سرتیتر

از بن لادن تا مراح : از نماد تا تصویر

بخش اوّل

نوشتۀ : ژان کلود پای – و تولای اومای

شبکۀ ولتر 18 ژوئن 2012

گاهنامۀ هنر و مبارزه/پاریس/28 سپتامبر 2012

زبان، تصویر، قدرت (پنجمین مقاله)

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/289

ترجمه توسط حمید محوی

پیشگفتار مترجم : توضیح مختصری را در مورد ترجمۀ این مقاله که در سه بخش به زبان اصلی در شبکۀ ولتر منتشر شده ضروری می دانم (1). ژان کلود پای و تولای اومای عموما در نوشته هایشان از واژگان روانکاوی و مشخصا از واژگان روانکاوی لکانی استفاده کرده اند، و در متن هائی که من پیش از این ترجمه کرده ام چندان مشکلی به حساب نمی آمد. ولی نوشتۀ حاضر به شکلی است که می توانیم آن را دقیقا روانکاوی کاربردی از نوع لکانی بدانیم – در مورد ژک لکان، تقریبا تمام آنهائی که با روانکاوی سروکار داشته اند می دانند که تا چه اندازه پیچیده است. در این جا وارد این بحث و چگونگی پیچیدگینخواهم شد. در هر صورت، قطع نظر از این که روانکاوی را به ویژه به عنوان نوعی از انواع روان درمانی معتبر بدانیم یا نه، تا به روانکاوی کاربردی برسیم، به طور کلی دست آوردهای روانکاوی در زمینۀ زبان (رابطۀ ما زبان)، از اهمیت ویژه ای برخوردار است، حتی اگر روانکاوی را ایدئولوژی واپسگرا بدانیم(2) و حتی اگر روانکاوان را در مجموع به نوعی اتحادیۀ ایده آلیست برای دفاع از نظام سرمایه داری تعبیر کنیم – «تنها به این که لیبرالیسم بوده که امکان فعالیت حرفه ای را برای بازار روانکاوی فراهم آورده است». به همین علت، یعنی به دلیل پیچیده بودن مفاهیم روانکاوی لکانی، تا حدود زیادی از این وجهۀ تحلیل در ترجمه قطع نظر کردم (ولی نه کاملا)، چون که نمی خواستم این ترجمه را به معادل گذاری تقلیل دهم و کار را تمام شده اعلام کنم. در غیر این صورت می بایستی تمام واژگان روانکاوی لکانی را در این جا ضمیمه کنم و با این خطر مواجه شوم که هیچکس متن را نخواند و یا این که متن کاملا نامفهوم باقی بماند، یعنی همان اتفاقی که علت وجودی این مقاله را می توانست نفی کند. نمی گویم ترجمۀ چنین کاری به زبان فارسی ناممکن است، ولی آن را به عهدۀ اساتید و صاحب نظران روانگاوی لکانی می گذارم که چنان که ضروری دانستند به ترجمۀ این تحلیل ها تحقق ببخشند.

ولی تلاش من پیش از همه بر آن بود که فحوای گفتمان این تحلیل گران را به دلیل اهمیت موضوع، به هر قیمتی شده ترجمه کنم. در هر صورت، فکر می کنم که برای آن چه نویسنده های این مقاله می خواهند بگویند ضرورتی نداشت که به چنین عملیات پیچیده ای دست بزنند و از مفاهیم روانکاوی لکانی استفاده کنند. از دیدگاه من، این کار بیشتر یک سرگرمی روشنفکرانه یا ابتکار در کار نقد بنظر می رسد، تا یک ضرورت عینی برای طرح و تحلیل مسائل مطروحه در رابطه با ماجرای محمد مراح. لب کلام یا خلاصۀ کار این است که قدرت حاکم برای تحمیل قدرت مطلقۀ خود به توده ها از طریق رسانه ها به عنوان ابزار سرکوب در واقع سوء استفاده می کند. در نتیجه باید مکانیسم این سوء استفاده را کشف کنیم، در بررسی زبان و تصویر و قدرت، روانکاوی لکانی نیز در بهترین حالت می تواند یکی از راه ها باشد ولی به هیچ عنوان نمی توانیم کشف این مکانیسم را به زبان و واژگان روانکاوی لکانی منحصر سازیم، مگر به بهای غرق شدن در هذیان تب آلود ادبیات روانکاوی لکانی.

البته موضوع به هیچ عنوان حذف گفتمان روانکاوی و روانشناسی در کار نقد نیست، بلکه کاملا بر عکس. ما اساسا نیازمند هستیم که برای درک عمیق مسائل بین نقد اجتماعی و به ویژه آنجائی که به زبان و انحرافات آن مرتبط می باشد به ذخیرۀ دانش و دست آوردهای علمی و نظری در عرصۀ زبانشناسی و روانشناسی و به ویژه به روانکاوی مراجعه کنیم. چنین موضوعی اساسا اجتناب ناپذیر است. البته به این شرط که بین روانکاوی به عنوان شیوۀ روان درمانی – یا – بازار مکارۀ روانکاوی و دست آورهای آن به ویژه در زمینۀ زبان تفکیک قائل شویم. ولی مطمئنا استفاده از واژگان لکانی و زبان لکان کارساز نخواهد بود (حتی در زبان اصلی)، و در نهایت و در بهترین حالت می تواند به بازی زبانی خاص برای یک عده از ما بهتران تبدیل شودیعنی اتفاقی که گویا در حال حاضر در برخی محافل فارسی زبان در شرف وقوع است و یکی دو تا پیشنماز هم دارد. آخرین نکته ای که  لازم به یادآوری می دانم در مورد پی نوشت حاضر است که  با پی نوشت اصلی متفاوت می باشد

1)این مقاله جزء مجموعه مقالاتی است که تحت عنوان «زبان، تصویر، قدرت» در هفت بخش بخش منتشر می کنیم. مقالاتی که پیش از این منتشر شده اند عبارتند از :

2.1: واقعۀ تارنک : عارضۀ جامعۀ پسیکوتیک

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/285

2.2:ماجرای تارنک زیر سلطۀ تصویر

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/286

2.3:ایدئولوژی امپراتوری جنگ به نام امپراتوری

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/287

2.4:لایحۀ میهن دوستی فرانسه

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/288

2.5:از بن لادن تا محمد مراح : از نماد تا تصویر (در سه بخش)

2)روانکاوی، ایدئولوژی واپسگرا

http://ravideovapassgera.blogfa.com/

از بن لادن تا مراح : از نماد تا تصویر

نوشتۀ : ژان کلود پای – و تولای اومای

دراینجا جامعه شناسان تولای اومای و ژان کلود پای به بررسی دو موضوع می پردازند که مرتبط به عوارض جهان هدایت افکار عمومی در نظام پسا دموکراتیک است. از 11 سپتامبر تا ماجرای محمد مراح(1)، با عبور از نحوۀ عرضۀ جنگ علیه سوریه در رسانه ها، مردم کشورهای غربی اجبارا و بی هیچ حاشیه ای از تردید نسخه ای را که طبقۀ حاکم دربارۀ حوادث مطرح می کند بپذیرند. تصاویر یکی پس از دیگری نمایش داده می شوند، متخصصان یکی پس از دیگری نظریاتشان را مطرح می کنند، مقالات روی هم انباشت می شود، و در نتیجه باید پذیرفت و باور کرد. زیرا قدرت در قابلیت آن برای تحمیل دروغ هائی است که مناسب حال ما به نظر می رسد، مرگ رسانه ای بن لادن و محمد مراح چیزی به جز عملیات نفوذی و نمایش خشونت بار قدرت نیست که در برابر آن تنها باید تسلیم شد و پذیرفت.

شبکۀ ولتر/18 ژوئن 2012

پیش از این منتقدان و مفسران متعددی به ابزارسازی ماجرای محمد مراح اشاره داشته اند. وزیر امور داخلی فرانسه کلود گیآن با نقض قانون جدائی قدرت ها، به عنوان مدیر عملیات جزائی در میدان حادثه حضور به هم رساند. با این وجود، این موضوع از دیدگاه ما در این ماجرا تنها جنبۀ ثانوی دارد. موضوع اصلی در قابلیت قدرت حاکم در نمایش قدرت خود به عنوان تروریسم دولتی نهفته است – و همین امر بی آن که با واکنش عمومی روبرو شود.

چنین نمایشی از قدرت مطلق، ما را بهت زده می سازد. قدرت حاکم خود را مجاز می داند که افرادی را به عنوان تروریست معرفی کند و سپس بی آن که آنها را محاکمه کند به قتل رساند و ما را نیز در فرمانبرداری از «فرامن»(2) محصور داشته و به سکوت وامی دارد.

گفتمان جنگ های امپراتوری، مبارزه علیه تروریسم، و به همین گونه ماجرای محمد مراح را نمی توانیم تنها به حرکت تبلیغاتی ساده تنزل دهیم. با این وجود تزریق اطلاعات دروغین و ایجاد آگاهی تقلبی و مصنوعی موضوع اصلی و عنصر اولیه نیست(3). آنچه در ماجرای محمد مراح، مانند تمام مبارزۀ ضد تروریستی، حائز اهمیت است، تحریف واژگان و تصاویر نیست، بلکه نفی عملکرد زبان است.

بر این اساس واژگان از اشیاء فاصله نمی گیرند و جدا نمی شوند. به همان شکلی که فرد آدمی نیز دیگر به عنوان موجودی که «اهل زبان» است(4) بازشناسی نمی شود و تنها به حاصل «زبان» قدرت حاکم تنزل پیدا می کند، یعنی به مجموعه ای از صفات و نسبتهایی که «زبان غیر – یعنی زبان قدرت حاکم» برای هویت او تعیین کرده است : «تروریست»، «واخورده»، «اصولگرا»…

از شمایل (آیکن) (5) تا تصویر ناب(6)

اگر حملۀ 11 سپتامبر 2001 حرکت آغازین در روند از خودبیگانه زا را تشکیل می دهد، تصویر پردازی تروریسم بی وقفه جایگزین واقعیت عینی شده تا آن را واژگون سازد. طی ماجرای محمد مراح، این روند که شباهت زیادی به ماجرای «دستگیری» بن لادن دارد، وارد مرحلۀ تازه ای می شود، و بی گمان ماجرای تارنک (7)را نیز می توانیم جزئی از انکشافات همین روند تلقی کنیم. با این وجود، ماجرای مراح در مقایسه با ماجرای جنجالی حملۀ 11 سپتامبر در سطح رسانه های همگانی، شامل نوآوری خاصی می شود، که عبارت است از :تبدیل تصویر واقعگرا به تصویر ناب.

ویدئوی برج های مرکز تجارت جهانی با هواپیماهائی که در آنها فرو می روند خصوصیت شمایلی آیکنیک دارد. آن چه به چشم دیده می شود، حاکی از آن چیزهائی است که دیده نمی شود، مرئی حاکی از نامرئی است : جنگ تمدن ها، جنگ خیر علیه شر. این آیکون ها چیزی را نشان می دهد که به قامت صدای صامت، فریاد قربانیان و به ماقبل اعلام نام آنها تعلق دارد. شمایل ها(آیکن ها) به تماشاچیان اجازه می دهد که در فراسوی آنچه می بینند : یعنی درتماشای فروپاشی برجها، آن چه را که نمی بینند بازشناسی کنند : حقیقت غیر قابل رؤیت، چهرۀ بن لادن است. تصویر حامل صدای قربانیانی است که اسلامگرایان را به عنوان مسئول اصلی معرفی می کند. در این جا تصویر به عنوان تنها تولید کنندۀ معنا عرضه شده است.

تصاویر 11 سپتامبر به جایگاه نماد ارتقاء پیدا می کند. متارکه و شکاف بین فاعل ببیننده و زبان کامل نیست. فاعل، بیننده در وجود قطعه قطعه شدۀ خود در خارج از زبان، عنصر مشترکی را در صدای غیر، در نامیدن بن لادن به عنوان همذات شر، حفظ می کند. بن لادن شرّی است که به حالت شخص درآمده. شر دارای تصویر همذاتی است که توسط شمایل (آیکن) شناسائی می شود.

ماجرای مراح، بر عکس، داستان نیست، حتی اسطوره پردازی هم نیست. محمد مراح، هیچکس است(8)، به این معنا که او می تواند هر فرد دیگری باشد. فردی بین افراد دیگر، که چهرۀ هویتی او می تواند مورد استفاده قرار گیرد و برای دستگیری او از پلیس و از نیروی نظامی استفاده می کنند. این واقعه، به دلیل وسعت حضور عناصر نامرئی و حضور قدرتمند قدرت حاکم، ما را دچار بهت زدگی می کند.

همان گونه که در مورد «مرگ بن لادن» از ما خواستند که باور کنیم، نه به شمایل (آیکن) و یا نشان های که نامرئی را بر ما آشکار می سازد، بلکه به تصویری ناب که از هر گونه عنصر فیزیکی تهی شده است. یعنی کاملا بر عکس آن چه در بی دادگاه قذافی یا اعدام مستقیم صدام حسین به وقوع پیوست : ویدئوی کشتاری که به محمد مراح نسبت دادند، یعنی مدرکی که می توانست محکومیت او را ثابت کند، منتشر نشد. در مورد مرگ بن لادن نیز به همین شکل بود. ارتش ایالات متحده اعلام کرد که جسد او را به دریا انداخته اند و هیچ گونه اثری از او بر جا نمانده است. در هر دو مورد تصویر مفهوم پایه (ناب) را به عنوان تصویری که نمی توانیم ببینیم منتشر کردند.

ممنوعیت بیان

شکایت خانوادۀ محمد مراح علیه نیروی ویژۀ پلیس از طریق وکیل دعاوی آنها، به همین گونه شکایت پدر(9) یکی از نظامیان کشته شده در ماه مارس علیه نیکلا سرکوزی و مدیریت سرویس اطلاعاتی (مترجم : مبنی بر این که مانع کشته شدن پسر او نشده اند)، می تواند احتمالا این موضوع را فعال سازد. این گزارش، پیش از این در رسانه ها ناپدید شد. اگر چه خیلی جنجال به پا کرد ولی طول عمر رسانه ای خیلی کوتاهی داشت، و پس از تبدیل شدن آن به ابزار برای قدرت اجرائی، فورا به خاموشی گرایید.

بطور کلی، در رابطه با حضور رسانه ای واقعه، حتی طی بحرانی ترین مراحل، تفسیر اندکی دربارۀ آن نوشته شد، و همین امر توضیح می دهد که چرا چیزی دربارۀ این واقعه نوشته نشده، زیرا تصاویری را که منتشر کردند هیچ چیزی را که قابل تحلیل و بررسی باشد نشان نداده است.

تصاویر عاری از هر گونه موضوعی است تا آزادانه صدای قربانیان کشتار تولوز و مونتوبان را به گوش «هوش» برساند. تمام آنچه که به این وقایع مرتبط می باشد به ما اجازۀ واکنش نمی دهد. هر تلاشی برای خارج شدن از این حالت بهت زدگی در برابر واقعه محکوم شده و مورد سرزنش قرار می گیرد. یکی از دبیران دبیرستان لاوولنه دستور دریافت کرده بود که برای اجرای مأموریتش به عنوان دبیر، حق ندارد دربارۀ رویدادهائی که به شکل گسترده در رسانه ها مطرح شده با شاگردانش حرف بزند. برای او ممنوع کرده بودند که از با سخنرانی هایش پیرامون این رویداد به ساخت و پرداخت دلیل و برهان بپردازد. این دبیر 13 آوریل توسط دفتر آموزش و پرورش در وضعیت منتظر به خدمت درآمد. او موضوع «آیا کشتن محمد مراح کار خوبی بوده است؟ و برای چه کسی؟» را به عنوان موضوع انشاء به شاگردانش پیشنهاد کرده بود. مقامات دفتر آموزش و پرورش اقدام تنبیهی را با زیر علامت سؤال بردن عنوان انشاء توجیه می کنند و می گویند «که عنوان انشاء به شکلی مطرح شده است که فرض کشتن افراد را کار خوبی می داند». و می بینیم که چگونه با جایگزین کردن چنین پاسخی به پرسش مطروحه، خود پرسش را واژگون می سازند. چنین راهکاری برای نفی موضوع نشان می دهد که دربارۀ این موضوع اساسا نباید پرسشی مطرح شود.

در پاسخ به چنین انتقاداتی، خانم دبیر می نویسد : «من به درخواست خود بچه ها پاسخ گفتم. دلیل و برهان نیز کاملا در برنامۀ شاگردان سال سوم است. این کار می بایستی به آنها اجازه دهد تا با فاصله دربارۀ رویدادهای روز فکر کنند و دربارۀ موضوعی که آنها را بهت زده کرده بود، نظریاتشان را بیان کنند. اگر ما آموزگاران اندیشیدن دربارۀ موضوعات را به شاگردانمان نیاموزیم، چه کسانی باید مسئولیت این کار را به عهده بگیرند؟»(10). ابتکار عمل خانم دبیر که مشمول موازین تنبیهی شده بود، مشخصا تلاشی بود برای زیر علامت سؤال بردن تصویر و خارج شدن از قطعیت آن، و در عین حال تلاشی بود برای بهت زدائی از طریق زبان و بیان.

نمایش واقعیت در تلویزیون : تصویر هیچ

طی ساعت ها، تماشاگران می توانستند در مقابل تلویزیون نمایش مستند و واقعی، یعنی واقعه ای که در شرف وقوع بود را ببینند، و فردی که در محاصره به سر می برد، به تدریج از وضعیت مضنون اصلی به قاتل تبدیل شد. حملۀ نیروی ویژۀ پلیس به آپارتمان محمد مراح مستقیما پخش شد. طی 32 ساعت، تماشاچیان شاهد رویدادهائی بودنند که نمی توانست به عنوان موضوعی جدا و مستقل از آنها به عنوان تماشاچی، مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد. زیرا به دلیل بار هیجانی تصاویر و تفاسیر منتشر شده، تماشاگران نمی توانستند با فاصله رویدادها را پی گیری و تحلیل کنند، و در نتیجه کاملا با آن در انطباق هویتی به سر می بردند. به عبارت دیگر فاصله ای بین تماشاچی و صحنۀ نمایش وجود نداشت.

پخش صحنه های واقعی موضوعی را که بتواند مورد تحلیل و بررسی قرار دهد نشان نمی داد. در عین حال با به نمایش گذاشتن تصاویر واقعی در تلویزیون، در واقع وجه نامرئی را آشکار می ساخت : یعنی گناهکار بودن متهم.

فقدان عناصر مادی مشخص که بتوانیم آنها را با چشم از یکدیگر تفکیک کنیم، یعنی فقدان عناصر بصری که از یکدیگر قابل تشخیص باشند، و فقدان گزارشات صریح به ما اجازه نمی داد تا دربارۀ آن چه به ما گفته شده اطمینان حاصل کنیم. داده های صحنۀ نمایش به شکل متقابل یکدیگر را خنثی می کردند، بطوریکه نمی توانستیم برای داوری دربارۀ واقعه به عنصری عینی که قابل تشخیص و بررسی باشد تکیه کنیم.

مجموع تصاویر و تفاسیر که یکدیگر را نفی می کنند، از هیچ ساخته شده است : هیچ نفهمیدن، و هیچ نگفتن. چنین نظمی افراد را وادار به درون نگری می سازد و آنها را الزاما مجبور می کند که خودشان پاسخی برای پرسش هایشان بیابند : قدرت چه می خواهد؟ بی آن که پاسخ این پرسش را مستقیما از خود قدرت درخواست کنند.

«گزارشاتی» که یکدیگر را نفی می کنند

شاهدان عینی گفته اند که قاتل نظامیان فرد تنومند و هیکل داری بوده و زیر چشمش خالکوبی داشته است. شاهدان دیگری او را فردی با چشمان آبی معرفی کرده اند. این علائم و نشانه ها به هیچ عنوان ارتباطی به محمد مراح ندارد. آزادی عملی که قاتل برای ارتکاب به سه فقره جنایت داشته، با اطلاعاتی که در مورد او منتشر شده، مبنی بر این که او تحت نظر بوده است، در تقابل قرار می گیرد. با وجود «نامعلوم بودن محل او»، به طوری که کلود گیان «پس از عبور یک بالگرد» مشخصا می گوید، آپارتمانی که به نام او بوده طی دوسال تحت نظر قرار داشته است(11).

ضرورت تجسسات طولانی و استفاده از بالگرد در عین حال با اظهارات ایو بونه، مدیر اسبق امنیت داخلی در تضاد قرار می گیرد. به باور ایو بونه، مراح احتمالا برای مرکز اطلاعات داخلی خبرچینی می کرده، و مشخصا می گوید که او در اطلاعات داخلی یک رابط داشته است(12).

در حالی که نام محمد مراح برای مقامات افغانستان، پاکستان، ارتش ایالات متحده و نیروهای ناتو در افغانستان ناشناخته است، دادستان پاریس، آقای فرانسوآ مولن، در مورد محمد مراح اعلام کرده بود که او در سال 2010 در افغانستان، و در سال 2011 دو ماه در پاکستان «میعاد گاه القاعد» به سر برده است(13).

گزارشات منتشر شده توسط دادستان پاریس فورا توسط مقامات مربوطۀ خارجی تکذیب شد، که در عین حال پرسش خاصی را برای ما مطرح کرد : چگونه فرد جوانی که با حقوق حداقل بیکاری زندگی می کند، با کدام امکانات مالی، پی در پی، به اسرائیل، اردن، افغانستان و پاکستان سفر کرده است؟

در واکنش به گزارشاتی که در مورد سفرهای فرد مضنون (محمد مراح) مطرح شده بود، برخی از دیدبانان در مورد یک اسلامگرای افراطی که در فهرست ورود ممنوع های ایالات متحده به ثبت رسیده بوده، گمانه زنی هایی کردند(14)، و اعلام داشتند که این فرد وارد اسرائیل شده است(؟). روزنامۀ ایتالیائی «ایل فوگلیو» اعلام کرد که محمد مراح با پوشش سرویس فرانسوی وارد اسرائیل شده است(15).

سناریو در فراسوی هر گونه انسجام : محصور در توقف زبان

نه اینکه تجسسات برخی پرسش ها را به حالت تعلیق در آورده باشند، بلکه اساسا آنها را مطرح نکردند، بنابراین در اینجا می توانیم به طور مشخص یکی از پرسش ها را مطرح کنیم : چرا دستگاه دزدگیر موتورسیکلت دزدیده شده عمل نکرده است؟ در حالی که این دستگاه قابل اطمینان است و سازندۀ آن به مشتریانش اطمینان می دهد که اگر پس از 7 روز موتورسیکلت آنها کشف نشود، مبلغ پرداخته شده را به آنها پس خواهد داد. نتیجه می گیریم که موتورسیکلت روز 6 مارس به سرقت رفته و به گفتۀ تجسسگران، یک فروشندۀ یاماها به پلیس اطلاع داده بوده که پنجشنبه 15 مارس یکی از برادران محمد مراح از او درخواسته بوده که روش از کار انداختن دستگاه دزدگیر را نشان دهد. چنین موضوعی نشان می دهد که دستگاه دزدگیر هنوز از کار نیافتاده بوده است. در نتیجه، پرسشی که در این رابطه می توانیم مطرح کنیم چنین است که : چرا موتورسیکلت ردیابی نشده است؟(16)

بر این اساس سناریویی که برای ما تعریف کرده اند مسئله آمیز است. چرا محمد مراح یا برادرش (این موضوع در گزارشاتی که رسانه ها منتشر کرده اند روشن نیست که آیا خود او به فروشنده مراجعه کرده و یا برادرش) برای کسب اطلاع از چگونگی از کار انداختن دزدگیر، به فروشنده ای مراجعه کرده که او را می شناخته، در حالی که شاهدان کشتار گفته بودند که قاتل از این نوع موتور سیکلت (نوعی از اسکوتور – نسل جدید وسپا) استفاده کرده است. چنین کاری مطمئنا تنها می توانست جلب توجه کند و او را به عنوان فرد مضنون جلوه دهد. حتی اگر ما داستانی را که برایمان تعریف کرده اند بپذیریم، دو پرسش دیگر مطرح خواهد بود. چرا محمد مراح یک هفته پس از سرقت موتورسیکلت به فکر دستگاه دزدگیر می افتد که مدتها پیش می توانست او را ردیابی کند، و چرا فروشنده، با وجود تمام جنجال های خبری پیرامون رویدادهای اخیر، یک هفتۀ بعد با مقامات تماس می گیرد.

داستان چگونگی حملۀ پلیس ویژه به آپارتمان محمد مراح نقطۀ اوج ساخت و پرداخت بی انسجام و حاکی از ورشکستگی [حقیقت نمائی] است. روایت این بخش از رویدادها به شکلی است که خواننده یا شنونده به هیچ یک از عناصر داستانی آن نمی تواند باور کند.

داستان حمله چنین است : محمد مراح از حمام خانه اش بیرون می آید، در دالان دو قدم به سوی سالن پیش می رود، از سالن عبور می کند – راه می رود یا می دود – و سپس از پنجره می پرد و دیوانه وار تیراندازی می کند، دراین لحظه توسط یک تیرانداز ماهر که در خارج از ساختمان کمین کرده برای «دفاع قانونی از خود» به ضرب گلوله او را از پای در می آورد. هیچ گلوله ای در آپارتمان به مراح اصابت نکرده بوده، در حالی که طی این فاصلۀ کوتاه، که احتمالا بیش از 5 تا 10 ثانیه بیشتر طول نکشیده، 15 نفر از نفرات پلیس ویژه در این فضای کوچک 300 گلوله با سلاح اتوماتیک شلیک کرده اند(17).

آپارتمان محمد مراح 38 متر مربع است. چنین فضائی واقعا برای 15 نفر پلیس ویژه که تا به دندان مسلح هستند، بسیار کوچک است(18). تنها یک پلیس در ناحیۀ پا مجروح می شود.

اعلام کرده بودند که هدف آنها کشتن او نیست، و پلیس نیز اعلام کرده بود که از سلاح کشنده استفاده نمی کند. این گزارشات با تصاویری که از آپارتمان محمد مراح و مرگ او منتشر شده در تضاد قرار می گیردتنها کافی خواهد که به آثار اصابت گلوله های کالیبر بزرگ روی در و دیوار نگاه کنیم.

موضوع آشکار : نفی پرسش

پرسش های مطرح شده در رابطه با ماجرای محمد مراح توسط رسانه ها پی گیری نشد. حتی در انترنت در شبکه های آلترناتیو که بیشترین پخش ها را دارند منتشر نشد. تقریبا همه با نبود تمام از هم گسیختگی های داستان واقعه، محمد مراح را به عنوان مجرم در کشتار مونتوبان و تولوز بازشناسی کردند.

طرح پرسش، به عبارتی خاص به این معنا خواهد بود که چیزی کاملا برایمان روشن نیست، و ابهامی وجود دارد. بر عکس، موضوع آشکار به مثابه بیان قدرت مطلق تجلی کرده و نیازی به بررسی وقایع ندارد. به جای برانگیختن تردید، قابلیت رها بودن از هر دلیلی به عنوان حسن نیّت و شفافیت تجلی می کند.

بر این اساس، مناسبات بین متهم و القاعده، مدلول اصلی برای اثبات خصوصیت طبیعی گناهکار بودن او بوده و مشخصا بر اساس اعتراف او به یک روزنامه نگار «فرانسه 24» از طریق یک کابین تلفن عمومی تکیه دارد. در مورد معتبر بودن اطلاعات اطمینان کامل داده شده است، زیرا «منابع نزدیک به تجسسات» «98 درصد اطمینان» (19) داده است که فردی که تماس تلفنی گرفته مشخصا محمد مراح بوده است.

محمد مراح، گویا، در گفتگوی طولانی اش با پلیس به گناهش اعتراف کرده، و هنگام ارتکاب عمل «لذت بی اندازه» برده و آرزویش کشتار بیشتری بوده است (یعنی تأسف خورده است که چرا تعداد بیشتری را به قتل نرسانده است)(20). سرانجام پلیس تصمیم می گیرد او را بکشد، در حالی که ایو بونه و کریستیان پروتو، امکاناتی در اختیار داشتند که می توانستند او را زنده دستگیر کنند. درخواست محمد مراح برای ملاقات با نشریات پذیرفته نمی شود، او تنها می تواند با پلیس مکالمه داشته باشد که در مقام روانشناس نیز عمل می کند.

حتی رنگ کاسک یا موتورسیکلت که در سوء قصدها مورد استفاده قرار گرفته مشکل آفرین است : سفید یا سیاه، این مسئله هنوز به شکل قاطعانه حل نشده و می بایستی که آن را منتفی اعلام می کردند. اهمیتی ندارد، زیرا بنابر این نیست که دلیل و برهانی مطرح گردد. آن چه توجه رسانه ها را جلب کرد، کیفیت قدرتی است که هر بار به موتورسیکلت نسبت می دهند. چنین کیفیتی به شکلی مطرح می گردد که موجب اطمینان خاطر از خشونت واقعه بوده و تقریبا هر گونه مقاومتی را در پذیرش آن ناممکن می سازد.

اطمینان خاطر امّا، حاصل روند شناخت و آمد و رفت (دیالکتیک) بین فاعل شناسنده و موضوع مورد بررسی او نیست، بلکه حاصل نشانه هائی است از طریق کلمه مشخص می شود. اطمینان بی واسطه و یک عنصر داده شده است. به همین گونه، نیروی بسیج شده در حمله به آپارتمان مراح، اثرات گلوله روی در و دیوار و تخریب آپارتمان او تأیید کنندۀ خصلت خشونتبار محمد مراح بوده و مجرم بودن او را به اثبات می رساند. برای چنین ردیابی و نشانه گذاریهائی، تصاویر محمل بسیار مهمی را تشکیل می دهد.

تحت چنین وضعیتی تلاقی دادن نشانه های بازنمائی شده در رسانه ها تنها می تواند ما را از حقیقت، و آشکار ساختن فرد مجرم در کشتارها منحرف سازد.

از تبلیغات تا حاکمیت نگاه

همانند حوادث 11 سپتامبر، ساخت و سامان ماجرای محمد مراح از چیزی که تبلیغات می نامیم فاصله می گیرد. تبلیغات دارای نظم نمایشی بوده و از طریق زبان ساخت و سامان می یابد، و به عنوان گفتمانی قابل بررسی، اشیاء محسوس را در رابطۀ مفصلی با مفاهیم خاصی قرار می دهد. تبلیغات پیش از همه عبارت است از عملیاتی که هدف آن به انحصار درآوردن تولید تصاویر است. بر این اساس، تبلیغات کنترل و مدیریت نمادها را به عهده گرفته و خود را به عنوان ارباب کلمات (ارباب گفتمان) مطرح می سازد.

تبلیغات در انعکاس روی تخیلات، کار سانسور روی اشیاء قابل رؤیت را انجام می دهد تا روی وجه نامرئی تأثیر بگذارد. با این وجود، بر خلاف ماجرای محمد مراح، رابطۀ مفصلی بین بیرون و درون قطع نمی شود. در تبلیغات رویدادها حذف نمی شوند، بلکه پنهان نگهداشته می شوند، ولی در لفافۀ بازی زبانی، شیء از بین نمی رود، بلکه به حضور خود به عنوان واپس زده ادامه می دهد (به عبارت دیگر حضور شی ء به شکل ناخودآگاه در باطن ما تداوم می یابد).

در این جا، بر عکس اشیاء حذف شده اند، واقعیت دستکاری نشده بلکه ضبط شده، و به جای واقعیت، امور غیر واقعی و ناممکن جایگزین شده است. این واقعه ما را مستقیما در نامرئیت، و در درونیت تصویر قرار می دهد. به این معنا که آن چه در معرض دید قرار داده شده، دیده نمی شود. انتشار این واقعه در رسانه ها در واقع چیزی را نشان نمی دهد، بلکه محیط وسیعی را در معرض دید قرار می دهد(21)، و هر گونه محدودیت عینی در رابطه با تصویر ناب (رانش اسکوپیک) را حذف می کند. در این جا دیگر صحنه ای که مرئی و نامرئی را از یکدیگر تفکیک کند وجود ندارد، نمایش کاملا شفاف است. این جا، نماد، آنچه را که با پنهان کردن نشان می دهد، تحریف نمی کند بلکه ملغا می سازد. نماد به نفع «کد» حذف می شود که عهده دار انتقال مفهوم خاصی نیست. بر خلاف نماد، کد آن چه را که هست نشان نمی دهد، کلمه و شیء را در یکدیگر ذوب می کند، و بر این اساس است که باور به مسئولیت محمد مراح در کشتارهای مونتوبان و تولوز را به امری تحمیلی تبدیل می کند.

در نتیجه این موضوع را می توانیم مشخصا به عنوان تهاجم مستقیم علیه فاعل زبان و سخن تعبیر کنیم.

مبارزۀ ضد تروریستی و حوادث گوناگون مرتبط به آن هر گونه مانعی را برای نگاه کردن حذف می کند. از این پس ما دیگر در جامعه حفاظتی، در پیکرۀ اجتماعی که بدن جسمانی را آموزش می دهد و آرزومندی های آن را کنترل می کند نیستیم، (یعنی در شکل اجتماعی نظارت و تنبیه که میشل فوکو مورد بررسی قرار داده است)، بلکه ما در آستانۀ ورود به جامعۀ اسکوپیک (تصویر ناب) هستیم که به جای درک مفاهیم، نگاه را جایگزین کرده است.

از این پس دیگر اشیاء بیرونی نیستند که باید دیده شوند، بلکه محتوای درونی آن تصویری است که باید دیده شود (یعنی وجه نامرئی). … در نتیجه از این پس برای ما امکان پذیر نیست که از نگاه قدرت حاکم فاصله بگیریم و با آن برخورد کنیم.

از پنهان سازی واقعیت تا حذف زبان

تبلیغات اشیاء را تحت سلطۀ خود می گیرند و درک آن را (یا وجه دریافت عمومی آن را) به شکلی که می خواهند سامان دهی می کند. زمینۀ فعالیت تبلیغات نیز واقعیت است. ولی ماجرای محمد مراح، در خارج از زبان و ساحت نمادینه واقع شده، و تنها نگاه را به عنوان رانش اسکوپیک (رانش تصویر ناب مطلق) فرامی خواند.

هیچ رابطه ای بین آن چه را که با چشم می توانیم در تصاویر نمایش داده شده ببینیم و موضوع اصلی که باید ببینیم، یعنی [نیّت جنایتکارانۀ محمد مراح]، وجود ندارد. علائم و نشانه های مازاد اعمال خشونت و تهاجم دولتی، به عنوان مدرک جرم مطرح گردیده، (تهاجم پلیس به محمد مراح را به عنوان مدرک جرم او مطرح می کنند…) و بر این اساس، گناهکاری فرد مضنون و متهم را مبرهن می سازد. در این صورت چنین علائم و نشانه هائی تنها مازاد قدرت حاکم را به نمایش می گذارد.

تحلیل و تفسیرهای مطرح شده نیز چیزی بجز نشانه هائی از زبان نیست ، بی آن که داستان منسجمی را عرضه کند. در واقع کلمات و واقعیت رابطۀ مفصلی با یکدیگر ندارند، و مرئی و نامرئی نیز قابل تشخیص نیست.

آنچه به بیان آمده چیزی بجز تصاویر زبانی نیست و در نتیجه به هیچ وجه به تشکل زنجیرۀ دال (دال و مدلول در زبانشناسی) نمی انجامد، و هیچ فاصله ای را با آن چه به نمایش گذاشته شده برنمی تابد.

به جای محدود ساختن تصویر پردازی مطلق، مفسریان واقعه ما را در وجه تخیلی محصور می سازند. داستان ماجرای مراح هیچ تجانس و انسجامی را رعایت نمی کند و تنها عناصر بهت آور را تقویت می کند. با این حساب، پرواز بالگرد روی ساختمان محل اقامت محمد مراح گوئی برای شناسائی او ضروری بوده، در حالی که او از دو سال پیش در همین آپارتمان اقامت داشته. بیش از 300 گلوله به آپارتمان او شلیک شده، بی آن که هیچ یک از آنها به هدف اصابت نمی کند (مترجم : چنین موردی برای تیراندازان ماهر فرانسوی واقعا هیچ مفهوم دیگری بجز تصویر پردازی و تشدید احساس بهت زدگی نزد افکار عمومی ندارد).

آنچه بازشناسی و به تأیید رسیده با خرد در تضاد قرار می گیرد. تحت چنین شرایطی فرد قادر به تسلط بر محیط اطرافش نیست. مفهوم واقعیت مخدوش شده و فرد تکه تکه می شود. فرد تنها در صورتی می تواند از چنین ریزشی در وجود خودش اجتناب کند که با نگاه رسانه ها در پیوند تنگاتنگ قرار گیرد و به آنها باور کند.

تأثیرات بهت زدگی تداوم می یابد زیرا کلماتی که برای اشیاء ملموس به کار برده شده یکدیگر را نفی می کند. به عنوان مثال، موتورسیکلت و کلاه کاسکت هر دو سفید یا سیاه است، بی آن که اشاره ای به چنین تناقضی بشود. عناصر نامفهومی که در این روند ایجاد می شود در تضاد با زبان و بیان بوده و مانع خروج از بهت زدگی نزد افراد می گردد.

تصاویر واقعیت را تعبیر نمی کند، ولی ما را با عالم درونی خودمان تنها می گذارد. نمایش قدرت که به انجام هر کاری مجاز بوده و هر چه بخواهد می گوید، ما را در مقابل بهت زدگی مان قرار می دهد.

هدف، به شکلی که در جهان تبلیغات رایج است، کسب تأیید همگانی برای هدف مشخصی نیست، بلکه هدف آن است که هر گونه امکان مقاومت در مقابل خواست قدرت مطلق حاکم را نابود کرده و ناکام بگذارد.

از 9/11 (یازده سپتامبر) تا محمد مراح : از اعتقاد تا رانش تکرار

11 سپتامبر یک نوشتار آیکونیک است. این نوشتار واقعیتی را آشکار می سازد که باید دریافت آن را آموخت. سوء قصد به معنای حضور قربانی بوده و اجازه می دهد که صدای قربانی در تصویر مدخلیت داشته باشد. آن چه را که به شکل مادی نمی بینیم در حیطۀ واقعیت تخیلی واقع شده، یعنی همان عنصری که رنه ژیرار خشونت مقدس می نامد. همین خشونت مقدس بود که با عرضۀ چنین معنائی، تهاجم به افغانستان، عراق، لیبی و سوریه و در عین حال حذف حق آزادی تمام ساکنان زمین و حتی شهروندان ایالات متحده را مجاز دانست(22).

و با منع و خنثی سازی هر گونه پرسشی دربارۀ واقعیات عینی، 9/11 به عنوان سر منشأ «نظم نوین جهان» مطرح شد و مفهوم تقدس را در کلیت خود جذب کرد. اگر نمی توانیم دربارۀ آن حرف بزنیم، علت این است که قابل لمس نیست. هر سخنی در مورد آن به عنوان خدشه دار کردن حریم حرمت آستان قدسی آن تلقی خواهد شد. آیکن آنچه را که نمی توانیم ببینیم نشان می دهد : یعنی تشکل ناپذیر را نشان می دهد. نباید به مقایسۀ حقیقتی پرداخت که به حیطۀ اعتقادات تعلق دارد. بر این اساس، حقیقت آن است که در آن چیزی که نمی توانیم ببینیم، نباید تردید کنیم.

از آنجائی که هیچ چیزی در سوء قصد 11 سپتامبر به شکل همگانی با واقعیت برخورد داده نشد، چیزی شبیه به 11 سپتامبر، مشخصا در کشتار موتوبان و تولوز تکرار گردید. آن چه که به شکل نمادینه تبلور نیافته بود، یعنی عنصر واپس زدۀ مطلق(23) – دوباره در واقعیت به مثابه تکرار اجباری رانشی سر بر می آورد. خشونت اولیه ای را که 11 سپتامبر آشکار ساخته بود، یعنی جنگ تمدن ها را به عنوان موضوعی دائمی که نباید به فراموشی سپرده شود مطرح کرد(24). خشونت اولیه باید همواره به شکل دائمی در این جا حضور داشته باشد تا هستی ما را به این منشأ اولیه پیود زده و به حالت ثابت در بیاورد. برای چنین نیّتی، آنچه که در وجه نمادینه مکان تهی ایجاد می کند، آن چه پیوند اجتماعی را از هم گسسته و نابود می کند، نباید واپس زده شود، بلکه باید به شکل دائمی تکرار شود تا جائی که تمام زندگی ما را به مستعمرۀ خود تبدیل سازد.

اگر ماجرای محمد مراح به انکشاف انطباق هویتی با مفهوم جنگ تمدن ها می انجامد، در اینجا یک عنصر دیگر نیز اضافه می شود : بهت زده کردن تماشاگران (پسیکوز). طرح هر پرسشی نه تنها به تابو و به ممنوعیت هائی که به شکل همگانی و اجتماعی تحمیل شده برخورد می کندیعنی نظریۀ توطئه ، بلکه به چشم درونی، و به ممنوعیتی که فرامن تحمیل می کند مواجه می گردد.

در رابطه با ماجرای محمد مراح، ما مستقیما خارج از وادی زبان قرار می گیریم. هر گونه امکان نمادینه سازی در مقابل اختیارات قدرت حاکم محکوم به شکست و نابودی می گردد. شکاف از خود بیگانه سازی که در جنگ خیر علیه شر وجود دارد، دائما به مثابه امر تماشای نمایشی است که دائما تکرار می گردد نابودی خودمان را بازنمائی می کند.

پی نوشت :

1)برای خوانندگانی که از ماجرای محمد مراح بی اطلاع هستند، باید یادآوری کنم که پیش از مقالات زیر را در گاهنامۀ هنر و مبارزه منتشر کرده ام. به آدرسهای زیر مراجعه کنید

_تأملات و مسائلی چند دربارۀ محمد مراح، در جریان حوادث اخیر فرانسه. کشتار در تولوز و مونتوبان. 23 مارس 2012 گاهنامۀ هنر و مبارزه

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/205

_ کورت نیمو. تروریسم در فرانسه : جراحات عملیات رواشناسانۀ سرویس اطلاعاتی و عملیات زیر پرچم دروغین. 23 مارس 2012 گاهنامۀ هنر و مبارزه

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/206

_ آلکس لانتیه. ماجرای محمد مراح : تروریسم، سرویس اطلاعاتی و سیاست پلیس فرانسه در رویاروئی مسلحان هبا متهم به تیراندازی مسلحانه. 24 مارس 2012 گاهنامۀ هنر و مبارزه

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/207

_ژیل مونیه . ماجرای محمد مراح: می خواهند ما را گول بزنند.3 آوریل 2012 گاهنامۀ هنر و مبارزه

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/218

Surmoi2)

فرامن : بهترین تعریفی که می توانیم از فرامن عرضه کنیم فرمولی است که نظریۀ فروید را در این مورد خلاصه می کند : فرامن (در برخی موارد آن را من برتر نیز ترجمه کرده اند) وارث عقدۀ ادیپ است. فرامن در واقع حاصل انطباق هویتی با والدین در مرحلۀ ادیپی می باشد. و نباید از نظر دور داشته باشیم که انطباق هویتی البته با ناخودآگاه والدین صورت می گیرد. عملکرد فرامن به نوعی در خود سانسوری و دیدبانی و داوری خویشتن است. انتظارات فرد از خودش یا کمال مطلوبش به همین علت فرامن را ایده آل من نیز نامیده اند زیرا عملکرد آن نظارت بر الگوی ایده آل است. احساسگناه حاکی از جدیت فرامن و معادل وجدان اخلاقی می باشد.

3) مراجعه شود به کتاب «از گوآنتانامو تا تارنک. سیطرۀ تصویر» نوشتۀ ژان کلود پای. 2011

Jean-Claude Paye, De Guantanamo à Tarnac. L’emprise de l’image, Éditions Yves Michel 2011, pp. 13-14, 26-30, 37-47.

Parlêtre4)

اصطلاح لکان، اسم مرکب تشکیل شده از دو فعال «گفتن» و «بودن» که به شکل تحت الفظی اگر بخواهیم ترجمه کنیم چیزی خواهد شد شبیه «گفتبودن»، که در این جا به شکل اهل زبان ترجمه شده است.

وجود فرد مقدم بر سخن نیست، بلکه بر عکس، به این دلیل که حرف می زند وجود دارد، و چون که«اهل زبان» است و به این معنا که از حالت یگانگی با مادر خارج می شود. «اهل زبان» بودن امکان به منسۀ ظهور رسیدن فرد را ممکن می سازد. سخن (زبان) به یمن عملکرد جدا کننده اش، حرکتی است که فضای منسۀ ظهور رسیدن فرد را فراهم می سازد. چنین عملکردی هم زمان از آمیزش کلمه و شیء، درک و نگاه جلوگیری می کند (منع می کند)، و به جای آن گفتگو، مبادلۀ سخن، رابطه با غیر را ممکن می سازد : یعنی از طریق نظم نمادینه.

Icône5)

شمایل یا به شکلی که در زبان رایانه ای متداول است آیکن، در نشانه شناسی (سموتیک) تصویری را گویند که در رابطۀ مفصلی با مفهوم خاصی باشد. در یونان باستان آیکن اسم نیست، بلکه یکی از اشکال فعل بوده که ترجمان نامرئی در عرصۀ مرئی می باشد؛

Michaela Fiserova, « Image, sujet, pouvoir ». Entretien avec Marie-José Mondzain, Sens public, Revue électronique internationale

l’image idétique6)

تصویرناب یا تصویر مطلق

7)

ماجرای تارنک. زیر سلطۀ تصویر

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/286

ماجرای تارنک : عارضۀ جامعۀ پسیکوتیک

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/285

8)در اودیسۀ هومر، اولیس خودش را به نام [شخص] به سیلکوپ معرفی می کند، پیش از آن که چشم او را کور کند. شخص (پرسون) به زبان فرانسه در عین حال یعنی هیچکس، یعنی مشخصا مخالف شخص معنی می دهد.

[9] « France : le père d’une des victimes de Merah porte plainte contre Sarkozy et Squarcini », rfi.fr, le 8 mai 2012.

[10] « Lavelanet : mise à pied d’un professeur de français du collège Pasteur », Ariegeniews.com.

[11] Morgane Bertrand, « Merah : retour sur une traque sans précédent », Le nouvel observateur.com, le 23 mars 2012.

[12] « Mohamed Merah, au service des services ? », L’Humanité, le 28 mars 2012.

12)«محمد مراح، در خدمت سرویس های اطلاعاتی؟»، روزنامۀ اومانتیه، 28 مارس 2012

[13] « Afghanistan et Pakistan : Pas de traces des voyages de Merah », France Soir avec AFP, le 22 mars 2012.

[14] Mathieu Molard, « USA. La très mystérieuse liste des passagers interdits de vol », Le nouvel observateur.com, le 26 mars 2011.

[15] « Les liens de Mohamed Merah avec les services secrets français (audio 48’’) », extrait du journal de France-Culture du 27 mars 2012 à 18 heures, in Alterinfo.net, le 28 mars 2012.

[16] « Affaire Merah : des questions toujours sans réponse », Montpellier journal, le 27 mars 2012.

[17] « Attaques de Toulouse : la version officielle de la mort de Mohamed Merah est un mensonge », le 27 mars 2012, SOS-crise.over-blog.com.

[18] « Les 38 m² dans lesquels Merah était retranché », Europe1.fr, le 22 mars 2012.

[19] « Merah revendique l’appel à France 24 », LeFigaro.fr avec AFP, le 21 mars 2011.

[20] « Mohamed Merah aurait éprouvé un «plaisir infini» à tuer », LeMonde.fr avec Reuters, le 25/3/2012.

[21] « Marie-José Mondzain : qu’est-ce qu’une image ? », Propos recueillis par Diane Scott, in Regards n°47, Janvier 2008.

[22] Le Patriot Act,

مراجعه شود به مقالۀ «لایحۀ میهن دوستی فرانسه»

http://g-honar-v-mobarze.blogfa.com/post/288

23) Forclos

از اصطلاحات روانکاوی لکانی است. واپس زده به معنای واقعه ای معمولا جراحتبار است که در ناخودآگاه به ثبت می رسد، حفظ می شود و بر حسب اتفاقی خاص می تواند دوباره به سطح خودآگاه بازگشت کند، که به آن می گویند بازگشت واپس زده. البته بازگشت واپس زده هنوز خودآگاهی یافتن نیست. ولی «فورکلو» که من به شکل واپس زدۀ مطلق ترجمه کرده ام، واپس زده از نوع دیگری است : اینبار واقعه در ناخودآگاه به ثبت نمی رسد، و به شکل یک مکان خالی و تهی در نظام نمادینه تبلور پیدا می کند. اینگونه به نظر می رسد که واپس زدۀ مطلق نیز باز گشت می کند، ولی تفاوت آن با واپس زده در این نکته است که تهی و خالی و فاقد محتوا می باشد.

[24] Ce qui a été aboli de l’intérieur revient à l’extérieur écrit Freud à propos du cas Schreber. Quant à Jacques Lacan, il énonce : « ce qui n’est pas symbolisé, donc ce qui n’a pas d’inscription au niveau du système psychique, fait retour au sujet par l’extérieur, par le dehors et dans le réel ».

L’affaire Merah : première partie

De Ben Laden à Merah : de l’icône à l’image

par Jean-Claude Paye, Tülay Umay

Réseau Voltaire | 18 juin 2012

http://www.voltairenet.org/De-Ben-Laden-a-Merah-de-l-icone-a