سرتیتر

عندلیب باغ بی قرار



براي فريبرز رئيس دانا

علي يزداني

اي ناي پر خروش توده ي زحمت

داناي قصه هاي دل انگيز صبح كار

لكنت گرفته شهر

بي بانگ خوشنواي تو انگار

وقتي كه سفره هاي خالي مان شد درفش تو

وقتي كه مزد نسيه ي ما را زدي چو سنگ

بر شيشه هاي تيره ي سرمايه هاي هار

وقتي كه شهر را

پر كردي از چراغ و ديده شد پسِ آن شيشه هاي تار

دانستم اين كه تو را نيز

با  استناد به «قانون»!

در بند مي كنند

اي عندليب باغ رهايي

در انتظار نغمه ي ديگر نشسته ايم

اين باغ

 بي سرود شمايان

ميدانِ بازِ بانگ كلاغ است

در انتظار توست

پشت قفس باغِ بي قرار

http://kanoonmodafean1.blogspot.com/2012/06/blog-post_14.html