سرتیتر

ایدئولوژی در نزد مارکس از زندگیِ «کرانمند» تا بازنمودهای «پنداشتی» فرانک فیشباخ – بخش دوُم

نگرش

برگردان : ب . کیوان

بخش دوُم

زبان زندگی واقعی

 

بنابر این، مسئله ای که می تواند مطرح گردد، عبارت از دانستن این نکته است که، هنگامی که مفهوم ایدئولوژی توسط مارکس رواج یافت، او آن را در چارچوب این دریافت از خودآگاه و وجود ایده ای حفظ کرد که توسط خود او در 1844 طرح ریزی شد، یا این که آن را جانشین زیرو رو کردن و حتا وارونه کردن دریافت مورد بحث کرد. با وجود این در ایدئولوژی آلمانی می خوانیم: «بازنمودهایی که افراد انجام می دهند، ایده هایی در باره رابطه های شان با طبیعت، یا در باره رابطه های شان با خودشان یا در باره طبیعت خاص شان هستند. روشن است که در همه این حالت ها، این بازنمودها بیان آگاهانه – واقعی یا پنداشتی – رابطه های شان و فعالیت های واقعی شان، تولیدشان، بازرگانی شان (سازمان دهی)رفتار سیاسی و اجتماعی شان هستند». (15) بنابر این، انسان ها در خودآگاه شان نخست – در عنصر ایده ای (ideel) بازنمود و شناخت – حتا آن [چه] را که در زندگی واقعی شان می گذرد و مضمون این زندگی واقعی را تشکیل می دهد، در بیان می آورند. این مضمون همانا فعالیت واقعی تولید، رابطه هایی هستند که انسان ها با طبیعت یا دنیای عینی به طور کلی، بازرگانی یا رابطه هایی که آن ها را به هم پیوند می دهند، بر قرارمی کنند – و به درستی خود این مضمون واقعی است که در عنصر ایده ای خود آگاه یا شناخت به عنوان مجموعی از نمود ها و ایده ها در بیان آمده است. مارکس روی این خصلت جدایی ناپذیراز مضمون زندگی واقعی و بیان ایده ای آن اصرار ورزیده و تا آن جا پیش می رود که می گوید: «بازنمودها، اندیشه، دادو ستد اندیشگی انسان ها این جا چونان بروزِ (Emanation) مستقیم رفتار مادی شان ، نمودار می شوند» (16). تز مارکس که بنابر آن «تولید ایده ها، نمود ها و شناخت(…) زبان زندگی واقعی است» (17) از آن جا است. به درستی، مسئله عبارت از بیان یک مضمون واقعی زندگی در زبان وجود ایده ای، تکرار این مضمون واقعی به وسیله و به شکل بیان آن در عنصر ایده ایِ باز نمود است.

به علاوه، اگر متن را خوب مرور کنیم، می بینیم که این مجموع بازنمودها و ایده ها، این «زبان زندگی واقعی» در نفس خود بی میانجی با ایدئولوژی به این عنوان همگون نمی شود. در واقع، بیان زندگی واقعی در عنصر ایده ای بازنمود  می تواند خود به خود «واقعی» یا «پنداشتی» باشد. اگر بازنمودها زبان زندگی واقعی، یعنی زبانی باشند که در آن به طور ایده ای زندگی واقعی بیان شده، این امکان را باز می گذارد که این زبان به درستی این مضمون واقعی را بیان کند، یا این که فریفتارانه آن را به نا درستی در بیان آورد. به بیان دیگر، بیان زندگی واقعی در زبان بازنمود می تواند یک بیان درست یا یک بیان خطامند باشد. او موسوم به «ایدئولوژیک»خواهد بود، هنگامی که خطامند است، یعنی هنگامی که بیان موافق یا مناسب مضمون زندگی واقعی نیست. بنابر این، نمودها و ایده هایی که بنابر آن ها مضمون زندگی واقعی در بیان آمده، می توانند با توجه به استفاده کردن از اصطلاح های اسپینوزایی که این جا به طور گویا اصطلاح های مارکس اند- «مناسب»، یا نامناسب و «پنداشتی» باشند. به سخن خاص، درست این جا است، هنگامی که از وجود مسئله بازنمودهای پنداشتی می آغازد، مفهوم ایدئولوژی پدیدار می شود- و نیز این جا است که دشواری ها آغاز می شوند! دست کم در ظاهر…

در واقع، اگر بازنمودهای خودآگاه مانندرشته ای هستند که هم زمان روی می دهدو بنابر آن، در واقعیت، گستردگی مضمون زندگی واقعی افزون شده است، اگر آن ها همان طور که مارکس می گوید«بروز مستقیم» آن هستند، چگونه می تواند فقط بازنمودهای خطامند، نامناسب و پنداشتی وجود داشته باشد؟ به نظر می رسد که این امر نیز ممکن نباشد: بیان وجود ایده ای یک رویداد ناگزیر به رویداد زندگی واقعی مربوط می گردد و ما در نمی یابیم که چگونه و چرا این بیان می تواند نامناسب و خطامند باشد. برای این که نامناسب بودن وجود داشته باشد، لازم است یک برون بود بین مضمون مادی زندگی واقعی و نمود های ایده ای این مضمون فرض کرد. بااین همه، هر آن چه که گفته ایم، و هر آن چه که خود مارکس تا این جا گفته، هر دو علیه یک چنین برون بود، پیش می رود. اگر همان طور که باز مارکس آن را گفته:«خودآگاه (Das Bewusstsein)هرگز نمی تواند، چیزی جز وجود آگاه (Das Bewusste sein) 18 باشد»، چگونه خودآگاه خواهد توانست هر آینه خطامند نسبت به وجود باشد، زیرا او چیزی جز خود وجود البته، چونان وجود ایده ای یا وجود آگاه نیست.  راه حل دیگری جز این راه حل وجود ندارد: اگر به راستی این فرضیدن را بپذیریم که مارکس خود نیز به تندی خلاف گفته خود نگفته است، بنابر این، باید مناسب بودن را به نحو دیگری جز به عنوان سازگاری دو اصطلاح بیرونی یکی با دیگری درک کرد.لازم است که نامناسب بودن به نحو دیگری جز به عنوان مسئله مربوط به ارتباط بین واقعیت و وجود ایده ای درک شود. این چیزی است که نمی خواهد چیزی جز این بگوید: نامناسب بودن بیان ایده ای به «نامناسب بودنِ» نهادی خود زندگی واقعی باز می گردد. تنها بیان ایده ای نامناسب و بنابر این پنداشتی زندگی واقعی که در نفس خود نامناسب است، وجود دارد.و درست این راه حل است که خودمارکس به آن گرایش دارد. به ویژه هنگامی که می نویسد: «اگر بیان آگاهانه شرایط زندگی واقعی افراد پنداشتی است، اگر، در بازنمودهای شان آن ها واقعیت را سرو ته می کنند، این پدیده هنوز یک نتیجه از شکل فعالیت مادی محدود و رابطه های تنگ اجتماعی است که از آن سر چشمه می گیرد» (19). به بیان دیگر، فقط بازنمودهای پنداشتی، نامناسب و بنابر این ایدئولوژیک زندگی واقعی وجود دارد که در نفس خود«محدود»، «تنک» و «دم بریده» است.افراد در صورتی می توانندبازنمود های نامناسب و ایدئولوژیک از واقعیت داشته باشند که در واقعیت در یک زندگی محدود و تنگ به سر برند، یعنی در شرایطی زندگی کنندکه به گسترش،واقعیت بخشیدن و شکوفایی زندگی شان مجال نمی دهند. بنابر این،بازنمودهای ایدئولوژیک بازنمودهای نامناسب با زندگی واقعی در مفهومی که آن ها آن را به طور خطامند یا ناکامل در بیان می آورند، نیستند: بازنمودهای پنداشتی و ایدئولوژیک ، برعکس بازنمودهایی هستند که زندگی واقعی را که در نفس خود ناکامل ، واقعیت نیافته، «محدود» و «تنگ» است، به طور کامل در بیان می آورند، صادقانه بازتاب می دهند، به تمامی آن را بیان می کنند و ناگزیر همراه آن هستند. اگر به راستی درست است که «تولید ایده ها، بازنمودها و خودآگاه (…)زبان زندگی واقعی است» دراین صورت، تولید ایدئولوژی ها، بازنمودهای نامناسب و خودآگاه پنداشتی، زبان زندگی واقعیِ ناتمام ، ناکامل و دم بریده است. (20)

با عزیمت کردن از آن جا می توان دورتر رفت و درک کردکه برای چه ویژگی خاص نمود های پنداشتی یا ایدئولوژیک به «سرو ته کردن واقعیت» مربوط می گردد. نخست این که « سروته کردن واقعیت» چیست؟ این آغازیدن از خودآگاه، همانا در نظر گرفتن وجود ایده ای یا وجود های ایده ای به عنوان نقطه عزیمت است – نقطه عزیمتی که در نفس خود نیازمند دادن استقلال، وجود مستقل به خودآگاه و بازنمودهای آن است- اما برای چه یک زندگی واقعی محدود، تنگ و ناکامل ناگزیر همراه با شکل هایی از خودآگاه است که ویژگی آن عزیمت کردن از ایده ها، آغازیدن از نمودها، بعد تنها رسیدن به زندگی واقعی و به «انسان ها در گوشت و استخوان» است؟ به خاطر این که زندگی تنگ و دم بریده زندگی ای است که وسیله ها و شرایطی در اختیار ندارد که به او امکان دهند با عزیمت کردن از خودش و توسط خودش مشخص شود و گسترش یابد. این زندگی است که توسط خودش و با عزیمت از خودش عمل می کند، این زندگی ای است که به گفته مارکس خود فعال (selbsttätig) نیست. و اگر این زندگی توسط خودش فعال نمی شود، به خاطر این است که همواره توسط چیز دیگری جز خودش، از این قرار توسط شرایط و رویدادها و علت هایی که آن را درک نمی کندیا از آن بی خبر است، فعال، و بنابر این، مشخص شده است. پس افراد، بیخبر از علت هایی که آن ها را به عمل کردن وامی دارند، می توانند تصور کنند که آن ها بر پایه بازنمود هایی که از چیز ها به دست می دهندو هدف هایی که از آنِ آن ها هستند، عمل می کنند، و این ایجاب می کند که آن ها هم زمان تصور کنند که این بازنمودها رده نخست و تعیین کننده اند. وبه علاوه، اگر این افراد درون یک واقعیت اجتماعی زندگی کنندکه درون آن تقسیم کار به قدر کافی پیش رفته است، در مرحله ای که آن جا تقسیم بندی میان کار مادی و کار اندیشگی، میان تولید چیز ها و تولید ایده ها فرمان رواست، در این صورت آن ها به همان اندازه به آسانی تصور خواهند کردکه دنیای واقعی بازنمودها از زندگی مادی ، مستقل از آن ، جداست و او نسبت به آن در وضعیت نخست و تعیین کننده است. با عزیمت کردن از جنبه ای که این تقسیم بندی میان کار مادی و کار اندیشگی فرمان رواست « خودآگاه به درستی می تواند تصور کندکه او چیز دیگری جز خودآگاه پراتیک موجود است و او به راستی چیزی را بدون نمایش دادن چیزی از واقعیت، نشان می دهد». کوتاه سخن «خودآگاه در وضعیت رها شدن از جهان و انتقال یافتن به شکل بندی تئوری «ناب» : یزدان شناسی، فلسفه، اخلاق و غیره است». (21) با این همه، از نظر مارکس، این تقسیم بندی میان کار مادی و کار اندیشگی، در صورتی که تحریف بنیادی زندگی بشری در میان نباشد، یک چیز را نشان می دهد (در این مفهوم که در یک شکل بندی کامل زندگی بشری هر انسان باید بتواند خود را وقف تولید مادی و تولید اندیشگی کند). بنابر این، قابل درک است که تحریف نخستین و بنیادی زندگی واقعی بشری درعنصر وجود ایده ای و در کنار شکل های خودآگاه در بیان می آیدو هسته همه شکل های ایدئولوژی، از این قرار مفهومِ پنداشتی، استقلال و خصلت تعیین کننده ایده ها و بازنمودها نسبت به زندگی واقعی را به وجود می آورد.

و این درست به خاطر این است که مسئله عبارت از توهم بنیادی ایدئولوژیک وهسته همه توهم های ایدئولوژیک است که مارکس حمله های اش را روی این دریافت پنداشتی مستقل و برتری خودآگاه متمرکز می کند. تا نقطه ای که می تواند گاه اساس وارونه کردن ساده رابطه مرزبندی زندگی واقعی و بازنمودهای خودآگاه را به وجود آورد. و ازاین رو، به نظر می رسددر نفس خود «موازی انگاری» میان زندگی واقعی و بیان های ایده ای اش را به بحث می کشد. از این قرار می نویسد: «این خودآگاه نیست که زندگی را بر می انگیزد، بلکه زندگی است که خودآگاه را بر می انگیزد». (22) البته، این تز مشهور را نباید از قضیه ای که بی میانجی مقدم بر آن است، جدا کردکه در آن مارکس تأیید می کندکه «این انسان ها هستندکه ضمن گسترش دادن تولید مادی و رابطه های مادی شان، بنابر این واقعیت که خاص آن ها است، اندیشه شان و فرآورده های اندیشه شان را دگرگون می کنند». (23) دگرگونی واقعیت بشری و دگرگونی اندیشه انسانی دو روند به دقت هم زمان هستند و به طور موازی جریان دارند، دومی که چیز دیگری جز یکمی نیست، البته همان چیز است که به طور ایده ای یا در عنصر وجود ایده ای بیان شده است. امارها از گفتن چیز های کمی تقریبی همواره بهتر است که بگوییم که این زندگی است که خودآگاه را بر می انگیزد یا این که این دگرگونی های واقعیت بشری هستند که دگرگونی های اندیشه بشری را بر می انگیزند؛ این دقیق تر از وارونه کردن آن است. در واقع، گفتن چیز ها بدین ترتیب ، دست کم شایستگی زیادی در امکان دادن به مبارزه کردن مستقیم با اساسی ترین توهم ها ، از جمله دریافت پنداشتی دارد که بنابر آن خودآگاه و گسترش ایده ها نسبت به زندگی واقعی نخستینی، مستقل و بر انگیزنده اندکه با دقت ویژه به دگرگونی واقعیت بشری نگریسته باشد.

وقتی قطعه هایی در نظر گرفته می شودکه در آن ها مارکس زندگی واقعی را در وضعیت مشخص کردن خودآگاه و بازنمودهای اش قرار می دهد، تأیید کردن این نکته شگفتی انگیز است که او فرصت تصدیق کردن و بیادآوردن تز مهم اش را از دست نمی دهد که بنابر آن زندگی واقعی (یا مادی و نیز عملی) و زندگی اندیشگی (یا ایده ای) دو عنصر هستند که به ویژه یکی با دیگری به طور موازی گسترش می یابد. دومی همان چیز است که یکی است، امابه طور ایده ای در بیان آمده. از این رو، در قطعه مشهور دیگر می خوانیم: «وجود اندیشه انقلابی در یک دوره مشخص، نیازمند وجود یک طبقه انقلابی است». (24) زیرا واقعیت و وجود ایده ای هم زمان گسترش می یابند، وجود ایده های انقلابی در عنصر ایده ای بازنمود ناگزیر به معنی وجود یک واقعیت یا یک پراتیک انقلابی در عنصر زندگی مادی و اجتماعی است، هم چنین است، در موردتز مشهور، در میان همه، که بنابر آن «اندیشه های طبقه فرمان روا، در همه دوره ها، اندیشه های فرمان روا هستند». (25) چه چیز می تواند چیزی جز این بگوید: فرمان روایی مادی یک طبقه ناگزیر خود را در دنیای اجتماعی واقعی می نمایاند و ناگزیر فقط می تواند فرمان روایی ایده های این طبقه را در دنیای ایده ای نمودها بنمایاند- و این بنابر چیز ی است که به درستی می توان آن را «موازی انگاری» هر دو جهان نامید- وانگهی، آن چه خود مارکس فرمول بندی می کند روشن تر ممکن نیست: «اندیشه های فرمان روا چیز دیگری جز بیان ایده ای رابطه های مادی فرمان روا نیستند. آن ها رابطه های مادی فرمان روا هستند که به شکل ایده ها درک شده اند». (26) این خودِ رابطه فرمان روایی است که از یک سو، به عنوان فرمان روایی اجتماعی و مادی در پراتیک و از سوی دیگر، اما هم زمان به عنوان فرمان روایی ایده ای در تئوری در بیان می آید.

          دو سرچشمه بازنمودهای پنداشتی

پس مسئله ای که این بار مطرح می گردد، دانستن این نکته است که چگونه مارکس می تواند بگویدکه اندیشه های فرمان روا پنداشتی، نا مناسب اند و بنابر این، آن ها یک ایدئولوژی را تشکیل می دهند، در صورتی که او هم زمان توضیح می دهد که این ایده ها چیز دیگری جز بیان فرمان روایی مادی طبقه، در وجود ایده ای که ایده ها هستند، نیستند. این مسئله از تز خاص مارکسی که بنابر آن ایده های طبقه فرمان روا خود را چونان ایده های عمومی ، به طوری، در ایدئولوژی می نمایاند که از آنِ اوست، جدایی ناپذیر است. طبقه از نظر اجتماعی فرمان روا ناگزیر منافع خاص و ویژه اش را به گونه ای که منافع تمامی جامعه است، می نمایاند. خوانش این قطعه های (27) ایدئولوژی آلمانی اغلب این احساس را بر می انگیزندکه ایدئولوژی، آگاهانه شکل گرفته وتوسط طبقه فرمان روا برای توجیه کردن و تحمیل کردن قدرت و فرمان روایی اش مورد استفاده قرا گرفته است: اگر وضعیت چنین است، در این صورت دیگر نمی توان ایدئولوژی را به عنوان مجموع ایده های نامناسب و پنداشتی درک کرد که ناگزیر خود را در هر شکل زندگی بشری ناکامل، محدود و دم بریده نشان می دهد. البته، باوجود این، این واقعیت را از یاد می بریم که قطعه مورد بحث متن مارکس از یادآوری سوژه تقسیم کار مورد نظر به عنوان «یکی از نیروهای اساسی تاریخ». (28) آغاز می کند. با درک این نکته که این تقسیم به درستی واقعی از جنبه ای عزیمت می کندکه در آن این تقسیم خود را چونان تقسیم میان کار مادی و کار اندیشگی نشان می دهد. مارکس می گوید: این تقسیم «هم چنین خود را در طبقه فرمان روا می نمایاند». به طوری که در خود طبقه فرمان روا، باید«اندیشمندان این طبقه» را از اندیشمندان عضو های اش که «فعال» اند، متمایز کرد، در این مفهوم که آن ها در روند تولید واقعی که فقط به خاطر گرداندن آن به سودشان است، وارد می شوند. (29) بنابراین، اندیشمندان طبقه فرمان روا، در جامعه معین، افرادبسیار متفاوتی هستند که باید به تولید مادی تعلق داشته باشند: بنابر این اندیشمندان طبقه فرمان روا هم چنین افرادی هستند که بیشتر به مستقل شدن خودآگاه تئوریک و بازنمود های اش گرایش دارند. بنابر این، هیچ ایده مستقل تر، انتزاعی تر، عام تر و فراگیرتر از اندیشه هایی که توسط اندیشمندان طبقه فرمان روا تولید می شود، نخواهد بود. پس مسئله این نیست که این اندیشمندان آگاهانه خواسته باشند یا این که آن ها طرح ارادی و آگاهانه تولید کردن ایده های عام را داشته اندکه به عنوان منافع کلی ویژه طبقه خاص شان وانمود کنند. مسئله این است که آن ها بنابر موقعیت اجتماعی شان ، فاصله مندی بیشینه از تولید واقعی شان، فقط می توانند ایده هایی تولید کنند که مدعی حداکثر کلیت شوند. زیرا موقعیت فرمان روای آن ها نیازمند تقسیم کار و دقیق تر تقسیم کار مادی و اندیشگی، بنابر این، «برای بیان کردن چیز هایی در باره سطح ایده ها» است، همان طور کهمارکس می گوید «این طبقه مجبور شده است به اندیشه های اش شکل کلیت بدهد». (30) اکنون می دانیم که فرمان روایی اجتماعی یک طبقه به ضرورت– «در سطح ایده ها» از راه ایده های فرمان روا در بیان می آید، و نیز اکنون می دانیم که ایده های فرمان روا به ضرورت باید ایده های ساختگی با درجه بالای عمومیت و کلیت باشد. یعنی این که آن ها می توانند ایده های بسیار انتزاعی باشند – و این به خاطر این است که مکان تولیدشان یک مکان بسیار فاصله مند با تولید مادی است.

لازم است که از این امر به این نتیجه برسیم که ایدئولوژی موضوع به طور اجتماعی بهتر تقسیم شده توسط فرمانبران و فرمان روایان است، البته، نه به همان دلیل ها . فرمانبران به طور ایدئولوژیک می اندیشند (یا ایده های پنداشتی تولید می کنند)، به خاطر این که آن ها در شرایط اجتماعی ای زندگی می کنند که به آن ها امکان نمی دهنددر یک زندگی کامل و واقعیت یافته ، به سر برند. (31) یک زندگی واقعی محدود، تنگ و دم بریده ناگزیر همراه با ایده های پنداشتی و نامناسب است. در مورد فرمان روایان باید گفت که آن ها نیز به طور ایدئولوژیک می اندیشند، اما، به دلیل های دیگر، راضی از شرایط زندگی واقعی شان در آن چه که به آن ها اجازه دهد، یک زندگی کامل را رهبری کنند، ناگزیرند ایده های مناسبی بیافرینند. چرا وضعیت این نیست؟ به خاطر این که آن ها جدا از وظیفه های تولید مادی زندگی می کنند، به طوری که آن ها خود به خود نه فقط به باور کردن وجود مستقل خودآگاه و بازنمودهای اش به عنوان وجود جدا و انتزاعی زندگی واقعی، بلکه به تولید کردن خود ایده های ساختگی با درجه بسیار بالای عمومیت و انتزاع بر انگیخته شده اند. ایدئولوژی در هر دو وضعیت به شناخت نامناسب یا پنداشتی، یعنی اندیشه ناتوان گواهی می دهد؛ در نزد فرمانبران، ناتوانی همانا ناتوانی اندیشه بی خبر از علت ها، یعنی اندیشه ای است که ناگزیر همراه با یک زندگی واقعی است که توسط چیز دیگری جز خودش تعین یافته است؛ در نزد فرمان روایان، ناتوانی همانا ناتوانی اندیشه انتزاعی و کلی است که به هیچ شناخت مشخص و معین مجال نمی دهد، امادست کم برای فرمان روایان نمایشگر امتیازی برای آفریدن مفهوم های کلی بسیار مفید برای ماندگاری وضعیت آن ها است.

به درستی ناتوانی فرمان روایان میان همه فرمان روایان وجود دارد این ناتوانی نخست ناتوانی اندیشه شان از این حیث است که آفریننده عمومیت ها و انتزاع هایی است که البته از حیث اجتماهی مفید برای آن ها است. اما آن ها نیز از حیث نظری ناتوان در آفریدن شناخت مناسب از واقعیت اجتماعی هستند. مارکس – در پی اقدام خود در نقد اقتصاد سیاسی نخواسته است- با پیروی از نقد خود «علم» که توسط طبقه فرمان روا بوجود آمد- به چیز دیگری جز این بپردازد که به طور مشخص ناتوانی فرمان روایان را در اندیشه، ناتوانی اندیشه فرمان روایان یعنی ناتوانی آنان در درک کردن واقعیت اقتصادی و رابطه های اجتماعی بنابر علت ها را برای فرمان بران آشکار سازد این کوشش انتقادی مارکس، به درستی یگانه کوششی است که او توانست به عمل آورد، اگر بپذیریم که نه فرمان روایان و نه فرمان بران رها از ایدئولوژی نیستندو وضعیتی خارج از ایدئولوژی که وضعیت «علم» خواهد بود، وجود ندارد: مارکس به دیدگاه علم نمی پردازد، بلکه او تنها این کوشش را به عمل می آورد که در سپهر اجتماعی سرشار از ایدئولوژی شناساندن آن ممکن باشد. از این قرار، کوشش برای شناخت و درک چیز ها بنابر علت های شان – کوششی که او سهم اساسی زندگی اش را به آن اختصاص داد، سهم دیگر به سازمان دادن پراتیک انقلابی پرولتاریا اختصاص داشته است؛ یعنی یگانه پراتیکی که بنابر آن پرولتاریا می تواند شرایط فعالیت را توسط خودش بیافریند که در نفس خود شرایط ایده های مناسب و بنابر این خارج شدن از ایدئولوژی است.

بنابر این، به تزی راه می یابیم که بنابر آن مارکس مفهومی از ایدئولوژی ابداع کرده است که به او امکان می دهد تولید وجود های ایده ای را به عنوان روندی ناگزیر همراهی کننده در نظر گیرد و موازی با تولید مادی شرایط زندگی واقعی جریان یابد. هنگامی که این زندگی در گسترش و امکان های شکوفایی و واقعیت بخشی اش کرانمند و محدود است، آنگاه ناگزیر با ایده ها و بازنمودهای دم بریده و نامناسب همراه می گردد. هنگامی که این زندگی جدا، بریده از شرایط مادی باز تولیدخاص اش است، آنگاه ناگزیر با ایده ها و بازنمودهای انتزاعی و کلی ، یعنی هم چنین نا مناسب همراه می گردد.

از این رو، مفهوم مارکسی ایدئولوژی به پروبلماتیک توهم و هنوز کم تر به دستکاری مربوط نیست، بلکه به پروبلماتیک بیان نامناسب و پنداشتی واقعیت مربوط است که در نفس خود مفهوم حقیقت را به خدمت می گیرد. اگر به درستی حقیقت این باشدکه مسئله عبارت از قطعه ای از فصل کاپیتال در باره «فتیشیسم کالا » است، این با توجه به مقوله های اقتصاد بورژوایی مارا [در این زمینه] تأیید می کند. مارکس می گوید: « این شکل های اندیشه هستند که یک اعتبار اجتماعی و بنابر این، یک عینیت، برای رابطه های تولید این شیوه تولید اجتماعی از حیث تاریخی معین دارند که تولید بازرگانی است». (32) پس، این ها مقوله های حقیقی هستند، زیرا عینیت دارند و با وجود این، آن ها ایدئولوژیک هستند. به یقین، این اندیشیدن که چنین مقوله ها حقیقی اند، اشتباه خواهد بود و این که تنها اقتصاددانان بورژوا از آن ها استفاده می کنند، نادرست است. آن ها به درستی در مقیاسی حقیقی و عینی هستند که چیز دیگری جز بیان روند واقعی تولید بازرگانی در وجود ایده ای نباشند: این روند در هر لحظه آن ها را تأیید می کند و آن ها آن را در وجود ایده ای تأیید می کنند. بدیهی است که آن ها مقوله های ایدئولوژیک باقی می مانند، به خاطر این که این مقوله ها که آن ها را تشکیل می دهند، هم زمان کوشش نقدی ای را بر نمی انگیزند که فقط درک کردن رابطه ضرورت میان روند اجتماعی واقعی وبیان خود این روند در وجود ایده ای را ممکن سازد. آن چه که مسئله عبارت از درک کردن در هر بار است، این است که بنابر کدام علت ها یک روند واقعی نمی تواند به طور ایده ای در چنین بازنمودها و شکل های آگاهی (consience) نمودار نشود. از این رو، مارکس در باره فتیشیسم کالا می نویسد: «ارتباط های اجتماعی که کارهای خصوصی شان را حفظ می کنند، در تولیدکنندگان برای آن چه که آن ها هستند، یعنی نه مانند رابطه های بی میانجی اجتماعی میان روند ها در خود کارشان، بلکه برعکس، مانند رابطه های نا شخصی میان شخص ها و رابطه های اجتماعی میان چیز های نا شخصی، نمودار می شوند». (33) بنابر این ، در یک تولید بازرگانی که تولید را به گوناگونی کارهای خصوصی مجزا از یکدیگر تقسیم می کند، ضروری است که رابطه های اجتماعی شان در تولیدکنندگان به شکل رابطه اجتماعی مبادله پذیر که فرآورده های شان را به عنوان کالاها حفظ می کنند، نمودار شوند: بنابر این، در یک تولید بازرگانی که تولید را به گوناگونی کارهای خصوصی مجزا از یکدیگر تقسیم می کند، ضروری است که رابطه های اجتماعی شان با تولیدکنندگان به شکل رابطه اجتماعی مبادله پذیر که فرآورده های شان را به عنوان کالاها حفظ می کنند نمودار شوند: به درستی، ما این جا با پیدایش یک بازنمود یا یک شکل آگاهی، کوتاه سخن، یک عنصر ایده ای ، هم زمان ضروری و نامناسب یا پنداشتی سروکار داریم – و این به منزله شکل آگاهی از پیش ناگزیر با روند اجتماعی واقعی، و در این صورت با روند تولید بازر گانی همراه است- و هم زمان با آن می بینیم که نقد این بازنمود پنداشتی از دیدگاه بیرونیِ فرض «علم» تحقق نمی یابد، بلکه بر پایه پیدایش این بازنمود و بنابر این بر پایه آشکار کردن و درک علت ها است که نمی توانند این بازنمود پنداشتی را تولید نکنند. و به نظر ما می رسد که به درستی این وظیفه است که مفهوم مارکسی ایدئولوژی را نشان می دهد: وظیفه درک کردن پیدایش ناگزیر بازنمودهای پنداشتی ، تا جایی که این پیدایش در وجود ایده ای ناگزیر با گسترش روندهای معین اجتماعی در واقعیت همراه است- و این به خاطر این که دگرگونی واقعی این روند ها هم زمان رها شدن از وجود های ایده ای پنداشتی و آزاد کردن توان درک کردن را ممکن می سازد.

برگردان : تیرماه  1391

           منبع : نقد ایدئولوژی، مجله شماره 43 آکتوئل مارکس، پاریس، انتشارات puf

 پی نوشت ها:

 

  1. کارل مارکس و فردریک انگلس، ایدئولوژی آلمانی، همان جا، ص 50
  2. همان جا
  3. همان جا
  4. همان جا
  5. همان جا
  6. در قطعه ای نشان داده ایم که این مفهوم هیچ «گسست» نسبت به نقد مذهب آن طور که مارکس توانسته است آن را در 1843 رسم کند، ندارد، بنابراین، خیلی پیش از به کار بردن مفهوم ایدئولوژی، به ویژه هنگامی که می نویسد: «مذهب آگاهی از خویش و احساس خویشتن انسان است که یا هنوز به دست نیاورده، یا اکنون دوباره از دست داده است»، به طوری که مذهب فقط واقعیت یافتن موهوم، یعنی (در زبان ایدئولوژی آلمانی) «پنداشتی» گوهر انسان در مقیاسی است که این گوهر به طور مشخص این جا و اکنون واقعیت نیافته است. (بنگرید به مارکس «مقدمه بر نقد حقوق سیاسی هگلی» مارکس مجموعه اثرها، lll فلسفه، پاریس، گالیمار،»  La pléiade » ، صص 383 – 382 ) . دگر گشت میان 1843 و ایدئولوژی آلمانی مربوط به مفهوم گوهر به جای آن است. مارکس اکنون از شرایط واقعی تحقق یا بر عکس واقعیت نیافتن یک زندگی سخن می گوید. بنابر این، این دیگر یک گوهر تحقق نیافته نیست، بلکه یک زندگی انجام یافته است که ناگزیر با یک شناخت پنداشتی همراه است.
  7. ک . مارکس، ف . انگلس، ایدئولوژی آلمانی همان جا 60
  8. ص ، 51
  9. همان جا
  10. همان جا، ص . 76
  11. همان جا ، ص . 75
  12. همان جا
  13. همان جا صص، 77- 76
  14. همان جا، ص . 76
  15. همان جا
  16. همان جا، ص 77  : تأکید از من است.
  17. به راستی چرا مارکس نتوانسته است ایده ای را حفظ کند که به نظر میرسد این جنبه را که پرولتاریا یگانه طبقه بی بهره از ایدئولوژی خواهد بود، مورد توجه نوازشگرانه قرار می دهد. [از این قرار، پرولتاریا] (چونان «طبقه ای است که دیگر نبایدمنافع طبقه ویژه ای را به رغم طبقه فرمان روا برتر بداند»). می توانیم بگوییم که مارکس مفهوم ایدئولوژی را زمانی ترک کرد که از این تز چشم پوشید (بنگرید به اتین بالیبار، فلسفه مارکس، همان جا ص 54 ). البته، این ایده دفاع پذیر نبود. در واقع، شرایط واقعی هستی پرولتاریا- از این لحاظ که اکنون شرایط زندگی به فرجام نرسیده – نشان می دهند که نمی توان رها از ایدئولوژی، یعنی شناخت پنداشتی از خویشتن و از واقعیت اجتماعی بود،دلیلی که به خاطر آن پرولتاریا بایداز منقلب بودن خویش بیآغازد. «پس انقلاب تنها ناگزیر نشده است، به خاطر این که تنها وسیله سرنگون کردن طبقه فرمان رواست. به این دلیل وسیله است که فقط انقلاب به طبقه ای که طبقه دیگر را سرنگون می کند، امکان می دهد همه گندیدگی سیستم فرتوت را که از آن پس به او می چسبد، بروبد و مستعد پی افکندن جامعه روی پایه های جدید شود». (مارکس – انگلس، ایدئولوژی آلمانی، همان جا، ص 68).
  18. مارکس و انگلس، کاپیتال، ترجمه زیر نظارت ژان پیر لوفور، پاریس، puf ، 1993، کتاب 1 فصل 1 ص 87
  19. همان جا ص 85 . تکیه از من است .