نظری, سرتیتر

کمونیسم در تئوری و پراتیک راه و روش تسویه حساب با سرمایه و سرمایه سالاری فصل دوم – قسمت دوم

 رضا خسروی

کمونیسم در تئوری و پراتیک راه و روش تسویه حساب با سرمایه و سرمایه سالاری فصل دوم – قسمت اول

از کوزه همان برون تراود که دروست

جنگ کریمه، 1854/1855 میلادی، میان قدرتهای بزرگ اروپائی و نیمه اروپائی وقت، انگلیس و فرانسه و امپراتوری عثمانی از سوئی و روسیه تزاری از طرف دیگر، قریب پنج سال بعد از سرکوب پرولتاریای صنعتی در فرانسه، بعد از قتل عام کارگران انقلابی پاریس، قریب پنج سال پس از اختناق این طبقه مترقی و شکست انقلاب اروپا طراحی شد. ناگفته نماند که این « جنگ محدود برای اهداف محدود »! در همان محلی در گرفت که انگلس پیش بینی کرده بود: مادام که قوای آلمان درگیر یک جنگ اروپائی نشده، جنگ فقط می تواند در ترکیه، در دریای سیاه و یا در حوالی دریای جنوب رخ دهد. قسمت اعظم آن باید دریائی باشد. ( جنگ اروپا ).

مقدمات تقسیم ترکیه 

لردیسم و بناپارتیسم، می دانستند که فرمانروائی ترکیه با تضادهای لاینحل اقتصادی، با تنشهای اجتماعی، گرفتاری های قومی و انواع تمایلات جدائی خواهانه در سرزمین پایگاه روبروست، امپراتوری عثمانی پا در هواست. تذکر زیرکانه تزار نیکولا به فرستاده ویژه لردیسم، سر همیلتون، در همین راستا بود « ببینید، ما یک مرد بیمار، سخت بیمار، بر روی دست مان داریم … اگر غفلت کنیم و از دست مان بزمین افتد… »! این تذکر « دوستانه »! نوعی تهدید دیپلماتیک، باندازه کافی گویاست، به مرگ عنقریب سلطان و انقراض محتمل امپراتوری عثمانی اشاره دارد، به لردیسم هشداری می دهد که « اگر غفلت کند »! یعنی با بناپارتیسم برعلیه روسیه کنار بیاید… از ارث محروم خواهد شد. پس دعوا برسر لحاف همین ملای بیمار بود، باب طبع لردیسم و در انطباق با منافع بلند مدت دولت بورژوآزی – اشرافی انگلیس در منطقه. پس بیخود نبود که پیشنهاد تزار با استقبال گرم امپراتوری انگلیس روبرو گشت « قبول فروپاشی فرمانروائی ترک بعنوان احتمال کاملا نزدیک، بجای خود، آیا بهتر نیست که از پیش بفکر مورد آشفتگی هم باشیم… تا به یک جنگ اروپائی منجر نشود، که حتما با فاجعه همراه خواهد بود، اگر ناگهان و پیش از پیدا کردن یک سیستم جایگزین روی دهد – پیام محرمانه »! حق با مارکس بود: سیستم ملاحظه… چیزی غیر از نوعی سیستم موافقت با روسیه نیست. ( اسناد مربوط به تقسیم ترکیه ).

مدارکی هست، مبنی براینکه طرف های اصلی در جنگ کریمه، لردیسم و بناپارتیسم و تزاریسم بودند. مطلوب استراتژیک تزاریسم، فعلا مورد بحث نیست. اما هدف فوری و ظاهری لردیسم و بناپارتیسم، خاصه لردیسم، اصلاح قرار داد اضطراری وین بود که « سنگ بنای برتری روسیه در اروپا را گذاشت »! بقول مارکس: از آنجا که جنگ آن روز برعلیه فرانسه همزمان جنگی برعلیه انقلاب بود… پس در جهت انتقال نفوذ سیاسی از غرب بسمت شرق، از فرانسه بسمت روسیه پیش رفت. گنگره وین… حقانیت قرار داد وین را بدست داد و برتری روسیه در اروپا زاده طبیعی قرار داد وین بود. ( نوعی سیاست عجیب و غریب – در آثار مارکس و انگلس، مجلد یازدهم )

از قرار معلوم، مذاکرات خیلی محرمانه، دعوای شفاهی و کتبی میان سران اروپا برسر « مساله شرق »! بجائی نرسیدند. حتی بازی های دیپلماتیک برای رفع اختلافات نتیجه ندادند… تا اینکه جنگ کریمه براه افتاد و تمام مسائل « پیش پا افتاده »! در سطح ملی و بین المللی را تحت الشعاع قرار داد. پیداست که پیشگوئی انگلس از هوا نیامد، بهمین داده های عینی و تاریخی، کشمکش های « نامرئی »! میان لردیسم و بناپارتیسم و تزاریسم برسر چگونگی تجزیه و تقسیم سرزمین گل و گشاد امپراتوری امپراتوری عثمانی، برای کسب امتیازات ویژه جهت کنترل گذرگاههای دریائی – بازرگانی، سرکردگی در بالکان و آسیای صغیر و خاور نزدیک… اشاره داشت.

گزارشات فرمایشی و خررنگ کن در رسانه های « مستقل »! مدتها پیش از در گیری نظامی شروع شد، برای لاپوشی همین حقایق « بی » مقدار، برای بستن دهان مخالفان، مرعوب کردن کارگران انقلابی و کمونیسم براه افتاد، یعنی کاملا حساب شده بود، هدف معلومی داشت. بنام « آزادی بیان »! دروغ بخورد اهالی می داد، افکار عمومی را بسمت سیاست بیگانه ستیزی بورژوآزی خودی می کشید. داد و قال ارزان جاکشان سرمایه – کارمندان عالی رتبه، هواداران اشرافیت مالی، مالکان معادن، صاحبان صنایع در باره نوعی « جنگ میان آزادی و استبداد »! ماجراجوئی نظامی در مناطق غیر خودی را بسود لردیسم و بناپارتیسم توجیه می کرد.

اروپا در آستانه انقلاب

آرایش وقت نیروهای بین المللی با وزن مخصوص اقتصادی کشورهای ذیربط تناسب نداشت و باید عوض می شد. باین دلیل بود که جغرافیای سیاسی جهان در شرف یک تغییر خشونتبار قرار گرفت. بحران، تجاری و صنعتی، خیلی عمیق تر و گسترده تر از آن بود که محافل رسمی، لردیسم و بناپارتیسم ادعا می کردند، تقریبا تمام کشورهای ریز و درشت اروپا، بری و بحری را فلج کرده بود. بیکاری و فقر و دربدری بیداد می کرد، کمبود مواد غذائی، قحطی شماری از محصولات لازم صنعتی در اکثر کشورها بچشم میخورد، نا آرامی های پی در پی، اعتراضات آشکار توده ای در همه جا دیده دیده می شد…

کارگران منچستر، ضمن مبارزه مستمر برای دریافت ماههای متوالی مزد معوقه، پارلمان خاص خود را بوجود آوردند، برای ایجاد یک صندوق ملی کار جهت تامین حقوق طبقه کارگر در شرایط اضطراری تصمیماتی گرفتند، قانون تصویب کردند. تحرک انقلابی کارگران پاریس کاملا محسوس بود. یونان در آستانه یک جنگ داخلی تمام عیار قرار داشت. در اسپانیا انقلاب دمکراتیک براه افتاد… شرح فرار اشراف و نجبا، خان و خان زاده ها، ثروتمندان قدیمی و نو رسیده اسپانیائی را که مارکس نبافته بود، مرتب در مطبوعات منعکس می شد:  انقلاب در اسپانیا… شروع فرار طبقات دارا و محافظه کار اسپانیائی را باعث شده است، که میخواهند به فرانسه فرار کرده و خود را بجای امنی برسانند. ( اسپانیای انقلابی ).

با این تفاصیل، تردید ندارم که همزمانی جنگ کریمه، این گریز استعماری با برآمد مجدد جنبش کارگری در انگلستان و فرانسه، نا آرامی ها و اعتراضات آشکار توده ای در یک سلسله از کشورهای اروپا، بری و بحری، اصلا تصادفی نبود. مارکس و انگلس حق داشتند. دول در گیر در جنگ کریمه، خودکامه و هم « دمکرات و آزاد »! همگی برسر نوعی « دگرگونی »! اما بدون دخالت خلق ها، دخالت آشکار پرولتاریا، بدون حضور انقلابی طبقه کارگر و کمونیسم، اتفاق نظر داشتند.

دعاوی مکتوب میراث خواران استعمار کهن در این ارتباط، با آن بوی تند لردیسم و بوی گند بناپارتیسم، اصلا قابل اعتماد نیستند. چون نوعی داستان « حماسی »! بسود طبقات ضد انقلابی، بسود ارتجاع حاکم در اروپاست. کاری با رابطه جنگ کریمه با مناسبات اقتصادی و اجتماعی متداول در کشورهای ذیربط ندارد. علت این گریز استعماری، ماجراجوئی نظامی دول سرمایه داری وقت اروپا را ماستمالی میکند. بزعم حضرات، گویا جنگ کریمه هیچ ربطی با اقتصاد بازار، با مکانیسم تولید برای فروش « نه » داشت. مثل اینکه لردهای انگلیسی، ایضا لوئی بناپارت و شرکاء، اصلا بفکر برآوردن الزامات سرمایه های خودی « نه » بودند.

فرق آدم با سرمایه دار

تا ابد که نمی شود جفنگ بافت، دروغ بخورد « نا » واردان داد. فرض میکنیم که همه سرمایه داران، قدیمی و جدید، آدم های « خوب و شریفی باشند »! که خدا می داند. منظورم آدم به مفهوم طبیعی و بیولوژیک کلمه است – یعنی یک ارگانیسم آلی با 48 کروموزوم. ولی این آدم های « خوب و شریف »! در قالب سرمایه دار از یک ویژگی، ویژگی حقوقی و نه طبیعی و بیولوژیک، از حق مالکیت خصوصی بر ابزار کار و بر وسائل تولید اجتماعی برخوردار گشته و در چارچوب مناسبات اقتصادی و اجتماعی معلومی قرار می گیرند. از قضا همین عامل غیر اقتصادی، یعنی حق مالکیت خصوصی بر ابزار کار و بر وسائل تولید اجتماعی است که به سرمایه داران، به این آدم های « خوب و شریف و بشر دوست»! به بورژوآزی « خوشگل و خوش ترکیب »! اجازه میدهد تا نیروی مولد، کارگران « بد گل و بد ترکیب و زمخت »! را بدوشد، در هر دور اقتصادی کلی کار مجانی و « قانونی »! اضافه ارزش بچنگ آورد، سرمایه سازی کند، تا بر تولید نعمات مادی، بر توزیع و مبادله محصولات مصرفی جامعه تسلط داشته باشد… در باره چگونگی بازآفرینی زیست جمعی انسانها حرف آخر را بزند.

از آنجا که تنها مشغله بورژوآزی، بعنوان جفت کار مرده و متراکم، دیروز مثل امروز، استمرار مبادله کار و سرمایه برای دستیابی به کار مجانی نیروی مولد جهت ایجاد اضافه ارزش، استمرار سرمایه سازی در بستر مالکیت خصوصی است، چاره ای جز این ندارد که آسمان و ریسمان را بهم ببافد، حقایق را وارونه کند، جفنگ بخورد اهالی بدهد، یا در شرایط اضطراری بیگانه ستیزی در پیش گیرد، تهدید کند، جنگ براه اندازد، دنیا را به خاک و خون بکشد… تا اقتصاد بازار بگردد، مکانیسم تولید برای فروش پا برجا بماند، تا بازآفرینی و تکرار سرمایه مختل نشود. نیش این عقرب نه از ره کین است…

بگور پدر گروههای طفیلی، طبقات ضد انقلابی و انگل، مالک و ارباب و سرمایه دار، دلال و کارچاق کن و بساز و بفروش، پاپ و مجتهد و خاخام و… سخن برسر چگونگی برآمد جنگ کریمه است. چون این رویداد تاریخی، بزعم میراث خواران استعمار کهن نوعی « جنگ محدود برای اهداف محدود »! نگرش متریالیستی مارکس و انگلس در باره علت تضادهای اقتصاد، انگیزه تنشهای اجتماعی، در باره تکامل قهری جامعه براثر رشد نیروی مولد در بستر مالکیت خصوصی را تائید می کرد. نشان می داد که حق با مارکس بود. جنگ کریمه نمی توانست با پیشرفت نسبی تولید، رونق اقتصاد بازار… خاصه در غرب و جنوب اروپا بی ارتباط باشد و بی ارتباط هم نبود: جنگ به درجه معینی از رشد تولید در شاخه های مختلف بستگی تام دارد… تا بخشی از سرمایه آزاد شده و صرف اهداف جنگی شود. ( بحران صنعتی – بحران تجاری )

پس این جنگ « محدود برای اهداف محدود »! بیشتر یک ماجراجوئی احمقانه برای نقض استقلال خلقها، برای غارت دارائی و اموال ملتها بسود طبقات ضد انقلابی، بسود ارتجاع حاکم در اروپا براه افتاد. نوعی سرقت مسلحانه در کشورهای دور دست بود. حضور مستقیم « متمدن ها »! حضور نظامی الیگارشی بورژوآ – اشرافی انگلیس و رژیم بورژوا – بناپارتیستی فرانسه در آسیای صغیز و بالکان و خاور نزدیک… را دنبال می کرد. اراجیف جاکشان آن روز سرمایه در باره « جنگ میان آزادی و استبداد »! پیشکش هواداران امروز سازمان تروریستی ناتو. هر که نان از عمل خویش خورد.

اسناد و مدارک زیادی هست – از گزارشات رسمی و ضد و نقیض گرفته تا مذاکرات محرمانه دیپلماتیک، انواع کتابهای سفید و آبی و زرد و… مبنی براینکه دول ضد انقلابی و « آزاد »! جنگ کریمه را پس از بروز بحران تجاری و صنعتی در انگلستان و فرانسه و… سازمان دادند تا جلوی یک انفجار جدید در سطح ملی را بگیرند. حکایت از آن داشت که رقابت مسالمت آمیز میان قدرتهای بزرگ در اروپای آن دوران برسر مواد خام و انرژی، برسر مناطق نفوذ، بازار فروش، مذاکرات محرمانه میان نمایندگان ممتاز انگلیس و فرانسه و روسیه تزاری برسر چگونگی تجزیه و تقسیم امپراتوری عثمانی برای کنترل گذرگاههای دریائی و بازرگانی، جهت سرکردگی در آسیای صغیر و بالکان و خاور نزدیک و… با شکست کامل روبرو شده بود.

لردیسم و بناپارتیسم، این پاسداران زیست انگلی مالک و ارباب و سرمایه دار در بستر مالکیت خصوصی، بازیگران بیشرم طرزتلقی مسلط… کارشان این بود که جفنگ ببافند و جفنگ می بافتند، از ترس خیزش انقلابی خلقهای اروپا، نگران برآمد جنبش کارگری و نفوذ کمونیسم در سرزمین پایگاه، حقایق را وارونه کنند و حقایق را وارونه می کردند، دروغ بخورد مردم بدهند و دروغ بخورد مردم می داند. ولی از شما چه پنهان که جنگ کریمه نه بانی بحران صنعتی و تجاری، باعث عدم تحرک اقتصادی، که نتیجه بحران صنعتی و تجاری، نتیجه عدم تحرک اقتصادی در انگلیس و فرانسه و… بود. تا اینکه بحران جاری، صنعتی و تجاری، بالا گرفت و بازآفرینی سرمایه را مختل کرد، جنگ کریمه براه افتاد…

ساده لوحی، اصلا روا نیست. ما که مغر خر نخورده ایم. استعمال قهر ضد انقلابی برای رفع بحران بود. جنگ برای حل و فصل مسائل اقتصادی و اجتماعی بکار گرفته شد. همان ارتجاعی که پنج سال پیشتر با استبداد و خودکامگی کنار آمد، با تزاریسم ساخت تا به مطلوب رسید… ناگهان پی برد که تزار چقدر مستبد است. گویا قلب برده فروشان انگلیسی گرفت، خون بناپارتیستهای کودتا چی بجوش آمد. تا اینکه ارتجاع قهار، با یک بشکن پوست انداخت، با یک اشاره ابرو پرچمدار نوعی « آزادی فرامرزی شد »! کلی مهملات نمایشی و خررنگ کن از این دست.

سلاطین مالی، تجاری و صنعتی – آدم های « خوب و شریف »! اینها بودند که جلوی مبارزه انقلابی خلع ید شدگان در قبال خلع ید کنندگان بومی، جنگ انقلابی برعلیه خودکامگی، برعلیه بازمانده خوانسالاری را گرفتند، بیشرمانه بروی خلقهای خودی شمشیر کشیدند، طبقه مترقی در سرزمین پایگاه را سرکوب کردند، مقاومت پرولتاریای صنعتی فرانسه را درهم کوبیدند، کارگران پاریس را بخاک و خون کشیده… با همدستی آشکار و نهان تزاریسم روس در سالهای 1848/1849 میلادی، انقلابات دمکراتیک در اروپا را خفه کردند. تجربه نشان داده که بورژوآزی، خاصه نوع غربی آن، حقیر تر و آلوده تر از آن است که بتواند دلسوز انسانها در جائی یا در کشوری باشد، نبوده و نیست. توبه این گرگ مرگ است…

تشخیص سیاسی، ارزیابی طبقاتی مارکس و انگلس کاملا درست بود. ضد انقلاب در اروپا به بن بست رسیده بود. ارتجاع حاکم، اتحادیه مالک و ارباب و سرمایه دار، نمی توانست بحران جاری را بر طرف کند. بورژوآزی، فاقد شعور لازم برای حل و فصل مسائل اقتصادی و اجتماعی بود… اروپا در آستانه یک انقلاب قرار داشت. محتاج دگرگونی، تغییرات بنیادی بود، پرولتاریا را می طلبید. شگرد « جنگ محدود برای اهداف محدود »! تاکتیک احتیاطی لردیسم و بناپارتیسم جهت مقابله با انقلابات محتمل در اروپا بود. بقول مارکس، این ابتکار بناپارتیسم با استقبال گرم لردیسم روبرو شد. دول ضد انقلابی و « آزاد »! به رقیب مستبد روسی خود هشدار می دادند که حدود و ثغور جنگ کریمه بداند. تا از انفجار اجتماعی غافل نباشد… چون جنگ برعلیه روسیه تزاری خطراتی هم در بر داشت، می توانست به انقلاب خلقهای اروپا در قبال تزاریسم منجر شود، جنبش کارگری را گسترش داده و نفوذ بیشتر کمونیسم در اروپا را موجب گردد.