دو شعر از حسن جداری: جواب خصم خونخوار! و من این کشتار و این سرکوب و زندان را نمیخواهم !

من این کشتار و این سرکوب و زندان را نمیخواهم !

از: حسن جداری

چه بیداد و چه آزار است اینجا

چه سرکوب و چه کشتاراست اینجا

چه گلها میشود هر لحظه،پرپر

چه سرها،برسر داراست اینجا

چه استبداد و چه وحشیگریها

چه دژخیمانه، رفتاراست اینجا

چه استثماروچه دزدیٌ و تاراج

بهر سو، دزد بازار است اینجا

یکی، محتاج نان خالی شب

یکی را،زر به خروار است اینجا

حجاب و سنگسار و زن ستیزی

نشانی از شب تا ر است اینجا

زحد، بگذشته آزار و تعدٌی

فشار و ظلم بسیار است اینجا

درون دخمه های سرد زندان

بسا آزاده، احرار است اینجا

چه انسانهای بی باک و دلیری

که در بند و گرفتار است اینجا

حکومت، در کف اوباش و الواط

جهان، بر کام اشرار است اینجا

ستمگر حاکمان، در راس قدرت

حکومت، سخت غدٌار است اینجا

وکیلان و وزیران، جمله کلاش

رذالت، مصدر کار است اینجا

نشسته ، بر سریر حکمرانی

فقیهی، زشت کردار است اینجا

ز شیخ و واعظ و ملای بد کار

عموم خلق، بیزار است اینجا

مصمم، پرتوان، خلق مبارز

علیه دشمن هار است اینجا

زیک سو، لشگر جهل و چپاول

زیک سو، لشگر کار است اینجا

زبونی، سرنگونی،مرگ حتمی

عدو را، آخر کار است اینجا

تلاش و جانفشانی در ره خلق

اگرچه سخت دشوار است اینجا

اگرچه پاسخ هر اعتراضی

شکنجه، حبس، یا دار است اینجا

اگرچه راه رزم انقلابی

رهی جانکاه و خونبار است اینجا

رهائی از ستم، تنها و تنها

ز راه رزم و پیکاراست اینجا

قیام و جنبش و پیکار خونین

جواب خصم خونخوار است اینجا

           بهار 1390

من این کشتار و این سرکوب و زندان را نمیخواهم !

 

حسن جداری

 

 

من این ملک پر از اندوه و حرمان را، نمیخواهم

من این جمعیت زار و پریشان را،نمیخواهم

من این بند اسارت را که دین، بر پای زن بسته است

من این تحقیر و این آزار نسوان را، نمیخواهم

من این زنجیر استبداد را بر پای آزادی

من این کین توزی و بیداد شیخان را، نمیخواهم

به زنجیر ستم ، بسته است ملا، پای آزادی

من این ملای زشت آئین و نادان را ،نمیخواهم

من این شیخ ستمگر را که خون خلق میریزد

من این کشتار و این سرکوب و زندان را ،نمیخواهم

من این اندوه و  رنج توده محروم و زحمتکش

من این رخسار زرد و چشم گریان را، نمیخواهم

زظلم کارفرما، کارگر،بر نان شب محتاج

من این بیرحمی سرمایه داران را ، نمیخواهم

جهانی عاری از بیداد و استثمار، میخواهم

نصیب توده ها، این رنج و حرمان را، نمیخواهم

برای خاطر شعر و سرود و عشق و آزادی

به قتل عاشقان، فتوی و فرمان را نمیخواهم

برای دفع شّردشمنان توده زحمت

رهی، جز انقلاب و قهر و عصیان را نمیخواهم

بدست توده ها،این ملک را آباد باید کرد

من این خاک ملال انگیز و ویران را ،نمیخواهم

 

1 Comment

  1. لاهوتی اول ـ اگر حافظه خطا نکند ـ بسان دری در صدف سینه خلق کرد پرورش یافت و در شعرش را ارزانی توده های درجوی دریاب بی نصیب از در کرد.
    لاهوتی رفت و جایش تا دیرباز دریغ که خالی ماند.
    حسن جداری به احتمال قوی لاهوتی ثانی است که بسان گوهری در قلب خلق آذربایجان تکوین یافته است. خوشا به حال توده ها که اگر نان ندارند، بخورند، در عوض، گوهری درخشان و بی زوال و لایزال دارند!

Comments are closed.