌ی دیگری بود، ولی آن‌جا معدن‌کاران، حتی غاری برای کار کردن نداشتند. زغال می بایست، از زاویه‌ها و سوراخ‌های باریک کنار دیوار بیرون کشیده می شد. مردان بر زانوان خود چمباتمه می‌زدند، پشت آن‌ها به سنگ سقف چسبیده بود و کلنگ‌های خود را از گوشه می زدند و زغال می‌کندند. در آن موقع، ونسان دریافت که غارهای بالا در مقایسه با این‌جا، چه خنک و راحت بود، در آن طبقهف گرما چنان بود که گفتی از اجاقی تافته، برمی‌خواست و چنان غلیظ بود که گفتی ممکن بود وسط آن را برید.

مردانی که در آن‌جا کار می‌کردند، چون حیوانات زخم خورده، نفس‌نفس می‌زدند. زبان‌شان از دهان‌شان بیرون آمده، از کار، دهان آویخته و خشک شده بود. و بدن‌های برهنه‌شان از قشری گل و خاک زغال پوشیده بود. ونسان با آن‌که کار نمی کردف احساس می کرد که قادر نیست لحظه‌ای دیگر گرمای وحشیانه آن‌جا را تحمّل کند. معدن‌کاران با دست سخت کار می‌کردند و گلوی‌شان به مراتب خشک‌تر از او بود، معهذا نمی‌توانستند لحظه‌ای از کار دست بکشند و بی‌آسایند و خود را خنک کنند. اگر چنین می‌کردند، زغال به تعداد معیّن چرخی که می‌بایست، استخراج نمی‌شد و روز آخر، پنجاه سانتیم از مزد آن‌ها پرداخت نمی‌گشت.

سرانجام، ونسان به محل گنبد مانندی رسید که ارتفاع آن به اندازه‌ی بالای یک مرد بود. فضای محل به اندازه‌ای تاریک بود که اول نتوانست هیچ چیز ببیند. پس از لحظه‌ای، چهار شعله کوچک آبی رنگ بر دیوار دید. بدنش از عرق، تَر شده بود. عرقی که بر جبینش جاری بود گرد زغال را از پیشانی به درون چشم‌هایش می آورد و آن‌ها را به سوزش می‌انداخت. براثر تقلّایی که به خرج داده و بر شکم خزیده بود، به نفس‌نفس افتاده بود.
چون فضایی برای ایستادن یافت به امید آن‌که خواهد توانست، هوایی برای تنفس بیابد، خوشحال شد. ولی به جای هوا آتش بود که به درون ریه‌هایش فرو رفت. بین تمام معادن «مارکاس» این بدترین آن‌ها بود، اطاق شکنجه‌ای شایسته‌ی دوران قرون وسطی.

صدای آشنایی به گوشش خورد: «به! به! آقای وان گوک است. آمده‌اید ببینید ما چطور پنجاه سانتیم روزانه خود را کسب می‌کنیم

ژاک به سرعت به سوی چراغ‌ها رفت و آن‌ها را بررسی کرد، حلقه‌ی آبی رنگی گرد شعله را گرفته بود؛ دکروک، به گوش ونسان نجوا کرد: «این یارو حق نبود پایین بیاید، یک دفعه ممکن است خون‌ریزی مغزی پیدا کند. آن وقت دیگر باید نعش‌کِشی کرد

ژاک صدا زد: «دکروک! این چراغ‌ها از صبح تا حالا همین‌طور می سوزند؟»

دکروک با بی اعتنایی پاسخ داد: «آره، هر روز، گاز زیادتر شده، یک دفعه منفجر خواهد شد و آن وقت دیگر مصیبت به سرِ ما هم می‌آید

ژاک گفت: «یکشنبه گذشته. در این قسمت گازها را بیرون راندند

دکروک در حالی که پوستِ زخمی که بر سرش بود را می خاراند گفت: «باز برمی‌گردد، بازمی‌گردد. … پس باید یکی از روزهای هفته دست از کار بکشید تا ما آن‌ها را پاک کنیم

طوفان اعتراض از معدن‌کاران بلند شد: «ما همین حالا هم نون کافی برای بچه‌هامون نداریم، با این مزد زندگی کردن غیرممکن است، آن وقت می‌خواهید یک روز تمام هم بی‌کار بمانیم؟ بگید که وقتی ما توی معدن نیستیم پاکش بکنند. آخر ما هم مثل همه مردم دیگر باید نون بخوریم


قفس به سطح زمین رسید. ونسان به زمین پوشیده از برف پا نهاد، آفتاب کم‌رنگی می‌تابید. چون به خانه رسید و در آینه نگاه کرد، دید که صورتش غرق سیاهی است. آن را نشست. بیرون آمد و در دشت به دویدن پرداخت. نیمه هوش‌یار، هوای تازه به بینی می‌کشید. از خود می پرسید مبادا تب خل گرفته باشد؛ و یا آن‌چه دیده است کابوس باشد. بدون شک خدا فرزندان خود را در وضعی بدین پایه نکبت‌‎بار رها نمی‌کند.

….

چند روز بعد، هنگامی‌که ونسان و عدّه‌ای از بچه‌ها پشت «مارکاس» به جمع کردن زغال مشغول بودند، دیدند که معدن‌کاران از محلی که آسانسور نصب شده بود، بیرون می‌ریزند و در دشت دوان می‌شوند.

ونسان بانگ زد: «چه شده؟ هنوز ساعت سه نیست. خورشید وسط آسمان است

یکی از پسرها فریاد زد: «حادثه ای اتفاق افتاده، یک بار دیگر هم من آن‌ها را دیدم که همین‌طور می دویدند. آن پایین باید فرو ریخته باشد

شتاب‌زده از دامنه تپّه‌ی سیاه فروخزیدند. زمین «مارکاس» از جمعیّتی که چون مورچه‌هایی می نمودند، سیاه بود. چون به پایین رسیدند، مسیر جمعیّت تغییر یافت، گروهِ زنان و کودکان که از ده بیرون ریخته بودند، رو به طرف آن ها دوان بودند، با بچه های خود در بغل.

چون ونسان دم دروازه معدن رسید، صداهای اضطراب‌آمیزی به گوشش خورد: «گاز معدن، گاز معدن، حبس شدند، آن زیر ماندند

توضیح مجله هفته:

این مقاله برای ما ارسال شده متاسفانه منبع و نویسنده آن ذکر نشده است.

پس از جستجو در اینترنت متوجه شدیم گویا این مطلب در سایت الف که متعلق به یکی از جناح های رژیم ضد کارگری جمهوری اسلامی است نیز منتشر شده ،  اشک تمساح سایت الف برای کارگران قربانیچیزی بجز «تبلیغات» وقیح انتخاباتی برای دارودسته توکلی نیست.