سرتیتر

پاره‌گفتارهای عشق


صميمانه تقديم مي كنم به:

«زناني  ديگر»

 و چشمه‌سار عشق‌ام

                                                          الف  –  پگاه

الف. زيبرم

1/5/90

روابط پولي  ـ كالائي در گسترة بت‌واره‌گي كالائي، ضمن تغيير دادن فرديت‌هاي عام انساني ـ اجتماعي و طبيعي انسان، و متحقّق نمودن رؤياها و تصورات وي به واقعيت و بالعكس، و نيز با گسترش بازار مصرف بسيار متنوّع و الوان، به خلق نيازهاي نمادين بمثابه نيازهاي طبيعي انسان مي‌پردازد.

نيازهاي نمادين كه «نيازهاي طبيعي» و «نيازهاي نوعي» آدمي را تحت‌الشّعاع خود قرار داده‌اند نيازهايي اساساً كمّي‌اند و فاقد گسترش عمقي و كيفي مي‌باشند. اين نيازها كه مبتني بر وجود انساني از خود بيگانه و انباشت روزافزون سرمايه و تشديد رقابت انحصارات امپرياليستي‌اند، اشباع‌ناپذيرند و به طور ماهوي متفاوت از نيازهاي انساني و نوعي كه «به لحاظ تاريخي ايجاد شده‌اند» ]ماركس، گروندريسه[ و نيز متفاوت از نيازهاي طبيعي كه «توليد و بازتوليد بيواسطة زندگي‌اند» ]انگلس، منشاء‌خانواده و …[ ضامن رشد مصرف‌گرائي بي‌حدّ و مرز و گاه جنون‌آميز در همة‌ ابعاد مادي: معنوي، فرهنگي، هنري، نظري، ذوقي، و زيبائي شناختي هستند. «با افزايش كميّت اشياء حيطة قدرت‌هاي بيگانه‌اي كه آدمي تحت انقياد آنها قرار دارد گسترش مي‌يابد».1

بدين‌روي،‌تحت حاكميت روابط پولي ـ كالائي سرمايه‌داري، روابط فردي‌ـ اجتماعي انسانها «شكل شبح‌وار رابطة‌اشياء را به خود گرفته است».2 روابطي شيء انگار، محصور در ساختارهاي بوروكراتيك عاري از روابط راستين انساني، كه يكنواختي و ملال‌آوري زندگي را با تهيه و انباشتن كالاهاي مصرفي و تأمين و ارضاي ذوق‌ها و خواهش‌هاي مبتني بر نيازهاي نمادين پُر مي‌سازد؛ روابط شيء‌وارة مكانيكي، انتزاعي، و عمودي كه خلاء ژرف‌ آميخته با عدم آرامش اجتماعي و درون‌‌زاد آدمي، و خوشنودي ناپيوسته و موسمي زندگي را در نهايت خشونت و ارعاب و سركوب تداوم مي‌بخشد. گرچه تحت اين وضعيت افسرنده و كسالت‌بار، روابط ميان انسانها بي‌پرده‌تر (نه بيواسطه‌تر)، گسترده‌تر (نه پيوسته‌تر)،‌ و راحت‌تر شده، امّا همچون نيازهاي نمادين هيچگاه به حدّ مطلوبيت واقعي و طبيعي، و اشباع كيفي نرسيده و روابطي سُست و ناپايدار، بي‌تعهد، بازاري، اٌبژه‌گون و عمدتاً صوري ايجاد شده است كه عملاً نمي‌تواند به طور مؤثّر شاد،‌ پيوسته، شكوفاكننده، تكاملي و رهائي بخش، تنهائي و انزواي ناشي از اتميزه شده آدمي، از خود بيگانگي فردي و نوعي وي، و تقسيم كار اجتماعي موجد انسان پاره‌پاره و «تك ساحتي» ]ماركوزه[ را مرتفع سازد و يا تا حدّي كاهش دهد.

به‌طور كلي، حرص و ولع «داشتن» به صرف تملك كور و ارضاء نيازي وارونه، به مثابه فرافكني و پُر كردن فضاي تهيِ مهرِ راستين انساني به انسان و ارتباط طبيعي ـ‌ انساني با طبيعت و بالعكس، در عين توسعه و بسط بادكنكي زندگي و روابط آدمي، مهار، تغيير و قلب شرايطي است كه در آن «عينيّت يافتگي ذات آدمي چه از لحاظ تئوريك و چه از لحاظ عملي مستلزم انساني كردن حس آدمي و نيز خلق حس انساني مطابق با كلّ غناي آدمي و ثروت طبيعت است».3

سرمايه‌داري براي حفظ حاكميت اين وضعيت و ممانعت از تكوين آگاهي و عصيان توده‌ها به‌ويژه طبقة كارگر و تهيدستان مي‌كوشد با تلفيق سركوب (در تمام اشكال خود، چه عريان و چه نمادين) و كاركردهاي ايدئولوژيك ـ‌ فرهنگي، چنان ذات انسان را در اختيار گرفته و شكل دهد كه «به غايتي در خود تبديل»4 نمايد. بدينسان، در انسان‌گرائي ليبراليستي، بنا بر انگاره‌هاي مسلطِ منطبق با نظام تاريخي ـ‌عيني موجود، با ماهيت قدرت هيرارشيك بورژوائي پدرسالار، روابط جنسيت‌هاي متمايز اجتماعي، در انگاره‌هاي «عمق و سطح»5 نيچه و به برداشت دريدا «لفاف راز و ابهام»6 ، و عدم حقيقت‌پنداري و هيچ‌بودگي زن، و «اصول پذيرندگي و رسوخ‌كنندگي»7 اريك‌فروم با نگرشي ذات‌پندار به انحاي مختلف و تعابير و تفاسير متفاوت اما، همگون در آراء فرويد، لاكان، فوكو و ديگر نظريه‌پردازان حافظ منافع نئوليبراليسم تكرار مي‌گردد و از پي اثبات ارزش‌هاي مردانه،‌ و نيز توتاليتر به نفي استقلال طرف ديگر رابطه مي‌پردازد. بدين‌ طريق، در اساس، روابط سترون ميان انسانها، و كشش طبيعي ـ انساني مخدوش و نابرابر ميان دو جنس، نظام سلطه، استثمار، و استعمار را باز توليد مي‌كند. عشق نيز از اين قاعده مستثني نيست.

عشق، در سيستم سرمايه‌داري فراتر از عشق‌هاي افلاطوني كه با سيستم برده‌داري ملازمه داشت و متفاوت از عشق‌هاي شواليه‌گري و رمانتيك نظام اشرافيت و فئودالي، به شكل «عشق جنسي» ظهور يافت. امّا هيهات! عشق ميان دو فرد كه، همانا وجهي از تجلّي آرمان مشترك انسانهاي دربند و عاصي است،‌ اكنون تحت فشار و استيلاي روابط پولي ـ‌كالائي، در چالش ميان دو گرايش عدم تعهد فردي ـ اجتماعي ليبرالي و رهائي‌بخشي در نوسان است؛ ميان دو گرايش «غايتي در خود» و هستي انساني سنّت‌گريز و نظام‌ستيز در نوسان است. عليرغم اين، سرمايه‌داري جمع اضداد است و عشق كاشفي بزرگ!

طرفين رابطة عاشقانه، در صورت پويائي رابطه، ضمن پيراسته شدن پيوسته از طوق‌هاي مرئي و نامرئي از خود بيگانگي، به سهم خود مي‌توانند شرايطي را كه در آن، جنس به اصطلاح قوي‌تر و فرادست، كانال ورود به اصطلاح جنس ديگر به روابط اجتماعي و تحقق فرديت اوست به چالش بركشانند. عشق پويا و بالنده،‌در صورت نفي مدام و مستمر شيء‌گونگي آدمي، مي‌تواند با شرايطي كه در آن،‌ انسانها به زائدة نظام مصرفي و مناسبات پولي ـ كالائي سرمايه‌داري امپرياليستي تبديل شده‌اند،‌در اُفتاده و عامليّت انساني، اجتماعي، سياسي، و انضمامي و رهائي‌بخش خود را تحقق بخشد.

منابع

1 ـ ماركس، در معناي نيازهاي انساني، دستنوشته‌هاي اقتصادي و فلسفي، 1844

2 ـ ماركس، سرمايه، جلد يكم، ترجمة‌ حسن مرتضوي، نشر آگه، ص 100

3 ـ‌ ماركس، مالكيت خصوصي و كمونيسم، دستنوشته‌هاي … ـ‌1844 ، ص 178

4 ـ ماركس، در معناي نيازهاي انساني، دستنوشته‌ها …، ص 201

5 ـ نيچه، چنين گفت زرتشت، ترجمة داريوش آشوري، نشر آگاه، ص 79. وي در آنجا، مرد را عمق و «ژرف» و زن را سطح و «رويه» تبيين مي‌كند.

6 ـ كيت اَنسل ـ پيرسون، هيچ انگار تمام عيار، ترجمة‌محسن حكيمي، انتشارات خجسته.

7 ـ اريك فروم، انسان براي خويشتن.

1

عشق يكي از ساحت‌هاي حقيقي زندگي در جامعه‌اي است كه سركوبگر فرديت طبيعي و انسانيت اجتماعي آدمي، و بازنماي هستي از خودبيگانة‌اوست.

طرفين رابطة ‌عاشقانه «من» و «ما»ي درون سيستمي را مي‌شكافند و فراتر از جنسيت منفرد و منفصل تعريف شده،‌ضمن بازيافتن خود، درك مي‌كنند كه تحقّق فرديت و هستي انساني ـ‌ طبيعي آدمي با آزادي نوعيِ انسان پيوستگي بنياني دارد.

2

عشق، عينيّتي مستقل از فرد و انسان انضمامي نيست و تحت حاكميت روابط پولي ـ كالائي و مالكيت خصوصي سرمايه‌داري، در ماهيت سيّال خود، در عين گرايش به انحصار، تصاحب و مالكيت، كنشي است وحدت‌گرا، كثير، عصيانگر، سوژه‌انگار، بيواسطه، و رهائي‌بخش.

3

عشق رابطة فردي ـ اجتماعي بيواسطه‌اي است كه در ساحت آن، ديالكتيك «من» و «ما»ي عاشقانه بدون هرگونه پوشش و ميانجي، مستقيم و بيواسطه در فراشدي پويا جريان دارد.

4

حالت و احساس عاشقانه، چه بسا نامتقارن و يك جانبه نيز نمودار مي‌شود. اما در صورت وارستگي و اخلاص، فضائي را در پروسة پراتيك عاشقانه مي‌سازد كه در آن، به جز عشق نمي‌رويد.

5

عشق به گستره و ژرفاي جهان‌بيني عشّاق است. جلوه‌هاي كثير و گوناگون عشق به وجود اجتماعي، منش، ساختارهاي فكري و رواني ـ عاطفي، درك هنري و زيبائي‌شناختي آنها مربوط است.

6

عشق پديده‌اي خودسامان و خودشكوفا نيست. مستلزم حضور و مشاركت خلاّق انسان و طرفين رابطه در شرايطي برابر و آزاد است.

7

عشق در صورت حركت و بالندگي، در پروسة‌ عشق‌ورزي فراتر از درك ديگري، و يافتن و دريافتن خود در فعليّتِ وجودي و هستي اجتماعي طرفين رابطه، انكشاف و پديداري صورت جديدي از هستي عاشقانه و انسانيت اجتماعي است.

8

عشق تاروپود آدمي و كليت او را دگرگون مي‌سازد. و انسان را فراتر از وضع موجود و آنچه هست، بال پرواز مي‌دهد.

9

عشق يك وضعيت است،‌يك تعيّن است، ويژگي و حالتي است كه تخريب مي‌كند و مي‌سازد، ساختارشكن است، در صورت پويايي و بالندگي ساحت پالايش و پروسة شدن است.

10

عشق يك پروسه است، آغازي دارد و مراحل رشد و كمال؛ مسيري ناهموار از سطح به ژرفا است، از عرض به جوهر انسان اجتماعي، از انسان نوعي بيگانه از خود به فراسوي جهان محسوس شيء‌گونه، جهاني كه هر چه پالوده‌تر انساني‌تر است.

11

نيروها و قواي آدمي، ‌احساسات و عواطف، خرد، زبان، چشم، گوش، و خلاصه جسم و تمام هستي انسان امري تاريخي است. زندگي فردي ـ نوعي آدمي نيز با تاريخ پيوسته است و عشق،‌عشق، عشق «محصول تاريخ كنوني انسانهاست» ]ماركس ـ نقل به مضمون[.

12

عشق پديده‌اي تاريخي ـ طبقاتي است. با وجود ويژگيها و خصايص مشترك آن در ميان عشّاق، تمايزات طبقاتي در تكوين، رشد  و تكامل، و رفتار فردي ـ اجتماعي آنها، اساس كنش‌ها و جهان‌بيني‌هاي متفاوت عاشقانه را موجب مي‌گردد.

13

عشق، فراتر از بازنماي واقعيت طبقاتي، و شأن و منزلت اجتماعي آدمي در جامعة‌ سرمايه‌داري، بر آن مبنا، پردازشگر هنرمندانة سيماي آرمان انساني در زيباترين صورت ممكن است.

عشق، خودْ هنر است؛ ادراك هستي آرماني انسان و جهان است.

14

ديالكتيك عشق و بالندگي آن، نه در وحدت محض و يگانگي، انطباق و يكساني، نه در ذوب شدن و فنا گشتن، و نه در كثرت محض، ميسّر نمي‌گردد. عشق پروسه‌اي است كه در آن نوعي درهم‌آميختگي نسبي ميان عشاق، در عين تكثر و تكثير شكل مي‌گيرد. به عبارتي ديگر، عشق در عين رشد فردي و منفصل عشاق، وحدتي است شورانگيز، شاد، و زيبا ميان طرفين رابطه، چنان كه، آنچه از آن ميان مي‌تراود چونان حسي و عاطفه‌اي انساني بر زواياي زندگي فردي و نوعي انسان‌ها، و بر تمام طبيعت و كلّ هستي مي‌گسترد.

15

عشق، ديالكتيك وحدت و كثرت است. وحدتي،‌ رها از جبر يكرنگي، همانندي، و همشكلي، و كثرتي است بسيط  و تاريخ‌ساز.

16

عاشقان در عشق هم گُم نمي‌شوند، هريك خودش را در عشق ديگري و در هستي او مي‌يابد؛ او را نيز در فضاي هستي خودش درك مي‌كند نه در فضائي كه خود مي‌پردازد.

17

هويت عشّاق يكديگر را باز تعريف مي‌كنند و در عين انفصال در پيوند با يكديگر رشد مي‌كنند.

صورت و محتواي عشق از هم جدا نيست. محتواي پويا و سيّال، صورت جديد و هويت جديدي از رابطه را مي‌آفريند. فرديت انتزاعي بورژوائي در ديالكتيك پوياي عاشقانه مضمحل مي‌گردد و رشد آزاد هريك مشروط به رشد آزاد ديگري مي‌گردد.

18

عشق پديده‌اي احساسي، عاطفي، عقلاني، انساني، طبيعي، و اجتماعي است ويژه و خاص ميان طرفين عاشق، كه در جامعة ‌سرمايه‌داري در عين گرايش به سلطه، تمركز، و زيستن مطابق با ارزش‌ها و معيارهاي مقبول سيستم طبقاتي، به درگذشتن از تعاريف و تفاسير مرسوم انسان مي‌گرايد و بنا به طبيعت آنارشي خود به رفع تصاوير مسخ شده و نقش اجتماعي منفعل آدمي متمايل است.

19

ارتباط عشق با تاريخ، جامعه، انسان، طبيعت و تمام موجودات، و با كليت هستي فعّال بوده و ارتباطي ديالكتيكي،‌ تعاملي، بيواسطه، مهربان و عاطفي، عقلايي، انساني،‌ و طبيعي است نه يك جانبه، خشن،‌ بيروح و خشك، با ميانجي، آمرانه و سلطه‌گرايانه.

20

عشق، روح واژه‌ها،‌ فراتر از معاني، زبان زندگي و جوهر پويندگي است.

21

عشق، گفتماني اجتماعي است كه همزمان با پراكسيس‌ عاشقانه ايجاد شده و بر رابطه تأثير متقابل مي‌گذارد.

22

گفتمان عاشقانه، نه صرفاً بازتاب مجرّد و خاصّ رابطه، كه عينيّت هستي اجتماعي سيّال آن است و گفتماني است بيواسطه، مهربان و عاطفي، شورانگيز، عقلايي، انساني، و برانگيزاننده.

23

هم اينك، گفتمان مردسالارِ ناشي از جامعة صنعتي قدرت‌مدار، در قالب كُدهاي دوتائي همچون پيچ و مهره، و نرينه و مادينه، با ماهيتي كاملاً هيرارشيك و سياسي، دربارة‌ عشقِ مبتني بر تمايزات فردي ـ اجتماعيِ جنسيت‌ها نظريه‌پردازي مي‌كند؛ يعني بر مبناي هويت‌هاي ثابت و مطلق جنسي دربارة عشق لفاظي و عبارت‌پردازي مي‌كند. اما عشق راستين و پويا از تعاريف و نام‌گذاري‌هاي موجود، و به عبارتي از گفتمان نمادين مسلّط عاشق و معشوق درگذشته و در رابطه‌اي عيني و انساني، آزاد و برابر بازتعريف مي‌شود.

24

كُد دوتايي عاشق و معشوق، در رابطه‌اي عمودي گفتمان نظام سلطه را باز توليد مي‌كند.

اين گفتمان عاشقانه بورژوايي بر پاية «عشق جنسي» و يا «عشق رؤيايي» براي حفظ و تحكيم اركان طبقاتي جامعه و عدم تكثير عشق راديكال و رهائي‌بخش، با سمت و سوي خاص هويتيابي فردي ـ اجتماعي آدمي در چهارچوب و تنگناي خانوادة‌ مقدس، تئوريزه مي‌گردد.

25

خانواده ضمن تأمين دم افزون‌تر نيازهاي نمادين افراد يكي از اركان بازتوليد روابط اجتماعي ـ طبقاتي و ارزش‌هاي جامعة‌ سرمايه‌داري است كه عشق را در فضاي بستة خود، در چنبرة انحصار قدرت، و فرهنگ مردسالار از آفرينش، خلاقيت، و تكثير بازداشته و آن را به احساس صرف و مجرّدِ عاري از پيوستگي انساني ـ اجتماعي فرو مي‌كاهد، چنانكه سپهر خصوصي در تضادّ با سپهر عمومي با مقاصد اساساً سياسي، استثماري و سركوب‌گرايانه مدفن عشق مي‌گردد.

26

ديالكتيك «من» و «ما»ي عاشقانه، با آنچه كه در ميان «من و ما» در چهارچوب جامعه و خانواده جريان دارد، متفاوت است.

در خانواده رابطة ديالكتيكي «من و ما» بنا بر سلسله مراتب قدرت، پدرسالارانه و عمودي شكل مي‌گيرد كه در آن، لزوماً و جبراً يك طرف رابطه فداي ديگري مي‌گردد. يعني تهي شدن انسان از آنچه كه انساني است. امّا در عشق پويا و بالنده، بي‌پيرايه و فروتن، عصيانگر و مركزگريز، عشاق خود را در فعليّت و هستي راستين يكديگر درمي‌يابند و رابطة ميان آنها مبتني بر برابري، انساني ـ طبيعي، تعامل بدون سلطه، درك متقابل، و نيز لبريز از شكوه و شادي است.

27

عشق براي عشق، بخشي از وجدان ايدئولوژيك طبقة حاكم است كه امري مشترك و انساني ـ اجتماعي را به امري خاصّ بدل مي‌سازد؛ امري كه تابع فرهنگ دادوستد و وجدان بازار كار سرمايه‌داري است.

28

خانواده همانند ساير نهادها و انگاره‌هاي سيستم، كانون توليد و بازتوليد اخلاقياتي است كه رسالتش تخدير شخصيت فردي ـ اجتماعي آدمي و نيز ايجاد انسانهاي جامعه‌پذير مطابق با الگوها و معيارهاي اخلاق ايدئولوژيك و ارزش‌هاي «ابتياع‌پذيري جهاني» سرمايه‌داري امپرياليستي است.

29

اخلاقيات بورژوايي با تمسّك به مذهب و ايده‌آليسم فلسفي، ضمن ارائة ‌احكام جزمي و مطلق براي زندگي، انسانها را در كلّ، و طبقات تهيدست و كارگر را به ويژه در برزخ گناه و تسليم، در گيرودار دو مطلق بايدها و نبايدها اسير وضعيتي مي‌سازد كه جز ناديدن خويشتن طبيعي، انسانيت اجتماعي، و نيازهاي انساني خود حاصلي در پي ندارد.

30

حفظ متافيزيك فلسفي و ايمان به خدا از طريق ادغام آن در مضامين عشق عرفاني، قلب ماهيت سيال رهايي‌بخش عشق به مثابه رابطه‌اي انساني ـ اجتماعي است.

31

تقسيم عشق به مجازي و حقيقي از سوي عرفا، نهادينه كردن خودبيني و خودشيفتگي از طرفي، و از جانب ديگر نهادينه ساختن تسليم و عبوديت در عاشق است. عارف عاشق، خود را عبد، ناتوان و حقيرتر از اُبژه عشق پنداشته و ضمن خود بزرگ‌بيني و تكبّر، خود را برتر از خلق خدا مي‌پندارد. وي با نفي خويشتن در گسترة عميق از خود بيگانگي در قالب عشق وهمي به نفي عشق عيني، طبيعي و به راستي حقيقي انسان به انسان مي‌پردازد. او عشق و انسان واقعي عاشق را عملاً به مسلخ پول و سرمايه مي‌كشاند.

انسان عرفا، انساني غيرواقعي و انتزاعي است كه در عشقي ابتر و مجرّد دست و پاي بيهوده مي‌زند.

32

«همين كه شكل مقدّس از خود بيگانگي انسان آشكار شد، وظيفة بي‌درنگ فلسفه،‌ كه در خدمت تاريخ است، آشكار ساختن از خود بيگانگي در اشكال نامقدس آن است. به اين سان، نقد آسمان به نقد زمين، نقد مذهب به نقد حقوق و نقد الهيات به نقد سياست تبديل مي‌شود.»

و بدين‌سان «نقد مذهب با اين آموزه پايان مي‌گيرد كه براي انسان، والاترين موجود، خود انسان است؛ يعني  با اين حكمِ بي‌قيد و شرط كه تمام اوضاع و احوالي كه در آن انسان خوار مي‌شود، به بندگي كشيده مي‌شود، مطرود و منفور مي‌گردد بايد واژگون شود».2

33

انسان‌گرايي ارتجاعي ذات پندار و ليبرالي بورژوائي، همپيوند با خانواده، مذهب، سياست و دولت با تئوريزه نمودن عشق در «عشق جنسي»، خاستگاه عشق را در ارتباط با نقش تعيّن‌گر تحريكات جنسي و سكس تبيين مي‌كند.

عقلانيت ابزاري رايج با بر نشاندن تئوري انسان‌ستيز غرايز به جاي «سائق جنسي» و تقليل عشق به تمناي اميال و غرايز، و فروكاهش آدمي به اُبژه، عشق را در مناسبات پولي ـ كالائي به بند مي‌كشد.

34

فروكاهش عشق به رابطه‌اي كه مبناي آن اروتيك و جنسي است،‌ محدود كردن عشق به روابطي مقطعي، موسمي، هيجانات كوتاه، زودگذر و ناپايدار و تمايلات آني كه فاقد جنبه‌هاي زيبايي‌شناسانة انساني ـ اجتماعي است، نافي ارتباط جنسي عاشقانه،‌ ايثار، و درك متقابل «بدن»ها در يكي از عريان‌ترين حالات عشق است.

35

«عشق جنسي» چون به لحاظ رابطة هژمونيك ـ نمادين نرينگي و مادينگي، بر مناسبات قدرت و سلسله مراتب اجتماعي مبتني است به سهم خود، مناسبات سلطه و سركوب را در انسان و جامعه نهادينه مي‌سازد.

36

«عشق جنسي» كه اكنون تحت استيلاي امپرياليسم و جهان گستري نئوليبراليسم، با توليد و بازتوليد سرمايه‌داري و چرخة‌مصرف رو به تزايد آن انطباق دارد امري مبادلاتي، تابع فرهنگ سود و زيان، به عشوه‌گري پول و دلربائي كالاهاي مصرفي نمادين،‌هدفي است در خود.

توانگري وسيع انسان در اسارت عشق جنسي به يك بُعد تقليل مي‌يابد و بدينسان، بال‌پرواز عشق برچيده شده و از محتواي انساني‌اش تهي مي‌‌گردد.

37

به ابتذال كشانيدن سكس تحت عنوان «عشق جنسي» و تبديل آن به منشاء كاراكتر و تعيين كنندة كنش‌هاي آدمي، اغواي ذهني و دغدغه‌اي فروكاهندة ‌قواي رواني، و طوقي است بر بدن و شعور انسان كه ضمن تقليل هستي وي به يك بُعد، عملاً افزايش توان از خود بيگانگي و متقابلاً تضعيف قابليت مقاومت و روحية اعتراض اجتماعي اوست.

38

سرمايه‌داري مي‌كوشد «بدن» و «شعور» انسان را كه امري فردي ـ اجتماعي و تاريخي ـ نوعي‌اند، با بيگانه ساختن از خود و زندگي نوعي آدمي، آنها را با برنامه‌ريزي سيستماتيك، منفعل، خاموش، ربات‌گونه، و مطيع سازد.

39

«بدن»‌ها در سيستم سرمايه‌داري طبقاتي‌اند. بخش مهمي از سرماية اجتماعي، براي برنامه‌ريزي و كنترل آنها هزينه مي‌گردد. «بدن»‌ها از دوران كودكي به لحاظ نيروي كار آينده و به مثابه اُبژه‌هاي مصرف‌كننده تحت مراقبت، آموزش و تربيت هستند.

با اين وجود، «بدن»‌ها در شكوفائي ارتباط عاشقانه، با شور و احساسي خاص، در نوعي از درهم‌تنيدگي نمادين عاشقانه، چنان تجلّي مي‌يابند كه در ساية‌شناخت آگاهانه و همبستگي عيني، عليه كنترل و سركوب اجتماعي ـ فرهنگي خود مقاومت مي‌كنند. «بدن»‌ها در اين حالت، در پروسة شدن و ستيز با بيگانگي نه «چيزي‌اند بسيار پيچيده و تو در تو، سرشار از ظرايف متافيزيكي» و براي يكديگر نيز نه «به چيزي محسوس امّا فراسوي حواس، يا به چيزي و اُبژه‌اي اجتماعي مبدّل مي‌شوند».2

در اين فرايند، «بدن»‌ها به سوژه‌هاي فعّال اجتماعي و به انسانيتِ اجتماعي راستين آدمي مي‌گرايند.

40

«و بالاخره زماني فرا رسيد كه در آن، همة چيزهائي كه تا آن زمان از نظر انسانها غيرقابل فروش تلقي مي‌شدند، مورد مبادله و در معرض دادوستد قرار گرفتند و به فروش رسيدند. … اين عصر فساد عمومي است، عصر ابتياع‌پذيري جهاني است و اگر بخواهيم از شيوة بيان اقتصادي استفاده كنيم، عصري است كه در آن همه چيز ـ چه مادي و چه اخلاقي ـ به عنوان ارزش تجاري به بازار آورده مي‌شود تا واقعي‌ترين ارزش آن ارزيابي بشود.»

41

«در اين عصر فساد عمومي»، كليت انسان و هر آنچه براي و در ارتباط با انساني زيستن اوست عرصة تهاجم سرمايه‌داري است. استبداد بيگانه‌ساز نظام پولي ـ كالائي با تسلط بر جسم و روان، و شعور انسان مي‌كوشد كليت ساختارهاي عقلاني، احساسي و عاطفي وي را ماهيت‌زدائي كند. سرمايه‌داري در قالب بسط و ارتقاء متنوعِ نيازهاي نمادين‌و تئوريزه نمودن روان‌شناختي ـ پراگماتيستي آنها به مثابه بخشي از نظام ساماندهي طبقاتي ـ جنسيتي، كنترل اجتماعي، وتداوم فرهنگ مصرفي به طريق انواع فنون ارتباطي و رسانه‌اي، ديداري و شنفتاري، و انواع تريبونها و نهادها به تبليغ و ترويج اخلاقياتي مي‌پردازد كه با نفي هرگونه نافرماني و مخالفت فردي و جمعي،‌شرايط بسته و مطبوع انباشت سرمايه را بديهي، طبيعي، و پايدار بنماياند. «در نتيجه طبقة‌ كارگر ]آحاد مردم ـ نگارنده[ كه تحت اين روابط تكامل مي‌يابد براساس آموزش و پرورش، سنت و عادت، نيازهاي آن شيوة توليد را به عنوان قوانين طبيعي و بديهي به رسميت مي‌شناسد».

42

كاركردهاي زيبائيشناسانة پولي ـ كالائي، ضمن تغيير دادن نيازها و خلق نيازهاي نمادين، و روزآمد ساختن شتابآلوة حسّ زيباشناختي آدمي علاوه بر توليد انبوه كالاهاي مصرفي و فرهنگ‌سازي همزمان، پايداري نظام طبقاتي سرمايه‌داري را حفظ و تداوم مي‌بخشد.

 43

«بورژوازى، هر جا كه به قدرت رسيد… بين آدميان پيوند ديگرى، جز پيوند نفع صرف و «نقدينة» بى‌عاطفه باقى نگذاشت… وى قابليت شخصى انسان را به ارزش مبادله‌اى بدل ساخت… و در يك كلام، بجاى استثمار كه در پرده پندارهاى مذهبى و سياسى پيچيده و مستور بود، استثمار آشكار، خالى از شرم، مستقيم و سنگدلانه‌اى را رايج گردانيد».

سرمايه‌دارى در اين روند با «كار بيگانه شده زندگى نوعى را به وسيله‌اى جهت زندگى فردى تغيير مى‌دهد. در وهله نخست زندگى نوعى و زندگى فردى را بيگانه مى‌سازد و سپس زندگى فردى را در شكل انتزاعى خود به هدف زندگى نوعى، آنهم به همان شكل انتزاعى و بيگانه، تبديل مى‌سازد.»  بنابراين «كار بيگانه شده… وجود نوعى آدمى، چه سرشت و چه زندگي نوعى معنوى او را، به وجودى بيگانه و به ابزارى در خدمت حيات فردى‌اش تبديل مى‌سازد ]و بدين‌سان[ آدمى را از كالبد خود و نيز از طبيعت خارجى و ذات معنوى او يعنى وجود انسانى‌اش بيگانه مى‌سازد» در نتيجه، «اين بيگانگى خود را در اين واقعيت نمايان مى‌سازد كه بعضاً از يك طرف نيازهاى پيچيده و ابزار رفع آنها را توليد مى‌كند و از سوى ديگر نيازهاى حيوانى، كامل، نابهنجار، انتزاعى و بسيار ساده مى‌آفريند يا به عبارتى خويشتن را به گونه‌اى متضاد باز مى‌آفريند ]در اين بيگانگى[ حتى نياز به هواى تازه هم از كارگر دريغ مى‌شود. انسانها به خانه‌هاى غارمانند رجعت مى‌كنند… نور، هوا و غيره ـ ساده‌ترين پاكيزگيهاى حيوانى ـ ديگر نياز آدمى به شمار نمى‌آيند… هيچكدام از حواس او نه تنها در شكل و شمايلى انسانى بلكه حتى در هيئت غيرانسانى هم مجال بروز ندارند… موضوع بر سر آن نيست كه آدمى نيازهاى انسانى ندارد بلكه نيازهاى حيوانى او نيز ديگر وجود ندارد». بنابراين فضاهاى موجود، به واقع باز نمود تضادها و تناقضات سيستم سرمايه‌دارى است كه در آن «آگاهى و آزادى فعاليت» انسان از حيات طبيعى و هستى نوعى وى بيگانه مى‌گردد. در اين فضا، همه چيز و خود انسان نيز به هدفى «در خود» تبديل مى‌شود چنانكه خارج از دايره انباشت سرمايه و پول براى پول، فاقد هويت مى‌باشند.

  44

عشق، به مثابه مفّرى براى رهائى از فضاهاى متراكم بيروح و متضاد غار مانند و زندان‌گونه، كه همچون رابط پولى ـ كالائى سرمايه‌دارى، روابط قدرت، خشونتهاى فردى ـ اجتماعى، فرديت افراطى ليبرالى، افسردگى و اضطراب، و از خود بيگانگى را باز توليد مى‌كنند، در تنگناى ارتباط به صرف ارتباط، و عشق براى عشق، در معرض تهاجم سيستم طبقاتى است تا به يك پديده انسانى ـ رهائى‌بخش مبدّل نگردد.

  45

اگر روابط ميان عشّاق، در كانالهاى سالم اجتماعى جريان يابد، مى‌تواند به يك روند  انسانى ـ اجتماعى تبديل شده و به اعتراض و عصيان عليه نابرابرى فضائى و طبقاتى بينجامد. زيرا «رابطه‌اى است بلاواسطه كه انسان با انسان برقرار مى‌كند چنانكه رابطه انسان با انسان، بلاواسطه بيانگر رابطه انسان با طبيعت يعنى مقصد طبيعى خويش است… بر مبناى خصلت اين رابطه مى‌توان تعيين كرد كه چه اندازه انسان به عنوان موجودى نوعى، به عنوان بشر، خود شده و به درك خويشتن نائل آمده است… ضمناً اين رابطه، حدودى را آشكار مى‌كند كه در آن نياز آدمى به نيازى انسانى تبديل مى‌شود و در نتيجه حدودى مشخص مى‌شود كه در آن هر شخص به عنوان يك انسان، نياز انسانى شخص ديگر مى‌شود. يعنى آنجا كه آدمى در هستى فرديش يك هستى اجتماعى نيز مى‌باشد».

  46

تا زمانى كه «عشق، عشق مى‌آفريند» ]مارگوت بيگل ـ شاملو[ جامعه‌اى را كه در آن پول، پول مى‌آورد به چالش برمى‌كشد. زيرا «پول… بهم ريختگى و وارونه شدن تمام ويژگيهاى انسانى و طبيعى» است. «قدرت الهى پول ريشه در خصلت آن به عنوان سرشت نوعى بيگانه‌ساز آدمى دارد كه با فروش خويش، خويشتن را بيگانه مى‌سازد».

 47

نظريه‌پردازان جوامع طبقاتى، براى مهار تأثيرات اجتماعى و كنترل گستره عشق، ضمن پردازش دراماتيك و سراسر احساسى عشق‌هائى كه در تاريخ و ادبيات نمود يافته و اغلب در اوج عينيّت يافته‌گى، شوريدگى، و عصيان مغلوب سنّت‌ها، مذاهب، ارتجاع و حكومت‌ها گشته‌اند، آنها را از بستر و فراشد تاريخى ـ طبقاتى خود انتزاع كرده و با تنيدن در مضامين تقدّس آلوده فراتاريخى ـ طبقاتى و احساسى ـ تراژيك محض، به قلب ماهيّت سيّال، پويا، هنجارستيز، و انسان‌ساز عشق راستين مى‌پردازند.

  48

سيستم حاكم با تبيين خودخواسته اساطير و تحريف آنها، مى‌كوشد تا فرجامى و عدم وصال عاشقانه را طبيعى، واقعى، عادى و مقدّر بنماياند. كالبدشكافى اساطير بنا به مصالح نظام، در روند گرايشات خردگريز، نيهيليستى و پسامدرن، علاوه بر توجيه سيستم طبقاتى و سركوب اميد توده‌ها به ديگرگونه زيستن، و سياست زدائى آنها، بر نشاندن معلولها به جاى علّتها و مجموعه شرايط انضمامى است كه موجد فاصله ميان انسانها، بيگانگى از خود، استثمار، سركوب و نيز عدم وصال شاد و شورانگيز عاشقانه است.

  49

در سيستم موجود، يكى از كاركردهاى اساطير، ضمن بازپرداخت قهرمانان و عشّاق در قالب فردگرايى ذات‌پندار بورژوايى، همچون افراد تك‌پوى خاص در وضعيت و در روند دگرگونى‌هاى اجتماعى ـ تاريخى، نفى سوژه‌گى فعّال طبقاتى توده‌هاست.

كيش شخصيت، حضور شاخص يك فرد و يك عامل در تمام عرصه‌هاى زندگى فردى ـ اجتماعى و سياسى جامعه، و ناديدن كليت و عوامل بيرونى و درونى در عامليت فراگير خود، يكي از تبعات كاركردى اساطير در عصر كنونى است.

  50

برخى از نظريه‌پردازان محافظه‌كار و نيز ليبرال، عاشقان كهن و اسطوره‌اى را آنطور كه خود مى‌خواهند به تصوير كشيده، آنها را ديوانه و مجنون، بيمار، و مازوخيست مى‌نامند تا بدين شيوه به ظاهر علمى ـ روانشناختى، ميان عاشقان شوريده و ديگران فاصله ايجاد كنند. آنها، عصيانگران عاشق را كه درد و رنج پايدارى و تعهد، و فرا شدن فردى ـ اجتماعى را به جان مى‌پذيرند و در مقابل هنجارها و نظم از خود بيگانه‌ساز بورژوايى مى‌ايستند، روان‌نژند مى‌شمارند. به زعم آنها، اين‌گونه عاشقان، نه الگوى عشق و رهائى، و ديگرسان زيستن انسانى، كه عناصرى مخرّب و قابل ترّحم‌اند، كه مطرود شدن، تيمارستان، غل و زنجير، و فرجام تراژيك، تقدير آنهاست.

  51

در صورت غلبه ارزشها و تشخّصات مبتنى بر مالكيت خصوصى، عشق، به خودبينى ساديستى، بندبازى، خشونت، تظاهر و نيرنگ، مبتلا مي‌گردد و در اسارت انواع سالارى‌ها، به ضدّ خود تبديل مى‌شود.

فرو گذاشتن در عشق ورزيدن متقابل و ارتباط زلال و بى‌غشّ انسانى، به قدر افراط در آنها، مانع پويائى، تحوّل، انبساط ذهن و جسم، و گسترش خوبيها، شادى‌ها، و زيبائى‌هاى رابطه عاشقانه به تمام هستى مى‌گردد.

  52

تعيّن «من»، تحقق هستى رابطه در «من» در «فرديّت من» و در «نياز من»، رابطه‌اى فايده‌انگار، انحصارگراى، و اُبژه‌پندار است. يكى از طرفين رابطه، معشوقى است شىءگونه؛ اُبژه‌اى است كه ارتباط با او، هر چند ناخودآگاه، به راستى، ارتباط با جهان اشياء است.

اين عشق، پوسته‌اى بر فرديّت مفرط بورژوايى، و گاه بر خودشيفتگى است. در اين معنا، عشق نامى است و بهانه‌اى براى «تحقق من» در شيئيّت، التزام و وابستگي ديگران به من، و «تحقق منيّت» من در «دلخواست من» مي‌باشد.

 53

در پرتو عشق به مثابه كنشى متضاد با عوامل بازدارنده رشد فردى و اجتماعى انسان، احساسات، عواطف، خرد عاشقانه، و رفتار عشّاق چنان دگرگون مى‌شود كه پيوستگى طبيعى و درونى ـ اجتماعى انسان بسط و تعميق يافته، به ابعاد شفاف‌تر و نوينى ارتقاء مى‌يابد. اين پيكار هر چه خودآگاه‌تر، رهاننده‌تر و در فراشدى است كه «حواس و خصوصيت‌ها»ى انسان «چه از لحاظ ذهنى و چه از لحاظ عينى» روى به گسستن بندهاى پيدا و پنهان از خود بيگانگى، و روى به انسانى‌تر شدن مى‌نهند. چنانكه انسان، در فرديت انضمامى خود، و در مناسبات اجتماعى نه اُبژه‌اى شىءگونه، سوژه‌اى مى‌گردد كه عاشقانه مى‌زيد و عاشقانه مى‌سازد.

  54

عشق، امر توأمان پراتيكى و نظرى است. عشق پراكسيس است.

 55

عشق در همه اشكال خود پيشرو بوده و بر جهان ضرورت مى‌آشوبد.

  56

عشق، انرژى انقلابى و پتانسيل متعالى «بدن» و «شعور»، و حيات نوعى آدمى است.

  57

عشق راستين، انكار و نفى انقلابى بُت‌هاى ذهنى ـ اجتماعى آدمى است.

  58

در چالش ميان سنّت و تجدّد، جبرهاى اجتماعى و آزادى، از خود بيگانگى طبقاتى ـ بورژوايى و بازگشت به خويشتن طبيعى ـ انسانى، «من» و «ما»ى عاشقانه با گرايش به درگذشتن از مرزهاى محدودكننده شيوه توليد سرمايه‌دارى اساساً امرى سياسى ـ اجتماعى است، و تمامى روابط عاشقانه و عشق‌ها از منظرى كلان انضمامى‌اند و در روندى سالم و پيش رونده، ماهيتاً با روابط پولى و توليد كالائى مردسالار ناسازگارند.

  59

عشق محل صدور و تجلّى آرمانهاى انسانى و اجتماعى است.

  60

عاشقان، تنها از طريق پراكسيس انتقادى، نفى و پيراستن خويش از تمام آنچه كه بازدارنده رشد، تعالى و آزادى انسان است، وارد فضائى مى‌گردند كه در آن، از عشق ميان دو فرد فراتر رفته و با پيوستن به اقيانوس بيكران و پيوسته عشق‌ها، بى‌پرواتر و صافى‌تر از پيش، افق‌هاى جديدترى را به روى خود مى‌گشايند.

  61

عشق شجاعت است؛ فقدان ترس؛ فرياد است نه سكوت؛ اعراض است نه تسليم.

  62

عشق ساختارشكن، پويا و نافى ارزش‌هاى كهنه و ارتجاعى ساحتي است كه در آن آدمى از وضعيت خودباورى بيگانه‌اش درمى‌گذرد. اين عشق، همانا از جمله تجلي‌گاه‌هاي آرمان مشترك انسانهاست.

  63

آزادى هم پيوند با عشق، آرمان مشترك انسانهاست؛ زندگى فردى ـ اجتماعى آدمى بدون محروميّت و سركوبى، بدون حالت تسليم و رضاست؛ رشد و تكامل انسان است بدون آنكه فرديت وى در «ما»، در «جمع» و بالعكس، و در كليت‌هاى نظام‌مند توتاليتر مستهلك گردد.

آزادى عاشقانه و عاشقانه زيستن آزاد، حالتى است، عرصه‌اى است كه در آن قوا و تمام استعدادها و جسم آدمى شكوفا شده، ارتقاء و غناى روحى ـ روانى و فكرى طرفين رابطه ميسّر مى‌گردد؛ كه با آن، آدمى به خودآگاهى دست مى‌تواند يافت و روح سركش و طغيان‌گر وى، در تقابل با انسانگرائى نئوليبراليستى، قراردادهاى اجتماعى بازدارنده، نظم اجتماعى بورژوايى، و سلسله مراتب طبقاتى عمل مى‌كند.

عشق عرصه‌اى است و حالتى، كه در آن، تقابل سلسله مراتبى دو جنس، و فرودستى و انقياد، به همبستگى‌هاى نامشروط، به ايثار و از خودگذشتگى متقابل بدل مى‌شود.

  64

عشق رها و راستين، حالتى، احساس عاطفى خاصّ، به تمامى محبت و ايثار، و تجربه‌اى است انسانى، كه از درون تقابل‌ها و ستيزه‌ها، از درون طپش‌هاى خوش‌الحان قلب و جاذبه‌هاى عميق انسانى، با درد و رنج، با شور و شوق، با اشك و لبخند، به فرازهاى جديدتر و انسان‌ساز مى‌پيوندد.

  65

بنا به تعلّق خاطر زيبا، خلّاق، و آتش‌افروزى كه در عشق نهفته است عاشق در دورى از عشق خود، چه بسا با خاطراتش از او، عميق‌تر، پُرشورتر، و همبسته‌تر از پيش، در پويايى پُرطراوت حسّ حضور نمادين‌اش زندگى كند بى‌آنكه سختى‌هاى فراق از ايمان، اشتياق، و باورش به عشق بكاهند.

  66

عشق پراتيكى و سيّال كه در مراحل رشد و شكوفائى خود، باز آفرينش انسان طبيعى و انسانيت اجتماعى و نوعى آدمى است انسان را با خويشتن خود، انسان را با انسان، انسان را با طبيعت و با تمام هستى پيوند مى‌دهد. اين عشق، همانا يكى از وجوه و اشكال «زايش هستى تجربى» كمونيسم است.

  67

«كمونيسم موضع نفى در نفى و از اين‌رو مرحله واقعى ضرورى براى دوران بعدى پيشرفت تاريخى در فرايند رهائى و نوسازى آدمى است. كمونيسم الگوى ضرورى و اصل پوياى آينده بلافصل است. امّا كمونيسم از اين لحاظ هدف پيشرفت و تكامل انسانى نيست و ساختار جامعه انسانى هدف آن است.» 

منابع

1 ـ ماركس، سرمايه، جلد يكم، ترجمه حسن مرتضوى، انتشارات آگاه

2 ـ ماركس، دستنوشته‌هاى اقتصادى و فلسفى 1844، ترجمه حسن مرتضوى، انتشارات آگه

3 ـ ماركس، گروندريسه، جلد يكم، ترجمه باقر پرهام و احمد تدين، انتشارات آگاه

4 ـ ماركس، فقر فلسفه، انتشارات سازمان چريكهاى فدائى خلق ايران

5 ـ تپلمان اورس، ماهيت دولت در جهان سوم، ترجمه بهروز توانمند، انتشارات آگاه،  1362

6 ـ ماركس، گامى در نقد فلسفه حق هگل، مقدمه، ترجمه مرتضى محيط، انتشارات اختران

7 ـ ماركس و انگلس، مانيفست حزب كمونيست، ترجمه پور هرمزان، انتشارات حزب توده ايران