گوناگون, سرتیتر

سفر به سیترا

آرمین نیکنام

-شما هیچوقت انکار نکرده‌اید که چپگرا هستید و در فیلم «گام معلق لک لک» که سال ۱۹۹۱ ساختید، خود را سوگواراز دست دادن رویا‌هایتان نشان داده‌اید.امروز اوضاع دنیا را چگونه می‌بیند؟ هنوز مأیوس‌اید یا اینکه به تغییر امیدوارید؟

-شما پاسخ مرا می‌دانید!

-با این حال ممنون می‌شوم اگر از دهان خودتان بشنوم.

-در زمانه غمناکی به‌سر می‌بریم که چندان مجال امیدواری به آدم نمی‌دهد.معلوم است که حیرانم و گاهی فکر می‌کنم به سال‌های سپری شده، هنگامی که به تغییر باور داشتیم. آن وقت‌ها آسمان در دسترس بود، اما دستمان نرسید ستاره‌ها را بچینیم و بخت از کف‌مان رفت. البته این حرف‌ها به این معنی نیست که خود را در نومیدی غوطه‌ور کنیم.باید با دید انتقادی به وضع حاضر نگاه کنیم. شاید نسل آتی هشیار‌تر باشد و دنیای بهتری بسازد. ما رؤیا‌هایمان را نباید از دست بدهیم. هرگز! مارچلو ماسترویانی در فیلم «گام معلق لک لک» می‌گوید که فرقی نمی‌کند با کدام کلید در را بگشاییم، همیشه امکان یک رؤیای مشترک هست. فکر می‌کنم بهتر است با این همین جمله گفت‌وگو را تمام کنیم.

(برگرفته از مصاحبه ای با تئودوروس آنجلوپولوس، فیلمساز فقید یونانی)

صفرم) یونان که در جنگ جهانی مورد تجاوز نیروهای فاشیست، نازیست و فالانژیست قرار گرفته بود؛ پس از پایان جنگ جهانی؛ درگیر جنگ داخلی می شود. آنچه از جنگ داخلی برخاست؛ به حاشیه رفتن چپگرایان؛ ممنوع شدن فعالیت های کمونیست ها و غیر قانونی اعلام شدن احزاب چپ بود. به دنبال این شرایط بسیاری از فعالان چپ به اقصی نقاط مایملک شوروی تبعید شدند. این سرکوب ضد چپگرایانه، با روی کار آمدن حکومت دست نشانده ی آمریکا-معروف به حکومت سرهنگ ها-ادامه یافت. با سقوط رژیم میلیتار، در سال ۱۹۷۴و بازگشتن نخست وزیر اسبق، کارامانلیس از تبعید در پاریس؛ فعالیت های احزاب سیاسی اندکی آزادتر شد و آندراس پاپاندرئوس، حزب سوسیالیست را دوباره در این کشور بنیان نهاد.

اول) در اثر، شاهد دو شخص به نام «اسپیروس» هستیم. «اسپیروس» اول نوه ی خردسالِ پیرمردی به همین نام است. پیرمردی که از قضا پروتاگونیستِ داستان نیز هست. پیرمرد؛ کمونیستی است که پس از سپری کردن ۳۲سال تبعید در شوروی، به یونان؛ بازگشته است. هر دو اسپیروس، طغیان گر هستند. اسپیروس پیر، که سالهای جوانی اش را به نبرد با نظم موجود گذرانده است و اسپیروس خردسال که در آغاز فیلم، با سربه سر یک سرباز گذاشتن، خود را در مقابل نظم نوین قرار می دهد. اسپیروس پیر، فرزندی به نام آلکساندروس دارد. آلکساندروس کارگردانیست که تصمیم به بازسازی سینمایی زندگی پدر گرفته است.

دوم) اسپیروس، نماد آرمانهای از دست رفته است. با گذشته ای به تمام معنا تراوماتیک. پشت سر اسپیروس، همان ستاره های نچیده ای قرار دارند که آنجلوپولوس در مصاحبه ی خود به آنها اشاره کرده است. اسپیروس که با رفقای دوران قدیم خود به زبانی خاص و به تعبیر بودلر «آوای فاخته» صحبت می کند؛ حالا تنها شده است و از میان همه ی یارانش تنهای یکی برایش مانده اند. حتی وقتی با او مواجه می شود و ترانه ی «چهل سیب سرخ» (۱) را می خواند؛ بدون هیچ گونه یادی از آنچه گذشته است؛ تنها به رقص می پردازد تا سویه ی دیگر از همان بیگانگی برخاسته از تبعید را به نمایش بگذارد. بیگانگی ای تا به آنجا که پسرش از دیدن ویولن در دستان وی به شگفت می آید. بیگانگی با آرمانهایی که روزگاری برای آنها می جنگیده است. اسپیروس به تعبیر بودلر؛ «همان پیکر بر دار آویخته ایست که مرغان وحشی بر او تاخته اند و اعضایش را چهارپایان پلید بلعیده اند«

سوم) اسپیروس پیر، پس از بازگشت به سرزمینی که طی ۳۲سال چهره ی دیگری به خود گرفته است و خستگی و رخوت چکمه های استبداد و میلیتاریسم، روی کالبدش دیدش می شوند؛ منگ و گیج شده است. او در ورای تبعیدی طولانی، تاریخیت خود را دچار آشفتگی می بیند. تبعید به تعبیر کریستوا؛ برخاسته از خط کشی های نژادی و در جهت بیگانه سازی فرد از جامعه ایست که در آن به سر می برد. در نگاه تبارشناسانه ی فوکو، می بینیم که تبعید، پیشینه اش را در قرن ۱۵می یابد. ریشه های تبعید به جزامیان می رسد؛ ساقه های تبعید، دیوانگان را در بر می گیرد و سرانجام شاخه های آن در قرن نوزده و بیست؛ هر گونه مخالف با گفتمان مسلط را شامل می شود. اسپیروس در بازگشت از تبعید با جامعه ای که در معرض سرمایه داری قرار گرفته است مواجه می شود. قرار است روستایی که اسپیروس جوانی اش را در آن گذرانده و حالا تمام یارانش در آن از دست رفته اند به یک کمپانی فروخته شود تا تبدیل به مکانی تفریحی شود. همان سرزمینی که به تعبیر بودلر «شهر شهیر ترانه هاست ولی اینک گرسنه مانده است.» اسپیروس؛ که چهار بار برایش حکم مرگ صادر شده است و هر بار؛ به شکلی جان به در برده است، حاضر به فروش سهم خود از روستا نمی شود. در اینجا مردم روستا، که او را مرده می پندارند؛ علیه او طغیان می کنند.(۲) این سستی پیوندهای انسانی، ساحت دیگری از بیگانگیست؛ که به تعبیر کارل مارکس؛ از دل سرمایه برمی خیزد.

چهارم) اسپیروس در دوران تبعید نیز زندگی ای ماشینی داشته است. او چنانچه خود شرح می دهد؛ در بطن روزمرگی، با زنی دیگر پیوند ازدواج بسته است و از او نیز، سه فرزند دارد. ولی حتی از شرح چگونگی این زن؛ در پاسخ به همسر یونانی خود عاجز می ماند. این مورد؛ نمودِ فروکاهش مناسبات انسانی در کالبد روزمرگی و شکل گیری آنچه که لوکاچ آنرا «طبیعت ثانوی» می پندارد است. روزمرگی که به تعبیر لکان؛ به ساحتی نمادین وارد می شود و ساحت واقع حیات را می پوشاند و از نظرها دور می سازد.

پنجم) اسپیروس کلبه ای را که در میان دشتی قرار دارد به آتش می کشد. صحنه ی حریقی که به غایت؛ یادآور پایان بندی «ایثار» اثر آندری تارکوفسکی است و دلالت آن نیز از قضا همین است. باز باید به پاسخ او به در ابتدای این مطلب برگردیم. «نباید در نا امیدی غوطه ور شویم.» کلبه ی تنها که در میان دشت بیگانه افتاده است؛ می سوزد، تا دود شود و به هوا برود و از دل لمحه های آتش فردایی نو زاده شود. فردایی که چنانچه خواهیم دید؛ در یونان محقق نخواهد شد.

ششم) اسپیروس دیگر در یونان نیز هویتی ندارد. او پس از سالهای آزگار تبعید، بی ملیت شده است و دولت یونان خواستار باز پس دادن وی به شوروی است؛ پلیس که وی را «روسی» صدا می زند؛ او را متهم به ایجاد آشوب می کند. آشوبی که برخاسته از مخالفت وی با فروش سهم خود از دهکده است. پلیس او را به دلیل همین بی ملیتی فاقد اراده ی تصمیم گیری می پندارد. امری که شوروی از پذیرش آن امتناع می ورزد چرا که اسپیروس حاضر به مطرح کردن آن نیست. اسپیروس بعد از گذشت سالها، هنوز هم توسط گفتمان حاکم بر اجتماع پذیرفته نیست. اجتماعی که با وجود حرکت به سوی دموکراسی، هنوز همان رفتارها را در برابر گفتمانهای مخالف بروز می دهد. او نماد هر دو گونه ی انسان «مطرود» از نگاه رانسیر است. در گونه ی اول؛ او همان سوژه ی سیاسی ایست که هنوز از طرف نظم موجود پذیرفته نشده است. در گونه ی دوم؛ دیگریِ رادیکالیست که از یکی شدن با آنچه که جامعه را همبسته می سازد، امتناع ورزیده است.

هفتم) اسپیروس به دستور دولت باید روانه ی سیترا شود. سیترا جزیره ایست؛ در حوالی یونان با مفهومی اسطوره ای؛ جایی که الهه ی زیبایی، عشق و نوزایی در آن زاده شده است. اسپیروس به آنجا خواهد رفت تا ادیسه ای تمام عیار باشد. او که در تمام دورانی که به ما معرفی شده است؛ همچون ادیسه سرگردان و آواره بوده است؛ حالا از یونان رهسپار سیترا می شود. استعاره ای شگرف از آنچه که نوزایی و شکوفایی فردا را نشان می دهد. او تنها و بی پناه در دریا رها می شود. آنچه که به باور آلکساندروس، فرزند او؛ یک قتل عمد شمارده می شود.

هشتم) آلکساندروس و خواهرش؛ از تعقیب روح وار پدر نیز به تنگ آمده اند. در صحنه ی مهمانی ای پیش از آغاز مجدد سفر ادیسه ی پیر؛ آنجلوپولوس با قراردادن آلکساندروسدر مقابل یک آینه و تماشای جشن؛ همان دلالت کوکتویی(۳) آینه را در «اورفه» مدنظر قرار می دهد. آینه پلی است میان این جهان و جهانی دیگر؛ نه به مفهومی متافیزیکی؛ بل دقیقا به همان مفهومی که آنجلوپولس در مصاحبه اش معتقد است؛ روزگاری به آن نزدیک بوده ایم اما بخت از کفمان رفت! در این سرگردانی ارواح گونه ی اسپیروس تنها همسر وی حاضر می شود که تا گام آخر کنار وی بماند.

نهم) حرکت به سوی چیدن ستاره ها در این اثرِ آنجلوپولوس نیز مانند بسیاری دیگر از آثار وی، تداوم ساحت ادیسه ایست. پیرمرد و همسرش در دریا رها می شوند، تا راه سیترا را در پیش بگیرند. سیترا که در آنجا، قرار است نزدیکتر به ستاره ها باشیم؛ دستهایمان را دراز کنیم و بچینیمشان. و در پناه ونوس باززایشِ فرداهایی را بازیابیم که امروز به چشم رویایی مشترک به آن می نگریم.

و در آخر) سفر به سیترا؛ آخرین بخش از سه گانه ی سکوت است؛ آنجلوپولوس کارگردان سه گانه ها و مرگ آنجلوپولوس، غمیست عظیم از ناتمامی آخرین سه گانه اش. سینمای آنجلوپولوس سینمای طویلیست که باید سکوتش را برتافت؛ راه رفتن کارکترها را تمام و کمال به تماشا نشست و مطرودین را تمام و کمال در شرایط جانکاهشان دریافت. فیلمهای آنجلوپولوس آپاراتوس های کند و به ظاهر کسل کننده ای هستند که آوردگاه شعر، موسیقی و طرد شمارده می شوند.

پی نوشت ها:

۱) ترانه ی «چهل سیب سرخ» ترانه ی مخصوص پارتیزانهای یونانی بوده است.
۲) نگاهی به تاریخ یادآوری می کند که مرده پنداشتنِ دیگری، زمینه ساز طغیان علیه وی است. پیش از شروع می ۶۸در آلمان نیز؛ یکی از دانشجویانِ تئودور آدرنو، در میانه ی کلاس برخاسته و فریاد زده بود: تو و نظریه ی انتقادی ات با هم مرده اید
۳) ژان کوکتو، شاعر و کارگردان فرانسوی؛ کارگردان «اورفه» به سال ۱۹۴۹

ترجمه ی شعر «سفر به سیترا» از شارل بودلر به همین قلم